هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
آنتونیون پوکرفیس از وزارتخانه خارج میشود.

کمی بعد در ناکترن
-من مانده ام تنهاااااااااای تنهااااااااااااااااااااا...
مردی ناشناس به او خیره میشود.
-مردک چرا آهنگ های بریتانیایی نمیخوانی؟این که آهنگ فارسی است!حمایت از کالای بریتانیایی کجاست...
آنتونیون فکر میکند که مخ مرد تاب برداشته است.زیرا خود او همین الان داشت فارسی حرف میزد.تصمیم گرفت بی تفاوت از کنار مرد بگذرد.که ناگهان اعلامیه ای روی دیواری دید و از خوشحالی به هوا پرید.
((سازمان شکارچیان اژدها))
...
...
...
-خودشه!پلاک سیزده!
و وارد ساختمان میشود.یک صندلی که نصف آنتونیون است و یک میز که پوسیده است روبرویش است.همین!
روی صندلی که مینشیند مردی که خراش های زیادی روی صورتش دارد،ظاهر میشود.
-سلام قربان.چی میخوای؟
-ریسه ی قلب اژدها!دارید؟
-موجود که نداریم باید بریم یه دونه شکارکنیم.
-تضمینی؟
-با ضمانت 45کیسه گالیون ریسه ی قلب اژدهای تیغ دار نروژی و بدون ضمانت 39کیسه گالیون!
آنتنیون از همیشه،حتی بیشتر از هرکسی در طول تاریخ پیدایش زمین،پوکرفیس میشود.
-وات؟فکر کردی من سر گنجم مردک خراشی؟
مرد بی تفاوت میگوید:
-ریسه ی اژدهای پوزه کوچیک ژاپنی 20کیسه.بدون هیچ تضمینی.
-ینی ممکنه نتونید اژدها رو بکشید؟
مرد سر تکان میدهد.
-گور بابای ضرر!برو بریم!...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
-بفرمایید از اين طرف.
زن در اتاق لودو بگمن رو براى آنتونين باز ميکنه.

آنتو باقيافه اى شرورانه اى داخل اتاق ميره ولودو رو درحال خوندن چيزى ميبينه؛
-اهم اهم سلام آقاى لودو بگمن

لودو که انقدر مشغول برسى نامه ها بود،نفهميد اين همون پسره که ميخواست سرشو کلاه بزاره،بدون ايکه به آنتونين نگاه کنه گفت:سلام امرتون رو بفرماييد.

آنتو که حواس پرتی لودو رو ديد خواست از فرصت استفاده کنه پس چوبى رو از توى آستينش در آورد وبه سمت کله ى لودو نشونه گرفت.
-"باشماره 3ميزنمش....1....2......س ،که يه دفع هوريس بايه قيافه ى دربو داغون وارد اتاق ميشه!
-لودو بايد دوباره ريسه قلب اژدها بخرى!

لودو بلاخره سرشو از توى کاغذ ها آورد بيرون و با تعجب گفت:
-چرا؟من اونو بزور از يوآن کش رفتم اونوقت تو ميگى بايد يکى ديگه بخرم؟؟

هوريس که با اين حرف لودو سرگردان تر از قبل شده بود گفت: من اون ريسه رو به گويل دادم و گفتم ببره له نجينى بده تا قايمش کنه اما اون فقط ريسه رو داد به نجينى و چيزى بهش نگفت ،الانم نجينى ريسه قلب اژدهارو خورده!
لودو با اين حرف هوريس از شدت عصبانيت آب شد وروى زمين ريخت، سپس دودشد وبه هوا رفت

هيچکدوم اونا متوجه حضور آنتونين با اون چوب بالاى سر لودو نشدن پس اون تصميم گرفت بدون اينکه کسى متوجه حضورش بشه،از اونجا بره و به دنبال ريسه جديد بگرده.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۲:۵۹ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
آنتونین همچنان به دنبال لودو میگردد.یک ساعت گذشته است.روی یک کاشی مینشیند.
-اه!بسه دیگه.
ناگهان فکری به ذهن آنتونیون میرسد.
-اون چی گفت؟وزیر ورزش و تفریحات جادویی؟
و از خوشحالی به هوا میپرد.
-پیش به سوی وزارتخونه!

دم در وزارتخانه

آنتونیون در باجه قرمز تلفن را بازمیکند.
-مرد که همین الان بیهوشش کردم یه عدد خاصی گفت...
و دکمه های تلفن را میزند.

