هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳:۱۶ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷
#66

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-هکولی...هکولو...چی شدی تو؟ پاشو ببین بانز اومده! پاشو نبینش بخندیم!

هکتور تکون نمیخوره و لینی بیشتر از قبل میترسه.

از یه گوشه ی کلاه یه تیکه برگ پیدا میکنه و هکتور رو دراز میکنه رو برگ.
-اصلا نگران نباش. من ترکت نمیکنم. خودم بهت رسیدگی میکنم. ازت پرستاری میکنم. خوبت میکنم.

دست هکتور رو میگیره و با نگرانی به صورتش خیره میشه. ولی این کار فایده ای نداره. برای همین شروع به ماساژ دادن شونه هاش میکنه. با نیشش قلقلکش میده.
کمی از زهرشو میگیره و جلوی دماغ هکتور میگیره.
-هکولی...پاشو با این معجون درست کن. ببین چه بوی خوبی میده.

با شنیدن کلمه ی معجون چشمای هکتور کمی میلرزن. ولی باز نمیشن.

-چیکارت کنم خب؟ مردی؟ دفنت کنم که روحت به آرامش برسه؟ برات مراسم آبرومندانه ای بگیرم؟


خارج از کلاه، مرگخوارادنبال راه خروج از پرنده میگردن.
خیلی زود به روشنایی ای که از شکم پاره شده ی پرنده میتابه میرسن.

بلاتریکس اعلام میکنه:
-یاران ارباب، راه خروج رو پیدا کردیم. از پرنده خارج میشیم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۳۱:۳۷ جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۹۷
#65

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
بلاتریکس با ناامیدی به کراب خیره شد.
-تو اولین فرصت این موهاتو میکنم کراب!

سو کلاهش را از سرش در آورد و سمت کراب گرفت.
-لینی و هکتورو بزار تو کلاه من کراب...
-نه!باید یاد بگیره در مقابل سختی ها مقاومت کنه!

کسی جرات نداشت با دستور بلاتریکس مخالفت کند،جز لرد که احساس میکرد بلاتریکس زیادی دارد کنترل را بدست میگیرد.
-اتفاقا بزارشون توی کلات سول.

بلاتریکس با تعجب به لرد خیره شد.
-اما ارباب...
-ارباب بی ارباب!این یک دستور است!

سو سریع لینی و هکتور کوچک را درون کلاهش گذاشت و کلاه به دست راه افتاد.از آنجا که عمق کلا سو بسیار زیاد بود،صدای لینی و هکتور درحال مجادله نمیامد.
-هکتور میدونستی الان اندازه یه مگسی؟
-خدا رو شکر که اندازه مگسم،اندازه پیکسی نیستم!

لینی نیش اش را آماده کرد تا به طرفداری از تمام پیکسی ها هکتور را نیش بزند.

-آخخخخ!

هکتور بعد از ابراز درد،بیهوش روی زمین افتاد.لینی بالای سر هکتور ایستاد.
-هکولی؟هک...سو!هکتور بیهوش شده!سو صدامو میشنوی؟!

مثل اینکه کوچکتر شدن هکتور ضعیفش کرده بود.لینی خواست پرواز کند و از کلاه خارج شود،اما متوجه شد به لطف معجون هکتور دیگر بال ندارد.
سو کلاه در دست پشت سر مرگخوران و لرد حرکت میکرد تا بلکه راه خروج از بدن پرنده مرده را پیدا کنند،بی توجه به اتفاقاتی که درون کلاهش میافتاد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۳۱ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷
#64

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
شانه های کراب زیر بار سنگینی که روی دوشش گذاشته شده بود خم شد.
-خم شدن...

کسی به کراب توجهی نکرد. برای همین تصمیم گرفت با صدای بلند تری نارضایتی خودش را اعلام کند.
-خیلی خم شدن!

باز هم کسی توجهی نکرد. ولی کراب دست بردار نبود. او باید حرفش را می زد. بارها از لرد سیاه شنیده بود که حق گرفتنی است!
-هرگز اینقدر خم نشده بودن!

این بار دیگر فونت حرف کراب خیلی بزرگ بود و مرگخواران نتوانستند نشنیده بگیرند.

-چته کراب؟ چی خم شده؟

-شونه هام!

