هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰:۳۰ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
هکتور ردایش را درحالی تند تند در کنار رکسان قدم برمی‌داشت، پوشید. رنگش پریده بود و چشم‌هایش خون افتاده بود. رکسان موهایش پشت گوشش گذاشت و نگاه مشکوکش به او انداخت.
_ عجله داری هکتور؟
هکتور با حواس پرتی گفت:
_نه...یعنی آره مسئلۀ مهمیه. بیا... اون جا می‌تونیم جسم یابی کنیم.
قبل از اینکه رکسان بتواند نظری بدهد، ناگهان حس کرد زیر نافش کشیده می‌شود و نفسش می‌گیرد. لحظه‌ای بعد هکتور در پاتیل درز دار را باز کرد و با عجله به سمت حیاط پشتی راه افتاد. رکسان برای تام که متعجب به آن‌ها نگاه می‌کرد سری تکان داد، اما هکتور دستش را کشید.
_خب رکسان من باید چندت وسیله برای معجونم بگیرم، تو کجا کار داری؟
_خب من... می‌خواستم یه سری به فلوریش و بلاتز بزنم، بعدشم باید... آخ یادم رفت.
_خیلی خب من به هر حال بیست دقیقۀ دیگه همین جا منتظرتم.
بعد هم راه افتاد تا برود. رکسان پشت سرش دوید و داد زد:
_هکتور...چیزی شده؟ می‌تونی به من بگی.
_نه...یعنی تو ماموریتم.
بعد هم راه افتاد به سمت مغازۀ مواد معجون رفت. رکسان با چهرۀ نگرانش او را تا جلوی در مغازه دنبال کرد و بعد هم به سمت فلوریش قدم کشید. جلوی در از جلوی مردی که سرش را در کتابی فرو برده بود، گذشت. بعد از اینکه رکسان وارد شد مرد کتابش را پایین آورد و نگاهی به مغازۀ پاتیل جوشان انداخت و بعد هم با خودش گفت:
_احتمالا فقط همراه هم اومده بودن. رکسان با بلاتریکس می‌ره ماموریت. نه با هکتور.
وقتی خیلی آرام هکتور را که به سمت گرینگوتز می‌رفت، دنبال می‌کرد، مطمئن بود که هکتور عمرا برنمی‌گردد. حالش اصلا شبیه مرگ‌خوارهای شاد و شنگول نبود. می‌خواست با کمی فاصله بعد از او ورد بانک شود که کسی صدایش زد.
_آقای ریورس...لطفا صبر کنید...آقای ریورس...
دختر نوجوانی به سمتش می‌دوید. چه کاری می‌توانست با او داشته باشد. رکسان پشت سر دخترک از فلوریش و بلاتز درآمد.
_می‌تونم کمکتون کنم؟
دخترک روی زانوهایش خم شد تا نفس تازه کند.
_من از طرفداراتون هستم. من عاشق کتاب نفرت و عشق شدم. الان تاب جدیدتون رو گرفتم...
_آه... بهم نگفتن که چاپ شده. می‌شه ببینمش؟
قبل از اینکه دخترک بخواهد اجازه بدهد یا ندهد کتابش در دست الیور بود.
_آخرش هم مقدمۀ خودشون رو چاپ کردن. من هیچوقت همچین اراجیفی نمی‌نویسم.
رکسان وارد مغازۀ وسایل کوییدیچ شد. هکتور در اعماق زمین بود. صدای دخترک که زمزمه کنان سوالی می‌پرسید او را به خودش آورد.
_آقای ریورس درسته که شما عضو محفل ققنوس هستین؟
بدون این که از مغازۀ کوییدیچ چشم بردارد جواب داد:
_من عضو هیچ جبهه‌ای نیستم. فکر نمی‌کنم آخرش هم عضو جایی بشم... ببخشید من باید برم.
هکتور از کنار او رد شد و به سمت پاتیل درزدار رفت.


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۱۳ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
عرق سردی روی پیشانی هکتور نشسته بود و نگرانی و ترس از چهره اش میبارید.
- کجاست؟ پس کجا گذاشتمش؟

هکتور با استرس کشو های میزش را باز و بسته می کرد تا شاید، چیزی را که مد نظرش بود بیابد.
- نه...نه...نه!... اینجا هم که نیست... نکنه...

