هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۴۴ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۴:۲۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1138
آفلاین
از:من

به:تو


بدترین قسمتش اینه که چند قسمته...یکی از یکی بدتر!
بدترین قسمتش اینه که نمیتونم چیزی بهت بگم...چون چیزی نیست!
بدترین قسمتش اینه که میخوام نباشیم...چون...خب من وجود دارم...ولی خسته شدم دیگه از این وجودم!
بدترین قسمتش اینه که نمیدونم...چیزایی که باید بدونم هست،ولی من دیگه نمیتونم چیزی رو بدونم،نمیتونم بفهمم!
بدترین قسمتش اینه که...هرچقدرم حرف بزنم فایده نداره...واسه همین گفتم دیگه چیزی نیست...چون باد هواست!چون گفتن و نگفتنش فرق نداره...چون چرا بگم دیگه؟

تقصیر خودمه...میدونم...خواستم اینجوری باشم که هستم...گفتم تحمل میکنم...گفتم من قوی ام...خودم خودم رو به این حال انداختم..آسون نبودن رسیدن به اینی که هستم...ولی لعنتی اینی که هستمم اسون نیس!
سرپاینی این جاده کجاس؟رسیدن بهش یه جاده سربالایی بود،سخت بود...جایی که هست هم سربالایی آخه؟

این مشکله...نمیتونم ولش کنم چیزی که الان هستم،چون براش راه سختی رو رفتم،حیفه...نمیتونم ولش نکنم،چون ضعیف تر از اونی هستم که فکر میکنم!
مثل همیشه...مثل همیشه گیر کردم بین چیزی که میخوام و نمیخوام...مثل همیشه عجیبه چیزی که میخوام،همونیه که نمیخوام!دقیقا همون...همون!

کاش یکی پیدا بشه بگه که چقدر باید سرگردون باشم؟چن روز؟چن هفته؟چن ماه؟چن سال؟اگه ادمی بیشتر از یه قرن هم زندگی میکنه،چن قرن؟
تمام عمر؟مشکلی نیست،فقط یکی بهم بگه چن سال لعنتی دیگه مونده از این عمر که طی شده توی همین سرگردونی...همین دوراهیا!

این کلمه نفرت انگیز شده زندگیم...مقصر اینجاس...خودمم...میخواستم سفت باشم،ضربه ها خوردم که سفت بشم...و حالا همه اش این کلمه نفرت انگیز توی زبونم میچرخه..."کاش"...کاش سفت نبودم...کاش نَرم میموندم!
و هیچکی نمیتونه تصور کنه چه احساس زجر اوری هست که اینی که هستی رو بابتش چیزی رو هزینه کردی که دیگه قابل جبران نیست و بازگشت نیست...و حالا بخوای نداشته باشیش!
هیچکی نمیفهمه...گیر افتادن لعنتی رو...چیزی که ازش همیشه فراری بودم...و جالب اینکه همیشه سَرَم اومده!

چی میشد اگه تموم شه؟اگه نبود؟اگه اینقد چیزی که ساختم محکم نمی بود؟چی میشد که اینقد احمق بودم،اینقد بچه بودم که حداقل امیدِ اینکه بزرگ بشم،عاقل بشم رو داشتم...اگه امید اینو داشتم که تمام این حرفام به خاطر جاهل بودنمه،چه خوب مشید!
ولی..سخته...میدونی؟امید میگن اخرین چیزیه که میمیره...
داره میمیره...مرگ رو تو چشاش میبنم!


میشه تمومش کنم؟




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۳:۲۸ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵

دلفیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
از جایی به نام هیچ جا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
از : ماگل
به : کله زخمی

موضوع: درخواست جارو

سلام آقای کله زخمی! من یک ماگل مشنگ قشنگ هستم و دارم از دور براتون می نویسم. تا جایی که یادمه تا دو سالگی راه نمی رفتم و فقط صندوق عقب سره می کردم. از جمله تفریحات سالم خانواده ما در روزهای سهمگین و آخر جنگ این بوده که منو میذاشتن گوشه دیوار و می گفتن: بیا! منم نیشمو با حماقتی که هنوز توی نگاهم باقی مونده، باز می کردم و زباله دانمو جلو عقب می کردم و سمت کسی که صدام کرده بود می رفتم. فکر کنم علت اینکه الان هم از این عضو گرانقدر تنها قدر دو تا توپ تنیس باقی مونده همین سایش های مدام کودکی بوده. سالها بعد با سرگذشت غرور آفرین و حماسی شما آشنا شدم و الانم در رزومه ام این افتخارو دارم که هر هفت جزء تورو حفظم. این اواخر تصمیم گرفتم بجای سوهان کشیدن به خودم که از خردسالی به عنوان یه عادت مونده برام، هر طور شده مثل شما بتونم با جارو یه بار پرواز کنم و بیام هاگوارتز.

