هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸:۵۸ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۴:۳۴
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 174
آفلاین
قوری با تعجب فراوان به نقشه نگاه کرد.

- هنرجو های عزیز مجبورم بر خلاف میل باطنی ام اتمام کلاس رو اعلام کنم.

مرگخواران لحظاتی به هم خیره ماندند که "مگه چی شده؟" ولی چون دلیل تعطیلی خیلی براشون مهم نبود از شدت خوشحالی شروع کردن به فریاد و پرتاب پرتوهای رنگارنگ به اطراف. البته چند نفری هم که شانسشون به خوبی بقیه نبود بعد از برخورد طلسم های قرمز و سبز به بدنشون، روی زمین افتادن!

اما این وسط قوری با لب و لوچه افتاده تر از حالت معمول قورباغه ها، مشغول نگاه کردن نقشه بود.

- آخه چطور ممکنه که این اتفاق بیوفته؟ همه جای زمین رو برف گرفته، دیگه نمیشه جایی شنا کرد.
- برف چیه؟ اینا نمکه، باید نقشه رو تکون بدی تا بریزه.

بعد از اتمام جمله سو، سکوتی دریاچه رو فرا گرفت. مرگخوارانی که به هوا پریده بودند رو هوا شناور موندن و پرتو های جادویی در وسط راه متوقف شدن. همه نگاه ها به سوی قوری بود. مربی، لبخند شیطانی زد و نقشه رو تکون داد تا نمکاش بریزه.

- آپارات می‌کنیم به این نقطه، شنا آموزان عزیز.

اون نقطه

- خب مرگخوارا، یک نفر بره و آب رو تست کنه!

دسته مرگخوارای مایو پوشیده، نگاهی به هم انداختند.
- سو؟
- بله؟
- برو آب رو تست کن.
- چرا من؟

مرگخوارا دست و پا و کلاه سو رو گرفتن و با ندای" گندیه که خودت زدی" اونو توی آب پرت کردن. سو از شدت ضربه به پایین آب رفت ولی تنها چیزی که روی آب برگشت کلاه سو بود! و البته مقداری خون که به قرمزی آب اضافه کرد و کوسه ای که راهش رو به سمت خونش کج کرد تا شام جدیدش رو با زن و بچه تقسیم کنه!

- پس آب برای همین اینقدر قرمزه؟ اینا خون ملته، ما کجاییم استاد؟

قوری نگاهی مجدد به نقطه آبی رنگ انداخت و اسم نوشته شده کنارش رو خوند.

- دریای سرخ!

و آماده شد تا آب بعدی رو پیدا کنه، با این تفاوت که یکی از شاگرداش کم شده بود و میتونست وقت بیشتری رو به بقیه اختصاص بده!


فندک بکشم...


میری هوا!





پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۰۰ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
قوری نقشه جهان را در دست گرفت و کمی بررسی کرد.
-خب...بذار ببینم...آب کافی وجود داره. همه جا آبه...به به...اینجا خوبه!

جمله آخر را با صدای بلند به زبان آورد و انگشتش را روی نقطه ای آبی رنگ از نقشه کوبید.

مرگخواران مایو پوش چاره ای نداشتند...همراه قوری به آن نقطه آپارات کردند.

-استاد؟

قوری استاد نبود و مربی بود...ولی در آن لحظه، این موضوع اهمیتی نداشت.

-دریا...پس کوشش؟

مرگخواران به دشت سپید رنگ مقابلشان خیره شده بودند...و حالشان داشت از رنگ یکدست سفید دشت، به هم می خورد.

قوری ناامیدانه جواب داد.
-خشک شده ...ولی نگران نباشین....باید صبر کنیم تا بارون کافی بباره!

مرگخواران صبر کردند.

روزها گذشت و فصل ها سپری شد. گاهی بارانی می بارید...ولی برای پر کردن دریاچه، کافی نبود.
ولی صبرشان بالاخره به نتیجه رسید.
بارش باران زیاد شد و دریاچه کم کم پر شد و از آن حالت نفرت انگیز سفیدش خارج شد.