به طور غیر منتظره ای یکی از کشو ها از جا در آمد و روی هکتور افتاد و باعث شد او هم زمین بخورد.
- لعنت! آخه الان چه وقت افتادن بود؟... حالا باید چی کار کنم؟

او به ساعت خیره شد; نیم ساعت گذشته بود. اگر اشتباهی پیش می آمد و لیسا قربانی می شد چه؟ اگر معجونش درست کار نمی کرد چه؟ اگر کل زحماتش بیهوده بود چه؟ ناگهان صدای جیغ کشیدن و فریاد های لیسا کل خانه را فرا گرفت و چهره آرسینوس دوباره مقابل چشمانش پدیدار شد.

- لیسا من نمی ذارم تو بمیری!... من نا امید نمی شم!

هکتور این جمله را با صدای بلند گفت و سریع از جا برخاست. کشو را به طرفی پرتاب کرد و سراغ پاتیلش رفت.
- تقریبا آماده ست. فقط باید یکم توش زهر افعی بریزم، بعد برم دیاگون یکم...

تق تق تق


هکتور با ترس از جا پرید. چه کسی ممکن بود این وقت صبح به او سر بزند؟ آرام و بی صدا به سمت در رفت ولی آن را نگشود.

تق تق تق

- هکتور؟... کجایی هکتور؟... در رو باز کن هکتور!

هکتور که صاحب صدا را شناخته بود در را باز کرد و سعی کرد چهره خود را کاملا عادی نشان دهد.
- سلام رکسان. چه عجب یادی از ما کردی!
- سلام هکتور! چرا در رو باز نمی کردی؟ خسته شدم از بس منتظر موندم.
- ببخشید داشتم معجون می ساختم حواسم نبود.
- وایستا ببینم، چرا قیافه ت اینجوری شده؟
- چه جوری شده مگه؟
- شبیه کسایی شدی که جنازه دیدن!... دیشب نخوابیدی؟

هکتور به یاد آن جنازه های مرموز و وحشتناک افتاد ولی چیزی نگفت.
- آره... راستی کاری داشتی رکسان؟
- بله، اومدم ببینم لیسا اومده پیش تو؟ آخه از دیروز که رفته بود هاگزمید برنگشته; خواستم ببینم اگه اینجاست می شه صداش کنی بیاد با هم بریم دیاگون.
- نه رکسان اینجا نیست. ولی اگه دیدمش حتما بهت خبر می دم.
- باشه. اگه دیدیش بهش بگو من اومده بودم دنبالش...
- رکسان، گفتی می خوای بری دیاگون؟
- آره. چه طور مگه؟
- منم می خوام همراهت بیام. یه لحظه صبر کن... .

هکتور سریع داخل رفت و بعد از اضافه کردن زهر افعی به معجون، بازگشت.
- حالا می تونیم بریم.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین

خلاصه: یه نفر هست تو دهکده ی هاگزمید که قاتله و آدما رو هم به روش مشنگی می کشه! تا حالا دو خانواده کشته شدن. آرسینوس و هکتور رفتن دنبال قاتل که آرسینوس کشته میشه. هکتور فهمید که اون پسر دارین ماردنه که مادر و پدرشم قبلا جزو مرگخوار ها بودن و کشته شدن. حالا... دارین لیسا رو زندانی کرده و به هکتور گفته که اگه نیای، لیسا می میره. در واقع اون، می خواد هکتور بمیره!

به معجون هایی که عمری برای آن زحمت کشیده بود، چشم دوخته بود. او مرگخوار بود و به جنگ عادت داشت. اما نمی توانست اتفاقات پیش آمده را به راحتی هضم کند! ماجرا به قدری جنایی بود که دهکده ی هاگزمید به هم ریخته بود و مثل همیشه نبود!

هکتور در معجون هایش لیسا را می دید که از شدت شکنجه ها، توانی برایش نمانده بود و از شدت ترس، می لرزید. اما او... می توانست! او می توانست او را نجات دهد. اگر نمی رفت، علاوه بر لیسا، ممکن بود مرگخوار های دیگر هم جان بازند. او باید نقشه ای خوب می کشید که هم دوستش را نجات دهد و هم انتقام مرگ آرسینوس را بگیرد!