پنجره رو که وا می کنم چیزی از فراسوی لایه خاکستری علامت شوم ولدمورت که مستقر بالای شهره، میاد و میره زیر پوستم و مولکول هاش هواییم میکنه که جاروی نیمبوس یا آذرخش تو رو داشته باشم و سوارش بشم و از پنجره تو دل آسمان برم. پرواز کنم و ببینم همه صرافی های این شهر زیر پام کوچیک و کوچیک تر میشن و صفر های جلوی قیمتا دارن کمتر و کمتر میشن. همه مردم حریصشو مثه مورچه هایی که واسه بردن لاشه حشره نیمه جون از سر و کول هم بالا میرن ببینم و حقیر تر و کوچیک تر از اون باشن که غمگینم کنن. یه دفعه اوج بگیرم اونقدری اوج بگیرم که از پول و درد و ترافیک دور بشم، تا جایی که تنها هوای خوب باشه و آسمون باشه و خودم. اونقدر بالا برم که مرگ هم به گرد پام نرسه. جایی باشه که هیچ زمزمه ای رو نشه به حکم مرگ جواب داد و دود سوزوندن اعتقادات مکتوب به چشمم نرسه. جایی که هیچ خرفت خرافه پرستی رو نبینم و تنها اعتقادم به ابرهای زیر پام و مسیر صاف روبروم باشه. بازم باید برم اونقدر بالاتر که موشک کروز هیچ آمریکایی هم نتونه زندگی و همه آرزوهامو زیر خروارها خاک و آوار و صدای آژیر دفن و محو کنه. باید جایی برم که دست ترس ها و آرزوهای نرسیده و غم هم عمراً بهم نرسه. اون وقته که اگه هنوز چیزی از عضوی به نام شش برام باقی مونده باشه، میشه این شش رو از هوا پر کرد و با اولین بازدمم همه دلواپسی ها و نرسیدن ها و تنهایی ها ازم دور میشن. اون وقت اون بالا میتونم خودمو به عنوان موجود زنده ثبت کنم و بعدش با شتابی خیره کننده به سمت هاگوارتز پرواز کنم. آخرم بفهمم هاگوارتز رو این روزا کرایه دادین به کلوپ پیروان دامبولیسم، عکستو بجای روی جلد روی شورت جنیفر چاپ میکنن و رولینگ هم هنوز زنده ست و غزل فکر میکنه!!!

جادوتو نخواستم، هاگوارتز و خاطراتتم مال خودت. جاروتو فقط بده یه دور بزنیم...


ارادتمند
مشنگ


با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۵:۰۰ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
کاش می‌تونستم ازت متنفر باشم.
سعی کردم... نشد!
یعنی خاطرات نذاشت.. این لعنتیای دوست داشتنی.. این دارایی‌هایی غیر مادی.

اون دور دورا رو یادته؟
اون موقع که ما تازه اومده بودیم و اونایی که قدیمی بودن داشتن میرفتن؟ نه که تیریپشون میدون دادن به جوونا و امید من به شما پیش‌دبستانی‌های هاگوارتز باشه.. نه.. اونا نخواستن پشت رفقای تبعیدیشون رو خالی کنن.. دسته جمعی رفتن.. نه اینکه خاطره نداشته باشن! خیلی‌هاشون حق آب و گل داشتن ولی رفتن به خاطر رفیقاشون.

اونا رفتن و یاد دادن که رفاقتای اینجا میتونه خیلی عمیق‌تر باشه.. یاد دادن میتونم بیشتر از تدی باشم.. میتونم جیمزتدیا باشم!
اونا رفتن و ما موندیم.

یکی دو سال بعدش یادته؟ ما که سعی کردیم یادمون بره هم یادمون نرفت.. اونایی که نبودن هم یادشون نرفت.
اون لشگر کشیا و جنگای داخلی رو میگم.. اون موقع که خیلیا نشون دادن هر کی اسم رفیق رو یدک میکشه رفیق نیست.. که رفاقتای واقعی رو محک زدن..
که اینجا رو جهنم کردن!
که تا پای تهدید به تبعید رفتیم..
بازم نتونستم ازت متنفر باشم.
یادته آخرش چی شد؟
اونا رفتن و ما موندیم.

میدونی.. حتی اون موقع که چند سالی نبودم هم بودم.. در حد یه سر زدن و گفتن " هر چه می خواهد دل تنگم" .. یا یه زوزه کشیدن وسط چت باکس و چرت ولدکو پاره کردن..شده در حد ورق زدن دفتر خاطرات تلخ و شیرینم..

مزه‌ی خونه به همینه.. همیشه میدونی درش به روت بازه.. میتونی سرتو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره‌ای اونجا.. چون جوابش معلومه.. خونه‌‌ت اونجاست.. حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی.

هیچوقت نتونستم ازت متنفر باشم..
اگه می‌تونستم دوباره برنمی‌گشتم که بیشتر از یه سر زدن باشم.. بر نمی‌گشتم حتی به بهونه ی سرنگونی وزارت مورفین گانت!
اما موندم و صفحه صفحه اضافه شد به این دفتر.. خاطره‌ها تجدید شد..توی صفحات خالیش از نو نوشته شد..

دیگه خیلی حرص نخوردم که اثری از بازی‌های تیمم قدیمم نیست..
اون تیم رفت و ما موندیم
ما موندیم و شدیم یه تیم جدید.. با خاطرات جدید..

