هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
*پست پایانی*

همینطور که پنه لوپه و ماتیلدا - که پس از تخلیه انرژی وافری به دست آورده بود - به طرف بالا پیش می رفتند، صداهای عجیب و غریب هم واضح تر و عجیب تر می شدند.

- ولی من مطمئنم این صدای میمونه... اینم صدای خره! حالا تو هی بگو نه! ... اینم که صدای سبزی خردکنه به مرلین! ... اینو شنیدی؟ شنیدی؟ صدای کامیون بود!
- چرت نگو ماتیلدا! اینجا یه روانخانه س! باغ وحش یا پایانه بار که نیست!

ماتیلدا شانه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد؛ هر چند به حدس خودش مطمئن بود.

درست وقتی به مقصد رسیدند، ماتیلدا بیش از پیش به اینکه باید ریونی می بود اعتقاد پیدا کرد. صداها همان بودند ولی... ولی...

- اینجا چه خبره؟

پنه لوپه آب دهانش را قورت داد و به روبرو خیره شد. تصویر روبرو، باورکردنی نبود!

- من که گفتم اینا همون صداها ان!
- الان وقت این حرفاست؟

صحنه روبرو، چیزی متشکل از باغ وحش، آشپزخانه، پایانه بار، کتابفروشی و اتوگالری بود. بلاتریکس همچنان که جلبک های دریایی از کیفش بیرون می کشید با صداهای عجیب و غریبی از موهایش سبزی بسته بندی شده تحویل می داد... گادفری خود را به شدت به یک تخته چوبی می زد تا آن را اره کند... کریس چند کتاب را در حفره های دهان و بینی جا داده و ثابت ایستاده بود... مرگخوار دیگری از یک گوشه اتاق وسایلی را روی پشتش سوار می کرد و گوشه دیگری پایین می آورد.

کمی که گذشت، گریک صحیح و سالم از در وارد شد.
- سلام فرزندان روشنایی!

پنه لوپه و ماتیلدا جیغ زدند و به عقب پریدند.
- آقای اولی...
- گریک، عزیزم!
- باشه بابا! گریک... چی... شده؟
- چیزی شده؟ ما اینجا داریم دوره های درمانی رو شروع می کنیم! به روانخانه من خوش اومدین!
- روانخانه شما؟
- اوهوم! چند وقت پیش، اداره اینجا رو به من سپردن! منم که دیدم حسابی از رونق افتاده، از مرگ مک گونگال کمال استفاده رو بردم! دامبلدور رو که آوردم اینجا، ملت برای عکس و امضا هجوم آوردن! نتیجتا، مرگخوارا اومدن دنبال دامبلدور! دامبلدورو فرستادم خونه و مرگخوارا رو زندانی کردم!
- خب؟
- قرار بود با چوبدستی که همین دیروز ساختم، مرگخواران رو بکوبم و از نو بسازم که...
- که؟
- نمی دونم محفلیون از کجا پیداشون شد! اومدن و همزمان با انجام آزمایش، اونا هم تحت تاثیر قرار گرفتن!
- چی؟
- تقصیر من نبود! چوبدستی یکم بدقلقی کرد! گویا کهولت سن من روش تاثیر منفی گذاشته... یکم، البته!

پنه لوپه و ماتیلدا مبهوتانه به هم خیره شدند.
خیره شدند،
خیره تر،
و همچنان خیره تر.

دنیا به پایان رسیده بود!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۸:۴۳ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
طبقه ی سوم!

- پاهام!
- مرض!
- خب پاهام دیگه نمی کشه! یه فکر بکر... نظرت چیه که تو بری بالا به گادفری کمک کنی، من اینجا نیرو کمکی باشم؟
- خفه شو ماتیلدا!
-

هر دوی آنها دیگر کشش نداشتند! به قدری که ماتیلدا مدام از پنه لوپه فحش می شنید و به خودش هم که خیلی فشار آمده بود و بخاطر همین توان حرف زدن نداشت. حتی حوصله نداشت موقع روبرو شدن با مرگخوار ها، چوبدستی اش را از جیب شلوارش بیرون بکشد و وردی نثار آنها بکند. تنها چیزی که به آن فکر می کرد، مرلینگاه بود!