به خودش نگاه کرد. موضوع اصلی این بود که الان پسرک به دنبال کشتن او بود. شاید دیگر اینجا را نمی دید و به سوی یکی از یاران لرد عزیزش، یعنی مرلین گام بر می داشت! اما آخر چرا دارین انقدر از مرگخوار ها نفرت داشت؟ او پیش از جنگ، نه سالی بیش نداشت! و مسلما در آن درگیری ها و بعدش، مرگخوار ها مشغله های زیادی داشتند و نمی توانستند مواظب یک بچه ی نه ساله باشند. اما پسر این موضوع را درک نمی کرد!

این طور که معلوم بود، درک در مغز و وجود پسر، به اندازه ی یک جوانه کوچک بود و به اندازه ی کافی رشد نکرده بود. هکتور می دانست که پسر به جای اینکه درک کند، فقط به فکر انتقام بود! منطق در کار هکتور نبود. اما باید به پسر می فهماند که کارش اشتباه بود. شاید هم او قبول کرد. آنموقع... او می توانست دارین را تحویل لردش بدهد!

اما چطور؟! چرب زبانی مهارت های زیادی می خواست. که معمولا محفلی ها از این ویژگی برخوردار بودند. اما او که غرورش را زیر پا نمی گذاشت که از دشمن خودش، در خواست کمک کند! او یاری وفادار برای لرد ولدمورت بود! دوباره نگاهش را به معجون هایش انداخت. اما همان موقع، چیزی در ذهنش جرقه زد.

او بسیار زحمت کشیده بود و آن معجون ها را درست کرده بود. تعدادشان که خیلی زیاد بود. پس چرا یکی از آنها را بر ندارد و به خورد دارین ندهد؟ آن معجون، معجون کار سازی بود. او هم معجون ساز قادر و توانا. او می توانست با کمی دست کاری، آن معجون را به خورد دارین بدهد و همه ی مشکلات هم حل شود. به ساعت نگاه کرد. نه صبح بود! وقت زیاد و کافی داشت. پس وسایل را آماده کرد و شروع کرد به دست کاری معجون !


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۹:۵۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
بغض در گلوی هکتور شکست و با آه و سوز در حالی که بر روی جنازه ی آرسینوس خم شده بود زار می زد و گریه می کرد.
صدای جان سوز آه و ضجه هایش در دهکده ی تاریک و خالی می پیچید و انعکاس می یافت. بالاخره بعد از نیم ساعت برخاست. دماغش را بالا کشید و با دستش اشک ها را از چشمانش کنار زد. زیر لب گفت :پیدات می کنم... بالاخره پیدات می کنم و انتقام می گیرم...
قلبش مثل سنگ سخت شد و عطش انتقام وجودش را می سوزاند.
به خانه ی ریدل ها آپارات کرد. در همان حال که محکم قدم بر می داشت جلو می رفت حرف های قاتل در سرش می پیچید :
- پدر و مادرم قبلاً با شما آشغالا همکار بودن...

همکار بودند؟ خب ، این یعنی الآن نیستند. هکتور مکثی کرد. چهره اشرا در هم کشید و با خود فکر کرد : مگه تا حالا سابقه داشته کسی از گروه مرگخوار ها بیرون بیاد؟ نه ، نه این غیر ممکنه...
ناگهان فکری در سر هکتور جرقه زد. چطور است به اربابش قضیه را بگوید و از او کمک بخواهد؟ نه ، ارباب کار های مهم تر از این چیز ها داشت. به علاوه اگر می دانست آرسینوس یکی از بهترین مرگخوار هایش به خاطر یک قاتل کشته شده و هکتور هم نتوانسته کاری کند شاید شام نجینی عزیزش می شد! هکتور لرزید و به راهش ادامه داد.
همانطور که در راهرو ها جلو می رفت بالاخره یکی از مرگخوار ها را پیدا کرد : بلاتریکس لسترنج.
جلوی راهش را گرفت و گفت :
- سلام بلاتریکس. یک سوالی ازت داشتم. تا حالا سابقه داشته کسی از گروه ما بیرون بیاد؟

تمام تلاشش را کرد که صدایش نلرزد. بلاتریکس با اخم سر تا پای هکتور را بر انداز کرد و گفت :
- نه ، چطور مگه؟ چرا چشات سرخ شده؟ گریه کردی؟
- نه ، نه. نه. فقط محض کنجکاوی این سوالوپرسیدم. گریه هم نکردم. کشته چی؟ تا حالا چند تا کشته داشتیم؟
- زیاد مخصوصا تو جنگ هاگوارتز...

