هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۰۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲:۱۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۲۱:۵۸
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
پس از سال‌ها زندگی در میان خانواده‌ای پرجمعیت، دومینیک ویزلی با سر و صدا و شلوغی خو گرفته بود. عادت داشت که همیشه، میانِ مردابی از ویزلی‌های شبیه به خودش، شناور باشد و مادرش به جای او، اشتباهی یک دخترعمو ویزلی از میانشان بیرون بکشد و به خانه ببرد. و با آن میزان زیادِ هیاهو در سبک زندگی سابقش، سکوتِ خانه‌ی ریدل ها برایش سنگین و غلیظ بود؛ همانند عسلی که از کوزه بیرون می‌ریزد.
دومینیک چمدانش را کمی دور تر از محوطه‌ی جلوی خانه، روی زمین گذاشته بود و تمام وزنش را روی آن انداخته‌بود. صبح آن روز، برای ترک خانواده و پیوستن به لرد سیاه، خیلی مصمم به نظر می‌رسید؛ طوری که لباس هایش را به سرعت درون چمدان ریخته بود و بدون این که به زیپ بازِ آن و بیرون ریختن تدریجی لباس‌ها از چمدان توجه کند، مسیر طولانی‌ای تا خانه ریدل‌ها طی کرده‌بود.
حال کمی از نیمه‌شب گذشته‌بود و دومینیک زیر نورِ ماه به تماشای عمارتِ به سیاهی جوهر، که از میان باغ سر بر آورده‌بود، نشسته بود. درست نمی‌دانست که تردیدش را باید به کدام سرچشمه وصل کند. ترس؟ خجالت؟ هر دو؟ شاید هم فقط نمی‌دانست چطور، میمون پرنده‌‌ی مزاحمش را که در چمدان دست و پا می‌زد، به آن ها معرفی کند.
دستی به شکمش کشید. گرسنه‌اش بود. البته اطلاق واژه‌ی گرسنگی به احساس درون شکمش، کم‌فروشی به نظر می‌آمد. اگر خانه بود، به راحتی با دو پسرعمو ویزلی تبانی می‌کرد تا یک پسرعمو ویزلیِ بخت برگشته را کباب کنند.

- ایوا! دهنتو باز کن بذار بیام بیرون!

دومینیک با کنجکاوی به بالا نگاه کرد. چراغِ یکی از طبقه ها روشن شده بود و صدای جر و بحث به گوش می‌رسید.

- اگه بیای بیرون، دوباره گشنم میشه!
- منِ حشره، کجای معدتو می‌گیرم آخه؟

چراغ اتاق دیگری روشن شد و صدای جیغی، حواس دومینیک را به خود پرت کرد.
- بذار یه پیس از این معجون ضدِ عفونی کننده‌ی جدیدی که هکتور بهم داده بپاشم به مارهات، شیلا!
- نه گابریل! نــــــه! حساسیت دارن!

صدای شکسته شدنِ شیشه و آویزان شدنِ مردی از پنجره، نگذاشت دومینیک بیشتر از آن به مکالمه‌ی آن دو گوش کند.
- خب...یه بار دیگه بهم بگو کی باکمالاته؟
-هیشکی! کی می‌خواد غیر تو باکمالات باشه، بلا؟ شلوارمو ول نکنی!

دومینیک و میمون پرنده‌اش که در آن میان خودش را از چمدان بیرون کشیده‌بود، به هم نگاه کردند. شاید خانه‌ی ریدل، آنقدرها هم که به نظر می آمد، سوت و کور نبود.
شاید باید کمی منتظر می‌ماند تا از شدت آن هیاهو کم شود و بعد خودش را معرفی کند؛ ولی از دومینیک هیچ وقت به عنوان یک فرد موقعیت‌شناس یاد نمی‌شد. برای اینکه آن را بیشتر ثابت کند، از جا بلند شد، میمون پرنده اش را زیر بغل زد و چمدان و بیل‌اش را به دست گرفت.
- دارم میام بیلتون بزنم!



همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶:۲۳ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۴:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6155
آفلاین
در حال جمع کردن وسایلش بود.
در چهره اش اثری از غم یا شادی به چشم نمی خورد. عادت نداشت احساساتش را بروز بدهد.
چمدان بزرگ سیاه رنگ، وسط اتاقی زیبا و مجلل قرار داشت. شاید در کودکی به مکان های تنگ و تاریک عادت داشت، ولی حالا، ارباب بود و محل زندگی اش، شایسته یک ارباب.

چوب دستی اش را در بخش کوچکی از چمدان جای داد.

به سمت اشیای پخش و پلا در وسط اتاق برگشت. می توانست همه را با یک طلسم احضار و مرتب کند، ولی به لمس کردن تک تک آن ها احتیاج داشت.

یک جفت بال کوچک سبز رنگ...

-ارباب... برای شما سبزشو درست کردم. اینجوری می تونیم بال هامونو با هم ست کنیم! اسلیونکلاو! عالی می شه... نه؟
-نه!
-می شه نرین؟
-نه!

همیشه توی ذوق لینی می زد... و هیچوقت توی ذوق لینی نمی خورد.

نگاهش می کرد... با چشمانی منتظر. تا این که بالاخره صدای حشره بلند می شد.
-وااااای...من اون پست رو خوندم. چقدر عالی بود!
-برای ما مهم نیست که خوندی یا نخوندی! ننوشته بودیم تو بخونیش که.
-می رم دوباره بخونم. خیلی خوب بود!


و انتظار در اعماق چشمانش به پایان می رسید. از صبح منتظر نظر او بود.
لینی، حشره آبی رنگ کوچک و ضعیف، قدرت ادامه دادنش بود. اعتماد به نفسش بود. امید به آینده اش بود. لینی جزئی از خودش بود.
بال ها نمی توانست جسمش را حمل کند... ولی قلب و روحش را چرا. آن ها را با دقت تا کرد و مرتب داخل چمدان گذاشت.

شیء بعدی که باید داخل چمدان می رفت پاتیل بود. ولی نه یک پاتیل عادی!

-تو جنگل ممنوعه گم شدن. می تونن تنها باشن یا با کسی. چوب دستیشونو گم می کنن و مجبور می شن یکی بسازن. مشکل فقط ماده وسطشه که چی بذارن.
-این خیلی ویبه به نظرم. کلی سوژه داره. من بودم مغزشو پاتیل تک شاخ جنگلی می ذاشتم.
-اون دیگه چیه؟ پاتیل رویاهات؟
-پاتیلی که یک عدد شاخ داره و تو جنگل زندگی می کنه. پاتیلی کمیاب. خود گرم شونده هست. با قابلیت پخت اتوماتیک!


پاتیل تک شاخ جنگلی اش را به او داده بود و سفارش کرده بود که غذای بی کیفیت رستوران ها را نخورد. حتی ادعا کرده بود که این درخواست مروپ است.

مروپ... مادرش...

-مادر... ما داریم می رویم.

مروپ چمدانش را کشان کشان تا جلوی در برده بود و جلوتر از چمدان او گذاشته بود.
-من زودتر می رم. طاقت دیدن رفتنت رو ندارم. می رم که نبینم! اگه من برم، شاید کمی غذا بخوری.

نه تنها حاضر به رفتن بود، بلکه حاضر بود بمیرد که شاید پسرش سالم بماند. مروپ نگران بود. نگران پسری که همه به قدرتش غبطه می خوردند و عده ای برای قرار گرفتن زیر سایه اش تلاش می کردند، ولی مروپ بخش شکننده لرد سیاه را می دید... و نگران بود.
-اگه یه روز از دستم خسته بشه چی؟ اگه بگه دیگه به دردم نمی خوری. اگه بخواد منو بذاره خانه سالمندان چی؟
و پیش دستی کرد! هر روز و هر شب حرف خانه سالمندان را پیش کشید تا مطمئن شود کسی قصد بیرون کردنش را ندارد.
هلوهای پلاسیده را در چمدانش گذاشت و متوجه شد که به جای هسته، مقداری گردوی چسبناک عسل مالی شده، داخل هلو جاسازی شده. مروپ از هر فضایی استفاده کرده بود.
گوشه چمدانش کمی ساییده شده بود.
قابل تعمیر بود. ولی این ایراد چمدان نبود. این نتیجه ساعت ها تلاش گابریل برای پاک کردن لکه های کرم های فلوبر له شده از روی چمدانش بود.
گابریل کار داشت. خسته بود. ولی طوری لبخند می زد که انگار لبخند را روی صورتش کاشته بودند و حالا شکوفا شده بود. وایتکسی که شب و روز در دست و جیب و کیف گابریل قرار داشت، برای سلامتی مضر بود. خودش هم این را به خوبی می دانست، ولی اهمیتی به سلامتی خودش نمی داد. همه جا باید تمیز می شد که مبادا نقطه ای آلوده لرد یا مرگخواران را بیمار کند.
شیشه وایتکس کوچک مسافرتی را هم در کیفش گذاشت. به یاد توصیه گابریل افتاد:
-اصلا بهش دست نزنین. تنفسش هم نکنین. وقتی از اتاق می رین بیرون بذارینش روی میز و بهش بگین همه جا رو تمیز کنه. خودش بلده.