-سلام. به وزارت سحر و جادو خوش امدید.نام و کارتان را ذکر کنید.
-اممم.آنتونین دالاهوف.با وزیر ورزش و تفریحات جادویی قرار ملاقات دارم!
دستگاه چیزی گرد از دهانه اش به بیرون پرت میکند:آنتونین دالاهوف.ملاقات با لودو بگمن.
-دارم میام لودو!اون قلب برای منه!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۰:۲۷ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
آنتونین با افسوس فراوان و سرخوردگی از مطب خارج میشه و با حرص خودش رو لعن میکنه که چرا اون سوال بیجارو از دکتر پرسید.
او همینطور در افکار خود گم بود و به مسیر نامشخص خودش ادامه میداد که ناگهان به فردی برخورد میکنه از عمق افکارش با عصبانیت بیرون میاد.

-هی مگه کوری احمق ؟ منو به این بزرگی اینجا نمیبینی؟
-اااا...چیزه.... خب ببخشید رفیق ، واسا ببینم این کجا افتاد؟
-چته ؟ دنبال چی میگردی؟
-آهان پیداش کردم اینجاس... هیچی ، یه قلب اژدهاس همین یساعت پیش تو کلاپ خیابون نافینگ هام سر یه شرط برندی بردمش.

آنتونین با خودش فکر میکنه که اگه اونم بره به کلوپ و شرط بندی کنه احتمالا میتونه با یه قلب اژدها بیاد بیرون و کار خودشو درست کنه.

-هی تو گفتی اسمت چیه؟
-نگفتم.
-خب حالا بگو ...
-ااا خب چته ؟ من لودو ام لودو بگمن ، وزیر ورزش و تفریحات جادویی.
-ببین لودو میتونی به منم بگی چطور میتونم شرط بندی کنم و برنده یه قلب اژدها بشم؟ آخه میدونی من خیلی بهش احتیاج دارم !

لودو شاخکاش سیخ میشه و تا متوجه احتیاج آنتونین میشه سعی میکنه آروم و بدون جلب توجه قلبو از دید خارج کنه ، آخه لودو چیزایی رو که از شرط بندی بدست میاره از جونشم بیشتر دوستداره و هیچ چشم داشتیو نمیپذره.

"مردک خسیس"

ناگهان در مغز لودو جرقه ای میزنه .
اون باخودش فکر میکنه که میتونم بهش بگم بره به کلوپ پیش یوآن و بگه از طرف منه ، اونوقت یوآن هم پول این قلبو که ازش پیچوندم میگیره هم یه مشت و مال خوب بهش میده .

-البته دوست من ، بفرمایید این کارت کلوپه ، آدرسش این زیره ، برو اینجا پیشه یوآن ، بهش بگو منو لودو بگمن فرستاده و همینطور بهش بگو لودو بابت هدیتت فووووق العاده تشکر کرد.
-کدوم هدیه اونوقت؟
-مهم نیست ، تو اینو بهش بگو ، اونوقت اون میتونه درست راهنماییت کنه تا چیزی ک میخوای رو بدست بیاری.
-ممنون دوست من ، لطفت رو یادم نمیره.

آنتونین با عجله راه میوفته ، تقریبا میدوئه تا هرچه زودتر به کلوپ برسه ، بعد از رد کردن سه کوچه یهو می ایسته و با احساس حماقت به کاری که کرد فکر میکنه:
"من احمق چیکار کردم؟ بجای اینکه برم به کلوپ ، چرا من اونو نکشتم و قلبو ازش نگرفتم؟؟ "
آنتونین به خودش میاد و سریع مسیری که اومده رو بر میگرده تا به سراغ لودو بره.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۴:۰۱ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۱:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
آنتونین همانطور که در سکوت به اژدهای رویاهایش یا همان روانپزشک تحصیل کرده نگاه میکرد، سعی میکرد به افکار زیادی که در سرش بودند نظم بدهد و ظاهر خود را حفظ کند.
اجرای نقشه اش در مطب اژدها سریع ترین راه از دست دادن قلب او بود...
چون جرأت درگیر شدن با او را نداشت و ممکن بود با کوچکترین سر و صدایی منشی و سایر افراد حاضر در اتاق انتظار به داخل هجوم بیاورند.
در این افکار بود که به یاد کسی افتاد که تخصصش از همین دست کارهای شجاعانه و خطرناک، و البته از نوع خلافش بود.
اما چطور باید خودش و اژدها را به او می‌رساند؟
_قلب؟ بدست آوردن؟ خودشه! باید از راه همیشگیم استفاده کنم. حتما جواب میده.

