هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: *پايين شهر*
پیام زده شده در: ۱۱:۵۷ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۵
#4

نيكلاس  استبنز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶
از خوابگاه هافل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 246
آفلاین
ناگهان نگاهش رو چیزی خیره ماند. دختریک کوچکی روی زمین نشسته بود و از گرسنگي به خودش ميپيچيد.

ويل كنار دخترك زانو زد و با صدايي لرزان گفت:
سوزان! چي شده سوزان؟ چرا اينجا كسي نيست؟ چرا خونه‌ها خاليه؟

اما دخترك رمقي براي صحبت نداشت. فقط با چشمان نيمه باز به ويل نگاه ميكرد.

ويل به وضعيت آن دخترك بينوا تاسف ميخورد. اين چه روزگاري بود ؟ چرا آنها در اين دنياي بزرگ و پر زرق و برق جايي نداشتند؟

ويل از جايش بلند شد و با اعتماد به نفس كامل رو به دخترك گفت:
سوزان نگران نباش. من اينجام. الان ميرم برات يك چيزي ميارم تا بخوري!!!

و به سمت انتهاي كوچه به راه افتاد.وقتي به سر كوچه رسيد شك و ترديد در دلش جوانه زد. حالا از كجا غذايي تهيه ميكرد؟ او كه پولي نداشت. چوبي هم نداشت كه با آن بتواند جادو كند. در آن شهر هم كسي را نميشناخت و همه از او متنفر بودند.

هر چه بيشتر فكر ميكرد كمتر به نتيجه ميرسيد. به تمامي راه‌ها فكر كرد. اما هيچ دستاوردي نداشت.
الان نيم ساعتي ميشد كه در كوچه پس كوچه‌هاي نمناك و تاريك قدم ميزد و در فكر تهيه غذايي براي سوزان بود.

ناگهان از درب پشتي خانه‌اي كه ويل از كنارش رد شده بود گربه‌اي به بيرون دويد. فكري به ذهن ويل خطور كرد.
آرام به سمت درب خانه رفت. كنار در ايستاد و خوب گوش داد. هيچ صدايي نميامد. دستگيره در را گرفت و آرام چرخاند.

ادامه دارد..........




بازم ميگم:
توجه داشته باشين، فقط غمگين بنويسين. نياين يكدفعه شخصيت داستان رو به مردي ثروتمند تبديل كنين. اون بايد تا آخر كار فقير و ندار باقي بماند. حتي بدون چوب جادو




Re: *پايين شهر*
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵
#3

مالدبر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 324
آفلاین
...
تمام سالهایی که در آزکابان گذرانده بود، به این فکر میکرد که آیا روزنه ای روشن، روزی شاد، در زندگیش وجود داشته است؟ همیشه مکم سر خود را تکان میداد که:
_ نه! حتی اون موقعهایی که شاد بودم بخاطر این بود که چیزیث نمیفهمیدم. من هرگز شاد نبوده ام.
همیشه کلمه ی هرگز، با طنین سختی در ذهنش شنیده میشد.
کاش...
صدای قایقران او را از افکار خویش درآورد.
_ خوبه یا بیشتر برم؟
ویل که اصلا به مکان خویش اهمیتی نمیداد، از قایق به سختی پیاده شد و سعی کرد از پوزخند قایقران چشم پوشی کند.
تا پایش به ساخل شنی رسید، قایقران با سرعتی بسیار زیاد از او دور شد و رفت.
ویل در حالی که سرش را پایین انداخته بود، سعی کرد از نگاههای متعجب ماگلهای اطراف قصر در برود و به آنها توجه نکند؛ اما صدایی به او میگفت: تو لعنت شده ای، تو لعنت شده ای!
_____________________
کوچه های نمور، دوران سخت کودکی ویل را به یادش می انداخت. روزهایی مه با پای برهنه به پریدن در کوچه ها مشغول میشد و یاد صورت عصبانی مادرش از دیدن قیافه ی او بعد از بازی می افتاد.
یک قدم، دو قدم...
پایین شهر، همان پایین شهر قدیم بود، اما هم اکنون کوچه های آن متروکه، خانه های محقر آن از هم پاشیده، و تنها کسی در کوچه مانده بود، گربه ای سیاه بود که نگاه غضبنکای به ویل کرد.
ویل دوان دوان به خانه ی خودشان نزدیک شد. چطور ممکن بود؟ تنها در دو سال؟
هیچکس در خانه نبود. چشمان آبی اش به دنبال اثری از زندگی در آن خرابه چرخید. هیچکس را پیدا نکرد.
با عصبانیت به به جلوی پایش تف مرد. کجا بودند؟
ناگهان نگاهش رو چیزی خیره ماند. دختریک کوچکی روی زمین نشسته بود...
ادامه دارد...


