هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۳
#35

پرمیس دورانین(شومیساین)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
يکشنبه:ديروز که گذشت.ولي امروز تو آشپزخونه چای ميخوردم که يهو کله ی پدرم تو آتيش ظاهر شد.منم هول شدم همه چاييا رو از دهنم ريختم بيرون!پدر: اوی!چه خبره!مگه داری آب پاشي ميکنی؟!من:نه پدر!شما رو ديدم ذوق کردم!(خيلي)پدر:خوب خوب!نميخواد زياد ذوق کنی.چون امروز مجبوری تنها بمونی.(اخیش!)اقای بورگین یه سفر میره افریقا.پسرخاله اش تازه اومده میگه اونجا یه جور افعی محلی هست که زهرش خیلی خوبه.اگه تو غذات بریزن تا ۲۴ ساعت سرت گیج میره بعدشم گاهی سردرد؛تب؛لرز؛دل پیچه ی شدید و هزار درد و مرض دیگه داری.ولی فقط تا ۲۴ ساعت.مگر اینکه مقدارشو زیاد کنی.منم باهاش میرم.(آخ جون!)میخوام حال مشنگا رو بگیرم!الانم فقط اومدم بهت خبر بدم که نگران نشی.فردا بر میگردم.ولی گفته بودم یک هفته پیشت میمونم.حالا با دیروز حساب کنی ۶ روز میمونم.چون من در هر حال باید شنبه برگردم خونه.کار دارم.من با قیافه ی محزون(ساختگی!)گفتم:وای پدر!واقعا که!من دلم تنگ میشه!پدر:حالا عیبی نداره!یه دفعه ی دیگه میام یه ماه میمونم نه اصلا یه سال.من:نه پدر!نه!من میدونم کارتون خیلی زیاده.درکتون میکنم.حالا هر موقع اومدین یه نظر ببینمتون که دلم تنگ نشه کافیه.من که از شما توقعی ندارم.پدر:میدونم.من همیشه به داشتن دختر فهیمی مثل تو افتخار میکنم!من:شرمنده میکنین!حالا برین تا دیر نشده.مواظب خودتونم باشین!پدر باشه!فعلا خداحافظ!من:خداحافظ پدر!خداحافظ!پدر رفت و من وقتی رفت رفتم بالا تو اتاقم و شروع کردم به بالا پایین پریدن و خوشحالی کردن!چون اتاق من شومینه نداره که اگه دوباره اومد بد بشه.چون اگه دید نمیشه بگم که نرمش میکردم.خنگ گه نیست میفهمه!هر چی باشه پدر خودمه میشناسمش!تا نیم ساعت مشغول بالا پایین پریدن بودم!بعدشم رفتم به کارام برسم.اصلا تنهایی چه عیبی داره.ادم قدر زندگی رو بیشتر میدونه.با این حساب یه روز دیگه هم زنده میمونم.چه عالی!ولی به نظرم تا یه حدودی قصد داشت تو غذای منم از اون زهر بریزه!نتیجه ی اخلاقی روز:مسافرت خیلی چیز خوبیه!به مامان باباهاتون سفارش کنین زیاد برن مخصوصا از نوع طولانیش!یکی دو روز که حال نمیده!قدر تنهایی رو هم بدونین!خوب چیزیه!مگر این که دنبال دردسر بگردین!اونوقت دیگه خود دانید!همون طلسم فرستادن واسه پر کردن اوغات فراغت بهتره!اصلا بهترین تفریحه!در ضمن تو غذای بچه هاتون هم چیزی نریزین گناه دارن!


طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۳
#34

Irmtfan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3127
آفلاین
والا من که هیچکدومو ندیدم شما که هر دو رو دیدی حتما بهتر میدونی آزکابان و سنت مانگو چه شباهت ها و فرقایی با هم دارن
در ضمن آدم عینک بزنه همه چی رو ببینه ننگ نیست ولی اینکه عینک نزنه و به درو دیوار بخوره رو چه عرض کنم.
یکی دیگه اینکه حالا کویدیچو ول کردی کجا رو گرفتی مثلا... حتما انداختنت بیرون دیگه ...و گرنه آدم اگه کارش درست باشه ول نمیکنه ورزش به این مفرحی و خوبی رو
و دیگه اینکه من با تو شوخی دارم مگه؟ درسی بود که دادم تو خواه اسنیچ گیر خواه بلاجر میخوره تو ملاجت
در ضمن من مشتاقم از روابط گرم خونوادگیت بیشتر اینجا بنویسی یه چند تای دیگه بنویسی کم کم درد یتیم بودن خودمو فراموش میکنم


Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۳
#33

پرمیس دورانین(شومیساین)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
اولا سنت مانگو بیمارستانه نه آزکابان که توش آب خنک بخورن پاتر!ثانیا برات متاسفم که چشمات انقدر زود شمارش میره بالا و باید هی عینکت رو عوض کنی و خرجت زیاد میشه!چون اون من نبودم که دیدی خورده به درخت و من هم اصلا اونو نمیشناسم!من همین جا بهت اعلام می کنم یا دست بردار یا دوباره شکایت می کنم ازت!این قضیه قبلا تموم شد.در ضمن به من میگی بی استعداد!من تو زمان تحصیل بهترین جستجوگر بودم.حیف ولش کردم و الان بدنم یه ذره از ورزیدگیش کم شده وگرنه حالیت میکردم!بعدشم من موقع پرواز پرواز نیشم تا بنا گوش وازه!برای خودت میگم که سعی کن با یک ساحره مخصوصا اگه سیاه باشه شوخی نکنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدیا!


ویرایش شده توسط Yek_Sahereh در تاریخ ۱۳۸۳/۱۰/۲۵ ۱۸:۱۸:۲۹
ویرایش شده توسط Yek_Sahereh در تاریخ ۱۳۸۳/۱۰/۲۵ ۱۸:۲۲:۲۲

طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۳
#32

پرمیس دورانین(شومیساین)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
شنبه:امروز طبق قرارمون پدرم در کمال وقت شناسی سر ساعت ۱۱ خونه ی من بود.البته با یه تاخیر ۳ ساعته یعنی ساعته ۲!من چون میدونستم عادت داره ۳ ساعت دیر بیاد قبول کردم ۱۱!خلاصه اومد.دم در رفتم به استقبالش.اونم چه استقبالی!البته من کاری نکردم فقط پدرم دم در خورد به گلدون.بعد اومد درستش کنه زد اون یکی رو همچین خراب کرد که قیافه اش به جن خاکی بیشتر شباهت داشت.بعد رفتیم تو.ناهار به سلامتی بی دردسر بود.بعد ناهار اومد چمدونشو ببره بالا من گفتم:شما نبرین خودم میبرم.براتون زحمته!حالا بیا و خوبی کن!اول چهار چشمی بهم نگاه کرد.بعد داد بلندی زد و گفت:تو ساحره ی تازه به دوران رسیده خیال میکنی کی هستی!منه پیر مرد تمام عمرمو صرف خدمت به جادوی سیاه و پرورش جادوگرای سیاه کردم اونوقت تو این همه زحمت منو نمی بینی و میگی من هیچی بلد نیستم!بعد از یه عمر تلاش و کوشش خستگی ناپذیر!(حالا بیا و درستش کن!شنوندگان عزیز!در یک کلمه بدبخت شدم!)من:پدر باور بفرمایین منظوری نداشتم!فقط می خواستم خسته نشین.ملاحظه ی شما رو کردم!پدر:که ملاحظه ی منو کردی هان!یک ملاحظه ای نشونت بدم که تا عمر داری یادت نره!وایسا ببینم دختره ی چشم سفید!من:وای نه!پدر!نه ..من...پدر ..نه نه چی چیو کروشیو ..من دخترتونم..بابا غریبه که نیستم...وای نه..چی ...این طلسما...چیه...بالاخره به اتاقم رسیدمو درو پشت سرم بستم.ولی هنوز صدای داد و بیدادش از پشت در میومد.شانس آوردما.آخه نمیدونین.این پدر من وقتی عصبانی میشه هیچکسی جلودارش نیست.باور ندارین!عیبی نداره بفرمایین امتحان کنین!ضرری نداره فقط من زنده موندنتونو تضمین نمیکنم!گفته باشم بعدا یه روح سفید نیاد پیشم ازم خسارت بخواد!با همه ی احترامی که با تمام وجود برای جناب لرد(لرد سیاه)قایلم باید بگم در این مواقع پدرم حتی دست ایشونو هم از پشت بسته!خلاصه بعد از ۱ ساعت همه جا امن و امان شد و تونستم از اتاقم بیا بیرون!و اما پدر:یا ازم عذر می خوای یا کروش...من:نه نه پدر جان!صبر کنین چشم!من از صمیم قلب ازتون عذر میخوام و قول میدم دیگه تکرار نشه!پدر:حالا شد یه چیزی!من میرم چمدونمو بذارم.حرفی نداری که؟من:نخیر چه حرفی!بفرمایین.پدر رفت تو اتاق.ولی عجیبه ها!این همه از جادو و جادوگری میگفت آخرم با دست چمدونشو برد نه با ورد!واقعا برای یه جادوگر سیاه که این همه به خودش مینازه شرمآوره!از اولم دستش گرفته بود.یه جادویه به این سادگی!منم رفتم پایین و یه لیوان چای درست کردم.پدر اومد و نشست.ولی هنوز صورتش از عصبایت قرمز بود.منم چیزی نگفتم.داشتم با آرامش چایمو میخوردم که گفت بیا بریم یه سری به Vol بزنیم.گرچه برای امنیت جونی Vol نگران بودم ولی چاره چی بود خودم که اینطوری دم مرگ بودم!در حالی که داشتم تصمیم میگرفتم من زنده بمونم یاVol!پدر پرسید:پس چی شد؟نکنه می ترسی بلایی سرش بی..من:نه نه به هیچ وجه!من از بابت شما خیالم راحته!(خیلی!)میدونم که مخصوصا با اژدها ها چه خوب رفتار میکنین!پدر:پس معطل چی هستی؟نکنه بازم دلت طلسم...من:نه نه اصلا!بریم.من تو راه آشپزخونه تا حیاط که اونجا Vol رو نگه می داشتم و با جادو پنهانش کرده بودم به فکر این بودم که این یه هفته چه جوری تموم میشه!بالاخره رسیدیم و پدر شروع به تعریف و تمجید از Vol کرد و منم تایید می کردم.یهو پدر گفت:باید براش اینجا رو یه جور دیگه درست می کردی.من:چه جوری؟پدر:بذار نشونت بدم.بعد زیر لب یه وردی گفت و منم منتظر نتیجه شدم.نتیجه این که تمام حیاط شد پر از کاکتوس!Vol پوستش قوی بود ولی من وحشت کرده بودم.پدر:اصلا ول کن!من اینو یادم رفته چه جوری بود!تو که جوونتری حافظه ات خوبه درستش کن!بعدشم رفت!منم با هر زحمتی بود ورد صحیحو به یاد آوردم و اونجا مثل اولش شد.پدر هم رفت تا با بورگین معامله کنه.همه رو از این بورگین حقه باز یاد می گیره!هر چی میکشم از دست اون بورگین لعنتیه!نتیجه ی اخلاقی روز:مامان ها و مخصوصا باباهاتونو دعوت نکنین خونتون.یه جور دیگه سر خودتونو گرم کنین!مگه از جونتون سیر شدین؟!بعدشم بهشون یاد بدین با چه جور آدمایی رفت و آمد کنن که ایراد نداشته باشه ولی بهشون با ملایمت بگین!اینطوری زندگی تونم به خطر نمیفته!مواظب حیووناتونم باشین!همه مثل Vol مقاوم نیستن!همیشه هم ورد ها رو به یاد داشته باشین!


طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۳
#31

Irmtfan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3127
آفلاین
ببینم حتما اون من بودم خوردم به درخت شیش ماه تو سنت مانگو آب خنک میخوردم
اگه جارو سواری بلد نیستی لااقل آزاده باش
در ضمن وقتی آدم روش به اینور باشه پرواز کنه همین میشه دیگه

اگه خواستی میتونم در وقتای آزادم بهت آموزش پرواز بدم البته اولا تمرینات کویدیچ خیلی فشردس ثانیا تو خیلی بی استعدادی در نتیجه ممکنه طول بکشه

ویرایش:
یادم رفت بگم. درس اول : موقع پرواز نیشتو ببند به چشمات فشار میاره دیدت رو کم میکنه


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۳/۱۰/۲۴ ۲۳:۵۲:۰۱

Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۳
#30

پرمیس دورانین(شومیساین)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
پاتر!کاري ندارم کدوماتون دست و پا چلفتي هستين!فقط يه سری از شما نه تنها دست و پا چلفتی هستین بلکه به درد خودتونم نمی خورین!ولی یه سری از شماها با وجود دست و پا چلفتی بودنتون لااقل با خرابکاریا تون یه کمکی به ماها میکنین!ولی تو جزء دسته اولیا هستی خیالت راحت!


ویرایش شده توسط Yek_Sahereh در تاریخ ۱۳۸۳/۱۰/۲۴ ۲۲:۳۶:۲۹

طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۳
#29

Irmtfan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3127
آفلاین
نقل قول:

Yek_Sahereh نوشت
نقل قول:

هری پاتر نوشت
خیلی خیلی از لطف شما ممنون شایسته این همه تعریف نبودم !!!!
كي گفت آخه تو شاهكاري؟!منظورم افراد دست و پا چلفتيتونن كه براي ما يه فوايدي دارن!

خودت گفتی زدی زیرش الان؟؟
ضمنا کدوم افراد چلفتین؟
چه فوایدی دارن؟
مخصوصا آخری رو بگو تا ما هم از همه چلفتی سیاه زغال استفاده کنیم


Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۳
#28

پرمیس دورانین(شومیساین)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
نقل قول:

hermaini نوشت
آخه هرکی بهتون اظهار محبت ميکنه طلسمش ميکنين من هم احتمال دادم تعداد اونا نبايد کم باشه

و البته از سياها هستن که باشون رفت و آمد دارين چون از سفيدا که خوشتون نمياد

اين كه هر كي لطف كرد طلسمش ميكنم برداشت تو هستش.با چند تا خاطره كه چيزي معلوم نميشه.بعدشم به زودي وقتي طلسماي نابخشودني من اومدن سراغت ديگه انقدر واسه من كركري نميخوني!


طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۳
#27

پرمیس دورانین(شومیساین)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
نقل قول:

مرلين نوشت
بابا بالاخره يه کار مثبت از اين سياها ديديم. راستی سه چهارتا طلسم برات فرستادم تا فردا ميرسه به اضافه ۳۰۰ کيلو گوشت تازه برای وولکانو. تا يه هفته ديگه هم يه باغبون مياد هر روز مفتی برات کار ميکنه.
۱۵۰۰ گاليون هم کمک بلا عوض از صندوق حوادث طبيعی برات جور کردم. اگر متخصص امور اژدها هم خواستی هاگريدو برات ميفرستم.
با عرض معذرت مرلين جان!نمي خواستم دست رد به سينه ات بزنم.ولي همه رو پس فرستادم.بعدشم وقتي ديدي باغبونه جزغاله برگشت ناراحت نشيا.اون كمكاي بلا عوضتم بده ويزليا.هاگريدم نخواستيم.مال خودت!


طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۳
#26

پرمیس دورانین(شومیساین)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
نقل قول:

هری پاتر نوشت
خیلی خیلی از لطف شما ممنون شایسته این همه تعریف نبودم !!!!
كي گفت آخه تو شاهكاري؟!منظورم افراد دست و پا چلفتيتونن كه براي ما يه فوايدي دارن!


طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.