قمه تیزی را با دقت برداشت و لای شلوار نه چندان زیبایی پیچید.
-لعنتی! با یه قمه می تونی سر کنی... ولی الان دقیقا چی پوشیدی؟!
شلوار را داده بود که لرد سیاه دور قمه بپیچد و آسیبی نبیند. با خودش فکر کرد که اگر قرار بود سوغاتی برای رودولف بیاورد می توانست یک پریزاد جوان باشد!
ولی شک کرد...
رودولف وفادار بود...خیلی وفادار...
هیچوقت نفهمید که واقعا از زندگی با بلاتریکس شکایتی دارد یا نه.

بلاتریکس!

-بلا... یه کاری داشتیم که...
-چشم ارباب. همین الان انجام می دم.


برای بلاتریکس مهم نبود ماهیت کار چیست. او انجامش می داد. حتما انجامش می داد. در هر موقعیت و هر شرایطی که بود. برای هر ماموریتی آماده بود.
مهر تایید مرگخواران را هم داخل چمدان گذاشت.

-وقتی شما نیستین من کسی رو تایید نمی کنم! اینم با خودتون ببرین. دیگه بهش احتیاج نداریم. یه درخواست نقد هم داریم که انجام نمی دم. همینجوری می مونه.
خوب می دانست لرد سیاه، روی چه چیزهایی حساس است!

نقشه ای را از روی زمین برداشت.

-ببینین ارباب. بلغارستان اینجاست! دیدین؟ منم دیدمش. ذوق کردم.

ذوق می کرد! چپ و راست. برای هر اتفاقی که می افتاد و نمی افتاد! ذوق و شوقش به لرد سیاه انرژی می داد. خوشحالش می کرد.
-تو قدیمی نیستی؟ چرا اینقدر آشنایی!

قدیمی نبود. ولی بشدت آشنا بود. طوری که انگار سالها در کنار هم زندگی کرده بودند. ساحره ای ماهر بود، با اخلاقی شیرین و دلنشین.
-کج و کوله ای!
از او ایراد گرفته بود و در مقابل لبخند گرمی دریافت کرده بود.
-لباسات کهنه و پاره اس.
لبخند، گرم تر شد.
-این چه اسمیه خب! ایوا می گیم بهت. چه بخوای و چه نخوای!
-ایوا عالیه...خیلی خوبه. می دونین چی شد؟
-می دونیم... ذوق کردی!


و پیپ را برداشت.
خاموش بود. نمی توانست چهره اگلانتاین را بدون آن تصور کند.
-چی می کشی خب الان! تو که به این معتاد بودی.
به یاد آخرین حرف هایش افتاد.
-ارباب این خاموشه... ولی به محض این که اراده کنین خودش روشن می شه. اگه تام بهتون نزدیک شد روشنش کنین و دماغشو فرو کنین توی این. دیگه مزاحم نمی شه. من قبلا امتحان کردم.

چهره تام با بینی باند پیچی شده را به خاطر آورد.
-این چه قیافه ایست؟

-ارباب سعی کردم بینیمو ببرم که شبیه شما بشم. شدم؟


نشده بود. بینی اش بعد از یک هفته کاملا خوب شده بود و حالا در دستان لرد سیاه قرار داشت.
-اینو چرا داد به ما؟

جواب سوال را به خوبی می دانست. که اگر خواست، صورت ناقصش را کامل کند. مطمن بود که اگر سر نداشت، حالا سر تام در دستانش بود.
-وفاداری باید همچین چیزی باشه.

تکه کاغذی مچاله شده روی زمین بود. برداشت و باز کرد. نامه ای طولانی که تک تک کلماتش خط خورده بود.
فقط لیسا بود که می توانست نامه ای حاوی "قهر" بنویسد!
لیسا اصولا با لرد قهر نمی کرد. ولی به قول خودش "حالا که دارین می رین شدیدا قهرم. حتی بیشتر از قهر با کل کائنات با شما قهرم".

برای اولین بار پشتش را به او کرده بود... ولی زیر چشمی منتظر عکس العمل یا منصرف شدن لرد سیاه بود.

دسته ای موی آبی رنگ بطور مرتب بافته و لای کتابش قرار داده شده بود.

-ارباب شما قبلا منو بیشتر از الان دوست داشتین؟
-خیر!
-یعنی الان بیشتر دوستم دارین؟
-خیر!
-یعنی همیشه منو بیشتر دوست دارین؟ هر روز بیش از پیش دوست دارین؟
دست از سر ما بردار مل! غیبت می زنه. خوشحال می شیم که دیگه نمی بینیمت... یهو بازم می بینیمت. نیستی... ولی همیشه هستی.
-ارباب توی علاقمندی هامم که نوشتم به چیزای براق علاقمندم. شما هم که...


لرد سیاه اخم هایش را در هم کشیده بود. دستی به سر بی مویش کشید. ولی ملانی ادامه داد:
-شما هم که همیشه همچون جواهر می درخشین.

نفس راحتی کشید.

چمدان داشت پر می شد. قبل از این که خودش اقدامی بکند، وسایل تکان خورده و کمی جابجا شدند.
-به تو گفتیم حرکت نمی کنی. مزاحم ما هم نمی شی. پدرت تو را قالب ما کرد.

بچه خوشحال و خندان روی قمه شلوار پیچ شده رودولف نشست.
-بابا منو دادن کرد که مطمئن شد شما برگشتن کرد! شما برگشتن کرد؟ نکنه بچه برای همیشه از پدر جدا شدن شد؟ بچه به پدر احتیاج داشتن کرد!

جواب بچه را نداد. رابستن هیچوقت از بچه اش جدا نمی شد. حالا بچه اش را داخل چمدان او گذاشته بود که مطمئن شود باز خواهد گشت.
-کاش بچشو می ذاشت دم در که بیان ببرن.

دم در...
بسته ای را که سو لی داده بود باز کرد.
-می دونیم چیه خب!

اشتباه کرد...
کلاه نبود...کلید بود. کلید دری که سو، ماه ها پشت آن منتظر مانده بود.
-کلید در رو داشت؟

-ارباب من یه مدتی باید برم!
-کاش نمی گفتی. برامون اهمیتی نداشت. مایل نبودیم بدانیم.


در واقع مایل بود فکر کند سو، هنوز هم پشت در به انتظار اجازه ورود ایستاده. این دلگرمش می کرد.

بطری کوچک پر از بنزین را برداشت و داخل چمدان گذاشت.

-پدربزرگ... ما با بنزین کار نمی کنیم.
-نفت بدم؟ گازوئیل؟ تا کجا می ری برسونمت!


سرو وضع پدربزرگش بسیار بد بود.
-پدرجان نکش...یک عمر به داییمان گفتیم نکش، گوش نکرد. حداقل شما نکش. مسافر نکش! آبروی ما را نبر. ما پول داریم.

-به پولش که نی...مرد باس کار کنه.


-این چیه؟
لای وسایل، چشمش به وسیله ای بزرگ و دراز افتاد!
وسیله نبود... تکان می خورد.
-نجینی؟
نجینی هم نبود. با کمی دقت، او را شناخت.

-شیلا... گفتیم نه! مارتو نمی خواییم. لزومی نداره ازمون محافظت کنه.
-ارباب این مار نیست. ژرویراست. فرق می کنه. لزومی داره!
-با ما مخالفت نکن. لجبازی هم نکن. ما مار نمی بریم.


و حالا ژرویرا داشت لابلای وسایلش می خزید.

قوطی کوچکی را برداشت و با دقت داخل چمدان گذاشت. لازم نبود بازش کند. می دانست داخل قوطی چه چیزی وجود دارد.
هیچ چیز!
قوطی خالی بود.
خالی!
برای این که هرگز رکسان خالی اش را فراموش نکند. چطور می توانست کسی را که به خاطر او نام خانوادگی اش را فراموش کرده بود، فراموش کند؟

سعی کرد قوطی را داخل پاتیل هکتور جاسازی کند که آسیبی نبیند... ولی نتوانست.
داخل پاتیل پر بود.
بوی نه چندان خوشایندی را احساس کرد.
دستش را داخل پاتیل کرد و مشتی گوشت ادویه زده به شکل های کاملا اشتها کور کن، بیرون آورد.
سوسیس و کالباس های مخصوص فنریر!
می دانست برای درست کردن این مواد، زحمت زیادی می کشد. یک بار تعریف کرده بود که از گوشت چهل حیوان و پنج انسان استفاده می کند. لرد سیاه نمی دانست واقعیت دارد یا نه... ولی می دانست که هرگز نمی تواند لب به این مواد بدبو بزند.
-کاش خودت می خوردیشون. تو که دوستشون داشتی.
برای فنریر اولویت داشت... هر چند تازگی ها کمتر به سراغش می آمد.