ايول مادلبر.
براي يك بار از تو پستي ديدم كه توش فقط از ديالوگ استفاده نكردي.
من اينو به فال نيك(خودم نه‌ها ) ميگيرم.


ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۲۴ ۰:۲۰:۲۲
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۲۴ ۱۱:۳۳:۱۰

I Was Runinig lose


Re: *پايين شهر*
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵
#2

نيكلاس  استبنز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶
از خوابگاه هافل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 246
آفلاین
دو سال بعد

---------------------------------
ويل جلوي در آزكابان تنها ايستاده بود و به آبهاي خروشان روبرويش نگاه ميكرد.

آبها چنان سهمگين به ديواره آزكابان برخورد ميكرد كه گويي هر آن است كه ديوار فرو بريزد. اما آزكابان با قويترين طلسمها محافظت ميشد و تقريبا مهال بود كه بتوان با اين ضربات آن را در هم كوبيد.

ويل با به ياد آوري اينكه او در گزشته چه بوده و چه داشته رعشه بر اندامش افتاد. او فردي فقير و بيچيز از محله‌هاي پايين شهر بود كه براي سير كردن خود مجبور به گشتن سطل آشغال ميشد.

آيا ميبايست باز به آن كارها مشغول ميشد.؟ آيا باز مجبور بود براي سير كردن خود به گدايي بپردازد؟

براي رهايي از اين گونه سوالها به سمت قايقي كه براي انتقال او آمده بود رفت. قايقران با ديدن وضعيت ويل چهره‌اش دگرگون شد. انزجاري در صورتش ديده ميشد.

ويل از ديدن اينگونه صحنه‌ها ديگه عادت كرده بود. قايقران به سرعت به سمت خشكي حركت كرد. در بين راه ويل به روزهاي گذشته فكر كرد. به روزگاراني كه با پاي برهنه در كوچه‌هاي نزديك خانه‌شان بازي ميكرد.

ادامه دارد.................


توجه داشته باشيد كه فقط بايد غمگين بنويسيد.


ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۲۳ ۲۲:۱۴:۵۰



پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۵
#1

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
به نام او


به تاپیک "پایین شهر" خوش آمدید...

در این تاپیک مثل تاپیک خانه های هاگزمید هر کسی از خودش یک نمایشنامه می زند و با نمایشنامه نفر قبلی و بعدی کاری ندارد، پایین شهر زندگی جادوگران فقیر ده هاگزمید را نشان میدهد که از خود حتی یک چوبدستی هم برای به کارگیری جادو ندارند، صرفا هدف من از راه اندازی این تاپیک توسعه سبک جدیدی با عنوان" جدی- غم" می باشد.یعنی نمایشنامه جدی از نوع غمناک، اما باید به نکات مهم تاپیک توجه داشت:


1. از نوشته طنز به هیچ وجه استفاده نکند. فقط جدی نویسی تا حد امکان غمناک.ارزشی به طور کل ممنوع

2. خارج کردن داستان های خود از خط فقر ممنون است، نیاین یه وقت مسیر داستان رو از غمناک به شاد تبدیل کنید.

3. تا حد امکان از به کاربردن جادوی چوبدستی در میان کاراکترهای رول خود پرهیز کنید، زیرا فقر را نمایش می دهید و فقرا خیلی کم پیش میاد که پول داشته باشن چوبدستی بخرن.

صحبت دیگه ای نیست...



