هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۴:۰۱ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۵:۴۲ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
آنتونین همانطور که در سکوت به اژدهای رویاهایش یا همان روانپزشک تحصیل کرده نگاه میکرد، سعی میکرد به افکار زیادی که در سرش بودند نظم بدهد و ظاهر خود را حفظ کند.
اجرای نقشه اش در مطب اژدها سریع ترین راه از دست دادن قلب او بود...
چون جرأت درگیر شدن با او را نداشت و ممکن بود با کوچکترین سر و صدایی منشی و سایر افراد حاضر در اتاق انتظار به داخل هجوم بیاورند.
در این افکار بود که به یاد کسی افتاد که تخصصش از همین دست کارهای شجاعانه و خطرناک، و البته از نوع خلافش بود.
اما چطور باید خودش و اژدها را به او می‌رساند؟
_قلب؟ بدست آوردن؟ خودشه! باید از راه همیشگیم استفاده کنم. حتما جواب میده.

سکوت او برای روانپزشک عجیب و خسته کننده به نظر میرسید.
برای همین سعی کرد به تعریف کردن سوابق پر بار تحصیلی اش ادامه ندهد.
_ام... آقای دالاهوف، فرمودید مشکلتون چی بود؟
_مشکل؟! کدوم مشکل؟ من فقط اینجام تا از شما دعوت کنم که به خونه ام بیاید و گربه منو ببینید.
_گربه؟!
_بله بله! گربه من با همه گربه هایی که تا بحال دیدید فرق داره. گربه من کتاب میخونه.
_واقعا!؟ مگه میشه؟
_البته! حالا وقتی خودتون ببینید متوجه میشید.
_خیلی دوست دارم همچین گربه ای رو ببینم، ولی راستش، نمیدونم... من دست کم تا یک ساعت دیگه باید بیمارهامو ویزیت کنم. اشکالی نداره که یکم صبر کنید؟
_نه اصلا... قلب شما... چیز، حضور شما در خانه من باعث افتخارمه جناب دکتر! پس من یک ساعت همین بیرون مطب صبر میکنم تا شما کارتون تموم شه.

آنتونین این را گفت و از جایش بلند شد. هنوز دو قدم هم نرفته بود که برگشت و گفت:
_راستی آقای دکتر، یه سوال داشتم از خدمتتون... میگم نژاد شما اصله دیگه؟
_متوجه منظورتون نمیشم؟
_منظورم اینه که... مثلا شما اژدهاها(!) هم مثل جادوگرا اصیل و دورگه و اینجور چیزا دارید؟فقط محض کنجکاوی عرض میکنم.
_آه... بله، بعضی از ما که از ازدواج دو گونه مختلف متولد میشن خصوصیاتشون متفاوته. مثلا ریسه قلب اونارو نمیشه برای چوبدستی به کار برد.
اما خانواده‌ی من از اصیل ترین خانواده هاست. حتی ریسه قلب برادر مرحومم توی چوبدستی لوسیوس مالفوی استفاده شده.
آه... یادآوری برادرم همیشه منو به گریه میندازه. سرنوشت خیلی بدی داشت.

آنتونین با اینکه دم نداشت ولی داشت با آن گردو میشکست.
_اوه... واقعا بابت برادرتون ناراحتم. قصد نداشتم باعث یادآوری خاطرات تلختون بشم.
اگر اجازه بدید فعلا از حضورتون مرخص بشم.
_راستش مدتها بود که برادرم رو از یاد برده بودم، خیلی وقته که به قبرش سر نزدم. اون عاشق گوشت هیپوگریف بود.
دلم میخواد برم و به رسم یادبود یه کله هیپوگریف روی قبرش بزارم.
آقای دالاهوف فکر نمیکنم بتونم دعوتتون رو قبول کنم.
حس میکنم برادرم بعد مدتها دوباره داره صدام میزنه...


