هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین
سوژه جدید

هوا تاریک بود و ظلمت شب همه جا را فراگرفته بود اما انگار در این تاریکی ، کسانی بودند که در حال کشیدن نقشه های شوم هستند.

آنتونین: « لینی ... ارباب گفته امشب حتما باید یه گروگان از محفلی ها بگیریم »

لینی که در حال کار با لپ تاپش بود و بدون صبر در حال زدن دکمه ی ارسال در تاپیک کی؟ کی؟ کجا؟ بود ، گفت: « حالا باید کی رو گروگان بگیریم؟ »

در این لحظه صدای جیغی آمد و توجه آنها را به دختری جلب کرد که در حال آمدن به طرف آنها بود.

رز: « اونجا یه سوسک هست »

در این لحظه آنتونین که از صدای ناهنجار رز اوقاتش تلخ شده بود و آرامش روحیش بهم خورده بود ، بی درنگ رز را بلاک کرد و ناگهان رز از جلوی آنها محو شد.

لینی با دیدن این صحنه ی نا اخلاقی () دست از زدن دکمه ی ارسال برداشت و رساندن پست هایش به 1000 را متوقف کرد و رو به آنتونین کرد و گفت: « چرا بلاکش کردی؟ اون که برای سایت خیلی زحمت کشیده بود! »

آنتونین: « برو بابا ... تو هنوز اصول مدیریت هیچی نمی دونی » ()

در این لحظه لینی که از ناعدالتی های مدیران ناراحت شده بود ، آخرین پستش را با مضمون " من استفاء می دم" را در انجمن خصوصی مدیران زد و پست هایش را به 1000 رساند.

از جایش بلند شد و سرگردان در خیابان گریمولد شروع به قدم زدن کرد و آنتوین را که حالا در حال برگزار کردن جشنواره بلاک بود ، را تنها گذاشت.

لینی افسوس می خورد که اینقدر برای سایت زحمت کشیده بود اما ... در این لحظه لینی پایش به پای یک نفر دیگر برخورد کرد و با صورت بر زمین خورد و دماغ تازه عمل کرده اش ، شکست.

لینی: « کی بود؟ »

در این لحظه چهره ای از تاریکی بیرون آمد. قیافه اش لحظه به لحظه مشخص تر می شد.

دامبلدور: « من بودم »

لینی: « آلبوس دامبلدور »

آلبوس جلو تر آمد و دستش را روی شانه لنی گذاشت و شروع به قدم زدن کرد. لنی هم به پیروی از او شروع به قدم زدن کرد.

لینی: « تو کی واگذار شدی من ندونستم؟ »

دامبلدور: « لینی ... دخترم من اونقدر قدرت دارم که اگر تمام مدیران رو هم با هم قاطی کنن ... نمی تونن اندازه من قدرتمند بشن ... من این مدت مخفی شده بودم »

دامبلدور که منتظر جوابی از لینی بود ، با دیدن صورت مات زده لینی ، ادامه داد: « لینی می خوام یه گروه تشکیل بدم و با مدیران بجنگم ... با من خواهی بود؟ »

لینی که هنوز در شوک از دست دادن رز بود ، بی درنگ با تکان دادن سرش ، قبول کرد.

دامبلدور ادامه داد: « اول باید برگردی و منوی مدیریت رو باز پس گیری و بعد بری به ولدمورت خبر بدی و تمام ماجرا رو بهش بگی ... مطمئنم اون هم از قدرت گیری مدیران ناراضیست »

فردا صبح

دامبلدور و ولدمورت رو به روی هم ایستاده بودند و با چشمان خود ، با هم صحبت می کردند. ()

ولدمورت: « قبوله »

دامبلدور: « پس شروع می کنیم ... اولین کاری که باید بکنیم ، باید حساب این آنتونین رو برسیم »

ولدمورت: « کجا می ری پیری؟! ... چطوره اول از عله کبیر شروع کنیم که محفلی هست! »

دامبلدور: « باشه ... من میرم سراغ آنتونین و تو هم برو سراغ عله و تو لینی ... تو هم برو تمام کسانی که بلاک شدن رو دوباره برگردون »


