هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵
#9

مالدبر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 324
آفلاین
پیرمرد به سوی افق نیلگون پارو میزند و شعر میخواند:
_ من دهاتمونو با گروهمو...
ولدی با کسالت داد میزند:
_ پیرمده جلف حداقل رپ نخون! یک شعر محلی بخون!
پیرمرد: ها بابا جان... شما جوونا چه عقب مونده این! ها ما سربازی که میرفتیم...
ولدی پایش را روی زمین جا به جا میکند و باعث میشود اه ز نهاد بلیز درآید.
در آنسوی قایق، زن پیرمرد با آرمینتا مشغول سبزی پاک کردن هستند و بچه ها هم هنوز ارزشی بازی در می آورند.
زن آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:
_ ها ننه... جوون که بودم که هوا اینجوره گرم نبود. هوا نگو قطب شمال بگو...
ناگهان ولدی داد میزند.
بلیز: چی شد ارباب؟
ولدی: احمق مگه بهت نگفتم مورچه هاتو نیار توی قایق؟
بلیز: آخه ارباب! من چی کار کنم؟ اگه موچه ها برام قصه نگن خوابم نمیبره!
ولدی دست به جیب بلیز میبرد و یک شیشه پر از مورچه در می اورد و همه ی آنها را به دریا میریزد.
بلیز: ارباب بد! اون مورچه ها رو بابام از چین بام خریده بود! کاتب هزارو یکشبو از حفظ داشتن!
ولدی: بلیز بیشین حرف نزن! کروشیو!
ناگهان بلیز شروع به لرزیدن میکند و ولدی هم به متقاعب آن به لرزه در می آید؛ برا همین ولدی بیخیال میشود و دوباره کنر پیرمرد مینشیند.

12 ساعت بعد_____________
پیرمرد: آره بابام جان... زمنا جوونیای ما یک لرد دیگه ای بود به نام لرد اناس... این لرده از تویم خفن تر بود... تو انگشت کوچیکه ی اونم نبودی...
ولدی قرمز میشود و پیرمرد را میگیرد تا او را بلند کند و به دریا بیندازد. اما پیرمرد چون چسبیده تکانی نمیخورد و همانجا میماند.
پیرمرد: هان...
ناگهان ولدی بلند میشود و به ردای خود میکوبد.
آرمینتا از پای بساط سبزی بلند میشود و داد میزند:
_ چی شد ارباب؟
ولدی در حالی که به ردایش میکوبد:
_ اه این مورچه ها گیرزی میدن... اوووووووخ! اوووووی!
بلیز که در پای لرد در حال خفه شدن است:
_ ارباب مگه مورچه های منو نریخیتین توی دریا؟
ولدی: آخ! اووخ!
پیرمرد دست به ردای ولدی میبرد و یکی از مورچه ها را برمیدارد و مطالعه میکند. بعد از چند دقیقه داد میزند:
_ اهان! کشف کردم! اینا مورچه های آدم خوارن!
ولدی در حالی که به ردایش میکوبد:
_ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــُی؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب تا همين چند دقيقه پيش! نمي خواستم پست هاي طنز به هيچ عنوان نقد بشن. اما به علت زياد شدن ميزان خاله بازي نوشته ها از اين به بعد پست هاي طنز هم نقد خواهند شد، و در ضمن از 100 هم نمره اي به اونها تعلق ميگيره!

سوژه ي اين پست چي بود؟ در حقيقت چه موضوعي براي نوشتن به نفر بعدي مي داد؟ تنها چيزي كه مي شه ازش توي نوشته ي بعدي استفاده كرد آدم خوار بودن مورچه هاست!! كه متاسفانه سوژه ي خوبي محسوب نميشه!
بعد..خيلي مسايل تكراري رو توي نوشتت آوردي...طوري كه بخواي به زور نوشتت رو خنده دار كني! مثلا همين كروشيو...سبزي پاك كردن...
سعي كن موضوعات متنوع رو توي نوشتت دخيل كني كه نويسنده ي بعدي بتونه از چيز هاي بيشتري استفاده كنه.

اين پست از 100 تنها 15 امتياز ميگيره!
اميدوارم در آينده شاهد نوشته هاي بهتري ازت باشم!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا!


ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۱ ۱۹:۴۷:۲۷

I Was Runinig lose


Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵
#8

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲:۳۸ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
لرد: ای بابا پای بدون جوراب شبیه کله بدون موئه
در همون لحظه توجه دو معاون ارشد لرد به کله اربابشان جلب میشه.
بلیز و ارامینتا: موافقیم
لرد: نه چیزه .... پای بدون جوراب شبیه بینی بدون دماغه! (چی گفتم)
بلیز و ارامینتا: به شدت موافقیم ارباب به سلامت باشد
لرد: نه خوب پای بدون جوراب شبیه ... ای بابا اصلا به شما چه کروشیو کروشیو !
بلیز و آرامینتا از درد می افتند روی زمین و شروع میکنند به جیغ و ویغ ...

چند ساعت بعد

تمام ممدهای بازمانده جزیره خسته شدن و به خونه هایشان رفتند تا بخوابند اما لرد و دو معاون ارشدش همچنان در میز مثلثی شکلی بس مخوف و جدی در یک جلسه فوق سری مشغول بحث با یکدیگرند.

لرد: خوب من بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ... امممم من با پای بدون جوراب باید چی کار کنم؟
آرامینتا: ارباب میخوای جورابامو بهت بدم؟
لرد: ایییییش ... ایییش اییییش پام بو میگیره...
ارامینتا: ارباب به سلامت باشد.

لرد کمی به اطرافش نگاه میکنه و بعد از سوزاندن فسفرهای زیاد نگاهش بر روی بلیز که با این حالت داره آسمون رو نگاه میکنه ثابت میمونه و جوابش را جلوی چشمش پیدا میکنه.
لرد: خوب به نتیجه رسیدم ختم جلسه همینجا اعلام میشه.

چند لحظه بعد
بلیز به شکل کاملا آستکبارانه ای مورد لطف اربابش قرار گرفته و حال در نقش جوراب ارباب در پای چپ لرد خودنمایی میکنه.
لرد: هوم بدک نیست ...!
آرامینتا: ارباب خیلی بهتون میاد عین یک جنتلمن واقعی شدین!
لرد: واقعا؟
بلیز در فکرش: یه شب این ارامینتا رو میندازمش توی دریا!

در قایق
لرد: خوب بلیز پارو بزن...!
بلیز: ای ارباب .. ای جانم فدایت .. من که در پای شما هستم چگونه پارو بزنم؟
لرد: راست میگی ها ... چقدر اینجا کمبود بادراد احساس میشه! خوب اشکال نداره آرامینتا تو پارو بزن...!
- من پارو بزنم؟
بلافاصله همه به سمت صدا برمیگردند و یک عدد پیر مرد پشمک مانند فوق العاده اشنا رو میبینند که گویا چند ساعت پیش یه نظر او را دیده اند!
بلیز: این به زبون خودمون حرف زد ارباب قضیه خیلی مشکوکه!
آرامینتا: ارباب شاید خطر داشته باشه!
بلافاصله لرد و معاونینش وارد مذاکره سه نفره ای شده و بعد از مدتی تصمیم میگیرند که ببینند این پشمک چی میخواد.

لرد: تو اینجا چی میگی پیرمرد جلف؟ بدمت دست اشپزهای کشتیمون تا بپزنت؟ ببرمت جزیره رابینسون پیادت کنم تا بپکی؟ بندازمت توی دریا کوسه ها بخورنت؟
پیرمرد: نه من فقط میخوام با شما بیام خواهش میکنم .. میخوام از این جزیره برم ... بزاریید با شما بیام. میتونید به من اعتماد کنید.
آرامینتا: ارباب شما خودتونو عصبی نکنید براتون مضر است بسپاریدش دست من !
آرامینتا در یک حرکت از قبل تمرین شده سعی میکنه پیرمرد رو بندازه توی آب. ابتدا پیر مرد می افته توی آب اما سریع مثل فرفره دوباره میپره روی قایق. آرامینتا سعی میکنه با طلسم اونو از اونجا برانه اما اینکار هم جواب نمیده.
ارامینتا