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲:۳۴ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۲:۴۵ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 142
آفلاین
- همه‌ش سه مرحله‌ی ساده س. پیدا کردن اژدها، درآوردن قلبش، برداشتن یه ریسه واسه الیواندر... پیدا کردن اژدها، درآوردن قلبش، برداشتن یه ریسه... ریسه!

آنتونین آروم، آروم جلو رفت و یهو تیکه نخی که یه پیرزن دم در مغازه‌ش سعی داشت سوزن کنه رو از دستش کشید.
-ریسه! ریسه! من یه ریسه پیدا کردم! من، آنتونین دالاهوف بزرگ، ریسه قلب اژده...آی!
پیرزن که تحمل کارای جوونای امروزی رو نداشت، با عصاش محکم توی سر آنتونین کوبید و نخشو ازش پس گرفت و بعد از زدن یه ضربه‌ی دیگه، رفت تو مغازه‌ش و بدون هیچ حرفی درو محکم بست.

- اشکالی نداره. پیش میاد. فقط سه تا مرحله‌ی ساده‌س آنتونین. یه اژدها پیدا می کنی، قلبشو درمیاری و این دفه دیگه واقعا خودشه!
بدو بدو خودشو به مغازه‌ای رسوند که فکر میکرد "خودش" باشه.
- هی تو! این قلبای اژدها چندن؟
- عاقا اونا که قلب نیستن. اونا مغزن، مغز! مغز تسترالن!

آنتونین اونقدر درگیر "سه مرحله‌ی ساده" شده بود که همه چیزو ریسه‌ی قلب اژدها میدید. اما ناامید نشد و همچنان با اراده‌ای قوی دنبال ریسه‌ی قلب اژدها گشت.

ساعاتی بعد، مطب روانپزشک:
- خیله خب جناب دالاهوف، چه چیزی باعث آشفتگیتون شده؟
- آقای دکتر من میخوام لرد سیاه رو بکشم ولی لرد به این آسونیا کشته نمیشه. من ریسه میخوام. ریسه‌ی قلب اژدها. سه تا مرحله‌ی...
- درواقع مشکل شما طمع و قدرته!
- نه نه... ببینید شما یه پزشک تحصیل کرده‌ی با شخصیتی ولی من شما رو شبیه اژدها میبینم! مشکل من اینه. ریسه‌ی قلب اژدها!
- بله درسته. من اژدهام.
- متوجه نیستید... ببینید... اژدها؟!
- بله من یه اژدهای تحصل کرده‌ی باشخصیتم. یکی از اولین اژدهاهایی که از نژادمون به دانشگاه رفتن. امتحانات "کنه" رو با نمرات بالایی پاس کردم و در دانشگاه دانشجوی ممتاز بودم...
سوابق تحصیلی یه روانپزشک تحصیل کرده‌ی با شخصیت، کوچکترین اهمیتی برای آنتونین نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که اون روانپزشک، یه اژدها بود!


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
آنتونین شروع به فکر کردن کرد.
-خب...ریسه قلب اژدها...نباید کار سختی باشه. یه اژدها پیدا می کنم و قلبش رو در میارم و فقط یک ریسه برای الیواندر میارم تا چوب دستی رو درست کنه. خیلی ساده اس! همش سه مرحله اس. یادم می مونه. مطمئنم که می تونم انجامش بدم. تو هم اینطور فکر می کنی الیواندر؟

الیواندر که تازه از شر طناب ها خلاص شده بود تایید کرد.
-بله بله. مخصوصا برای جادوگر قدرتمندی مثل شما اصلا کار سختی نیست. برین یه اژدها شکار کنین...رو یکی از آتشفشانای فعال همین اطراف...

آنتونین حرفش را قطع کرد.
-شکار؟...حرفشم نزن! دستام کثیف می شه.

الیواندر حرفش را هم نزد!
-باشه، باشه...می تونین برین به یکی از مراکز پرورش اژدها...یکی دو کیسه گالیون به یکی از رام کننده ها بدین...کارتون راه میفته.

