هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۰۸:۱۳ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۸:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
روزها می‌گذرن... جوری که فکرشم نمی‌کنی، با بی‌رحمی میگذرن.
یه روز... فکر می‌کنی امروز ته دنیاست. فک می‌کنی فردایی وجود نداره و امشب قطعا آخرین شبیه که زندگی می‌کنی... اما وقتی خواب سراغت میاد، می‌خوابی... یهو از خواب می‌پری و می‌بینی روز بعد شروع شده و تو با دست خالی، درست وسطش هستی.

آدم‌ها قوی‌تر از چیزی هستن که حتی تو قهرمانانه‌ترین خواب‌هاشون می‌بینن. حتی تو اون خوابی که با یه دست خالی و یه دست نسبتا خالی‌تر، با سه اژدهای شاخ دم مجارستانی می‌جنگی و اونارو تو یه قوطی کبریت زندانی می‌کنی.

یه روز با یه اتفاق فکر می‌کنی این دیگه از توان من خارجه... دیگه نمی‌شه... دیگه ممکن نیست.
اما با شروع روز بعد، می‌بینی که نه... هنوز سرپایی. هنوز هم می‌تونی... باور کن!

بلاتریکس هم از این قضیه مستثنا نبود.
اون روز درست از همون روز‌ها بود.
از روزهایی که اگه با بلاتریکس رو در رو شی، با موجودی رو‌به‌رویی که صد رحمت به اون سه اژدهای شاخ‌دم مجارستانی.
از اون روز‌ها که موهاش تو کل خونه ریخته بود و شبیه تیغ جوجه تیغی فرو می‌رفت تو دست و پای هرکی که سهوا بهشون بر‌می‌خورد.
لپ کلام این که بلاتریکس عمیقا ناراحت بود.
چراش رو نه من می‌گم، نه شما بپرسین؛ چون حقیقتا نمی‌دونم.
اما قضیه جدی بود. در حدی که رودولف حتی نخواست شانسش رو امتحان کنه. خودش بالشتش رو برداشت و رفت تو راهرو، پاشو به میز بست و خوابید.

بلاتریکس موند و اتاقش و غول غصه‌اش، که هی داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. یعنی خود مشکلش غول نبود‌ها... بزرگ بود راستش... اما غول... نه خب.
اما خب فکر کنین که موندین تو اتاق، با یه مشکل بزرگ... هی هم دارین افسردگی می‌کنین... خب غول می‌شه دیگه!
می‌دونین که؟... آدم‌ها افسرده نمی‌شن... افسردگی می‌کنن... نفهمیدین؟ توضیح می‌دم خدمتتون.
ببینین شما وقتی خیلی غصه دارین، ترجیح می‌دین بشینین زل بزنین به دیوار و هی به خودتون تلقین کنین که چقدر بدبخت و بی‌چاره‌این و به همه چیزای بد دنیا فکر می‌کنین تا حالتون بدتر بشه... یعنی هی افسردگی می‌کنین. اگه اینجوری نیستین... بهتون تبریک می‌گم... چون یا تا‌حالا عمیقا غصه نخوردین، یا مغزتون عمیقا سالمه! که در هرحال امیدوارم همیشه همینجوری بمونین.

خلاصه... بلاتریکس همینجور نشست غصه خورد. تا اینکه هکتور جرئت به خرج داد و با پاتیل کوبید فرق سر بلا... بلا به خواب نازی فرو برده شد... خب به زور بود... اما مهم این بود که خوابید.
وقتی صبح با یه شاخ رو سرش که در اثر ضربه هکتور بوجود اومده بود بیدار شد، دید سر ظهره... باورش نمی‌شد اما دیشب از غصه دق نکرده بود... صبح شده بود و اون باید به سر‌کارش می‌رفت... چندین پرونده داشت که باید بهشون رسیدگی می‌کرد... متاسفانه یا خوشبختانه، کار غم و غصه سرش نمی‌شد. محفلیونی که باید از زیر زبونشون حرف بیرون می‌کشید، تو شکنجه‌گاه منتظرش بودن، تسترال‌ها به غذا احتیاج داشتن و مرگخوارای آینده، منتظر خالکوبی مرگخواریشون بودن. و همین کار اونو برای چندین ساعت از غول غصه حفظ کرد.
غول کوچک و کوچک‌تر شد و در آخرین ساعات کار، تنها یه مشکل بزرگ ازش موند. هنوز بزرگ بود... اما از وحشتناکیش کم شده بود. الان فقط یه مشکل بزرگ بود که نمی‌تونست بلاتریکس رو بکشه و فقط می‌تونست چندساعت قبل خواب، روانش رو به هم بریزه.
هنوز ناراحت بود... هنوز این غصه رو دلش سنگینی می‌کرد... هنوز افسردگی می‌کرد... هنوز هی می‌گفت اگه بازم اینجوری شه چی؟ اگه بازم این اتفاق بیوفته چی؟ اگه کاری از دستم برنیاد چی؟ اگه اینبار از اینم بدتر شه چی؟ اما می‌دونست فردا صبح، زندگی باز شروع می‌شه و چه بخواد و چه نه، باید زندگی کنه.

خلاصه که همین... زندگی ادامه داره!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱:۱۶ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۶:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
دم دم های غروب بود اما ابرهای سیاه به پیشواز شب رفته بودند...گویی خورشید هم نمی خواست شاهد رنج های آن روز رهگذر پریشان باشد. ناگهان صاعقه در آسمان درخشید و سپس باران... بارانی که هر لحظه شدید و شدید تر میشد. قطرات آب از شکاف کفش های کهنه زن به درون نفوذ میکرد و پاهایش را در سرما فرو میبرد.

کوچه دیاگون هر روز میزبان جمع کثیری از جادوگران و ساحران مشتاق بود که به ویترین مغازه ها زل میزدند و اشیاء پشت ویترین را لبخندزنان بهم نشان می دادند؛ اما آن روز فقط آن زن بود و باران بی امان.

می لرزید... اما قدم هایش با نوعی حس اراده همراه بود. می دانست هدفش چیست... می دانست مقصد کجاست.
ناگهان ایستاد... از پشت پنجره بخار گرفته مغازه، شعله ی شمعی سو سو میزد... شمع.
در افکارش غرق شد... یاد شمعی افتاد که به مناسبت سالگرد ازدواجشان، شب گذشته روشن کرده بود. ازدواجی که مروپ فکر میکرد عمری دراز خواهد داشت... شاید برای همیشه!
_تام... حدس بزن امروز چه روزیه؟
_عزیزم مگه من سالگرد ازدواجمونو فراموش میکنم؟ امروز روزیه که یک سال پیش من عاشق زنی شدم که حالا همه ی دنیای من در اون خلاصه میشه.

مروپ لبخند زد... این لبخند دروغین بود... همانگونه که حرف های مرد دروغی بیش نبود. غم زیادی پشت لبخندش بود که مروپ دوست داشت به زبان بیاورد... اما نه ...نمیتوانست.
اگر آن مرد بعد از فهمیدن حقیقیت رهایش میکرد چه؟ اگر متوجه می شد یکسال با ساحره ای زندگی کرده که به او معجون عشق نوشانده و هر روز به او دروغ های بیشتری گفته که مبادا از دستش بدهد چه؟ آیا با او می ماند؟

مروپ به چشم های سیاه و مشتاق مرد خیره شد. مردی که مدت ها از پشت پنجره ی خانه گانت از فاصله ای دور به تماشای او می نشست... حالا آن مرد درست رو به رویش نشسته بود. دلش می خواست تا ابد همانجا بنشیند و به تام ریدل نگاه کند... اما آیا میتوانست جلوی آن وجدان مزاحم را بگیرد؟
_تو بهش دروغ گفتی! تو اونو با جادو و به شکل ننگ آوری عین یه زندانی کنار خودت محبوس کردی! مروپ... مگه تو نمیگی که عاشقشی؟ پس چطور تونستی اونو از خونوادش کیلومتر ها جدا کنی و تبدیلش کنی به موجودی بی اختیار!؟
_نه من اینکارو نکردم... خواهش میکنم راحتم بذار... اون تنها کسی هست که تو این دنیا برام مونده.
_پدر و برادرت که با بی رحمی فراموششون کردی چی؟ الان اونا تو آزکابان چیکار میکنند؟ به نظرت زنده اند؟ چیزی خوردن؟ حالشون خوبه؟
_اونا مگه اهمیتی به من میدادن که حالا من دلم براشون بسوزه؟
_تو حتی به خودتم دروغ میگی.

