هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷:۵۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۴:۵۷
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
-ما هم بیایم سرورم؟
-نه کریس! نه بعد از خیانتی که بلا به ما کرد!
...

-تو این وسط چی میگی کریس؟

کریس درحالی که توی خودش جمع شده بود به کراب گفت:
-تقصیر من بود...ارباب بخاطر من بلا رو خیانتکار نامید و حالا بلا رفته!بلایی که منو قبول کرد تو خانه ریدل!بلایی که به من کمک کرد!

کراب رفت،کریس نفهمید برایش اهمیتی نداشت یا ناراحت بود،ولی حتما ناراحت بود،مرگخواران اگرچه در ظاهر با هم کل کل داشتند،اما در باطن یک گروه بودند،یک گروه کامل!

کریس بلند شد،او هم باید میرفت،او خیانت کرده بود و باعث شده بود یکی از وفادارترین مرگخواران از دست برود...سزای خیانت هم مرگ بود.

کریس ابتدا به هاگوارتز رفت تا دریای سیاه را پیدا کند.

-بیسواد!وزیر هم میخواد باشه،کجای دریای سیاه تو هاگوارتزه؟!

و کریس بالاخره به کمک جی پی اس خود را به دریای سیاه رساند و با قدم های ممتد به درون آب رفت.

-ریس!بیا بیرون!ما اینجاییم،بلا رو گرفتیم!

کریس خواست با خوشحالی بیرون بیاید،اما یک مشکل کوچک داشت،خیلی کوچک...شنا بلد نبود!

-در ضمن بهت گفته بودیم نیای ریس!البته دیگه بلا رو خیانتکار نمیدونیم پس میتونی باشی...

کریس زیر آب درحال خفه شدن بود.

- پس نمیتونی بیای بیرون ریس؟متاسفیم،ما صید امروزمان را کردیم،تا هفته ی بعد که دوباره به ماهیگیری میاییم مقاومت کن،سعی کن در همین مدت ریسی شوی پخته در برابر ناملایمات زندگی!

و لرد همراه فرزند و مرگخوار وفادارش به سمت افق رفتند!



ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۳ ۱۲:۵۱:۵۹

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
روز زیبا و درخشانی بود که هوا سرد نبود و بلا داشت می‌لرزید.

-عجب روز زشتیست!

همه هم موافق بودند.
لرد نیز بساط ماهی‌گیری خویش جمع کرده، راهی ماهی‌گیری شدند.
-ما هم بیایم سرورم؟
-نه کریس! نه بعد از خیانتی که بلا به ما کرد!

لرد به دریای سیاه رسیدند.
-ما کوسه خواهیم گرفت! حوضچه ای از کوسه ها در خانه ریدل ها خواهیم ساخت و همگان را به کام کوسه خواهیم افکند!

ساعتی بعد

-ما آمده بودیم کوسه بگیریم...ولی بلا گرفتیم! خوب است. ما از شکار امروز بسیار راضی می باشیم!

تمام مرگخوارها تا کمر جلوی لردسیاه خم شدند:
- شما در ماهیگیری بهترینید سرورم!

لرد سپس بلا را از چوب ماهیگیری جدا کرد و خطاب به دخترش گفت:

- نجینی، شام!

نجینی با ذوق و اشتیاق به سمت شام جدیدش حرکت کرد. می‌دانست بالاخره روزی شام آورش را به عنوان شام میل می‌کند.
کم مانده بود... با خزش بعدی، بلاتریکس را می‌بلعید.
دهانش را باز کرد...

-نه نجینی! نه! منظورمون بلا نبود، چیزی که دست بلاس بود!

و بلا جلبک دریای سیاه که خواص زیادی در ترمیم فلس، تقویت نیش و محافظت از بیماری‌ها داشت، و خود شخصا در راه بازگشت، به دستور لرد برای پرنسسشان جمع کرده بود، تقدیم نجینی کرد.



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲:۱۴:۱۹ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۱۰:۱۴
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 232
آفلاین
هوا سرد بود؟ خیر. روزی بود زیبا و درخشان!

- عجب روز زشتیست! موافقی فرزندم؟
-
- ما می‌خوایم کوسه بگیریم!
- منم پیتزای دریایی دوس!
- ولی سرورم من هواشناسی رو بررسی کردم، بادی نمی‌وزید!
- ما بدون وزش باد کوسه شکار می‌کنیم!
- برای طعمه چنتا تار موی بلا رو به جوب ماهیگیری‌تون وصل کنم ارباب؟!
-نه کریس... نه بعد از خیانتی که بلا به ما کرد.
- سرورم!
- نه بلا. ما حرف‌مون تغییر نمی‌کنه.