آنتونین نه جرات و جسارت کافی داشت و نه یکی دو کیسه گالیون! ولی اعتراف به این موضوع کار ساده ای نبود.
-من اونقدرا وقت ندارم. حتما یکی پیدا می شه که یه ریسه قلب اژدها داشته باشه و بخواد با چیزی عوض کنه یا از شرش خلاص بشه. اگه اینجا پیدا نشه تو ناکترن پیدا می شه. اینجا رو طلسم می کنم. تو از این جا تکون نمی خوری تا من برم دنبال ریسه قلب اژدها و برگردم.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
خلاصه: آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوب دستی ساز رو دزدیده.

»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
مغازه ی الیواندر :

آنتونین برای بار هزارم از محکم بودن طناب های دست و پای الیواندر اطمینان حاصل کرد ، سپس با انگشتان بلند و کشیده اش روی میز ضرب گرفت .
- ببین پیری ، من یه چوبدستی می خوام خیلی سخته ؟

لحنش سرد بود . از چشمانش می شد مفهوم جمله ی «ببین پیری ، من یه چوبدستی می خوام خیلی سخته ؟ » را به صورت « ببین پیری یا یه چوبدستی به من می دی یا می کشمت » خواند .
الواندر با حالتی عصبی لب هایش را لیسید .
- می خوای چی کار ؟
- می خوای چی کار ....

آنتونین لب خند خبیثانه ای زد . نشانه های تمسخر به خوبی در چهره اش معلوم بود .
- امیدوارم به زودی کارت رو شروع کنی ..
- کارم رو ؟
- بله کارت رو . شروع نمی کنی ؟
..........نه ؟...پس...

به طرف الیواندر خم شد طوری لب هایش فقط میلی متری از لاله ی گوش الیواندر فاصله داشت .
- می میری !

مردن . مصدر می میری و فعل مرگ . و مرگ ....کلمه ای سه حرفی که بی هیچ دلیلی از آن می ترسیم ...به نظر الیواندر جالب بود که چنین لغاتی هم در دنیا وجود دارند و ما همیشه یادمان می رود .
نفس عمیقی کشید . بی مقدمه شروع به صحبت کرد .
- اول باید دستام رو باز کنی . به چوب نارون نیاز دارم ، به دست آوردنش کار سختی نیست چون تو انبار میزان زیادی ذخیره ی نارون و بلوط دارم اما ....

آنتونین ابرو هایش را بالا انداخت.
- اما ؟

الیواندر دوباره لب هایش را لیسید .
- برای مغزش ...

به چشمان خمار آنتونین خیره شد.
- به ریسه ی قلب اژدها نیاز دارم.
- مغزش؟

الیواندر آهی کشید .
- بله مغزش و جنابعالی برام می یاری در غیر صورت باید منو بکشی چون من بدون اون نمی تونم چوبدستی بسازم .

آنتونین لحظه به چشمان الیواندر خیره شد . انگار می خواست دروغ یکی از دو را پیدا کند . سپس شروع به بریدن طناب های الیواندر کرد .


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۹:۳۱ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
< مکانی در هیچ جا و زمانی در هیچ وقت !

- خستم کردی پیرمرد ! چرا جواب درست حسابی به من نمیدی ؟
- چون چیزی که تو دنبالشی فقط با چوبدستی بدست نمیاد ! اسمشو نبر جدای چوبدستی اش ، دانش و مهارت داره ... ضمن اینکه حتی اگه دانش و مهارتت هم با ارباب تاریکی برابر باشه ، فقط دو چوبدستی هری پاتر و دامبلدور ....

پیرمرد محکم دهانش را بست . اطلاعاتی را داشت لو می داد که بسیار حیاتی بودند . هر چند ، الان دیگر فایده نداشت ! اطلاعات لو رفته بود .

- ای بوپوکه این دهن ! لا مصب که نمیدونه کی باز بشه ....

مردک شنل پوش نقاب بر چهره زده ، کله مبارک را بالا گرفت و خنده ای الکی مثلا شیطانی سر داد .
- اه ... بس کن نقابووو ! گوشم کر شد با اون صدای نخراشیده بوقی ات !

