هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹:۰۸ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۲۷
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
کابوس همیشه یکی بود.
زنجیر هایی دور دستانش...اما این چیزی نبود که با آن مشکلی داشته باشد.
افراد جلوی رویش، آن خواب را به کابوس تبدیل می کردند.
صورت هایی بی حالت و روح مانند...آدم هایی که او را مقصر سختی هایشان می دانستند.
این عذاب نبود...عذاب کشیدن مثل هرچیز دیگری بود، کمی که می گذشت به آن عادت می کرد...اما این حس شرمساری بود که ذره ذره وجودش را میسوزاند. او از درون می سوخت.

باز هم زمزمه ها و تهمت هایی که واقعیت...شاید نداشتند. اما او این را نمی دانست. باورش شده بود که مسبب اصلی اتفاقات بوده و هست...قبول کرده بود که همه ی حوادث از خودش نشات می گیرد.

سعی کرد زنجیرهایی که او را به حصر کشیده اند باز کند...اما آن زنجیر ها وجود خارجی نداشتند.
زنجیر ها از جای قدرتمندی نیرو می گرفتند...

***


"حقیقت واسه آدم هاییه که خیال پرداز نیستن"
ترجیح می داد خیال پرداز باشد...بارها و بارها این جمله را توی صورتش کوبانده بودند...بارها و بارها به او گفته بودند که باید قوی تر باشد...که وقتی هست و نیستش را ستانند بهترین راه این است که از صفر شروع کند.
ترجیح می داد در نقطه ی صفر بماند...ترجیح میداد چیزی برای از دست دادن نداشته باشد...به اندازه ی کافی رنج کشیده بود. دلبستگی هایش را در مشت گرفته، برای حفظ آنها جنگیده و وقتی آخر کار انگشتان زخمی و خون آلودش را از هم جدا کرده بود...به فضای خالی میان انگشتانش رسیده بود.
آدم های زیادی را از دست داده بود...خیلی زیاد...

***


نور طلسم های مختلف، میدان نبرد را روشن و صدای فریاد ها خرابه هارا می لرزاندند.
دوستانی که صبح با آنها سر میز صبحانه بگو بخند کرده بود، حالا بی حرکت روی زمین افتاده و با چشمانی خیره به ستاره های نقره فامِ آسمانِ شب، چشم دوخته بودند.
صدای فریادی به گوش رسید و...
اشک ها دیدش را تار کرده بودند...اما دیگر به چشمهایش نیازی نداشت تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
نبود اربابش را با چشم نمی دید...اما با قلبش احساس می کرد.

***


در این جا هیچ زیبایی یا خوشی واقعی وجود نداشت، فقط مردمی که دنبال راه فرار یا فراموشی رنگارنگ و یا خواب زوال بودند که هروقت می خواستند از آن بیدار می شدند.

اما او نمی خوابید...نمی خوابید چون از دیدن کابوس تکراری به تنگ آمده بود.
در هر حال، تفاوتی هم برایش نداشت...در بیداریش کابوس هایی میدید که باورشان داشت.
این که می توانست نجاتشان بدهد، اما نداده بود.
این که نتوانسته بود عذرخواهی اش را به گوش آنها برساند...و حالا گوش شنوایی نمانده بود تا کمی از عذاب وجدان او بکاهد.

باز هم می گریست، اما هرگز اشک نمی ریخت. اشک ها فضای خالی درونش را پر می کردند و چاه اندوه و ناامیدی درست میشد که هر شب همچو تخته سنگی خود را درون آن غرق می کرد.

او هزار بار مرده بود...به اندازه ی تمام دوستانی که باید مراقبشان می بود.
جهنم او از زبانه های آتش ساخته نشده بود...جهنم او...جهنمی که درونش زندگی می کرد، از انسان هایی ساخته شده بود که دست هایشان را به امید کمکی به سویش دراز می کردند...اما از قبل برق ناامیدی در چشمانشان حلقه زده بود.


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۸ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۵۰:۴۷ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 21
آفلاین
غرق شده ها را چه کسی نجات می‌دهد؟


مرلین آهی کشید و بر روی صندلی خود نشست. هزاران سال تلاش و زحمت برای اینکه جهان را در مسیر درستی قرار دهد او را خسته کرده بود.البته راه درست از نظر هر شخص فرق داشت! برای مرلین، برقراری تعادل چه در جهان ماگلی و چه در جهان جادویی راه درست بود.

گاهی اگر لازم می‌شد به کمک پرومته قهرمان می‌رفت تا اورا از شر طلسم پدرش نجات دهد و آتش را همچنان در دنیای ماگلی نگه دارد. و فردای آن روز به مدوسا کمک می‌کرد تا جان صد ها نفر از افراد بی‌گناه را بگیرد.
هر از گاهی که خسته می‌شد بدین جا پناه می‌آورد. نه کاخ مجللی بود و نه قصری بر فراز آسمان. از پنجره کلبه کوچک نگاهی به بیرون انداخت. دشت سرسبز تمام چشم او را پر کرده بود. تک قله بلندی زمینه قهوه ای به بوم نقاشی خلقت اضافه کرده بود و رد آبی رنگ رودی کهن بر روی آن پیدا بود.

- برای همینا ژاپن رو دوست دارم.

نگاهش را برگرداند و به تنها اجسام در کلبه خیره شد. یک میز چوبی - از همان جنسی که دیوار های کلبه با آن سرپا شده بودند- و گوی شیشه ای کوچکی که روی آن قرار داشت. درون گوی سیاه بود. به سیاهی شبی که ابر ها روی ماه را پوشانده و ستارگان فروغ خود را باخته باشند.

- هر دفعه تاریک تر میشی.

مرلین با عصا سیخونکی به گوی زد.

- با همین منوال بری جلو، خودت اذیت میشی!

