هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۹:۳۶ جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵
#25

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۳۱ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
اي بابا دست روي دلم نزار كه اين اعتياد ما خوب شدن نداره
بزارين يك داستان براتون بگم!!!
روزي روزگاري يك اينترنت به وجود اومد...هيچ كس از وجود اين موضوع اطلاعات كافي نداشت و باعث ميشد كه كسي معتادش نشه...اي روزگار....هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
بعدش ما با اينترنت آشنا شديم و حسابي بيچاره شديم...
البته براتون بگم كه اين اعتياد بعضي وقتها هم به درد ميخوره چون باعث ميشه كه وقت هاي بيكاريتون پر بشه !!!
حالا من نميدونم چرا گفتم وقت بي كاري آخه يك دفعه داشتيم ميرفتيم مسافرت من گفتم كيس كامپيوتر رو با خودمون ببريم ولي متاسفانه با مخالفت شديد از طرف اعضاي خانواده رو به رو شدم!!!
همين موضوع باعث شد كه امسال دو ماه مونده به عيد من به خانوادم بگم كه من توي عيد هيچ جا نميام چون كار دارم!!!
انقدر حرف من محكم بود كه با تير چراغ برق هم نلرزيدم
به هر صورت اين عيد هم 24 ساعته در خدمت اعتيادمون بوديم و هيچ كاري نميتونستيم بكنيم...به هر صورت اين موضوع هم گذشت و الان در خدمت شما عزيزان هستيم...البته هنوز هم در حال ترك اعتيادم هستم خير سرم چقدر هم ترك كردم
راستي يك چيزي بگم:
يك روز چند تا معتاد INTERODICTION دور هم جمع شده بودن...يكيشون داد زد:
اصغر منقل رو بيار...
اصغر هم داد زد منقل رسيد!!!
اصغر با يك كيس كامپيوتر از راه رسيد و اون گذاشت زمين و گفت:
مشغول شين بچه ها!! راحت باشين!!!

موفق باشين
استرجس پادمور معتاد جامعه اينترنت


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
#24

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
از قدیم الایام گفتن که:
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
ولی کو گو شنوا؟!
چی؟تو به این نصیحت گوش کردی؟عمرا!ثابت کن!
چی؟ثابت کردن نداره؟خوب پس بزار من برات ثابت کنم که به این نصیحت گوش نکردی!
مگه نه این که اعتیاد به اینترنت چیز خوبی نیست؟مگه نه اینکه اعتیاد به اینترنت پشیمونی به همراه داره؟مگه نه اینکه این نصیحت گفته که کاری نکن که پشیمونی به همرا داشته باشه؟
خوب آدم عاقل پس چرا روزی شونصد ساعت تو نت تلپی و داری تراوشات زیبای ملت رو می خونی؟!
نگو که این کارا خیلی برات مفیده که حالم بد می شه!اینهمه تو جادوگران رول زدی آخرش چی شدی؟!همون ارزشی نویس چند مدت قبلی دیگه!فرقی که نکردی!
ولی از شوخی گذشته جون داداش اعتیاد بد دردیه!به قول شاعر که میگه:
من بودم و اسی تپل...ببخیشد!!!به قول انقلابیون که می گن:
تا خون در رگ ماست...کامپیوتر سگ ماست!
یا به قول حافظ که می گه:
حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ
که اینترنت نمی دانی چه کرده با جوان ما!
این دو بیت کلی جای بحث و تفصیر دارن که اینجا مجال گفتنش نیست!اگه کسی توصیحات اضافی خواست بره از 118 بپرسه!
یادمه یه جا یه حکایتی در باب اعتیاد به اینترنت خودنم!خلاصشو اینجا می نویسم تا بفهمید واقعا اعتیاد به اینترنت چه بلای خانمان سوزیه!

