هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶:۳۳ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

سیبل تریلانی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۳:۴۹ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۰:۵۱ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
از دست اینا!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
در مسیر جهنم:

سیریوس داشت با خودش فکر می‌کرد «چه کنم؟ چه کار کنم؟ دو سیرِ گوشت رو...» نه... سیر گوشت رو نباید وارد این بازی‌ها می‌کرد! خودش باید فکری به حال این قضیه می‌کرد.
-ببینید آقای فرشته...

فرشته با اخم نگاهی به سیریوس انداخت. سیریوس از ترس آب دهانش را قورت داد. فرشته نگاهش را از سیریوس برگرداند و با لحنی خشن گفت:
-چهل و هفت!

-بله بله، آقای چهل و هفت، شما از اساس من رو اشتباه گرفتید. طرف بد این داستان مرگخوارا هستن. شما به اندازه‌ی کافی نمی‌شناسیدشون، ولی من می‌دونم اینا چه آب زیر کاه‌هایی هستن! اینا همه‌شون اهل مغالطه‌ان، دست‌های پشت پرده‌شون سایت رو می‌چرخونه. بعد من آبم می‌خورم بهم می‌گن کار زشتی کردی! دیگه من چه کار کنم آخه؟ من رفتم در وصف‌شون شعر گفتم، ولی هیچ‌کس جوابم رو نداد! من دراما می‌خواستم! درامای خونم بیفته، از حال برم، شما جواب‌گویی؟ دِ نیستی دیگه! چرا هیچ‌کس جواب منو نمی‌ده؟ چرا اینا منو تو بازیاشون راه نمی‌دن؟ درامای منو بدید، برم من!

بیگ‌باس نگاهی به مامور شماره چهل و هفت انداخت و سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد.

-قربان متاسفانه گویا مورد به توهم توطئه مبتلاست. دستور چی می‌فرمایید؟
-کاری از دست ما برنمیاد دیگه... باید ببریمش به برج فانوس دریایی، شاید اون‌جا دکترها کاری از دست‌شون بربیاد.

با تموم شدن صحبت بیگ‌باس، مامور چهل و هفت سیریوس رو داخل قایقی انداخت و پس از اون، هر دو مامور سوار قایق شدند و به سمت دورترین نقاط جهنم پارو زدند.

بهشت - سمت مرگخواران:

بلاتریکس و رودولف هنوز در حال گیس و گیس‌کشی سر این بودن که رودولف تنها بره یا بلاتریکسم باهاش بره. مرگخوارها می‌دونستن اگه این دوتا با هم برن فاتحه‌ی همه‌شون خونده‌اس، اما هیچ گزینه‌ی مناسب دیگه‌ای هم نداشتن و هیچ‌کس هم دلش نمی‌خواست داوطلب شه، چون اگه شکست می‌خورد تیکه بزرگه‌اش گوشش بود.
همه داشتن زیر چشم دیگران رو نگاه می‌کردن که بالاخره یکی رو داوطلب کنن و بفرستن جلو، تا خودشون رو از این مخمصه نجات بدن.



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۰۶ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۳:۰۵
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 17
آنلاین
- رودولف خودش تنها بره؟

با گفته شدن این جمله توسط بلاتریکس، کاخ آرزو های رودولف فرو ریخت. درسته که توی بهشت، هر چند تا حوری که دلش ميخواست، همیشه دور و برش بودن، اما رودولف هيچوقت به دو - سه تا حوری بیشتر، دست رد نمیزد.
از وقتی قرار شده بود رودولف فرستاده شه، یعنی همین ده ثانیه پیش، رودولف خودشو بین ساحره های محفلی تصور کرده بود... ولی وقت نکرد بیشتر تصور کنه.

- خب... رودولف تنها نره. فنریر رو هم باهاش میفرستیم.
- اگه فنریر رو بفرستیم که هممونو بجاش میفرستن بیرون. این همین الانش بخاطر ارباب ما رو نميخوره...
-

مرگخوار گوینده، با نگاه بلاتریکس ساکت شد. نمیشد رودولف رو به دلایل خاصی، با هیچ ساحره ای فرستاد، و از قیافه بقیه جادوگرا که سعی داشتن روشون رو از لرد و بلاتریکس برگردونن، معلوم بود هیچکدومشون نمیخواستن با رودولف برن.
رودولف که از این قضیه مطمئن شد، قمه هاشو دوباره تو کش شلوارش گذاشت.
- خب پس تصویب شد. خودم تنها میرم.
- نه رودولف، منم باهات میام.