تصویر کوچک شده


Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین
خلاصه:
وضع مالی محفل ققنوس خیلی بد شده و برای همین دامبلدور دستفروشی می کنه اما بالاخره صبرش تموم می شه و تصمیم می گیره مرگخوار بشه و راهی خانه ریدل می شه اما سیریوس و گودریک تصمیم می گیرن جلوی این کار دامبلدور رو بگیرن و برای همین به خانه ی ریدل آپارات می کنن و در بوته ها قایم می شن اما بعد از مدتی بلاتریکس آنها را می یابد اما به علت نشناختن گودریک و به علت سگ بودن سیریوس ، آنها را نمی شناسد. برای همین گودریک خودش را با نام مستعار لرد گودزیلا معرفی می کند و سیریوس را حیوان خانگی خودش معرفی می کند. بلاتریکس از او خوشش می آید و او را نزد ولدمورت می برد و بعد گپ زدن گودریک با ولدمورت آنها با هم دوست می شوند و ولدمورت خودش و تمام مرگخوارانش را مهمان فردا شب گودریک می کند و گودریک باید تا فردا شب کاخی با پلاک شماره 0 در خیابان گریمولد آماده کند و در این راه از ماکت استفاده می کند و در همین حین نیز دالاهوف دامبلدور را می بیند و از هدف او با خبر می شود و تصمیم می گیرد به او کمک کند و برای همین تمام سیبیل و ریش های او را می زند و با نام مستعار گالبوس دامبلکور به ولدمورت معرفی میکند. فردای آن روز ولدمورت به مهمانی می رود و وارد خانه ی ماکتی گودریک و سیریوس می شد اما با فوت ولدمورت خانه فرو می ریزد.
اما برای بهتر رول زدن بهتر است رول ها را بخوانید.

---------------------

-قربان یادم رفته بود بگم که کاخ بنده در حال ساخت هست و هنوز آماده نشده اما نمی خاستم شما رو ناراحت کنم برای همین این خونه رو درست کردم ... واقعا معذرت می خوام قربان

ولدمورت از زمین بلند بلند می شود و سیلی محکمی به گودریک می زند و می گوید:
-این به خاطر لباسم بود که کثیف شد.

و یه سیلی دیگر نثار گودریک کرد و گفت:
-این هم به خاطر این بود که به من دروغ گفتی ... هفته ی بعد میاییم مهمانی امیدوارم خونت آماده باشه

ولدمورت و مرگخواران شروع به آپارات کردن شد اما در این میام بلا و آلبوس به گودریک نگاه می کردند. یکی عشقولانه و یکی مشکوکانهاما گودریک او را نمی شناخت و بدون توجه به او به طرف مقر محفل ققنوس رفت تا فکری برای شام هفته ی بعد کند.

-------------
ببخشید کوتاه شد راستش یه رول خوب زده بودم اما رز عزیز زودتر زدند و کلا رول از دست رفت


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲۳ ۱۱:۲۹:۲۴

تصویر کوچک شده


Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۵:۴۸ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
فردا صبح - خانه ی ریدل


- خب... چطور شده اربابتون؟
- خیلی عالیه ارباب!

لرد سیاه در حالی که جلوی آینه ای میچرخید و خود را برانداز میکرد یک شیشه بزرگ عطر گوچی روی خودش خالی کرد. لباس لرد سیاه شاید و فقط شاید، عجیب بود. کتی سبز، شلواری نارنجی، با گل های آبی. کراواتی قهوه ای روشن و پیراهنی زرد. لرد سیاه بار دیگر با افتخار به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. سپس به سمت مرگخوارانش برگشت و گفت:

- خب راه بیفتیم دیگه. دور از ادبه زیاد دیر برسیم.

دو ساعت قبل محفل ققنوس، زیرِ زمین اول خیابان


بنگ!! فیــــــــــــــــــــــــش!

- آهای گودریک! تو داری از ضلع شمالی زمین رو میکنی؟
- آره چطور مگه؟
- آخه لوله آبو ترکوندی که!
- واقعا؟ آخه لوله آب از اینجا رد نمیشه که!
- پس یعنی...این...
- .درسته. لوله فاضلابه!
- میکشمت!