یه روز یه بابایی نشسته بوده پشت کامپیوتر و داشته با یه مامانی(!)(ایهام داره!) چت می کرده!
مامانی برمیگرده میگه:من دیگه نمی خوام بیام تو اینترنت!مشکل دارم دیگه نمیام!
بابایی هم میگه:این کارو نکن!من بدون تو می میرم!منو تنها نزار
ولی مامانی حتی بای هم نمی ده و دی سی میکنه و میره!
بابایی فکر می کنه که این طرف رفته!غافل از اینکه طرف صبح تا شب آنلاینه!
آما نکته اینجاست که طرف اینویزیبله!
بابایی هم قاط می زنه و سر به بیابون می زاره!ننه بابای این بابایی وقتی می بینن این یارو خیلی چت زده کامپیوترشو جمع می کنن و تماس با موس و کیبورد رو برای بابایی ممنوع اعلام می کنن!
فردای همون روزی که ننه باباهه این کارو کردن بابایی به جرم تلاش برای دزدیدن یه اکانت 20 ساعته پارس آنلاین از یه دکه ای بدبخت دستگیر می شه!

نه خدایی دیدید این اعتیاد چه کارا که نمی کنه؟!باب آهای ملت...آهای مردم...آهای آدما...آهای معتادا...آهای دختر دریا...بازم صبح شده پیدا!!!
بخشید!باب این اینترنتو بزارید کنار...از ما گفتن بودا!فردا پس فردا پشیمون می شید!به قول شاعر که می گه:
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
از ما گفتن بود!!!


هدویگ:قربان چقدر شد؟
صاحب کافی نت:5000 تومان!!!!!
هدویگ:مااااااااااا...مرد حسابی مگه من چقدر نشستم؟
صحب کافی نت:7 ساعت و ربع!!!!!:ywhisper:
هدویگ:من یه لحظه برم دست به آب!
صاحب کافی نت:بفرمایید!
هدویگ:الفرار

صفحه اول روزنامه صبح فردا:
پسری برای ندادن 5000 تومان پول به صاحب یک کافی نت دستگیر و به حبس ابد محکوم شد!




Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
#23

سوسک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱
از چاه فاضلاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
اعتياد خانوادگي! برگي از نشريات زرد و بنفش و نيلي!
حاج خانم قرچ السوسك (مادر سوسك) يك جا نشسته و داره گريه مي كنه! يواش يواش گريه اش اوج مي گيره! مي زنه توي سر و صورتش! قاتي مي كنه! پا ميشه دمپايي رو برميداره مي خواد خودش رو بكشه...
- مامان! به خدا من...
- شيرم رو حلالت نمي كنم معتاد! واي كه بدبخت شدم! پسرم! پاره ي پرم! بعد از 6 ماه زحمت رفته معتاد شده...!
در همين لحظه در باز ميشه! يك سوسك با سبيل چخماقي، كلاه كابويي، عينك دودي، هيكل گنده دم در واستاده!
- چي شده خانوم! باز چه مرگته داري گريه مي كني!
- من؟ گريه...؟ كي...؟ نه...!
- گفتم چي شده زن!
مرد كمربند رو در مياره و ميفته به جون زنه! پسره مي پره جلو...
- نه بابا! تو رو خدا! باشه! نزنش! نزنش! خودم ميگم!
- ده جون بكن پسر تمام روز رو كه وقت ندارم براي كتك زدن...
- من... من... يك ذره به... اينترنت... اعتيا...
- چي گفتي؟ معتاد شدي؟
مرد مگس كش رو بر ميداره و ميفته به جون سوسك كوچك!
- انگل جامعه! جونور موذي! معتاد!
- بابا! به خدا من روزي يك ساعت جادوگران بيشتر...
- چي؟ اينترنت انرژي زا مصرف كردي؟
مرد حسابي از كوره در ميره! كلاه كابويي رو از سر بر مي داره و مينداز يك طرف! دستش رو مي كنه تو جيبش و...
- نه! مرد! تو رو خدا نه!
- اون ديگه پسر من نيست! بايد بميره!
- نه! تو رو خدا ببخشش!
- زن! اگه مي خواي خودت رو هم نكشم برو اون طرف!
و با لگد زن رو پرت مي كنه طرف ديوار!
پيف پافي كه از جيبش در آورده ميگيره سمت بچه...
- بابا قول ميدم ترك كنم... قول ميدم همه ي 15 ميليون تومان پول قبض تلفن...
- چي گفتي؟ تو 15 ميليون تومن رو دود كردي فرستادي هوا...؟
چشم هاي مرد سرخ شده! پسر كه ديگه كار خودش رو تموم شده مي بينه مجبوره از آخرين ترفند استفاده كنه: «معتاد كن و حكومت كن!»
كارت رو از جيبش در مياره و...
---
ساعت 18:00 مجري شبكه گريفندور TV ، اداره مبارزه با اعتياد اينترنتي:
- سردار ميشه براي ما توضيح بدين در مورد اين افراد معتاد جديدي كه دستگير كردين؟
- بله! ما ديروز يك خانواده از سوسك ها رو كه به صورت خانوادگي به اعتياد رو آورده بودن دستگير كرديم. پدر اين خانواده به خاطر مصرف زياد اينترنت توهم زا الان در كما به سر مي بره! پسر كه گويا تزريقي بوده از طريق كارت آلوده به ويروس ايدز به اين بيماري مبتلا شده و مادر خانواده گويا به مشروبات اينترنتي روي آورده!
- بله! واقعا دردآورده! بسوزه پدر اعتياد! وقت برنامه ديگه داره تموم ميشه! از بينندگان عزيز خداحافظي مي كنم! به خدا مي سپارم شون!


پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...


Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ شنبه ۶ خرداد ۱۳۸۵
#22

سارا اوانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
صبح زود از خواب بلند شدم. ساعت 6 را نشان می داد و هوا هنوز تاریک روشن می نمود. از پله ها پایین آمدم. کامپیوتر بدون صاحب بروی میز خودنمایی می کرد . با آرامش و هیجان نشستم وآن را روشن کردم . اولین کار اتصال به اینترنت ، نخستین گزینه ایی که بعد از شناخت کامپیوتر و اجزای آن در هر کتاب اینترنتی یافت می شود . سایت جادوگران، مسنجر و یاهو میل .
ابتدا همین ها کافی بود . زود دلم می خواست ببینم چه اتفاقی تازه ایی در سایت افتاده است . هنوز هم آن مرگ خواران بزدل درصدد حال گیری من هستند یا نه. کسی درمسنجر نبود و فقط چند پیام . میل رسیده هم نداشتم .فقط می ماند سایت جادوگران. تاپیک هایی که از شب پیش تا کنون درشان پست خورده بود را باز کردم و شروع به خواندن کردم.
3 ساعت گذشت. کم کم از طبقه فوقانی صداهایی به گوش می رسید که کم کم این صداها رو به فوران بود و بعد از حدود نیم ساعت خانه از فریاد های برادران کوچکم کنده شده بود.
_شادی ی ی ی ی ی......شادی ی ی ی ی ی ی!
این صدای مادرم بود که طبق معمول مرا صدا می زد. تنها صدایی که روی اعصاب من راه می رفت و هم چنان حاضر نبودم جادوگران را در حالی که چت باکس مشغول گرفتن حال چند ناظر بودم را ترک کنم!
_شادی ی ی ی ی ی ی ی......شادی ی ی ی ی ی ی ی!
دوباره و چند باره. عادت کرده بودم. زیاد جواب نمی دادم . چون اصلا نیازی به جواب نداشت. این یعنی اینکه کامپیوتر را رها کن و بیا بالا!
_ببببببببببببببببله...............بلللللللللللللللللللله!
_مگه تو امروز نمی خوای تولد بگیری؟ هان؟ ...هیچ کاری نکردیما !
مانند آنهایی که تازه مطلب مهمی را به خاطر آورده باشند سریع موضوع را فیصله داده و از جا بلند شدم.
_اومدم...اومدم بابا اه...!!!
وقتی به طبقه بالا رسیدم هنوز در آن فکر بودم که چگونه با یک نمایشنامه باحال آن مرگخواران را سر جایشان بنشانم !
_دوباره پای کامپیوتر بودی آره.....حالا مثلا این کامپیوتر چی داره هان....!!!
_منو کامپیوتر؟ ...از سقف برو بالا بیا پایین(استغفرا..)
صحنه ایی که با آن مواجه بودم رختخواب های ولو و مادرم که هنوز روی صندلی میز صبحانه نشسته بود. به این ترتیب من برای خودم نقشه می کشیدم و کارها را انجام می دادم.
_تولد......تولد............تولدت مبارک......
دوستانم برایم شعر می خواندند و من هنوز در فکر ضایع کردن ولدمورت بودم!!!
آنها رفتند و من همچنان در خیال پایان داستانی بودم که از اول صبح آن را شروع کرده بودم....( می تونید این داستان را در کلازیوم بخونید!!)
داستانی که قطعا مانند هیچ یک از داستان ها نخواهد بود. مطمئنا این اعتیاد به جادوگران و در کل اینترنت است که به خاطر آنها مطالب مهم فراموش می شود. ولی من اطمینان داشتم در آنجا نیز کسانی هستند که تولدم را به من تبریک گویند!
این داستان برگرفته از واقعیت با اندک تصرف و تلخیص........!!!



Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵
#21

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
نمونه ی روزی مملو از نت:
صبح که از خواب پا شدم ساعت 10 بود.راس ساعت 10:5 دقیقه داشتم چت باکس جادوگران رو می خوندم.
خوندن پستهای جدید که تموم شد یه پست زدم و ساعت شد 11:30.
به زور چماقیوس از پشت کامپیوتر پا شدم رفتم بیرون.
روزنامه رو گرفتم رفتم به دوستم که کافی نت داره یه سر زدم.
ولی طی یک عملیات بابا مامان پیچون تا ساعت 1 توی کافی و نت و توی جادوگران سر کردم!
خونه که رسیدم شدم ولی دوباره رفتم تو اتاق پای کامپیوتر.فکر کنم ساعت 3 بود که دوباره اومدم تو جادوگران.طبق معمول چت باکس منو می طلبید.به همین دلیل دوباره تا 4:30 توی جادوگران و بالطبع توی نت بودم.
رفتم بیرون و ساعت 8 برگشتم.
ساعت 8:15 بود و من باز هم توی نت و توی جادوگران بودم.حدودا ساعت 9:30 بود که بی خیال شدم و پا شدم یه خورده درس خوندم!
نا سلامتی امتحان نهایی دارم!!!
الانم ساعت 10:30 و من که از رو نمیرم بازم توی جادوگرانم.
این بود نمونه ای از روزی مملو از نت و صد البته مملو از جادوگران.


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۲۹ ۰:۳۹:۳۹



Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۰:۳۷ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
#20

سارا اوانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
معلم چند بار بروی میز کوبید!

_زود باش دیگه... ..خسته شدم!
_صبر کن بابا.. ...یه ذره دیگه مونده!
معلم بار دیگر با صدایی بلند تر گفت:
_اونجا چه خبره؟ مگه نمی بینید داره از روی درس خونده میشه؟!!
و از جای خود برخاست و به سمت آن دو دختر که تا چند ثانیه پیش مشغول حرف زدن بودند رفت.
_اون چیه؟...خانم با شما هستم! از اول زنگ چی داری می نویسی؟
_خانم ، ما؟ ... .. هیچی!
و به سرعت ورق مربوطه را داخل کیفش جاسازی کرد!
_بهت می گم اون چی بود؟ بدش به من ببینم!!!!!
_خانم به جون شما( در دل: که هیچ ارزشی نداره) چیزی نبود....داشتیم درس رو خلاصه می کردیم!
_جون من رو قسم نخور!......از تو دیگه انتظار نداشتم.....زود باش بده به من!
دختر با بی میلی در کیفش را باز کرد و ورق را بیرون کشید و به سمت معلم دراز کرد! معلم به سرعت کاغذ را از دست وی بیرون کشید و شروع به خواندن کرد:
_ با وجود سوت زده شده توسط استرجس هیچ کس کاری نمی کرد!
معلم خطاب به دانش آموز:
_این مزخرفات چیه؟ این اُسترجس دیگه کیه هان؟!!!
_خانم اُسترجس نه و اِسترجس....بعدش هیچ کس خانم....کاپیتان تیممونه!
_چه تیمی؟
_کوییدیچ!
_چی؟
_ هیچی خانم...بی خیال....من هرچقدر هم توضیح بدم شما متوجه نمی شید!
معلم که اکنون آثار خشم در چره اش شکل می گرفت گفت:
_من نمی فهمم؟ علنا داری به من توهین می کنی!
_یعنی منظورم این بود که...................!
_ نمی خواد منظورت رو به من تفهیم کنی! خانم از شما....از شاگرد اول کلاس دیگه توقع نداشتم! این چرت و پرت ها دیگه چیه؟!!!!
دانش آموز که به غیرت اینترنتیش توهین شده بود گفت:
_این ها چرت و پرت نیست!
_پس چیه هان؟ باشه...باشه...یه نمره انضباطی بهت بدم.....اون وقت می گی این اُسترجس کیه! خانم با شما هم هستم ها!
و بغل دستی اش اشاره کرد!
_خانم...ما؟ من که کاری نکردم! فقط...فقط......!
_بسه دیگه... ..نمی خوام چیزی بشنوم!
و در خالی که از آنان دور می شد ورق کاغذ را پاره پاره در سطل آشغال نهاد. اشک در چشمان دخترک حلقه زده بود که چقدر راحت یه تمرین کوییدیچ را از دست داده بود و در دل تا می توانست آن معلم را لعن و نفرین کرد. در همین هنگام دوستش نیز با حالتی عصبانی گفت:
_خیلی لوسی...دیگه باهات حرف نمی زنم ... با اون سایته جادوگرانت!
و به سمت دیگر برگشت و تا آخر کلاس با او صحبت نکرد!
__________________________________________________