مروپ سوزشی را در قلبش احساس کرد. وجدان انسان ها هرگز دروغ نمی گفت! او پدر و برادرش را دوست نداشت... همیشه مورد نفرت و آزارشان بود...اما مروپ با تمام بی رحمی هایشان نگرانشان بود... هر چه باشد آنها بخشی از هویتش بودند.

_یک بار هم که شده با خودت صادق باش... با اون مرد صادق باش! اثر اون معجون رو از بین ببر و بذار خودش تصمیم بگیره. حداقل بخاطر اون بچه... تو هرگز پدری نداشتی که واقعا از ته قلبش دوستت داشته باشه. میخوای بچه ت هم مثل تو باشه؟
_نه!

پاسخ با صدای بلندی از حنجره اش بیرون آمد... همان موقع بغض گلویش را فشرد اما مهارش کرد... کاری که از وقتی از خانه گانت ها فرار کرده بود خیلی خوب آموخته بود. چشمهایش را بست ... ناگهان از جایش برخاست.

_چیشده عزیزم؟ مگه قرار نبود کیک سالگرد ازدواجمونو بخوریم؟
_صبر کن تام...بذار یه چای داغ بیارم که کیک بیشتر بهمون بچسبه.

دوباره لبخندی تو خالی زد و به سمت آشپزخانه رفت. فنجانی چای داغ ریخت و قطره ای از پادزهر معجون عشق... پادزهری که برای همه مرهمی بر روی درد ها و سختی هایشان بود اما برای مروپ مانند خنجری تیز بود که مستقیم بر قلبش فرو می رفت.
کنار همسرش برگشت...فنجان چای را جلویش گذاشت و آرام به او چشم دوخت.

تام ریدل دستش را دور فنجان حلقه کرد و آن را به سمت دهانش برد. مروپ آخرین نگاه را به مرد عاشق پیشه اش انداخت... مرد آرزوهایش... در دل می دانست که این آخرین دیدار است؟

و فنجان نوشیده شد... تا آخرین جرعه اش.

_من کجام؟ تو کی هستی؟

او چه کسی بود؟ حالا چه نقشی در زندگی آن مرد داشت؟
_مَ... من...
_صبر کن... تو همون دختره نیستی که با اون دوتا مرد ترسناک توی اون کلبه خرابه زندگی میکنه؟ چرا تو همونی... برادرت بارها منو مورد توهین و آزار قرار داده... شماها از جون من چی میخواین؟ حتما چشمتون دنبال ثروت منه... بله خودشه... ثروت من...ثروت ریدل ها.

مروپ دیگر آن مرد را نمی شناخت.
_تام ... من... من همسرتم!
_چی گفتی؟! به چه جرعتی با اون خانواده دیوانت می تونی چنین ادعایی داشته باشی؟ بگو چه نقشه ای تو سرته؟
_تام... عزیزم...
_به من نگو عزیزم... تو هیچ نسبتی با من نداری... تو منو فریب دادی.

به سمت در رفت اما قبل از آنکه در را پشت سرش ببندد، مروپ آخرین جملات را با لحنی عاجزانه به زبان آورد.
_پس بچمون چی؟ تو پدر اونی... چطور میتونی رهاش کنی؟ من و تو تنها خانوادشیم... گذشته و آیندش... تنهاش نذار.

در محکم بسته شد و بغض مروپ همراه با آن ضربه بلاخره شکست.
_مهم نیست پسر عزیزم... مامان خیلی دوستت داره... من تا روزی که نفس میکشم کنارت می مونم و ازت مراقبت میکنم...خودم به تنهایی ... من مادر توام... تا ابد.

به شمع که بر روی کیک آب شده بود نگاه کرد. از افکارش خارج شد.
در مغازه را باز کرد و به فضای گرم و غبار آلود آن وارد شد. اشیایی که حتی ظاهرشان نشان می داد با جادوی سیاه طلسم شده اند، در همه جا به چشم میخوردند. کمد های کهنه... ظروف تار عنکبوت بسته ای که اشیاء عجیبی در آنها به چشم می خورد.

خیس و لرزان خود را به پیشخوان مغازه رساند. مردی با چهره ای که تمام اجزاء و چروک هایش پیام دهنده بی رحمی و نیرنگ بازی اش بود به او لبخندی زد... لبخندی شیطانی که مروپ را آزار میداد.
_بفرمایید خانم ... امرتون؟
_میخوام این قاب آویز رو ازم بخرید... قاب آویزه سالازار اسلیترینه.
_اوه ... خیلیا توی این مغازه همچین ادعاهایی کردند.

لبخندی تمسخر آمیز صورت صاحب مغازه را پوشاند. مروپ دستش را به سمت گردنش برد و قاب آویز را از زیر لباسش بیرون آورد. قاب آویزی زیبا و خوش تراش... مزین به نقش افعی زمردین...حالا برای اولین بار توسط غریبه ای لمس می شد... غریبه ای که از نوادگان سالازار اسلیترین نبود.

مرد در همان نگاه اول درخشش افعی زمردین را دید و چشمهایش گشاد شد... خوب می دانست آن قاب آویز چقدر ارزشمند است... هرچه باشد سالها با عتیقه های قیمتی سرکار داشت.
_هشت گالیون... بیشتر نخواه چون این قاب آویز ارزشی بیش از این نداره.
_این یه دروغه! تو خوب می دونی این قاب آویز خیلی ارزشمند تر از ایناست... اگر کل مغازت هم بدی نمیتونی بهای این قاب آویز رو پرداخت کنی... من به این پول احتیاج دارم... این تنها دارایی هست که برام باقی مونده.

در صدای مروپ بغضی وجود داشت... بغضی که فقط مادر ها بخاطر فرزندانشان در دل دارند.
لبخند تمسخر آمیز مرد شدید تر شد.
_ده گالیون...اگر بیشتر میخوای از اینجا برو... من به گداها پول بیشتری نمیدم!

ده گالیون را روی پیشخوان گذاشت و زنجیر قاب آویز را در دستانش فشرد و به زن چشم دوخت.
مروپ به قاب آویز درخشان در دستان مرد نگاهی کرد، سپس به سکه های روی پیشخوان... می دانست فرزندش در حال حاضر به آن پول کم، بیشتر از آن قاب آویز قیمتی نیاز دارد.

با دستانی لرزان سکه هارا از روی پیشخوان جمع کرد و نگاهی حاکی از نفرت به مغازه دار انداخت.
در حالی که برای آخرین بار به قاب آویز جدش چشم دوخته بود از مغازه خارج شد و به سوی دنیای تاریک و سرد بیرون، به راه افتاد.




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶:۵۷ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
کریس آرام آرام رفت و روی کاناپه ی خانه ی ریدل دراز کشید. باید فکر میکرد... به گذشته...

کریس به یاد آورد وقتی به هاگوارتز میرفت، سال دوم عاشق دختری گریفیندوری شده بود، مگی.

کریس همیشه سعی کرده بود توجه او را به خود جلب کند، اما چندان موفق نبود، در عوض دختر گریفیندوری ناخواسته توجه کریس را به خود جلب میکرد و در این امر بسیار موفق بود.

مثل آن مسابقه ی کوییدیچی که بین ریونکلاو و اسلیترین برگزار شد. وقتی کریس سرخگون را درون دروازه ی اسلیترین فرستاد، از بین همهمه ی صدها دانش آموز صدای مگی را شنید که او را تشویق میکرد... صدایش را از بین آن همه آدم شنید.
و همان جا بود که بلاجری سرکش محکم به صورت کریس برخورد کرد و باعث شد یک ماه در بیمارستان بستری باشد.