تاج گلی روی زمین افتاده بود. گل ها هنوز هم ترو تازه بودند.
-چقدر آشناست... اینو کجا دیده بودیم؟

خیلی زود به یاد آورد. روی سر مگان. سر مگان را بدون تاج گل نمی توانست تصور کند و حالا تاجش در دست های او بود.
برای لحظه ای خودش را با تاج گل تصور کرد و خنده اش گرفت. تاج را به دست بچه رابستن داد.
-مواظب این باش.

یکی از کتاب های درسی پیتر جونز را از روی زمین برداشت.
-اینو برای چی به ما دادی آخه؟ ما درس می خونیم؟

صفحه اولش را باز کرد. نوشته های کتاب با جادو پاک شده و شکایت های پیتر از سیستم آموزشی و امتحانات جایگزین آن ها شده بود.
احتمالا فکر کرده بود به این شکل لرد سیاه سرگرم خواهد شد!

میان وسایل به دنبال بالش گشت. سدریک حتما بالشش را به او داده بود. عزیزترین وسیله اش را.

ولی نبود!
تعجب کرد. سدریک را خوب می شناخت. به خاطر او از محبوب ترین و راحت ترین بالش دنیا...
نمی گذشت!
حالا می فهمید...
-نمی خواستی زیاد راحت باشیم؟ نه؟... که حتما برگردیم!

تکه کاغذی پیچیده شده در پاکتی قرمز توجهش را جلب کرد.
-نامه عربده کش؟! کی اینو برای ما فرستاده؟

نامه را باز کرد... و صدای فریاد ربکا داخل اتاق پیچید!
-ارباب سلام. خوبین؟ امیدوارم خوب باشین. صدامو دارین؟ قطع و وصل نمی شم که؟ براتون روزای خوبی آرزو می کنم. روزایی پر از آرامش...

-مگه تو آرامش برای آدم می ذاری! خوبه خفاش نذاشته... با این بچه و اون ماره دعواشون می شد.

نامه را باید پاره می کرد. وگرنه بعد از مدتی دوباره شروع به فریاد کشیدن می کرد. ولی کاغذ بسیار مقاومی داشت.
قیچی را از روی زمین برداشت و نامه را تکه تکه کرد.
قیچی را روی زمین گذاشت... ولی نتوانست نگاهش را از آن بگیرد.
-ما که قیچی نداشتیم. این... قیچی... ادوارده!

قیچی نبود... یکی از دست های ادوارد بود.
-همیشه می گفت قیچی همه جا به درد می خوره.

مطمئن بود حالا بغض کرده و در گوشه ای از خانه ریدل ها نشسته. با یک دست! دستی که همیشه برای او تکان می داد!

کتاب آیات سیاهش را برداشت. این یکی را بارها خوانده بود. آیاتی که پیامبرش به خاطر او نوشته بود. برای او! هیچ کسی در دنیا صاحب چنین کتابی نبود. کتاب مقدسی مخصوص خودش.
لبخند نزد! چون مطمئن بود مرلین قادر است از جایی او را ببیند. کسی نباید لبخند و خوشحالی ارباب تاریکی را می دید.

تابلوی مونالیزا را برداشت و در چمدان گذاشت. این یکی کار ماتیلدا بود. به او قول داده بود که روزی ریش دامبلدور را آتش بزند! و حتما می زد.

ظرف کوچک لنز را از روی زمین برداشت. درش را باز کرد و لنز های سبز رنگ را دید. پیغامی کوتاه روی آن ها بود.
-ارباب... چشم های قرمز خیلی قشنگن... ولی گفتم شاید خواستین گاهی یاد گذشته ها بیفتین.

هزار بار به آیلین گفته بود لنز نمی خواهد! ولی آیلین که حرف گوش نمی کرد. لرد سیاه می گفت و می گفت و آیلین کار خودش را می کرد. چشم های او هم قرمز بود. درست مثل خودش.

کارش تمام شده بود. چمدان را بست. وقت رفتن بود. برای آخرین بار نگاهی به اطراف انداخت.
-نجینی؟

نجینی از زیر تختخواب به بیرون خزید. از ردایش بالا رفت و دور گردنش پیچید. برای لحظه ای به محتویات چمدانش فکر کرد. از چمدانی به آن بزرگی، فقط چوب دستی باریکش بود که مال خودش محسوب می شد. بقیه همه وسایلی بودند که با هزاران امید و آرزو به او داده شده بودند. برای قوی ماندن. برای فراموش نکردن. برای یاد آوری حس زیبای وفاداری و متعلق بودن.

رو به مار خوش خط و خالش کرد.
-فقط یک هفته بود. ولی گذشت. تعطیلات بسه دیگه. وقت برگشتن به خونه اس. همشون منتظرمونن.





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳:۴۹ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۴:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6155
آفلاین
قادر به تکان خوردن نیستم...
قادربه نفس کشیدن هم نیستم. نمی توانم بشنوم، حرف بزنم یا حتی بویی را احساس کنم.

این جا دائما تاریک است. تاریکی محض و مطلق. متفاوت از هر رنگ سیاهی که قبلا دیده بودم. سیاه تر از تمام تاریکی های گذشته.

نمی دانستم کار به این جا خواهد کشید.
هیچ کس فکر نمی کرد کارم به این جا بکشد.

عبور سایه ای از کنارم را احساس می کنم. سرش را نزدیک گوشم آورده و با تمام قدرت فریاد می کشد.
نمی دانم چه می گوید یا چه می خواهد. نمی شنوم! شاید نمی داند که نمی شنوم. ولی حس عمق شیون و زاری اش باعث یخ کردن تمام بدنم می شود.
حس می کنم کسی اسمم را نجوا می کند.
سعی می کنم تکان بخورم... به سمتش برگردم... حرفی بزنم...
ولی کنترل اعضای بدنم، دیگر متعلق به من نیست.

مرگم را به خوبی به خاطر دارم. کابوسش را بارها دیده ام. بعد از پرتاب شدن از روی پل، به سرعت تجزیه شدم. قبلش مرده بودم. جسمم به زمین هم نرسید. روی هوا تکه تکه شد. روحم حتی قبل از آن به دستان باد سپرده شده بود.

نترسیدم!

من همیشه راهی برای بازگشت پیدا کرده بودم. این بار هم پیدا می کردم. کسی یا چیزی نمی توانست جلوی من را بگیرد. بر می گشتم!

بزرگترین جادوگر قرن بودم...

اندکی بعد، بدون این که خودم دخالتی داشته باشم، دوباره جسم پیدا کردم. طولی نکشید که رشته ای نامرئی مرا به سمت موجوداتی نورانی کشید.
مدتی ساکت و منتظر در مقابلشان ایستادم. بالاخره سر بلند کرده و نگاه سردی به صورتم انداختند. هیچ تغییری در حالت چهره شان ایجاد نشد. مرا نشناخته بودند. چه جسارتی!

-روح؟

این اولین کلمه ای بود که از آن ها شنیدم. حرف نمی زدند. صدا به شکل عجیبی در فضای اطرافم انعکاس پیدا می کرد.

-روح؟

تکرار شد. منظورشان را نمی فهمیدم.
-یعنی چی روح؟ من مردم... روحمو می خوایین؟ بگیرینش خب.

موجود نورانی این بار دقیق تر نگاه کرد.
-نیست... جاش خالیه. فقط یک هشتمش اینجاست. هفت قسمت بقیه کو؟ باید منتقل بشی...

احساس سرمای شدیدی کردم. سرمایی همراه با لرزش. خوب می دانستم چه اتفاقی برای هفت تکه دیگر افتاده.
موجود نورانی هم متوجه شده بود. این بار نگاهش پر از افسوس بود. پر از ترحم. ترحمی که مرا بشدت می ترساند.
زیاد پیش نمی آمد که لرد سیاه به ترسش اعتراف کند! ولی این بار ترسیدم.
-خب... حالا چی می شه؟ برمی گردم؟ روح سرگردان می شم؟ یا چی؟

سرش را تکان داد. نمی دانم به نشانه "نه" یا از سر افسوس.