بلاتریکس آهی کشید و چند لحظه ای به نقطه ای خیره ماند و گفت :
- خب دیگه من باید برم...

هکتور دوباره جلویش را گرفت و گفت :
- می خوام یکم دربارشون تحقیق کنم. درباره ی کسایی که مرگخوار بودنو مردن. باید چی...

بلاتریکس به انتهای راهرو اشاره کرد و گفت :
- برو اون اتاقی که اونجاست. یک دفتر بزرگ تو کشور میزه. همونو بکش بیرون و بخون.

بلا راهش را کشید و رفت. هکتور به سمت اتاق انتهای راهرو رفت ، درش را باز کرد و وارد اتاق شد. در وسط اتاق یک میز مستطیلی کوچک چوبی قرار داشت و یک صندلی هم کنارش بود. هکتور تندی به سمت میز رفت. بر صندلی نشست و از کشوی میز آن دفتر را با دقت بیرون کشید. دفتر قطوری بود. آنقدر خاک خورده و کثیف بود که انگار عتیقه ای است که از زیرزمین پیدا کرده اند. روی جلد سخت و قهوه ای اش نوشته بودند : پرونده ی مرگخوار های مرده.
هکتور نفس عمیقی کشید. چطور می توانست در کتابی به این بزرگی پدر و مادر قاتل و در نتیجه اینکه خودش چه کسی است را پیدا کند؟ یاد آرسینوس افتاد. عزمش جزم شد و کتاب را ورق زد. بر خلاف انتظارش فقط سی برگ از آن دفتر کت و کلفت درباره ی مرگخوار های مرده بود و بقیه ی صفحات خالی بودند.درواقع ، فعلا خالی بودند...
در آن سی برگ زندگینامه ی مرگخوار هایی که مرده بودند با عکسشان قرار داشت و از هر کدام یک صفحه ی کامل مطلب نوشته شده بود. همانطور که هکتور برگه ها را ورق می زد گفت :
- اون قاتل ممکنه پسر هر کدومشون باشه.

آهی از خستگی کشید. چشم هایش سنگین بودند وهر لحظه ممکن بود خوابش ببرد. یک برگه جلو رفت و شروع کرد به خواندن زندگینامه ی یک مرگخوار دیگر. این یکی یک مرد بود و اسمش « جیمز ماردن » بود. هکتور به عکس مرد نگاه کرد. مو های بلند و قهوه ای رنگی داشت و می خندید. در سال ۱۹۷۷ میلادی به دنیا آمده بود و در بیست سالگی عضو گروه مرگخوار ها شده بود. در سی سالگی با گارتن که یکی از مرگخوار های دیگر محفل بود ازدواج کرد و صاحب یک فرزند شد به اسم « دارین ماردن. »
جیمز ماردن و گارتن ماردن هر دو ، در جنگ هاگوارتز کشته شدند. وقتی آنها مردند دارین نه ساله بود. او بعد از مرگ پدر و مادرش به مرگخوار ها پناه آورده بود ولی چون مرگخوار ها درگیر مشغله های دیگری بودند او را در دنیای مشنگ ها رها کردند.
هکتور دستی به چشم هایش کشید و گفت :
- دیگه کافیه!

خواست کتاب را ببندد که کاغذ معلقی در هوا سر خورد و درست وسط صفحه ای که هکتور آن را می خواند ، نشست. چیزی بر روی تکه کاغذ نوشته شده بود. یک یادداشت.
هکتور کاغذ را برداشت و خواند :« همون بچه ی عزاداری که بهش پشت کردین ، با اینکه پدر و مادرش براتون مرده بود ، حالا قاتل جون شما شده. من همیشه یک جا تو مسیر زندگی تون کمین کردم و یک روز با همتون ملاقات می کنم. شاید طول بکشه ولی بالاخره همتونو می کشم.
من دارین ماردنم. امروز نوبت تویه هکتور. نوبت تو که باهات یک ملاقات داشته باشم. لیسا هم اینجاست. کنار من و داره از ترس می لرزه. بهش گفتم که می خوام زنده زنده پوستشو از تنش بکنم. نمی خوای دوستتو نجات بدی؟ مترو متروکه ی لندن که می دونی کجاست؟ فردا ساعت دوازده نیمه شب اونجا می بینمت. فقط خودت باید بیای. تنهایی. اگه حس کنم یکی باهاته دیگه لیسا رو نمی بینی. می بینمت. »
هکتور آب دهانش را قورت داد. قلبش تند می زد. او نمی خواست لیسا بمیرد...