مرگخوارا چاره ای نداشتن؛ یا باید بلاتریکس و رودولف رو با هم میفرستادن، که در این صورت امکان اخراج هر دو زیاد ميشد، یا باید مرگخوار دیگه ای رو جاش میفرستادن.



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۰۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
#99

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
مرگخوران و محفلی‌ها هر دو حالا در بهشت بودند...اما به طبع همیشگی خود، که آن نفرت از گروه مقابل بود، از حضور افراد گروه مقابل ناراضی بودند...اما کورسوی امید هر دوی این گروه‌ها این بود که بر اساس قوانین بهشت، کسی حق نداشت در آنجا کار ناشاسیت و بدی انجام دهد، چون اگر چنین رفتاری مشاهده می‌شد آن شخص از بهشت بیرون رانده می‍‌شد...و حالا هردو گروه قصد داشتند باعث شوند افراد گروه مقابل کاری کند که منجر به اخراج آنها شود...

سمت محفلی‌ها

_خب پروفسور؟ چه کنیم؟
_ولی اینکه به خاطر درد گرفتن زخمم ولدمورت رو اخراج نمیکنن خیلی نامردیه...چرا این نامردی در حق من میشه؟ چون پدر و مادر ندارم؟ اگه پدرمادری داشتم که از حقم دفاع میکردن اینطوری می‌شد؟ اگه این زنده بودنه، من دیگه نمیخوام زند...
_اه هری بی پدر مادر! بسه دیگه...چرا سر ما غر میزنی؟
_الان به هری فحش داد یا مشخصه‌اش رو گفت؟
_این حرف ها رو ول کنید...بریم تحریکشون کنیم کار بدی بکنن؟
_برم سراغ بلاتریکس شکلک دربیاریم مجبور بشه قتل کنه؟
_چی میگی تو؟ اول خودت رو اخراج میکنن که شکلک در اوردی!
_نامحسوس تحریکشون کنیم؟
_بابا اصلا از جونتون سیر شدین شما...مرگخوارا نیاز به تحریک دارن؟ این رودولف رو نمیشناسید؟ این اول تحریک بوده، بعد دست و پا دراورده!
_فرزند روشنایی درست میگه...بد بودن در سرشت اونهاس فرزندانم...کاری که باید بکنیم فقط اینه که وقتی کار بدی کردن تحت‌تاثیرشون قرار نگیریم، و سعی کنیم که ما کار بدی نکنیم...حداقل به صورت علنی..که فقط اونا اخراج بشن!

سمت مرگخواران

_رودولف رو بفرستیم؟
_بفرستیم که چی کار کنه؟
_نمیدونم....ولی رودولفه دیگه...خودش منبع کارهای ناشایست هست، بفرستیمش سمت محفلی ها به صورت انتحاری عمل کنه!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸:۵۷ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
#98

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۰:۴۹
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
الان مرگخواران منتظر یک ایده بودند تا به ذهنشان رسوخ کند و بله! حالا موقع وارد شدن کتی بود در صحنه.

- کسی حرفی از ایده زد؟

لرد لبخندی به کتی زد و جوری که کتی نشنود گفت:
- کدام احمقی حرفی از ایده زد؟ اگر نگویید همتان را از بهشت پرت میکنم بیرون!

و بلاتریکس با وحشت گفت:
- همین کسی که الان داره داستان مینویسه.

لرد از جایش بلند شد.
- هی تو داری چی کار میکنی؟ حالا بد بختمون میکنی!
- نگران نباش الان پلاکس هم میارم.

سپس پلاکس وارد شد.
- با من کاری داشتید؟

لرد هم ملتمسانه گفت:
- لطفا ایده کتی را به ما بفهمون!

پلاکس هم نگاهی عجیب کرد و با غرور گفت:
- دفعه قبل که نذاشتین.

تا بلاخره با اصرار های فراوان مرگخواران پلاکس ایده کتی را برای مرگخواران توضیح داد.( درست بود آن دو هنوز در مرگخواران نبودند ولی اگر کتی ایده اش را نمیگفت یکی آن وسط نابود میشد!