قوری و مرگخواران ذوق زده داخل قسمت کم عمق آب پریدند...

-یوهووووووووو!

ولی پریدن همانا و احساس سوزش بسیار شدید در نواحی مختلف بدن همانا!

-چشمم...دماغم...و همه جام...لعنتی...از طلسم شکنجه بدتره. این همه وقت برای این صبر کرده بودیم؟
-این آب آدمو پرت می کنه بالا...اینجا که نمی شه شنا کرد!
-این جا اگه بخوای هم نمی تونی غرق بشی...

قوری به انگشتی که روی نقشه کوبیده شده بود لعنت فرستاد! دریاچه ارومیه، اصلا انتخاب خوبی نبود.
نقشه اش را که از نمک سفید شده بود در آورد و نگاه کرد.
-شناآموزان عزیز...بریم یه آب بهتر پیدا کنیم!


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۰۷ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۱:۵۲
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 174
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه متوجه شده که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین دریای سیاه رو از جاش کنده و آورده جلوی خانه ریدل ها. یه قورباغه رو هم به عنوان مربی شنا استخدام کرده که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده.

تصویر کوچک شده


مرگخواران با مایوهای ماردوز در کنار دریای سیاه به صف شده و منتظر اوامر استاد «قوری» بودند. گاهی مرگخواری نگاهی حاکی از انزجار به مایوی خود می‌انداخت اما با تغییر جهت نگاهش به سمت نجینی، پیام منتقل شده توسط چشمش نیز به ترس تغییر می‌کرد و سپس لب به تحسین می‌گشود.

- به به! می‌بینم که شما نوگلخزه‌های دریای زندگی مایوهای زیباتون رو به تن کردید و دیگه همه چیز محیای شروع آموزشه.

- بــــــلـــــــــــه!

- پس آماده‌اید؟

- نــــه خــیــــــــــر!

-

مرگخواران نمی‌دانستند چرا آماده نیستند. اما دنبال دست‌آویزی برای تاخیر بیشتر در شنا بودند. بلاتریکس سعی کرد برای این که خودش را از تک و تا نیندازد گفت:

- ما مرگخواران لرد سیاه همیشه برای همه چیز آماده‌ایم. این دریاست که برای شنا کردن ما آماده نیست.

هوریس که عینک شنای دودی به چشم زده بود تا شناگران مستعد و خوش آتیه را جذب کند سریعا به کمک فنون تغییر شکل شروع به رشد تدریجی کرد و ادامه داد:

- دریا که چه عرض کنم ... این حوض کوچولو بیشتر به درد آب بازی چهار تا توله ویزلی می‌خوره؛ نه مرگخواران بزرگ لرد بزرگ.

رودولف که از وقتی عینک شنای سیاه شده‌اش را به چشم گذاشته بود تصور می‌کرد در دریای سیاه قرار دارد و بی جهت دستانش را به اطراف تکان می‌داد مخالفت کرد:

- بابا من که هر جا می‌رم دریاست! چطور می‌گی کوچــ...

بلاتریکس در دهان رودولف را گذاشت و او را ساکت کرد. مرلین کبیر نیز به یاری مرگخواران بنی اسراییلی شتافت و به خورشید دستور داد با قدرت مضاعف بتابد تا آب دریای سیاه را بخار کند. دریای سیاه بخار شد و بخار شد و بخار شد ... آن قدر بخار شد تا تبدیل شد به ابر سیاه. ابر سیاه رفت و رفت و از سوژه دور شد و بر بالای سرزمینی مشنگ نشین ایستاد. نگاهی به پایین انداخت و آن سرزمین را پسندید و شروع به باریدن کرد. حالا نبار کی ببار!