این داستان به جز مکالمه ی من با معلممون واقعی بود!(دیگه چیزی از داستان نموند که!)
هیچ کدوم از معلم ها جرئت ندارن به من چیزی بگن وگرنه.............!
و در آخر فکر کنم که این داستان مربوط به اعتیاد به جادوگرانه نه به اینترنت!



Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
#19

فرد ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۳۸ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
از nashenakhteh
گروه:
کاربران عضو
پیام: 169
آفلاین
آه چی بگم اخه از دست این مامان بابا ها ومخصوصا"این داداشا
دیروز
ساعت 5:28 دقیقه ی بعد از ظهر
مامان:من دارم میرم خرید تا 1 ساعت برمیگردم
من:باشه برو تو که همیشه ما رو تنها میذاری اینم روش خداحافظ
5 دقیقه بعد پس از کسب اطمینان کامل که از شر مامان راحت شدیم میرسیم به دست یک انسان...
من:ای شفتالو ای البالو ای پامادور ای اینترنت تو رو جونه اون جی افت پاشو از سر اون کوفتی پاشو من بشینم
دادشم:چه قدر میدی پاشم
من: جانم؟
دادشم:منظورم همون مانی هستش چه قدر میدی
من: من پولم کجا بود؟حالا چه قدری میخوای؟
دادشم:از 10 تومن پایین تر نباشه که مشتری شیم
من:ضرر نکنی یهو پاشو برو از کیفم 10 تومن بردار بیشتر بر نداری ها به بابا میگم زور گیری میکنی
دادشم:خیرشو ببینی
حالا من با یک حرکت انتحاری میپرم پای کامپیوتر خوب خوب بذار ببینم اهان جادوگران برو منسنجر گلم بازشو ای منسنجر ای چت کن اهان به به طبق معمول دوستای خرخونم ان نیستن کوفت بگیرین ایشا الله چه قدر درس میخونین انیشتین نشین اوووووووووه پی ام ها رو اووخ ساعت چنده نه خوبه یه 20 دقیقه ای داریم
20 دقیقه ی بعد صدای در میاد با یک حرکت ماهرانه که کار روزانه ی من هست کامپیت خاموش میشه و من با یه جهش خودمو میرسونم به کتابام
مامان:افرین میبینم که داری درس میخونی دختر باهوشم
من:بله دیگه هر چی باشه یه ماه دیگه امتحان تیزهوشان داریم
که همه ی این دل خوشی ها با زمزمه ی دادش گلم در گوشم به یک ... تبدیل شد
دادش :اگه میخوای لوت ندم یه 5 تومن دیگه رد کن بیاد
من: بمیری الهی من از دست تو راحت شم برو 5 تومن دیگه بردار الهی همشون کوفتت بشه
داداش:با من مودبانه صحبت کنا والا
من:
بالاخره با زور یه 3 ساعتی این درس رو باز کردم جلوی خودم
حالا ساعت 10 شب
من مامان من فقط 35 تا تستم موند خوب یه یه ربع میرم سر این کامپیت بعد از یه ربع منو صدا کن
(اند بچه مثبتی )
10:15
مامان:بچه پاشو یه ربع تموم شد
من:الان الان بذار فقط دو مین
بعد از 30 دقیقه
مامان:بچه پاشو معلم شیمیت فردا تیکه تیکت میکنه اگه این تستای مبتکران رو تموم نکنی
من:اه شما ها هم اند گیرز هستین ها الان پامیشم دیگه
بدبختانه دکمه ی ارسال رو تازه زده بودم که یهو فیوز پرید
به دست پدر مهربان
بابا:تو انگاری زبون خوش حالیت نمی شه
من:برقا رفتن درسام موند میبینی تو رو خدا بابا
بابا:برق! درس! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شپلخ و شیپیلخ
من:
بابا:وای به حالت اگه از نمونه یا تیزهوشان قبول نشی
من:
---------------------------------------------------------
چه قدر من بدبختم