آخرین بار در سال هفتم، معلم دفاع در برابر جادوی سیاه تصمیم گرفته بود بار دیگر از لولوخورخوره به عنوان واحد عملی درس استفاده کند. وقتی نوبت کریس شد، بدون هیچ ترس و هیجانی جلوی صندوقچه ایستاد... چیزی جز صحنه ی مرگ عزیزانش از موجود درون صندوقچه نمایش داده نمیشد، که البته با گذاشتن بالش زیر سرشان و تظاهر به خوابیدن آنها همه چیز حل میشد.

اما همه چیز غیرقابل انتظار پیش رفت.

لولوخورخوره به شکل مگی از توی صندوقچه در آمد. مگی که به سمت کریس میاید... کریس جرات نداشت هیچ کاری کند، بدنش فرمان نمیبرد... و چوبدستی از دستش افتاد.

-کریس!

صداها به صورت بم به گوشش میرسید... در آخرین لحظه وقتی چشمانش رو به سیاهی میرفت چوبدستی اش را برداشت و...

ساعت ها بعد در درمانگاه به هوش آمد، بچه ها میگفتند که در آخرین لحظه ورد را گفته و مگی را در لباس عروسی قرار داده است.

-یعنی انقد از مگی میترسی؟ چیکارت کرده مگه؟

کسی نمیدانست بی هوش شدن کریس در مقابل مگی از روی ترس نبود... کریس باورش نمیشد از رو در رو شدن با مگی بیشتر از همه چیز بترسد.

و مثل همه که بالاخره روزی با ترسشان مواجه میشوند، کریس نیز روز آخر هاگوارتز تصمیم گرفت با شجاعت به ترسش غلبه کند.

مگی چمدانش را جمع کرده بود و دم واگن قطار از معلمان که به بدرقه آمده بودند خداحافظی میکرد. کریس وارد قطار شد و دقیقا پشت سر مگی ایستاد.
-مگی... چیزه میدونم الان اصلا وقت مناسبی نیست...

مگی برگشت و به چشمان کریس خیره شد، مثل همیشه لبخند روی لبانش بود.

-من میخواستم که... بگم... دوست دارم؟!

احساسی ترین جمله ای که از زبان کریس خارج شد همین بود، حتی زبانش هم نمیخواست از عقلش پیروی کند.

ناگهان چهره مگی در هم رفت، هر چقدر هم جمله نامفهوم بود، مگی منظور آن را فهمیده بود.
-فکر میکردم دوستمی!

سپس چمدانش را برداشت و از کریس فاصله گرفت.
-از همه انتظار داشتم که این حرفو بزنن جز تو!

اشک در چشمان قهوه ای رنگ کریس جمع شد، لبانش را به هم فشار داد و آرام گفت:
-خب اشتباه میکردی...


و عاقبت این انتظار شش ساله ی کریس برای بیان احساساتش همین بود...



کریس دیگر هیچوقت مگی را ندید و خبری از او نشنید، تا همین امروز که در خانه ی ریدل از زبان مرگخواران شنید مگی عضو محفل شده، و بعد لرد ولدمورت آمد و خبر از ماموریت داد... حمله به خانه ی گریمولد که رمزش فاش شده بود.

هنگامی که مرگخواران در دسته های سه نفره به سوی خانه گریمولد حرکت کردند، کریس فقط به این فکر میکرد که کاش مگی آنجا نباشد...

اما هیچ جای این قصه قرار نبود به میل کریس پیش برود...

درست وقتی در خانه ی گریمولد باز شد و محفلی ها از آن بیرون آمدند تا با مرگخواران بجنگند، کریس صدایش را شنید، همیشه صدایش را حتی از بین همهمه میشنید.

-در راه محفل بجنگید!

کریس دستانش را روی چشمانش گذاشت، دلش میخواست میتوانست تا ابد این کار را کند، تا ابد در دنیای سیاه و بی کران ذهن خودش زندگی کند و هیچوقت دستش را از روی چشمانش برندارد، برای اینکه هیچوقت نمیخواست ببیند مگی روبرویش ایستاده و چوبدستی اش را به سمت او گرفته است.

-مگی... برو...

کلماتی به صورت بریده بریده از دهان کریس خارج میشد، بغض گلویش اجازه نمیداد درست حرف بزند.
-خواهش میکنم... برو...

مگی که در نگاه اول کریس را شناخته بود، با نیشخندی به او نگاه کرد.
-از همه انتظار دارم اینجا منو بکشن، جز تو!

سپس برگشت تا با مرگخواری دیگر مبارزه کند. کریس دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. با صدایی لرزان گفت:
-خب...اشتباه میکنی...

سپس با دست اشک های روی صورتش را پاک کرد.
-مثل همیشه.


جمله ی دوم آن قدر محکم گفته شده بود که مگی را سر جای خود میخکوب کرد. اگر او برمیگشت و کریس صورتش را میدید دیگر نمیتوانست کاری بکند، نباید میگذاشت برگردد، باید همانجا کار را تمام میکرد.
-آواداکداورا.

ورد برخلاف همیشه به آرامی و بدون هیچ هیجانی گفته شده بود، کریس منتظر نماند تا ببیند مگی با صورت محکم به زمین میخورد و زندگی اش تمام میشود، بنابراین بدون توجه به اتفاقات پیرامونش آرام آرام به سمت دیگری رفت و دستانش را زیر سرش گذاشت. دراز کشید و به خورشید خیره شد... فقط به خورشید خیره شد.

کاش هر چه زودتر همه چی تمام میشد... کاش...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۰۱ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۳:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
دوباره سیرازو!

انگار رابستن هم یه جایی رو برای تنهایی هاش پیدا کرده بود. درست عین داداشش!

چرا اونجا بود؟ چرا نیاز به تنهایی داشت؟
خودشم نمی دونست. ولی اینو می دونست که می خواد تنها باشه.

بهش نیاز داشت.

شروع کرد به راه رفتن.

-من که کاری نکردم.

با خودش حرف می زد...راه می رفت و حرف می زد.

سردرگم بود.

-من که چیزی نگفتم.

هنوز کم تجربه بود. نمی دونست باید چطوری حرف بزنه...ولی اشتباهی بود که انجام داده بود.

-چیکار کنم الان؟ عذر خواهی کنم؟ به چه دردی می خوره؟ من باید مراقب می بودم که کار به اینجا نکشه.

گیج شده بود...کاملا گیج!
می خواست گریه کنه.

-یک مرگخوار هیچوقت گریه نمی کنه!

همیشه حس می کرد که اگه اینکارو کنه این جمله رو می شنوه!

ایستاد.
سعی کرد بغضشو قورت بده...موفق شد...همیشه موفق می شد.

-عذر خواهی کنم؟

دوباره این فکر!
تنها فکری بود که به ذهنش می رسید.
تنها کاری بود که می تونست بکنه.

-عذر خواهی می کنم.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴:۵۲ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
-ما نمی فهمیم...این چه قانونیه؟

جادوگری که نشان وزارت سحر و جادو روی سینه اش می درخشید، به وضوح ترسیده بود؛ ولی سعی می کرد این ترس را پنهان کند.

با دستپاچگی شروع به ورق زدن کتابچه ای که در دست داشت کرد.
-اییییناااا....قواااانین...جدییییید هستن. برای ایجاد تعادل. برای حفظ نظم. وضعیت شما خوبه. گروه های دیگه چند نفر اضافه دارن. ارتش شما فقط یک نفر. کافیه یک نفر کم بشه. یک نفرو کم کنین، بعد می تونین بصورت عادی و قانونی به فعالیتتون ادامه بدین.

لرد سیاه هنوز هم نمی فهمید...
این قانون نمی توانست معنایی بجز این داشته باشد که وزیر جدید می خواست همه چیز را تحت کنترل خودش نگه دارد.

به دفترش برگشت و روی صندلی نشست.