مرلینگاهی که همیشه خودش زحمت تمیز کردنش را می کشید. اما از هر لحاظ راحت بود. از اینکه توالتش خیلی از درِ مرلینگاه دور نبود، سیفونش درست کار می کرد و اینکه تهویه داشت، راضی بود. حتی خیلی خوشحال بود که درِ مرلینگاه، قفل داشت. که کسی اشتباهی درِ مرلینگاه را باز نکند و به کسی که بیشتر مواقع آنجا را می شست، بخندد! آنجا جایی جز مرلینگاه دوم از سمت چپ در طبقه ی اول خانه ی شماره ی دوازده گریمولد نبود!
- ماتیلدا، چرا مثل دیوونه ها اونجا وایسادی و به هوا می خندی؟ نکنه روان خونه روت تاثیر گذاشته؟!
- چی؟!... نه!

خیلی به او فشار آمده بود. طوری که مجبور بود در راه مدام درجا بزند و برقصد. سر و صدای زیادی تولید میشد اما اینکار ها ضروری بود! وگرنه ممکن بود مایع (!) زیر پاهای آنها برود و آنها روی آن لیز بخورند و تمام پله ها را که بالا آمده بودند، برگردند پایین!

ناگهان پنه به جوش آمد. دوباره رویش را به ماتیلدا کرد و... او را زد! ماتیلدا جیغ بنفشی کشید و او هم خواست بزند. اما پنه دست او را گرفت. ماتیلدا فریاد دیگری کشید و گفت:
- ولم کن! چرا می زنی؟
- بخاطر اینکه به خودت بیای! این جنگولک بازیا چیه در میاری وسط ماموریت؟
- مرلینگاه!!
- نیاز داری؟
- الان مثل مواد مخدره برام!
- پس لطفا سمت چپتو نگاه کن که یه سیلی دیگه نثارت نکردم!

ماتیلدا با تردید رویش را بر می گرداند. و مثل اینکه رویا دیده باشد، بالا و پایین پرید!
- هوراااا! مرلینگاه! مرلین پدر و مادرتو بیامرزه که به من گفتی...
- مامان بابام نمردن!
- اِ... یعنی منظورم بود که دست این روان خونه درد نکنه! واقعا که به فکر ما هستن! می دونستن ممکنه به یکی مثل من فشار بیاد. یکی از دکترا آستریکس نیست؟ اگه تو خونه گریمولد دیدمش، اصن اتاقمم میدم بهش بخاطر تشکر! پس من برم دیگه!
- گمشو زودتر!

و ماتیلدا دوان دوان به سمت مرلینگاه رفت که زود خود را خالی کند و بعد آن‌، سریع به گادفری میدهرست کمکی برسانند!


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۷ ۸:۵۳:۱۸

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
پنه لوپه سعی میکرد سینه خیز پله های طبقه دوم را تمام کند.

-ما تازه طبقه دومیم؟نههههه!
-جیغ نزن ماتیلدا!تو چرا اینجوری شدی؟

ماتیلدا سعی میکرد از نرده ها آویزان شود،اما آگاه نبود که این روش برای سر خوردن و پایین رفتن است،نه بالا رفتن.

-ببین ما باید دوبرابر این بریم!نباید به این زودی تسلیم شیم!
-من تعجبم از اینه که گادفری کجاست؟!چرا پیداش نمیکنیم؟ینی اون تا طبقه چندم رفته و تازه انرژی هم تموم نکرده؟


آن دو حالا به طبقه سوم رسیده بودند که ناگهان ماتیلدا پایش لیز خورد و از پله ها سقوط کرد.
-ایییی!واییییی خدا!کی این سس کچاپ رو ریخته رو این پله ها؟...