عضو ارتش قدرتمند وایت تورنادو
[img]http


Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۵
#18

جسیکا پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو



موضوع بر میگرده با روزهایی که من بعد از ظهری هستم
...............
هر روز صبح ساعت 10:30 نه یه ثانیه اون ورتر نه یه ثانیه این ورتر!
هر روز صبح با صدای ضبط همسایه بالایی مون از خواب بیدار میشم.....{ آخه ایشون عادت دارن از ساعت 6 صبح الی ... آهنگهای درخواستی رو بزارن تا دیگر افراد مجتمع از آن استفاده کنند..}!!!!!!....
در همین جا باید بگم من با شماها فرق دارم ... اونم اینه که کسی یادآوری:توی خونه ی ما به کامپیوتر علاقه نداره مگر در شرایطی که بخوان در مورد درساشون سرچ کنند!...

.......

ساعته هشت و سی دقیقه از خواب با سرعت جت بیدار میشم.... اینگار جن زده شده باشم .... به ساعت نگاه میکنم تا دیر تر از برنامه ریزی بیدار نشده باشم...!
قبل از هر کاری میریم خودم تک و تنها صبحونه میخورم به دلیله خواب بودن اعضای خانواده...!

........

ساعت 9 صبح
خب حالا ببینم امروز چی داریم... اه بازم همون معلمه .... چقدر ساعتاش زووود میرسه ....بهتره یه دور بخونم ، شانس که ندارم حالا امروز از من میپرسه...!!!!

........

ساعت 10 صبح

کم کم اعضای خانواده از خواب بیدار میشن و در حالی که با نگاه های آکنده از افتخار به من نگاه می کنند لبخندی بر لب میزنند!
مامی به محض ورود به آشپزخانه میگه:
ستاره ه ه ه ه ه ه: چرا چای دم نکردی؟.... مگه صبحونه نخوردی؟؟؟
ستاره در حالی که داشت کتابها رو توی کوله پشتی ش میزاره میگه:
من از چای کیسه ای استفاده کردم....
مامی:
ستاره کتابه بعدی رو در می آوره و کنار مامی میشینه تا اون بفهمه که دخترش درس میخونه زیرا در غیر این صورت گیره عجیب میده.....

........