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
هكتور نفس نفس ميزد. آرسينوس مثل برق زده ها يك جا ايستاده بود. قاتل تازه از جلوي چشمشان دور شده بود. اما هنوز هم صدايش در گوش آن دو تكرار ميشد. هكتور لحظه اي به زمين افتاد و چوبدستي اش از دستش ول شد. آرسينوس هم كمي به او كمك كرد تا بلند شود و چوبدستي اش را به دستش داد.

-منظورش چي بود؟ اون كي بود؟ آرسينوس؟

آرسينوس كجا رفته بود؟ او چند لحظه پيش آنجا بود.ولي حالا؟
هكتور فرياد زد:

-آرسينوس!

انعكاس صدايش در دهكده خالي پيچيد. هكتور قلبش در سينه فرو ريخت. دست در جيبش كرد تا معجون آرامشش را بيرون اورد اما معجون انجا نبود. لحظه اي به زمين نگاه كرد و از ترس جيغ كوتاهي كشيد. جسد آرسينوس انجا افتاده بود و چاقويي از او رد شده بود. با ترس دور و برش را نگاه كرد. يادش افتاد وقتي داشت بلند ميشد چهره ي آرسينوس را نديده بود.
با خودش گفت:

-يعني ممكنه؟

چند قدم جلو رفت. اما ياد چيزي افتاد. رمز تازي درست كرد و روي سينه سينوس گذاشت.

-دلم برات تنگ ميشه رفيق.

با چشمان سبزش به جسد سينوس خيره شد.
لبخند سردي زد و منتظر ناپديد شدن سينوس شد.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۹:۵۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
هکتور که صورتش به حالت انزجار جمع شده بود ، دماغش را بالا کشید و با صدایی زمزمه وارگفت :
- وحشتناکه! بیا از اینجا بریم آرسینوس.
- بهت که گفتم نگاه کن.

هکتور که به سختی جلوی استفراغش را گرفته بود به آرامی گفت :
- اون مرد که رو پشت بوم کمین کرده بود کجا رفت؟ مطمئنم همه چیز زیر سر اونه.
- نمی دونم ، ولی مطمئنم یک مشنگ نبود. یک چوبدستی دستش بود. این سرنخه بزرگیه.
- حالا چی کار کنیم؟

آرسینوس به حالت متفکرانه ای به هکتور نگاه کرد و بعد چند لحظه گفت :
- این روستا زیاد بزرگ نیست ؛ مگه نه؟ اگه یکم بگردیم شاید بتونیم دوباره پیداش کنیم؟
- پس بریم.

دو مرگخوار در هوای نسبتا گرم شب به آرامی در کوچه ها ی خلوت راه افتادند. همه جا سوت و کور بود. چراغ همه ی خانه ها و مغازه ها خاموش بودند و همه جا در سکوت ترسناک شب فرو رفته بود. نسیم گرمی می وزید و شاخه ی درختان را به هم می زد. درختان خش خش می کردند و گویا آنها هم در این فضای تاریک شب از آن قاتل صحبت می کردند.
دو مرگخوار در حالی که با احتیاط و به آرامی در کوچه ها قدم بر می داشتند ، با دقت به اطراف خیره شده بودند و دنبال قاتل می گشتند.
ناگهان هکتور آستین آرسینوس را گرفت و کشید و در حالی که به سختی سعی می کرد آرام صحبت کند گفت :
- اونجا رو نگاه کن. اونجاست.

آرسینوس به نقطه ای که هکتور اشاره می کرد نگاه کرد. بله ، مردی سیاهپوش در لباس هایی به آرامی و با قدم هایی آهسته جلو می رفت. سرش در تاریکی کلاه وصله دارش فرو رفته بود و چوبدستی ای را محکم در دست می فشرد. آرسینوس گفت :
- باید مطمئن شیم. بیا تعقیبش کنیم.