سکوت او برای روانپزشک عجیب و خسته کننده به نظر میرسید.
برای همین سعی کرد به تعریف کردن سوابق پر بار تحصیلی اش ادامه ندهد.
_ام... آقای دالاهوف، فرمودید مشکلتون چی بود؟
_مشکل؟! کدوم مشکل؟ من فقط اینجام تا از شما دعوت کنم که به خونه ام بیاید و گربه منو ببینید.
_گربه؟!
_بله بله! گربه من با همه گربه هایی که تا بحال دیدید فرق داره. گربه من کتاب میخونه.
_واقعا!؟ مگه میشه؟
_البته! حالا وقتی خودتون ببینید متوجه میشید.
_خیلی دوست دارم همچین گربه ای رو ببینم، ولی راستش، نمیدونم... من دست کم تا یک ساعت دیگه باید بیمارهامو ویزیت کنم. اشکالی نداره که یکم صبر کنید؟
_نه اصلا... قلب شما... چیز، حضور شما در خانه من باعث افتخارمه جناب دکتر! پس من یک ساعت همین بیرون مطب صبر میکنم تا شما کارتون تموم شه.

آنتونین این را گفت و از جایش بلند شد. هنوز دو قدم هم نرفته بود که برگشت و گفت:
_راستی آقای دکتر، یه سوال داشتم از خدمتتون... میگم نژاد شما اصله دیگه؟
_متوجه منظورتون نمیشم؟
_منظورم اینه که... مثلا شما اژدهاها(!) هم مثل جادوگرا اصیل و دورگه و اینجور چیزا دارید؟فقط محض کنجکاوی عرض میکنم.
_آه... بله، بعضی از ما که از ازدواج دو گونه مختلف متولد میشن خصوصیاتشون متفاوته. مثلا ریسه قلب اونارو نمیشه برای چوبدستی به کار برد.
اما خانواده‌ی من از اصیل ترین خانواده هاست. حتی ریسه قلب برادر مرحومم توی چوبدستی لوسیوس مالفوی استفاده شده.
آه... یادآوری برادرم همیشه منو به گریه میندازه. سرنوشت خیلی بدی داشت.

آنتونین با اینکه دم نداشت ولی داشت با آن گردو میشکست.
_اوه... واقعا بابت برادرتون ناراحتم. قصد نداشتم باعث یادآوری خاطرات تلختون بشم.
اگر اجازه بدید فعلا از حضورتون مرخص بشم.
_راستش مدتها بود که برادرم رو از یاد برده بودم، خیلی وقته که به قبرش سر نزدم. اون عاشق گوشت هیپوگریف بود.
دلم میخواد برم و به رسم یادبود یه کله هیپوگریف روی قبرش بزارم.
آقای دالاهوف فکر نمیکنم بتونم دعوتتون رو قبول کنم.
حس میکنم برادرم بعد مدتها دوباره داره صدام میزنه...


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲:۳۴ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 193
آفلاین
- همه‌ش سه مرحله‌ی ساده س. پیدا کردن اژدها، درآوردن قلبش، برداشتن یه ریسه واسه الیواندر... پیدا کردن اژدها، درآوردن قلبش، برداشتن یه ریسه... ریسه!

آنتونین آروم، آروم جلو رفت و یهو تیکه نخی که یه پیرزن دم در مغازه‌ش سعی داشت سوزن کنه رو از دستش کشید.
-ریسه! ریسه! من یه ریسه پیدا کردم! من، آنتونین دالاهوف بزرگ، ریسه قلب اژده...آی!
پیرزن که تحمل کارای جوونای امروزی رو نداشت، با عصاش محکم توی سر آنتونین کوبید و نخشو ازش پس گرفت و بعد از زدن یه ضربه‌ی دیگه، رفت تو مغازه‌ش و بدون هیچ حرفی درو محکم بست.

- اشکالی نداره. پیش میاد. فقط سه تا مرحله‌ی ساده‌س آنتونین. یه اژدها پیدا می کنی، قلبشو درمیاری و این دفه دیگه واقعا خودشه!
بدو بدو خودشو به مغازه‌ای رسوند که فکر میکرد "خودش" باشه.
- هی تو! این قلبای اژدها چندن؟
- عاقا اونا که قلب نیستن. اونا مغزن، مغز! مغز تسترالن!

