هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۲۱:۴۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
فکر خوبی بود. ولی نه برای کسی که قرار بود همراه شپش ها بره. چون شپش ها مال بلاتریکس بودن و همراه شپش ها رفتن به پشت مشتای مو های بلاتریکس، خطر هاش زیاد بود.

- خب...کی می‌خواد با شپش ها بره؟

هیچ کس نمی‌خواست.


-
-
-
-
-

البته نه همه. بعضی ها هم خیلی علاقه دارن که با شپش ها برن پشت مشتا. مخصوصاً یه دست قیچی. برای یه دست قیچی، پشت مشتا رفتن با یه شپش براش حکم بهشت رو داره. چون هرچی نباشه خونه شپش ها داخل مو هاست و یه دست قیچی علاقه عجیبی به مو داره.

- دست قیچی؟ می‌خوای بری؟
- آره.
- باشه. هرچی خودت بخوای.
- ببرین منو. سریع تر ببرین منو.

پس ملت مرگخوار شاد از نرفتن داخل مو های بلاتریکس، ادوارد رو به سمت مجمع شپش ها بردن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
جلسه مدیرت بحران خانه ریدل!

_باید از بالا چونه بزنیم و از پایین فشار بیاریم!
_ساکت شو بی تربیت...یعنی چی؟ اتفاقا من فکر میکنم باید از سیاست هویج و چماق توی مذاکرات استفاده کنیم...بگیم یا قبول میکنین چیزی که ما میگیم رو و یا چماق رو میکنیم توی دماغتون!
_هویجش کو؟
_هویج رو اگه قبول نکردن میکنیم تو....آستینشون!
_نه...نباید با خشونت پیش رفت...باید توی با احترام متقابل بریم جلو و به نقاط مشترک برسیم!
_
_من میگم چون شپش ها متعلق به موهای بلا هست، اگه بلا رو بکشیم ممکنه شپش ها هم بمیرن...حداقل به امتحانش می ارزه!
_ساکت باشین!

لینی وارنر که مسئول مذاکره بود همه را به سکوت دعوت کرد...او و دیگر مرگخواران جمع شده بودند تا هر چه زودتر به با مذاکره لشکر شپش های موهای بلاتریکس که به دنبال خوردن آرسینوس که یکی از آنها رو کشته بود،بودند، بروند...اما مشکل آن بود که آرسینوس فرار کرده بود و از طرف دیگر، اگر مرگخواران با لشکر شپش ها به یک توافق دو جانبه دست پیدا نکنند، نمیتوانستند به موهای بلاتریکس دست بزنند..و لرد دستور داده بود تا دسته ای از موهای بلاتریکس را با ریشه کنده و بر سر خودش کاشته شود...پس مرگخواران مجبور بودند که راهی برای این مشکل پیدا کنند!

لینی پس از ساکت شدن مرگخواران از جایش بلند شد و گفت:
_خب... شپش ها از اینجا نمیرن تا وقتی که آرسینوس رو بهشون تحویل بدیم!
_بدیم خب!
_خب نیستش آرسینوس...فرار کرده...واسه همین جمع شدیم تا یه راهی پیدا کنیم...کسی ایده ای داره؟

مرگخواران به فکر فرو رفتند...
_آرسینوس رو پیدا کنیم؟
_سخته!
_یکی رو جای آرسینوس قالب کنیم بهشون؟
_هوم...این آسون تره! کسی فکر بهتر و آسون تری نداره؟




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۴۶:۳۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
_ خب هرجور دیگه ای باید مذاکره کنین برید مذاکره کنید دیگه!
_ آخه چجوری ارباب؟
_ ما چمیدونیم... یعنی میدونیم... ولی نمیگیم! چون میخوایم خودتون توی دونستن خودکفا بشین. ما به جای اموزش ماهی گیری بهتون ماهی میدیم بخورین. برید. برید مذاکره کنین.

لینی در حالیکه شاخک هایش را تکان میداد به حرف لرد فکر میکرد.
_ ماهی؟ ماهی گیری؟ برعکس نگفتین ارباب؟
_ خیر لینی. ما هیچوقت برعکس نمیگیم.
_ ولی آخه ارباب... شما تاحالا کوفتم ندادین ما بخوریم... چه برسه به ماهی!