- خب دوستان، ببینید باید یک کاری کنیم محفلی ها خطا کنند حالا چجوری، اگه گفتید؟ خب چون همتون بی سوادید خودم میگم خب، ببینید اون ها میخوان بیرونتون کنند پس باید کاری کنید که شما را با کار بد بیرون کنند اونوقت خودشون بیرون میفتند! حرف من تمام شد شروع کنید.

و پس از آن پلاکس طوماری حرف زد و خواستند نقششان را عمل کنند...



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۶:۴۸:۳۲ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
#97

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۶:۴۳:۲۱
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 92
آفلاین
کمی پایین تر- در مسیر جهنم:

ماموران الهی برای آنکه سیریوس را به جهنم منتقل کنند، ابتدا مجبور بودند از برزخ عبور کنند. عالمی مملو از روح‌ها و شناسه‌های سرگردان که در انتظار سرنوشت خویش بودند. کسانی که نه بلاک شده بودند، نه درخواست بستن کالبد خود را داده بودند و نه دیگر علائم حیاتی از خودشان نشان ‌می‌دادند. همینطور که عبور می‌کرد جیمز سیریوس پاتر را دید که درکنار تدی مشغول یویو بازی بود. مورفین گانت را دید که به همراه بلیز زابینی منقل را بساط کرده‌اند و آنقدر غرق در دود شده بودند که حضورشان در برزخ را کاملا فراموش کرده بودند.

سیریوس اهل تسلیم شدن نبود. ابتدا سعی کرد به ماموران انتقال رشوه دهد تا او را در برزخ رها کنند. اگر موفق می‌شد، امکان داشت بتواند برزخیان را متقاعد کند تا همراه او به جهنم بروند و شورشی علیه سیستم برپا کند.
سیریوس: آق مامور!
مامور بیگ باس: خموش باش ای کافر! مامور 47، این فرعی را باید کدام سمت می‌پیچیدیم؟
مامور شماره 47: مگر داخل آن دفترچه راهنما نمایان نیست؟
مامور بیگ باس: خیر! گویا جنبده‌ای این قسمت را خورده است.
مامور شماره 47: حال در این دوراهی چه کنیم؟

از قضا دوراهی که در آن مانده بودند، دوراهی بسیار استراتژیکی بود. یک راه به سمت سرور جادوگران می‌رفت و راه دیگر به سمت جنهم! سیریوس می‌دانست که اگر او را به جهنم ببرند، قطعا از تمام جهات جغرافیایی پاره‌اش خواهند کرد و چوب نیم سوخته او را وادار به اعتراف گناهانش خواهد کرد. چوب نیم سوخته یکی از ماموران جهنم بود که بنا به دلایلی از سیریوس کینه‌ای دیرینه به دل داشت. پس سیریوس تمام تلاشش را کرد تا مجددا با ماموران بزرگوار ارتباط برقرار کند.

آیا سیریوس برزخیان را با خود همراه خواهد کرد؟
آیا مجال فرار و برپایی شورش برای او فراهم خواهد شد؟
آیا امکان خواهد داشت تا به صورت اتفاقی به اتاق سرور جادوگران پا بگذارد؟
آیا اجبارا به جهنم و به ملاقات چوب نیم سوخته خواهد رفت؟


در بهشت:

بهشت جایی بود که افراد اجازه آسیب رساندن به یکدیگر را نداشتند. ماموران بهشت از امنیت آنجا سفت و سخت مراقبت می‌کردند. اما مگر می‌شود هری و ولدمورت زیر یک سقف باشند و قصد آسیب رساندن به یکدیگر را نداشته باشند؟ هرچند که سقف بهشت انتهایی نداشت. همانطور که محفلی‌ها برای بیرون راندن مرگخواران از بهشت به دنبال مدرک می‌گشتند، مرگخواران نیز درحین آنکه در رود کناری آفتاب می‌گرفتند و شیرعسل می‌خوردند، به دنبال نقشه‌ای برای خلاص شدن از شر محفلی ها بودند.
- خب یارانمان! منتظر پلان A و حتی B تان هستیم.