احساس کردم دست های سردی، دست و پایم را گرفته اند. در تاریکی، جثه و چهره هیچکدام را نمی دیدم. ولی مرا کشان کشان به طرف زمینی خالی بردند. زمینی که جز سنگ های کوتاه و قدیمی چیزی روی آن نبود.

گورستان!

این نباید خیلی بد می بود. مرده ها به گورستان می رفتند. همینجا به خواب ابدی فرو می رفتند. ترسم بی جا بود. این جا که قرار نبود بمانم. جسمم را به خاک می سپردند و روحم راهی جهان ابدی می شد...

ولی اشتباه کردم...

هفتصد و سی و شش سال، از لحظه ای که اشتباه کردم گذشته.
شمردم!
تک تک روزها و ساعت ها را.

شخصی قدم زنان از روی مزارم عبور کرد.
صدای پایش را نشنیدم. لرزش قبر را حس نکردم. فقط از گرد و خاکی که روی صورتم ریخت این حرکت را فهمیدم. حتی مکث کوتاهی هم نکرده بود.
به فضای خاکی بالای سرم خیره شدم. تنها صحنه ای که در طی این همه سال، قادر به دیدنش بودم.

امروز روز تولد من است. هفتصد و سی و شش سال از دفن شدنم می گذرد. دفن شدن جسمی ناقص، به همراه روحی ناقص تر!
اشتباه کرده بودم.
مرگ برای همه خواب ابدی بود... برای من بیداری همیشگی...

نمی شنیدم... حس نمی کردم... تکان نمی خوردم...

به تنها کاری که از دستم بر می آمد ادامه دادم. شمردم... و شمردم... و شمردم!






پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۱۲:۳۷ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۳:۴۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 356
آفلاین
هشدار: این پست حاوی صحنه‌هایی‌ست که ممکن است کسی جز خود شخصِ متولد، متوجه موضوع آن نشود. پس اگر بخشی را نفهمیدید، به دانسته‌های خود هیچ شکی نکنید؛ ایرادی از جانب شما وجود ندارد.

*****


در را با شدت هر چه تمام‌تر و با لگد باز کرد.
- سورپرایز!

اما با دیدن صحنه‌ی مقابلش، تمام هیجانی که در وجودش زبانه می‌کشید، به یکباره خاموش شد. کسی درون اتاق نبود. باز هم ساعت‌ها برنامه‌ریزی‌اش درست از آب درنیامده بودند.
سال‌ها بود که می‌خواست درست و حسابی سورپرایزش کند، اما هر بار یا به دلیلی برنامه‌اش بهم می‌خورد و یا شخص دیگری زودتر این کار را می‌کرد. اما این بار دیگر نمی‌خواست عقب بکشد. هرطور شده باید راهی پیدا می‌کرد.

به کیک‌یزدی‌های درون جعبه‌ای که دستش گرفته بود، نگاهی انداخت تا از سالم بودنشان اطمینان حاصل کند. دلش نمی‌خواست وقتی موفق به سورپرایز کردنش می‌شد، یک مشت کیک‌یزدی له شده تحویلش بدهد. تک به تکشان باید صحیح و سالم به دستش می‌رسیدند. هر چه باشد، کیک‌یزدی‌ها همواره از اهمیت و جایگاه ویژه‌ای برخوردارند!

از خوابگاه بیرون آمد و گشتی در تالار خصوصی هافلپاف زد؛ به این امید که پیدایش کند. اما موفق نشد. ناامیدانه به محوطه هاگوارتز رفت. و زمانی که او را حتی آنجا هم پیدا نکرد، کم‌کم شعله‌های هیجان درونش فروکش کردند و غمگین و ناراحت، گوشه‌ای بر روی چمن‌ها نشست.

مدام به خود یادآوری می‌کرد که دیگر امسال نباید ناامید شود. نباید عقب بکشد. نباید بگذارد بار دیگر برنامه‌هایش بهم بریزد. فکر کرد که دیگر کجا می‌تواند پیدایش کند...و پس از گذشت چندین ثانیه، ناگهان به جوابی رسید که در عجب بود چرا زودتر به فکر آن نیفتاده بود: خانه ریدل‌ها!
قطعا آنجا می‌توانست او را بیابد. وقتی در خوابگاه هافلپاف نبود، حتما در اتاقش در خانه ریدل‌ به سر می‌‌برد. بنابراین، از جایش بلند شد و با نهایت سرعت، به سمت خانه ریدل‌ها به راه افتاد.

******


- سورپرایز!

نبود. آنجا هم نبود. اتاقی خالی و ساکت که نشان از این می‌داد که او آنجا نیست. و باز هم شکستی دیگر.

ناامیدی آمیخته به خشم، خشم از این که حتی عرضه‌ی یک سورپرایز کردن ساده را هم ندارد، سراسر وجودش را فرا گرفته بود.

با قدم‌هایی بلند و سریع از داخل ساختمان بیرون آمد و به حیاط رفت. شاید اکسیژن بیشتری به مغزش می‌رسید و راه حلی برای یافتنش پیدا می‌کرد.
و درست همانجا بود که بویی آشنا به مشامش رسید. گویی او را به سوی خود فرا می‌خواند. بویی شبیه به بوی...پیپ!

با هیجان آن را دنبال کرد و بالاخره به چیزی که می‌خواست رسید. پیکری غوزکرده، پشت ساختمان نشسته و به دوردست‌ خیره شده بود. پیپ‌ای گوشه‌ی لبانش خودنمایی می‌کرد.

از پشت آرام آرام به او نزدیک شد. هنگامی که به دو قدمی‌اش رسید، خم شد و درست پشت سرش قرار گرفت.
- سورپرایز!

اگلانتاین، وحشت‌زده از جا پرید. چرخی زد و به او نگاه کرد. بالاخره توانسته بود نقشه‌اش را عملی کند؛ برق درون چشمان اگلانتاین، این را به خوبی ثابت می‌کرد.

- هی، چیکار می‌کنی سدریک؟ نزدیک بود قلبم وایسه!
- نه، این اتفاق هیچ وقت برای قلب تو نمیفته، چون من می‌خوام ساعت واییییسه، می‌خوام ساعت وایسه...
- بسه بسه، کافیه. متوجه شدم.

باورش نمی‌شد. خونسردی اگلانتاین مثل همیشه پابرجا بود؛ حقیقتا انتظارش را نداشت بعد از چنین سورپرایزی همچنان بتواند خونسرد باشد. اما خب، اگلانتاین بود دیگر. گاهی کاملا بی‌دلیل عصبانی می‌شد و زمین و زمان را به باد فحش می‌گرفت، و گاهی نیز چنان در آرامش غرق می‌شد که هیچ چیز و هیچ کس نمی‌توانست خونسردی و بیخیالی‌اش را از او بگیرد.

- خب، حالا بگو ببینم این کارا برای چیه؟

جعبه‌ی کیک‌یزدی‌ها را که پشتش قایم کرده بود، جلوی اگلانتاین گرفت.
- تولدت مبارک! ببخشید دیگه بادکنک نداشتیم...راستش شمع هم نداشتیم، و همینطور کلاه تولد، از این چیزای بوق‌بوقی که صدا می‌دن هم نداشتیم و..‌.
- می‌دونی، اصلا مهم نیست. این چیزایی که می‌گی هیچ اهمیتی نداره، چون ما کیک‌یزدی داریم! و این از همه چی مهم‌تره.

با این که کاملا مطمئن بود کیک‌یزدی‌ها او را خوشحال می‌کنند، اما باز هم از این که این جمله را از زبانش می‌شنید، ذوق می‌کرد.
دوتایی همانجا روی چمن‌ها نشستند و مشغول خوردن شدند.

دقایقی بی هیچ حرفی سپری شد. و درست زمانی که رو به او برگشت تا چیزی بگوید، ناگهان صدایی از بالای سرشان شنیده شد.
هر دو به بالا نگاهی انداختند و با کله‌ی آقا.م مواجه شدند که از گوشه‌ی سقف ساختمان بیرون آمده و به آنان زل زده بود. همین که متوجه نگاه آن دو شد، فنّ سودایی را به کار گرفت و سپس شروع به حرف زدن کرد:
- تولدت مبارک لیلا جون. راستش اومدم اینجا که...که فقط...من یه موز بردارم برم. ممنون‌. مرسی. خداحافظ.

سپس سری تکان داد و غیب شد. مدتی به فضای خالی نگاه کردند و دوباره سراغ کیک‌ها رفتند. می‌خواست چیزی به اگلانتاین بگوید و بار دیگر دهانش را باز کرد، اما قبل از این که کوچکترین صدایی از آن خارج شود، کسی از سمت راستشان فریاد زد.
برگشتند و با یوآن، روباه نارنجی، روبه‌رو شدند.