نیم ساعت بعد


گودریک و سیریوس عقب ایستادند و به ماکت دست ساز گودریک نگاه کردند. هر دو از گودال بالا رفتند و با حرکت کوچکی از چوبدستی گودریک، کوپه ی خاک سر جایش برگشت. یک قصر زیر زمینی! دو محفلی بی رئیس منتظر جادوگران سیاه شدند و ناگفته نمند که سیریوس باز هم به شکل سگ در آمد. پس از مدتی مرگخواران یکی پس از دیگری ظاهر شدند و با دیدن گودریک لبخند به لب به سمتش به راه افتادند. لرد سیاه پیشتاز بود. گودریک با دیدن لباس های لرد سیاه به زور جلوی خودش را گرفت و جلو رفت تا با مهمان هایش دست بدهد. گودریک ، لرد و مرگخواران را به زیر زمین هدایت کرد. لرد بدون توجه به شکوه آن قصر زیر زمینی وارد شد. همین که لرد وارد شد، از جمعیت زیاد، بادی وزید و قصر مقوایی فرو ریخت. لرد سیاه سرش را از زیر آوار بیرون آورد و نگاه خشمگینی به گودریک انداخت.


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲۲ ۲۰:۵۸:۴۱


ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

جسیکا پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
یاهو !


بلا پارچه ای لوله مانند (همان مایو) دور نجینی پیچیده بود و او را با سبد در مقابل استخر گذاشت. نجینی هم با خوشحالی از داخل سبدش به درون آب خزید (شیرجه زد ) .

گودریک که در عین ترس داشت از شنا و زیر آبی رفتن با لرد لذت می برد، ناگهان پرید بغل لرد و با وحشت به نجینی نگاه کرد.
لرد: آ آ . تنرس لرد گودزیلا . ترس نداره. این نجینی هست. حیوان خانگی منه. موجود با محبت و دوست داشتنی هستش !

گودریک که سعی می کرد خودش و ترس را جمع و جور کند گفت:
نه لرد عزیز ! ترس کدومه . من پریدم بغل تون تا بتونم بهترم موهای شما رو با شامپو بشورم.
گودریک درب شامپو را باز کرد و آن را روی کله کچل لرد سیاه خالی کرد اما بلافاصله چیزی یادش آمد.

گودریک: ولی لرد ! شما که مو ندارین. حواسم کجا بود. شرمنده
لرد: نه بابا. اشکالی نداره. من هنوز موهای از دست داده ام رو حس می کنم. می تونم ریشه هاش رو حس کنم. می تونم رقص موهام رو در نسیم سحرگاه حس کنم . بریز. بازم شامپو بریز. دستت درد نکنه. لرد با محبت یعنی شما.

سگ سیاه (سیریوس) بی حرکت روی آب استخر شناور بود و این نجینی بود که با عشق و علاقه به دور پاچه و هیکلش می پیچید.
لرد به نجینی و سگ اشاره کرد و گفت: می بینی لرد جان. همین اول کار به هم علاقه مند شدن. لرد جان. بیا من شمارو گودی صدا کنم. شما هم من رو تامی. نظرت چیه ؟
گودریک: نه من. من هرگز چنین جسارتی نمی کنم که ارباب لرد ولدمورت کبیر رو با نام کوچیکشون صدا کنم.

لرد: راحت باش بابا. قصر باشکوهت کجاست گودی جان ؟ فردا شب خوبه با افرادم برای ضیافت شام مزاحم بشم ؟
قلب گودریک از تپش ایستاد. با وحشت جواب داد:

اهم. خب. باشه. ما ساکن میدان گریمالد. خیابان گریمالد هستیم.
لرد: اوه . چه تصادفی. اتفاقا خانه اصیل و باستانی بلک ها در همونجاست. همین ریگول و بلاتریکس ما بچه های اون محلن. البته الان دیگه شده پاتوق عده ای ماگل دوست و خائن به جادوگران ! تاسف می خورم که چرا زودتر افتخار آشنایی نداشتیم باهاتون. این بلک ها چرا آشنا نبودن با شما ؟

سپس رویش را برگرداند و فریاد زد: بلاتریکس ! آهای بلا ! به خاطر اینکه لرد گودزیلا رو نشناختین در همسایگی تا الان ، برو همین الان چند تا کراشیو به خودت و ریگولوس بزن.

لرد ادامه داد: خب. شماره پلاک شما چنده گودی جان ؟
گودریک: ما قصرمون مخفی هست. زیر زمینی و دنج. ما پلاک شماره 0 هستیم.


همان شب / خانه شماره 12 – مقر محفل ققنوس

سیریوس و گودریک توی آشپزخانه مقابل هم نشسته بودند و به طور عمیقی در فکر فرو رفته بودند. دامبلدور هم غیبش زده بود و آن دو تک و تنها باید فردا شب در یک قصر زیر زمینی با پلاک 0 که اصلا وجود خارجی نداره، میزبان ضیافت شام لرد سیاه و مرگخواران و کلیه مستخدمین و ایل و تبارش باشند.