بلاتریکس با عصبانیت به طرف کراب رفت.
-سمت چپی که حدود پنج سانتی متره...راستی هم کمی کوچیکتر از اون. سوالی که پیش میاد اینه که این دو تا چه وزنی می تونن داشته باشن که شونه های تو رو خم کنن؟

چشمان کراب پر از اشک شد.
-شاید به خاطر وزنشون نیست. شونه هام در اثر بار مسئولیتی که به دوشم گذاشتین خم شده! الان توجه کنین. یکیشون داره تخمه می خوره و پوستشو پرت می کنه لای موهام...این کار درسته؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰:۱۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
#63

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
این همه همانا که جمع میشن یه جا، باید یه اتفاقی بیفته خب!

معجون هکتور پاشیده میشه به اطراف و همه جا رو دود میگیره. کمی بعد دود از بین میره و مرگخوارا خودشونو تو محیط خونین و استخونین و آلوده ای مییابن! در حالی که اثری از هکتور و لینی نیست.

بلاتریکس با موهاش صورتشو تمیز میکنه.
-هک؟ پیکس؟ شما کجایین؟ صدای ما رو میشنوین؟

-میشنویم!

صدا خیلی ضعیفه. معلومه که خیلی هم دوره. بلاتریکس تازه به محیط اطرافش توجه میکنه. یک معده...یک روده...مقداری رگ...یک قلب که نمیتپه...
-فکر میکنم ما تو شکم پرنده ایم! معجون هکتور کار خودشو کرد.

بلاتریکس درست فکر میکنه. شکم پرنده گسترده شده و مرگخوارا توی شکم لیز و خون آلود و پوستی و گوشتی پرنده حرکت میکنن و دنبال لینی و هکتور میگردن.

-لینی....هکتووووور...

-ما اینجاییم!

صدا بازم ضعیفه. ولی این دفعه جهتشو تشخیص میدن. صدا از پایین میاد!
مرگخوارا پایینو نگاه میکنن و با یه لینی بدون بال در ابعاد عادی و یه هکتور در ابعاد لینی مواجه میشن.

-هکولی؟ ریز میبینمت!

این متلکیه که لینی فرصت طلب نثار هکتور میکنه.

بلاتریکس هکتورو برمیداره و رو شونه ی کراب میذاره.
-ظاهرا این دفعه معجونش به ضرر خودش تموم شد. کراب...اینو حمل کن.

لینی رو که بال هاشو از دست داده هم رو شونه ی دیگه ی کراب میذاره.
-اینم حمل کن. فکر نمیکنم سنگین باشن. نذار دعوا کنن. باید از این تو بریم بیرون.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵:۴۴ پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷
#62