مرلین دیوانه نبود، پیر چرا ولی دیوانه نه. حرف زدن با گوی شیشه ای چیز عجیبی به حساب نمی‌آید. روزانه با تعداد زیادی جسم بی جان حرف میزنیم ولی هیچگاه خود را دیوانه خطاب نمی‌کنیم. چون جرئت قضاوت کردن خودمان را نداریم. دیگران دیوانه اند، دیگران مراعات نمی‌کنند، دیگران... . ولی غافل از آنکه این دومینو روزی به ما باز خواهد گشت. بدون آنکه بخواهیم صفت های پَستی را به خود نسبت دهیم. همه مقصر هستند جز ما!

مرلین خم شد تا نگاه دقیق تری به درون گوی بیاندازد.

- بجنب پسر. هنوزم میتونم نقطه های سفید رو ببینم. به من نشون بده!

جنبشی درون گوی به راه افتاد. حال، مردمک چشمان مرلین در گوی غرق شده بودند و با امواج آن می‌رقصیدند. لحظه ای چشمانش را بست و هنگامی که آنها را باز کرد در جای دیگری بود.

سوز شبانه شدیدی گونه های مرلین را اذیت می‌کرد. نگاهی به اطراف انداخت. تاریکی شب بر محیط پیرامون پرده انداخته بود. اما برای اینکه بفهمید در قبرستان هستید نیاز به نور زیادی ندارید. از قبر روبه روی او صدای ناله می‌آمد. جادوگري خود را روي قبر انداخته بود و گريه مي‌كرد.

مرلين قدمي به جلو برداشت. امكان نداشت ديده شود، نه به اين دليل كه رداي سياه او همخواني با تاريكي شب داشت. بلكه چون اساساً در آن مكان حضور نداشت. او همچنان درون كلبه چوبي خود در ژاپن نشسته بود. مايل ها دورتر در حالی که نور خورشید راهش را از پنجره پیدا کرده بود و بر پوست چروک خورده او می‌تابید.

- این تعادله؟

مرلین نگاهی به بالا انداخت. هیچگاه نمی‌فهمید. هزاران سال مسئولیت های خدا را انجام داده بود و همچنان نمی‌فهمید چگونه همه چیز در پایان و ناگهانی جور می‌شود. خودش هم گاهی ابتکار عمل را در دست گرفته بود، اقدامی خودسرانه انجام داده بود که اتفاقاً نتیجه ای مورد رضایت نیز داشته است؛ ولی این اقدامات محدود می‌شوند به سطح کوچکی از وقایع و نه اداره کردن یک جهان!
جادوگر حدود 30 -35 سال سن داشت و از روی اطلاعات حک شده بر روی قبر می‌شد حدس هایی زد. یک ساحره جوان، احتمالاً همسر کسی که روی قبر مشغول گریه بود.

مرلین می‌توانست زندگی مرد را ببیند، ولی نمی‌خواست. میترسید از اینکه مرد یکی از آن غرق شده هایی باشد که دیگر امیدی به او نیست؛ ولی انگیزه آنکه سر از کار خالق دربیاورد قوی تر بود! بنابراین عصایش را رو به مرد گرفت و تکان داد.
تصاویر زندگی جادوگر به سرعت از جلوی چشمان پیامبر عبور می‌کردند. مرلین تا هنگامی که تصویر خندان دختر جوانی را ندید توقف نکرد. از پشت سر دختر فضای کلاس معلوم بود. هاگوارتز یا یک مدرسه دیگر؟ خیلی مشخص نبود. دختر لباس رسمی مدرسه را به تن نداشت و پیراهن ساده ای پوشیده بود. ولی لباس او اهمیت نداشت چون کسی به آن نگاه نمی‌کرد.
صورت دختر توجه اطرافیان را جلب می‌کرد، خندان بود و گرم. آنچنان با حرارت که حتی پس از سالها و از فرسنگ ها دورتر از محل واقعه، مرلین می‌توانست گرمای آن را که در خاطرات مرد باقی مانده حس کند.

جلوتر رفت و از دریچه چشمان جادوگر نگاه می‌کرد، ولی نه همه چیز را. از خاطرات خصوصی به سرعت گذر می‌کرد. گویی منظره صورت خندان دختر و چشمان گیرای او تکراری ترین خاطره مرد بودند. تکراری ترینی که هیچگاه تکراری نمی‌شد.
مرلین با آهی عصایش را پایین آورد. زیر لب زمزمه کرد:"تعادل". حتماً دلیلی برای این جدایی مرگبار وجود داشته اما الان نمیدانست چه دلیلی. شاید سالیان بعد می‌فهمید. حتماً یک روزی می‌فهمید.

چشمانش را بست در آرزوی اینکه هنگام باز کردن آنها در جای مطبوع تری باشد. همیشه به فهمیدن ساز و کار این جهان علاقه داشته ولی الان نه! الان خسته بود و نیاز به چیز دیگری داشت.

فرشتگان با سرعت از کنار او رد می‌شدند. همگی جامعه سفید بر تن داشتند. دیوار ها سفید بودند و مرلین می‌توانست موج انرژی مثبت و قدرتمندی را حس کند. لحظه ای تصور کرد در بارگاه ملکوتی است. اما گفتار مردی که در کنار او بود به سرعت تصوراتش را زدود.

- بیارینش اینجا.

به تخت روانی اشاره کرد که فردی بر روی آن دراز کشیده بود و به سختی تنفس می‌کرد. کسی آن را هل داد و به نزد مرد اول آورد. مرد ردای سفیدی پوشیده بود و صورتش پشت ماسکی پنهان شده بود. درست مانند فرشتگان ناشناسی که مرلین گاهی با آنها ملاقات می‌کرد. آنجا پر بود از این افراد. خستگی از صورت های آنها مشخص بود ولی باز هم سرپا ایستاده بودند و به همنوعان خود کمک می‌کردند. جادوگر یا ماگل فرقی نمی‌کرد. اینجا چوبدستی ها به کناری رانده می‌شدند و دستها جای آن ها را میگرفتند.
دستهایی به مراتب قدرتمند تر و جادویی تر. مرلین آن را حس می‌کرد. جادوی جاری شده در فضا بی سابقه بود.