چند دقیقه ای که گذشت چشمش به نجینی افتاد که در گوشه ای چنبره زده بود. کلاه کجی روی سرش گذاشته بود و قلم مویی در دهان داشت.
قلم دیگری را با دمش گرفته بود و بوم سیاه رنگی در مقابلش قرار داشت.
گهگاهی مخفیانه و زیر چشمی به او نگاه می کرد.
چه لزومی به پنهان کاری بود؟ نجینی چیزی جز خودش و لرد سیاه نمی کشید. یا حداقل هر چیزی که می کشید با محوریت خودشان بود.

-فیس!

"فیس" فقط سه حرف بود...ولی لرد سیاه خوب می دانست دنیایی از عشق داخلش پنهان شده. عشقی که هرگز تمایل به تقسیم شدن با دیگران نداشت.

مطمئن بود که چند ساعت بعد نقاشی تقدیم خودش خواهد شد. نجینی را به حال خودش رها کرد و سرگرم بررسی پرونده ها شد.

پرونده ای آبی رنگ بالاتر از بقیه بود. آن را برداشت و باز کرد. به محض باز کردن چشمش به جسم ریز سوزن مانندی افتاد و صدایی داخل سرش پیچید.
-می رم مسافرت...ولی این نیش رو می ذارم این جا. اگه کسی ناراحتتون کرد لطفا نیشش بزنین! از آواداکداورا موثر تره. تف هم خوبه...ولی هیچی مثل نیش نمی شه. نگران نباشین. بازم نیش دارم.

-برگرد لینی...
-به زودی...به زودی...

لینی، با جثه کوچک و قدرت ناچیزش نقش خیلی عمیق و مهمی در زندگی اش داشت.

پرونده را بدون لحظه ای فکر کنار گذاشت و سراغ بعدی رفت. این یکی چند خاطره نزدیک به هم را برایش زنده کرد.

-یاران ما...امروز متوجه شدیم که دشمنی در این نزدیکی داریـ....

بوم!

لرد سیاه برگشت که ببیند چه اتفاقی افتاده...و با لبخند رضایتمندانه هوریس مواجه شد.
-دیگه ندارین ارباب! حل شد. مورد بعدی؟ یادتون نمیاد؟ مهم نیست. ساعت چهار و سیزده دقیقه میاییم ازتون می پرسیم. همون موقع هم می تونیم درباره ویژگی های ژنتیکی ویزلی ها...
-دور شو هوریس!

دور شد...ولی نه خیلی دور. باید در فاصله ای باقی می ماند که مطمئن می شد در صورت لزوم می تواند خودش را برساند.
هوریس دیوار دفاعی اش بود. اطمینان خاطرش بود. پرونده اش خیلی سریع به پرونده لینی پیوست.

دو ضربه به در اتاقش خورد و در به سرعت باز شد.
-ببخشید ارباب، پرونده منو هنوز بررسی نکردین؟ پنج دقیقه و دوازده ثانیه اس که این کار رو شروع کردین و هنوز نوبت پرونده من نشده...

-صبر داشته باش!
-چشم ارباب، ولی در این مدتی که صبر می کنم می شه اول به بخش گزارشا و بعد به دفتر دوئل سر بزنین؟
-چرا؟ دوئل داری؟
-نه ارباب...گفتیم شاید یکی داشته باشه. راستی ارباب...می شه؟
-نمی شه تام...نمی شه!

چوب دستی اش را به طرف در گرفت.
-فقط دو روزه اومدی جاگسن...دست از سر ما بردار! به همه کارا به موقع می رسیم.

و در رابست و ناخودآگاه لبخند زد.

-دم نوش بابونه...

لبخندش را جمع و جور کرد و خیلی زود اخم جایگزین آن شد. دور و برش را نگاه کرد.
-کسی در دفتر ماست؟

کسی نبود. صدا را دز ذهنش شنیده بود. دم نوش بابونه برای آرامش اعصابش خوب بود. یادش می آمد که این را مادرش به او گفته بود. مادری که کل روز، تمام فکر و ذکرش سلامتی جسمی و روحی او بود.
حتی نه فقط خود او...مادرش نقش پرستار کل ارتش سیاه را به عهده گرفته بود.

مطمئن بود که خود مروپ بیشتر به دمنوش بابونه احتیاج داشت...ولی آن قدر قوی بود که خم به ابرو نمی آورد.

-آریانا! همینه... این یکی رو می تونم بیرون کنم! دامبلدور هم که هست.

با خوشحالی در حال نوشتن اسم آریانا بود که به خاطر آورد که آریانا اصلا مرگخوار محسوب نمی شد.
او فقط یک روز اشتباها سر از خانه ریدل ها در آورده بود و همان جا ماندگار شده بود.
آریانا سمج بود! نمی رفت!
با تعجب دریافت که نه چند ثانیه قبل خوشحال بوده و نه حالا غمگین!

-خب...آریانا رو نمی تونیم اخراج کنیم...هکتور رو که می تونیم!

جای هکتور روی شانه آریانا بود. درست از وقتی که آریانا باعث مرگ هکتور شده بود.
جریان را به خوبی به یاد نمی آورد...ولی هکتور زمانی هم آزمایشگاهش را روی شانه خود او بنا کرده بود. برای هکتور هر نقطه ای می توانست یک آزمایشگاه سیار باشد.
لرزش های دائمی و سرو صدای تمام نشدنی هکتور دیوانه اش می کرد.
با ناامیدی به یاد باشگاه دوئل افتاد.

-هکتور...دوئل!
-فردا...فردا می خونم...فردا سوژه تعیین کنیم...فردا پست نتیجه رو می نویسم! فردا ارباب...فردا! همه چی فردا!

-نمی شه...کی می تونه جای هکتورو بگیره؟ اخراجش می کنیم. ولی امروز نه...شاید فردا!

پرونده ها را ورق زد. بلیز و مورفین و وندلین و سلوین هم کنار گذاشته شدند.
-سلوین درگیر کوییدیچه... قبلا هم دود می کرد...اصلا مشخص نیست چیش به چیشه. باید بمونه که کشفش کنیم.

پرونده سو لی را برداشت. سنگین بود. به وضوح سنگین تر از قبل.
-این...بزرگ شده؟

ابعاد پرونده را بررسی کرد. مطمئن بود همین چند ماه پیش پرونده بسیار کوچک و خالی بود. حالا پر شده بود...خیلی پر!

-این چه وضعیه؟ این پرونده که خیلی بزرگه. کسی نمی تونه حملش کنه. باید همین جا بمونه. تازه، اگه سول نباشه، ریس نفر اول می شه...و این اصلا خوب نیست. سول باید بمونه. همیشه بمونه...و نزدیک!

کریس!

این گزینه هم در کمال تاسف کنار گذاشته شد.
ولی قبل از کنار گذاشتن کمی تردید کرد.
کریس یک لحظه از او جدا نمی شد...و دائما سعی می کرد تمام حواسش را جلب خودش کند.
-ارباب ماموریت نمی دین؟ ارباب درخواست نقد کنم؟ پست معمولی بزنم؟ خلاصه کنم؟ ارباب خودم نقد کنم اصلا؟ اتاق سو رو می دین بهم؟ مرگخوار بشم؟ مدیر بشم؟ وزیر بشم؟
-وزیر شو ریس!
و وزیر شده بود. مدتها از آن دوران می گذشت. حالا شخص دیگری وزیر بود، ولی کریس همچنان همراه او بود و هنوز هم زیاد سوال می کرد!

بوی وایتکس به مشامش رسید...
کاملا مطمئن بود که این بو از کدام پرونده است!
-گابریل...بیخودی خودنمایی نکن! تو رو اخراج نمی کنیم. نمی شناسیمت اصلا. تازه واردی!
تازه وارد بود؟...پس چرا به هیچ عنوان چنین حسی نداشت؟
گابریل تازه وارد ارتش سیاه شده بود، ولی مدت خیلی طولانی تری بود که در زندگی اش حضور داشت. از حضورش خوشحال بود. حتی فکر حذف کردنش را هم نمی کرد. لحن حرف زدنش را می شناخت...جمله هاش را...آرامش خاصش را. گاهی حتی مطمئن می شد که نوشته هایش به او لبخند می زنند.