استاد قوری قصد شکایت از دروغ‌های مکرر مرگخواران داشت اما وقتی نگاهی به دریا که سطح آن پایین و پایین تر آمده بود کرد و سر برگرداند و با مرگخوارانی که به نظرش بسیار بزرگ تر از قبل بودند مواجه شد، احساس کرد آفتاب شدید باعث شده دچار کمی توهم شود و حق را به مرگخواران داد.

- نمی‌دانم. شاید حق با شما باشد. بهتر است جای بهتری برای شنا پیدا کنیم.

خارج از سوژه اما، در گوشه گوشه‌ی سرزمین دور دست سیل به راه افتاده بود.

- کار خودشونه.

این سخن را حکیمی در حال دنده عوض کردن به زبان آورده بود و ظاهرا به مرگخواران اشاره داشت.

- پول دادن به روسیه ابرا رو بارور کنه ... حواس ملت پرت سیل بشه گرونی یادشون بره.

شاید هم نداشت.


مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه! تصویر کوچک شده



تیم ته تیمه!


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۱۵ چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
همه چیز برای شنا اماده بود، البته شاید تقریبا...
بلاتریکس غرق فکر بود، غرق افکار گذشته و رفتار های رودولف...
نجینی که متوجه شد بلاتریکس دست و پا میزنه و نمی تونه نفس بکشه و جدی داره غرق میشه، با یک فس از اون فسای پرنسسی ارباب پسند، بلاتریکس را ازغرق شدن نجات داد.
بلاتریکس اگرچه از غرق شدن نجات پیدا کرده بود ولی فکرش از دستش در نرفته بود، بلاتریکس ماژیک وایت برد سیاهی رو درون رداش در اورد و لبخندی دلربا از نوع رباییدن دل برای کشتن زد. و از اتاق خارج شد، تا دنبال اتاق رودولف بگرده.

صدای میو میو از درون اتاق میومد، اتاق دیانا، نه.
صدای ویز ویز حشرات، اتاق لینی، نه.
صدای ریختن مایعی درون لیوان و اواز خوندن مردی، اتاق هوریس نه.
صدای کوبیدن چوب بیسبال به درو دیوار، اتاق الکتو، قطعا نه!
و بله اتاقی که عکس ساحره ای زیبا بر روی ان چسبیده بود، اتاق رودولف!

بلاتریکس دست گیره ی درو امتحان کرد قفل نبود، بی سر و صدا وارد اتاق شد، مطمئن بود رودولف تو اتاقش نیست این ساعت روز طرفای هاگزمید می پلکید.
درون اتاق نسبتا مرتب بود و روی در و دیوار پر عکسای ساحره های زیبا بود.

- اکسیو عینک شنا!

عینک شنای رودولف بی سر و صدا از کشویش بیرون اومد، بلاتریکس در ماژیک وایت بردشو باز کرد و شیشه ی عینک شنا رو کامل سیاه کرد. حالا رودولف هنگام شنا ساحره ای نمی دید که بخواد توجهشو جلب کنه!
حالا همه چیز برای شنا اماده بود... کاملا اماده بود!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴:۱۲ یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۵:۱۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 314
آفلاین
- نفر بعدی!

بلاتریکس یک لحظه حس کرد جلوی سوراخ کلید در اتاق پوشیده شد. در نتیجه به سرعت و با تاکید زیاد گفت:
- نفر بعد به غیر از لینی!
- لینی نیست، بذارید من این نقطه کورم رو بخارونم، میام داخل.
- ما وقتمون رو از سر راه نیاوردیم!
- فیس!

فنریر در اتاق رو باز کرد و وارد شد، بعدش بلافاصله هر دوتا دستشو برد پشت سرش تا با نقطه ای بین دوتا کتفش که دچار خارش شدید شده بود، دیگر بشه.
- سلام بلا، سلام پرنسس نجینی، خوب هستید؟ این اندازه من رو بگیرید واسه مایو بی زحمت.