بلا یک قدم برداشت. جزای خیانت مرگ بود!


ساعتی بعد

-ما آمده بودیم کوسه بگیریم...ولی بلا گرفتیم! خوب است. ما از شکار امروز بسیار راضی می باشیم!

تمام مرگخوارها تا کمر جلوی لردسیاه خم شدند:
- شما در ماهیگیری بهترینید سرورم!
-
-

لرد سپس بلا را از چوب ماهیگیری جدا کرد و خطاب به دخترش گفت:

- نجینی، شام!




"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۲۹:۲۱ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
روزی بود زیبا و درخشان!

و لرد سیاه هیچوقت از روزهای زیبا و درخشان خوشش نیامده بود.
-عجب روز زشتیست!

کلاهی با لبه های بلند روی سر گذاشت. پوست روشن و حالت خاص چشمانش گزینه های خوبی برای ساعت ها در مقابل آفتاب قرار گرفتن نبودند.
-تسلیم نخواهیم شد!

صندلی تاشو اش را باز کرد. سایه بانش را نیز همچنین.

چوب بلندی از داخل سبد خارج کرد. چوبی که هیچ ارتباطی به جادو نداشت.
کمی به چوب نگاه کرد.
-حس می کنیم یه چیزی اش کم است!

لرد سیاه کمی فکر کرد...
به نوک چوب ماهیگیری باید چیزی وصل می شد. ولی فراموش کرده بود که چه چیزی.
-فرقی نمی کنه. اینو می زنیم.

تکه ای از ردایش را کند و به سر چوب وصل کرد. آن را روی هوا چرخاند و به داخل دریای سیاه پرتاب کرد.
-ما کوسه خواهیم گرفت! حوضچه ای از کوسه ها در خانه ریدل ها خواهیم ساخت و همگان را به کام کوسه خواهیم افکند!

به او گفته شده بود که باید دقایق و حتی ساعت های زیادی صبورانه منتظر تکان خوردن چوب ماهیگیری باقی بماند.
ولی حالا پنج دقیقه از آمدنش نگذشته بود که چوب تکان می خورد!
-تکان نخور...زود است...ما هنوز صبورانه نشده ایم!

تکان ها شدید تر شد.
-شدید تر نشو...زبان بشر نمی فهمی؟

دستی تکه ردا را بالا گرفت.
-ارباب...رداتون ناقص شد. لطفا اینو بگیرین که من برم غرق شم...

لرد سیاه دسته چوب ماهیگیری را چرخاند و دست سخنگو و تکه ردا نزدیک و نزدیک تر شدند.
چوب را بالا گرفت...و شکارش را دید.
-ما آمده بودیم کوسه بگیریم...ولی بلا گرفتیم! خوب است. ما از شکار امروز بسیار راضی می باشیم!

بلا را داخل سبدش گذاشت و راهی خانه ریدل ها شد.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
هوا سرد بود؟

درختان ساکن و بی حرکت مانده بودند... بادی نمی‌وزید.
پس چرا او می‌لرزید؟
انگشتان دست و پایش بی حس بودند... تمام تنش هم.
پس چگونه هنوز توان راه رفتن داشت؟
شاخ و برگ درختان به ردایش، موهایش، سر و صورتش گیر می‌کردند... سوزش صورتش نشان از زخمی شدنش می‌داد.
چگونه هنوز سرپا بود؟

-نه کریس... نه بعد از خیانتی که بلا به ما کرد.

با طنین دوباره صدای اربابش... دریافت توانش از کجا سرچشمه می‌گیرد.

-ارباب... من خیانت نکردم!

لردسیاه سری تکان دادند... اما بلاتریکس می‌دانست این یعنی حوصله بحث ندارند... یعنی اینقدر مطمئن هستند که نمی‌خواهند چیزی بشنوند.


شنید... شنید نجوای مرگخواران را... همه می‌خواستند بدانند جانشین او کیست.
چه کسی قرار بود جایش را بگیرد؟

-بانز؟
-خیر! کسی قرار نیست جای بلا بیاد!

اربابش نجواها را شنیده و پاسخشان را دادند.
حفره‌ای در اعماق سینه‌اش حس کرد...


چگونه توانسته بود؟
اربابش او را از خانه بیرون نکردند، حتی از سمتش نیز خلع نشد...
به دلیل خدمات گذشته؟... کسی نمی‌دانست.