چشمانش را باز کرد. در همان کلبه بود. بلند شد و عصای خود را برداشت، به سمت در رفت و آن را باز کرد. دیگر حس خستگی نداشت. باید میرفت تا تعادل را در جهان برقرار کند. چه با قتل ده ها نفر و چه با تعارف کردن قرص ضد خواب برای کسی که می‌خواهد پشت فرمان بشیند و نجات دادن او از تصادف حتمی.

حالا خیالش راحت بود؛ میدانست چه کسانی غرق شده ها را نجات می‌دهند!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹:۴۸ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۴۱:۴۸
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 258
آفلاین
- اینم از این یکی، فکر کنم دیگه تمومه.

تام، در حالی که مدارک مربوط به لینی وارنر را روی میز مرلین کبیر می‌گذاشت، این را گفت.
همان لحظه، وزیر گابریل دلاکور، وارد دفتر شد.
- چیکار می‌کردی تام؟
- هیچی. مدارک مربوط به لینی تموم شد، فقط مرلین بیاد و مرتبشون کنه تا بره توی گنجینه ی برترین‌‌ها.
- دمت گرم. مرسی که همیشه کمک می‌کنی.

تام بدون جواب دادن در را بست و از دفتر وزیر خارج شد.

- عجیبه! تام اینطور نبود... حتما یه اتفاقی افتاده.

گابریل خیره به دری که لحظاتی قبل، تام از اون خارج شده بود؛ این را گفت.

خیابان وایت‌هال، روبروی وزارت‌خانه

تام سرش را پایین انداخته بود و در خیابان قدم میزد، این رفتارها از تام همیشه پرشور بعید بود، اما امروز روز خاصی بود! وارد کافه شد.

- سلام تام! چطوری؟ مثل همیشه هات چاکلت؟
- سلام جین! نه چیزی نمی‌خوام.

برروی صندلی کنار پنجره، که دید خوبی نسبت به ساختمان وزارت داشت، نشست.
چند دقیقه ای گذشت... بالاخره مرلین را دید که با عصای قدیمی اش به سمت وزارت‌خانه می‌رود. از جایش بلند شد و به سمت او رفت.
- سلام مرل!
- فرزندم... چقدر بگم از اون اسم متنفرم؟
- ببخشید.

و دیگر تا خود ساختمان کلمه ای نگفتند.

ساختمان وزارت‌خانه

از کنار رابستنی که با عجله بچه اش را به سمت دستشویی می‌برد گذشت... هر کَس مشغله ی خودش را داشت! جلوتر، دروئلا را دید که فنر را آرام می‌کرد تا برای خوردن به مُراجع خوش بوی وزارت‌خانه حمله ور نشود.

- امروز اسم لینی بالاخره وارد اون گنجینه میشه مرلین؟
- بله فرزند.

فقط همین مکالمه ی کوتاه بین مروپ گانت و مرلین در تمام آن دقایق رخ داد... انگار همه دچار سنگینیِ مرگ مانندی شده بودند.

- گب هممون رو کار داره!

سو با صدای بلند این را خطاب به تمامیِ کابینه گفت. اعضای کابینه، کشان کشان خود را به دفتر وزیر رساندند.

- همونطور که همتون می‌دونید، امروز آخرین روزیه که کنار همدیگه ایم، از فردا دیگه وزارت دست ما نیست.

این حرف های گابریل نیاز نبود، همه خوب می‌دانستند که از فردا این کابینه دیگر وجود نخواهد داشت.

- از همتون ممنونم بخاطر زحماتتون. بعد از استعفای زودهنگام وزیر قبلی، اگر شما نبودید هیچ‌کدوم اینا اتفاق نمی‌افتاد.

گابریل با بغض این صحبت رو به اعضای کابینه اش گفت.
کمی بعد، تمامی کابینه دور هم جمع شده بودند و با مرور خاطرات، می‌خندیدند؛ بغض می‌کردند و گاه حرص می‌خوردند.
وزارت تمام شده بود، اما دوستی ها همچنان باقی بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ ۲۰:۰۴:۱۷

لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۰۴ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۱:۱۵
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
گاهی آنقدر فکرها در ذهنت فشرده میشوند که دیگر مغزت نمیگذارد فکر کنی. نمیگذارد تصمیم بگیری یا احساس کنی...
و میشوی کسی که دیگر خودش نیست.
احساساتی که فشرده شده‌اند، افکاری که گم شده ‌اند، رویاهایی که تاریک شده‌اند... همه و همه روحت را عذاب میدهند. آنها همه‌ی روحت هستند ولی وقتی نیست...

روزها پی یکدیگر میروند. ماه‌ها در آغوش فصل‌ها گم شده اند. ساعت ها میدوند و این زمان است بر تنه عمر مینویسد. تجربه های تلخ، شیرین، شاد، غمگین...
گاه بر ذهنت، خاطره ای برجای گذاشته است، که تو را تغییر بدهد. تو در آن بودی، در آن لحظه بودی و آن را رقم زدی.
زمان هیچ وقت برای تصمیم دوباره برنمیگردد.
او هم بود؛ بر زمانه سخت روزگار قدم میگذاشت. میدانست کوچکتر از آن است که با کسی بحث کند. میدانست گاهی این فشارها، این تصمیم های نادرست خاطرات او را تلخ میکند...
میدانست این قدم ها گاهی در مرداب سرد است و گاهی در آتش خوشبختی.
میدانست... میدانست! ولی هیچ کدام... در آن لحظه کمکش نکردند.
آن لحظه که احساس کرد هر لحظه میتواند بودنش در اینجا عذابش بدهد... هیچ کدام نبودند تا در تصمیمش روبه رویش بایستند و فریاد بزنند:
-حواست باشد! تو با کسی طرف هستی که سالها اینجا بوده. در این سالها هزاران دخترک لوسِ شبیه به تو را دیده. تو دیگر این لبخند کمرنگش را که بر تو میزند، به نگاهی که سرد و سردتر میشود تبدیل نکن. اینها فقط ضرر هستند و ضرر.