آنتونین اونقدر درگیر "سه مرحله‌ی ساده" شده بود که همه چیزو ریسه‌ی قلب اژدها میدید. اما ناامید نشد و همچنان با اراده‌ای قوی دنبال ریسه‌ی قلب اژدها گشت.

ساعاتی بعد، مطب روانپزشک:
- خیله خب جناب دالاهوف، چه چیزی باعث آشفتگیتون شده؟
- آقای دکتر من میخوام لرد سیاه رو بکشم ولی لرد به این آسونیا کشته نمیشه. من ریسه میخوام. ریسه‌ی قلب اژدها. سه تا مرحله‌ی...
- درواقع مشکل شما طمع و قدرته!
- نه نه... ببینید شما یه پزشک تحصیل کرده‌ی با شخصیتی ولی من شما رو شبیه اژدها میبینم! مشکل من اینه. ریسه‌ی قلب اژدها!
- بله درسته. من اژدهام.
- متوجه نیستید... ببینید... اژدها؟!
- بله من یه اژدهای تحصل کرده‌ی باشخصیتم. یکی از اولین اژدهاهایی که از نژادمون به دانشگاه رفتن. امتحانات "کنه" رو با نمرات بالایی پاس کردم و در دانشگاه دانشجوی ممتاز بودم...
سوابق تحصیلی یه روانپزشک تحصیل کرده‌ی با شخصیت، کوچکترین اهمیتی برای آنتونین نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که اون روانپزشک، یه اژدها بود!


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۷:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5914
آفلاین
آنتونین شروع به فکر کردن کرد.
-خب...ریسه قلب اژدها...نباید کار سختی باشه. یه اژدها پیدا می کنم و قلبش رو در میارم و فقط یک ریسه برای الیواندر میارم تا چوب دستی رو درست کنه. خیلی ساده اس! همش سه مرحله اس. یادم می مونه. مطمئنم که می تونم انجامش بدم. تو هم اینطور فکر می کنی الیواندر؟

الیواندر که تازه از شر طناب ها خلاص شده بود تایید کرد.
-بله بله. مخصوصا برای جادوگر قدرتمندی مثل شما اصلا کار سختی نیست. برین یه اژدها شکار کنین...رو یکی از آتشفشانای فعال همین اطراف...

آنتونین حرفش را قطع کرد.
-شکار؟...حرفشم نزن! دستام کثیف می شه.

الیواندر حرفش را هم نزد!
-باشه، باشه...می تونین برین به یکی از مراکز پرورش اژدها...یکی دو کیسه گالیون به یکی از رام کننده ها بدین...کارتون راه میفته.

آنتونین نه جرات و جسارت کافی داشت و نه یکی دو کیسه گالیون! ولی اعتراف به این موضوع کار ساده ای نبود.
-من اونقدرا وقت ندارم. حتما یکی پیدا می شه که یه ریسه قلب اژدها داشته باشه و بخواد با چیزی عوض کنه یا از شرش خلاص بشه. اگه اینجا پیدا نشه تو ناکترن پیدا می شه. اینجا رو طلسم می کنم. تو از این جا تکون نمی خوری تا من برم دنبال ریسه قلب اژدها و برگردم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
خلاصه: آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوب دستی ساز رو دزدیده.

»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
مغازه ی الیواندر :

آنتونین برای بار هزارم از محکم بودن طناب های دست و پای الیواندر اطمینان حاصل کرد ، سپس با انگشتان بلند و کشیده اش روی میز ضرب گرفت .
- ببین پیری ، من یه چوبدستی می خوام خیلی سخته ؟

لحنش سرد بود . از چشمانش می شد مفهوم جمله ی «ببین پیری ، من یه چوبدستی می خوام خیلی سخته ؟ » را به صورت « ببین پیری یا یه چوبدستی به من می دی یا می کشمت » خواند .
الواندر با حالتی عصبی لب هایش را لیسید .
- می خوای چی کار ؟
- می خوای چی کار ....

آنتونین لب خند خبیثانه ای زد . نشانه های تمسخر به خوبی در چهره اش معلوم بود .
- امیدوارم به زودی کارت رو شروع کنی ..
- کارم رو ؟
- بله کارت رو . شروع نمی کنی ؟
..........نه ؟...پس...

به طرف الیواندر خم شد طوری لب هایش فقط میلی متری از لاله ی گوش الیواندر فاصله داشت .
- می میری !