میدونی؟
دیشب نبودنت رو باور نکردم.. خاموش شدن همیشگی‌ات رو باور نکردم..
مثل عزاداری بودم بودم که بهش خبر مرگ عزیزی رو دادن و توی بهت نشسته و به یه گوشه زل زده..

بیا و نذاریم دوباره ماتم نبودنت رو بگیریم!
روزای سوت و کورت غم انگیزه .. آره. اما تو مثل ققنوسی...با همه ی محفلی‌هات و مرگخوارات.. با شادی‌ها و دعواهات.. با گروه‌‌های چهارگانه‌ات.. با امید‌هات و نا امیدی‌هات..
تو مثل ققنوسی و هر از گاهی میسوزی تا از نو پا بگیری..
و این ققنوس رو ... این خونه ی ما رو که هر کدوم یه گوشه‌ایش رو این سیزده سال گرفتیم.. هیچکس نمی‌تونه از بین ببره..

نمی تونم تو رو به چوب یکی دیگه بزنم و ازت متنفر باشم.. اگه یکی زمین زدن خونه رو امضا میکنه که تقصیر خونه نیست!

یادت باشه...

ترک کردنت تو کار ما نیست..

چون آخرش, اونا میرن و ما می‌مونیم.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
از: لوییس ویزلی
به: بهترین بهترینی، که در عمرم دیدم

سلام! خوبی؟ منو یادته؟من همون پسری ام که تورو ساختم!بزار بگم داستان چطوری بود.

داستان حدود 2 ماه پیش شروع شد.بدو بدو رفته بودم کوچه دیاگون تا اونجا بگردم.میدونی که،کوچه دیاگون همیشه پر از چیزهای عجیب،جادویی و جدیده که ندیدنشون یه روزی حسرت میشه. چه دیر،چه زود.یادمه قبل از اینکه توی کوچه گشت بزنم یه آه کشیدم و به کوچه نگاه کردم...یه چیزی فرق کرده بود...یه مغازه اضافه شده بود!

همونطور که خوندی گفتم که چیزهای جدید توی کوچه دیاگون زیاده اما مغازه جدید یه چیز دیگه است.مثل یه اثر هنری جدید توی یه موزه میمونه که نسبت بقیه جدیدتر و متفاوت تره.به دو سه نفر کوبوندم و خودم رو به مغازه ای رسوندم که از چوب قهوه ای پررنگ درست شده بودو روی سردرش نوشته بود"کارگاه چوبدستی سازی"همین کافی بود که بی درنگ بپرم تو مغازه.وقتی رفتم تو دیدم پر وسایل مختلفه: پر ققنوس،چوب درخت سرو و ... چند قدم رفتم جلو و به اون خانومی که پشت میز نشسته بود گفتم: اینجا چیکار می کنن؟
سوال احمقانه ای کردم نه؟! به هر حال اون خانوم بهم گفت اینجا جاییه که مردم چوبدستی خودشون رو میسازن! و وقتی خودشون چوبدستی دلخواهشون رو بسازن چوبدستی هم اونارو انتخاب میکنه.به خودم گفت: خیلی باحاله!

چند روزی از اون ماجرا گذشت و من هم هر روز میرفتم به اون کارگاه چوبدستی سازی و برای خودم چوبدستی های مختلف می ساختم.یه روزی رفتم توی کارگاه. اون روز خیلی سرحال بودم و یه چوبدستی خارق العاده برای خودم ساختم.باورت نمیشه، از چوب درخت برزیلی و مغز پر ققنوس.قدرتمند بود و رودست نداشت، از همه نظر:خوش دستی، قدرت، ریزه کاری ها و... اونو همونجا گذاشتم تا پولیشش بکنن و فردا پس فردا بگیرمش.
در یکی از همین روزهای جالب بود که یک بار دیگه به کوچه دیاگون اومدم و دیدم...شپلق!،یه مغازه دیگه هم اضافه شده!رفتم دیدم روی سر درش نوشته"کارگاه معجون سازی". راستی راستی کم مونده بود سکته رو بزنم.میدونستم که اگه همینجوری ادامه پیدا کنه و یک جای متفاوت به شماره های 19 و 20 برسه دیگه کوچه دیاگون خیلی خفن میشه.در حدی که حتی توصیف کردنش هم هیلی سخت و در واقع غیرممکن میشه!
رفتم تو مغازه دیدم کارگاه ساخت معجونه!معجون!خلاصه دیگه چندین و چند ساعتی مشغول بودم و کوچه دیاگون هم فقط با همین دوتا مغازه بهتر و بهتر شده بود.هی از خودم میپرسیدم: کی این جاهارو ساخته؟ ایدش واسه کیه؟

اما حتما خودت از همین نامه فهمیدین که این ماجرا خیلی خوب بوده و در نتیجه قسمت منفی اون سخت تر و غم انگیز تره.توی یکی از همین روزهای خفن، دوباره رفتم که به این مغازه ها سر بزنم اما دیدم نیستن!
خیلی راحت دوتا مغازه رفته بودن!بدون مقدمه و هیچ قاعده و قانونی.بعد از اینکه حسابی پرس و جو کردم دیدم برای خطرناک بودن پلمپ شده! خنده دار نیست! نزدیک بود برم وزارت سحروجادو و هرچی از دهنم در اومد بهشون بگم اما نرفتم.دیگه هیچوقت تو،چوبدستی خفن رو ندیدم.
این نامه هم برای تو بود.چوبدستی که من بهتر از اون رو ندیده بودم.امیدوارم که از صاحبت راضی باشی.