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. اونا تصمیم می‌گیرن از درخت بالا برن که وسطای درخت یه پرنده طلایی سر می‌رسه و هکتور و لینی رو می‌خوره.
مرگخوارا و لرد تصمیم می‌گیرن تا انتهای درختو بالا برن و بعد به فکر نجات هکتور و لینی باشن. در انتهای درخت به بارگاه ملکوتی و مرلین می‌رسن و حالا پرنده رو بیهوش کردن و قصد دارن هکتور و لینی رو از تو شکمش در بیارن...

~~~~~~~~~~~~~~~

بلاتریکس دهانش را به شکم پرنده که هنوز بیهوش بود نزدیک کرد و فریاد کشید.
-لینی و هکتور...برین عقب که داریم میاییم!

و چاقویش را روی شکم نیمه پرکنده پرنده گذاشت.

داخل شکم پرنده:

- تو صدایی نشنیدی هکولی؟

هکتور که داشت آخرین هم‌زدن‌های معجونش رو انجام می‌داد، با حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- به نظرت اینجا صدای کی جز تو رو می‌تونم بشنوم؟

به محض پایان جمله‌ی هکتور، چاقویی مستقیم وارد شکم پرنده می‌شه و بیخ چشم هکتور و لینی متوقف می‌شه.

- منظورت صدای این بود؟ از کی تا حالا با چاقو حرف می‌زنی لینی؟ بش بگو برگرده عقب!

لینی که به دلیل وضعیتی که توش گیر افتاده بود دچار توهمات شده بود، خودشم باورش می‌شه که صدا از چاقو بوده.
- خیله خب چاقوی خوب، حالا می‌تونی فاصله‌تو با ما حفظ کنی تا کورمون نکردی.

چاقو برمی‌گرده بیرون، اما این پایان کار نبود. چاقو چند بار دیگه عقب می‌ره و دوباره به سمت لینی و هکتور حمله‌ور می‌شه تا اینکه...

- پیداتون کردیم!
- معجونم تموم شد! بپاش!

دو دیالوگ در یک زمان بیان می‌شن که شاید اگه به جای همزمان رانده شدن، فاصله زمانی رو رعایت می‌کردن این اتفاق نمیفتاد. چرا که باز شدن حفره‌ی شکم پرنده و نمایان شدن چهره‌ی بلاتریکس همانا و پاشیده شدن معجون هکتور نیز همانا...




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰:۰۰ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
#61

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
در حالی که هکتور و لینی در حال هضم شدن بودند، مرگخواران برای کالبد شکافی پرنده آماده میشدند.

-یک پر...دو پر...سه پر...

بلاتریکس نگاهی به کراب که ماسک پزشکی به صورت زده بود، انداخت.
-دقیقا داری چیکار میکنی؟

کراب به کندن پر ها ادامه داد. یکی یکی و با دقت.
-دارم از شر پرهای زاید محل جراحی خلاص میشم. اینو تو یه برنامه تلویزیونی دیده بودم. این کار باعث میشه میکروب های کمتری...

ضربه چوب دستی بلاتریکس برای ساکت کردن کراب کافی بود.
-کم خرد! به ما چه که میکروب میره تو این یا نه. ما میخواییم هکتور و لینی رو در بیاریم. بعدشم این میتونه بمیره. اصلا خودم سوخاریش میکنم.

کراب از این همه شقاوت و سنگدلی آزرده خاطر شد. او قصد داشت بعد از خارج کردن لینی و هکتور، شکم پرنده را با دقت بخیه زده و ضدعفونی کرده و از پرنده عذرخواهی کند.

بلاتریکس دهانش را به شکم پرنده که هنوز بیهوش بود نزدیک کرد و فریاد کشید.
-لینی و هکتور...برین عقب که داریم میاییم!


و چاقویش را روی شکم نیمه پرکنده پرنده گذاشت.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۲۷ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#60

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
درون شکم پرنده!

- هکتور! یه کم به خودت زحمت بدی، بد نیستا! اون هیکل گندتو یه تکونی بده منم جا شم!
- آخه تو که یه پیکسیی!
- خب باشم! بزرگترین پیکسی بیشتر از بیست سانت نیست! اما الان تو کمتر از پنج سانتم جا نذاشتی!
- پس... تو الان کجایی؟
- زیرت!

هکتور اول به شکم پرنده، به لینی و بعد به هوا خیره شد. لینی چطور زنده مانده بود؟ سعی کرد کمی آنورتر برود. اما اینکار تنها باعث شد که لینی بیشتر پرس شود! اما لینی می خواست قبل از مرگش، لرد عزیزش را ببیند. می خواست در راه کمک به او بمیرد. او نمی خواست تنها با نفری شبیه به گوشکوب تنها بماند و بعد جان خود را به مرلین بسپارد! اما لحظه ای بعد، چیزی به ذهنش رسید!