در همین حین که مرک نقاب و شنل پوش الکی مثلا شیطانی می خندید ، نگاه الیوندر به چوبدستی او افتاد ...

- ۴۵ سانت ! کلا انعطاف منعطاف هم سرش نمشه ! برای کردن تو چشم بقیه و شمشیر بازی مشنگونه خیلی خوبه ! ببینم ... تویی آنتونین ؟

زمانی که دید صدایی از تو اون نقابه در نمیاد ، ادامه داد :
- بوقی ! خائن ! غیر وفادار ! بندازنت جلو موریانه تو رو درسته بخوره !
ببین چگونه قلب منو تو قابلمه بی احساساتیت با شعله ملایم سردی پختی ؟!
چطور دلت اومد به لرد خیانت کنی ؟ چطور ؟ ... آخه چطور ؟

آنتونین ( که البت هنوز سعی می کرد کوچه علی چپ را پیدا کند ) چند دقیقه ای به فرمت ” ها ؟؟ “ به الیوندر نیگا نیگا کرد .
سپس نگاهی به عوامل جلو و پشت و بالا و پایین صحنه !
دوباره روی الیوندر زوم شد !

- حالت خوبه پیری ؟ البته ، منم اگه یه چند قرن ناقابل زندگی می کردم ، بی شک مشاعرم به بووووق می رفت !

- من حالم خیلی هم خوبه بوق بوق ! لرد مشکی پوش ابهت داره ، پیرو داره ، دماغ نداره و از همه مهم تر ؛ کچله !

- آستین چپتو بزن بالا ببینم .... بزن بالا میگم ! کری مگه ؟

آنتونین خشنانه آستین چپ الیوندر را بالا زد .....

< کمیته ضد جادوگر ربایی ساواج !


کاراگاه اسمیث با رانکورن صحبت می کرد . در حین صحبت ، با هم در طول راهرو قدم می زدند . اما رانکورن با هر قدمش ، از همه جای بدنش صدا در می آمد !

- ببخشید اسمیث ، اینا تقصیر دالاهوفه ! مثه آبکش سوراخ سوراخم کرد . الانم شدم آدم آهنی سوراخ دار !

- مهم نیس آلبرت ، ببین از این سگ های مشنگی نداری که دنبال بوی یه نفر میرن ؟


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
کاراگاه اسمیث روزنامه پیام امروز را از پسر روزنامه فروش گرفت...تیتر اصلی روزنامه این بود:
الیواندر چوبدستی ساز معروف ناپدید شد!

کاراگاه اسمیث در حالی که مقاله نوشته شده درباره گم شدن الیواندر را میخواند و از اینکه چقدر زود این خبر منتشر شده، وارد مغازه چوب دستی فروشی شد...صدای دستیارش جوش اما باعث شد که کاراگاه اسمیث سرش را از روزنامه بردارد...
_قربان!
_چیزی تازه ای فهمیدی جوش؟!
_قربان...همونطور که میشد تشخیص داد این مرد به وسیله طلسم آواداکداورا کشته شده!
_اقای الیواندر چی؟!هیچ ردی ازش تونستین پیدا کنین؟!
_خیر قربان...همه جای مغازه رو با دقت گشتیم...اما انگار که آب شده و رفته تو زمین!
_هووووم...ببینم...کسی رو نتونستی به عنوان شاهد پیدا کنی؟!
_خیر قربان...به جز اون خانومی که مفقود شدن آقای الیواندر رو اطلاع داد دیگه کسی چیزی ندیده...
_باشه...اون خانوم کجاست؟!خودم میخوام ازش سوال بپرسم.