-هزار بار گفتیم از وایتکس استفاده نکن...مگه گوش می کنه؟

غر می زد...ظاهرا...ولی از همین "گوش نکردن" هم راضی بود.
گابریل گوش نمی کرد...ولی همیشه می فهمید...همیشه درک می کرد.

پرونده ای با اسم سرخ رنگ اشلی ساندرز بر روی آن، را برداشت!
این یکی آرام و بی دردسر بود. گلیم خودش را از آب بیرون می کشید و خودش مراقب خودش بود. با وجود این، گاهی نگران می شد...گاهی تردید می کرد، و برای برطرف کردنشان، مستقیم به سراغ خودش می آمد.

-اش باید بمونه! لازمش داریم. لازممون داره.

بین پرونده ها به دنبال اسم بانز گشت.

گشت و گشت و گشت...

ولی پیدا نکرد!
-یعنی چی؟ پرونده اش هم دیده نمی شه؟ این یکی رو می تونستیم اخراج کنیم. قرار بود معرفی شخصیتشو عوض کنه...ولی نکرد! وعده های واهی به ما داد.
حسود و پررو و زیرآب زن هم که هست...
زیر آب زن؟
اگه بانز نباشه کی به ما اطلاع بده در اطرافمون داره چی می گذره؟ بهتره بمونه و خبرچینی کنه! گاهی سول و هکتور رو هم حرص می ده ما شاد می شویم! این مو چیه این جا؟

مویی مشکی و پر پیچ و تاب، لای یکی از پرونده ها بود. شک نداشت که مو، سهوا در آن جا نیفتاده.
مو مسئولیت مهمی به عهده داشت. مسئولیت یادآوری بلاتریکس به لرد سیاه.
ولی چیزی که بلا نمی دانست این بود که برای این یادآوری، هیچ احتیاجی به یک تار مو نبود.
-مو گذاشته برای ما...ما خود حافظه ای داریم بسیار قوی! به جای این کار بیا کمکمون...

-بله ارباب؟ چه کاری باید انجام بدم؟

بلاتریکس آماده کمک بود...حتی اجازه نمی داد جمله ها به پایان برسند. او کمک می کرد. بی قید و شرط همراهش بود.

بلا را رد کرد...و به داوطلب همیشگی بعدی رسید.
این یکی برای هر کاری داوطلب بود. حتی اهمیتی نمی داد که کار در چه موردی باشد.

-خسته شدیم...کاش یکی ما رو می کشت.
-بکشم ارباب؟

چپ چپ به فنریر نگاه کرده بود. فنریر ولی، لبخندش را حفظ کرده بود.
-ارباب یه آلبوم براتون بفرستم؟
-نه فنر...سلیقت مزخرفه!
-یه آهنگ؟
-نه!
-نصف آهنگ...یک چهارمش؟ فقط شروعشو؟ خودم بخونم براتون؟ لینک بازی بدم؟ یه فیلم؟ عکس؟ یه چیزی براتون بفرستم؟ هر چیزی که باشه...دیروز گفتین مریض شدین...یه قرص بفرستم؟ نه؟ حداقل عکس قرصو بفرستم...نسخه پزشک؟

فنریر، لرد سیاه را در کمک غرق می کرد!

پرونده بعدی نقره ای رنگ بود. با پرونده کوچک اضافه ای که با سنجاق قفلی به آن وصل شده بود.
-برای بچش هم پرونده تشکیل داده؟...با اون حرف زدنش.

-ارباب من بچه دار شدن بشم؟ همین جا روی شونه هام حملش کردن می کنم. سرو صدا نمی کنه. چیز خاصی هم خوردن نمی کنه. با من میاد و با من می ره. می شه شدن بشه؟

طول کشیده بود تا رابستن، رابستن بشود! زمان برده بود...رابستنی که مدت ها قبل می شناخت، شباهتی به رابستن فعلی نداشت. رابستن سردرگم گذشته، حالا خودش را بهتر می شناخت و این اولین قدم برای ساخته شدن رابستن قوی و محکم آینده بود.
قیافه رابستن را تصور کرد...در حالی که اخراج شده و با چشمانی اشک آلود، همراه بچه، خانه ریدل ها را ترک می کند.
قلبش فشرده شد.
و بله...هنوز قلب داشت. هر چند سعی می کرد معمولا آن را نادیده بگیرد.

پرونده بعدی سوراخ سوراخ بود.

سوراخ ها در نگاه اول، بی نظم و بی معنی به نظر می رسیدند...ولی وقتی دقت کرد، جمله حک شده روی جلد پرونده را خواند.
-وینکی جن مپرونده خوب؟

وینکی خوب بود...هر کاری را بسیار خوب انجام می داد.
-بدون تو نمی شه...

پرونده کراب را هم برداشت و بدون مکث به سمت دیگر منتقل کرد.
-اگه اینو بیرون کنیم، داور دوئل از کجا بیاریم؟

داوری دوئل بهانه بود...حضور کراب برایش خیلی پررنگ تر و با ارزش تر از این حرف ها بود. حتی با وجود ظاهر عجیب و غریب و نامتعارفش!

دستش را به طرف پرونده ای برد...ولی پرونده از جا بلند شد و با عصبانیتی واضح به گوشه ای از اتاق رفت و پشتش را به او کرد و نشست.
-پاشو بیا این جا ببینیم...کی بهت اجازه داده چنین رفتاری داشته باشی؟

پرونده جایی را که باید شانه هایش می بود بالا انداخت و حرفی نزد.

-قهر هستی که باش...ما نیز قهریم و اخراجت نمی کنیم لیسا. کی برگشتی که ما ندیدیم؟

دروغ می گفت...خوب دیده بود! همیشه زیر چشمی نگاهش می کرد.

پرونده رودولف را دید و اخم هایش را در هم کشید.
-این که رفته بود...ما نگفتیم اینو اخراج کنین؟

جمله اش را با صدای بلندی گفت. ولی آنقدر بلند که مطمئن باشد از اتاق خارج نمی شود؛ چون خودش هم خوب می دانست که هرگز چنین دستوری نداده بود.
منتظر مانده بود.
در نبود رودولف باید چه کسی را "ممنوع الغر" و "ممنوع النقد" و "ممنوع الماموریت" و "ممنوع الدوئل" اعلام می کرد؟
تمامی ممنوعیت های دنیا برای رودولف ساخته شده بودند.
چقدر هم که به قوانین اهمیت می داد...

پرونده بعدی را که برداشت، پرونده به صورت ناگهانی و خودبخود آتش گرفت.
وحشت زده آن را روی زمین انداخت...
پرونده سوخت و خاکستر شد...و از لابلای خاکسترها پرونده جدیدی سر بر آورد!
-الاف! صد دفعه گفتیم برای ما ققنوس بازی در نیار! زندگیمون خاکستری شد!

خاکسترها از روی زمین بلند شده و دوان دوان خود را به شومینه رساندند و مرتب روی آن نشستند.
الاف همیشه فکر همه جا را می کرد. جایی برای بهانه گیری اش باقی نگذاشته بود.

-آلک! همین خوبه. اینو بیرون کنیم!

نمی کرد!

گاهی بود و گاهی نبود...ولی مرگخوار گریفیندوری اش را دوست داشت.
-اصلا هم دوست نداریم...یه جوری حرف می زنه! ما گاهی اصلا نمی فهمیم چی می گه. ولی این خوبه! این یکی هم بمونه که با استفاده ازش توانایی درک مطلبمونو بالا ببریم.
می رسیم به...

-می رم ارباب...ولی می دونین که بر می گردم!
-می دونیم مل...برو...

ملانی رفته بود و او منتظرش مانده بود. همانطور که فکر می کرد به قولش عمل کرده و برگشته بود. در واقع هیچوقت بطور کامل نرفته بود. حواسش پیش او بود، و حالا پرونده اش در کنار آخرین پرونده روی میز قرار داشت.
-اینیگو ایماگو...این یکی تازه اومده. نمی تونم اخراجش کنم. هنوز حتی فرصت نکرده خودشو نشون بده.
این دو تا رو که نمی شه نیومده رد کرد...