- هی سلام بچه‌ها! هیچ می‌دونستین چقد شبیه همین؟ مرلینا، چطور میشه دو نفر انقد مثل هم باشن؟ من همش شما دوتا رو باهم قاطی می‌کنم. یکم متفاوت‌تر باشین خب!

نگاهی به خودش و اگلانتاین انداخت. حقیقتا ذره‌ای شباهت نیز بینشان دیده نمی‌شد. اگلانتاین، پیرمردی میانسال با چهره‌ای خشک و جدی و او پسری جوان و خوش‌خنده بود که بیشتر مواقع نیز در خواب به سر می‌برد.
چندین بار تاحالا سعی کرده بود این موضوع را به یوآن بگوید و او را متوجه تفاوت‌های آشکارشان کند؛ اما یوآن معتقد بود چون رنگ شال گردن گروهشان و بعضا پس‌زمینه‌ی تعدادی از عکس‌هایشان، مشابه و یکسان بوده‌اند، آن دو را با یکدیگر اشتباه می‌گیرد و بهتر است یکیشان اندکی متفاوت‌تر عمل کند.

البته تقصیر یوآن نبود؛ جمع کثیری از اطرافیانشان نیز همین عقیده را داشتند. هر بار که نزدیک اگلانتاین بود یا باهم کاری را انجام می‌دادند، صدای اعتراضشان بلند می‌شد که شما غیرقابل تشخیص و بی‌‌اندازه شبیه به یکدیگر هستید. حتی در مواردی افراد بسیار نزدیک به آنها هم دچار اشتباه می‌شدند.

سرش را بالا گرفت که برای هزارمین بار به یوآن بگوید اشکالی پیش نمی‌آید اگر با دقت بیشتری نگاه کند تا دیگر دچار اشتباه نشود، اما با فضای خالی مواجه شد. یوآن رفته بود.

سرش را تکانی داد و از درون کیفش ترکیب رویایی همیشگی‌شان را بیرون آورد...چیپس و دلستر لیمویی!
چشمان اگلانتاین برقی زدند. خاطرات خوشِ بسیاری همراه با آن چیپس و دلستر از درون کیفش بیرون آمده و اگلانتاین را خوشحال کرده بودند.

برای بار سوم خواست حرفش را بزند، و چیزی را که مدت‌ها ته دلش نگه داشته بود، بر زبان بیاورد؛ که باز هم موفق نشد. زیرا درست در همان هنگام، مرد تنومندی با کت آبی‌نفتی و سیبیلی پرپشت، روبه‌رویش ظاهر شده و به او زل زده بود.

- ببخشید آقا، کاری داشتین؟
- پاشو باید بریم. دیرمون شده.
- کجا؟ چی دارین می‌گین؟
- تو مگه مامان حسن نیستی؟
- خیر!

مات و مبهوت به مرد زل زده بود که ناگهان با صدای قهقه‌ی اگلانتاین به خودش آمد. مرد عذرخواهی کنان به سرعت رفت و او را با اگلانتاینی غرق در خنده تنها گذاشت. اگلانتاین حدود ده‌ دقیقه‌ای خندید تا این که بالاخره رضایت داد بر خنده‌اش غلبه کند و چیپس و دلسترش را بخورد.

بیخیال حرفش شد. دست در جیبش کرد و جعبه‌ی باریک و درازی بیرون کشید و رو به او گرفت.
- بفرمایین. اینم از کادوت.

اگلانتاین بسته را از او گرفت و باز کرد. شیئی براق و نقره‌ای رنگ، میان جعبه می‌درخشید.
- فلوت؟ اما من که بلد نیستم فلوت بزنم!
- اشکالی نداره. منم بلد نیستم. ولی قراره بریم یاد بگیریم! نکنه یادت رفته؟

لبخند بزرگی بر لبان اگلانتاین نقش بست.
- اوه...نه نه، یادم نرفته. اتفاقا خیلی هم مشتاقم که یاد بگیریم. همین فردا باید شروع کنیم.

سپس برای این که اولین گامشان را در عرصه‌ی موسیقی برداشته باشند، تصمیم گرفتند آهنگی را که حفظ کرده بودند، همخوانی کنند.
چشمانشان را بستند و همزمان شروع به خواندن کردند.
- گروه سرود اگلادریک تقدیم می‌کند!
-دی‌ری‌ری‌ریییی...دی‌رییییی...دی‌رییی. دی‌ری‌ری‌ریییی...دی‌رییییی...دی‌رییی.
- لا لا لا...لا لا لا...لا لا لا، لا لا لا لا لا...

مدتی با صدای گوشخراششان خواندند و از نتایج این اتفاق نیز می‌توان به این اشاره کرد که پرنده‌های اطرافشان را مجبور به مهاجرت به کیلومترها دورتر کردند.

سپس، وسایلشان را جمع کردند و بلند شدند. خورشید درحال غروب بود و نور نارنجی رنگش آن دو را در آغوش گرفته و با گرما و محبتش، نوازششان می‌کرد.
قدم به جلو گذاشتند و رو به مسیر بی‌انتهای مقابلشان، "را...را...راسپوتین، لاور آو دِ راشن کوئین" گویان، درحالی که متناسب با آواز می‌رقصیدند، حرکت کردند.

بالاخره موقعیت مناسبی گیر آورده بود. چرخید و مقابل اگلانتاین قرار گرفت و ناگهان، پرید و با تمام قدرت او را بغل کرد. و حرفی را که مدت‌ها بود می‌خواست بزند، بر زبان آورد:
- دوستت دارم اگلانتاین و...تولدت مبارک!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۴۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷:۱۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
شب بود و لرد جلسه‌ای برای مرگخواران گذاشته بود. وقتی جلسه تمام شد و مرگخواران در حالی که در گوش یک‌دیگر پچ‌پچ می‌کردند از اتاق بیرون آمدند.
-ارباب گفت یه هنر یا چی رو یاد بگیریم؟
-یه شغل یا یه چیزی مثل همین.
-تا کی؟
-فکر کنم یه روز وقت داریم.

اکثر مرگخوارانی که حضور داشتند، می‌دانستند که چه هنری دوست دارند، اما ربکا نمی‌دانست در چه هنری استعداد دارد و این کمی کارش را سخت می‌کرد.

ساعت 9صبح فردا
-تام تام تام! میشه بهم نقاشی یاد بدی؟

ربکا در حیاط خانه ریدل‌ها بالا و پایین می‌پرید و برای تام دست تکان می‌داد تا او را ببیند. ولی تام می‌خواست خودش را بزند به نشنیدن و راهش را بگیرد و برود. ربکا که متوجه این موضوع نشده بود (یا نمی‌خواست بشود!) به سمت تام دوید.
-تام تام تام تام...
-چیشده؟
-میشه بهم نقاشی یاد بدی؟
-من؟
-آره دیگه! تو!
-

ساعت 12 ظهر
-این 38امین بایه که داری سعی میکنی نقاشی بکشی ربکا! وقتی استعداد نداری...

ربکا با استرس زیاد در اتاق تام راه می‌رفت و در تلاش این بود که بتواند از یک گل نقاشی بکشد.
تام هم از صبح معطل ربکا شده بود، می‌خواست به او بفهماند که در این هنر، استعدادی ندارد؛ شاید دست از سر او بردارد!

-من استعداد دارم! من یه ریونیم! تو همه چی استعداد دارممممممم!
-اگه یه ریونی‌ای پس لطفا منطقی رفتار کن! تو تو این هنر استعدادی نداری!
-چرا دارممممم!

ربکا در واقع مطمئن شده بود که در نقاشی استعدادی ندارد ولی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد.

ساعت 4 بعد از ظهر
-ربکا، میشه من برم؟
-تام؟ دلت می‌خواد دوباره از هم جدا بشی؟ از تو بعیده که انقدر زود جا بزنی! من میخوام نقاشی یاد بگیرم!
-ای بابا، نقاشی استعداد می‌خواد که تو نداری! منو ول کن جان هر کی دوست داری!
-باشه، برو. ولی وقتی نقاشیم فوق‌العاده شد، میگم تو بهم کمک نکردی!
-باشه!

ساعت 7 غروب
-تــــــــــــام! ببین چی کشیدم!
-آفرین! خیلی عالی شده! منم نمی‌تونم انقدر خوب بکشم!
-عه واقعا؟ خب پس من می‌رم سراغ هنر دوم!
-عه، من که نگفتم...
-آخ جون! می‌رم سراغ هنر دوم!
-وای!

ساعت 9 شب
-ربکا؟ چرا رو لامپ آویزون شدی؟
-این یه استعداده که فقط من دارم!
-بعله، یادم نبود! فقط حواست باشه تو یکم بدشانس تشریف داریا.
-من؟ منو بدشانسی؟ خیلی بامزه بود!