سیریوس: چاره ای دیگه ای نداریم. دست گل خودته گودریک جان . باید تونل حفر کنیم. اونجا هم یه قصر بسازیم.
گودریک: نیاز نیست دقیقا قصر درست کنیم. ماکت میذاریم. کار دستی خوب بلدم درست کنم.
سیریوس: آهای کریچر ! کجایی مفلوک. بیا برو چند تا در و دیوار و آجر و آثار باستانی سرقت کن از ماگل ها.


همان شب / خانه ریدل ها

لرد: خب پسرم. اسمت چیه ؟ چند سالته ؟
دامبلدور با لباس نارنجی رفتگران در اتاق لرد سیاه، درست رو به روی لرد روی صندلی نشسته بود. کوچک ترین اثری از ریش و سبیل و مو نبود و درست همانند لرد کچل شده بود. چین و چروک روی صورتش هم ناپیدا بود. با قیافه ای غمگین گفت:

گالبوس دامبلکور هستم قربان. 126 سالمه.

دالاهوف: اهم. ببخشید ارباب ! منظورش اینه که 26 سالشه.

لرد: خب . آقای گالبوس دامبلکور. بچه ها راضی هستن. میگن هم بدون چوبدستی جادوگری و هم با چوبدستی خوب نظافت میکنی. من تو رو با حقوق ماهیانه 1 سیکل استخدام میکنم. وعده های غذاییت هم میتونی کارت بزنی مثل بچه ها. از سلف پایین بگیری. در ضمن، رنگ چشمانت منو یاد یه پیر ریشوی خرفت میندازه. اگه ممکنه یا لنز بذار یا جفت چشماتو کور کن و در بیار، بذارشون روی میز من!

لرد به سمت مرگخواران داخل اتاق کرد و گفت:
همه برین بخوابید که فردا کلی کار داریم. فردا شب دعوتیم به مهمانی و ضیافت شام لرد گودزیلا در گریمالد. همه شما دعوت هستین. همینطور گالبوس که تازه استخدام شده. بلاتریکس یادت نره فردا اون کت گل گلی منو ببری خشکشویی.




ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲۱ ۱۳:۰۷:۳۷


خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۰ جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۰۱ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 304
آفلاین
دقایق می گذشتند. آفتاب درست در بالای سر موقعیت آن دو تمرگیده بود و موجب شناور شدن عرقیجات از پیشانی آن دو محفلی می شد که پشت پرچین ها قایم شده بودند. فرسخ ها آن طرف تر آلبوس دامبلدور با چهره ای خسته و سبیلی رقصان در باد خشک و گرم، با سرعتی لاکپشتی خیابان را متر می کرد تا روزی روزگاری به لیتل هنگتون برسد...

گودریک با عصبانیت چوبدستی اش که نقش پنکه ایفا می کرد را به روی چمن ها کوبید و گفت:

«سیریش ! یک ساعته اینجا زیر آفتابیم ! این پیر مرد هنوز نرسیده ! »

سیریوس بدون توجه به حرف گودریک با همان ظاهر سگ خود روی چمن ها دراز کشیده بود و یک عینک دودی با فریم صورتی به چشم زده بود و به آسمان می نگرید.

گودریک: « با توئم سیریوس ! »

سیریوس: « ای بابا ! گودریک ! ساکت باش دیگه ! نمیذاره دو دقیقه، دو کلوم با خدا خلوت کنم ! زجر میدی آدمو.. »

گودریک: « چی میگه ؟! »

سیریوس بدون حرف اضافی گودریک را از آن سوی پرچین ها با پنجه هایش به کنار خودش روی چمن ها دراز داد و یک عدسی عینک دودی را روی یک چشم گودریک گذاشت و هر دو با یک عدسی به آسمون نگاه می کردند...