و پرونده ها را کنار گذاشت.

اتفاقی که طی یک ساعت گذشته افتاده بود این بود که کوه پرونده های انباشته شده در مقابلش، از سمت چپ میز به سمت راست منتقل شده بود.

-نمی شه...بدون هیچ کدومشون نمی شه...

از اتاق خارج شد.

-امروز کسی از این جا خارج نمی شه. هیچ کس.

و منظورش دقیقا همین بود.

حتی وقتی که وزیر جدید سحر و جادو تا پایان ساعت کاری منتظر مامورش ماند و کسی به وزارتخانه مراجعه نکرد.

روز بعد هم همین وضعیت ادامه داشت.

لرد سیاه نگاهی به دژ مرگ انداخت. جایی که نماینده فرستاده شده از وزارتخانه در آن حبس شده بود؛ و با خود فکر کرد:
-اگه لازم باشه می جنگیم...حتی برای یک نفر!



در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۵۰ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۸:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
-ایناهاش دیگه... اینجا! همین بغل مژه آخریم!

لینی به بلاتریکس نزدیک‌تر شد و چشم‌هاش رو ریز تر کرد.
-نه والا... نه بلا!
-نه! تو دوری... نمی‌بینی... بیا نزدیک‌تر.
-نزدیک‌تر؟... بلا...! چشمم تو چشمته، پام رو صورتته، بالم داره میره تو مژه‌هات! نزدیک‌تر از این میرم تو چشمت! نیست... نیست!

ساعتی قبل، بلاتریکس لینی رو کشون کشون برده بود تو اتاقش، تا چک کنه که گوشه چشمش چروک شده یا نه.

-ببین لینی... تو حشره‌ای... ریزی! شاید نمی‌تونی ببینیش.... میگم خودم دیشب دیدم چروک شدم.

چروکی که دیشب بود و امشب نیست؟... تشخیص لینی برای بلاتریکس جنون بود.

-خودت مجنونی! بزنم لهش کنم ها.

لینی به سرعت از لنگه کفش دست بلاتریکس فاصله گرفت.
-بلا... همه آدم‌ها وقتی می‌خندن، گوشه چشمشون چروک میوفته. همه! حتی بچه رابستن.

می‌دونست... اما این تنها دلیل منطقی بود که به ذهنش می‌رسید.
نه اینکه حسودیش شده باشه‌ها... نه! رودولف اصلا براش مهم نبود. فقط کنجکاو شده بود که دلیلش رو بفهمه.
اما شاید هم دلیلش مهم نبود... شاید فقط باید صورت سوال رو پاک می‌کرد. هرچند که رودولف اصلا براش مهم نبود. مگه کسی جز لردسیاه هم برای بلاتریکس اهمیت داشت؟... نه!

-اگه رودولف رو دیدین، بگین ارباب کارش دارن.

و نتیجه داد! رودولف دوان دوان خدمت لردسیاه رفت.
و این یعنی...

دکه خالی بود!

-ببین دکه! به خودت نگیری قضیه رو ها... ولی اگه تو نباشی، رودولف دیگه جایی واسه قرار گذاشتن با ساحره‌ها نداره. نه که فکر کنی برام مهمه‌ها!... نه اصلا!

یه ثانیه طول کشید و بعد...
دکه داشت تو آتیش می‌سوخت.
البته بلاتریکس اینقدر‌ها هم نامرد نبود. صندلی بزرگی که دور‌تادورش میخ‌های برعکس کوبیده شده بود رو دم در دکه گذاشت.

-خب... یه جایی باید بشینه دیگه!




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸:۲۵ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۳:۰۵
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 352
آفلاین
از نگاه کردن سیر نمی شد.
برایش اهمیتی نداشت چند ساعت بود که آنجا ایستاده بود و با نگاهش، آجر به آجر آن عمارت را می بلعید...
اهمیتی نداشت که خون در پاهایش خشک شده بود...
اهمیتی نداشت علف های هرزی که تقریا هم قد خودش بودند، صورتش را می آزردند...
اهمیتی نداشت اشک هایی گرم و مزاحم، دیدش را تار کرده بود...
فقط می خواست ببیند! آنقدر ببیند تا سیر شود.

ولی سیر نمیشد! خودش هم این را می دانست. خوب می دانست هیچ گاه نمی تواند از آن عمارت قدیمی و رنگ و رو رفته ای که زندگی اش را معنا بخشیده بود، دل بکند. مگر می شد آدم از زندگی اش دست بکشد؟ می شد!
اگر کسی که زندگی ات در برابر ارزش دستورش هیچ بود، امر می کرد؛ میشد.

دست کم می توانست تا زمانی که کسی او را ندیده، آنجا بماند. با این فکر، بیشتر در میان بوته های اطرافش فرو رفت و حریصانه تر به نمای روبرویش چشم دوخت. پلک نمی زد؛ سر نمی چرخاند، نباید یک لحظه را هم از دست می داد.

برای هزارمین بار، پنجره ها را از طبقه اول، سمت چپ، در نگاهش کشید. اتاق لینی بود. خوب به یاد می آورد روزی که لینی به دادش رسیده بود. اضطراب داشت. مطمئن نبود از پس آن مسئولیت بر می آید، یا نه؟!
لینی را فرستاده بود تا نظر لرد سیاه را بپرسد.
-می تونه.

مانند همه‌ی حرف هایش، کوتاه ولی محکم و مطمئن. آنقدر دلش آرام گرفت که نیاز به تایید هیچ کسی نداشت. هنوز هم قبولش داشت؟ نه، نداشت...
قطره اشکی از گونه اش پایین غلتید.
فورا آن را پاک کرد. مرگخوار که گریه نمی کرد! مرگخوار... این کلمه در ذهنش طنین انداخت.

یکی دیگر از شیشه های پنجره‌ی اتاق بعدی خرد شد. صدای آشنایی به گوشش رسید. آنجا همه آشنا بودند.
-امر، امر اربابه؛ آتش زنه، زودباش برو توی حموم.

ارباب! چقدر معنی پشت این کلمه نهفته بود. قطره دیگری روی گونه اش سر خورد. این بار هم آن را پاک کرد. اما نه به سرعت. خاطره ای که هر لحظه واضح تر می شد، ذهنش را درگیر کرده بود. به یاد روزی افتاد که کنت الاف از ماموریتی طولانی بازگشته و پس از مدتها، قفل در اتاقش باز شده بود. قبل از آن، هیچ وقت داخل آن اتاق را ندیده بود. اتاق او را هم برایش نگه می داشتند؟ معلوم است که نه! او که به ماموریت نمی رفت.
هنوز هم اولین جمله ی الاف پس از روبرو شدن با خودش را به خاطر داشت.
-ارباب، سو رو آتیش بزنیم؟
-الاف! سول از مرگخواران وفادار ماست.

سول... طولانی ترین اسمی که به او تعلق داشت. چقدر لذت می برد از شنیدن این اسم سه حرفی، با آن لحن محکم و با ابهت. آنقدر این آوا برایش ارزشمند بود که به شخص دیگری اجازه نمی داد او را با آن اسم خطاب کند.
چقدر زمانی که آن جمله را شنید، به خوش بالیده بود. وجودش سراسر غرور شده بود. ترکیبی به آن زیبایی به گوشش نخورده بود. مرگخوار وفادار... هنوز هم وفادار بود؟ هنوز هم اربابش او را مرگخوار وفادار خود می دانست؟
دو قطره اشک از چشمانش خارج شده و برای رسیدن به چانه لرزان دخترک، رقابت کردند.
دیگر اشک هایش را پاک نکرد. دستش توان حرکت نداشت.

چقدر در آن شرایط، به بانز حسادت می کرد! کاش مانند او نامرئی بود. کاش می توانست برود و بدون اینکه کسی بفهمد، برای بار آخر اربابش را ببیند. کاش!
به یاد روزهایی افتاد که با اذیت و تهدید کردن بانز، صدای قهقهه اش در خانه پیچیده بود. چقدر به بانز بدهکار بود! چقدر دلش می خواست بانز موفق شود خودش را ببیند. حیف که دیگر نمی توانست بماند و بفهمد آن روز می رسد یا نه؟ حیف!