هیچ کس نبود تا بگوید احساسی عمل نکن. کمی فکر کن و بعد تصمیم بگیر. حتی هیچ کس نگفت چرا دعوا میگیری؟! هیچ بود و هیچ...
او بود افکار اشتباهش... او بود و رویایی محو شده اش... او ماند و احساسات فشرده شده اش. آنها او را مانند طناب دار بودند. او را تا پای دار بردند و کشتند.
او مرده بود...
اما برگشت. برگشت ولی قدرتمندتر... با کمک او. همان انسانی که مینویسد و در ذهنت آن را حک میکند. او کسی بود که تغییرش داد.

او تغییر کرد اما خیلی زود. خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. خیلی زود ... اما چه زیبا "زود"ها "دیر" میشوند..:)
دیر شده بود. میدانست برگشتن به سمت او سخت است. حداقل برای او سخت بود. حتی وقتی بخشیده شد، انتظار داشت نظر او برگردد.
او انتظار داشت سخت باشد... سخت تر از خود سخت...
شادی را وقتی چشید که او، طعم بخشیدن را به داد تا مزه مزه کند. شیرین بود؛ به شیرینی بازگشت! برگشتن برایش سخت بود ولی بخشیدن او سخت تر.


ربکا میدانست و میفهمید، هرچه دارد از کسی دارد که حالا اربابش شده بود!...:)


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴:۱۹ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
دقیقا بعد از پانزده سال از مرگ پدرش، او مُرد!
باخت...زندگی را...و چقدر دوست داشت که اشتباه کند...چقدر دوست داشت که نظر بقیه در مورد او درست باشد...ولی اشتباه نمی‌کرد...حتی وقتی اشتباه میکرد.

می‌دانست وِل نشده...می‌دانست، دیده بود، باور داشت، این ایمانش بود که سایه‌ای بر سرش بود...همیشه...حتی وقت‌هایی که حسش نمی‌کرد، فقط حسش نمیکرد...وگرنه بود.
ایمانش بود که روزی بلاخره تمام خواهد شد و جواب‌ها خواهند آمد... میدانست...ولی دانسته و بدون منافات با ایمانش، این را نیز از اعماق قلب خود می‌دانست و دیده بود...که هیچ‌وقت خوشحال نخواهد بود...هیچ‌وقت نخواهد رسید...و هیچ‌وقت نخواهد بُرد...تا آن روز...

از روی نیمکت کنار دکه بلند شد...بعد از این همه دیگر کافی بود...دیگر باید فهمیده باشد که توقعی نباید داشته باشد...وقتی که بود، توقع‌اش بی‌جا بود...چرا حالا که می‌خواست نباشد، باید از او توقع داشته باشند؟

آن‌جا خانه‌اش بود...آن آدم های داخل خانه، عزیزانش بودند...صاحب خانه اربابش بود...آن‌جا جهان او بود...هر بار که رفته بود، برگشته بود...و هر بار که برگشته بود، از رفتنش حرفی پیش نیامد...مهم نبود که وقتی نبود، پس کجا بود...اگر بود، بود...نبود، نبود...نه فقط او...هر شخص دیگر...این یک قانون ساده است...و او این را می‌دانست.

درب حصار را باز کرد...دلش برای دیوارهایی که برای آنها حرف میزد، تنگ می‌شد...دیوارهایی که کاری از دستشان برای او ساخته نبود...هیچکس کاری از دستش ساخته نبود...

از محوطه خارج شد و درب را پشت سرش بست...او خیلی سعی کرده بود...ولی نشد...نمی‌شد و نخواهد شد...

به راه افتاد و در حالی که زیر لب در حال آواز خواندن بود، دور شد...
چه باشد اگر حال من بد نمی‌بود...
و خوش هم نمی‌بود و اصلا نمی‌بود...




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۴۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۱۱:۲۷ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
از این گور به اون گور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
چمدانش را روی چمن و گل های حیاط خانه ی ریدل کشید و به سمت در رفت، گل هایی که حاصل مدت ها بیرون ماندن سو از خانه ی ریدل بود. اما او تامی بود بی فرهنگ.

-بی فرهنگ پدرته! حق ندارم گلای خونه ای که اسم خودم روشه رو له کنم؟!


اهم! در ادامه به در اصلی رسید و چند ضربه محکم به آن زد.گویی در خانه ی پدرش است.
-در خانه ی پسرمه تا چشم راوی در بیاد! یکی بیاد درو وا کنه.
-کیه؟! دارم میام!

صدا، صدای مروپ بود!
-نه نه! اصن لازم نیست! مامور نفت بودم! دارم میرم!
-منظورت مامور گازه؟ بیا ببینم چی می...

درست وقتی تام قصد فرار داشت، مروپ در را باز کرد و به طور ناگهانی بیهوش شد، البته نه مروپ، بلکه تام!
...
...

-من کی ام ؟! اینجا کجاست؟ هوی!
-یعنی تو نمیدونی کی و اینجا کجاس؟
-چرا، میخواستم شبیه فیلما شه. من تام ریدل بزرگم و اینجا خونه ی پسرمه!

مروپ با ماهیتابه ضربه ای به صورت تام زد.
-این که چه غلطی کردی هم یادته؟!

تام غلط زیاد کرده بود، اما معمولا آنها را به حافظه اش نمیسپرد.
-کاری نکردم که!
-کاری نکردی؟ منو با یه بچه گذاشتی رفتی گور به گور شدی اونوقت میگی...

تام قیافه حق به جانب مخصوصش را به خود گرفت.
-مروپ جان تو دیگه این حرفو نزن، هرکی ندونه تو میدونی که من ماموریت کاری بودم!

اما ماموریتی در کار نبود، تام میدانست چرا رفته و حالا چرا برگشته...

چند وقت قبل!