گودریک: « الان به چی نگاه میکنی توی آسمون با این عینک ؟! »

سیریوس: «آی.کیو. جان ! داریم خدا رو نگاه می کنیم دیگه ! این عینک سه بعدی الهی هستش ! تازه از دیاگون خریدم ! »

گودریک با تعجب دوچندان سعی کرد تا از داخل عدسی عینک دودی بیشتر و دقیق تر نگاه کند اما نتوانست:

«ولی من که چیزی نمی بینم جز خورشید و ابر ! »

سیریوس: « اگه گذاشتی ما دو دقیقه به وصال محبوب برسیم ! اوناها دقت کن روی ابرو ! خدا نشسته ! داره دست تکون میده ! »

گودریک سعی کرد چشم سمت راستش را بسته و نیمه بسته نگه دارد و با چشم سمت چپش به دقت از داخل عینک به آسمان نگاه کند.

گودریک: «واااو ! این خدائه الان ؟ من یه زن می بینم با موهای وز وزی مثه چمن ! سیریش؟ مطمئنی عینکو زدی به برق ؟ کار نمیکنه خوب انگار برای من ! »

سیریوس: «فک کنم باتری عدسی سمت تو تموم شده ! منم خدا رو می بینم با موهای وزوزی ! چقدر نزدیکه ! انگار توی صورت منه ! »

در این حین عینک روی چشم آن دو برداشته میشود و به کناری از بوته ها می افتاد و سایه قامت زنی با موهای چمنی و وزوزو نمایان می شود...

سیریوس که تازه فهمیده بود قضیه از چه قرار در همان حالت سگ باقی ماند و بدون کلمه ای دیگر در مقابل دختر عمویش چند زوزه کشید.
گودریک که دست و پایش را گم کرده بود از روی چمن ها برخاست و با حالتی اشرافی و محترمانه مقابل بلاتریکس لسترنج کمی خم شد...

گودریک: «ئم ! سلام بانو ! می تونم کمک تون کنم ؟ به لیتل هنگتون خوش اومدین ! »

بلاتریکس با صورتی مبهوت و دهنی نیمه باز به لباس پر زرق و برق گودریک نگاه کرد و نیم نگاهی هم به لباس کارگری سبز خودش انداخته بود که آغشته با انواع لجن و چمن و تیغ و ... بود. بلاتریکس سعی کرد خودشو جمع کنه و گفت:

«ئم ! من هم لباسی مثل شما دارم آقا. داخل کاخ هستش. داشتم چمن ها رو کوتاه میکردم که دیدم شما با سگ تون حرف می زنید در مورد خدا و و چمن و مو و این مسائل ! در ضمن ! خودتون خوش اومدین ! نه من ! اینجا ملک شخصی ارباب من..ئم..نه...یعنی شریک من..هستش... نمیدونم چرا سگ شما تا منو دید زبونش به زبون حیوانات عوض شد...داشت به زبون خودمون حرف میزد ! »

گودریک: «عادتشه ! جلوی غریبه ها خجالتی میشه ! یادم رفت خودمو معرفی کنم ! من لرد..هری پات..نه...ئم...لرد گودسیلا...نه...ئم..لرد گودزیلا هستم از ...ئه...از یورک شایر ! »

بلاتریکس: «خوشبختم لرد عزیز ! به قصر باشکوه ریدل ها خوش اومدین ! من هم بلاتریکس ریدل هستم ! ارباب من...ئم..یعنی همکار من...آقای لرد سیاه به شدت از دیدار یه جادوگر شریف و اصیل زاده ای مثل شما خوشحال میشن... دنبال من بیان...ارباب در حال شنا هستن توی استخر ! »

گودریک و سیریوس با ترس و لرز به دنبال بلاتریکس لسترنج به راه افتادند و از کنار پرچین ها گذاشتند و از گذرگاه کناری به سوی حیاط پشتی و استخر شخصی لرد سیاه رفتند. پیش از رسیدن به آنجا این صدای نعره لرد بود که در محدوده کل دهکده لیتل هنگتون طنین انداخت:

«بلا ! بلا ! کدوم گوری رفتی ؟ گفتم اول چمن های اینجا رو کوتاه کن ! حالا نمیخواد ! برو نجینی رو بیار ! مایوش رو هم تنش کن ! شامپو ضد شوره هم بیار برام ! »

آن دو در حالی با ترس به کنار استخر رسیده بودند که بلاتریکس دائما در گوشی برای گودریک توضیح میداد که منظور لرد از بلا او نیست و بلاتریکس دیگه ای وجود داره.