صدای کوبیده شدن در اتاقی به گوش رسید.
-کی دوباره به وسایل من دست زده؟

کراب بود. مثل همیشه، شاکی از همه. اگر همه چیز مثل قبل بود، می گشت و وسیله ای که کراب گم کرده بود را پیدا می کرد. بعد آن را در جای دیگری مخفی می کرد!
همیشه از فریادها و حرص خوردن های کراب خنده اش می گرفت.
با یادآوری گذشته، ناخودآگاه لبخندی روی صورتش جای گرفت. همین حرکت کوچک کافی بود تا قطرات بی امان اشک، به صورتش هجوم بیاورند.
با خودش تکرار کرد؛ اگر همه چیز مثل قبل بود... بعد از رفتنش، چیزی تغییر می کرد؟

اشک هایش روی زمین می چکیدند. اما هنوز وقتش نبود. باید بیشتر نگاه می کرد. هنوز مهمترین اتاق مانده بود. هنوز مهم ترین اشک ریختن ها مانده بود.

دستش را بالا برد و لباسش را چنگ زد. درست جایی که قلبش زیر آن فشرده شده بود. زانوانش سست شدند. مگر چقدر توان داشت؟!
تمام آن چند ماه از جلوی چشمش عبور کرد. چند ماه؟! فقط چند ماه بود که پا به آنجا گذاشته بود. فقط چند ماه بود که خودش را فهمیده بود. فقط چند ماه بود که با تمام وجود زندگی کرده بود و در همین چند ماه، به اندازه ی یک عمر افتخار و غرور کسب کرده بود. افتخار از بودن زیر سایه‌ی بزرگترین قدرت تاریخ و غرور از داشتن عنوانی ارزشمند. مرگخوار! واژه ای که تمام وجودش را تکان داد...

به سختی تلاش می کرد جلوی هق هق گریه اش را بگیرد. اما تلاشش بی فایده بود. شتابزده آستینش را کنار زد. روی علامتی که بر ساعدش خودنمایی می کرد، دست کشید. آن را به صورتش نزدیک کرد و بویید. گویی دیوانه سازی بود که شادی را از اعماق وجود می مکید. دلش برای سوزش های گاه و بی گاه آن تنگ شده بود. سوزشی که از هزاران نوازش، لذت بخش تر بود!

آخرین باری که اربابش او را فراخوانده بود، به خاطر آورد. کلمات به ذهنش هجوم آورده و همچون پتکی، بر سرش آوار شدند. صورتش خیس از اشک بود. به سختی سرش را بالا برد و نگاهش را به آخرین اتاق دوخت.
آخرین باری که آنجا بود را به خوبی به خاطر می آورد. کاملا به یاد داشت که لرد سیاه مثل همیشه، با وقار و محکم، در اتاقش نشسته بود. چهره اش گرفته بود؟ نه! شاید عصبانی بود.
آخرین دستور...
-اخراجی سول! برو.

همین!
حتی آن روز هم او را سول خطاب کرده بود. شاید می خواست با آخرین دلخوشی اش، بدرقه اش کند.

دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. چیزی که نتوانسته به موقع اش بگوید.
با صدایی که در میان هق هق گریه نا مفهوم شده بود نجوا کرد:
-ارباب... میشه بمونم؟

نیازی به فریاد نبود.
او همیشه حواسش به همه چیز بود. حتی وقت هایی که وانمود می کرد توجهی نمی کند.
او لرد سیاه بود!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳ ۱۳:۰۹:۱۹

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶:۳۹ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
قطعا شما هم اگر نگهبان یک خوابگاه مهم باشید و ساعت چهار و نیم نصفه شب فردی نقاب دار همراه با یک کلاه متحرک بخواهند بهشان اجازه ی ورود بدهید، حسابی به آنها شک میکنید.

پس نگهبان بخت برگشته ی خوابگاه آسمانی زوپس هم مانند شما به آن دو نفر شک کرد و سزایش چیزی جز مرگ نبود.

-این همه میگفتن خوابگاه زوپس امنیت داره این بود؟ یه پیری دربونش بود؟

کریس این را گفت و همراه بانز جلوتر رفتند.
-چرا خوابگاهشون آسمانیه حالا؟ شانش آوردیم تو دوتا جارو داشتی!

کریس از ته دل خنده ای کرد.
-من فک میکردم به محض اینکه نزدیکش بشیم وردهای مختلف به سمتون روانه میشه! ولی تنها چیزی که سمتمون اومد یه دسته پرنده بودن!

بانز به نشانه ی سکوت دستش را روی بینی اش گذاشت، البته که کریس متوجه نشد و به حرف زدنش ادامه داد.
-اون بیچاره ها هم که سریع راهشونو کشیدن و...
-هیس! الان دم در اصلی هستیم!
-رداتو در بیار بانز، باید نامحسوس بری تو!

بانز طبق گفته ی کریس ردایش را درآورد و نامحسوس و نامرئی در خوابگاه را باز کرد.

تخت اول برای فنریر بود، خر و پف میکرد و بانز با دیدن او به طور ناخودآگاه دستش را روی بینی اش گذاشت. بانز با دیدن اسمی که روی تخت دوم نقش بسته بود یک لحظه به خود لرزید، اما بعد یادش افتاد بلاتریکس خیلی وقت است که در خوابگاه زوپس رفت و آمد ندارد.

درست وقتی بانز صورتش را به طرف چپ چرخاند تا با تخت سو مواجه شود موجودی را در مقابل خود دید و دقیقا قبل از اینکه داد و هوار راه بندازد دستش را جلوی دهانش گذاشت.

موجودی که از او ترسیده بود کسی جز لینی نبود که پرواز کنان درحال نگاه کردن به بانز بود... شاید هم نبود!
-نمیدونم چرا یاد بانز افتادم یهویی! فردا بریم خونه ی ریدل یکم با قضیه خرس صورتی اذیتش کنیم!

لینی بعد از گفتن این حرف از خوابگاه خارج شد بانز هم با یادآوری اینکه سو قضیه ی خرس صورتی را فاش کرده انگیزه اش برای دزدیدن او چند برابر شد. البته که لینی بیرون رفته بود و نقشه درحال شکست خوردن بود، احتمالا الان کریس را میدید و...

اما لینی بعد از مدتی برگشت و روی تختش خوابید، گویا کریس در قایم شدن نیز استعداد خاصی داشت!
...
...
چند دقیقه بعد بانز همراه یک گونی روی دوشش از خوابگاه خارج شد و با کریس سوار جاروهایشان شدند و به سمت خانه ی ریدل حرکت کردند، زیر زمین آنجا بهترین مکان برای کار مورد نظرشان بود!

وقتی بالاخره خود را به خانه ی ریدل رساندند، دوان دوان به زیرزمین رفتند و سو را به این شکل که در عکس پروفایل وی نیز قابل مشاهده است، برعکس از سقف آویزان کردند.
-خب خب خب! دیگه مدیری جز فنر و لینی در خانه ی ریدل نداریم!
-در نتیجه دیگه بلاکی نداریم!
-در نتیجه دیگه تهدیدی نداریم!
-در نتیجه دیگه...

ناگهان بانز این صحنه ی تمام شیطانی را خراب کرد و آهی کشید.
-علامت نامرئی روی دستم میسوزه... ارباب کارم دارن!

و سپس بدون هیچ حرف دیگری از زیر زمین خارج شد.

کریس روی صندلی مقابل سو نشست و به نقشه های شیطانی اش فکر کرد.

میتوانست از سو امضا بگیرد و خودش را جایگزین او در خوابگاه آسمانی زوپس کند... میتوانست با امضای سو خودش را برای دور بعد هم وزیر اعلام کند و حتی میتوانست سو را با امضای خودش به محفل منتقل کند!
اما همه چیز آن طور که برنامه ریزی شده بود پیش نرفت، دقیقا یک دقیقه بعد از برگشت بانز به زیرزمین، نیروهای امنیتی جادوگری مانند مور و ملخ به زیرزمین ریختند تا سو را نجات دهند.