آنها به آهستگی پشت سر مرد نا شناس راه افتادند. بعد از ده دقیقه مرد سیاهپوش جلوی کلبه ی کوچکی ایستاد. هکتور و آرسینوس پشت درختی در آن حوالی پنهان شده و او را زیر نظر داشتند. سیاهپوش نگاهی به اطراف انداخت و وقتی خود را در کوچه تنها دید چوبدستی اش را جلو آورد. زیر لب وردی خواند. نور آبی کم رنگی از سر چوبدستی اش بیرون آمد و به داخل خانه رفت. صدای خفیف جیغ مانندی از کلبه به گوش رسید و بعد دوباره سکوت محض همه جا را در بر گرفت. قلب هکتور سخت بر سینه می کوبید و شقیقه هایش می پریدند. به آرامی گفت :
- خودشه! اون خود قاتله. باید گیرش بندازیم.
- موافقم همین الآن...

صدای شکستن چوبی در زیر پای هکتور سکوت را شکست. دو مرگخوار خود را محکم به تنه ی درخت سپیدار چسباندند و نفس هایشان را حبس کردند.
هکتور زیر لب پرسید :
- یعنی صدامونو شنید؟

دو مرگخوار چوبدستی هایشان را به دست گرفتند و آماده شدند. ثانیه ها به کندی و در سکوت وحشتناکی می گذشتند.

- آرسینوس و هکتور؟ اگه اشتباه نکنم... درسته؟

دو مرگخوار جیغ کوتاهی کشیدند و از جا پریدند. چند متر جلو تر از آنها قاتل ایستاده بود. هکتور چوبدستی اش را رو به او تکان داد و گفت :
- تکون بخوری می کشمت!

صورت قاتل کاملا در تاریکی فرو رفته بود و به هیچ وجه نمی شد حالت صورتش را فهمید. اما قاتل با خونسردی خندید و ادامه داد :
- منو یادتون میاد؟

آرسینوس که چشم هایش را باریک کرده و به سختی سعی داشت چهره اش را تشخیص دهد گفت :
- تو کی هستی؟ ما رو از کجا می شناسی؟

قاتل دوباره خندید. خنده ای کوتاه و شیطانی. بعد ناگهان خاموش شد و گفت :
- پدر و مادر من قبلا همکار شما آشغالا بودن. اما من به زودی سراغ شما هم میام. تو لحظه های آخر منو می شناسین.

قاتل دوباره بلند بلند خندید. خنده اش هر لحظه بلند تر می شد و لرزه بر اندام مرگخوار ها می انداخت. هکتور داد زد :
- خفه شو!

و طلسم سنگینی به سوی قاتل پرتاب کرد. اما او قبل از آنکه طلسم بر بدنش اصابت کند غیب شد. ولی هنچنان صدای خنده هایش در کوچه پس کوچه های تاریک منعکس می شد...


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
#99

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
آرسینوس سری به نشانه ی مخالفت تکان داد . موجود ناپدید شده و با تاریکی شب در آمیخته بود . هکتور با نگرانی به اطراف نگاه کرد . سپس توجه اش را دوباره معطوف کلبه کرد که به رغم نور دلپذیر و احساس آرامشی که از خود ساطع می کرد بوی زننده ای می داد . آرسینوس دستمال قرمزی از جیب ردایش در آورد و به هکتور داد و گفت :
-سعی کن به داخل کلبه نگاه نکنی.

که البته این حرف فقط هکتور را کنجکاو تر کرد و همان طور که به طرف کلبه حرکت می کردند به سمت پنجره رفت و سرک کشید . که آرزو کرد کاش این کار را نکرده بود! کلبه پر از جسد بود . آن ها موقع مردن حتما بدون فضایی برای حرکت شانه به شانه ایستاده بودند . اصلا نمی شد گفت چه چیزی باعث مرگ آن ها شده . برخی از اجساد پوسیده بود. نگاه هکتور به چشمخانه های خالی و خیره و دندان هایی آشکار در جایی که روزگاری گونه ها قرار داشتند. اجساد پارچه های ژنده ای به تن داشتند ، باقی مانده ی پیراهن ها و ردا ها ... در غیر این صورت امکان نداشت که بتوان تشخیص داد مرد بوده اند یا زن . به نظر هکتور هولناک ترین چیز این بود که همه ی آن جسد ها هنوز سرپا بودند . مرگ لابد مثل گردبادی با آن ها برخورد کرده بود و همه ی آن ها قرار بود تا ابد آن جا باقی بمانند ....