پنی دستش را به نشانه سکوت بالا میبرد.
-این؟این فکر نکنم سس کچاپ باشه ماتیلدا!
-اون...اون خونه؟!
-کدوم خونه؟
-پنی تو مطمعنی ریونکلاوی؟میگم اون مایع لعنتی خون قرمزه؟

به هم نگاه میکنند.همچنان نگاه میکنند،همچنان...


-ااااهههههههههههه!

صدای وحشتناکی از طبقات بالا میاید.چشمان پنی گرد میشود.
-این صدای...

و ماتیلدا ادامه میدهد:
-گادفری بود؟

و با سرعت از پله ها بالا میروند.



Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین

ماتیلدا از دست پنی خسته شده بود. او نمیتوانست جیغ بزند. چون از طبقه ی بالا صدا هایی می آمد. دوست نداشت که آنکار را کند. اما خب... تنها چاره همان بود! او دستش را جلوی دهان پنی گذاشت و گفت:
- پنی! دِ میگم هیسس! از اون بالا یه صدا هایی میاد. گوش کن!

و دستش را از روی دهن پنه برداشت. او هنوز دوست داشت که جیغ بزند اما او برای ماموریتی آمده بود. پس آرام گرفت. نفسش را حبس کرد. به بالا نگریست و گوش سپرد. بله! قطعا صداهایی می آمد. جیغ ها، افتادن چیزی بر روی چیز دیگر، فریاد و... . صدا ها بسیار ضعیف بودند و آنها میدانستند که از فواصل دوری می آمد؛ اما قابل شنیدن بود. ماتیلدا با استرس گفت:
- پنی!
- ماتی!
- پنه!
- ماتل!
- پنه لوپه!
- ماتیلدا!
- جیغغغ!
- جیغ نزن!

حالا وضعیت برعکس شده بود!‌ ماتیلدا جیغ میزد و پنه سعی میکرد که آرامش کند. اما نمیدانست که چرا گادفری حتی کلمه ای بر زبان نیاورده بود. پس رویش را برگرداند و خیلی آرام گفت:
- گادفری چرا حر... گادفری؟ کجایی؟!

پنه کله اش را و سپس بدنش را صد و هشتاد درجه چرخاند و دنبال گادفری گشت.
- ماتیلدا، گادفری نیست!
- چی؟! گادفری!

آنها تمام طبقه ی اول را گشتند. ولی او را پیدا نکردند. ناگهان فکری به ذهن پنه خطور کرد که باعث شد بیشتر نگران بشود!
- ماتیلدا، نکنه که گادفری رفته...
- باشه بالا؟!
- اوهوم!
- خب در اون صورت بدبخت شدیم. اما ما باید بریم دنبالش! تنهایی ممکنه اتفاقی براش بیفته!

پنی با سر تایید کرد و هر دو به طرف پله ها راه افتادند. ماتیلدا اولین قدمش را برداشت که بالا برود اما متوجه چیزی شد. تابلوی " اخطار" بر روی دیوار راه پله خودنمایی میکرد.
- پنی! گوش کن!

و از روی آن شروع به خواندن کرد!
- اخطار به تمام همراهان بیمار یا خود بیمار. لطفا دیگه بیماری برای یک هفته به این روانخانه نیاورید. زیرا آسانسور خراب شده و شما نمیتوانید بیمار را با آسانسور ببرید. متاسفانه، برای رفتن به اتاق مریض در طبقه ی دوم پنجاه پله، طبقه ی سوم صد و طبقه ی چهارم صد و پنجاه پله را باید طی کنید!

ماتیلدا کمی مکث میکند و بعد میگوید:
- فکر کنم دعوا باید تو طبقه ی پروف باشه. پروف طبقه ی چندم بود؟!