بلاتریکس متر رو برداشت و اومد جلو تا اندازه فنریر رو بگیره.
- تو چرا انقدر چاق شدی؟! شکمت چرا انقدر اومده جلو؟! دیروز خیلی لاغر بودی! و ثابت وایسا، نمیتونم اندازه بگیرم اینطوری!
- شکمم به خاطر اینه که ماه دیشب کامل بوده و غذا خوردم، با ورزش درست میشه. و نه بلا... نمیتونم ثابت وایسم، میخاره پشتم، نقطه کور هم هست.
- قطعا بعد از ورزشت هم برو حمام که اینطوری نخوای بخارونی خودت رو و نذاری من اندازه تو بگیرم.
- هییی... من خیلیم تمیزم... همین سه ماه پیش رفتم حمام، سه ماه به زمان گرگینه ها میشه بیست و چهار ساعت قبل.
-

بلاتریکس اندازه هایی که به سختی گرفته بود رو تحویل نجینی داد. فنریر هم هنوز داشت پشتش رو میخاروند البته.

نجینی به اندازه ها نگاه کرد، بعدشم یک پارچه کرک دار و قرمز رو برداشت و شروع کرد به بریدن...

چند ثانیه بعد، نجینی مایوی قرمز رو به فنریر تحویل داد، فنریر هم مایو رو روی شلوار خودش پوشید و وایساد تا توی آینه از دیدن تیپش لذت ببره.
- به به... فقط یکم تنگه که خب اونم درست میشه به نظرم... کلا همه چیز درست میشه.
- برو حمام فنر!



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳:۳۴ دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
یا شاید هم نبود!
چرا که لینی دوباره ویزویزکنان از لای سوراخ در عبور کرده و خودش رو به داخل اتاق رسونده بود.

- باز دیگه اینجا چی کار می‌کنی؟
- خواستم ورود و دخولم به اینجا جادویی بشه. تا سه نشه بازی نشه.

نجینی فس‌فسی از سر نارضایتی می‌کنه و بلاتریکس دست به سینه می‌ایسته.
- اولا اون واسه قدیمه و نه جادویی. دوما تو قبلا یه بار مایو گرفتی. پس برو!

لینی روی دسته‌ی مبلی فرود میاد و با انگشتش اشاره‌ای به کپه‌ی پارچه‌های باقی‌مونده می‌کنه.
- اوناها. اونجا. کلی پارچه اضافه اومده. مطمئنم هر کدومو که انتخاب کنین اندازه‌م می‌شه که یه مایو برام بدوزین.

بلاتریکس نگاهشو رو نوک شاخک لینی می‌ندازه و تا خود نوک انگشت پاش پایین میاد و اونو برانداز می‌کنه.
- شاید پارچه اضافه داشته باشیم، ولی قطعا وقت اضافه نداریم.

لینی اما بیخیال بشو نبود.
- نه بلا. نکن با من همچین. می‌دونم حتما یه پارچه مناسب برای من اون وسط هست. دریغ نکن.

بلاتریکس تصمیم می‌گیره دریغ نکنه. پس پارچه‌ی خاکی رنگی رو برمی‌داره. اما قبل از اینکه بخواد پارچه رو به نجینی بده تا عملیات دوخت و دوز آغاز بشه، لینی خودش شاخکشو می‌ذاره رو کولش و با ذکر "مگه من کرم خاکی‌ام؟" از اونجا خارج می‌شه.

لینی تصمیم می‌گیره تا به حشرات دیگه‌ای تبدیل نشده بود با مایوی جدیدش کنار بیاد!




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۱۰ جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۵۴
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 312
آنلاین
بلاتریکس با حرکت چوبدستی نخ و پاچه ها را از روی زمین برداشت و کناری انداخت. نجینی دمش را ماساژ می داد و مایو هایی که دوخته بود را در ذهنش مرور می کرد.
-فس؟
-آره... فکر کنم آخریش بود.

-من جا موندم!