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۴۰:۵۲ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
#96

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
محفلی ها که از انتقال یافتن سیریوس به جهنم دچار افسردگی شدیدی شده و از شدت این افسردگی در حال شنا در رودخانه شیرعسل و آفتاب گرفتن در سواحل بیسکویتی بهشت بودند، ناگهان فکری به ذهنشان خطور کرد.
-اگر هرکس که از بهشت اخراج بشه میره جهنم پس چرا شرارت ذاتی مرگخوارا رو به فرشته ها نشون ندیم تا از بهشت اخراجشون کنن؟

اینگونه بود که تصمیم گرفتند تلاش های طاقت فرسای خود را در زمینه اخراج مرگخواران آغاز کنند‌.

-آی زخمم...آخ زخمم...آقای فرشته، زخمم می سوزه!

آقای فرشته نگاهی به زخم هری انداخت.
-بتادین بدم؟
-نه...سوزش این زخم عادی نیست که! این یعنی ولدمورت برای من داره نقشه های شومی می کشه...شما باید جلوشو بگیرید! اخراجش کنید!

فرشته با چماقی محکم بر سر هری کوبید.
-تهمت؟ فکر کردی ما هم دامبلدوریم که بی دلیل و مدرک به تو و زخمت اعتماد کامل کنیم؟! برو پی کارت تا بخاطر این تهمت به بندگان با اخلاص خدا توی گونی نرفتی!

ظاهرا اخراج مرگخواران نیاز به دلیل و مدرک های محکم تری داشت.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳:۳۱ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
#95

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
دوباره نانوخلاصه: مرگخوارا از بهشت سر درآوردن و غرق نعمتن. یک دفعه محفلی‌ها که در تعقیبشون بودن هم سر می‌رسن.
***


- از شیردال به ققنوس ... ما در حال پیاده شدن ...

- بابا جان ما که خودمونم کنار شما سقوط کردیم و همه با هم داریم پیاده می‌شیم! دیگه برای کی داری گزارش می‌دی؟!

دسته‌ی محفلی‌ها شروع به پیشروی در بهشت کردند تا بفهمند از کجا سر در آورده‌اند.

- چه قدر همه چی سر جاشه! هر جا که هست نظارتش با منه!

- تو که ناظر جایی نیستی بابا جان! یعنی این‌جا هیچ‌جا نیست؟

- پس لابد اومدیم به دنیای موازی که من توش ناظر خیلی جاها هستم و از ظرفیت‌هام به درستی استفاده می‌شه!

- واهاهاهاهای! پروفوسور! یه نهر عسل این‌جاست! من همیشه رول مدلم پو خرسه بود! تصویر کوچک شده


هاگرید با یک شیرجه‌ی بلند، به سوی نهر رفت اما همین که او فرود آمد، تمام محتوی نهر با یک شیرجه بلندتر از آن خارج شد و به اطراف پاشید.

- باباجانیان به نظرم این‌جا ممکنه بهشت باشه!

- بهشت؟ مرگخوارا رو آوردن بهشت؟ لابد قراره این‌جا جاودانه باشن!

دامبلدور هنوز با اطمینان نام مکانی که به آن وارد شدند را به زبان نیاورده بود که یکی از محفلی‌ها از جمع جدا شده و شروع به ارائه‌ی تحلیل‌های آگاهانه در مورد وضعیت بهشت کرد!

- فرشته خانوم؟ سلام ... تو فرشته‌ی باهوشی هستی! به نظرت یکم رفتار خدا مشکل دار نیست؟ تو راه من دیدم خدا یه سری رو فرستاده بود جهنم، ملائک عذاب همگی ریخته بودن رو طرف! خوب این برخورد قشنگ نیست. از طرفی من هر چی سر می‌گردونم هر جای بهشت رو که نگاه می‌کنم فقط بهشتی می‌بینم. پس این جهنمیا کوشن؟ این تبعیضه دیگه! این چه حکومت توتالیتریه که خدا راه انداخته؟ به نظرت بهتر نیست یه سازوکاری تشکیل بدیم که مخلوقات خودشون بتونن رای بدن و من رو ... یعنی هر کسی که می‌خوان رو به خدایی برگزینن؟ وقتشه که انقلاب کنیم و نهضت آزادی بهشت رو ...

- من خانم نیستم. فرشته نژادمه، اسمم که نیست! ضمنا خیلی دیگه دار کفر می‌گی!

بلافاصله ماموران بهشت سر رسیدند. سیریوس را در گونی کرده و به جهنم انتقال دادند.

- معلومم نیست بتونن این‌جا بمونن.