یک ساعت بعد
آرامینتا: ای لرد بزرگ من را عفو کن گویا این پیرمرد به وسیله نوعی چسب ناشناس به این قایق چسبیده کاری از دستم بر نمیاد.
لرد: ای بابا من هر جا که میرم یا باید البوس ببینم یا شبه البوس! باشه قبوله
پیرمرد: د....؟ چه عالی!
بلافاصله پیرمرد یه سوت میزنه و در یک چشم به هم زدن ده تا بچه قد و نیم قد و به همراه یه زن با پهنای قابل تصور میپرن توی قایق...
پیرمرد: اینا خانواده منن دیدم بهتره با خودم بیارمشون خیلی ساکتن اصلا در سفر مزاحمتون نمیشن.
بلافاصله بچه های پیرمرد با هم شروع میکنن دست زدن و شعر خوندن و خلاصه ارزشی بازی دراوردن.
لرد نعره میزنه:
به ریش مرلین همتونو میندازم جلوی کوسه ها!!!
پیرمرد: حالا با هم کنار میایم. راستی من قبلا یه پسر میشناختم اسمش تام بود نمیدونم تو هم بی شباهت به اون نیستی ها
لرد:


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۱ ۱۶:۴۰:۴۷



Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵
#7

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
ايگور جان چقدر شبيه من پستيدي...
ــــــــــــ
نوتومتفرگ .( )
چلنگر : گرفتموتون !
هر چهار نفر موضع گرفته در بالاي درخت از جا مي پرن و چشمشون ميفته به فردي ارزشي كه شباهت مولكولي ارزشيوسي به رابينسون كروزو داره ميفته .
لرد : پشمك !
پشمك چند پار پلك مي زنه و بعد به پشت ار زوي درخت ميفته روي زمين .
ممد ها :
صحبت بين استر و هدويك همراه با ترجمه ي فارسي بدون سانسور :
استر : تو چه طوري اونا رو نديدي ؟
هدي : نمي دونم ...
استر : بگو ديگه .
هدي : يه نيروي عجيب الخلقه اي اون بالاس .
استر :
در همين هنگام ممدها در حال بال رفتن از درخت هستند و در آن بالا صحبت بين لرد و معاونينش بالا گرفته .
ولدي : چوبدستيم كو ؟
بعد در حركاتي انتحاري در پي چوبدستيش مي گرده . آرامينتا : شايد توي كشتي جا مونده .
بادي : شايد توي آب افتاده .
ولدي :
ولي بعد چشمش ميفته به بليز . ولدي : بليز باز دراي آواداكداوارا بازي مي كني ؟
بليز :
ولدي : بدش من !
بليز تا مياد چوبدستيو بده به لرد كه يهو يكي از ممد ها دستشو. مياره جلو و به چوبدستي چنگ مي زنه ...
قرچ .
چوبدستي لرد دو نيم شد .
لرد بلافاصله با پاي چوبيش زد توي صورت ممده و اون هم در جا جان به جان آفرين تسليم كرد .
بليز :
لرد : چه چيز خوبي !
و در يك حركت آستكبارانه جورابش رو در آورد و گوله كرد و بعدش انداخت بين ممدا .
بوم !
آرامينتا و بادراد:چه توهميه !
هر چهر نفر از درخت پايين ميان واز بين جنازه هاي ممد ها كه اين طرف و اون طرف افتادن رد مي شن و به سمت كشتي راه ميفتن تا اين كه متوجه يه معضل ارزشي در اطراف خود مي شوند .
هر چهار نفر موندن كه حالا بدون جوراب لرد چي كار ميتونن بكنن .


ادامه دارد...




Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
#6

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
بلیز:
هدویگ:بوی سیب زمینی پخته میاد.نه بوی تخمه ژاپنی میاد.نکنه بوی جوراب هست.
هدویگ جمله آخر را بلند گفت و پرواز کرد تا از آنجا دور شود.او کم کم به طرف قبلیه بومیهای جزیره رفت و روی شانه استر نشست.
هدویگ:
استر:چی شد؟
هدویگ:بالای درخت یک شاخه بود که انگار بمب هیدروژنی روش منفجر کرده بودند
استر:ااااا،دیشب شام زیاد خوردی فکر کنم.
هدویگ:

-آرمینتا،یادم باشه رفتم کشتی چوبم رو دربیارم،جورابم رو بشورم.
-چشم ارباب.حتما بهتون میگم.
-آرمینتا جوراب ارباب خودش اواداکورا هست.چرا پاکش کنیم که چنین چیز مفیدی رو از دست بدیم؟
-بلیز اینقدر بهت کریشیو میزنم تا تبدیل به دیوانه ساز بشی ها.اونجوری مفید تر هم هستی،حداقل روح چند نفر رو میتونی بخوری.
-بهتره به جای دعوا بریم یک جا دیگه غایم بشیم.
-چی بشیم؟
-غایم!
-منظورتو نمیفهمم،چی بشیم؟
-غای...موضع بگیریم.
-حالا درست شد،یک بار دیگه یگی غایم بشیم یک کاری میکنیم آرزو کنی ایگور بشی.
- (آرمینتا)
- (بلیز)
- (ارباب)

-----------------
ببخشید،بعد از مدتها بود داشتم رول طنز میزدم یک مقدار بد شد.

يكي از عمده ترين مشكلات پستت نداشتن سوژه ي مشخصي بود! اين حس رو به آدم مي داد كه داري به زور مي نويسي و بدن هيچ هدفي.
بعد يكمي پستت گيج كننده بود...مثلا ديالوگ هاي آخر مشخص نبود از طرف چه كسي گفته ميشن. سعي كن واضح تر بنويسي!
سه تا ديالوگ(؟) آخرت خيلي خوب نبود! خيلي زيباتر مي شد اگه حداقل به جاي يكيش از توصيف استفاده مي كردي.
در ضمن پايان يك نوشته خيلي مهمه! بايد طوري باشه كه نفر بعدي كه مي خواد بنويسه از آخر نوشتت موضوع كلي دستش بياد..در حقيقت آخر نوشتت مشخص كننده ي موضوع پست بعديه!
خب...متاسفانه بخاطر همين كمبود ها پستت از 100...25 ميگيره!
از اين به بعد با دقت تر و با وقت بيشتري بنويس!!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا!


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۱ ۹:۱۴:۰۶
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۱ ۲۰:۱۵:۵۰

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
#5

old ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۵۶ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۵
از 127.0.0.1
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
لرد: من همین الان یه چیزی رو فهمیدم

بلیز: چی رو ارباب؟

لرد: ارباب و معاونانش باید همین الان یه جلسه تشکیل بدن

بلیز و ارمینتا

چند دقیقه بعد از پایان جلسه ی لردو معاونانش اون پیر مرد پشمک مانند و به همراه عده ای ممد که همه گی به چوب دستی و بیل و کلنگ مجهز بودن از راه میرسن و در وبر فرمول ها پشمکه موضع میگیرن ولی هر چی نگاه میکنن اثری از اون سه فرد عجیب تازه وارد نمیبینن
( چون در اینجا داستان بین ساکنان جزیره اتفاق می افته تمام دیالوگ ها دوبله شده مباشد)

پشمک: استر پس این بوقی ها کوشن؟
استر : نمیدونم ما از اون عقب که داشتیم میامدیم اینجا بودن . درست همین جا روی این فرمول ها واساده بودن

پشمکه: هوم عجیبه غیبشون زده

هدویک: پشمک . پشمک من برم یه دوری بزنم و ببینم کجا قایم شدن؟

همه ی ممد ها با پشمگ میگن برو

هدویک با بال های سفید و کاملا به اهتزار در آمده در آسمان جزیره در حال پروازه و با چشم های تلسکپ مانندش تمام جزیره رو زیر نظر داره ولی کوچیک ترین اثری از اون سه انسان غریبه نمیبینه البته هدویک در این جستجو تنها نیست تمام ممد های اون پایین با هم مشغول خواندن یه سرودن که به این جغد هوا نورد روحیه بدن

ممد ها : هد ویک . هد ویک . ... ( بر وزن جیمبو . جیمبو ...)