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۳:۱۱ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶
#98

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۲۹:۴۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
به محض اینکه پسرک از جلوی دید پنهان شد، هکتور قصد داشت جلوتر رفته تا از نزدیک شرایط را بررسی کند. حس میکرد آن کلبه‌ی چوبی نیروی عجیبی داشت که بدون آنکه بخواهد تمایل زیادی را نسبت به نزدیک شدن به درونش را در خود حس میکرد.

آرسینوس به آرامی گوشه‌ی شنل هکتور را گرفت و درحالی که صدایش کمی لرزش داشت گفت :

- تو هم این نیرویی که از سمت کلبه ساطع میشه رو حس میکنی؟

نور ماه از سوراخ‌های چشمِ نقابِ آرسینوس به چشمانش افتاده بود و دو دو زدنِ مردمک‌شان اضطرابی که سعی در پنهان کردنش داشت را نمایان میکرد...

فضا وهم‌آلود و هوا سرد بود. آن موجود همچنان روی بام آن کلبه ایستاده بود. آن دو جادوگر نیز همچنان با نگاهشان آنجا را می‌پاییدند. ناگهان صدای خفیفی از کلبه آمد. آن موجود کمی خم شد، انگار که روی بام نشسته باشد. سپس دستش را بلند کرد و در هوا تکان داد. چیزی شبیه چوبدستیِ جادویی درون دستانش بود. خیلی هم نمیتوانستند مطمئن باشند، تا اینکه نوری آبی رنگ از همانجا که آن موجود نشسته بود شروع به انتشار در اطراف کلبه کرد...

پسرک هنوز درونِ کلبه بود. هکتور با نگرانی به آرسینوس نگاهی انداخت و دستش را دور چوبدستی‌اش محکم کرد.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#97

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۰۲ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
دینگ دینگ دینگ

توجه هکتور و آرسینوس به تلویزیون جلب شد.

بینندگانِ محترم توجه شما را به خبری فوری که اکنون به دستِ ما رسید جلب می‌نماییم...

- خبرِ فوری؟
- بذار ببینیم چی میگه.

طبقِ خبرِ جدیدِ به دست آمده، به تازگی خانواده‎ی دیگری در شرقِ دهکده‌ی هاگزمید به قتل رسیده‌اند. در این حادثه که ظاهرا به دنبال‌ِ حادثه‌ی قبلی صورت گرفته، مقتولین متشکل از زوجی جوان هستند که باز هم به روشِ مشنگی کشته شده‌اند. قاتل یا قاتلین ناشناس مانده‌اند...


- باید قبل از اینکه این اتفاق تکرار شه جلوشو بگیریم.
- درسته. ولی از کجا شروع کنیم؟

مرگخوارِ نقاب‌دار بی‌مقدمه دستِ هکتور را گرفت و قبل از هرگونه اعتراضی از جانبِ هکتور، به هاگزمید آپارات کرد.
آن دو جلوی کلبه‌ی نسبتا بزرگی ظاهر شدند. شب بود و نوری که از پنجره‌ی کلبه به بیرون می‌تابید، نیمی از صورتِ آنان را روشن کرده بود.

- جوابت این بود؟

آرسینوس درحالیکه به بامِ یکی از کلبه‌ها خیره شده بود، به آرامی زمزمه کرد:
- هیس! اونجارو.

هکتور متوجه شد چیزی روی دیوار نشسته است.
- گربه‌س؟
- فکر نمی‌کنم.

