هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۲۴ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
- یکی بگیره منو!
این را پالی درحالی که با دستش خودش را باد می زد و چشم از ژست های رودولف هنگام شیرجه برنمی داشت، گفت. خودش را به زمین انداخت اما کسی او را نگرفت، بنابراین با مخ به زمین خورد.

- پالی! به چی زل زدی؟

پالی با دیدن بلاتریکس کمی به خوش آمد.
- دارم آقای لسترنج رو نگاه می کنم. ماشالمرلین چه قد رعنایی، چه بازو های خوش فرمی دارن. اصلا همه چی تمومن ایشون! اشکال نداره بلا تو هم می تونی نگاهشون کنی!

بلاتریکس خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و اینبار آواداکداورایی در حلق پالی فرو نکند.
اما در عوض کروشیویی نثار رودولف کرد.
- بسه جمع کن این دلقک بازی رو. همیشه بلدی آبروی آدم رو ببری! ده شیرجه بزن خب واسه من فیگور می گیره!

رودولف در حالی بغض داشت پهلویش را مالید تا درد حاصل از کروشیو، ذره ای آرام بگیرد.
- خب یکم می خوام بازار گرمی کنم، مگه جرمه بلا؟

قوری که تا آن موقع ساکت بود به حرف آمد.
- مگه بلدی؟ شنا کن ببینم!

رودولف سینه به جلو و ژست " هه چی فکر کردین" به سمت استخر شیرجه زد؛ یک دقیقه گذشت اما، رودولف از درون آب بیرون نیامد.

- فکر کنم دارن تمرین نفس گیری انجام می دن!

پنج دقیقه گذشته بود، اما رودولف هنوز داخل آب مانده بود.
پالی در حالی که با بغض به آب خیره شده بود.
- یکی بره ببینه چه بلایی سر آقای لسترنج اومده!


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۲۰:۱۲:۲۲
ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۲۰:۱۷:۳۰

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۲۰ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۵:۳۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 204
آفلاین
رودولف دستی به موهایش کشید و برگشت تا به هوادارانش نگاه کند. همه مرگخواران با صورتی پکر به او نگاه میکردند. به غیر از یک نفر؛ پالی چپمن با تمام وجودش رودولف را تشویق میکرد.
-آقای لسترنج! شما خیلی خوبین! حتما بهش میفهمونین اینو!
-خفه شـ... ساکت باش پالی!
-بلا تو نمیخوای منو تشویق کنی؟
-هان؟ دارم بهش فکر میکنم...

بلاتریکس از زدن کروشیوهای پی در پی به پالی، دست کشید و سعی کرد شوهرش را که حالا تماما چشم و گوش شده بود، تشویق کند.
-آفرین رودولف. ... اهم... آفرین رودولف!

رودولف چشمانش با تشویق بلاتریکس گرد شد. همه مرگخواران چشمانشان از تعجب گرد شده بود؛ هیچ کدام اینقدر بلاتریکس را شاد ندیده بودند!

-آفرین آقای لسـ... آاااااخ! چرا میزنی بلا؟
-چون دلم خواست پالی!

با لبخند هوو چرا هوادارانه به رودولف و خفه شو به پالیِ بلاتریکس، سکوت حکم فرما شد. رودولف به همه ساحره ها نگاه کرد.
او به خاطر ساحره ها هم که شده باید قوری را میبرد!

-آقای لسترنج... آخ... ببرینش.
-رودولف تو میتونی.
-رودولف!
-بلا!
-تو میتونی!
-آره!

رودولف برگشت و خم شد تا شیرجه بزند...


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۲۷ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۷:۱۸
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 222
آفلاین
رودلف که متوجه شده بود سن ساحره‌ی مزبور از مادر سیریوس هم بیشتره، یک «به بالا تنه‌ی لختم» تحویل هوریس داد و به سمت سکویی که قوری روی آن ایستاده بود و با مرگخوارها چک و چانه می‌زد رفت. با حرکت شصت پایش قوری رو یک متری آنطرف تر پرت کرد، سینه‌اش رو جلو داد و گفت:

- خیله خوب شلوغ نکنین، ساحره‌ها بیان اینجا خودم شنا یادشون می‌دم، جادوگرا هم برن اونطرف با این قور به قوری شنا یاد بیگیرن!

صدای اعتراض قوری در صدای اعتراض مرگخوارها گم شد!

- ارباب گفته این قورباغه هه یاد بده!
- برو اونور بذار باد بیاد!
- تو خودت هم که شنا بلد نیستی!