جوش با انگشت به گوشه مغازه و زن میانسال و تقریبا کوتاه قد و چاقی اشاره کرد که به وضوح ترسیده بود و با ترس و لکنت در حال تعریف کردن ماجرا برای یکی از مامورها بود...کاراگاه اسمیث به سمت آن زن حرکت کرد و به شانه مامور زد و گفت:
_ممنون درک...خودم ازشون سوال ها رو میپرسم...خانوم! من کاراگاه بران اسمیث هستم...از اداره کارگاهان وزارت جادو...میتونم اسمتون رو بپرسم؟!
_ال...الیزابت...الیزابت ثندر...اسممه!
-خانوم ثندر...شغلتون چیه؟!
_من؟!من توی کافه ی رو به روی اینجا کار میکنم...
_خب...دقیقا برای چی اومده بودین اینجا؟!
_گفتم به همکارتون...من همیشه این ساعت میام اینجا!
_چرا؟
_خب...الیواندر پیرمرد تقریبا از مغازه اش نمیاد بیرون...برای همین سفارش هاش رو خودمون میاریم پیشش...خودش گفته بود که این ساعت براش نوشیدنی بیاریم...منم مثل همیشه اومدم تا سفارشش رو بدم!
_خب خانوم ثندر...میخوام برام دقیقا تعریف کنید که چی دیدن...

زن به سختی آب دهانش را قورت داد و کمی من و من کرد...عرق روی پیشانیش را با آستنش پاک کرد...کاراگاه اسمیث که نگرانی و ترس خانوم ثندر را دید گفت:
_خانوم ثندر...میدونم سخته...ولی ما واقعا به اطلاعات شما نیاز داریم!
_همه چیز خیلی خیلی سریع اتفاق افتاد...تقریبا فرصت نکردم همه چیز رو ببینم...اقای الیواندر پشت میز وایساده بود...و یه ادم...یعنی فکر کنم یه آدم دستش رو گرفته بود...اینقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم تشخیص بدم اون کسی که دست الیواندر بیچاره رو گرفته بود،چی بود!فقط مشکی بود...انگار که یک ردای سر تا پا سیاه پوشیده بود...الیواندر رو هم فقط از موهای سفیدش تونستم تشخیص بدم...من همین که وارد مغازه شدم اون دوتا غیب شدن...یعنی آپارات کردن...و بعد...بعد...چشمم به این جنازه افتاد...بعدش هم که هیچی...از مغازه اومدم بیرون تا کمک بگیرم از مردم...

کارگاه اسمیث نگاهی به خانوم ثندر کرد...خانوم ثندر از ترس میلرزید...
_خیلی خب خانوم ثندر...مرسی از کمکتون...نگران هم نباشید...شما میتونید برید.
خانوم ثندر با تکان دادن سرش از کاراگاه اسمیث تشکر کرد و سریعا از مغازه خارج شد...

جوش با دیدن خارج شدن خانوم ثندر از مغازه،به سمت کاراگاه رفت...
_خب قربان...چیزی از حرفاش دستگیرتون شد؟!
_جوش...فکر کنم موضوع از اونی که ما فکر میکنیم بزرگتر و پیچیده تر باشه...باید کمک بگیریم!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ ۲۲:۳۷:۰۰



پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳

تراورزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۴۹ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 484
آفلاین
*نیو سوژه*


الیواندر پیر زیر نور چراغ نفتی کم نورش بر پیشخوان خاک گرفته‌ تکیه کرده بود و به بیرون از مغازه نگاه می‌کرد. سنگ های کف زمین نور ماه را بازتاب می‌کردند و صدای چک چک قطرات باران به گوش می‌رسید. مدّتی بود حضور کسی را در اطراف خودش احساس می‌کرد و فضای اطرافش این حس را تقویت کرده بود.

زنگ بالای در به صدا در آمد و مردی با ردایی مندرس به رنگ قهوه‌ای وارد مغازه شد. ردای خیسش را در آورد و بر دوشش انداخت. الیواندر پیر از این‌که در مغازه تنها نبود احساس بهتری داشت. با صدایی گرفته گفت:
-چی‌کار می‌تونم براتون بکنم قربان؟

مرد چوب دستی کوتاهی را روی پیشخوان گذاشت و جواب داد:
- حس می‌کنم چوب دستیم مشکل پیدا کرده و بدقلق شده می‌خواستم بدونم که...