سو وارد اتاق شد و در محل مخصوص اندازه گیری ایستاد. همچنان که لبخند می زد، کلاهش را در دست گرفته بود و با چشم به آن اشاره می کرد.

-سهمیه هر نفر یه مایوئه. برای کلاهت نمی تونیم مایو جدا بدوزیم.

سو اصلا دلش نمی خواست کلاه زیبایش خیس و زشت شود؛ کلاهی که با آن باعث بر انگیختن حسادت کراب و بانز و هکتور و لینی شده بود!
-من نمی خوام بیارمش توی آب!

سپس به آرامی کلاهش را کنار گذاشت.
- یه مایوی کلاه دار برای من بدوزید!

بلاتریکس یکی از همان تکه پارچه هایی که روی زمین افتاده بود و به شکل مثلث بریده شده بود را برداشت و دوتا از گوشه های آن را به هم گره زد.
-بیا... اینم کلاه.

سو از کلاه شنای سیاه رنگی که نصیبش شده بود، بسیار راضی بود.
در همین مدت، نجینی از فرصت استفاده کرده، نزدیک ترین پارچه را برداشته بود و مایویی راه راه دوخته بود.
مایویی سیاه، با خط هایی سفید!

-فس.
-مایوت هم حاضر شد. برو دیگه!
-چرا این رنگیه؟ مگه من گورخرم؟!

بلاتریکس لبخندش را مخفی کرد.
-خیلی هم خوبه؛ به رنگ کلاهت هم میاد. زودتر برو که پرنسس، هم خسته شدن و هم گرسنه!

سو با خشمی آمیخته با ترس، اتاق را ترک کرد.
همه چیز برای شروع آموزش شنا، آماده بود...


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۲ ۱۸:۲۱:۲۴
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۲ ۲۲:۰۷:۱۱

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"


ارباب... میشه بمونم؟


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱:۴۲:۳۵ پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
-نفر بعدی!

-منم...سلام.

لینی خیلی عادی در حالی که انگار نه انگار که همین الان بیرونش کردن بر میگرده تو.
بلاتریکس و نجینی با تعجب به هم نگاه میکنن.
-مایوی تو رو که تحویل دادیم. فوتت هم کردیم. برو بیرون وقت ما رو نگیر.

لینی چشاشو تا جایی که ممکنه گشاد میکنه.
-من؟ نه! هرگز! من یه ساعته پشت در منتظرم که اندازه مو بگیرین و مایویی برام تدارک ببینین. مایویی آبی و سبز. یا آبی خالی. یا حتی زرد. ولی زرد و مشکی نه.

بلاتریکس پوزخندی میزنه و اصلا به تیکه پارچه ی زرد و مشکی که از جیب لینی بیرون زده اشاره نمیکنه.
-چرا زرد و مشکی نه؟ به نظر ما که خیلی هم بهت میاد.

-فس!
نجینی هم تایید میکنه.

لینی با قیافه ای جدی جواب میده:
-ارباب فرمودن از این دو رنگ خوششون نمیاد و هیچ مرگخواری اصلا نباید اینا رو بپوشه.

نجینی اشاره ای به بلاتریکس میکنه که لینی معنیشو نمیفهمه. بلاتریکس به طرف لینی بر میگرده.
-پرنسس میفرماین مشکلی نیست. پارچه ی نفر بعدی قهوه ای بود. میتونیم یه مایوی شیک...

-نههههههههه...اینجوری که شبیه سوسک حموم میشم!

لینی مایوی زرد و مشکیشو از جیبش درمیاره.
-همین خوبه...من رفتم!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۷ ۱:۵۱:۰۳

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱:۲۹:۱۷ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
لینی با تعجب از کنار پارچه بزرگ متحرکی که لباسش به هرچیزی شباهت داشت جز مایو عبور می‌کنه و خودشو به نجینی و بلاتریکس می‌رسونه. اما لینی کوچیک‌تر از اون بود که توجه اونا رو به خودش جلب کنه.