-چمبرز کدومتونه؟
-منم دیگه مسخره! وزیرو نمیشناسی تو؟

مامور امنیتی با وردی دست های کریس را به هم دیگر بست.
-و آقای بانز؟

بانز با آرامشی غیرقابل باور دستش را بالا برد. انگار نه انگار قرار بود دستگیر شود.

-میگم آقای بانز کدومتونه؟
-اع خب منم دیگه! دستمو بالا بردم!

مامور پوکرفیس به مکانی که صدای بانز از آنجا میامد خیره شد و سپس گفت:
-ممنون از تماس و اطلاع رسانیتون!

ناگهان دست و پای کریس شل شد و فقط به بانز خیره شد... فقط خیره شد!

-خب اونجوری نگاه نکن! ارباب ازم پرسیدن میدونم سو کجاست یا نه! منم که نمیتونم به ارباب دروغ بگم! بنابراین گفتم کریس طی نقشه ای شیطانی دزدیدتش و آویزونش کرده، اربابم گفتن ماموریتم اینه که بگم مامورای امنیتی بگیرنت که درس عبرتی برات بشه و آبروت بره!

و کریس همچنان فقط به بانز خیره شده بود!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹:۰۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۴:۴۷
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 130
آفلاین
برای آدم‌ها توی زندگیشان، جذابیت هایی وجود دارد. مثل لباسی که رنگ مورد علاقه‌شان را دارد، خیابانی که پر از درخت‌های کاج است که کنار ِ هم ردیف شده‌اند، صدایی که در هر شرایطی آرامش‌بخش‌ است، آدمی که پر از سبک زندگی ِ موردعلاقه‌شان است.

برای گابریل دلاکور نیز این جذابیت ها وجود داشتند؛ این دست لباس ها، خیابان‌ها، صداها، آدم‌ها. آدم های جذاب زندگی ِ او محدود بودند اما هر کس که او را می‌شناخت، می دانست "خاص‌ترین" بودن ها برای او جذابیت می‌سازند‌.

آدم‌های جذابِ زندگیِ گابریل، دو دسته جذاب و جذاب ترین داشتند و اگر روزی از او بپرسید بی‌شک می توانستید عین این جمله را بشنوید: " ارباب سر دسته جذاب‌ترین هاست!" .

- " ارباب" .

شاید این کلمه کمی مستبدانه، و دیکتاتورانه به‌نظر برسد؛ اما این پنج حرف برای او معانی بیش از آنچه که می‌شد، داشتند.
" ارباب" برای او پر از جذابیت‌های غیرقابل وصف بود. پر از محبت، احساس ِ حمایت ِ یک دست قدرتمند و خطاناپذیر که بعد از اشتباه کردن و ناامید شدن روبروی خودت دراز شده می بینی، ابهتی که باعث ترس نمی شود، بلکه علاقه‌مند ترت می کند به اینکه تک تک آنچه که می‌گوید را بی‌چون و چرا اجرا کنی.

"ارباب" پر از ستاره پرت‌کن ِ چشم بود.

می‌دانید، ارباب‌ می‌دانست. می‌دانست که چطور مواظب مرگخوارانش باشد؛ چطور حواسش به همه‌چیز باشد و در عین‌حال همیشه برای تک‌تکشان وقت داشته باشد. هیچ‌وقت نگذارد نگرانی‌ای داشته باشند و هیچ‌وقت نگذارد شکست به آنها غلبه کند.

او همیشه می‌‌دانست. همیشه.

ارباب برای غرهایشان وقت داشت، حتی پیش از آن‌که مرگخوارش باشند، حتی پیش از آن‌که آن‌هارا درست بشناسد... تک‌تک غرهایی که شاید کاملا بی‌اهمیت بودند...

او با شستشوهای بیش‌از حدِ گابریل مشکلی نداشت. با دعواهای فراوانش برای تمیز بودن؛ با غر زدن‌هایش برای کثیفی‌هایی که شاید هرگز وجود نداشته‌اند،
با درگیر‌ی‌هایش برای حفظ ِ تقارن.

ارباب درک‌کردن را خوب بلد بود.

برای یک ارباب مثل ِ او، شاید بهتر باشد حرفی گفته‌نشود. شاید چون او همیشه، همه‌چیز را می‌داند؛ همیشه.


همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۰۳ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۳:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
خاطراتی برای تو -اولین خاطره-

این اولین چیزیه که برات می نویسم برای همین می خوام برات یذره توضیح بدم!
این دفترچه خاطرات رو شروع کردم به نوشتن برای اینکه وقتی بزرگ شدی و من دیگه پیشت نبودم، بدونی کی بودی!
دیگه نمی خوام برات توضیح بدم...می خوام خاطره اون شبو بگم!

ناراحت بودم...خیلی!

چرا؟

فک کنم بخاطر این بود که درخواستم برای مرگخوار شدن رد شد...من آرزوم بود که مرگخوار بشم ولی نشد!

توی کوچه ی دیاگون بودم...اینو یادمه!
خیلی شلوغ بود...نمی خواستم یه جای شلوغ باشم ولی جایی که الام خلوت و ساکت باشه، نمی شناختم...با خودم گفتم آپارات می کنم...به هرجایی که اول به ذهنم رسید!

چشم هامو بستم...آپارات کردم!

دلم نمی خواست چشمامو باز کنم...از اون تاریکی ای که وقتی چشمام بسته بود، توش بودم، خوشم میومد...سیاهی مطلق...می خواستم توی همون تاریکی بمونم!

ولی یه چیزی باعث شد چشمامو باز کنم...یه بوی آشنا!

چشمامو باز کردم...چیزی که جلوم می دیدم رو باورم نمی کردم...برگشته بودم؟

اولین قدم رو برداشتم...زیر پام نرمی خاکشو حس کردم...باورم شد که برگشتم...من تو سیرازو بودم!

چجوری دوباره اومدم اینجا؟ مگه به اینجا هم می شه آپارات کرد؟

واقعا دلم برای سیرازو تنگ شده بود! برای بوی خاکش...برای کوه هاش...برای...
این موضوع رو یادم نبود...دیگه خونه ای باقی نمونده بود!

بوی باروت به مشمامم خورد...دوباره اونکارو کرده بودن!

بوی باروت رو دنبال کردم...هر قدمی که بر می داشتم بو شدید تر می شد! تا جایی که به سرفه افتادم!

بین سرفه هام، صدایی شنیدم...صدای گریه!

اون صدای گریه ی تو بود!

به طرف صدا رفتم...پشت یه تپه ی کوچیک دیدمت! با اون چهره ی معصوم و چشمای اشک آلودت منو نگاه می کردی!

با چشمات ازم کمک می خواستی!

یه واقعیتی رو بهت بگم عزیزم...من همیشه یه دختر می خواستم...همیشه!
بلندت کردم...خاک هاتو تکوندم...دستمو محکم گرفته بودی...خیلی محکم!

نمی دونستم باید باهات چیکار کنم...فقط می دونستم که باید بهت کمک کنم...ولی تو بچه بودی...آمادگی ای برای آپارات نداشتی!

گیج شده بودم!

ولی باید ریسک می کردم...شاید اونا دوباره بر می گشتن!

بغلت کردم...محکم بغلم کردی...آپارات کردم!

دوباه رسیدیم به دیاگون...سریع نگاهت کردم...چشمات بسته بود...قلبت نمی زد...نمی دونستم چیکار کنم...نمی خواستم از دستت بدم!

ولی باید چیکار می کردم؟

گذاشتمت روی زمین...اشک تو چشمام حلقه زده بود...می خواستم زنده بمونی!

قفسه ی سینه ات تکون خورد!

چشماتو باز کردی و یه نفس عمیق کشیدی!
ناخودآگاه لبخند زدم!

شاید بخاطر این بود که یه دختر دارم...البته شاید نه...
حتما!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.