لرد با خشم با حرکت دست لینی را که خود را سنجاق سینه اش جا زده بود، از ردایش پراند.
_ کیش کیش! پاشو از روی ردای ما حالا که اینطور شد، ما تورو به عنوان مسئول تیم مذاکرات با اشپاش برمیگزینیم. هرچی باشه توام حیوونی بلاخره زبون اینارو میفهمی...

_ منو میگین ارباب؟ حیوون؟ من؟

لرد توجهی به ناراحتی لینی نداشت. او دغدغه های مهم تری برای توجه داشت.
_ پس ما میریم... مذاکره کردید،تموم شد زود بیاین تا به مسئله کاشت موهای من رسیدگی کنیم. در ضمن هوس ماهی هم کردیم. ماهی هم بیارید با خودتون.

و سپس مرگخواران را با لشکری از اشپاش که به خونخواهی برخواسته بودند، تنها گذاشت و از اتاق خارج شد!

_ رفت؟
_ رفت!

مرگخواران باید چاره ای میافتند.
لینی به عنوان رئیس هیئت مذاکرات با اشپاش عصبانی، سایر مرگخواران را که در اقصا نقاط اتاق استتار کرده بودند، در گوشه ای جمع کرد تا جلسه فوریتی مدیریت بحران تشکیل دهند!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ ۲۳:۰۵:۰۱
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ ۲۳:۳۳:۲۶

?Why so serious


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
خلاصه:لردسیاه قصد داره مو بکاره و برای این کار میخواد از موهای بلاتریکس به سر خودش پیوند بزنه حالا لازمه که مرگخوار ها دسته ای از موهای بلاتریکس رو با ریشه اش خارج کنن تا به لرد سیاه پیوند زده بشه.
____________
بخش اعظم موهای بلاتریکس روی زمین ریخته بود و هم زمان که به لطف سرطان موی بلاتریکس دوبرابر موهای ریخته شده رشد میکرد مهمانان ناخوانده ای از موهای ریخته شده روی زمین خارج شدند!
_آگومبا با گومبا!

آرسینوس که حالا در قلمرو خودش بود با اعتماد به نفس جلو رفت و پایش را روی شپش گذاشت و خوب فشار داد تا از مردن شپش مطمئن شود.
-خب میتونیم ادامه بدیم

اما هنوز چیزی نگذشته بود که یک شپش دیگر از موها بیرون آمد... دومی، سومی، چهارمی، پنجمی و... هزاران شپش در سرتاسر اتاق پراکنده بوند! اتاق در تسخیر اشپاش بود!
هکتور در حال فرار از پنجره بود، لینی خودش را سنجاق سینه جا زده بود، حتی بانز وانمود میکرد که مبل است اما کسی متوجه نشد، رز بی حرکت ایستاده بود و خودش را گل مصنوعی جا میزد و بقیه زیر موکت اتاق قایم شده بودند.
چند دقیقه بعد توده نامنظم اشپاش شکلی منظم به خود گرفت و به شکل یک مشت گره کرده در آمد.همه شپش ها یکصدا میگفتند:
_آگومبا پاگومبا ماگومبا گومبا گومبا!

لردسیاه خشمگینانه و سهمگینانه گفت:
-هکتور، آرسینوس میکشیمتون!

سپس در حالی که به ردایش نگاه میکرد گفت:
-بیا پایین لینی ما همچین سنجاق سینه بیریختی نمیزنیم هرگز! بیا ببینیم تو زبون اینا رو میفهمی؟ چه مرگشونه؟
-چیزه... ارباب... اومدن خونخواهی، میگن میخورم میخورم آنکه برادرم کشت.
_خب بدید بخورنش برن! کار داریم! باید به مسائل موهای آیندمون رسیدگی کنیم!
_چیزه ارباب...آرسینوس فرار کرد رفت... باید یه جور دیگه مذاکره کنیم.


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶

دنیسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
در چند صدم ثانیه هکتور ویبره زنان و پاتیل به دست به جمع نزدیک شد و مقابل لرد سیاه قرار گرفت.
- ارباب معجونِ موآور بدم؟
- خیر هکتور. ما موی سالم می‌خواهیم.