چگونه به اربابش خیانت کرده بود؟
دلیل داشت... دلیل قانع کننده... اما چه سود؟ خیانت، خیانت است!

افکارش را پس زد.
او لایق این تصمیم بود.
اگرچه اربابش او را بیرون نکردند... اما او که می‌دانست لایق مجازات است.
همیشه چه می‌گفت؟... مجازات خیانت مرگ است.

بالاخره رسید.
-پس تویی...

به دریای بی‌کران زیر پایش خیره شد.
در نور مهتاب، به راستی سیاه بود...

حتی ذره‌ای تردید به دلش راه پیدا نکرد...
تنها یک قدم لازم بود.

یک قدم برداشت.

جزای خیانت مرگ بود!





I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲:۰۵:۵۶ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۱ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۴۹:۴۲ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
- ذرّت می‌خوری؟

لرد لبخند زد. نه واقعیت این است که لرد لبخند نزد. لرد حتی سرش را هم بالا نیاورد یا حیرت‌زده نشد یا تلاشی برای پایین انداختن دخترک از لبه‌ی پنجره‌اش نکرد. کسی به خورشید برای آن که از شرق طلوع می‌کند بدوبیراه نمی‌گوید و کسی هم از این که ویولت بودلر بر لبه‌ی پنجره‌ی لرد می‌نشیند و ذرت می‌خورد، متعجب نمی‌شود. حتی اگر سال‌ها بود که دخترک از جامعه‌ی جادویی اخراج شده بود و چوبدستی هم نداشت.

به هر جهت، لرد جوابی نداد و دختر، همانطور که به ذرّتش گاز می‌زد، با دست دیگرش گوشی‌اش را بیرون آورد و از روی آن شروع به خواندن کرد.
- جدی می‌گم لردک. خعلی خاصیت ماصیت داره لاکردار. می‌گن واس پوست و مو...

نگاهی به لرد انداخت و چند لحظه مکث کرد.
- ...خعلی خوبه. یهو شاید تونسّیم جا پروف جات بزنیم!

لرد سیاه بر خلاف تصور عموم، شخصی بی‌اندازه صبور و خویشتن‌دار بود. در نتیجه موفق شد متانت خودش را حفظ کند و واکنشی به این توهین مسلّم نشان ندهد. ولی متأسفانه این سکوت موقرانه ویولت را از حرف زدن بازنداشت.
- ناموس‌واری آدم می‌مونه چی جنگولک‌بازیا بلدن این مشنگا! اون روزی یه مام‌بزرگی گف گلِ زبون گاو بخورم چش در میارم! بعد داشتم دنبال گاوا می‌دوییدم...

سرش را خاراند.
- ببین یه چی تو مایه‌های هیپوگریفای خودمونن، یه هوا هیکلی‌ترن و همچی خاکی‌تر و مشتی‌تر!

بعد همانطور که پاهایش را در هوا تاب می‌داد، ادامه‌ی حرف قبلی‌اش را گرفت.
- آره خلاصه دنبالشون می‌دوییدم گل زبونشونو بگیرم این داهاتیاشون با بیل افتادن عقب حاجی‌تون و مجبور شدیم جلدی بزنیم به چاک. واس همینه هنو یه چش در نیاوردم، ولی اَعه دیدم جواب می‌ده، واس توام یکی میارم! شاید واس دماغم خوب باشه ینی، ملتفتی؟ یهو دماغ در بیاری...

بدون آن که ذره‌ای سرعت حرف زدنش کم شود، برخاست و نامتعادل شروع به گام برداشتن روی لبه‌ی پنجره کرد. لرد ولدمورت سال‌ها بود که امیدش به سقوط ویولت از روی لبه‌ی پنجره‌ها، پشت‌بام‌ها یا هر بلندی دیگری ناامید شده بود، ولی این مسئله که با هر تکان دختر قاصدک‌ها از اطرافش پراکنده می‌شدند و حالا یکی از آنها داشت داخل بینی‌اش می‌رفت، ناراحتش می‌کرد. در اثنایی که می‌کوشید با نهایت وقار اربابانه‌اش موجودات مزاحم پردار را بپراکَنَد، ویولت باب داستان دیگری را گشوده بود.
- ...ولی آخه لردک من نم‌خواستم دکور مکور یاروئه رو بیارم پایین که، گف این که کور شدم واس خاطر اینه که به گربه مربه دس می‌زنم، ماگت احساساتش جلیقه‌دار می‌شه خو!