ولی گوش رودلف به هیچ کدوم از این حرف‌ها بدهکار نبود و معتقد بود که چیزی از این قورباغه نیم وجبی کم نداره. جلوی همه روی سکو ایستاده بود و بازوها و سینه‌هایش را مثل قورباغه باد می‌کرد و ژست می‌گرفت، شاید هم واقعاً چیزی از یک قورباغه کم نداشت...


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۹ ۲۳:۴۷:۲۱

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۲۶ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
- تهدید نکردم به مرلین. ترغیب کردم!
- میخوای منو بخری؟ پیشنهاد رشوه میدی به مامور آموزش شنا تو روز روشن؟

مروپ مکثی کرد و آب دهانش را قورت داد. رویارویی با این قورباغه نباید سخت تر از میوه دادن به پسرش می بود. چند لحظه ای فکر کرد و بعد با لبخند گفت:
- ببین قوری جونم، من که نمی خواستم بهت رشوه بدم. بالاخره یه سنی از من گذشته، خودت بهتر میدونی. دیگه نمی تونم مثل شما جوونا و ورزشکارا ورجه وورجه کنم. گفتم حالا که شما این همه خوش تیپ و خوش هیکل هستی، من واست سوپ درست کنم که قدرتمند تر بشی، تو هم یه لطفی به من بکنی و وقتی گزارش رد میکنی واسه پسرم، بگی من از همه بهتر بودم و باید به من جایزه بده.

قوری از توصیفاتی که مروپ در مورد او کرده بود، خوشش آمده بود. با هر باری که مروپ از او تعریف میکرد، قوری عمدا یکی از عضلاتش را منقبض می کرد تا بیشتر به چشم بیاید. با خودش فکر کرد که مروپ بد هم نمی گوید، ضرری برایش نداشت که هیچ، غذایش هم آماده میشد و دیگر لازم نبود تا طول روز دنبال مگس ها بگردد. سعی کرد اشتیاقش را پنهاد کند و گفت:
- اونوقت چه جایزه ای؟
- که قند عسل مامان میوه بخورن و دل مامانشونو شاد کنن!
- مطمئنی جایزه ای که می خوای اینه؟
- معلومه. بدنِ شکلات تخته ایِ تلخِ مامان به میوه نیاز داره!
- باشه!

قوری از حرف های مروپ چندان سر در نیاورد، ولی تا وقتی که غذایش تامین میشد، اهمیتی نداشت. نگاهی به بقیه مرگخواران انداخت و گفت:
- خیلی خب! زود باشین. با صدای سوت من... یک... دو...

در حالی که قوری داشت مرگخوار ها را برای شنا می فرستاد، هوریس نگاهی به رودولف انداخت و گفت:
- فهمیدی چی شد؟
- ساحره اومده واسه شنا؟
- نه بابا! مامان ارباب مثل اینکه قوری رو خریده. ببین! نشسته یه گوشه و دیگه نمیخواد بیاد شنا!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
تصویر کوچک شده


به مروپ بر خورده بود؛ اما خونسردی خودش را حفظ کرد.
- من مروپم! مادر عزیز دلِ مامان!
- عزیز دلِ مامان کیه؟

مروپ ابروهایش را در هم کشید.
- یعنی تو عزیز دل مامانو نمی شناسی؟ پسر من لرد سیاهه!

قوری با خیالی نگاهی به مروپ انداخت.
- هر کی که می خوای باش! تو کلاس من از تنبلی و زیر کار رفتن خبری نیست! اگه به حرفم گوش نکنی با تیپا بیرونت می کنم!
سپس نفس عمیقی کشید و لبخند پیروزمندانه ای زد.
مروپ هم لبخند عمیقی زد؛ چون قوری هنوز او را نشناخته بود.
- شنیدم قوری مامان سوپ مگس لهیده با دل و روده قورباغه دوست داره!


قوری از جا جهید و رو به روی مروپ قرار گرفت.
- داری منو تهدید می کنی؟


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
قوری طی دو سه دقیقه، هزاران ایراد بیخود و بی جهت از مرگخواران گرفته بود.
ولی چاره ای جز تحمل نبود. لرد سیاه دستور داده بود شنا را بیاموزند!