مردن . مصدر می میری و فعل مرگ . و مرگ ....کلمه ای سه حرفی که بی هیچ دلیلی از آن می ترسیم ...به نظر الیواندر جالب بود که چنین لغاتی هم در دنیا وجود دارند و ما همیشه یادمان می رود .
نفس عمیقی کشید . بی مقدمه شروع به صحبت کرد .
- اول باید دستام رو باز کنی . به چوب نارون نیاز دارم ، به دست آوردنش کار سختی نیست چون تو انبار میزان زیادی ذخیره ی نارون و بلوط دارم اما ....

آنتونین ابرو هایش را بالا انداخت.
- اما ؟

الیواندر دوباره لب هایش را لیسید .
- برای مغزش ...

به چشمان خمار آنتونین خیره شد.
- به ریسه ی قلب اژدها نیاز دارم.
- مغزش؟

الیواندر آهی کشید .
- بله مغزش و جنابعالی برام می یاری در غیر صورت باید منو بکشی چون من بدون اون نمی تونم چوبدستی بسازم .

آنتونین لحظه به چشمان الیواندر خیره شد . انگار می خواست دروغ یکی از دو را پیدا کند . سپس شروع به بریدن طناب های الیواندر کرد .


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۹:۳۱ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
< مکانی در هیچ جا و زمانی در هیچ وقت !

- خستم کردی پیرمرد ! چرا جواب درست حسابی به من نمیدی ؟
- چون چیزی که تو دنبالشی فقط با چوبدستی بدست نمیاد ! اسمشو نبر جدای چوبدستی اش ، دانش و مهارت داره ... ضمن اینکه حتی اگه دانش و مهارتت هم با ارباب تاریکی برابر باشه ، فقط دو چوبدستی هری پاتر و دامبلدور ....

پیرمرد محکم دهانش را بست . اطلاعاتی را داشت لو می داد که بسیار حیاتی بودند . هر چند ، الان دیگر فایده نداشت ! اطلاعات لو رفته بود .

- ای بوپوکه این دهن ! لا مصب که نمیدونه کی باز بشه ....

مردک شنل پوش نقاب بر چهره زده ، کله مبارک را بالا گرفت و خنده ای الکی مثلا شیطانی سر داد .
- اه ... بس کن نقابووو ! گوشم کر شد با اون صدای نخراشیده بوقی ات !

در همین حین که مرک نقاب و شنل پوش الکی مثلا شیطانی می خندید ، نگاه الیوندر به چوبدستی او افتاد ...

- ۴۵ سانت ! کلا انعطاف منعطاف هم سرش نمشه ! برای کردن تو چشم بقیه و شمشیر بازی مشنگونه خیلی خوبه ! ببینم ... تویی آنتونین ؟

زمانی که دید صدایی از تو اون نقابه در نمیاد ، ادامه داد :
- بوقی ! خائن ! غیر وفادار ! بندازنت جلو موریانه تو رو درسته بخوره !
ببین چگونه قلب منو تو قابلمه بی احساساتیت با شعله ملایم سردی پختی ؟!
چطور دلت اومد به لرد خیانت کنی ؟ چطور ؟ ... آخه چطور ؟

آنتونین ( که البت هنوز سعی می کرد کوچه علی چپ را پیدا کند ) چند دقیقه ای به فرمت ” ها ؟؟ “ به الیوندر نیگا نیگا کرد .
سپس نگاهی به عوامل جلو و پشت و بالا و پایین صحنه !
دوباره روی الیوندر زوم شد !

- حالت خوبه پیری ؟ البته ، منم اگه یه چند قرن ناقابل زندگی می کردم ، بی شک مشاعرم به بووووق می رفت !

- من حالم خیلی هم خوبه بوق بوق ! لرد مشکی پوش ابهت داره ، پیرو داره ، دماغ نداره و از همه مهم تر ؛ کچله !

- آستین چپتو بزن بالا ببینم .... بزن بالا میگم ! کری مگه ؟

آنتونین خشنانه آستین چپ الیوندر را بالا زد .....

< کمیته ضد جادوگر ربایی ساواج !


کاراگاه اسمیث با رانکورن صحبت می کرد . در حین صحبت ، با هم در طول راهرو قدم می زدند . اما رانکورن با هر قدمش ، از همه جای بدنش صدا در می آمد !

- ببخشید اسمیث ، اینا تقصیر دالاهوفه ! مثه آبکش سوراخ سوراخم کرد . الانم شدم آدم آهنی سوراخ دار !

- مهم نیس آلبرت ، ببین از این سگ های مشنگی نداری که دنبال بوی یه نفر میرن ؟


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۴۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
کاراگاه اسمیث روزنامه پیام امروز را از پسر روزنامه فروش گرفت...تیتر اصلی روزنامه این بود:
الیواندر چوبدستی ساز معروف ناپدید شد!