لرد سرانجام سرش را برای لحظه‌ای کوتاه بالا آورد و به گربه‌ی سه‌پا، یک‌گوش و بی‌اندازه زشتی نگریست که روی جاروی معلق پشت پنجره‌اش لم داده بود. گربه چشمان زشتش را گشود و متقابلاً به لرد زل زد. لرد مطلقاً و کاملاً شک داشت که چیزی بتواند احساسات ماگت را جریحه‌دار کند. متأسفانه در همان زمان، ویولت چشمان اشک‌بار او، حاصل تلاشش برای فرو خوردن عطسه‌هایش، را دید و تحت تأثیر همدردی‌اش قرار گرفت.
- نههههه! لردک هیچ رقمه غمت نباشههه! زدم روی داااشمونو نیم‌رو کردم! تازه اصن نه چماق کشیدم روش نه چاقوعا! یه مشت زدم تو دماغش تا دوناتی‌ش بیفته که اصن بش دخلی نداره حاجی‌تون یه چشه!

قاصدک ریزی بالاخره موفق شد وارد بینی لرد شود و به دنبال چند عطسه‌ی پیاپی، اشک از چشمان او سرازیر شد. ویولت بی‌توجه به قاصدک‌هایش که داشتند کاسه‌ی صبر نامحدود لرد را لبریز می‌کردند، لی‌لی‌کنان از لبه‌ی پنجره روی نیمبوس دوهزار زهوار در رفته‌اش جست. جاروی زبان‌بسته که از کشمکش با اژدهایان، رویارویی با مأمورین وزارتخانه، مبارزه با مأمورین دایره‌ی کنترل جانوران جادویی، جنگ‌های محفل و مرگخواران و مسابقه‌ی کوییدیچ کیو.سی. ارزشی و ترنسیلوانیا جان سالم به در برده بود، ناله‌ای کرد و یک‌متری پایین رفت.

که متأسفانه این هم صدای ویولت را قطع نکرد.
- ولی لردک داشتم فک می‌کردم تو باس خعلی ذوق‌مرگ باشی که دماغ نئاری! می‌گم ینی دیه هیشکی مُشت نمی‌زنه تو دماغت کله‌اژدریای یورتمه‌برو بیان جلو چشت! خعلی خوشالی، نه؟!

لرد دستمالی برای گرفتن جلوی... حفره‌ی بینی‌اش ظاهر کرد و با صدایی تودماغی پاسخ داد:
- خیلی!

جارو سرانجام موفق شد خودش را بالا بکشد و چه زمان‌بندی بدی هم داشت. ویولت اشک‌های سرازیر از چشمان لرد را دید و چشمانش گشاد شد. وسط اتاق پرید و به سمت لرد جست زد و محکم او را در آغوش قاصدکی خودش مدفون کرد.
- نهههه لردک! گریه نکن!‌ می‌دونم دلت خعلی برام تنگ شده بود!‌ غوصه نخور! ببین اومدم پیشت! نذا چشای سبز خوشگلت گریه‌ای بشهههه!‌
×××

پاق!

صدای بلندی در میدان گریمولد طنین افکند و پیش از آن که مشنگ‌ها یا حتی جادوگرها به خودشان بیایند، یکی از دو پیکر ظاهرشده، دیگری را با اشاره‌ی چوبدستی‌اش به سمت دیوار مشترک خانه‌ی شماره‌ی یازده و خانه‌ی شماره‌ی سیزده پرت کرد.
- این مصداق بارز تروریسمه! ضدّ حقوق ارباب‌هاست! ما ازتون به دادگاه عالی جادوگری شکایت می‌کنیم!

نیمبوس پیر تازه همراه با کوله‌پشتی و گربه‌ی زشت سوارش به صاحبش رسیده بود که صدای پاق دوباره در میدان پیچید و جادوگر خشمگین با قاصدک‌هایی که هنوز در دهان و دماغش بودند، ناپدید شد. ویولت گیج و سردرگم سرش را می‌مالید که در پشت سرش باز شد.

برگشت و نیشش را باز کرد.
- سام پروف!

با سر خودش، گربه‌اش، جارویش، چماقش و قاصدک‌هایش را نشان داد.
- لردک ما رو رسوند!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲:۴۵ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۴:۳۴
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 174
آفلاین
دره گودریک- ساعت 1 نیمه شب

افکار درون ذهنش، سریع تر از پاهایش حرکت می‌کردند. باید هر چه زودتر به خانه می‌رسید و اخبار را به همسرش منتقل می‌کرد. به سرعت از کوچه فرعی تاریکی که درونش ظاهر شده بود خارج شد و به خیابان اصلی پیچید.