الیواندر نمی‌توانست به حرف های مرد گوش دهد. نمی‌دانست چیزی را که دیده بود باور کند یا نه، چیزی سیاه رنگ در محیط بیرون مغازه حرکت کرده بود. حس بدی داشت، احساس می‌کرد تیغی سرد روی گلویش قرار دارد. آخرین باری که چنین چیزی را حس کرده بود زمانی بود که لرد ولدمورت به دیدنش آمده بود.
- آقای الیواندر حالتون خوبه؟

به آینه‌‌ای که کنارش قرار داشت نگاه کرد. چهره‌اش مانند گچ سفید شده بود. قدرت تکلّم نداشت، نمی‌توانست جواب مشتری را بدهد.
زنگ بالای در به صدا در آمد و همزمان نوری سبز رنگ فضای اتاق را روشن کرد و به مشتری‌ الیواندر برخورد کرد. جسد بی‌جان مرد بدون هیچ استقامتی بر زمین افتاد. فردی بلند قد با نقابی به شکل جمجمه به سمتش می‌آمد.
- چرا کشتیش؟ از جون من چی می‌خوای؟ این بار اربابتون چی می‌خواد؟

مرگخوار چوب دستی‌اش را به سمت الیواندر گرفت و گفت:
- چیزی می‌خوام که بتونم ولدمورت رو بکشم.


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ ۲۰:۱۸:۱۵

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۳:۲۶ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
(پست پایانی)


-استاد! ما یه مشکلی داریم!

لودو دستی به ریش پروفسوریش کشید. در لحظه ورود به کلاس این ریش را نداشت.ولی لودو جادوگری جوگیر بود.
-بگو دخترم. من برای همین اینجا هستم که تجربیات نامحدودم رو در اختیار شما بذارم.

دخترک ریونکلاوی جزوه اش را بالا گرفت.
-شما اینجا اشاره کردین که به مانتیکوری که بهمون حمله می کنه کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشه. بعد فرمودین به جادوگرایی که احساس می کنیم ممکنه بهمون جمله کنن هم کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشن. بعد اضافه فرمودین که به سمت جادوگرایی که احتمال حمله شون وجود نداره و حتی دوستانمون هم کروشیو بزنیم و از ته...

لودو جمله دخترک را کامل کرد.
-دل بخوایین که شکنجه بشه...بله دخترم! کروشیو بر هر درد بی درمان دواست. شما گرسنه شدید کروشیو بزنید. سردرد گرفتید کروشیو بزنید. حوصله تون سر رفت بازم کروشیو...

دو ضربه به در کلاس خورد و ساحره ای سیاه پوش از لای در دیده شد.
-پروفسور بگمن. پروفسور دامبلدور با شما کار دارن.

لودو که قبلا اشاره کرده بودیم که جادوگر جوگیری بود فراموش کرد که هرگز از هاگوارتز فارغ التحصیل نشده...چه برسد به پروفسور شدن و در حال حاضر لودویی بیش نیست.
-بله...اومدیم! بچه ها...چند خط درباره اهمیت کروشیو بنویسین تا من برگردم.


چند دقیقه بعد...دفتر دامبلدور:


-پروفسور...استاد دفاع دربرابر جادوی سیاهتون!

دامبلدور با اشتیاق آغوشش را به روی لودو باز کرد.
-اوه! ما با هم آشنا نشده بودیم...نه؟

لودو داشت ناچارا به سمت دامبلدور می رفت که مورگانا جلویش را گرفت.
-پروفسور دامبلدور؟شما نمی خوایین بدونین این استاد یک دفعه از کجا پیداش شده؟

لبخند دامبلدور روی لب هایش خشک شد. در عوض مورگانا لبخندی موذیانه زد.
-اگه آستین دست چپش رو بزنین بالا شاید بهتر متوجه بشین.