بلاتریکس که سطل باغبانی را گوشه ای پرت می کرد به استخر نزدیک شد و خطاب به لرد سیاه که شنا می کرد گفت:

« شما که مو ندارین شوره بزنه ! بگذریم . مهمان داریم ! لرد گولیلا...ببخشید....لرد گودزیلا از یورک شایر ! با اصالت هفت هزار ساله ! به همراه سگ شریفشون ! »

گودریک و سیریوس: «»

لرد سیاه: «بیان جلوتر لرد عزیز ! خوش تشریف آوردین ! بیاین داخل آب ! بفرمایید ! »

-------
و در حیاط پشتی، دور از چشم آنها، آلبوس دامبلدور بود که با چهره ای درمانده آرام آرام به دالاهوف نزدیک می شد تا چوبدستی اش را تحویل دهد و تسلیم شود...

دالاهوف: «عجب چوبدستی خوشدستی هم هست ! هوی ! پیری ! بیا دنبالم ! کارتو باید از تمیز کردن شکنجه گاه شروع کنی ! امیدوار باش ! روزی میرسه که مرگخوار هم میشی ! »

ایوان نیز در مقابل در ظاهر شد و اضافه کرد:

«قبل از شروع نظافت هم تشریف میبری پیش آنی مونی ! تمام ریش و سبیل و موهاتو میزنی ! باید کچل بشی ! به نفعته ! لرد بفهمه اینجایی می کشه تو رو ! باید قیافه ات عوض بشه ! این لطف ما به توئه تا زنده بمونی ! »


ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲۱ ۱۱:۵۳:۴۵


Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
- به نظرت بهش میرسیم؟

گودریک ایستاد و در حالی که خم شده بود دست هایش را روی زانوانش گذاشته بود و سعی داشت نفس های عمیقی بکشد. سیریوس با ایستادن گودریک، متوقف شد و گفت:

- چرا ... وایسادی؟ باید بریم دنبالش ... نباید ... گمش کنیم!

آن ها که چندین کوچه را دوان دوان آلبوس را دنبال کرده بودند حالا دیگر خسته شده بودند و در تعجب بودند که آلبوس چطور خسته نشده است.

- بدو، نباید جا بمونیم.

گودریک با شنیدن این حرف سیریوس و مشاهده ی به حرکت در آمدن او، ناله ای کرد و برای اینکه از او جا نماند به سختی پاهایش را حرکت داد.

کوچه ی الادورا ... کوچه ی هفتم ... خیابان سیک ...

- ای بابا!

ناگهان سیریوس دستش را محکم به پشت سر گودریک کوباند و گفت: خجالت بکش، چطور این به فکرت نرسید؟

گودریک نقطه ی مورد ضرب را با دستانش گرفت و گفت: چرا میزنی؟ کدوم فکر؟

سیریوس به گودریک زل زد و گفت: درسته که آلبوس از روی افسردگی به فکرش نرسیده بپره بره خانه ی ریدل، ولی ما که میتونیم.

گودریک که واقعا از نرسیدن این فکر به ذهنش احساس بدی پیدا کرده بود با تاسف سری تکان داد و هر دو با صدای پقی ناپدید شدند.

- اونجا، بزن بریم.

گودریک همراه سیریوس به آهستگی از کنار استخر گذشتند و به سمت پرچین های بلند اطراف خانه رفتند.

سیریوس با آسودگی بر روی زمین نشست، به پرچین ها تکیه داد و گفت:

- حالا باید منتظر اومدن آلبوس بشیم، قبل از اینکه بره تو، وادارش میکنیم برگرده.

- فکر خوبیه.




Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین
سوژه جدید

باران می بارید و خبر از خراب شدن نقشه دامبلدور می داد.

-گودریک ... کجایی؟ یه چتر بیار خیس شدم!

گودریک در کوچه ظاهر شد و همراه با چتری نزد دامبلدور آمد و در حالی که چتر را به او می داد گفت:
-چرا اینقدر ناراحتی؟!

دامبلدور نگاهی به گودریک انداخت و با دقت او را وارسی کرد و گفت:
-امروز هم کاسبیم خراب شد!

-کاسبی؟؟!!

دامبلدور با انگشتش به اشیای مقابلش اشاره کرد و نگاه گودریک را به آن طرف جذب کرد.

گودریک با دیدن بسته های سیگار از هر نوعی (از بهمن گرفته تا سیگار برقی) متعجب شد و گفت:
-اینا چیه آلبوس؟!