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۴
#99

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۵:۵۵
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 319
آفلاین
صد سال ترشیدگی



فرستنده: گیدیون پریوت، گیتاریست ذخیره‌ی گروه متالیکا
گیرنده: تارگت شماره X

نمیدونم چی بگم.. نمیدونم از کجا شروع کنم؟ همیشه سخت ترین کار، شروعه. حتی کوک کردن گیتار هم به نظرم سخت‌ترین قسمت نواختن گیتاره. بقیه راهش رو میشه مرلین بختکی رفت.
کهولت سن واقعا کمر منو خم کرده. حتی یادم نیس دیشب چه موزیسین‌هایی بهم پیشنهاد همکاری دادن.. ولی یه چیزی رو خیلی قشنگ و واضح یادمه. خیــــــلی خیـــــــلی واضح!
همون روز قشنگ و خفن رو یادمه. شایدم خودت یادت باشه.

همه چی از اون روز شروع شد که داشتم با چندتا نون بربری برمیگشتم خونه گریمولد که ناگهان بویی به مشامم رسید. بویی که ملت توی خیابونا رو وادار کرد دست به دامن ماسک شیمیایی بشن و سینه خیز و کلاغ پر کنان، برن تو مخفیگاهای خودشون قایم بشن. ولی این بوی دلنشین که توی هیچ شیشه ادکلنی نمی‌گنجید، به مشامم که خورد، دنیا برام زیر و رو شد. چون من برخلاف ملت، دماغ بصیرت داشتم، منو به دنبال خودش کشوند! از این طرف به اون طرف. از این کوچه به اون کوچه.

و نمیدونی با چه حرکت اسلوموشنی، نون بربری ها از دستم افتادن و استغفرالمرلین، زیر پام له شدن این نعمت های الهی!
ولی من دیگه دنیا برام هیچ اهمیتی نداشت، وقتی که دیدم منشاء بو، یه جیگری بود که یه دکه‌ی ترشی فروشی داشت.

از اون روز که تو رو تو کوچه دیدم / توی خوابم کسی جز تو ندیدم!


یادته هر روز میومدم سر وقتت، به بهونه‌ی اینکه ترشی لیته بخرم ازت؟ ولی حس کردم بهانه‌هام داشت جدی‌تر و خفن‌تر میشد، وقتی که فهمیدم این بوی ترشیدگی از تو میاد، نه شیشه های ترشی که میفروختی! و این واقعیتِ تُرش، اونقد روی من تاثیر مثبت گذاشت که فورا رفتم یه آهنگی سرودم که اگه یادت باشه، اولش میگفت: "ترشی بوی عشقه / مث بوی جوراب پرفروغت"!

دیگه صبح‌ها و شب‌ها پاتوقم شده بود دکه‌ی ترشی فروشیت! یادته چقد درباره تمدن‌ها و فرهنگ‌های بشر توی دوره انقراض نسل دایناسورها حرف میزدیم؟ یادته چقد بحث کردیم سر اینکه اون سیبی که خورد تو فرق سر نیوتن، سیب نبود، یه موز بود؟! آخ آخ! اونقد بحثامون شیرین و مفید بود که حتی رضا عطاران هم اومد بهمون پیشنهاد بازی توی سریال ترش و شیرین رو داد! ولی دوتامون جواب منفی دادیم، چون بحث‌های لاولی وارانه علمی-تخیلی‌مون با ارزش‌تر از این‌حرفا بود!

دیگه خیالات و تفکراتم یه لحظه هم از یاد تو فاصله نمیگرفت. طوری که حتی توی کلاس مراقبت از موجودات جادویی، به دور از تدیِ تبدیل شده به گرگ، ویولت، رکسان، یوآن و بقیه نوگلان باغ علم و دانش، یه گوشه‌ای کز میکردم و گیتار میزدم. فقط به خاطر تو!

نقل قول:
ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﻋﻤﻮﻡ، ﮔﯿﺪﯾﻮﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﮐﺰ ﮐﺮﺩﻩ، ﺯﺍﻧﻮﯼ ﻏﻢ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻮﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺮ ﺳﯿﻢ ﻫﺎﯼ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺁﮐﻮﺳﺘﯿﮏ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ـﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺁﻭﺍﺯ ﺗﮏ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﺩ:
- ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ.. ﺩﺭﺭﺭﻥ.. ﻫﺮﭼﯽ ﻏﺼﻪ ـﺲ ﺗﻮ ﺻﺪﺍﻣﻪ... ﺩﯾﺮﺍﻥ ﺩﯾﺮﺍﻥ .. ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ.. ﺩﺭﺭﺭﻥ.. ﻫﺮﭼﯽ ﺍﺷﮑﻪ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻣﻪ... :fan:

معلوم نبود گیدیون تو این موقعیت خطرناک، تو باغ کدوم جیگری سیر میکرد؟!