پنی نگاهی بدبختانه به او میکند و میگوید:
- چهارم!!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
دم در روانخانه

ماتیلدا که سعی میکرد پشت گادفری پناه بگیرد،گفت:
-بچه ها هنوزم میشه برگردیما!
-آره هنوز دیر نشده پنی!
-ساکت!برید تو ببینم!

گادفری و ماتیلدا تصمیم گرفتن مثل بچه آدم وارد روانخانه شن.پنه لوپه به سمت پیشخوان رفت.
-پس کو این مردک؟چرا پیشخوان کسی توش نیست؟!

گادفری کلاهش را صاف میکند.
-بخدا اینا همش نشانه اینه که ما باید برگردیم!
-ببین گادفری...

ناگهان ماتیلدا با صدای تند و تیزی گفت:
-هیییییییییییس!

و به سقف اشاره کرد.

-خب که چی؟
-هیس!جیغ نز...
-چرا؟اصلا صدایی نمیاد!
-تروخدا ساکت...
-جیییییییییییییییییییییغ!

گادفری در میانه این دعوا از پله ها بالا میرود...


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۱ ۱۵:۵۱:۳۱

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
- چیکار کنیم بفهمیم چی شده؟؟
- نمیدونم. اصن چرا دامبلدور مرخص شده؟ نه اینکه خوشحال نباشم! اما... آخه اول باید سلامت آدمو تایید کنن و بعد با یه همراه به خونه برن! که پروفسور هیچ کدوم از این حالا رو شامل نمیشه!
- ای خدااااا!

محفلی ها با غصه، نگرانی، خوشحالی و کلی حس تلفیق شده، حرف میزدند. اما حس شاخص آنها‌، کنجکاوی بود. علی رغم این همه حس در حرف هایشان‌، آرام حرف میزدند. پروفسور عزیزشان در اتاقی خواب بود. آنها تازه کوییدیچ دستی گرفته بودند اما متاسفانه داشت به دست محفلی ها - مشت هایشان- نابود میشد. و خب پنه لوپه متوجه این موضوع شد.
- لطفا هر احساسی که دارینو روی این بدبخت خالی نکنین! بابا این سی گالیون شده!

ناگهان همه ی محفلی ها دست از مشت زدنشان به وسیله ی گران قیمت کشیدند! ناگهان موجی از سوال به سمت پنه لوپه هجوم آورد!
- از کجا گرفتی؟
- پولو از کجا آوردی؟ از صندوقم که ندزدیدی؟
- میشه بدیش به من؟
- چه خبر خوشگله؟!

پنه با صدای بلند حرف آنها را قطع میکند.
- از موضوع اصلی منحرف نشین!
- هیسسسسس!
- نرین رو نِروَم! اعصاب معصابم مرلین بیامرز شده. ما باید بریم به روانخانه. و بفهمیم قضیه چی بوده. نگران دوستای محفلیتون نیستین؟ بچه ها! اونا ممکنه تو خطر افتاده باشن! تعداد اونا زیاد تر از ما بود. محفلی های روانخانه رو میگم. مگه میشه که یه دسته از محفلی ها الکی خبری ازشون نباشه؟ مرگخوارا چی؟ نگران اونا نیستین؟ ما باید دو و یا سه نفره بریم روانخانه! کیا میان؟!

آنها تحت تاثیر تک تک جمله های دوستشان ( البته از سر ناتوانی!) غیر از جمله ی آخری قرار گرفته بودند. و بله! آنها قبول نکردند. خودشان را به یک راه دیگری زدند. به دیوار نگاه کردند. سوت زدند و به پایین خیره شدند! پس پنه خودش دست به کار شد. آستین هایش را بالا زد و گفت:
- خودم انتخاب میکنم. خودم میام. حالا دو نفر دیگه. تو گادفری!