ولی بلاخره هدویک هم خسته میشه و روی یه درخت بالای سر پشمک و بقیه ی بومی های ساکن جزیره میشینه

البته روی خود درخت که نه روی یه چوب صاف و سیقلی که از بین شاخه ها زده بیرون

( توضیحات مخصوص گراوپی و دوستان : اون چوب که هدویک روش نشسته پای چوبی ولدی که از بین درخت ها زده بیرون یعنی ولدی و دو معاون غیورش بالای درخت موضع گرفتن ( لرد سیاه هیچ وقت مخفی نمیشه))


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۰ ۱۶:۲۲:۲۰


Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
#4

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲:۳۸ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
بعد از مدتی راه پیمایی در ساحل سرانجام لرد و دو معاون ارشدش به جایی میرسند که در آنجا پیر مردی پشمک مانند که به وسیله پوست حیوانات خود را پوشانده بود و بر روی زمین نشسته بود و در حالی که به وسیله استخوانی که بی شباهت به استخوان دایناسور نبود بر روی زمین فرمول های ریاضی مینوشت سخت به فکر فرو رفته بود.

لرد: میبخشید شما از ساکنین این جزیره هستید؟
مرد: گومبا لودیرا گوزا! ( شما چقدر زبونتون عجیب غریبه!)
بلیز: ارباب این ممد بخت برگشته رو ول کنید زبون مارو بلد نیست.
لرد بدون توجه به نظریات بلیز دوباره لبخند میزنه و میگه:
- ببخشید کشتی مصیبت دیده ما اینجا در سواحل نیلگون شما لنگر انداخته شما مقداری آذوقه دارید به ما بدید؟
مرد: یوموبلا گومبا گومبا !(ترجمه: برید گم شید بوقی ها من ممد قبیلم)

لرد: من آدم خشنیما ... مجبور میشم یه جور دیگه حرف بزنم!
مرد: گومبا گومبا ( از روی فرمولهام بیا کنار)
سرانجام خشانت لرد سریز شده. او با عصبانیت چوبدستیشو در میاره و میکنه توی چشم پیرمره
لرد: آذوقه میدی یا نه؟
بلافاصله پیر مرد جیغی میکشه و استخوانی که در دستش بود رو به زمین پرت میکنه و مثل فرفره از لرد و دو معاونش دور میشه.

لرد نفس راحتی میکشه و روی زمین میشینه.
لرد: میگن زبون خشانت رو همه دنیا میفهمن الان میره برامون آذوقه میاره
آرامینتا و بلیز: لرد به سلامت باشد

چند لحظه بعد

بلیز در حالی که داره با دوربین دور دستها رو نگاه میکنه ...:
- ارباب پیرمرده داره بر میگرده
لرد: چی گفتم؟ گفتم که الان با یک عالمه آذوقه میاد اینجا
آرامینتا: ارباب شما نابغه اید!
بلیز: ولی .. ولی ... ارباب .... یه عده ممد هم پشتشن ... مثل این که داره با تمام قبیله میاد اینجا
لرد میپره دوربین رو از بلیز میقاپه و در آن نگاه میکنه.
... پیرمرده با یه سری ممد همراه با بیل و کلنگ و چوب و.... دارن به سمتشون میان و در اون میان پیرمرده تمام قبیله رو داره تحریک میکنه تا بجنگند.
لرد و معاونینش


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۰ ۱۳:۲۱:۳۱
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۰ ۱۴:۱۵:۰۷



Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
#3

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
لرد و دو معاونش ، به آرامی به سمت ساحل می رفتند .
- تند تر پارو بزن ... می خوام زودتر به ساحل برسم .
-چشم ارباب .
بلیز این را گفت و با دستش عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و دوباره شروع به پارو زدن کرد .
آرمانیتا با دوربین کوچکی که در دستش بود ، ساحل را بررسی می کرد .
ولدمورت دوربین را از دستش قاپید و چشمانش را بر روی عدسی های کوچک دوربین قرار داد و به ساحل نگریست .
- چه موجودات عجیبی ... یه جغد سفید اونجا داره با یه مرد بلند قد دعوا می کنه ... لباساشون خیلی مضحکه ... بلیز تندتر ... علاقه مند شدم ببینم اینا چه موجوداتین !!
بلیز سرعت پارو زدنش را بیشتر کرد و سعی کرد صدای نفس نفس هایش را کنترل کند تا باعث رنجش خاطر ارباب نشود !