این یوآن بوقی بعدها منو با این حالت توصیف کرد. فک میکرد سرم به صخره خورده که توی همچین موقعیت خطرناکی، یه گوشه نشسته بودم و به عشق یکی میخوندم. و مطمئنم اون هیچوقت نفهمید اون جیگری که توی اسمایلی بالائیه، خودت بودی..!
و هیچکدوم از نوگلان باغ علم و دانش حالی‌شون نمیشد. اونا هرچی غریزه‌شون میگفت، اطاعت میکردن و از دست تدی گرگه فرار میکردن و چقد بی‌گناه و باگناه که اون وسط کشته شد و حتی کشته نشد! ولی من.. با نیروی عشق و با قدرت گیتار.. از اونجا گرخیدم. فقط و فقط، بخاطر تو! چون دلم کسی رو نمیخواست. فقط بخاطر تو!
اون ترم هم که بهترین دانش آموز هاگ شدم! با توکل به مرلین و بعدش، با یاد تو و فقط بخاطر تو!

و.. آخ آخ! نمیدونی اون روز چقد جوش آوردم وقتی فهمیدم شب‌ها قبل از خواب مسواک نمیزنی و به جاش، یه ساعت زل میزنی به یه عکس روی دیوار. عکسی که بعدها گفتی اسم آدمی که توش دست به سینه وایساده و عینک رِی‌بَن زده، اگه درست یادم باشه، "آنتونین چاخانوف" بود! همونی که گفتی تنهات گذاشته و رفته اونور آب به عشق جک اسپارو و رفقا. و توئم چش به راهش مونده بودی!

و منم یه آهنگ دیگه برات سرودم! فقط بخاطر تو!

آخه دل من، دل ساده‌ی من / تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار؟!
آخه دل من، دل دیوانه‌ی من / دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار!


عاقبت، این آهنگم جهانی شد و من بالاخره موفق شدم توی دریای گالیون پارو بزنم.
ولی افســــــــــــــــــــوس..
که این جهانی شدن آهنگم، کار دست من داد و آنتونین چاخانوف هم این آهنگ رو شنید و سه‌سوته از اون‌ور آب، اومد این‌ور آب!
هنوزم جیغ و ویغات رو یادمه، وقتی که من و آنتونین با مشت و لگد و کف گرگی و اکسپلی و آوادا افتادیم به جون همدیگه. آخر سر هم آنتونین خنجرش رو که از پرنس آو پرشیا کش رفته بود، با تیریپ آدم بَده‌های فیلمای دهه هفتاد ایرانی از جیبش در آورد، منم نترسیدم! گفتم بزن! ولی نزد! گفتم بزن! نزد! گفتم بزن! بازم نزد!
میگن خنجر آنتونین از نیش عقرب بدتره، پس بزن ای عقرب که درد نیشت کمتره!
ولی اوضاع خیط‌تر از این حرفای لوتیانه بود، وقتی که خود شخص شخیص آنتونین با خنجرش، نیش زهردارش رو تخلیه کرد تو پهلوم!
و چنان دردی تو سراسر پهلوم پخش شد که حتی نتونستم دیالوگ "آهــــــاااای تارگت شماره X .. کجایی که گیدیون ـت رو زدن!" رو به زبون بیارم!

همانا که آخرش من زنده موندم، با زخمی روی پهلوم که هنوزم که هنوزه، بوی خوشِ ترشی لیته که ازش نشأت میگیره، فضای آشپزخونه گریمولد رو پر میکنه.
ولی تو رفتی!
ای تارگت شماره X .. که برای من، سرتر و خفن‌تر از بقیه‌ی تارگت ها بودی!
هنوزم از اون کوچه میگذرم، به امید اینکه دوباره اون دکه‌ی ترشی فروشی رو ببینم..!
تو رفتی.. ای تارگت شماره X!
ولی من، گیدیون پریوت، موندم با گیتار آکوستیک ـم که همدم همیشگی منه!


وقتی رفتی، سقف گریمولد رو سرم / انگاری خراب شد و دلم شکست
گیتارِ من زانوی غم بغل گرفت / رفت و کز کرد، بغلِ پروف نشست
از وقتی رفتی هیچکسی تارگت و دلبازم نشد / هیچکسی حتی یه دفه هم‌غصه‌ی سازم نشد
رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جون / دل بهاریم عاشقه، چه گیدیون باشم، چه مجنون
هر وقت که بارون میزنه / زخم رو پهلوم هم جوش میزنه
حس میکنم پیش منی / هنوزم قلبم عاشق تریـــنـــه!
هر وقت که ترشی میخورم / تو رو کنارم می‌بینم
حس میکنم پیش منی / هنوزم ترشیده تریــنم!
هنوزم ترشیده تریــنــــــم..!


Voice-Acting is Abercrombie!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴
#98

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
از: پرستار
به: ممد پاتر فیلانی!


قلم را بر می دارم و دوباره در حلق روزگار فرو می برم. آخر می دانم برای نوشتن این نامه باید تایپ کرد نه با قلم نوشت. این بار می خواهم بی پرده بنویسم و مواظب ذهن از بنیه منحرف به چپ شما هم باشم!