- هکتور جون!

او در حالی که با شکم پرنده کلنجار می رفت، جواب داد:
- بل... هوم؟
- ببین، ما ممکنه از اینجا در نیایم! شاید این پرنده خیلی جون سخت باشه. مرلین که خیلی لرد رو دوست داره. شاید اگه من بمیرم، بذاره که لردو ببینم!
- نخیرم! از اینجا خلاص می شیم! بعدشم، یه روح پیکسی به چه درد لرد می خوره؟ مادی نیستی که! پس نمی تونی کاری برای لرد عزیزمون انجام بدی! اصن مرلین شاید اونقدر ها هم خوب نباشه!

او کمی مکث کرد. اما بعد گفت:
- با شماره ی سه، بال بزن برو یه گوشه!
- چی؟!
- سه!

هکتور با تمام زور و پنجه هایش، گوشت پرنده را گرفت و نیم خیز بلند شد، در آن موقع، فضای خالیِ کمی ایجاد شد. اما همان کافی بود! لینی پرهایی که مانند گل پلاسیده بود را بالا آورد و خواست پرواز کند. اما ناگهان یک بالش کار نکرد!
- هکتور، یکی از بالام کار نمی کنه!
- یه کاری بکن دیگه. بیشتر از این نمی تونم خودمو نگه دارم!

لینی با تمام زور، خود را به گوشه ای از شکم پرنده رساند. هکتور هم با صدای مهیبی بر روی گوشت لجز فرود آمد! لینی در گوشه ای، غر زدن را شروع کرد!
- ای مرلین بگم چیکارت نکنه! نگاه کن چیکارم کردی؟ عصبای بالم کار نمی کنه! باور کن، اگه فقط از اینجا نجات پیدا کردیم... ازت دیه می گیرم!
- سر مراسم فوتت، حلواش خیلی کمرنگ و خشک نباشه لطفا!
- هکتوررر!
- من که چیزی نگفتم...

ناگهان پرنده از پرواز ایستاد و سقوط کرد. لینی و هکتور جیغ بلندی کشیدند. اما انگار پرنده در جای نرمی سقوط کرد. اما آن دو، سرشان محکم به دیوار گوشتی شکم بر خورد کرد. هکتور دوباره نشست و بال بدون عصب لینی، زیرش!
- پاشو!
- اَه! چقدر دنگ و فنگ داریم! متاسفانه تو این جای تنگ، من نمی تونم چوبدستیمو در بیارم، تو می تونی‌؟
- چه انتظاراتی! می خوای یه بار بذارمت زیر یه نفر، ببینی می تونی چوبدستیتو در بیاری یا نه؟!
- خیله خب! من الان... اَه! این دیگه چه کوفتیه؟

ماده ی غلیظی از ناکجا آباد پیدا شده بود و داشت از گوشه کناره ها، به طرف لینی و هکتور می آمد! آن دو وحشت زده همدیگر را هل دادند که از آن ماده دور باشند. اما لینی زور زیاد و هکتور جای زیادی نداشت که از هم فاصله بگیرند. لینی با عصبانیت گفت:
- این چیه دیگه؟
- ماده ای که موجودات تو بدنشون ترشح می کنن که چیزای تو شکمشون رو هضم کنن!
- آخه الان که به نظر می رسه سقوط کرده! تکونم نمی خوره. ممکنه بیهوش شده باشه. موقع بیهوش شدن داره ما رو هضم می کنه؟!
- نمی دونم! ولی باید شانس بیاریم که تا سقف بالا نیاد! چون اونوقت مجبور میشیم تو این ماده شنا کنیم!
- اَییی!

و با دقت به مایع خیره شد. لینی اما، اعتراض را شروع کرده بود!
- چه جایی گیر کردیم! یه پرنده ی بی مصرف جلو رومون ظاهر شد و دقیقا منو با هکتور خورد! چه بدبختیی! اعصابم خیلی خورده. الان می تونم ساختمون امپایر استیت آمریکا رو هم داغون کنم هکتور! اگه می تونستم بلند شم، تو رو هم له می کردم. می شنوی هکتور؟... هکتور؟!
- لینی... این ماده... هورا!
- چی شده؟
- لینی، ما شانس آوردیم. با این ماده که توی پاتیلم می ریزم الان، یه معجون درست می کنم و ما می تونیم... فرار کنیم!

اما لینی خیلی به زنده ماندنش اطمینان نداشت. اگر با ماده ی ترشح شده نمی مرد، حتما از دست معجون هکتور مرلین بیامرز میشد! اما به ناچار، منتظر هکتور و معجونش ماند!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹:۰۹ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#59

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
-ارباب ارباب بیهوش شد!

مرلین با تعجب نگاهی به بلاتریکس کرد.
-و البته ما بیهوشش کردیم ها!

بلاتریکس چشم غره ای به مرلین رفت.
-پیامبری که پیامبری... پیامبر بودن دلیل نمیشه افتخارات من رو بدزدی!

مرلین سری از افسوس تکان داد. قبلا ها مرلین بودن جلال و شوکتی داشت!