تام در سواحل چین روی صندلی نشسته و در حال آفتاب گرفتن بود. برایش هم مهم نبود چین اصلا ساحل ندارد چه برسد به سواحل.
-خب حالا چه کنیم سیلسیا؟

-میدونستم پای این سیلسیاعه گور به گور شده وسطه!
-اه مروپ بذار مرور ذهنیمو انجام بدم!

ادامه ی داستان!...

-من چمیدونم چیکار کنیم، تو مگه نمیگفتی میلیاردری؟ چرا اینجا رو نمیخری من بشم ملکه ی چین؟!
-ببین یکم سطح توقعاتت بالاس! مروپ نهایتا میگفت بریم پارک قدم بزنیم!

سیلسیا زیرلب غرولند کرد. بلند شد و بساطش را جمع کرد.

-کجا میری؟
-یکی از آمریکا بهم دایرکت داده که میخواد باهام ازدواج کنه، برامم یه جزیره میخواد بخره، اسمش دن بیلزریانه!
-اون مرد زندگی نیستا! به همه میگه میخواد باهاشون ازدواج کنه، یه سرچ بزن تعدادو ببین!

اما سیلسیا بدون توجه به تام رفت... حتی خداحافظیم نکرد!

-آهه...
تام در حال نوشیدن آب پرتقال آهی کشید.

-سلام!
-اع، تو فارسی بلدی؟!
-آره بابا،من همه زبانی بلدم، اسمم کروناست، اومدم بگیرمت!

تام پوکرفیس به ویروس بنفش خیره شد.
-اولا که من مرد هستم، بنابرین کسی منو نمیگیره، دوما که یچیزی تو مایه های سرماخوردگی آره؟!
-电晕很近,隔离了!

گروهی با ماسک و لوازم ایمنی این حرف ها را گفتند و به سمت تام حمله ور شدند تا قرنطینه اش کنند. اما تام زرنگتر از این حرف ها بود و طی اقدامی تهاجمی به سمت همه یک سرفه ی پر از کرونا کرده و ویروس را از بدن خودش خارج کرد...

و تنها دلیلی که تام به خانه ی پسر و همسر سابقش برگشت همین بود، کرونا. وگرنه هیچگونه دلیلی مربوط به سیلسیا و وفاداری و خانواده و از این چیزا نداشت.

برگشت به زمان حال

-الان به نظرت پسرت چه برخوردی باهات داره وقتی بفهمه برگشتی؟
-رفتاری پسرانه، توام با مهربانی و حس خوشحالی از بازگشت پدر!

و باز هم تام به طور ناگهانی بیهوش شد!


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۲۰:۵۱:۵۰
ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۲۳:۰۳:۱۰


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷:۱۷ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۸:۴۳ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
-ارباب ناراحت شدین؟
-نشدیم.

آگلانتاین سری تکان داد، تعظیمش را کرد و خارج شد.

-داشتیم می‌گفتیم بلا...

تق تق تق!

-پسرم سوپ کرفس پرتقال می‌خوری؟
-نمی‌خوریم مادر!
-خانه سالمندان؟
-نه مادر نه! جلسه داریم مادر، بعد جلسه بهش فکر می‌کنیم! خب بلا... کجا بودیم؟

تق تق تق!

-ارباب...

شترق!

طاقت بلاتریکس طاق شده، با لگد در حلق مرگخوار آخر فرو رفت. سپس خود را از حلق آن بنده مرلین که تنها در زمان نادرست در جای نادرست بود، بیرون کشید، به بیرون اتاق پرتابش کرد، ردایش را که حلقی شده بود تمیز کرده، در را بست و صد گونه مختلف طلسم سکوت روی آن اجرا کرد و سپس روی صندلی‌اش مقابل لرد سیاه نشست.
-می‌فرمودین سرورم!
-بله... می‌فرمودیم. چی می‌فرمودیم؟ یادمون رفت!

-ارباب شاید می‌خواستین بگین باید یه سر به همون جایی که می‌دونین...

صحبت تام جاگسن طولانی تر نشد. چراکه طلسم بلاتریکس او را نیز از پنجره اتاق جدا و به حوالی محفل ققنوس پرتاب کرد.
دقایقی بعد جلسه لردسیاه و بلاتریکس بدون آنکه به نتیجه‌ای برسد، بخاطر مزاحمت‌های سایرین تمام شد. از بخش تمام شدن جلسات متنفر بود...!

وارد اتاقش شد، درب را با حرص به هم کوبید و رودولفی که نبود او را غنیمت شمرده و وارد اتاق خوابش شده بود تا کمی استراحت کند را از جا پراند.

-خسته‌اشون می‌‌کنین. می‌گن خسته نمی‌شن... می‌گن این کار هارو دوست دارن. اما من می‌دونم... به استراحت احتیاج دارن. باید یه فکری کرد!

صبح روز بعد، در حالی که مرگخواران سر میز صبحانه منتظر لرد سیاه بودند، بلاتریکس با چمدانی بزرگ‌تر از طول و عرض خودش ظاهر شد.

-شفتالوی مامان جایی میری؟

بلاتریکس به سختی نفسی تازه کرد.
-میرم... دارم میرم.

چشم‌های رودولف گرد و گوش‌هایش چند برابر سایز متداول شد.

-به این زودی‌ها هم برنمیگردم... هرکس تو این مدتی که من نیستم به رودولف نزدیک شه، وقتی برگردم، با ناخن چشم‌هاش رو در میارم و به خوردش می‌دم.