روزی بود که من هم مثل بقیه عاشق بودم. من هم مثل بقیه دیوانه بودم ولی دیوانه ای نه چندان ناسالم. اولین بار که دیدمش هیچ وقت هرگز لحظه ای به فکرم هم نمی رسید، روزی اینقدر در رویاهایم، بارها و بارها با او پرواز کنم و هر چه می خواهم را فقط وقتی او هست، داشته باشم. اما دریغ می دانستم خواهد رسید روزی که باید یاد بگیرم فراموشی را...!

مثل همه سکانس های عاشقانه او هم رفت. رفت و نیم نگاهی هم به پشت سرش نینداخت که ببیند قلب که هیچ، کسی پشت سرش شکست که هرگز نشکسته بود. روزگاری آمد، ابتدا داغم کرد، آرام آرام دیوانه ام کرد و آخر سر رها. تا بدانم قصه روزگار تلخ تر از قهوه هایی است که سال هاست با تلخی هایشان می گذرانم.

خاطرات یکی یکی می آیند و از جلوی چشمان خسته ام می گذرند. خاطرات دورانی که خنده هایی تکرار نشدنی را رقم زدند و دیگر تکرار نخواهند شد. همان هایی که در میان ابر ها دست در دست هم می رفتیم تا بی کرانه های عشق. کی رفتیم تا قصه ای جدید، نه لیلی و مجنون و نه شیرین و فرهاد، را بسازیم.

حال که نامه تمام شد، نمی دانم مقصد را کجا بنویسم. بگویم خانه نامرد یا بی معرفت... شما بگویید کدام بهتر است؟!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۳۷ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴
#97

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۴:۲۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1138
آفلاین
از: رودولف لسترنج
به: رفیق قدیمی رودولف!


ای نامه که میروی به سویش...از جانب من بزن تو گوشش!والا...مرتیکه بوقی؟!سراغی ازت نگیرم،سراغی از من نمیگیری؟!
و اما بعد...رفیق قدیمی...چه طوری؟!از بچه محل ها چه خبر؟!ساحره ها چه خبر؟!سراغی از ما نمیگیرن بی معرفتا؟!ولشون کن...خودت چطوری؟!بابات چطوره؟!داداشت؟!خواهرت؟!

از احوال من بپرسی،ملالی نیست جز اینکه دهنم آسفالت شده...اینقدر آسفالت شده که دارم داد میزنم!فک کن...رفیق قدیمیت داره داد میزنه...آره...همه تعجب کردن...مثل تو....خب تو کمی بیشتر از بقیه منو میشناسی!
اینقدر داد نزدم،حالا که داد زدم همه بهم میگن از من بعیده...اینقدر از این حقم استفاده نکردم،همه فراموش کردن منم حق دارم داد بزنم.راستش خودمم فراموش کردم...بد هم نیس...چیز خوبی نیس داد زدن به هر حال...اما خب وقتی دردت بیاد،دادتم میاد دیگه!

بیخیال...مهم نیس...میشناسی منو که...یکم غرغر میکنم،بعد درستش میکنم...حتی اگه درست نشه،یه کاری میکنم حداقل بقیه حس کنن حل شده!
تو هم سخت نگیر...من عادت دیرینه دارم به این موضوع...طبیعیه کسی از مشکل خوشش نمیاد...از آدم مشکل دار هم...باید مشکلات رو برای خودمون نگه داریم...منم نگه میدارم!
ولی خب...من همیشه خاص و خفن بودم...الان هم استثنا تنها این منم که باس مشکلات رو برای خودم نگه دارم!

میشناسی منو...دوس دارم مشکل بقیه رو حل کنم...خوشحال هم میشم با مشکلشون بیان...ولی توقع داشتم اونا هم اگه با مشکلاتم برم سراغشون،خوشحال نمیشن،نگن حداقل ناراحت نشن!هرچند با پوست گوشتم فهمیدم بیجاس...توقعم رو میگم!

چرا اینا رو دارم میگم اصلا؟!
میدونی جدیدا خیلی اینجوری شده...توی جای اشتباه و زمان اشتباه قرار میگیرم!
راستی...مهارتام رو یادته؟!همه شون رو از دست دادم!میگن ماله سن و ساله...پیر شدم دیگه...به جاش تجربه به دست اوردم...میدونی تجربه بهترین مدرسه اس دیگه...فقط شهریه اش خیلی گرون بود...پیر شدن شهریه اش بود!

یه راه حل هایی میدادم،بچه ها به کار میبستن،میترکوندن اینقد خوب بود...یادته؟!خودم میخوام اجراش کنم نمیشه...چراش رو نمیدونم...چیزی که ماله منه رو بقیه توش موفق شدن،خودم نمیتونم!
بقیه(هرچند خیلی کم)که به حرف من گوش دادن،رستگار شدن،من نه...چون به حرف خودم نمیتونم گوش بدم...نمیدونم چه مرضیه!

میدونی...یه شاعر مشنگ میگفت :از زمزمه دلتنگیم * از همهمه بیزاری * نه طاقت خاموشی * نه میل سخن داریم...
منم اینجوریم...یه سری حرفا رو هس هم نمیخوام کسی بفهمه،هم میخوام بشنون...هم نمیخوام بزنم،هم میخوام بزنم...بدجوری گیر کردن...واس همین به ذهنم رسید که برات نامه بنویسم...میدونم نمیخونی...ولی من حرفام رو زدم...و استرس اینو ندارم که نشونت بدم یا ندم...چون هس...بگردی هس!