هکتور همانطور که پاتیلِ معجون در دستش بود و با هر ویب، ذره‌ای از آن به زمین می‌ریخت، به بلاتریکس نزدیک شد.
- ارباب تضمینیه ها!
- نمی‌خوایم هکتور.

هکتور قطره چکانی از ردایش بیرون آورد و کمی از محتویاتِ بد بو و تیره رنگِ پاتیل را واردِ آن کرد.
- ارباب شما ببینین فقط تاثیر خارق‌العاده‌ش رو!

منتظرِ واکنش لرد نماند و چند قطره‌ از معجون را روی ناحیه‌ای به اندازه‌ی یک نعلبکی از موهای بلاتریکس چکاند.

پووووف!


غباری سیاه رنگ کلِ فضا را پر کرد و همه را به سرفه و عطسه انداخت.
لرد سیاه با عطسه‌‌ای غبارِ اطراف خود را دور کرد و خود را چشم در چشمانِ هکتور دید.
- گفتیم نمی‌خوایم!
- ارباب ببینید تاثیرشو!

و به محلی که بلاتریکس قبلا آنجا بود، اشاره کرد. غبارها کنار رفتند و بلاتریکس پدیدار شد.
تمامیِ موهای بلاتریکس ریخته بودند؛ جز آن ناحیه‌ای که هکتور روی آن معجون ریخته بود.




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۸:۴۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
آرسينوس نه يك تار مو، بلكه دسته اى مو را گرفت و كند!

جيييييييييييييييييييييغ!

با جيغ و تكان ناگهانى بلاتريكس، كه حاصل از كنده شدن موهايش بود، آرسينوس به بيرون پرتاب شد. البته نه به تنهايى!... همراه با اشپاش سنگر گرفته در موهايش!

-نجات پيدا كردم! واى... سرورم! اگه بدونيد اون تو چه خبر بود... ارباب يه دنيايى بود. حتى اگه يه روز بهمون حمله شد، ميتونيم بريم اون تو و...
-سينوس...مو!
-واو...مو...ولى ارباب مو چيه؟ تنه درخت چنار بود. تازه اونجا...
-سينوس! مو!
-آها... مو!

گويا با چشم غره لرد، دو ناتى آرسينوس هم افتاده بود.
پس ابتدا خم شد و دو ناتى را برداشت. هرچه باشد اموال مردم امانت بودند دست او! سپس دسته موهاى درون دستش را تحويل لرد داد.
-بفرماييد سرورم. اينم مو. موى تازه و با ريشه!
‏-
‏-
-كمه! هنوز كمه...يكى بره و بازم مو بكنه برامون!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
- جسد من به چه دردتون می خوره؟
- آگومبا ماگومبا ، می خوریمت، گاموبولا.
-

آرسینوس فکری کرد. نوار را به درون جیبش برگردوند و طعم خودش فکر کرد.
- من بدمزه ام.
- گامبولا!

اشپاش هرلحظه نزدیک تر می شدند .
-
-

درست در همین لحظه صدای فریاد لرد از دور دست ها طنین انداز شد.
- سینوس ما منتظریم!

شاید هم فریاد نزده بود . ولی حداقل فریادش باعث گیجی موقت شپش ها شده بود . در هر صورت آرسینوس اربابش را ناامید نمی کرد پس سعی کرد از گیجی موقت اشپاش استفاده کرده و تار مویی را از ریشه در بیاورد .
- هان؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- یه لحظه وایسین! یه لحظه وایسین! آقا برو عقب! خانم برو عقب! یه چیزی رو باید چک کنم! برین عقب!

اشپاش نیزه به دست و با حالت تدافعی، چند قدم برگشتن عقب.
آرسینوس هم فاصله‌ش رو با اشپاش حفظ کرد و بعد، نوار فیلمی رو از جیبش در آورد که در واقع، شامل کلیپ‌هایی از حوادثی بود که اخیراً براش اتفاق افتاده بود. همونطور که داشت فیلم رو عقب عقب می‌بُرد، بالاخره رسید به اون کلیپی که می‌خواست.
کلیپی که به قبل از ورودش به موهای بلاتریکس مربوط می‌شد.

نقل قول:
ﺁﺭﺳﻴﻨﻮﺱ ﺗﺎﺟﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻻﻳﺘﻴﻨﺎ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎﻻﻯ ﺳﺮ ﺑﻼﺗﺮﻳﻜﺲ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ.