همین جمله کافی بود که دامبلدور متوجه شود که با یک مرگخوار طرف است.دستش بطرف چوب دستیش رفت. ولی باز این صدای مورگانا بود که متوقفش کرد.
-پروفسور. اجازه بدین ما از شما دفاع کنیم. این فرصت رو برای اثبات سفیدی درونمون از ما نگیرین. ما برای نشون دادن حسن نیتمون چوب دستیمونو با خودمون نیاوردیم.اجازه بدین حساب این مرگخوار رو برسیم.

دامبلدور قصد مخالفت داشت.گرچه نیاوردن چوب دستی دلیلی جز صداقت مورگانا نمی توانست داشته باشد. سیوروس به کمک مورگانا رفت و دست روی نقطه ضعف دامبلدور گذاشت.
-پروفسور...شما به من اعتماد ندارین؟

دست دامبلدور سست شد. کمی فکر کرد و تصمیمش را گرفت. انگشتانش دور چوب دستی حلقه زد.و آن را بطرف مورگانا گرفت.
مورگانا با لبخندی شیرین و معصوم چوب دستی را گرفت. و به محض گرفتن آن معصومیت لبخندش از بین رفت. کمتر از دو ثانیه طول کشید که دو مرگخوار دیگر هم چوب دستی هایشان را بیرون کشیده و ناپدید شوند.
دامبلدور که هنوز متوجه نشده بود جریان چیست، مغلوب اعتماد بی دلیلش شده بود...

در فاصله ای نه چندان دور تر لرد سیاه خوشحال از بدست آوردن چوب دستی جدید با شادمانی قهقهه می زد.


پایان


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱:۳۵ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
اسنیپ با دیدن نگاه خیره‌ی مورگانا، آروم ضربه‌ای به پاش می‌زنه. مورگانا "آخ" کنان سرشو برمی‌گردونه و به اسنیپ اخم می‌کنه. اسنیپ با قیافه‌ای حق به جانب جواب نگاه مورگانارو می‌ده اما مشاهده‌ی لیوان آبی که هنوز تو دستشه اونو یاد مسائل نه چندان خوشایندی می‌ندازه. بنابراین لیوانو رو میز برمی‌گردونه و نگاهشو به سمت دیگه‌ای خیره می‌کنه.

مورگانا دست از مالش قسمتی که توسط اسنیپ ضربه دیده بود برمی‌داره.

- پروفسور؟ می‌دونین که تنها خواسته‌ی قلبی ما برای پیوستن به تو کافی نیست، باید عادات مرگخوارانه خودمون رو هم فراموش کنیم و برای شروع چی بهتر از ترک طلسم‌های ممنوعه‌ایه که چپ و راست نثار ملت می‌کنیم. درسته؟

دامبلدور که به وضوح معلومه منظور مورگانارو متوجه نشده، تنها به صاف کردن عینکش قناعت می‌کنه و منتظر ادامه‌ی صحبتای مورگانا می‌شه بلکه این‌بار قضیه واسش روشن شه. مورگانا هیجان‌زده ادامه می‌ده:

- هنوز نفهمیدین پروفسور؟ دفاع در برابر جادوی سیاه! ما باید در مقابل جادوی سیاهی که تو وجودمون زنده‌س از خودمون دفاع کنیم ... و کی بهتر از استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هاگوارتز که در این راه کمکمون کنه؟

دامبلدور ضمن لب به تحسین گشودن مورگانا بابت این طرز فکرش، به یقین می‌رسه که اون واقعا قصد تحول و سفید شدن داره. اما از صمیم قلب از پاسخی که قراره به مورگانا بده غمگین می‌شه.

- اوه مورگانای عزیز. باید بگم که هنوز طلسم استادای دفاع در برابر جادوی سیاه که از زمان پا گذاشتن هری به این مدرسه آغاز شده از بین نرفته و ما نتونستیم استادی برای این درس پیدا کنیم.

مورگانا سعی می‌کنه قیافه‌ای متعجب به خودش بگیره.

- چطور ممکنه؟ من خودم تو راهی که داشتم میومدم به خدمتتون برسم دیدم که این کلاس تشکیل شده!