ساعت 10:30:00 دقیقه ی صبح

ستاره به سبک تارزانی خودش رو به کامپیوتر نزدیک میکنه و روی صندلی میشینه..
ستاره رو به کامی: بدووووو دیگه....اه چقدر کندی تو ؟؟؟..ایول بدوو....سپس با سرعت جت opera رو باز میکنه و بعد از اون یوز و پسوردش رو توی یاهو مسنجر وارد میکنه......
هوووم.....طبق معمول که من با چراغ نامرئی { invisible}آن میشم....و بعد از خواندن آف ها و دیدن ادد لیستهای آن لاین چراغ رو روشن میکنم....
در سایت:
خب... افراد آن لاین ..ااااااا چرا اونی که میخوام آن نشده؟ ...ولش کن برم توی ایفای نقش..... آخ جون توی محفل یه اتفاقایی داره میفته.......ایول بابا توی تالار هم پستهایی زده شده...یوهوووو......
بعد از خواندن پستهای بچه ها و جواب ندادن آدمهایی که پشت چت هستند و از بس بی جواب ماندن انواع تهدیدها و شکلکهای ممکنه را فرستادن ....صدای مامی به گوش میرسه!!!!!
ستاره آی ستاره : ساعتو دیدی؟.......ساعت 12 شده نمیخوای بری مدرسه؟...بزار بابات بیاد اگه نگفتم سیم رو جمع کنه.....بابا مگه امتحان نداری؟؟؟؟.......وای به حالت اگه نمراتت کم شه...من میدونم با تو....
وستاره در کما ناامیدی می گه:
بابا به جون .... من درسم رو خوندم.... چرا قبول نمی کنی؟...... اول درس و بعد نت و تفریح } نقل قول شده توسط دوستی بس گرامی و عزیز!}
ستاره در حالی که داره لیسته تاپیکهایی رو که شب باید ببینه رو به خاطر میسپره میگه:
اومدم مامی... واستا الان تموم میشه...
مامی: بزار بیام مدرسه به مدیرتون بگم که درس نمی خونی...
ستاره: .....اون خوش با دوستم میره کلاس زبان ...خودش محصله میخوای به اون بگی.....

.........

ساعت 11:35 دقیقه

ستاره در حالی که بدو بدو غذا میخورد به نصیحتهای خواهرانه ی آبجی اش گوش می ده که میگه:
آبجی: ببین ستاره جان.....آدم هر ساعتی که پشته کامپیوتر باشه همون ساعتم فکرش مشغوله و نمیتونه چیزی یاد بگیره...
ستاره با سرعت تمام از پشت میز بلند میشه و میره لباس بپوشه..
مامی: اخه دختر مگه مجبوری اینقدر دیر غذا میخوری

.........

ساعت 1:30 دقیقه زنگ اول

معلم مشغول تهدیدهایی در مورد درس نخواندن و فرستادن دانش آموز به دفتر است و ستاره که در داش غوغایی برپاست نذر 100 تا صلوات میکنه که ازش درس نپرسن { یه وقت فکر نکنین از اون بچه تنبلا هستما برای افزایش هیجان گفتم }
معلم: خب خانمه ..... و خانمه ..... بیاین
دوسته ستاره : وای چه شانسی دختر یکی مونده بودا
کمی گذشته درس پرسیدن تموم شد و رسید به درس دادن....
ستاره در فکر این بود که چطوری موضوعه جدید رو برای داستان اخترع کنه ...
دوستش: ستاره حواست کجاست؟؟؟ لین سوالا رو بنویس!
ستاره سرش رو بر میگردونه و مینوسه....
ساعتها گذشت و مدرسه تعطیل شد......
یوووووووووهوووووووووووووووووووووووووو

..............

ساعته 6 عصر

بعد از خوردن نیم چاشت میپریم تو نت
دقایق به همین منوال میگذشت و ستاره توی سایت سرگردان بود تا اینکه صدای خشم آلود مامی وی را به خود خواند.....
مامی: ستاره
ستاره در جا میخکوب میشه و میگه:
بله..... الان میام اخرشه......الان یه مین
بابایی: ستاره دختر گلم نمیای دله بابایی واست تنگ شده
ستاره چت بنگ از همه ی دوستان خداحافظی میکنه و ساعت 9 از پشته کامپیوتر بلند مشیه
مامی سر شام: امشب از همه ی دوستات خداحافظی کردی؟..... بعد از شام بابات سیم رو جمع میکنه........
ستاره سرش رو پایین میگیره و هیچی نمیگه
کمی گذشت و زمان خواب رسید....
آبجی ستاره: تو دوباره رفتی؟؟؟
ستاره: جونه من واستا الان تموم میشه....یه دقیقهههههه
و یک ساعتی گذشت و ستاره با صدای جیغغغغ مامی و آبجی ش کامی رو خاموش میکنه و به رختخواب میره تا روزی دیگر را آغاز کند...


finish
...................................
از دوستانی که تحمل کردن و خوندن ممنون
زیاده میدونم ولی نمیدونستم از کجاهاش بگم
اگه مسخره بود به بزرگی خودتون ببخشید...
ضمنا چون فکر کردم اسمم رو اکثرا میدونن همون اسم واقعی خودمو گفتم....