گودریک هالو، در تاریکی نیمه شب فرو رفته بود. صدای جیرجیرک هایی که در قبرستان بودند سکوت را بر هم زده بود. با اینکه تنها ساعتی از نیمه شب سپری شده ولی چراغ اکثر خانه ها خاموش بود. زن، با قدم های بلند و در سکوت طول خیابان منتهی به میدان را طی کرد و جلوی خانه نسبتاً بزرگی توقف نمود. زیر لب ورد کوتاهی خواند و پس از چند ثانیه ای صدای ریزی از درون خانه به گوش رسید.

- خدایان رو شکر! تو سالمی؟

مرد قدبلند و چهارشانه ای درب خانه را باز کرده بود. چوبدستی زیبایی در دستانش بود و هنوز گارد خود را حفظ کرده بود که جمله خوشامد گویی را بر زبان آورد. دکمه های پیرهن سفیدش را تا به تا بسته بود و جای زخم رو صورتش خودنمایی می‌کرد.

زن همسرش را در آغوش گرفت. ریزنقش بود و تا شانه های او می‌رسید. صورت گردی داشت و نیازی نبود تا موهای کوتاهش را ببندد. از آغوش مرد بیرون آمد و رو به او گفت:

- ظاهراً تنهای جای امن خونه مادربزرگته!
- بهت گفته بودم که. اونجا جاش امنه! نگران نباش، بیا تو.

ولی به جای اینکه او را به درون خانه ببرد، ناگهان با دست چپش او را هل داد و سپر محافظتی را در برابر طلسم قرمز رنگی که از سمت خیابان به سمتشان روانه شده بود قرار داد. زن به سرعت بلند شد و چوبدستی را کشید و آماده نبرد شد.

دو جین مرگخوار سیاهپوش در جلوی آلیس و فرانک لانگ باتم ظاهر شده بودند. همگی نقاب های مخصوصشان را زده بودند، البته غیر از بلاتریکس لسترنج که این کار را دون شأن یاران لرد سیاه می‌دانست. بلاتریکس با صدای جیغ مانندش اولین کلمات را زبان راند. کلماتی که آغازگر نبردی بودند که قرار نبود به راحتی تمام شود. نبردی که به جیغ ها و جملات طولانی تری ختم می‌شد.

- اوه اوه اوه! چه زوج با شکوهی! خانم و آقای لانگ باتم، اینبار قرار نیست که جون سالم به در ببرید.
- بلاتریکس!
- اوه لوسیوس، ناراحتت کردم؟

لسترنج دوباره جملاتش را خطاب به آلیس و فرانک بیان کرد:

- البته زنده میمونید، اگه بگید که اون کجاست!
- پتریفیکوس توتالوس!

آلیس به جای فریاد زدن کلمه "هرگز" تصمیم گرفت تا با وردی بلاتریکس را خاموش کند. جواب به سرعت از طرف مرگخواران پرتعداد داده شد، نبرد دره گودریک بالاخره آغاز شده بود!

پرتو های رنگارنگ بین خانه و خیابان جا به جا می‌شدند. گاهی صدای فریادی نبرد خاموش را زنده می‌کرد. آلیس پشت تخته سنگی در حیاط خانه پناه گرفته بود و سعی می‌کرد از کشته شدن خودش و همسرش جلوگیری کند. فرانک را می‌دید که مستقیما در حال دوئل با پنج مرگخوار است.

- اینسندیو!

طلسم آتش مستقیما از چارچوب در رد شد و در درون خانه منفجر شد. بلاتریکس همیشه دوست داشت تا خانه ها و پناهگاه ها را آتش بزند. چه خانه لانگ باتم ها باشد چه کلبه جنگلبانی درون هاگوارتز.
آلیس لعنتی در دلش فرستاد و بلند شد، به محض پدیدار شدن، طلسم ها به سمتش روانه شد. غلتی زد و به سرعت بلند شد. چوبدستی اش را بی رحمانه به سمت مرگخواران نشانه گرفت و ورد های مبارزه را به زبان راند.

دره گودریک دیگر ساکت نبود. صدای جیغ و انفجار های پی در پی تا صدها متر دورتر می‌رفت. ولی کسی به کمک یاران دامبلدور نیامد. ظاهراً لکه های خون عزیزان از دست رفته، دیوار های خانه ها را پوشانده بود و مانع نفوذ صدا به درون آنها می‌شد. شجاع ترین افراد هم ترجیح داده بودند تا دخالتی در ماجرا نکنند و فقط شاهد شکاری دیگر باشند.