---

ولدمورت جلوتر از همه از قایق خارج شد . آرامینتا و بلیز هم پس از بستن قایق به درختی که در آن نزدیکی بود ، به نبال ارباب به راه افتادند .
ولدمورت یک راست به سراغ موجوداتی که با دوربین دیده بود رفت و به گفتگویشان گوش فرا داد .
مرد بلند قد ، یک لباس ردا مانند سفید پوشیده بود که از گردن تا نوک انگشتانش را پوشانده بود و خیلی هم زمخت به نظر می رسید . روی سرش نیز چیزی همانند عمامه کوییرل به چشم می خورد که به رنگ کرم بود . جغدی که در مقابلش بود ، یک تکه پارچه تنش بود که فقط یک آستین داشت و قسمت کمی از بدنش را پوشانده بود و یک گردنبند مشتکل از استخوان های کوچک نیز از گردنش آویزان بود . این دو در حال مشاجره ای سخت بودند .
جغد : استراهه گفتاهه خرساهه نهی نهی !
مرد بلند قد : خفاهه زناهه در گوشاهه !

(زیر نویس :
جغد : استر گفتم انقدر مثل خرس نباش !
مرد بلند قد : خفه شو می زنم در گوشتا !
با تشکر از چلنگر )

جغد که عصبانی به نظر می رسید ، پرواز کرد و مستقیم به سمت شکم مرد رفت . صدای فریاد مرد به هوا برخاست و روی زمین افتاد و در حالی که دستش را روی شکمش گرفته بود ، از درد به خود پیچید .
جغد هم در گوشه ای روی هوا معلق بود و لبخند رضایت روی نوکهایش نقش بسته بود !

ولدمورت با بی اعتنایی آن دو را پشت سر گذاشت و به راهش ادامه داد تا بقیه قسمتهای آن دهکده را ببیند .............

---------------------

کسانی که پست می زنن دقت کنن :

اصلا بحث درگیری سیاه و سفید مطرح نیست ... اگر هم می بینید که مثلا من هدویگ و استرجس رو وارد داستان کردم ، در قالب اهالی دهکده وارد کردم ... و هیچ ربطی به محفل ندارن ... فقط از اسم استرجس و هدویگ استفاده کردم تا الکی شخصیت مجازی نسازیم ... دقت کنید که سیاها و اهالی دهکده هیچ آشنایی ای ندارن و قضیه رو به محفل ربط ندید الکی ... داستان حول محور ورود دزدای دریایی(مرگخوارا) به جزیره ای ناشناخته است و اتفاقاتی که قراره بیفته ... که البته این اتفاقات زیر سر اهالی دهکده است(محفلی ها) .
بازم تاکید می کنم که این مرگخوار و محفلی فقط اسمه ... یعنی شما باید برای اهالی دهکده از اسامی محفلی ها استفاده کنید ولی اونا رو به محفل ربط ندید ... بحث سیاه و سفید میره کنار و بحث اهالی دهکده و دزد های دریایی میاد وسط .

حالا می خواید پست بزنید بزنید ... بسم الله .
پست خوب ، تشویق ... پست ارزشی شپلخ !!!!


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۰ ۱۲:۰۵:۴۴
ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۰ ۱۲:۱۹:۵۳
ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۰ ۱۲:۲۰:۲۱



Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
#2

آرامينتا  ملي فلوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
از اولين پله!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
بادبان هاي كشتي همگي كشيده شده بودند و طبق گفته ي كاپيتان لردي بخاطر جهت وزش باد به جزيره مي رسيدند...يعني بايد دو ساعت پيش رسيده بودند!
- بادراد!
بادراد در حالي كه يك ملافه ي زردرنگي كه بي شباهت به بادبان نبود رو دوره خودش پيچيده بودجلو لرد تعظيم كرد.
- بله ارباب!
- اين كشتي چرا جلو نميره! اون چيه بستي دوره خودت؟
- اِ...اين چيزه ارباب..يعني...اين بادبانه به درد نمي خورد كندمش
نيم ساعت بعد!
كشتي در حال نزديك شدن به جزيره ي مرموز بود! ممدها داشتن لنگر كشتي رو براي توقف مي انداختند. لردو آرامينتا و بليز سوار ِ قايق نجات! كشتي شدن تا به جزيره برن.
- هي!! منو نمي برين؟
نگاه همه به طرف يكي از بادبان ها برگشت!
- نه! تو همون بهتره به جاي بادبان بموني!
و در نتيجه سه نفر در حالي كه كشتي و بادراد رو ترك مي كردن به طرف جزيره رفتند....



مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۸۵
#1

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲:۳۸ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
پرچم دزد های دریایی با علامت یک جمجمه اسکلت مانند که از دهانش ماری بیرون زده بر فراز کشتی خودنمایی میکنه. پرچم با وزش باد به شدت به این ور و اونور میره تا اینکه سرانجام کنده شده و همراه با باد از انجا دور میشه.

مدتیه که کشتی همانطور در وسط دریا ثابت مانده و حرکت نمیکنه. مدتیه که تمام ساکنان این کشتی راه خود را گم کرده اند و ماه هاست که بی هدف در دریا سرگدانند.

اتاق کاپیتان

لردی یک چشم با یک پای مصنوعی و یک دست چنگک مانند روی صندلی اش نشسته و یکی از ممدها جلوش مشغول خم و راست شدنه:
ممده: ارباب ... تمام ذخیره مواد غذاییمون تموم شده ... خون گلاسه ها ته کشیدن ... تمام خوردنی هایی که بعد از آخرین تصاحب کشتی محفلی ها بدست آوردیم تموم شده ... ارباب ما داریم میمیریم
- آواداکدورا ....
آشپز بدبخت بر روی زمین می افته و دیگه از سر جاش حرکت نمیکنه.
لرد: بیاید ببریدش برای امشب کبابش کنید تا چیزی برای خوردن داشته باشیم. وگرنه همتونو میندازم تو دریا تا کوسه ها بخورنتون!
بلافاصله در باز میشه و دو فرد ارزشی وارد شده و دست و پای آشپز رو میگیرند و از آنجا میبرنش ...

- خشکی ... خشکی ! خشکی !
لرد با بی حوصلگی چوبدستیشو از پنجره اتاقش به بیرون میگیره و حرکتی مختصر به آن میده بلافاصله دیده بان از بالای دکل می افته توی دریا ...
لرد: اوووووف .... ما دیگه هیچ وقت خشکی رو نمیبینیم
اما او اشتباه میکرد بلافاصله دوباره در باز میشه و ایگور میاد تو
ایگور: ارباب این دفعه واقعا خشکی رو دیدن ... خودم دیدمش ... جلومونه!
لرد : یعنی مصیبت های ما به پایان رسیده؟

روی عرشه

روی عرشه جنب و جوشی راه افتاده همه با سرعت در حال حرکتند و میخواهند خشکی رو ببینند. معاونین ارشد لرد در راس این صف قرار دارند.
بادراد: مطمئنم اینجا استرالیاست !
بلیز: نه من اون ابره که اون بالاست رو میشناسم اینجا هندوستانه!
آرامینتا: باید زودتر ارباب رو صدا کنیم!
- احتیاجی نیست خودم دارم میام ...
لرد لنگان لنگان راه رو باز میکنه و در حالی که پای مصنوعیشو روی زمین میکشه به سمت معاونینش میاد.
ملت: ارباب به سلامت باشد.
لرد دوربین چشمی را از دست آرامینتا میقاپه و در آن نگاه میکنه. و دو نفر رو میبینه که دارن لبخند میزنن و براشون از ساحل دست تکون میدن.
لرد
بلیز: قربان چی دستور میدید؟
لرد لحظه ای درنگ میکنه سپس فریاد میزنه:
- چرا معطلید؟ بادبان ها رو بکشید ... به سمت خشکی حرکت میکنیم ...
مرگخوارا: هوووووووووووورا لرد به سلامت باشد ...
بدین ترتیب بادبان ها بار دیگر به اهتزاز در میایند و کشتی دزدان دریایی به سمت جلو هدایت میشود غافل از اتفاقات ارزشی که در کمین نشسته اند و انتظار آنها رو میکشند.


ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۹ ۲۰:۴۸:۰۱








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.