این‌که چطور مورگانا با کلاسی مواجه شده و اتفاقا کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هم بوده و تازه با استادشم رو به رو شده، هرچند چیز مهم و شک برانگیزیه اما برای دامبلدور که مدت‌ها وقت صرف پیدا کردن استاد کرده بود و کسی رو پیدا نکرده بود، تنها شنیدنش کافی بود و نیازی به دلیل و مدرک برای اثباتش و شک کردن به مورگانا نبود! دامبلدور از گشتن دنبال استاد خسته شده، می‌فهمی؟ خسته!

- پس منتظر چی هستی؟ خودت برو دنبالش و اینجا بیارش فرزند روشنایی آینده.

مورگانا با دیدن آغوش باز دامبلدور، با انزجار لرزشی می‌کنه و به سرعت به سمت در حمله‌ور میشه. مطمئنا کشوندن لودو به اونجا و ارتقاء "دو نفر در مقابل دامبلدور" به "سه نفر در مقابل دامبلدور"، شانسشونو برای کش رفتن چوبدستی بیشتر می‌کرد و حتی شاید تو راه می‌تونست از سایرا مرگخوارا برای عملی کردن نقشه‌ای هوشمندانه بهره بگیره!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۳

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
دامبلدور به همراه مهمانان ناخوانده اش وارد دفترش شد.به جای مبل چندین چهار پایه بچگانه رنگارنگ دور میزی کوچک چیده شده بود.دامبلدور طوری که انگار اولین بار است چهار پایه ها را میبیند ذوق زده آنها را به مرگخواران نشان داد و گفت:
ببینین!معرکه نیستن؟همین دیروز از حراجی سانی گلد خریدمشون.شبا روی همینا میشینم وبرتی بات میزنم.

به نظر مورگانا و اسنیپ چهارپایه ها که اتفاقا بسیار هم کوتاه بودند هیچ جذابیتی نداشتند.ولی اجبارا تایید کردند و روی چهارپایه های رنگی که هیچ تناسبی با رداهای سیاه با ابهتشان نداشت نشستند.
ولی موضوع به همینجا ختم نشد!مهمان نوازی دامبلدور زمانی به اوجش رسید که پاکتی پر از پشمک صورتی رنگ به مرگخواران تعارف کرد و آنها از روی ادب مشتی برداشته و به دهان گذاشتند تازودتراز شرش خلاص شوند.ولی ظاهرا نمیدانستند که خلاص شدن از شر پشمک کار ساده ای نیست.
جویدند و جویدندو جویدند.
پشمک ها پس از ملاقات با آب دهان مرگخواران چسبناک تراز قبل شدند و شروع به چسبیدن به قسمت هایی از دهان آنهاکردند که تا آن روز از وجودشان بی اطلاع بودند.علاوه بر این رشته های صورتی رنگی که از گوشه های دهانشان بیرون زده بود منظره جالبی نداشت.
درست در همین وضعیت بود که دامبلدور پرسید:خب عزیزانم.البته مستحضر هستین که من به اسنیپ اعتماد کامل دارم.ولی میشه تکرار کنین که برای چی به اینجا اومدین؟

مورگانا شروع به توضیح دادن کرد:په...پو...پاپا...پیپ...پ!

حرف زدن با دهان پر از پشمک کار سختی بود!

اسنیپ جامی را که روی میز بود برداشت و جرعه ای آب نوشید.پشمک ها باناامیدی تسلیم شده و پایین رفتند.دامبلدور لبخندی زد و گفت:نوش جونت پسرم.ولی دوباره پرش کن.شب که نمیتونم دندون مصنوعیامو توی لیوان خالی بذارم!
اسنیپ جلوی دهانش را گرفت که پشمک های تازه خورده شده را بالا نیاورد.ولی چشم مورگانا به چوب دستی دامبلدور که لای انگشتانش تاب می خورد دوخته شده بود.باید راهی برای گرفتن آن پیدا میکردند.

از طرفی لودو هنوز در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه گیر افتاده بود.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱ ۱۸:۵۱:۴۲

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.