همه می‌دانستند که شوخی نمی‌کند. تنها چیزی که روشن نبود، این بود که او چگونه می‌خواهد دوری لردسیاه را تحمل کند. و این موضوع بحث آنها، پس از بسته شدن در پشت سر بلاتریکس شد.
-ناراحت شد؟
-بره دیگه بر نگرده!
-عمرا اگه تا فردا بتونه صبر کنه. نهایتا تا شب... شرط می‌بندم!
-احوال خاصتون چطوره آقای لسترنج؟
-عزیز مامان چرا هنوز نیومده؟

کیلومتر‌ها آنورتر، جنگلی در کِبری ایتالیا

بلاتریکس با زحمت چمدان را روی تخته سنگی محکم کرده، نفسی تازه و در چمدان را باز کرد.
لرد سیاه که نور خورشید چشمانشان را آزرده بود، غلتی زدند و سر خود را در بالش فرو بردند.
-کی پرده رو زد کنار؟ خوابمون میاد... بیرون!
-بخوابید سرورم... بخوابید که تا دلتون بخواد وقت استراحت دارید... هیچ کس مزاحمتون نمیشه!

و در چمدان را بست تا نور خورشید مانع استراحت لردسیاه نشود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۳:۴۱:۵۳ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
«مَن لَم یَشکُرِ المَخلوق لَم یَشکُرِ الخالِق»


تاریکی مطلق، زوزه‌هایی که مدام دور و نزدیک می‌شد، صدای شکسته شدن شاخه‌های زیر پایش و زخم‌هایی که تعدادشان رفته رفته با گیر کردن به شاخه‌‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد ... هیچ کدام باعث ترس او نمی‌شد و این دقیقا نکته ترسناک ماجرا بود.
چنان بی مهابا در دل جنگل انبوه پیش می‌رفت که گویی هیچ چیز نمی‌تواند او را از هدفش باز دارد ... گویی ارزشمندترین چیزش را گم کرده و تا آن را بازنیابد آرام نمی‌گیرد. اما مشکل این جا بود که او هیچ هدفی نداشت. به دنبال هیچ چیز هم نمی‌گشت. نه که چیزی گم نکرده باشد؛ اتفاقا گم کرده بود. فقط متوجه نبود.
گیج و بی هدف به مسیرش ادامه می‌داد. مسیری که به هیچ جا راه نداشت. فقط با هر قدم بیشتر در تاریکی فرو می‌رفت و پیدا کردن راهی برای بازگشت برایش دشوار تر می‌شد؛ پیدا کردن بارقه‌ای از نور.

هوریس جوان خودش را گم کرده بود. چشمانش سر جایش بودند، اما با آن‌ نمی‌دید. مغزش هم خوب کار می‌کرد. اما با آن نمی‌اندیشید. فقط برای عبور از موانع پیش رو از آن استفاده می‌کرد و پشت سر گذاشتن سریع موانع دلیلی بود بر صحت آن! احتمالا سیستم دفاعی تغییر شکلش نیز سالم بود اما نمی‌گذاشت فعال شود.
با تمام این اوصاف می‌شد فرضیه مست بودنش را رد کرد اما به هر حال در بی خبری به سر می‌برد.

در اوج تاریکی بود که برای لحظه‌ای یک برق کوچک دیده شد. برقی که انعکاس یک نور نامتناهی بود. هوریس نمی‌دانست که بعدها بارها و بارها با آن نور روبه‌رو خواهد شد. هر بار شفاف تر و بی واسطه تر. و هر بار در نقطه‌ای تاریک‌تر از بار قبل. حتا به طرز احمقانه‌ای در کمال آگاهی آن مسیر را خواهد پیمود تا مطمئن شود باز هم پیدایش می‌شود که شد. اما آن دفعه به نظر اولین باری می‌رسید که متوجهش شد.

سطح شفافی که نور را انعکاس می‌داد چند بار با سرعت از مقابل هوریس رد شد. هوریس سعی کرد آن را نادیده بگیرد اما بار آخر به او حمله‌ور شد. حشره کوچک آبی رنگی که بال‌هایش توجه هوریس را جلب کرده بود، شروع به نیش زدن کرد. برخلاف عموم حشرات که یک بار نیش می‌زنند و می‌روند، این کار را تکرار می‌کرد. بی‌وقفه! او در این کار تبحر خاصی داشت و از قضا تکرار این اتفاق نیز در طالع هوریس بود. آن دفعه اما حکمتی داشت؛ تلخیش تلخی دارو بود ...

تصویر کوچک شده


نیازی به زمان برای عادت کردن به نور محیط نداشت. اما دوباره چشمانش را بست تا فکر کند و به خاطر آورد که چه اتفاقی برایش افتاده. همین کافی بود ... همین که فکر کند، هی به عقب‌تر برود؛ و برایش یادآوری شود که از هیچ فرار می‌کند!

جای نیش‌ها هنوز می‌سوخت؛ اما از حشره آبی متشکر بود. خودش را برای همیشه به او مدیون می‌دانست. بعدها که فهمید لرد سیاه او را برای تعقیبش فرستاده، به او نیز چنین حسی پیدا کرد.
زمان زیادی طول کشید تا هوریس متوجه شود هر دوی آن‌ها به خواست آن نور در مسیری قرار گرفته‌اند که انعکاسش را به او نشان دهند. این اعتقاد به نور اگرچه به مذاق ارباب تاریکی‌ها خوش نمی‌آمد، هیچ وقت باعث نشد احساس هوریس ذره‌ای کمرنگ شود.
شاید سال‌ها بعد، زمانی که برای فرار از نیش بی‌وقفه پیکسی او را با ضربه دست به کناری راند، پیکسی تصور کرد که چنین باشد. اما در اعماق قلب هوریس اوضاع درست مثل سابق بود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۹:۴۸:۳۵ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۰:۳۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 226
آفلاین
-وین!
-چیه خروف؟

دامبلدور، چهره اش شکل دیگری داشت؛ شکلی که برای وین کاملا عجیب بود.
-می دونی فلفل دلمه ای هات خیلی تلخن؟ می دونی از خور خور کردنت خسته شدیم؟

وین، بسیار زودرنج بود و همین کافی بود که وین به خشم بیاید.
- بله، من هم خیلی وخته که می خوام مرگخوار اخباب بشم.

وین، کوله پشتی زردش را برداشت و هافل را درون آن گذاشت.
-هلگاخافظ پروفسور دامبلدور.

دامبلدور که نمی خواست جلوی رفتن وین را بگیرد، در را برایش باز کرد.