بذار بقیه غرام رو بزنم حالا...میگفتم...دچار تردید و اینا شدم...من کارم درسته...واردی که...ولی احساس میکنم باید بشکونم خودم رو...اما خب کارم درسته...بشکونم،جمع نمیشم...فرصت هام یکی یکی سوخت...تنبلیم مانع شد تا همون یه مثقال استعدادب رو که اگر داشتم،هدر بدم...خسته ام رفیق...کاش بودی دستم رو میذاشتم رو شونت!
خسته ام از خسته بودنم...خسته ام از اینکه هیجا نمیتونم خودم باشم و مجبورم به این برج جغدا پناه بیارم،یکم خودم باشم...قرار بوده کم نیارم...مرلین بخواد کمم نمیارم...ولی قرار نبود خسته نشم یه موقع هایی،غر نزنم یه موقع هایی...توی خلوتم...توی جایی که هیچکس نیست...جایی که کسی نمیبینه!

راستش عجیبه...یه ترسی دارم...چن باری دستم خورد از روی میزِ زندگیم سه چارتا چیز رو پرت کردم...ولی میترسم یکهو بزنم کلا زیر میز!
خب خسته ام!میدونم پشیمون میشم...میدونم این حرکت تکراریه...میدونم میتونه داغونم کنه...ولی خسته ام رفیق...رفیق قدیمی!

باورت نمیشه اینجوری،اینجا واست نامه بنویسم...نه؟!هیچکی باورش نمیشه خب...هیچکی...فقط خودم...بازم تنها فقط خودم!

همین دیگه...میدونم دست خودت نبود بری...ولی خیلی بیمعرفتی که تنها رفتی....داره میشه یه سال...خوبیش اینه که ایمان دارم میام میبینمت بلاخره یه روزی...تو که نمیتونی بیایی،من میام...دلم تنگته...خیلی...اینقدر که میخوام بذارمش لای دندونای سگی که سالها دارم همونجا پرورشش میدم...توی دلم...قلبی که تنگ میشه رو باس همونجا،بین دندونای سگ گذاش!

من برم،مواظب خودت باش...مزاحمت نمیشم...به کارت برس...بذا منم ببینم چه گلی سرم میتونم بریزم...فعلا!

رودولف لسترنج...سنه ی هزار شونصد و بوق بعد از ظهور مرلین...دهکده هاگزمید!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#96

لاکرتیا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
سلام پسرک عزیز ساکن زیر زمینی که در زیر خروارها خاک است.
میدانم که این نامه هرگز به دستت نمی رسد چون دیگر آن چشمان نافذت باز نمی شوند و دستانت دیگر در هنگام دنبال کردن خط نمی لرزند...این تکه کاغذ تر تنها مرحمی است بر دلی که در نبودنت آتش گرفته و داغدار است.به نظر تو خیسی این کاغذ میتواند شعله قلبم را خاموش کند؟افسوس که نمی تواند...در این غم بزرگ حتی میلیون ها بهانه برای خوشحالی هم نمیتواند مرا آرام کند.

یادت می آید که میگفتی در کنارم هستی و هوایم را داری؟ اما من چیز دیگری میخواهم...طنین خنده ها و دستان گرمت را، نه لبان خشکیده و دستان سرد و بی رمقی را که روزی بر شانه ام بود.دنیای ماگل ها را دیدم و اینک با سرافکندگی به سوی خانه اجدادیمان میروم...میروم و دیگر برنمی گردم، به امید روزی که در دنیایی دیگر تورا دوباره ملاقات کنم.

آه خدای من، میگویند من مرتکب قتل شده ام، و تورا، عزیزترینم را به قتل رسانده ام و جانم را در میان خون رها کرده ام، اما کسی نمیداند که برعکس است...این تویی که مرا در میان این دنیا رها کرده ای!میروم و قول میدهم که روزی به جرم قتل قاتلت، همنام گربه عزیزم شوم.

دیوانه شده ام...هجوم کلمات، با سیل اشک ها بر سر کاغذ فرو می ریزد و گلویم از بغضی که مدت هاست سنگینی میکند درد گرفته است.نامه را در صندوق پست جادویی میندازم شاید جادو واسطه رسیدن نامه به تو شود.جان عزیز من دخترکی که عاشقت بود در نیستی تو نیست میشود و تو چشمانت را ببند...آسوده بخواب!


برسد به دست جانی که با رفتن جانی را به درد آورده!



ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۳ ۱۲:۵۳:۵۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲:۵۸ جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۹۴
#95

آملیا سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
چند دقیقه ای از رفتن آخرین ملاقاتی اش می گذشت. وقتی گیسوان سرخ لیلی پشت در از نظرها ناپدید شد، دخترک دوباره بغض کرد.
با اینکه حتی یکی از سوالهای دوستش را جواب نداده بود ولی باز او را در کنار خودش می خواست...می خواست.