کاراگاه اسمیث در حالی که مقاله نوشته شده درباره گم شدن الیواندر را میخواند و از اینکه چقدر زود این خبر منتشر شده، وارد مغازه چوب دستی فروشی شد...صدای دستیارش جوش اما باعث شد که کاراگاه اسمیث سرش را از روزنامه بردارد...
_قربان!
_چیزی تازه ای فهمیدی جوش؟!
_قربان...همونطور که میشد تشخیص داد این مرد به وسیله طلسم آواداکداورا کشته شده!
_اقای الیواندر چی؟!هیچ ردی ازش تونستین پیدا کنین؟!
_خیر قربان...همه جای مغازه رو با دقت گشتیم...اما انگار که آب شده و رفته تو زمین!
_هووووم...ببینم...کسی رو نتونستی به عنوان شاهد پیدا کنی؟!
_خیر قربان...به جز اون خانومی که مفقود شدن آقای الیواندر رو اطلاع داد دیگه کسی چیزی ندیده...
_باشه...اون خانوم کجاست؟!خودم میخوام ازش سوال بپرسم.

جوش با انگشت به گوشه مغازه و زن میانسال و تقریبا کوتاه قد و چاقی اشاره کرد که به وضوح ترسیده بود و با ترس و لکنت در حال تعریف کردن ماجرا برای یکی از مامورها بود...کاراگاه اسمیث به سمت آن زن حرکت کرد و به شانه مامور زد و گفت:
_ممنون درک...خودم ازشون سوال ها رو میپرسم...خانوم! من کاراگاه بران اسمیث هستم...از اداره کارگاهان وزارت جادو...میتونم اسمتون رو بپرسم؟!
_ال...الیزابت...الیزابت ثندر...اسممه!
-خانوم ثندر...شغلتون چیه؟!
_من؟!من توی کافه ی رو به روی اینجا کار میکنم...
_خب...دقیقا برای چی اومده بودین اینجا؟!
_گفتم به همکارتون...من همیشه این ساعت میام اینجا!
_چرا؟
_خب...الیواندر پیرمرد تقریبا از مغازه اش نمیاد بیرون...برای همین سفارش هاش رو خودمون میاریم پیشش...خودش گفته بود که این ساعت براش نوشیدنی بیاریم...منم مثل همیشه اومدم تا سفارشش رو بدم!
_خب خانوم ثندر...میخوام برام دقیقا تعریف کنید که چی دیدن...

زن به سختی آب دهانش را قورت داد و کمی من و من کرد...عرق روی پیشانیش را با آستنش پاک کرد...کاراگاه اسمیث که نگرانی و ترس خانوم ثندر را دید گفت:
_خانوم ثندر...میدونم سخته...ولی ما واقعا به اطلاعات شما نیاز داریم!
_همه چیز خیلی خیلی سریع اتفاق افتاد...تقریبا فرصت نکردم همه چیز رو ببینم...اقای الیواندر پشت میز وایساده بود...و یه ادم...یعنی فکر کنم یه آدم دستش رو گرفته بود...اینقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم تشخیص بدم اون کسی که دست الیواندر بیچاره رو گرفته بود،چی بود!فقط مشکی بود...انگار که یک ردای سر تا پا سیاه پوشیده بود...الیواندر رو هم فقط از موهای سفیدش تونستم تشخیص بدم...من همین که وارد مغازه شدم اون دوتا غیب شدن...یعنی آپارات کردن...و بعد...بعد...چشمم به این جنازه افتاد...بعدش هم که هیچی...از مغازه اومدم بیرون تا کمک بگیرم از مردم...

کارگاه اسمیث نگاهی به خانوم ثندر کرد...خانوم ثندر از ترس میلرزید...
_خیلی خب خانوم ثندر...مرسی از کمکتون...نگران هم نباشید...شما میتونید برید.
خانوم ثندر با تکان دادن سرش از کاراگاه اسمیث تشکر کرد و سریعا از مغازه خارج شد...

جوش با دیدن خارج شدن خانوم ثندر از مغازه،به سمت کاراگاه رفت...
_خب قربان...چیزی از حرفاش دستگیرتون شد؟!
_جوش...فکر کنم موضوع از اونی که ما فکر میکنیم بزرگتر و پیچیده تر باشه...باید کمک بگیریم!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ ۲۲:۳۷:۰۰








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.