ساعت 11 شب
-تام تام تام تام! کی تو خونه ریدلا برق‌کار خوبیه؟
-نگو لامپ...
-ترکید!
-وای!
-تام اگه درست نشه ارباب هرچی تا الان بهش نشون دادمو قبول نمی‌کنه!
-من برق‌کار خوبی نیستم. برق‌کار خوبم نمی‌شناسم! دتس یور پرابلم!
-تام خیلی بی‌رحمی! می‌گم رودولف دوباره تیکه تیکه‌ات کنه.
-تو لامپو ترکوندی، من چرا باید تیکه تیکه بشم؟

تام درحالی که با همان چهره به ربکا نگاه می‌کرد، متوجه فریاد لردسیاه شد.
-کدوم مرگخوار جسوری لامپ اتاقمون رو ترکونده؟

حالا تام متوجه ترس ربکا شده بود.
او لامپ خانه ریدل‌ها را نترکانده‌بود، بلکه لامپ اتاق لردسیاه را ترکانده‌بود!

-دلم خیلی برات می‌سوزه رب، خیلی!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۱۶:۵۱ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۴:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6155
آفلاین
-تکون نخور!

می خواست... ولی نمی توانست. پنج دقیقه ای می شد که دماغش به شدت می خارید.

-دماغ حشرات کجاشونه؟

لرد سیاه، بی هدف پرسید.
لینی نمی دانست. به نظر خودش دماغش روی صورتش بود. دقیقا مثل انسان ها. ولی در این موقعیت، اصلا نمی خواست روی دماغش و محل احتمالی آن تمرکز کند.
چقدر سخت بود. نگاهش درست روی مرکز صورت لرد سیاه، در جای خالی دماغش متوقف می شد...
و بیشتر می خارید!

-یعنی دماغ ارباب هیچوقت نمی خاره؟

این فکر از ذهنش گذشت و نگاه خشمگین لرد سیاه متوجهش کرد که حتی در این وضعیت هم قادر به ذهن خوانی است.

چند ساعتی بود که ثابت و بی حرکت ایستاده، و مدل نقاشی لرد سیاه شده بود.
لرد سیاه، نجینی را دور گردنش پیچیده بود. هر دو کلاهی به سر و پیپی بر لب داشتند. لرد، درست باید در لحظه ای که لینی خسته و رنجور، از سفر چندین ماهه اش برگشته بود، احساس مستعد بودن می کرد و تصمیم می گرفت از فرزند نقاشش، نقاشی بیاموزد.
و چه مدلی بهتر از لینی از سفر برگشته! به گفته لرد، لینی جزئیات کمتری داشت. کشیدنش آسان بود.

-فیسش فیس نشد؟

لرد سیاه اخم هایش را در هم کشید و به صفحه دقت کرد. ظاهرا به نظر او هم فیسش فیس شده بود. چرا که قلم دیگری برای اصلاح اشتباهش برداشت.

بعد از چند دقیقه قلم را پایین گذاشت. به صفحه خیره شد. آن را به خوبی بررسی کرد... و بالاخره لبخند رضایت بر لبانش نقش بست.
-کشیدیمش! بسیار زیبا شد. اربابی هستیم هنرمند.

نجینی با خوشحالی تایید کرد.

لینی نفس راحتی کشید. دستش داشت برای خاراندن دماغش بالا می رفت که فریاد لرد سیاه متوقفش کرد.
-کی بهت گفت تکون بخوری؟ هنوز خیسه! حداقل ده ساعت باید همینجوری بمونی تا نقاشی ما خشک بشه.


لرد و نجینی به لینی فرصت حرف زدن ندادند. هر دو اتاق را برای صرف شام ترک کردند و لینی ماند و دماغی که بشدت می خارید...




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۳۲ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۵۴:۰۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 397
آفلاین
-عزیز مامان، وایسا...گلابی مامان کارت داره!
-ما کارش نداریم...رهایمان کنیــد.

به سرعت در حال دویدن بود و زن میانسالی نیز تعقیبش می کرد. گلابی ای در دستان زن به شکل شیطانی می خندید و دندان های تیزش در شب تاریک می درخشیدند.
-بیا منو بخـــــور.
-میل نداریم!
-باید میل داشته باشی...مگه من چمه؟ چرا هی منو پس میزنی؟ من باردارم!

مروپ با شنیدن جمله گلابی نگاه های پر امیدی به عروسش انداخت.
-نوه فندقی مامان بزرگ.
-تکذیب می کنیم. ما خودمان دیدیم. این گلابی از اول هم هیکلش همین گونه بود.
-باید برا نوه فندقی مامان بزرگ یه اسم خوب پیدا کنم.
-وا...من از اول هیکلم عین خیار گلخونه ای باریک و خوش اندام بود! مگه عاشق همین هیکلم نشدی؟
-یعنی نوه فندقی مامان بزرگ دختره یا پسر؟
-خیر...ما هرگز عاشق نشدیم و نخواهیم شد! آن هم عاشق یک گلابی!
-اگر نوه مامان بزرگ پسر بود اسمشو می ذارم شلیل، اگر دختر بود اسمشو می ذارم هلو!
-دلمو شکوندی! پس خودم می خورمت و انتقام دل شکسته م رو می گیرم.

به دره ای رسیده بودند. فقط یک قدم دیگر کافی بود تا لرد سیاه به پایین دره پرت شود. گلابی با دندان های تیزش از دست مروپ به پایین جهید و غلطان غلطان خودش را به لرد رساند. سنگی از پشت پای لرد لغزید و به پایین دره سقوط کرد.

باید بین خورده شدن توسط یک گلابی و سقوط از دره، یکی را انتخاب می کرد.
-ما سقوط را به خوردن و خورده شدن ترجیح می دهیم.

به پایین دره پرید.

-عزیز مامان کجا رفتی یهو؟ می خواستیم بریم برا نوه مامان بزرگ، سیسمونی بخریم.

همانطور که از دره سقوط می کرد با خودش فکر کرد که بهترین تصمیم ممکن را گرفته است اما لحظه ای بعد که پایین دره را دید نظرش تغییر کرد. یک دهان غول آسا در ته دره باز بود و انتظارش را می کشید!
-پناه بر خودمان. این دهان دیگر متعلق به کیست؟!

دهان انباشه از ریش های سفید بود.
-تام...پسرم...باید بگم دستگاه گوارش من بخاطر کهولت سن کمی ضعیف کار می کنه، یکم ممکنه زمان هضمت طول بکشه. اوقات خوشی رو برات آرزو می کنم بابا جان!

و لرد سیاه به درون دهان دامبلدور سقوط کرد.
-دهانت بو می دهد...کمی مسواک بزن خب. ضمنا ما را قورت دادی ندادی ها!

اما برای تهدید کمی دیر شده بود زیرا همان لحظه قورت داده شد و به اعماق بی انتهای دستگاه گوارش دامبلدور پیوست تا با معده وی محشور شود!

از ‌کابوسش پرید. پیشانی اش خیس از عرق بود.
-این دیگر چه کابوسی بود؟! نکند این کابوس عجیب تعبیری داشته باشد که ما از آن بی خبر باشیم؟ اما ما اربابیم و اربابان نباید از چیزی بی خبر باشند!

تصمیم گرفت از میان مرگخواران، خواب گذاری را پیدا کرده تا خوابش را برایش تعبیر کند. چشم بند صورتی رنگ مامان دوزش را از چشمش برداشت و دمپایی خرگوشی اش را پایش کرد و به راه افتاد.

سالن پذیرایی خانه ریدل ها

-و آن ملعون ما را قورت داد و ما از خواب پریدیم.
-

لرد چشم تام را از کاسه در آورد و به سمت ربکای خواب آلوده پرتاب کرد. ربکا جیغ بلندی کشید که باعث شد تمام مرگخواران بجز سدریک که خوابش به ژرفای گودال ماریانا بود، از خواب بپرند.