رول اول

حماقت كردم

من ویل هستم، ویل کارتینس بیست ساله، درست است، نوه لوئیس کارتینس، یکی از جادوگران معروف و سرمایه دار هاگزمید، شهردار اسبق هاگزمید، اما هم اکنون در یک اتاق کوچک و تاریک و سرد، در زیر زمین کافه سه دسته جارو، به همراه مادر بیمارم، و خواهر ضعیف و خردسالم، یکی از فلاکت بارترین و فقیرانه ترین زندگی ها را در هاگزمید تجربه می کنم. زندگی ای که پدر بی غیرتم برایمان گذاشت و خود با سرمایه های کلان، بدون آنکه اصلا حتی فکر ما به ذهنش خطور کند، به گردشگری خود در آسیای دور می پردازد.
تمام شد! تمام سرمایه های اندکی هم که داشتیم تمام شد. زمستان فرا رسیده بود. در آن سرما هر طور که می بایست غذا یا پولی تهیه می کردم. به یاد آقای هلسون افتادم. دوست پدرم، او مردی میانسال، با قامتی بلند، و ریش بزی سیاه، در روبه روی اداره پست هاگزمید، فروشگاه گل فروشی داشت. وضعش هم خوب بود. تا آن جایی که یادم می آمد جزو مرفه های هاگزمید بود،دست و دل باز هم بود،به فکر این افتادم که ازش پول قرض کنم.؛ مادرم ضعیف بود، او همواره در بستر بود و بیرون نمی آمد، خب سابقا تو سه دسته جارو کار میکرد ولی از وقتی بیمار شد دیگه بدجوری افتاد، در هر صورت به اینش هم فکر کردم که دنبال کاری باشم تا هم قرضی که از هلسون میگیرم را پس بدم و هم پولی برای اداره خانواده ام. به همین جهت یکی از صبح ها زود تر از وقت معمول بیرون آمدم. به سمت مغازه هانسون به راه افتادم. از تقاطع های زیبا و پردرخت هاگزمید می گذشتم. کاسبان در حال باز کردن درب مغازه ها،کافه ها، و فروشگاها بودند. چشمم به یک نفر افتاد. یک پیرمرد سالخورده، با قدی نسبتا کوتاه، موهای اندک با رنگی چون سپیدی برف، و کمی هم گوژپشت به نظر می آمد. او هنریچ فرانکس بود. او دوست پدر بزرگ من بود. او را به یاد دارم. بچه که بودم به همراه پدر بزرگم چند باری پیشش اومدم برای خرید. او از مسئولین فروشکاه زونکو بود. هنوز هم بعد از یک دهه بیشتر به سمت زونکو رفت. رویم را از او برگرداندنم و به رفتن خود ادامه دادم. کم کم برف شروع به باریدن میکرد. تا جایی که نسبتا بارش شدید شد. با آن لباس های نازکم، برای لحظه ای خود را منجمد فرض کردم. همینطور که میرفتم نیشخندی از تصور خود زدم. اکنون به فروشگاه گل فروشی رسیدم. داخل شدم. البته با کلی برف که سر و روی مرا پوشانده بود. مطمئنا این برای فروشندگان شیک پوش گل فروشی خوشایند نبود. آنان با تعجب به من نظاره کردند. کمی لباس خود را تکان دادم و برف ها رو روی زمین ریختم. جلو رفتم به سمت یکی از فروشنده های خانم رفتم. او لبخندی مصنوعی زد و گفت:
به گل فروشی ما خوش اومدید آقا، کمکی از من ساخته است جناب؟!
چهره آن دختر به نظرم جذاب آمد، از او خوش آمده بود، طوری که اصلا متوجه سوالش نشده بودم، همچنان به او خیره مانده بودم.
- اهم، آقا پرسیدم می تونم کاری براتون انجام بدم؟
اینبار به خودم آمد و با دستپاچگی گفتم:
- إه، ببخشید عذ..عذر می خوام..من..من می خواستم..می خواستم با آقای..آقای..آهان..هانسون ملاقاتی داشته باشم..هستن..هستن ایشون؟
بدجوری دستپاچه شدم، حتی کلماتم را هم گم کرده بودم...
آن دختر ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت:
- آقا ما همچین کسی رو نه اینا داریم و نه میشناسیم.
- خب عیب نداره می تونم آقای هانسون رو ببینم...میشه؟
دختر چشمانش را گرد کرد و اینبار با صدایی بلندتر گفت:
- آقا گفتم که نداریم همچین کسی رو...
تازه به خودم آمدم...