آن دو به آهستگی و در سایه، به کلبه‌ی چوبی نزدیکتر شدند.
سیاه‌تر از تاریکی اطراف‌شان بود. شباهتِ زیادی به گربه نداشت و جثه‌اش به اندازه‌ی نیمی از قامتِ آن‌ها بود. به نظر می‌رسید کمین کرده‌است.
هکتور با احتیاط چند قدم برداشت. سپس متوجه شد آن موجود در حالِ تماشای پسری است که به پشتِ یکی از کلبه‌ها رفته و دزدکی به داخلِ خانه نگاه می‌کند.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
#96

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
میگویند هرچه ببینی و بشنوی در ناخودآگاهت تاثیر میگذارد حالا چه برنامه ی کودک و نوجوان باشد و چه خبر و این قانون در مورد هکتور که حتی همیشه در حال ویبره زدن بود نیز صدق میکرد. معجون ساز به سرعت چوبدستی اش را برداشت و به آرامی به سمت مکانی رفت که صدای شکستن شیشه از آنجا آمده بود. همین طور در سایه ها حرکت کرد. زیر پایش مایعی چسبناک حس کرد. یکی از بهترین معجون هایش زیر پایش جاری بود.

- هکتور؟

معجون ساز از جا پرید و با نگرانی به رو به رویش و تاریکی خیره شد. کم کم پیکر جادوگر نمایان شد.

- آرسینوس جیگر؟

وقتی وزیر سابق دقیقا رو به روی هکتور قرار گرفت از پشت نقاب در چشمان هکتور زل زد. گرچه نقاب بعضی اوقات ترس را به غرور تغییر میدهد.
- ببین هکتور، من اون معجونو از عمد روی زمین نریختم درواقع اصلا نمیخواسنم اون بشکنه.

کم کم هکتور متوجه ماجرا شد. صدای شکته شدن شیشه ی یکی از معجون هایش بود. چیزی نگذشت که ترس هکتور تبدیل عصبانیت شد.
- آرسینوس تو یکی از بهترین معجون های منو بر باد دادی.
- من.. من... خب من معذرت میخوام اما اومدم ببینم وضعیت اون معجونت در چه حاله. همون که خیلی وقته داری روش کار میکنی.
- آها دنبالم بیا.

شاید اگر هکتور یک دروغ یاب داشت متوجه میشد که آرسینوس هدف دیگری برای آمدن به خانه او دارد و معجون او هیچ ارزشی برای مرگخوار نقاب دار ندارد.

هکتور و آرسینوس وارد اتاق نشیمن شدند. وزیر سابق روی صندلی ای نشست و هکتور نیز بالای سر پاتیلش ایستاد و لبخندی زد و درحالی که پشتش به آرسینوس بود گفت:
- فکر کنم خیلی عالی شده اما باید بذارم بازم بجوشه.

معجون ساز ویبره زن به سمت صندلی رو به روی آرسینوس رفت و نشست. مرگخوار نقاب دار در افکار خودش غرق شده بود و با سخن هکتور حواسش جمع شد.

- چیزی شده آرسینوس؟
- تو فکر اون قتلم. فکر کنم در موردشون شنیدی.

بلافاصله ذهن هکتور به سمت اخبار همان روز رفت.
- آره شنیدم. چیز عجیبیه؟ یه قتله دیگه.

آرسینوس بیشتر به فکر رفت و در حالی دستش زیر چانه‌اش بود گفت:
- گفتن اون قتل ها به صورت مشنگی انجام شده. به نظرت کسی واقعا از وسایل مشنگی استفاده میکنه؟
- غیر از مشنگ ها نه.

با اتمام حرف هکتور دو معجون ساز به یکدیگر نگاه کردند. هردو به یک چیز فکر میکردند. آرسینوس چهره‌اش از پشت نقاب معلوم نبود اما شاید با کمی دقت میشد رد نگرانی را نیز از روی نقابش هم دید.
- شاید... شاید... واقعا یه مشنگ توی هاگزمیده. اما...

هکتور بلافاصله میان حرف آرسینوس پرید.
- اما اینجا با کلی طلسم مشنگ دور کن محافظت شده.

سکوتی بر قرار شد و هردو به فکر رفتند. گرچه این سکوت مدت زیادی دوام نیاورد و به دست آرسنوس شکسته شد.
- شاید باید خودمون دست به کار بشیم.

هکتور به آرسینوس نگاهی کرد؛ خیلی وقت بود فعالیتی به این شکل انجام نداد بود.
- اگه بتوینم اون قاتلو بگیریم ارباب بهمون افتخار میکنه.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۳ ۲۳:۱۵:۰۶

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.