-حال، خوابمان را تعبیر نمایید.
-عزیز مامان تعبیر خوابت اینه که باید بریم برای نوه مامان بزرگ سیسمونی تدارک ببینیم.
-مادر جان...بیرون خواب هم رهایمان نمی کنید؟! ما فقط یک فرزند داریم آن هم پرنسسمان است که خودمان را شکر از سن نیاز به سیسمونی گذر کرده و به سن نیاز به پیتزا رسیده است! کسی تعبیر دیگری ندارد؟
-ارباب به نظرم خوابتون می خواد بگه که باید با همه قهر کنید تا یه روز خورده نشین.
-لیسا اشتباه می کنه ارباب...تعبیرش اینه که باید هرچی زودتر تام رو آتیش بزنیم.
-چگونه به این نتیجه رسیدی اگلانتاینمان؟

اگلانتاین که انتظار چنین سوالی را نداشت دستپاچه شد و برای پیدا کردن جوابی به اطرافش نگاه کرد.
-آخه خیلی روزگار بدی شده ارباب...نخوری می خورنت! اون یک چشم باقی مونده تام توی کاسه ش رو می بینید که چقدر پر از شرارته؟ ممکنه همین تام تیکه تیکه پس فردا بیاد جاه و مقام شمارو تصاحب کنه! فندکمو بیارم؟
-نه ارباب...این اگلا داره افکار پلید خودشو به من نسبت میده. همین چند روز پیش خودم شنیدم می خواست شما رو بپزه و به عنوان شام بخوره تا خودش ارباب بشه!
-من کی چنین حرفی زدم؟!
-سکوت! به جای این دعواها راهی برای تعبیر خواب ما پیدا کنید. یوزارسیفی چیزی سراغ ندارین بیاید خواب ما را تعبیر کند؟

ناگهان در خانه ریدل ها باز شد و رودولسیف به داخل آمد. جمعی از ساحره های خانه ریدل ها از جمله مروپ که در حال نارنج پوست کندن بودند با دیدن او دستهایشان را بریدند. البته این بریدگی دست ها نه تنها بخاطر زیبایی ظاهری رودولسیف نبود بلکه برعکس، از زشتی ظاهری شدیدش بود!

-تعبیر خوابتون اینه که به زودی باید منو به جانشینی خودتون منصوب کنید و یه حرمسرای بزرگ هم به نامم کنید ارباب.

سپس نگاهی به سایر مرگخواران انداخت.
-شماها هم برین بخوابین تا هزارمین تکرار سریال های جادوگر تی وی پخش نشده و آخرش متوجه نشدین که مختار با یوزارسیف برادر ناتنی بودن و ستایش روی جفتشون کراش داره و جومونگ قراره بیاد انتقام مختار رو از کاهن های معبد آمون بگیره!

سکوتی پر از تفکر پیرامون سریال های جادوگر تی وی بر فضا حاکم شد. به نظر اکثریت جمعیت مرگخواران، رودولسیف در حق پایتخت و شب های برره که روزی نصف تکه کلام پست های ملت را بر دوش خود می کشیدند اجحاف روا داشته و جا داشت که یادی هم از این بزرگواران کند.

-یاران معبر ما...از شما آبی گرم نمی شود! ما می رویم به ادامه ی خوابمان بپردازیم.

لرد از جایش برخاست و به سوی اتاقش رهسپار شد تا فکری به حال رنگ سیسمونی دلخواه مروپِ کابوسش کند.




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲:۵۱:۰۹ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۷:۱۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 501
آفلاین
از اصطبلش خارج شد. امروز لردسیاه به همراه بلاتریکس، بدون اطلاع قبلی به سفری رفته بودند. وقت داشت تا بعد از چندروز به خانه ی ریدل ها برگردد و چرخی بزند. برای اینکه توجه کسی، مخصوصا رودولفی که در گوشه ای از دکه لم داده بود را جلب نکند، آرام آرام قدم بر می‌داشت.
به در ورودی رسید، سو هم درکنار در خوابش برده بود. بعد از روز تولد لرد و موقعیتی که از دست داده بود، دیگر اجازه ی ورود نگرفته بود. در را به آرامی هرچه تمام تر باز کرد، طوری که باز شدن در به تنهایی، دو دقیقه ای زمان برد. پایش را به داخل خانه گذاشت، خانه ی ریدل ها، آرام گاه همیشگی اش، آرام و ساکت بود و جز ناهنجاری ای ضعیف، صدایی به گوش نمی‌رسید. به طرف صدا رفت. منبع صدا اتاقی نه چندان دور از ورودی خانه بود، قدم به قدم استرس را حس می‌کرد، اما حس کنجکاوی اش قوی تر بود. به درِ اتاق که رسید تازه متوجه شد منبع این صداها چیست. پیتر جونز تازه وارد، درگوشه ای نشسته بود و کتاب "چگونه مرگخوار بدی نباشیم" به قلم پروفسور بینز را می‌خواند. از همان اول هم پیتر مرگخوار عجول اما سخت کوش بود.
بعد از آنکه خیالش از صدا راحت شد، از اتاق پیتر دور شد. کمی آن ور تر هم اتاق مشترک آگلانتاین و سدریک بود، اما نیازی به چک کردن آنجا نداشت. سدریک که مثل همیشه خواب بود و آگلانتاین هم مجبور به خواب بودن. یا نهایتا پیپش را کنار لبش گذاشته بود و به پنجره تکیه داده بود.
شمایل خانه ی ریدل ها عجیب بود. سه اتاق در کناره ها، که معمولا مرگخواران تازه وارد در آن سکونت داشتند، جلوتر که می‌رفتید، یک راه پله و کنار آن چند اتاق دیگر، خیلی یادش نمی‌آمد چه کسانی آنجا سکونت دارند. اما اتاق مرلین را هیچوقت فراموش نمی‌کرد. زیرا چندماه پیش، مجبور بود هرروز در این اتاق با اسناد بایگانی وزارت خانه سر و کله بزند. از اتاق ها که بگذریم، بالاتر از راه پله، محل سکونت لردسیاه، لینی، بلاتریکس و پرنسس نجینی بود. اما درمیانه ی راه و پاگرد پله، مقصد تام وجود داشت. آشپزخانه ی خانه ی ریدل ها. تا به حال شب هنگام وارد آشپزخانه نشده بود، اما در طول روز، همیشه بانو مروپ گانت را حاضر در آنجا می‌دید. امیدوار بود آنجا نباشد. به هرحال دوست نداشت درهنگامی که ورودش ممنوع است، توسط عضوی از مرگخواران درون خانه دیده شود.
به آرامی به آشپزخانه نزدیک شد. صدایی می‌آمد. صدایی نه چندان بلند که دورتر از این نقطه نیز شنیده شود و نه آنقدر آرام که بشود انکارش کرد. دل را به دریا زد و در را تا نیمه باز کرد. پشت به در، زنی نشسته بود و جلوی خود چند سبد میوه را چیده بود.
- می‌بینید میوه های مامان؟ عزیز مامان دیگه شمارو نمی‌خواد. دفعه ی آخر فامیلاتونو توی اصطبل تسترال ها پیدا کردم.

با شنیدن صدای مروپ، تام فهمید که او، حتی شب هارا هم در آشپزخانه سر می‌کند. ولی اهمیتی نداشت، به هرحال تام گشنه بود و باید از آشپزخانه خوراکی برمی‌داشت. پس در را بیشتر باز کرد. پا در آشپزخانه گذاشت.
- بانو...؟

با شنیدن صدای تام، مروپ ناگهان از جایش بلند شد، با بلند شدن ناگهانی مروپ، سبدهای میوه برروی زمین پخش شدند.

- تام مامان...؟ تو نباید الان توی اصطبل باشی؟ اصلا به چه حق...

تام بیشتر منتظر صحبت های مروپ نماند، انتظار داشت همچین حرف هایی را بشنود، اما ناراحت نشد، می‌دانست که از ته دل نمی‌گوید. خم شد و سیب ها و هلو ها را درون سبد ها گذاشت.
- بفرمائین بانو. ببخشین که باعث شدم بترسین.

مروپ نگاهی به سرتا پای تام انداخت، لباس هایش خاکی شده بود و چند برگ کاه نیز روی آنها دیده میشد.
- حالا برای چی این وقت شب اومدی اینجا تام مامان؟
- راستش... یکمی گشنه م شده بود. اومده بودم از میوه هاتون بخورم.

راستش را نمی‌گفت. گشنه اش شده بود، اما میوه نمی‌خواست. ولی اگر او نبود، دیگر چه کسی قرار بود میوه های مروپ را بخورد؟ تازه میوه های مروپ آنقدر ها هم بد نبودند، لااقل به قوای جسمانی اش کمک می‌کردند.
- بشین تا برات پوست بکنم تام مامان... هیچکس که دیگه میوه های من رو نمی‌خوره...
- چرا؟
- چرا نداره. همین دیروز خودم جعبه پیتزا رو توی اتاق فنریر مامان پیدا کردم. پرنسس مامان هم که همیشه دور از چشم من غذاهای بیرون رو می‌خوره و فکر می‌کنه که من نمی‌دونم. عزیز مامان هم که چند وقتیه میوه های مامان رو دیگه دوست نداره.
- اشکال نداره بانو. من که هستم اینجا. تازه خیلی هم میوه دوست دارم.
- می‌دونم هستی تام مامان... ولی نمیشه که، همیشه به زور دارم میوه هامو به خوردت میدم. خودم که متوجه میشم دوست نداری.
- به هیچ وجه! به هیچ وجه زوری نیست! اگه نمی‌خواستم که اینجا نمی‌اومدم.