-پخمک خودخواه! موقعی که مرگخوار اخباب شدم خونه گریمولد رو روی سرش خراب می کنم!

وین، بیل زردش را از توی کوله اش بیرون آورد و شروع به کندن زمین کرد.
-بیا هافل. باید تا فردا بریم خونه ی اخباب.
-خوورا!

هافل که مانند وین در دلش غوغایی بود، شروع به حفر راهی به خانه ی ریدل کرد.

یک ساعت یعد

چاله، بالاخره توسط وین و هافل حفر شده بود؛ چاله ای که راه رسیدن به خانه ی ارباب واقعی اش بود.

-هافل، به نظرت اخباب بهمون اجازه ی خرگخوار شدن رو می ده؟
-خور.

هافل، سرش را با امید فراوان تکان داد و هر دو با خوشحالی وارد راه زیرزمینی شدند.







ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۳ ۹:۵۱:۴۴

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۲۲ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۲۷
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
- تالاپ!
جمعی از آگلانتاین ها پس از برخورد با دیواری نامرئی، مانند پارچه ی کهنه بر روی زمین پهن شدند.
_نههه...دروازه ها بسته شده...گیر افتادیم!!


                            ****

اگلانتاین بر روی صندلی گرم و نرم سالن عمومی هافلپاف نشسته بود، به شومینه ی خاموش زل زده و پیپی بر گوشه ی لبش گرفته بود.
_اگلا...

سدریک بر کنارش روی صندلی دیگری نشسته بود و دستش را جلوی چشمان پافت تکان می داد.
_ااا...اینجایی؟
_خیلی وقته...پیپِ خاموش میکشی؟

اگلانتاین به پیپ نگاه کرد؛ روشنش نکرده بود.
_هوومم...راست میگی...ولی مگه مشکلی داره؟
_بیخیالش...بدو دیگه، عجله کن...نیم ساعت دیگه باید پشت میز کافه باشی.
_اه...سد...
 
فقط پای سی میلیون گالیون وسط بود، بیشترین پولی که در تمام زندگی اش دیده بود، مگر چقدر می‌توانست مهم باشد؟
البته که مهم نبود.

ترجیح می داد همچنان روی صندلی بنشیند و به نقطه های نامعلومی زل بزند؛ اما با این حال از جایش بلند شد و به طرف کت توسی رنگش رفت.
_خیلی خب بریم دیگه...
_ولی اگلا...دمپاییت هات...خیلی مناسب بیرون رفتن نیستن ها...

لازم نبود همیشه مرتب باشد. مگر چقدر می توانست مهم باشد؟ باید دل ساحره های جوان را به دست میاورد؟ نه؛ البته که نه.

کافه سه دسته جارو مثل همیشه شلوغ و مملو از افرادی بود که غرق در بازی ای هیجان انگیز بودند.
اما اگلانتاین بر خلاف اوقات دیگر، حوصله ی بازی کردن نداشت؛ نوبتش را دیر بازی می کرد و نگران تسترال های روان پریش می شد.
_آقای پافت...نوبت شماست.
_آره...ولی تسترال ها چی میشن؟
_اقای پافت...لطفا عجله کنید.
_باشه...ولی ما حتی بیمارستانی نداریم که تسترال ها رو بستری کنه.
_نوبت آقای پافت میسوزه...نفر بعد.
_خانواده ی اونا چی میشن؟ چجوری با یه تسترال دیوونه تو خونه زندگی می کنن؟ تازه چجوری...

سدریک در حالی که کشان کشان اگلانتاین را از کافه  بیرون می برد، زیر لب به نفرین کردن او، به خاطر اتلاف وقتش، می پرداخت.
_تو که نمی خواستی بازی کنی، اصلا برای چی اومدی؟
_هووومم...تسترال های روان پریش؟
_


صدای پچ پچ اعضای هافل، آن شب بیش از همیشه، بلند شده بود.
هافلی ها تخت های نرم و گرمشان را رها کرده و روی کاناپه های سالن عمومی لم داده بودند.
_من دارم میگم اگلا عجیب شده، تو میگی به ساحره نیاز داره؟
_آره...آره. منم وقتی دلم میگیره، فقط یه ساحره ی باکمالات میتونه کمکم کنه.

سدریک با چشمانی گرد شده، به رودولف و استاندارد هایش گوش می داد.
_باید یه جوری خوشحالش کنیم. ولی چجوری؟
_جشن تولد با شمع.
_جشن؟ نه ترسناکههه. شمع؟ اونم ترسناکه.

دورا ساکت به صفحه ی کتابی قطور خیره شده بود.
_دورا...چیزی پیدا کردی؟
_اممم...ببینید، مطمئن نیستما...ولی اینجا نوشته افسردگی...
_افسردگی؟ افسردگی دیگه چیه؟ ترسناکه؟
_نه، چیز ترسناکی نیست رکسان. ولی...کم کم آدمو تجزیه میکنه. یعنی... ببینید، ما هممون آدم هایی تو مغزمون داریم، آدم هایی شکل خودمون، فقط با ورژن کوچک تر که هرکدوم مخصوص یه کاری هستن...مثلا برای آگلا، یه آگلا مخصوص پیپ کشیدن، تو مغزش وجود داره...یکی دیگه مخصوص قمار بازی و...ولی مشکل اینجاست که هر ماه، این آدم های کوچولو، جاشونو با هم عوض میکنن.

دورا سکوت کرده بود؛ گویی دیگر علاقه ای به ادامه ی حرفش نداشت. ولی به هر حال گفت:
_وقتی آدمی افسرده میشه، آدم کوچولوها با چسب نا امیدی توی مغزش میچسبن و دیگه نمیتونن بیرون بیان و جاشونو با هم دیگه عوض کنن پس کاراشونو اشتباه انجام میدن.