گادفری به تنهایی کوییدیچ دستی بازی میکرد و به حرف پنه توجهی نکرد. پنه دوباره گفت:
- میدهرست!
- بابا کر که نیستم! ماموریت سخته. چرا هر جا که میری، منم با خودت میبری خانوم خوشگله؟؟
- گادفری!

او دستی بر کلاهش کشید و گفت:
- نفر بعدی؟!

پنه اطراف را نگاه کرد. به محفلی ها نگریست. شخص منتخب که بود؟ باید که را انتخاب کند؟ ناگهان چشمانش به چشمان آبی- خاکستریِ دختری با موهای سیاه با هایلایت های قهوه ای افتاد. او پشت همه قایم شده بود و دو نفر جلویش را مثل سپر چسبیده بود و زیر لب به آنها میگفت:
- بچسبین به هم! منو نبینه!

پنه لوپه در ذاتش بود که صدای زیر لب را بشنود و متاسفانه ایندفعه استثناء نبود!
- که من تو رو نبینم نه؟!

و برای او ابرویی بالا برد.
- برین کنار!

همه یه کناری رفتند و دختر با پنه در وسط اتاق باقی ماند. ناگهان رون با اشتیاق گفت:
- یه دوئل راه بندازین!

پیش از واکنش بقیه، کفگیری در بالای سر رونالد ظاهر شد و او را نقش بر زمین کرد.
- دیگه حرف نباشه و اما تو...

و سرش را به طرف دختر برگرداند.
- تو هم با ما میای ماتیلدا استیونز!

ترس در صدایش مشهود بود!
- من؟ معلومه که من نه!

ناگهان چیزی در مغز ماتیلدای نه چندان باهوش جرقه زد. او هنوز جزء تازه وارد ها به حساب می آمد. وقتش بود که خودی نشان دهد. او اگر بمیرد، برای حفاظت از پروفسور و دوستان عزیزش مرده بود!
- نه! منم هستم! باید برای دامبلدور مرد. یک هافلپافی در کنار دوستانش میمیرد. به پیش!

پنه با داد گفت:
- مگه قراره بمیریم؟!

او به طرف گادفری رفت. گادفری دست از سر کوییدیچ دستی برنمیداشت! شاید می خواست که تمرین کند که دیگر مورد تمسخر پنه قرار نگیرد و خودش غیر از گل به خودی های پنه، گل بزند! پس سخت تلاش میکرد. ناگهان دستی بر روی گوشش حس کرد. کم کم حس کرد که گوشش دارد کنده میشود. و این اتفاق، ناشی از پنه بود. پنه لوپه در وسط - در حالی که گوش گادفری را میکشید و ماتیلدا را به زور راه میبرد،- به طرف روانخانه رفت!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- پ... پرو... ف؟
- پروف چیه باز؟ اتاق پروف منظورته؟

مشخص نبود پروف واقعا حالش خوب نیست یا دوباره زده تو کانال لوس بازی و این یکم ترسناک بود.
پنی جیغ زد و با خوشحالی به طرف پروف حمله ور شد ولی تو راه فهمید اینجا کتاب اصلی نیست و سرجاش ذوق کرد.
- واقعا خودتونین؟ ینی خوب شدین مرخص شدین؟ آخ جاااااان!

فقط پنی اینجا ذوق کرده بود؛ گادفری، ماتیلدا و رونالد کاملا بهت زده به پروف نگاه می کردن. مدت زیادی از رفتن محفلیا نمی گذشت و مسلما یه چیزی جور نبود. محفلیا اونجا بودن و پروف اینجا؟... چه اتفاقی افتاده بود؟
فکر کردن شاید پروف بتونه بهشون کمک کنه. به هرحال جدای از وضعیت کنونی اون دامبلدور بود.

- پروف می شه توضیح بدین؟
- نوچ!
- پروف الان وقت شوخیه؟
- نوچ!
- حالتون خوبه اصلا؟
- نوچ!