آلیس و فرانک به سختی مقاومت می‌کردند. حالا از ده دوازده تا مرگخوار اولیه نصفی باقی مانده بودند و توانایی آلیس در حال تحلیل رفتن بود. همین حالا هم دست چپش بی حس شده بود و به کار نمی‌آمد. آتش درون خانه زبانه کشیده بود و سایه های بلندی از دو کاراگاه تنها ساخته بود.

تنها!

آلیس به این کلمه فکر می‌کرد. دامبلدور کجا بود؟ بقیه محفل کجا بودند؟ چرا به کمک شان نمی‌آمدند؟ مگر قرار نبود که همگی پشت هم بایستند و از یکدیگر حمایت کنند؟

دامبلدور بالاخره آنها را رها کرده بود. کاری که همیشه برای سربازان از دست رفته اش انجام می‌دهد. قربانی کردن عده ای برای اشخاص دیگر.

از گوشه چشمش نگاهی به جایی انداخت که قرار بود خانه جیمز و لیلی باشد. آنها مشغول چه کاری بودند؟ در امنیت داشتند با بچه کوچکشان بازی می‌کردند یا خیره به صحنه نبرد بودند و مشتاق نجات دوستان قدیمی شان؟

- صورتم!

صدای فرانک قلب آلیس را به لرزه انداخت. طلسم منفجر شونده ای به سمت چهار مرگخوار رو به رویش شلیک کرد تا زمانی اندک بخرد. نگاهی سریع به سمت راستش انداخت. فرانک غرق در خون بود و صورتش را با دو دستش پوشانده بود. ولی همچنان چوبدستی را محکم در درون مشتش نگه داشته بود. بلاتریکس در بالای سر فرانک خنده ای مستانه سر داد و او را خلع سلاح کرد. دیگر تمام بود. خودش می‌دانست که به تنهایی شانسی ندارد. لردولدمورت بهترین ها را برای شکار آنها فرستاده بود.

***

آلیس نفس نفس زنان روی زانو هایش در کنار فرانک نشسته بود. سوزش صورت فرانک تقریبا تمام شده بود ولی زخم جدیدی رو شانه اش به وجود آمده بود که دست راستش را خون آلود کرده بود. هر دو نفر بسته شده، پشت به خانه در حال سوختن نشسته بودند. آلیس با خودش فکر کرد که لرد سیاه واقعا بهترین و دیوانه ترین مرگخواران خودش را فرستاده بود. بلاتریکس، لوسیوس مالفوی و بارتی کراوچ.

- پسرتون کجاست؟
- برو به جهنم مالفوی!

کراوچ پسر قدمی جلو آمد.

- بذار شکنجشون کنیم لوسیوس.
- شکنجه! شکنجه!

بلاتریکس در حال رقص دور و بر لانگ باتم ها جیغ میزد.

- اینجا زیادی سر و صدا هست، و بیشتر هم خواهد بود!
با اشاره چوبدستی لوسیوس، گنبدی به سیاهی قیر پیرامون مرگخواران و قربانی ها را رفت. صدای جیرجیرک ها قطع شد و ستارگان آسمان محو شدند.

- جیمز پاتر کجاست؟

فرانک لبخندی دردناک زد.
- هنوز اینجایی لوسیوس؟ فکر کردم رفتی به جهنم!
- برای اینکار نیاز به قدرت بیشتری داری فرانک! کروشیو!

فرانک با صورت به زمین افتاد. دندان هایش قفل شده بود و از درد به خودش می‌پیچید.

- نـــــــــــــــــه!
- اگه میخوای همسرت بیشتر درد نکشه جواب سوالا رو بده.
- تو زیادی دل رحمی لوسیوس!

بلاتریکس با خشونت لوسیوس را کنار زد. چوبدستی اش را رو به آلیس گرفت و گفت:

- کروشیو!

درد شروع شد. لحظه ای فقط زخم های نبرد بود و لحظه ای بعد چشمانش در حال سوختن بودند، استخوان هایش تک به تک می‌شکستند و سلول هایش فریاد می‌کشیدند. صدایی ماورای جیغ ها شنید.

-اونا کجان؟

صدا خیلی مبهم بود. جیغ ها نمی‌گذاشتند تا بقیه اصوات شنیده شوند. چه کسی قدرت دارد تا فریادی به این بلندی بکشد؟ هنگامی که چوبدستی بلاتریکس بالا آمد جواب را پیدا کرد:
خودش!