قوری با نارضایتی بین مرگخواران می جهید.
-تو که اصلا فکر نمی کنم بتونی روی آب بمونی. ولی یه امتحانی می کنیم. با سوت من، به این شکل می جهی توی آب! باشه؟

مخاطب قوری شخصی جز مروپ نبود.
مروپ کمی به حالت جهش توجه کرد. کمی هم حساب و کتاب کرد.
-مادرجان، من اگه بخوام اینجوری بجهم که استخون سالم تو بدنم نمی مونه...سنی ازم گذشته. پرش ساده تری نداریم که مناسب من باشه؟ تازه گیریم پریدم...بعدش چی؟ فکر بعدشو کردی که چه باید بکنم؟

قوری بقچه حاوی اغذیه مروپ را گرفت.
-اولا اینو بذار کنار. باید سبک باشی...دوما قراره شنای حرفه ای یاد بگیرین. برای همین به همون شکلی که گفتم می پرین. اعتراض هم وارد نیست. شما کی باشین که اعتراض کنین!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۲:۳۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 186
آفلاین
- اونجوری نمیشه، شکل آدما میشینی.
- آدمم دیگه، باید اینجوری بشینم.
- نه، ببین، پاهاتو اینجوری کن بشین...

قوری، مثل قورباغه ها نشست. سو با تعجب بهش خیره شد، ولی از ترس این که اخراج تر بشه، سعی کرد به دستورات قوری عمل کنه.

- آفرین دختر. حالا برم یه سری به بقیه بزنم...

قوری دستاشو پشتش گره کرد و از صف مرگخوارای لب آب گذشت.

- نه، اونجوری نه، کمرتو قوز بده! ... تو چرا پوستت لزج نیست؟ چجوری میخوای شنا کنی؟... تو چرا سبز نیستی؟‌... تو چرا لای انگشتات پرده ندارن؟

مرگخوارا نگاه های نا امیدی به هم انداختن؛ کارشون اصلا راحت نبود. کنار اومدن با قوری، لازم ولی سخت بود.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۶:۰۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 200
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه متوجه شده که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین یه قورباغه به اسم قوری رو به عنوان مربی شنا استخدام کرده که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده.
مرگخوارا مایوهاشونو آماده می کنن. دریای نامناسبی هم پیدا می کنن که زیادی سرده و همشون یخ می زنن.
بعد از اینکه یه خرس قطبی کلاه سو رو می‌جوه، سو از شدت عصبانیت می‌خواد دوئلی بین اون و خرس برگزار بشه.

...

مرگخواران با شنیدن این حرف، نگاهی به هم انداختند.

درخواست سو خیلی هم بیجا نبود، اما آن‌ها با یک خرس زبان‌نفهم روبرو بودند که حتی امان نمی‌داد چوبدستی‌هایشان را بالا بیاورد... نتیجتا همه بیخیال سو و ناراحتی‌هایش شدند.

- دیوونه شده... ولش کنین بذارین یکم تنها باشه مغزش بیاد سر جاش... نیومد هم اشکالی نداره ارباب می‌فهمه اخراج‌ترش می‌کنه. ما می‌ریم ببینیم قوری چی می‌گه.

اما سو که انتظار رفتار دیگری داشت، جا خورد و از ترس اخراج‌تر شدن، به‌سرعت از حالت افسرده و رو به موت فعلی خارج شد.
- بی‌تربیتا، حالا می‌مردین یکم نازمو می‌کشیدین؟ دیوونه‌م خودتی بانز!