سلطان رنج پدر! تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۴۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#94

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۹:۰۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 162
آفلاین
کمی جلوتر لرد با صف بسیار بلندی از حوری ها مواجه شد. برای لحظه ای حس کرد دوباره به سمت رودولف برگشته اما زمانی که جلوتر رفت، دختری را دید که با تاجی بر سرش در میان انبوه لوازم آرایشی نشسته بود و به آرایش حوری ها می پرداخت.

-مگانمان در میان حوری ها نیز آرایشگاه باز کرده!

لرد دوباره اراده کرد و اینبار با گودالی بسیار عمیق روبرو شد. و الکساندرا را دید که روبروی گودال نشسته بود و به نظر می آمد، چند برابر قبل شده باشد.

-الکس از کی به مکانهای عمیق علاقه مند شده. ما می...

هنوز کلام لرد به پایان نرسیده بود که ناگهان دسته ای عظیم از حوری ها با سینی هایی در دست از راه رسیدند. درون هر یک از سینی ها غذاهای مختلف و بسیار زیادی قرار داشت. همه انها سینی هایشان را در گودال خالی می کردند و درست زمانی که کاملا پر شد، الکس با قاشقی بزرگ در دست به سمت غذا ها حمله ور شد.

-احتمالا قرار است هنگام بازگشت، الکسی غول پیکر با خود ببریم.

لرد الکساندرا را با غذاهایش تنها گذاشت و به سمت مرگخوار بعدی رفت. او اینبار با جویباری زیبا ولی بسیار بدبو روبرو شد. از جویبار حباب هایی بلند میشد که تمام محوطه را پر کرده بود. لرد با دیدن گابریل فورا متوجه شد که ان جوی سرشار از وایتکس است . گابریل با سطلی از آن جوی، وایتکس برمیداشت و با تی اش محوطه را تمیز می کرد. لرد برای لحظه ای به جویبار خیره شد تا از نوع گیاهان عجیبی که در آن روییده بودند سر در بیاورد. گیاهی با ساقه ای کاملا عمودی و برگهایی سفید رنگ و مانند رشته های کاموا که از آن اویزان بود. می خواست جلوتر برود و از گابریل درباره آنها سوال کند اما زمانی که دید آنها تی های او هستند که برای خشک شدن در میان جوی قرار داده بود، مرلین را شکر کرد که چیزی نپرسیده بود و راهش را کج کرد تا به سوی مرگخوار بعدی اش برود اما صدای برخورد و انفجار بلندی توجه اش را جلب کرد.



-از شیردال به ابلهول، از شیردال به ابلهول. ما در منطقه فرود اومدیم.
-در واقع سقوط کردیم.

ققباد محفل که در تعقیب مرگخواران بود، همراه نیروی کمکی در میان بهشت سقوط کرده بود و حالا محفلی ها یکی یکی در حال پیاده شدن از آن بودند.


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۳:۲۹:۱۷

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۴:۲۴:۳۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#93

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
نانوخلاصه: مرگخوارا رفتن به بهشت و دارن با آرزوهاشون روبه‌رو می‌شن.

تصویر کوچک شده


لرد سیاه کمی به اطراف نگاه کرد. تغییر خاصی نمی‌دید! در میان کاخی نشسته بود که شاید کمی مجلل‌تر از خانه‌ی ریدل‌ها بود و در میان باغی قرار داشت که شاید کمی سرسبزتر از باغ‌های اطراف خانه ریدل بود ... اما در اصل موضوع، تفاوتی ایجاد نمی‌کرد.

- بیخود نبود که ما دنبال جاودانگی بودیم! همه چیز داشتیم دیگر ... ناسلامتی ارباب بودیم. حتما وضع نوکران بی‌مقدارمان الان خیلی فرق کرده ...

به نظر فرصت مناسبی می‌آمد. باید می‌دید مبادا رویاهای خادمانش، خائنانه باشد.

- حتما رودولف الان گوشه‌ای از بهشت جانشین ما شده!

هنوز اراده نکرده بود که خود را مشرف به رودولف یافت. البته رودولف به خوبی دیده نمی‌شد ... اما می‌شد حدس زد که در مرکز تجمع آن حوری‌های پرشمار با کمالات قرار دارد و در این وضعیت فکر ارباب بودن هم از مغزش نمی‌گذرد.

- خوب اگر این دنبال جانشینی ما نباشد کس دیگری هم ... لودو!