آرسینوس با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی، برگشت سمت اشپاش و کلیپ رو بهشون نشون داد.
- بله اشپاش عزیز! همونطور که می‌بینین، بنده قبل از اینکه پامو توی این جنگل بذارم، تاجم رو به یکی از اعضای کابینه‌م، یعنی لایتینا دادم و در نتیجه، در حال حاضر بنده هیچ تاجی روی سرم وجود نداره. اشتباه دیدین، اشپاش!

اشپاش:

اشپاش قبلاً چشماشون رو نمالیده بودن. امّا الآن که مالیدن، فهمیدن که حق با آرسینوس بود. تاج، تخیلی بیش نبود!
امّا اشپاش بیخیال نشدن. دور همدیگه جمع شدن و مشورت کردن و بعد، برگشتن سمت آرسینوس.
- آگومبااااا! تاجت رو بیخیال! ماگومبااااااا! خودتو می‌خوایم بُکُشیم!

آرسینوس:


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۶

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۴:۵۸ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
اشپاش گرد هم اومدن تا با هم مشورت کنن.
-آ... او... ای... آ (حالا چی کار کنیم؟)
-ای... آن... اینی (من یه فکری دارم!)
-آرا... تو... نا (چه فکری؟)
- ای... نا... اونو (چطوره ببریمش به گره بازنشدنی؟)
اشپاش:
-ایلا... اورو (من یه فکر بهتر دارم!)
-آرا... تو... نا... ری (دیگه چه فکری؟)
- ناری... تو... نو (خواهید دید.)

اشپاش از گرد هم جدا شدن و به سمت آرسینوس جهیدن. شپشی که پیشنهاد داده بود به سمت آرسینوس پرید.
-دیگه چی ازم می خواین؟
شپش پیشنهاد داده به سمت سر آرسینوس اشاره کرد.
-می خواین سرم رو قطع کنید؟
شپش در سکوت فرو رفت و فکر کرد این دیگه چه خنگیه بابا. دوباره به سر آرسینوس اشاره کرد. البته این دفعه به بالاش و ادای گذاشتن یه چیزی رو درآورد.
-می خواین یه چیزی رو بذارین رو سرم؟
شپش هم که دید تا دو روز دیگه هم ادامه بده موفق نمی شه شروع کرد به حرف زدن:
-بابا تاجت رو می خوایم.
-تو مگه حرف می زنی؟
شپش با قیافه ای پوکر نگاش کرد و گفت:
-چاره‌ی دیگه ای هم دارم؟ حالا ردش کن بیاد.
-چیو؟
-تاج رو دیگه.
-به هیچ وجه. سرم رو بزنید ولی تاج رو نمی دم.
-خودت خواستی ها.



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۴۶:۳۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
آرسینوس به کپه ی مو نگاهی انداخت. گشودن گره های آن غیرممکن می نمود!
_ حالا نمیشه همون موز بخورین؟

هر دو شپش نیزه هایشان را به سمت آرسینوس گرفتند.
_ آ... او...گو... ای!

سینوس که تیزی نیزه را زیر گلویش احساس میکرد با ترس آب دهانش را قورت داد.
_ موز خوبه ها مفیده... بخوری مشتری میشی... نه؟ گره باز کنم؟ باشه بابا... کوفت بخورین اصن!

ودرحالیکه زیر لب غرولند میکرد، سلانه سلانه به سمت گره مو رفت.
_ شپش هاشم مثه خودش بی اعصابن... بلاخره خون بلاتریکسو خوردن دیگه... خوی اونو دارن...

آرسینوس همانطور که با کلافه مو ور میرفت سعی میکرد با خواندن شعرهای روحیه بخش خود را به ادامه کار تشویق کند.

بس گره بکشوده ای ، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا ای جلیل!


ولی هرچه بیشتر تلاش میکرد بیشتر به ناتوانی خود پی میبرد!

کلاف سردرگم موهاشو میشکافم...


بی فایده بود.
بلاخره آرسینوس خسته شد و لب به اعتراض گشود.
_ هوی! اشپاش! نمیشه. باز نمیشه! این موها تو عمرشون شونه ندیدن! به اندازه عمر بلاتریکس وقت میبره اینو باز کنم! بیخیال شین


?Why so serious







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.