از پروف آبی برای ملت محفلی گرم نمی شد. اونا باید خودشون کاری می کردن که بفهمن چه بلایی سر بقیه محفل اومده...
مرگخوارا کجا بودن؟ روانخانه یا... پشت در؟


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۸ ۲۲:۰۵:۲۸

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۴:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه :

دامبلدور به خاطر مرگ مک گوناگل دیوونه و توی روان خانه بستری شده. مرگخوار ها از این ماجرا با خبر شدن و به بیمارستان رفتن تا در لحظات ضعف دامبلدور کارش رو تموم کنن. محفلی ها نصفشون به طرف بیمارستان رفتن تا از دامبلدور محافظت کنن، نصف دیگشون ولی خونه گریمولد موندن که از اونجا دفاع کنن.

---

-گلللللللل ، لا مصب عجب شوتی بود.

پنه لوپه دستاش رو با هیجان بالا پایین میکرد و به قیافه مبهوت گادفری میخندید. کوییدیچ دستی که از جادوگر کالا سفارش داده بودن امروز رسیده بود.
-نوبت ما شد بالاخره؟
-نوبت رو ولش بیا ببین چجوری دارم گادفری رو سوراخ سوراخ میکنم.

پنه لوپه 1-0 جلو افتاده بود ولی انگاری که گل صدمش رو زده و با غرور زیادی به گادفری میخندید. بالاخره بعد از مدتی تمسخر دوستانه توپ رو دوباره در جریان بازی قرار داد و در همون لحظه گل به خودی به خودش زد. گادفری برای چند ثانیه تو چشمای پنه لوپه خیره شد و بعد از شدت خنده به زمین افتاد و غلت زنان اینور و اونور میرفت. پنه لوپه بهتر دید سریعتر بحث رو عوض کنه تا این صحنه گل به خودی از یاد همه بره.

-به نظرتون کار درستی کردیم نرفتیم کمک پروف؟ بقیه محفلی ها حواسشون هست دیگه؟ ما از اینجا دفاع کنیم بهتره؟ تو رو خدا یکیتون بگه آره از عذاب وجدان دارم تلف میشم.

شعبده باز محفل از رو زمین بلند شد، لباس هاش رو که خاک گرفته بود پاک کرد و صندلی ظاهر کرد. خرگوشی از توی کلاهش در آورد و روی زمین ول کرد. با آرامش جواب داد:
-کار درستی کردیم، ممکنه مرگخوار ها به اینجا حمله کنن.
-مرگخوار چیه دیگه؟ یعنی مرگ رو میخورن؟ چجورررررریی آخه بد مزه نیست؟ نمک میزنن به مرگ میذارن دهنشون؟

منبع صدا در حالی که نصف ساندویچ کالباسی تو دهنش بود از آشپزخونه بیرون اومد.

-پروف؟
-پروف ؟ پروف چیه ؟ اتاق پروف یعنی؟ نداریم اتاق پروف همین وسط لباس عوض کنین. سس مایونز هم یکی بیاره کالباس خشکیه لا مصب.

دامبلدور در مقابل دهان باز و متعجب محفلی ها گاز دیگه ای به ساندویچش زد و نوشابه اش رو سر کشید.

چه بلایی سر دامبلدور اومده بود؟ چه بلایی سر مرگخوارهایی که تو روان خانه ای هستن که دامبلدوری توش نیست میاد؟ محفلی هایی که به جنگشون رفتن چیکار میکنن؟ همه در پست های بعدی ...





پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
بعد از چند دقیقه بلاتریکس با ذوق برگه رو به طرف آستریکس که مدام به ساعت نگاه می کرد گرفت.
- بگیر! کاری نیست که ما نتونیم از عهدش بربیایم!

آستریکس وحشت زده برگه رو گرفت. باید چیکار می کرد؟ محفلیا هنوز نرسیده بودن و پروف در خطر بود.
- امممم... آفرین! شما مرحله اول رو برای رسیدن به مریضتون انجام دادین!