مجددا اراده‌اش به وقوع پیوست و این بار با صحنه‌ی عجیبی رو به رو شد! غلمانی* دقیقا با شکل و شمایل خودش بر روی تخت اربابی خودش نشسته بود. پایین تخت، لودو بگمن فقید زانو زده بود وپاهای غلمان که به سویش دراز شده بود را از تشت شیری که چند برگ گل رویش شناور بود خارج کرده و با روغن زیتون و روغن سیاهدانه آن‌ها را ماساژ می‌داد و هرازگاهی انگشتانش را می‌بوسید.

- فداتون بشم سرورم. خاک پاتونم ارباب.
- بشو. هستی. آفرین بر تو غلام خوب ما!

بهت و حیرت چشمان مارگونه‌اش را به اندازه طبیعی برگرداند! اگرچه باورپذیر نبود اما خیالش آسوده شد که واقعا هیچ‌یک از مرگخوارانش به دنبال جایگاهش نبوده‌اند. با این وجود پس از این مورد غیرقابل پیش‌بینی، کنج‌کاویش تازه داشت برانگیخته می‌شد تا بیشتر مرگخوارانش را بشناسد.

- آره خلاصه! زمان من این‌جوری نبود که! تو بهشتای ما ...
- پدربزرگ! برایتان خوشحالیم ... بالاخره به آرزویتان رسیدید و با جد کبیرمان ملاقات کردید!
- منظورت چیه وارث؟! سالازار همیشه همراه من بود. فقط کسایی که خونشون ناخالصی داشت از دیدنش عاجز بودن. نکنه تو هم ...
- نه ... نه! ما همیشه ایشون رو می‌دیدیم ... فقط می‌خواستیم ناخالص‌های اطرافمان متوجه حضور مبارک ایشون نشن.
- هه! پس فکر می‌کردن چطور از زمان سالازار براشون حرف می‌زدم؟ شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد. خودش واسم تعریف می‌کرد دیگه!
- بله بله ... می‌شنیدیم. همیشه هم تعجب می‌کردیم که چرا هی جملات ایشان را تکرار می‌کنید. پس بگو! کسانی بودند که نمی‌دیدند!

بهتر بود پیش از لو رفتن پدربزرگ را با جد اعلایش تنها بگذارد.


*غلمان = حوری مذکر



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۷:۰۳:۱۱ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹
#92

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
-دروئلا از ترس شروع به دویدن کرد و خودش را به ارباب و بقیه مرگ خواران رساند. در همان لحظه ناگهان متوجه شد که کفش شیشه ای اش را بر روی پله های بهشت برعکس جا گذاشته است اما دیگر برای برگشتن دیر شده بود. حوری که به صورتی ناگهانی تبدیل به شاهزاده ای با اسب سفید گشته بود دستور داد کل بهشت را به دنبال دختری که کفش دروئلا به سایز پایش بخورد بگردند. پس از مدت ها جستجوی ماموران، بلاخره دروئلا پیدا و تحویل حوری داده شد. از آن پس آن دو در کنار یکدیگر تا ابد به شر و بدبختی زندگی کردند! پایان.

دروئلا کتاب "سیندروئلا" را بست و لبخندی تحویل لرد سیاه داد.

-بخش تا ابد به شر و بدبختی زندگی کردند را بسیار پسندیدیم! حالا که داستانتان تمام شد تشریف ببرید خواهر خوانده ما را از بهشت بیندازید بیرون.

دروئلا که به خوبی می دانست لحظه ای دیگر تعلل چه عواقبی را در پی دارد به سرعت به سمت حوری روانه شد.
-آم...توی صفحه هفتم جلد سوم کتاب "جون مادرت ول کن بهشت رو که اصلا حوصله فلسفه بافی برای بیرون انداختنت ندارم" نوشته: هر چه زودتر بهشت رو ترک کنید!

حوری برای عادی جلوه کردن روش دروئلا در بیرون انداختنش لحظه ای در فکر فرو رفت.
-بسیار خب. خوشحالم شدم از حضور توی بهشت. مرلین یار و نگهدارتون!

با بیرون رفتن حوری ناگهان بهشت زیبا تر شد و خورشیدی طلایی رنگ از پشت کوه ها طلوع کرد که نوید بخش این بود نوبت بقیه مرگخواران است که آرزوهایشان را در بهشت تجربه کنند.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.