آلبوس بلند شد و در حالی که اشک می ریخت ، چرخید و شروع به حرکت کرد و در حال رفتن آخرین کلماتش را گفت:
-دیگه خسته شدم از بی پولی ، می رم پیش تامی!

در حالی که آلبوس بر اثر باران شدید از دید بیرون می رفت ، سیریوس در کنار گودریک ظاهر شد و زمانی که آلبوس را ندید ، گفت:
-آلبوس کجاست؟!

-رفت پیش تامی

سیریوس با شنیدن این سخن ، با وسایلی که در دستش بود که بیشرتش هم سیگار بود ، بر سر گودریک زد و گفت:
-چرا باهاش حرف زدی مگه نمی دونی از بی پولی افسردگی پیدا کرده.

گودریک زمین افتاد اما نگاهش را از راهی که دامبلدور پیموده بود بر نمی داشت. سیریوس نیز به طرفی نگاه می کرد که گودریک نگاه می کرد اما او فکرش از گودریک مشغول تر بود چون می دانست که دستفروشی دامبلدور تنها درآمد محفل بود و ......... شام امشبشان چه می شد.

بار دیگر سیریوس به جان گودریک افتاد و شروع به زدن او کرد اما با بیرون آمدن شمشیر گودریک از غلاف عقب کشید و عذر خواست اما گودریک به او توجه نمی کرد و هنوز به همان نقطه نگاه می کرد و در نهایت رویش را برگردانند و گفت:
-حالا دیگه آلبوس رفته چی کار کنیم؟؟

-خوب معلومه باید بریم و برگردونیمش اما فکر نکنم ولدمورت اونو به راحتی پس بده

هر دوی آن ها به سمت خیابان خیره شده بودند و به قطرات باران که حالا در از سرشان سرازیر می شد ، توجه نمی کردند. ... آن ها باید دامبلدور را برمی گرداندند.


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۲۰ ۱۶:۳۸:۵۹

تصویر کوچک شده


Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
لرد سیاه خوشحال و خندان به خانه شماره 13 برگشت...وارد خانه شد و روی تخت مجللش دراز کشید.
-آخیشششش...بدنم خشک شد بس که مثل مجسمه اون گوشه وایسادم....هوم؟...شماها اینجا چیکار میکنین؟

لرد قادر نبود تعجبش را از دیدن سیزده روح خبیث که روبرویش صف کشیده بودند پنهان کند.یکی از ارواح با صدایی ضعیف پاسخ داد:
-تو به ما قول داده بودی...قول داده بودی در قبال کمکی که بهت میکنیم جسم اون محفلیا رو در اختیار ما قرار بدی...و الان دقیقا چی به ما دادی؟هیچی!

لرد بلند شد و روی تخت نشست.
-ولی کاری از دست من بر نمیومد...خودتون که دیدین.اوضاع بدجوری به هم ریخت!الانم چیزی رو از دست ندادین.میتونین برین سراغشون.من مطمئنم که خودتون میتونین از پس یه مشت سفید بی بخار بربیایین.برای کشتن اونا لازم نیست جادوگر باشین.از روشهای ماگلی استفاده کنین!

ارواح با عصبانیت از خانه خارج شدند و لرد مجددا دراز کشید و بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفت...

طولی نکشید که با سرو صدای عجیبی که از طبقه پایین به گوش میرسید از خواب پرید.از جا بلند شد و بطرف طبقه پایین حرکت کرد.به محض رسیدن به پله ها، با دیدن منظره ای که در مقابلش قرار داشت همانجا خشکش زد.


-آنتونین، ولش کن...این دیگه مرده!

آنتونین قهقهه ای شیطانی سر داد.
-نه، هنوز قلبش میزنه...دارم میبینم!

جسدی که ظاهرا متعلق به یک ماگل بود در میان دستهای آنتونین قرار داشت.جسد از پشت کاملا عادی به نظر میرسید ولی آینه ای که روی دیوار مقابل آنتونین و جسد نصب شده بود میتوانست نیمه غیر عادی آن را به لرد نشان بدهد...شکم جسد-که ظاهرا هنوز زنده بود- به طرز فجیعی دریده شده بود و آنتونین با آرامش و خونسردی سرگرم خارج کردن محتویات آن بود.