یک دنیا ممنون


ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۳ ۱:۲۹:۱۱


Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۸:۵۳ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
#17

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۳۱ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
اي بابا....
تابستون سال پيش ...يادش بخير....صبح ساعت 5 صبح بلند ميشدم تا ساعت 10 صبح توي نت بودم....
تقريبا همه فهميده بودن كه در اون ساعتها هميشه اشغاله....
انقدر معتاد شدم كه بعضي وقتها هنوز هم همون كارها رو ميكنم!!!
نميدونم يكي بايد كمك كنه.....HELP!!!!
به هر صورت اون موقع تازه يكي از اعضاي بوق گريف بودم....هر جا پست ميزدم همه....ميگفتن...بابا جون هر كي دوست داري پست نزن!!!
به هر صورت...يك روز اعتيادم به آخرش رسيد نميدونم چرا ولي يادمه كه از ساعت 6 صبح تا ساعت 2 بعد از ظهر توي نت بودم.....خلاصه سرتون رو درد نيارم تا اون موقع بابام نبود اگه ميديد كه اين همه وقت توي نتم....كسي رو پرت ميكرد بيرون!!!
بازم خلاصه!!!
زندگي ما شده نت هيچ كس هم نيست بگه آخه:
برادر من خواهر من اين به چه دردي ميخوره!!!
زندگيتون شده اين...بابا ولش كنيد ديگه!!!
راستشو بخواين اگه نت رو ول كنم !!! بايد برم بازي كنم
پس به نفع همه هستش كه همين نت رو ادامه بدم!!!
آهان يك خاطره ي ديگه يادم اومد ولي الان نميگم....فعلا روش فكر كنيد تا بعدا بهتون بگم!!!



كلا نت خوبه!!!


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: INTRODICTION، بلایی خانمان سوز
پیام زده شده در: ۰:۴۱ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۵
#16

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 191
آفلاین
ساعت 7 صبح ، مدرسه
_ شما دارين راجع به چي حرف مي زنين؟!
_ سايت !
_ لابد بازم جادوگران ؟!
_ !


ساعت 9 صبح ، باز هم مدرسه
دوستاي من و رومسا نمي ذارن ما به هم نزديك شيم !


ساعت 11 صبح ، مكان معلوم
_ گفتي شناسه هاتون چي بود ؟!
_ رومسا و مريدانوس !
_ ...
_ !


ساعت 1 ، همان مكان قبلي !
با ترفند خودمون رو به سايت مدرسه مي رسونيم !
_ اه ، اين وصله به نت !
_ آخ جوووووووووون ...


15 دقيقه بعد
_ داره صفحه اول رو مياره !
دد دردر دردرددرد دست دست <== زنگ كلاس !
_ خروج رو بزن !
_ ااااا ! اين كه دو سوته خارج شد !


ساعت 2 ، دم در مدرسه
_ امشب ساعت 8 ،9 ، 10 ، 11 ،‌12 بيا تو نت !
_ باشه !


ساعت 10 شب
_ پاشو بچه ... فردا امتحان داري ... امشب هم ساعت 7 رسيدي خونه ! مي ميريا ... 2 ساعته پاي اين نشستي !
_ دارم استراحت مي كنم !
_ وايسا قبض تلفن بياد ، كامپيوتر تو خيابونه ...


ساعت 12
_ خب رومسا مي گفتي ...
_ اون كامپيوتر رو جمع مي كني يا نه ؟!


فرداش ! دم در مدرسه ، حدود شش و ربع !!!
در حالي كه از سرويس پياده مي شيم ، دوستم مي گه :
_ بدو بدو مريدانوس ، رومسا هم اونجا وايساده !
_ ...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.