دست لرزانش را دراز کرد و قلم پر، مرکب و دو کاغذ پوستی روی صندلی را برداشت. صندلی ای که لیلی تا یک دقیقه پیش بر رویش نشسته دوتش را دلداری می داد.
لیلی باهوش بود. همیشه نمراتش هم از آملیا بیشتر بود. آوردن وسایل نامه نگاری خود به خود ثابت کننده هوشش بودند.

می ترسید جوهر بریزد. یا کاغذ پاره شود یا قلم را با این همه فشاری که به آن می آورد، بشکند. بغض گلویش را می فشرد ولی باز می توانست نفس بکشد. لازم نبود مثل عصر از شدت فشار روحی یقه اش را بکشد.
چاره ای نداشت، راه حل دیگری نداشت، نیاز و خواسته ی دیگری نداشت. نوشتن همه چیزی بود که می توانست باشد.
همه چیزی که می توانست باشد و باید می بود.


به نام خلق کننده و نابود کننده

به برادر عزیزم اندرو

اندرو جان حالت چه طور است؟ چه کارها می کنی؟
خانه جدید چه خبر؟ تمام وسایل به جا مانده از خانه قبلی را به محل جدید منتقل کردید؟ من هنوز هم باورم نمی شود که خانه خود به خود آتش گرفته باشد!

وای اندرو جان! وقتی عصر نامه خدمتکار پدر را می خواندم لحظه ای باور کردم که تو در آتش سوزی خانه قبلی مرده ای! اما چه طور می شد؟

هرچه فکر کردم دیدم نمی شود. نه معلوم است که نمی شود! آن جاناتان دیوانه خل شده است! پاک عقلش را از دست داده. وقتی فردا به پدر نامه نوشتم و چرندیاتش را تحویلش دادم می فهمید که فرستادن خبر سوخته شدن عزیزترین کس آدم هم نشد شوخی!

من مطمئن بودم که آن جسد سوخته شده تو نبودی. نه البته که تو نبودی!
من و تو با هم آنجا بودیم، وسط آن آتش. من و تو با هم بودیم.
من تو را دیدم که چگونه تقلا می کردی مرا از آتش دور کنی. من تو را دیدم که شبیه قهرمانها من را به بیرون از اتاق پرت کردی ولی...
میدانی یک جای کار می لنگد. نمی دانم چرا احساس می کنم افتادن سقف را بر رویت دیدم و لبخندت در آخرین لحظه را و دستت که برای درخواست کمک به سویم دراز بود...

نه نه! اینها همه دروغ اند. تو هنوز هم زنده ای. می دانم که این وقت شب با خیال راحت در تختت خوابیده ای، یا نکند داری یواشکی شیرینی می خوری؟ شاید بین وسایل سالم، دنبال کتابهایت می گردی. امیدوارم آن کتاب داستان ترسناکت سوخته باشد!

وای اندور جان! باورم نمی شود که کریسمسمان آن طور بهم ریخت. باور نمی شود که خانه بزرگ و زیبایمان در آتش سوخت! وای اندرو جان باورم نمی شود پدر و مادر باور کرده بودند آن لاشه ی سوخته برای توست!
درست است که موهای وز خورده اش -آنهایی که هنوز روی سرش بود- مانند مال تو طلایی بودند. خدا رو شکر که چشمانش کاملا از بین رفته بودند! مگرنه حتما آنها هم آبی از آب در می آمدند تا مادر بیش از پیش خود را چنگ بزند! درست است که جثه اش مثل مال تو بود ولی باز صورتش از مال تو بیشتر سوخته بود! صورت تو همیشه کمی افتاب سوخته بود.
می دانی اندرو جان، آن چیزی که بیشتر از همه من را به شک انداخت لبخند آن جسد بود! ان پسر بچه که نمی دانم کیست مثل تو لبخند می زد. حتی در لحظه ای داشت می سوخت...لحظه که داشتی می سوختی...

اندرو جان...
آتش...داغ بود؟

قلم پر را به گوشه ای پرتاب کرد. کاغذ را مچاله کرده زیر بالشتش پنهان ساخت.
در حالی که به آرامی هق هق می کرد، زیر لب زمزمه کرد:
-نه! اندرو جان. تو هنوز هم زنده ای!

همه نامه ها قرار نیست مقصدی برای رسیدن داشته باشند...


من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۴
#94

مونیکا ویلکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
از طرف :مونیکا ویلکینز
به: تو که داری این نامه رو میخونی

ای هیپوگریف بنفش بوقی ای بووووووووووووووووق
ای جادوگر نفهم چرا این نامه را می خوانی این یک نامه بسیار مخفی است که در زباله دانی خیابان ناکترن جاگذاری شده بود و از بخت بد من تو آن را پیدا کردی .
ای بوق سر کش ای بوق بر تو بوقی سرکش از آسلام و ای کافر دوستدار اره شدن توسط شنل قرمزی

به هر حال تو که الان این نامه رو خوندی پس بدون یه روز یه مرده(ماگل بوده)میخوره به نرده برنمیگرده

این نامه محرمانه را برو بده به دست صاحابش تا ندادم ورو اره ات کنه
بده دست صاحابش
بده دست صاحابش
ای هیپوگریف بنفش بوقی بووووووووووووق

از طرف :مونوک


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.