لرد با عجله از پله ها پایین رفت.با دیدن حالت غیر عای آنتونین از صحبت کردن با او منصرف شد و بطرف لینی رفت.
-این چش شده؟

لینی جواب داد:
-ارباب ارواح...شبانه حمله کردن به محفل.نصف اونا رو کشتن و وارد جسمشون شدن...بعضی از مرگخوارا با دیدن این صحنه ذوق کردن و داوطلبانه از ارواح خواستن که وارد جسم اونا بشن...یکیشون همین آنتونینه.الان جسمش رو با یه روح خبیث شریک شده!خباثت خودشم که اضافه بشه یعنی آنتونین الان دابل خبیث شده!بجز اون آمیکوس و ریگولوس هم همین کارو کردن!

لرد نگاهی به چهره های شیطانی مرگخوارانش انداخت و لبخندی زد.
-هوووم...بد نیست...خباثت چیزیه که ما همیشه بهش احتیاج داریم...حالا بند و بساطتونو جمع کنین که برگردیم خانه ریدل.ما دیگه اینجا کاری نداریم.از محیطشم اصلا خوشم نیومده بود.همسایه های خوبی نداشتیم!


پایان


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱۷ ۲۰:۲۶:۳۷

glsenaneesrioraebeckmintgidib


Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
بدین ترتیب طولی نکشید که لرد سیاه حافظه جیمز را از دیدن لرد با آنتونین پاک کرد و حال باید او از این خانه خارج میشد.

- خب دیگه اینم از پاک کردن حافظه این بدبخت،من دیگه باید برم در پی کارای مهم تر

آنتونین در حالی که داشت تق و تق محکم به صورت جیمز میزد تا بلند شود،گفت :

- خداحافظ ارباب،به امید دیدار !

لرد سیاه : حتما بازم منو میبینی!

لرد سیاه سریعا از خانه خارج شد و در را محکم پست سرش بست.در همین حال جیمز بهوش اومد و لودو و آنتونین را دید که بالای سرش ایستاده اند.

- من چرا اینجام ؟ اصلا اینجا کجاس ؟

- میخواستی بری دستشویی که از پله ها لیز خوردی افتادی،یعنی اینقدر عجله داشتی؟

- اوه اوه،خوب شد یادم انداختی،داره میریزه،من برم دستشویی

لودو و آنتونین به طبق بالا یعنی آشپزخانه رفتند و روی صندلی هایشان نشستند.کمی بعد جیمز هم به طبق بالا اومد و سرجایش نشست...


ویرایش شده توسط ویکتـور کـرام در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱۷ ۱۸:۵۹:۳۰
ویرایش شده توسط ویکتـور کـرام در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱۷ ۱۹:۰۱:۵۴

»»» ارزشـی گولاخ «««


Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
لرد با عصبانیت گفت: معلوم هس چی کار میکنی آنتونین؟ خب سر پاره شو درس کن دیگه!

آنتونین بدون کوچک ترین حرکتی به چوبدستیش جهت ترمیم سر لرد تقلبی، فقط به لرد خیره شد.

لرد با تاسف سری تکان داد و گفت: وای بر من که مرگخوارام یه طلسم ساده رم بلد نیستن!

و سریع چوبدستی آنتونین را قاپید و با یک حرکت سریع سر لردعروسکی را درست کرد.

- اینم از ایـ...

جیمز با چشمانی گرد شده و بیرون آمده یک نگاهش به لرد عروسکی و یک نگاهش به لرد واقعی بود. لرد واقعی لبخندی زد و گفت:

- جیمز، بهتره همه چیو فراموش کنی!

طلسمی به سمت جیمز رفت و یکراست به پیشانی او برخورد کرد و بیهوش بر روی زمین افتاد.

- ارباب کشتینش؟

- هنوز فرق طلسم بیهوشی و آواداکداورارو نمیدونین؟ زودباش حافظه شو از دیدن ما پاک کن و منو از این خونه ی لعنتی بیرون ببر.

لودو که تازه به آن ها پیوسته بود همراه آنتونین فقط با حالتی گنگ به لرد خیره شده بود. لرد سعی کرد آرامش خودش را در این موقعیت حفظ کند و گفت:

- باشه خودم حافظه شو پاک میکنم. بعدش شما به هوشش بیارین تا من بزنم به چاک!

آنتونین و لودو اطاعات کردند و نگاهشان را از طلسمی که به جیمز خورد برداشتند. جای لردها عوض شده بود و حالا فقط باید او را از خانه خارج می کردند!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱۷ ۱۷:۵۰:۲۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.