سکوت وحشتناکی بر فضا حاکم شد.
نه رودولف ایده ای داشت و نه رکسان به نظرش چیزی ترسناک می رسید.
_یعنی داری میگی همچین اتفاقی براش افتاده؟
_گفتم که...مطمئن نیستم ولی خب، فکر میکنم.
_یعنی چی کار باید بکنیم؟

سدریک فوت کرد و موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد:
_الان دیگه مهم نیست...شب به خیر تا فردا صبح.


                        ***

اگلانتاین پرده هارا کنار کشید و به پرتو صبحگاهی، اجازه ی ورود به خوابگاه را داد.
_اهه...صبح شد که، بخوابیم پس...

روی تختش غلت زد و چشمانش را باز باز نگه داشت تا خوابش ببرد.
در خوابگاه باز شد و ارنی وارد شد.
_اااا...بیداری آگلا؟
_آره...ولی دیگه دارم می خوابم.
_الان که صبحه.
_هوم...چه ربطی داره؟
_هیچی...پاشو بریم صبحونه بخوریم. بچه ها منتظرن.

اگلانتاین و ارنی خیلی زود پشت میز صبحانه نشسته بودند؛ اما خبری از بقیه هافلپافی ها نبود.
_بقیه کجا...

پافت نتوانست حرفش را به پایان برساند.
هافلی ها از پشت صندلی ها و میز ها بیرون پریده و فریاد شادی سر داده بودند.
_ناراحت شدین؟...چی ناراحتتون کرده؟

هم گروهی هایش با قیافه ی متعجب نگاهش می کردند:
_اگلا...ما ناراخت نشدیم...با خقط برای تو کیک خرفتیم.

وین به رکسان که با نگرانی به گیلاس های روی کیک خیره شده بود، اشاره کرد.
_و خدریک چند تا بادکنک خوت کرد.

سدریک با گونه های گل انداخته، نفس نفس می زد.
_و خودولف...چند تا ساحره دعوت کرد، با اینکه هیچ خدوم نیومدن. ما می خواستیم خوشحالت خنیم.
_اه...مرسی بچه ها...ولی من یک کم کار دارم...

اگلانتاین با بی توجهی و حواس پرتی چرخید و به سمت سالن عمومی هافلپاف به راه افتاد.
_خمکش نکرد؟
_نه...فکر نمی کنم. باید فکر دیگه ای کنیم.

                          
                            *****

_اممم...کیه؟ کیه؟ منم تهی ...بیام تو؟

صدای تق تق در اتاق اگلانتاین بلند شده بود؛ اما کسی داخل نشد. یا شاید هم به زبان پافت کنونی عادت نداشت.
اگلانتاین دوباره فریاد زد:
_کیه؟ منم منم...غذا آوردم براتون.

اما باز هم نه در باز شد و نه صدایی شنیده شد.
پافت به زور خود را از تخت جدا کرد و به طرف در رفت.
_عه!! یه بسته که اسم من روشه...مال من که نیست.

بسته ای ناشیانه کادوپیچ شده و مچاله، جلوی در قرار داشت.
اگلانتاین در را کوبید و به سمت تختش رفت؛ اما کنجکاوی اش غلبه کرد و دوباره رفت تا جعبه را وارسی کند.
_هووم...اسم من روشه...هووم...ماله منه...هووم...پس برش نمی دارم. نه...نه، باید برش دارم. آخه این طوری پست جلو نمی ره. آخه ممکنه کس دیگه ای برش داره.

پافت کشان کشان و با سختی بسته را داخل اتاق هل داد؛ آخر بسته خیلی سبک بود.
_هووم...چسب داره...هووم...امضا نداره...جای اسم فرستنده ام که خالیه...خیلی ام مشکوک و ترسناکه...پس بازش کنیم دیگه.

ثانیه ای بعد کپه ای چسب گوشه ی اتاق افتاده و درهای جعبه گشوده شده بود.
_اامم...این چیزا خیلی آشنا به نظر...عه! این پیپه، همون پیپیه که وقتی هفت ماهم بود کادو گرفتم...از اون موقع دیگه پیپ کشیدن رو شروع کردم.

پافت، پیپ را با احتیاط گوشه ای گذاشت:
_این شال گردنه رو...اولین کادوی کریسمس بچه های هافل. رکسان از رشته های دو طرفش می ترسید.

اگلانتاین شال گردن مشکی و زردی که اسمش رویش حک شده بود را به گردن انداخت:
_اینم کاتانای ورژن کوچیک...تاتسویا توی تولد 14 سالگیم هدیه داد...خیلی اصرار داشت باهم دوئل کنیم.

پافت، به شمشیر پنج سانتی درون مشتش نگاه می کرد و از به یاد آوردن آن خاطره، قهقه می زد.
 دست آخر به قابی که با پیچاندن روزنامه دورش، سعی در سالم ماندنش کرده بودند، نگاه کرد.

قاب عکس قدیمی و کهنه ای بود.
تمام دوستانش...لبخند زده و دست تکان می دادند.
خودش هم درمیان آنها نشسته و از ته دل می خندید. چشم هایش لبخند می زدند، نه لب هایش.
حتی اربابی هم گوشه ی قاب نشسته بود؛ لبخند نمی زد اما قیافه ای راضی به خود گرفته بود.

گونه های اگلانتاین خیس شده بودند. گویی از خوابی بیدار شده بود. از برزخی بیرون آمده بود.


                           ****

اگلانتاین هایی کوچک، از دیواره ی مغز صاحبشان آرام می لغزیدند و کنده می شدند.
یکی از آنها بیرون می رفت و دیگری وارد می شد.

همه شان عجله می کردند؛ به هرحال یکی برای باختن در دست های قماربازیش می رفت و دیگری تصمیم گرفته بود به کلاس شمشیر بازی برود تا بتواند با دختر سامورایی دوئل کند.
و اگلای دیگری بود که هراسان به دنبال تکه های کوچک خاطراتش می دوید...خاطراتی که نباید باز می گشتند...خاطراتی که بهتر بود پاک فراموششان کند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۲۱:۱۵:۱۲

ارباب...ناراحت شدید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.