-ارباب رخصت؟!
-فرصت!

بلاتریکس چنگالی از روی میز برداشت و آماده حمله به شکم پرنده شد که صدای سرفه لرد، مانع از حمله اش شد.
غذای بی خرد درون حلق لرد پریده و باعث سرفه و کبود شدن لرد شده بود.

در کسری از ثانیه، جماعت مرگخواران هوری و پرنده و غذا را رها کرده و دور لرد جمع شده بودند.
-تصدقتون بشم... بگین عا... بگین عا تا درش بیارم.
-ارباب آب بخورین... آب بخورین! آگوامانتی!
-بزنین پشت ارباب.

و البته مرگخواری که این پیشنهاد را داده بود، به طور خودجوش خودش را از آسمان محل سکونت مرلین پرت کرد پایین.
و در این میان، راه تنفس لرد باز شد.

-آخ... داشتیم خفه می‌شدیم ها! بلا!... اون چنگال چی بود؟ می‌خوای بزنی تیکه پاره کنی یارانمون رو؟ یه جوری بازش کنین که به مرگخوارانمون آسیب نرسه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۴۹ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷
#58

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
بعد از تلاش فراوان، مرلین، لرد رو تا صندلی بادبزن دار حمل کرد. لرد بلند شد و روی صندلی دیگر نشست.

- خب از همون اول بلند میشدی. بهتر نبود؟
-نه!

لرد کمی اینور و اونور کرد بعد گفت:
- نه.... از این صندلی خوشمان نیامد. مارا....
- نمیشود به خوشتان بگویید بیاید. از کت و کول افتادم!
- چطور به خود اجازه دادی حرف مارا قطع کنی؟
- معذرت میخوام!
- و در مورد خوشمان.... خیر خوشمان کمی یک دنده است... حرفش دوتا نمیشود.

لرد دوباره بلند شد و روی صندلی خود نشست.
- مارا به همان جایی که بودیم برگردان که خودت از خودت راضی باشی.
- میگم میخوای همین جا کنار خودم بشینی.
- نه! دوست داریم رو به روی تو بشینیم آن طرف میز.

مرلین دوباره شروع به تلاش کردن کرد.

- ایست!
- دیگه چیشده؟
- هیچی... دلمان خواست بگوییم ایست.
- مرحبا به این دل... احسنت.

مرلین با هزار زحمت لرد رو برگردوند به جای اولش.
- جاتون خوبه؟
- آری. فقط به باد زن بگو که مارا باد بزنند.
- الان میگم براتون باد زن بیارن.
- نه!.... باد زن های تورا میخواهیم.
- چشم.

باد زن ها آمدن و شروع به باد زدن کردند.

- بسیار عالی... خب مرلین چیزی در بساطت داری ....
- هرچه بخواهید! سنتی و صنعتی.
- باز دوباره پریدی وسط حرف ما.
- مگه حرفتون ادامه داشت؟
- آری... چیزی در بساطت داری بدهیم این پرنده بخورد بیهوش شود.
- اووووم... فک کنم بتونم یه کاریش کنم.... بزار برم سنتی و صنعتی رو قاطی کنم.

مرلین رفت و با قرصی برگشت.
- این میتونه یه فیل رو از پا در بیاره.

مرلین قرص رو به پرنده میده و بعد از چند ثانیه پرنده آب روغن قاطی میکنه و بیهوش میشه.


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲:۴۷ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷
#57

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-مرلین؟ آیا نشنیدی؟

مرلین قصد داشت جواب بدهد و بگوید که نشنیده...ولی در این صورت لرد سیاه متوجه می شد که او در واقع می شنود. برای همین هیچ عکس العملی نشان نداد.

مرلین پیامبری بود زیرک!

ولی لرد سیاه هم اربابی بود هر دو پا در یک کفش کرده! برای همین با صدایی بلند تر روی خواسته اش اصرار ورزید.
-مرلین! بیا ما رو تا صندلی بادبزن دار حمل کن!

زیرکی ذاتی مرلین باعث شد قادر به نشنیده گرفتن این دستور نباشد. به طرف لرد سیاه رفت و خم شد. پایه های صندلی را گرفت و فشار کوچکی بر آن وارد کرد.

صدای ترق و توروق از تک تک مفاصل بدن مرلین به گوش رسید.

-ما را بی صدا حمل کن!

مرلین دستور داد که مفاصلش بی سرو صدا جابجا شوند و دوباره برای بلند کردن صندلی حامل لرد، تلاش کرد.حوصله لرد سیاه کمی سر رفته بود.
-سریع ما رو حمل کن...بعد هم یه چیزی بده به این پرنده بدیم که بیهوش بشه. لینی و هکولی ما درون شکم این پرنده در انتظار نجات هستند.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.