- مگه نگفتم نفر بعد بیاد؟ کجایی پس؟ نکنه دیگه مایو نمی‌خواین؟
- ولی من همین‌جاما.

بلاتریکس صدای لینی رو شناخت. اما چون انتظار داشت اونو تو هوا پیدا کنه، هرچی سرشو می‌چرخونه اثری ازش نمی‌بینه.
- لینی ما رو به سخره گرفتی؟ کجایی پس؟

لینی دوباره تکرار می‌کنه.
- من اینجام بلا. این پایین. نگاه کن.

بلاتریکس نگاه می‌کنه و این‌بار لینی رو جلوی پاهاش و روی زمین پیدا می‌کنه.
- اونجا چی کار می‌کنی تو؟ حتما مایو هم می‌خوای!

لینی با حرکت سرش حرف بلا رو تایید می‌کنه و اضافه می‌کنه:
- بل بل می‌خوام. برا اینکه سایزمو اندازه بگیرین گفتم رو زمین فرود بیام.
- دیگه تو هم اندازه گرفتن می‌خوای؟ نیم‌وجب لباس بسته دیگه!

بلاتریکس اینو می‌گه و نجینی به سرعت نصف نیم‌وجب پارچه زرد و نصف نیم‌وجب پارچه مشکی رنگی رو برمی‌داره و مشغول دوخت و دوز می‌شه.

- هی چرا زرد و مشکی؟ من ریونکلاوی‌ام. حداقل آبی و مشکی کنین! این بود آرمان‌های روونا؟ می‌خواین منو متعلق به یه گروه دیگه جا بزنین؟

اما با دیدن خنده‌های زیرلبی بلا و فس‌فس‌های نجینی، وقتی بیشتر فکر می‌کنه می‌بینه هدف حتی هافلپاف هم نبوده.
- زنبور؟ اینو بپوشم که شبیه زنبور می‌شم!

و تو دلش می‌گه کاش همون زرد بود و هافلپافی می‌شد، اما زنبور نمی‌شد! قبل از اینکه لینی بخواد اعتراض دیگه‌ای بکنه، بلاتریکس شروع به فوت کردن می‌کنه و لینی که حالا تو هوا بودو باد می‌بره و می‌ذاره پشت در.




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵:۵۷ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه متوجه شده که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین دریای سیاه رو از جاش کنده و آورده جلوی خانه ریدل ها. یه قورباغه رو هم(به نام قوری) به عنوان مربی شنا استخدام کرده که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده.
نجینی داره برای مرگخوارا مایو می دوزه. اندازه های کراب و هکتور رو گرفته و الان نوبت بانزه که دیده نمی شه!

...............

اعصاب نجینی داشت خرد می شد...ولی از طرفی هم همه به این موضوع فکر می کردند که بانزی که دیده نمی شود دقیقا چه نیازی به مایو دارد؟!

-آبرو...حیثیت...شرف!

بانز با فریاد جواب سوالی را که ذهن همه را درگیر کرده بود داد. وقتی متوجه شد که همه روی او تمرکز کرده اند تصمیم گرفت ادامه بدهد.
-آقا اصلا گیریم نامرئی شدن من موقتیه! مثلا منو طلسم کردن و گفتن تو سی و یک سالگی ساعت پنج بعد از ظهر مرئی می شی. بعد من در حین شنا یهو مرئی بشم...شما پاسخگویی؟

کسی پاسخگو نبود.

حوصله نجینی از سخنرانی بانز سر رفته بود. پارچه بزرگی روی جایی که صدای بانز از آن جا می آمد انداخت...و سوراخ بزرگی روی سرش برید.
-فس!

بلاتریکس بانز را به سمت دیگری هل داد.
-برو...پرنسس می فرماین همین از سرتم زیادیه. نفر بعدی بیاد بگه چه جور مایویی می خواد.




نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.