اما این دفعه راستش را می‌گفت. دلش بشدت برای اعضای خانه تنگ شده بود. حتی میوه های مروپ، آخر آنها هم دیگر عضوی از مرگخوار ها بودند!

- ممنون تام مامان. بیا، این سیب پوست گرفتنش تموم شد.

و سیب را در دستان تام گذاشت. تام گازی از ته دل به سیب زد و از تصور چهره ی خودش خنده اش گرفت. با یک تیر دونشان زده بود. هم مروپ را خوشحال کرده بود و هم غذایی خورده بود... چه چیزی بهتر از این؟


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۶ ۳:۱۶:۱۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۱۴ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۴:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6155
آفلاین
کلیک...کلیک...کلیک...

-بال چپ سوسکی که چهل و هشت ساعت پیش معجون شانس خورده و نصف آن را تف کرده را با پای هفتم هشت پای خشمگین در پاتیلی از جنس...

کلیک...کلیک...کلیک...

-لینی!

لرد سیاه فریاد زد و لینی از شدت ترس در را باز نکرد و از سوراخ کلید، به داخل اتاق حمله ور شد.
-چی شده ارباب؟ جونتون در خطره؟ با کی باید بجنگم؟

لرد سیاه لینی را کمی به عقب کیش کرد!
-این جا داریم مطالعات هدفمند می کنیم. این صدای کلیک کلیک چیه راه انداختن؟

لینی شمشیرش را غلاف کرد که اشتباها چشم لرد سیاه را در نیاورد.
-تامه ارباب. داره چوبه دار می سازه. می گه شاید برای یکی لازم شد.

لرد به طرف پنجره رفت و پرده های سیاه رنگ را کمی کنار زد.
-و برای درست کردن چوبه دار، درست جلوی پنجره دفتر ما رو انتخاب کرده؟ چرا با هر ضربه چکش این جا رو نگاه می کنه؟ و مهم تر از هر دو، این چطوری با چکش صدای کلیک کلیک در میاره؟

لینی پرواز کنان به کنار لرد رفت و برای این که صدای وز وز بال هایش لرد را اذیت نکند، روی شانه او نشست.
-می خواد جلب توجه کنه. چکششو سفارش داده برای همین کار ساختن. گفته پر سرو صدا باشه. ارباب گناه داره خب. اعدامش کنین.

لرد سیاه به سرعت به سمت صندلی اش برگشت، طوری که لینی روی هوا جا ماند.
-که اینطور...می خواد آویزونش کنیم...این کارو می کنیم...


دو ساعت بعد

-ار...باب...اش... تباه...شده...من الان...باید...خفه...می شدم...ولی...حس...انفجار دارم!

مرگخواران دور تام جمع شده بودند. اگلانتاین با شور و شوق به همه تخمه تعارف می کرد.
لیسا به دور از جمع، بساط نقاشی اش را پهن کرده بود و تصویر تام را روی صفحه ای سیاه رنگ ترسیم می کرد. به دلیل سیاه بودن صفحه، نقاشی اش دیده نمی شد، ولی اهمیتی نداشت. این صحنه باید جاودانه می شد.

و تام...

بالاخره از طناب دار آویزان شده بود...ولی از یک پا و بصورت سرو ته.

-ار...باب...بیام...پایین؟

لرد سیاه پرده های پنجره دفترش را بطور کامل کنار زده بود. از پنجره با صدای بلند اعلام کرد:
-یاران ما...دور و بر منظره جدید پنجره ما را خلوت کنید. مایلیم موقع کار تماشایش کنیم. صحنه ایست بسیار الهام بخش و زیبا.

تام در حالی که فشار شدیدی داخل سرش احساس می کرد، فهمید که به این زودی ها قرار نیست دنیا را به حالت عادی و مستقیم ببیند.




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳:۲۳ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۵:۳۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
آرام آرام نفس می کشید.عمیق و منظم...
به خانه ریدل ها نگاه کرد. خانه ای که دوبار قبل تر باعث شد شکست بخورد.خانه ای که آرزویش بود در آن به لرد خدمت کند.
به خود آمد.
می خواست راه برود و در را باز کند. ولی ... ولی نتوانست!
پاهایش به او اجازه راه رفتن نمی دادند.
صندلی در آن نزدیکی پیدا کرد و روی آن نشست. چرا؟...چرا انقدر ضعیف بود؟ حتما این دفعه هم به او جواب منفی می دهند.
پیتر جونز نفس عمیقی کشید.
دست توی جیبش کرد و جونده ای که در خود گوله شده بود را بیرون کشید. آن سنجابش بود.فندق... پیتر آهی کشید. چه اسم مسخره ای. انگار به پسری که اسم سنجابش را فندق می گذارد اجازه مرگخوار شدن می دهند! پیتر شرایط لازم را نداشت... او برای این کار زیادی بچه بود... یا حتی زیادی... هرچه که بود شرایط لازم را نداشت.
سنجاب را نوازش کرد. این کار به او آرامش می داد. اصلا چرا؟چرا باید دوباره به آن خانه می رفت؟ چرا دوباره با این که می دانست احتمال قبول شدنش خیلی کم است خطر مسخره شدن توسط دوستانش را به جان می خرید؟
چرا ؟ خود نیز جواب را می دانست ولی از روبرو شدن با آن هراس داشت.
او به تاریکی تعلق داشت.
پیتر نمی توانست این خانه را رها کند. نمی توانست. با این که بار اول لرد سیاه به او گفته بود شرایط لازم را ندارد و بار دوم بلاتریکس لسترنج. نمیتوانست و خود نیز دلیل این کشش را نمی دانست. به خود نهیب زد. قوی باش! اگر لرد این حال پیتر را می دید دیگر به او اجازه نمیداد به خانه اش بیاید.چه برسد به این که تست دهد!
پیتر دیده بود. پیتر ماموریت ها و کار های لرد ومرگخواران را دیده بود. در تک تک عمل هایشان(پست هایشان.) آن ها در این کار مرگخواری(نویسنده ای) قدر بودند!
پیتر به آن ها نمی خورد!
او تمام کارهایشان را دیده بود. با آن ها خندیده بود. احساس غمناکی کرده بود و...
پیتر اصلا مرگخواری قدر نمیشد!
او جلوی آن ها کارهایی انجام داده بود.(پست هایی زده بود.) و اطمینان نداشت اصلا آن را میدیدند(میخواندند) یا نه...
بلند شد.
باید خود را به چالش می کشید.
انقدر زحمت کشیده بود...
باید مزد آن را می دید . باید...

به سمت در خانه قدم برداشت.
در را باز کرد و برای سومین دفعه در آن قدم زد.
صدای خنده و شادی در اتاق ها به گوش می رسید. پیتر چشم هایش را بست و با حسرت به صدا گوش داد.
در اتاقی باز شد.
تام جاگسن از آن بیرون آمد و تا پیتر را دید دستش را دراز کرد.
_جونز... درسته؟ تازه واردی؟
پیتر هول شد:
_بله... یعنی... نه... اومدم تست بدم.
تام سر تکان داد.
_باشه . من توی راه کتابخونه به بلا میگم که بیاد بهت رسیدگی کنه.
کتابخانه!


پیتر دلش برای دیدن آن پر کشید ولی چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد بلاتریکس به سراغ پیتر اومد.
_دوباره تو جونز! بیا ببینم این دفعه قبول میشی یا نه.

حدود 30 دقیقه بعد...
پیتر بیرون اومد...
باورش نمی شد.
اون قبول شد!
هیجان زده به سمت ربکا دوید.
_سلام.من پیترم. جدیدم. میشه بگین کتابخونه کجاست؟
ربکا به پیتر نگاهی کرد وآدرس آن را گفت.
پیتر به سمت کتابخونه دوید و تام را دید که در حال خواندن کتابی بود.
_قبول شدی؟
_بله.
_شنیدم خوره کتابی. این 4 تا کتاب به نظرم بهترینن. بخونشون.
پیتر اطاعت کرد و روی صندلی نشست ومشغول شد.

2 ساعت بعد...

_تام گور به گورنشده مامان و تازه وارد مامان. بیاین براتون خورشت خیار درست کردم.
پیتر به تام نگاهی انداخت و تام زیرلب به او گفت:
_عادت می کنی.
پیتر سر تکان داد و همراه مروپ به سمت اتاق مذکور وارد شدند.
افراد درون اتاق به گرمی از او استقبال کردند. پیتر با خوشحالی با آن ها حرف می زد و شوخی می کرد.

پیتر عاشق زندگی در خانه ریدل شد...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.