بلاتریکس چشماشو ریز کرد.
- منظورت چیه؟
- مثل اینکه شما از اوضاع روانخانه ها بی اطلاعین! بیمارای اینجا باید حسابی تحت حفاظت باشن! شما هنوز مرحله مشخصات ظاهری ِ پیشرفته، تشخیص اثر پنج انگشت دست راست، و دو انگشت کوچیک پای چپ رو انجام ندادین!

بلاتریکس دیگه از شدت خون جمع شده جلوی چشماش هیشکیو نمی دید؛ چوبدستیشو درآورد و به طرف آستریکس حمله ور شد که بقیه مرگخوارا گرفتنش.

- ولم کنین! ولم کنین تا بهش نشون بدم دنیا دست کیه!
- آروم باش بلا! ما باید محتاط تر عمل کنیم!
- نمی خوام! الان فقط دلم می خواد دهنشو صاف کنم!

مرگخوارا مستاصل به بلاتریکس که در حال تقلا بود و آستریکس که کاملا ریلکس و با تفریح صحنه روبرو رو نظاره می کرد نگاه کردن. لینی بشکنی زد:
- فهمیدم! بلا تو الان می دونی رودولف کجاست؟ من که نمی بینمش!

بلاتریکس در لحظه دست از تلاش برداشت. باز این رودولف کجا غیبش زده بود؟ نگاهش به ساحره های پرستار کشیده شد و اخمش به هم گره خورد.
- رودولف! نفس کش!

و دامنشو و آستیناشو کشید بالا و دویید طرف پله ها. حالا مرگخوارا علاوه بر اینکه از زودجوشی بودنش راحت شده بودن یه عضو مهمم از دست داده بودن و عملا نمی دونستن باید چیکار کنن.

کمی آن طرف تر

محفلیا که با شنیدن حرفای آدر حسابی نگران پروف شده بودن سریع به دو گروه تقسیم شدن. یه سریشون توی گریمولد موندن و گروه بعدی هم راه افتادن که برن سراغ پروف. یعنی پروف در امان بود؟


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

هستيا كرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۸ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۶:۴۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
- خب دیگه ... مسترز اند مادموازلز ... همون طور که مرجع ما ریونیا ، روونا ی کبیر می گه ... جنگ اول به از صلح آخر ... بیاین دست به کار بشیم !... توت ِدسویت !

سایر مرگخواران با این جمله ی پاتریشیا برگشتن و به اون نگاه کردن و حتی چند تا از ریونیا به آرامی تشویق کردند و همگی مثل بچه های سال اولی دور برگه حلقه زده و پاتریشیا به پاداش نقل قول به جایش ، از طرف ریونیا تشویق و پس از امر خفه خون گرفتن توسط بلاتریکس ، فرم چند متری را گرفته و مشغول نوشتن سخنان سایر مرگخواران شد...

سه دقیقه بعد :

- نام و نام خانوادگی ؟
- رودولف لسترنج .
- تسترال ... اینجا نوشته «نام و نام خانوادگی بیمار» نه نام و نام خانوادگی شخص پر کننده ی فرم!
- آهان چیز... آلبوس پرسیوال ولدفریک برایان دامبلدور .
- نام پدر ؟

پاتریشیا سرش را بلند کرد و مرگخواران را که انگار چیز جالبی در در و دیوار و سقف پیدا کرده بودند نگاه کرد .
-
-
- خب عیب نداره ... می ریم مورد بعدی. نام مادر؟؟

ادوارد در حالی که قیچی هایش را در هوا تکان می داد فریاد زد:
- کندرا !
- دمت گرم ادی ! رنگ مو؟؟
- سفید !
- آفرین بچه ها ! همین فرمون رو پیش بریم تا آخر فرم رو پرکردیم . رنگ چشم ؟
- بُلو !
- یِـــس! شماره شناسنامه ؟
- ها ؟ 








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.