قوری که به کمک تهدیدهای "به لرد می‌گم" و "الان جغد می‌فرستم چغلی‌تونو می‌کنم" بالاخره توانسته‌بود همهء مرگخواران را مرتب و منظم کنار هم جمع کند، روی صخره‌ای ایستاد و بلندگو به‌دست گرفت تا متد جدیدی برای شنا به آن‌ها آموزش دهد... هر چند واضح بود قوری روش‌هایی را یاد می‌داد که طرف قابل، حتما باید قورباغه می‌شد تا بتواند چیزی از آن‌ها بفهمد!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۴۷:۱۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
- سو! با تو هستیم ،سو!
اما سو تکان نمی خورد. مرگخواران که قبلا سو را در چنین حالتی ندیده بودند، کم کم نگران و مضطرب شدند. بنابر این چاره ای اندیشیده و تصمیم گرفتند کسی را انتخاب کنند که سو را آرام سازد.
- سلام سو! کجایی؟
- کلاهم.
- آهان نگران نباش. خب. .. خب یکی دیگه.. می خری. غیر از اینه؟
- کلاهم!
-آره یکی دیگه می خری، فعلا بیا بریم. تمرین شنا داریم.
- کلاهم!
- ای بابا، بیخیال شو دیگه!
- کلاهم. کلاه نازنینم! خرس اونو ... انو جویید! خرس کلاه قشنگم رو جویید!
لحن سو لحن غم انگیزی نبود، بلکه لحنی بود ، با انزجار و عصبانیت فراوان. لینی که آن لحظه کنار سو بود و قصد آرام کردنش را داشت، دست چپش را روی شانه سو گذاشت، تا بگویید همه چیز درست می شود، ولی حرفی نزد و از ته دل فریاد کشید: آییی! سوختم! سوختم! تو چرا این همه داغی؟
مرگخواران که صدای لینی را شنیده بودند، خود را به آن دو رساندند تا شاهد ماجرا باشند.
- چی شده لینی؟
- سوختم! دستم سوخت!
- چی؟ چه طوری؟
- اینجا قطبه! چیزی وجود نداره که تو با دست زدن به او بسوزی!
لینی که دستش را داخل برف ها فرو برده بود، نفس عمیقی کشید و به سو، که به نقطه نامعلومی خیره شده بود، اشاره کرد .
- یعنی سو اینقدر عصبانیه که، آتش گرفته؟
- آره! می خواستم دستم رو بگذارم روی شونش که سوختم .
- من می خوام امتحان کنم. تا ثابت کنم اشتباه کردی!
مرگخوار هنوز به سو نزدیک نشده بود که داخل برف ها فرو رفت.
- ای بابا! اینها کی آب شدند؟ مگه الان یخ سفت نبودن؟
راست می گفت! یخ ها به طور غیر منتظره ای داشتند آب می شدند!
- دیدین!؟ تقصیر سو لیه!
انقدر حرارت داره که ، الان یخ ها رو آب می کنه!
مرگخواران که هنوز شنا بلد نبودند،غرق شدن خودشان در آب حاصل از ذوب شدن یخ تصور کردند، بعداز این تصور همه شان با داد و فریاد شروع کردند به آرام کردن سو.
- سولی، ناراحت نباش خرسه خامی کرد، ببخشش!
- راست می گه، بیخیال کلاهت شو.
- اصلا تو بخند، من واسه تو کلاه می خرم.
- چرا ناراحتی! بیا من از قوری واست کلاه درست می کنم.
- چرا از جون من مایه می گذارید؟
- سو لی ، اگه بیشتر از این عصبانی باشی یخ ها آب می شن و ما میریم زیر آب!
- آره، غرق می شیم!
- ما میمیریم!
- خود تو هم میمیری! دیگه نمی تونی مرگخوار باشی و...
- سو لییی! آروم باش.
- چی کار کنیم عصبانی نباشی؟
انگار این سوال بهترین سوال پرسیده شده بود، زیرا سو به آرامی جواب داد
- یک دوئل بین من و خرس برگزار کنید!


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
魔法の世界
レイモンド


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
سولی دیگر طاقت دوری از کلاهش را نداشت...کلاه او در چنگال یک خرس قطبی بود...مرگخواران به قطب شمال آمده بودند تا توسط استادشان "قوری" که در اصل یک قورباغه بود، شنا یاد بگیرند...آنها هیچکدام شنا بلد نبودند و این استاد را لرد ولدمورت استخدام کرده بود تا به آنها شنا یاد بدهد!
او حالا نقشه ای کشیده بود تا به صورت مخفیانه به خرس نزدیک شده و کلاهش را از چنگ آن خرس بقاپد!

سولی در حالی که سعی میکرد استتار کرده باشد، از پشت پاورچین پاورچین به خرس در حال نزدیک شدن بود...ولی وقتی که حسابی به خرس نزدیک شده بود، ناگهان خرس برگشت و روی پایش ایستاد!
سولی ترسید...ولی به علت سردی هوا، صرفا چند غالب یخ از خودش خارج کرد... خرس که حالا مشخص شده بود هیکلش چند برابر هیکل سولی است، دستش را که کلاه سولی را با آن گرفته بود بالا اورد و نعره ای کشید...
سولی ولی همینکه چشمش به کلاه افتاد، نیرو گرفت و با شجاعت هرچه تمام تر فریاد کشید:
_آی خرس گنده بک!
_با منی؟
_آره با خود خودت هستم....خجالت نمیکشی کلاه من رو گرفتی و پسش نمیدی؟
_چی؟
_کلاه من دست توئه...زود پسش بده!
_این کلاه توئه؟
_آره!
_میخواییش؟
_معلومه...پسش بده!
_باشه!

خرس کلاه را برداشت و در دهانش گذاشت...کمی جویید و بعد آن را تُف کرد!
_بیا...اینم کلاهت!

خرس این را گفت و سولی را با کلاه تنها گذاشت...
سولی اما بر اثر شوک وارده تکان نخورد..نمیتوانست تکان بخورد...او بدون اینکه حرکتی کند یا چیزی بگوید، به کلاه نگاه میکرد!

در همین حین یکی از مرگخواران که دورتر از سولی ایستاده بودند بودند، فریاد کشید:
_سولی...زود باش بیا اینور...استاد قوری میخواد متد و روشی جدید رو برای آموزش دادن شنا امتحان کنه...زود باش بیا!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.