پس هانسون کجا بود، من که به همان گل فروشی آمدم...
از مغازه خارج شدم، امید خودم را برای قرض پول و یافتن کار و همه و همه را از دست داده بودم. کوچه ها و خیابان ها همه سفیدپوش شدند. برف شدید می بارید. اما برایم مهم نبود. سرما را تشخیص نمیدادم. فکر آن دختر مو بلندی، با آن چهره جذاب دهنم را به خود مشغول کرده بود. از سوی دیگر هم فکر پول.
در همین حین در یکی از تقاطع ها، زن میانسالی درخواست کمک میکرد. اما کسی توجه نمیکرد. او در دست خود مقدار زیادی بار در دست داشت. همه به دنبال سرپناهی بودن تا از منجمد شدن در امان بمانند. جلو رفتم چشمم با غذاهای زیادی افتاد که آن ساحره پیر در دست داشت. مطمئنا وضعش خوب بود. گفتم همین یکبار دیگه تکرار نمی کنم. و زن را هل دادم، او روی زمین افتاد و جیغ کوتاهی کشید و مرا به فحش گرفت. بار دیگر هلش دادم و چوبدستی اش را که داشت در می آورد از او گرفتم. کیفش را همینطور..او فریاد میزد: دزد، اون یه دزده، کیفمو گرفت...
داخل کیفش را دیدم، پر از گالیون بود، شاید 100 تا یا 200 تا شاید هم بیشتر. زن توی برف ها گیر کرده بود و سخت داشت بالا می آمد. دائما فریاد میزد: کمک..دزد...
آرام آرام قدم برداشتم و راه خانه را در پیش گرفتم. هنوز چند قدمی برنداشته بودم که از آن ته، از پشت سرم صدای فریاد های"ایست".."ایست.." به گوشم می رسید...
ماموران ژاندارمری هاگزمید بودند...مجبور بودم بدوم..اما فایده ای نداشت، زمین لیز بود و دائم لیز میخوردند، اما ماموران با تسلط بیشتر به من نزدیک تر می شدند...
3 نفری بودند...
در حالیکه می دویدم چوبدستی را بدست گرفتم، رویم را چرخاندم و فریاد زدم:
پتریفیکیوس توتالوس...
ماموران جا خالی دادن و متفرق شدند..اما خیلی سریع صف تشکیل دادن و به دنبال من میدویدند...خیلی وظیفه شناس بودند...
بار دیگر اینبار سریع تر و غیر منتظره تر همان افسون را اجرا کردم، اینبار به یکی از ماموران اصابت کرد و او بدن او را تمام قفل کرد و روی زمین انداختش. خب طبیعی بود که سخت بتونم افسون رو درست اجرا کنم. مدت ها بود چوبدستی نداشتم. ماموران متوقف شدند. یکی از آنها پیش دیگری که زدمش ماند، ولی دیگری اینبار با قدمهایی بسیار بلند به سوی من گام برداشت. خیلی به من نزدیک شد. نفسم بریده بود. کم کم داشتم نا امید میشدم.
تمام شد...
او روی من پرید و من با صورت رفتم توی برف های زمین. آنها مرا دستگیر کردند و به به سمت ژاندارمری بردند. آن موقع بود که با خودم گفتم" چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی"
در راه از جلوی همان گل فروشی گذشتم. اما درست کنار آن یک گل فروشی دیگر بود. تعجب کردم. بالای آن تابلو زده بود: گلفروشی هانسون"
بی دقتی من باعث شد تا کارم به 2 سال حبس در آزکابان بکشد. اگه کمی دقت کرده بودم هیچ کدام از آن اتفاقات ناگوار نمی افتاد.

من حماقت کردم! حماقت کردم! حماقت!

اينيگوي عزيز:
من از اين سوژه شما خوشم اومد. اما با توجه به فرصتي كه بهت دادم و تعداد پستهايي كه گفته بودم.
شما بگو من الان چيكار كنم؟

من بهت قول ميدم تا آخر همين هفته يك پست خوب تو اين تاپيك بزنم.
ولي اينم بگم كه بايد پستها بصورت رول و دنباله دار باشه. چون شما تو قسمت رول پلينگ تاپيك زدين.
با تشكر


ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۱۶ ۱۳:۱۷:۴۰
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۲۴ ۱۵:۲۵:۴۶

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.