- یا جواب ها، یا درد بیشتر!

آلیس از روی زمین نگاهی به فرانک انداخت. با دیدن نفس های ضعیف او قطره اشکی دیگر به چشمانش اضافه شد. به یاد نویل افتاد، جیمز و لیلی. شاید کسی به کمک شان نیامد چون آنها خودشان کمک بودند! آلیس با صدای ضعیفی شروع به صحبت کرد. صحبت که نه، فقط یک کلمه. توان بیشتری برای حرف زدن نداشت.

- درد!

بلاتریکس وحشیانه طلسم ممنوعه را به زبان آورد. درد در سرتاسر بدن آلیس پیچید. دیگر نمی‌توانست افکارش را منظم کند. ذهنش دیگر کار نمی‌کرد. با خودش فکر کرد، عجب هوای خوبی!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۲۰:۵۴:۲۱
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۲۰:۵۶:۱۸
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۲۰:۵۸:۳۵

فندک بکشم...


میری هوا!





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۳۹ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۴:۵۷
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
-کریس پاشو برو اونور میخوام بشینم!

کریس بلند نشد،بانز میتوانست برود و جای دیگری بنشیند.

-کریس پاش...

کریس با سرعت بلند شد تا بلاتریکس بنشیند،دلیلش هم هیچ چیز دیگری جز احترام به بزرگتر نبود!
حدودا پنج ماهی میشد که مرگخواران و لرد کریس را در خانه ریدل پذیرفته بودند،و آن روز برای کریس یک روز خاص بود،روزی که...

-سیصدتا شد!
-چی سیصدتا شد؟

کریس بی توجه به هوریس تصمیم گرفت به فکر فرو رود،شدیدا هم به فکر فرو رود...میخواست از همان اول اول را یادش بیاید...
...
-آخ!ارباب اینا خالکوبی مرگخوارا رو دارن میزنن دستمون درد میگیره!
-خب ما چیکار کنیم کریس؟اینقدر سوسول و عجول نباش،نگذار قبل از ورود اخراجت کنیم!

نه،این اولش نبود.
...
-ارباب ما میخوایم مرگخوار شیم!
-اولا که ما هنوز ارباب تو نیستیم،دوما که باید صبر کنی،عجول نباش.

کریس دست هایش را به پشتش برد.
-ارباب حالا نمیشه بگیم ارباب؟خواهش میکنیم ارباب بذارین بگیم ارباب!حالا ارباب میشه ما عضو مرگخواران شیم؟ ارباب؟!

گویا لرد سیاه فشارش افتاده بود!
-ع...عجول نباش!انقدم نگو اربا...
-ارباب اگه فردا دوباره بیام بگم ارباب میشه من عضو مرگخوارا شم دیگه عجول نیستم ارباب؟

فردا که نه،ولی پس فردای آن روز کریس مرگخوار شد و پا به خانه ی ریدل ها گذاشت و این،تازه اول بدبختی بود.

-کریس،صدبار بهت گفتیم انقد نچسب به ما!میخواهیم برویم به اتاق خوابمان،چه از جان ما میخواهی با این اسم مزخرفت که مخفف ندارد؟
-ارباب ما خدمت کردن به شما رو میخوایم ارباب!

و همانموقع بود که لرد سیاه لقب مناسب کریس را در نظر گرفت،شیرینی خوشمزه ای که اگر به دست بچسبد،دیگر کنده نمیشود!
...
-یاران ما،ماموریت داریم!
-آخ جون ارباب!
-ریس وسط حرف ما نپر!همه آماده ی ماموریت شوید!

بعد از اتمام ماموریت،کریس چمبرز به اتاق لرد سیاه فرا خوانده شد!
-ارباب ما چیکار کردیم ارباب؟ما رو از خونه ریدل نندازید بیرو...
-یه لحظه سکوت را حفظ کن و عجول نباش ریس!میخواستیم با تو حرف بزنیم،خب، اولش که مرگخوار شدی مطمئن نبودیم از این که آیا همیشه به ما وفادار خواهی ماند؟

قبل از اینکه کریس اشکی از گوشه ی چشمش بیاید، اسنیپ طور بگوید همیشه و صحنه را شدیدا احساسی کند،لرد ادامه داد:
-اما بعد از این ماموریت کمی اعتمادمان را جلب کردی!ولی هنوزم عجولی!حالا از جلوی چشمانمان دور شو ریس!

و کریس با عجله از جلوی چشمان اربابش دور شد!



Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳:۱۸ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
هر کسی یک گوشه دنج برای خودش دارد!

او هم داشت...

سرو وضعش را مرتب کرد و در گوشه دنج خودش نشست...

می دانست که این وضعیت، خیلی طول نخواد کشید. کارش زیاد بود.
چند نفری آمدند و رفتند. وظایفش را با آرامش انجام داد. فعلا کارش سنگین نشده بود. این ها مراجعه کنندگان عادی بودند.
ولی او...منتظر یک شخص خاص بود!
نوشیدنی انرژی زایش را داخل یخچال کوچکی که داشت گذاشت.
-همینجا بشین...لازمت دارم!

دقایق به پیش می رفتند. نشستن کافی بود.
از جا بلند شد و شروع به نرمش کرد. به زودی باید می دوید...مسافتی بسیار طولانی!

چشمش به قسمت "اعضا" افتاد...
و او را دید...

رابستن لسترنج!

-اومد!
ابروهایش با نگرانی در هم کشیده شدند و نگاه خیره اش روی رابستن باقی ماند.
با عجله از "بیشتر" سوال کرد.
-رفته اونجا؟

بیشتر خمیازه ای کشید.
-نه هنوز...ده دقیقه اس که تو انجمن هاست...آره آره...الان رفت...

"پیام شخصی" شروع به در جا زدن کرد. وقت دویدن رسیده بود. از شدت هیجان، بی اختیار شروع به چشمک زدن کرد.
-وای...نه. اشتباه شد. هنوز که نفرستاده.

خاموش شد...

زیاد طول نکشید...همانطور که حدس می زد. کاغذ مچاله شده ای با سرش برخورد کرد.
رابستن اولین پیام را فرستاده بود.
کاغذ را برداشت و دوان دوان به طرف صندوق پیام شخصی لرد سیاه رفت. پیام را رساند...
و پاسخ را گرفت و دوان دوان به صندوق رابستن برگشت...

این پایان کار نبود.
تازه شروع شده بود.

می دانست که تا شب، همین قضیه ادامه خواهد داشت.
کمی احساس تشنگی می کرد. نگاهی حسرت بار به یخچال کوچکش انداخت.
-الان نه...زوده...نزدیک ظهر میام سراغت. وای...جواب داد. دو تا!...سه تا شد... من باید برم!


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹:۰۸ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
سه هدف!
سه چاقو!
یک شانس!

بلاتریکس در هنگام تمرین، حتی برای خودش هم تخفیفی قائل نبود.
-ببین بلامون... اگه با یه شانس نتونی سه تا هدف رو بزنی... می‌ندازمت اتاق تسترال ها!

خب... گویا قائل بود! چراکه تسترال ها لب به بلاتریکس نمی‌زدند... بلاتریکس نان آور آن ها بود و آن ها هم که «نان بخور و نانوا بکش» نبودند که.
-خیلی خب... قبول! اگه نتونی...

کمی فکر کرد.
به چهره های درون عکس ها نگاه کرد.
یک سو، یک راسو، یک رابستن.
خودش هم نمی‌دانست چرا رابستن بخت برگشته را وارد اهدافش کرده بود. شاید چون نیاز به هدف سومی داشت. همیشه در این شرایط رودولف را انتخاب می‌کرد... اما امروز، خب... دلش کمی تنوع خواسته بود!

تصمیمش را گرفت.
شرایط واضح بود... باید با یک دست، سه چاقو را همزمان به سمت آن سه عکس پرتاب می‌کرد و اگر موفق نمی‌شد، خودش را تنبیه می‌کرد. تنبیه هم که معلوم بود... هر عکسی که جا می‌ماند، صاحبش را خوراک تسترال ها می‌کرد.

نفس عمیقی کشید، یک چشمش را بست و اهدافش را نشانه گرفت.

پرتاب!

یک خطای ناچیز!...چاقوی سوم، تنها کمی با مرکز عکس سوم فاصله داشت... خیلی کم... شاید حتی قابل چشم پوشی بود.

-اوپس... خب معلومه بلا! وقتی سه هدف داری، نباید یکی از چشمات رو ببندی که... بیا! راسو جا موند.

کمی نزدیک رفت... خطایش حتی کمتر از یک سانتی‌متر بود...
اما قوانین، قوانین بودند.
شانس دومی در کار نبود.
گونی پر جنب و جوش را از گوشه اتاقش برداشت.
-خوب شد که دیروز غذا ندادم بهشون... گشنشونه... خوش شانسی راسو.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.