هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
امتیازات دومین جلسه چفت شدگی و ذهن خوانی

ریونکلاو:14 امتیاز

لادیسلاو زاموژسلی: 26 امتیاز

سپتیما وکتور: 15امتیاز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گریفیندور: 33 امتیاز

ریموس لوپین: 35 امتیاز

آلیشیا اسپینت: 32 امتیاز

رون ویزلی: 32 امتیاز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در صورتی که کسی نقد مفصل خواست، لطفا در پیام شخصی درخواست کنه.
با تشکرات.



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
جلسه سوم ذهن خوانی و چفت شدگی


* برای اطلاعات بیشتر میتوانید به پست تدریس جلسه سوم تاریخ جادوگری نیز مراجعه نمایید.

آرسینوس و مرلین کنار یکدیگر ایستاده بودند و به دانش آموزان خود نگاه می کردند. مرلین یک روز دیرتر کلاسش را برگزار کرده بود تا بتوانند با همدیگر این جلسه را برگزار بکنند. دانش آموزان بیچاره ولی هیچ کدام نمی دانستند قضیه از چه قرار است. تنها چیزی که می دانستند این بود که دیروز با درب بسته کلاس تاریخ جادوگری مواجه شده بودند و امروز، با درب بسته کلاس ذهن خوانی همراه با یک یادداشت بر روی درب کلاس:

نقل قول:
جلسه سوم کلاس های تاریخ جادوگری و ذهن خوانی با همراهی هر دو استاد و در زمان مقرر، در فضای حیاط پشتی قلعه برگزار می شود.

با احترام
مرلین کبیر
آرسینوس جیگر


دانش آموزان بعد از دیدن اطلاعیه، همگی به سرعت خود را به مکان تعیین شده رسانده بودند. صحنه ای که آن ها با آن مواجه شده بودند، دو استاد ایستاده در کنار هم و منتظر دانش آموزان، بود. هیچ صندلی یا تخته یا امکانات کلاسی دیگری وجود نداشت و دانش آموزان هاج و واج منتظر ایستاده بودند. آرسینوس با دیدن تعجب دانش آموزان، دستش را به سمت آنها دراز کرد و گفت:
- بیایین و هر کجایی که دوست دارید، بنشینید تا کلاس شروع بشه.

دانش آموزان با تردید بر روی چمن ها نشستند و منتظر شدند تا استادشان تدریس خود را شروع کند. بعد از استقرار دانش آموزان، آرسینوس جلو آمد و تدریس خود را شروع کرد:
[برای فهم بهتر این پست، به صورت یک در میان دیالوگ های آرسینوس و سپس مرلین را پشت سر هم بگذارید. اما برای انجام تکالیف هر کدام از کلاس ها، خواندن پست تدریس همان کلاس کافیست.]

- تدریس این جلسه در مورد انتقال خاطرات از ذهن یک فرد به فرد دیگر هستش. جادویی قدرتمند که بهتون اجازه میده هر کدوم از خاطراتی رو که می خواید، با همه احساساتی که اون خاطره داره، درد و رنج یا خوشحالی و خوشی، به ذهن یک فرد دیگه منتقل کنید و بگذارید مثل شخص اول، در رنج و عذاب غوطه ور بشه یا از شدت خوشحالی مثل دیوونه ها تو خیابون حرکت کنه!

آرسینوس سقلمه ای به مرلین زد تا بیش از این خرابکاری نکند و ادامه داد:
- وقتی چوبدستی خودتون رو به سمت نفر اول بگیرید و بگید "مموریو ترانسیسوس" و سپس چوبدستی خودتون رو به سمت نفر دوم بگیرید و همین عبارت رو تکرار کنید، تمام خاطرات نفر اول در ذهن نفر دوم وارد میشه و اگر همین عبارت رو ابتدا برای نفر دوم و سپس نفر اول تکرار کنید، این بار فقط خاطرات نفر دوم در ذهن نفر اول وارد میشه.

آرسینوس نگاه چپی به مرلین انداخت و مرلین باز هم خودش را جمع و جور کرد. آرسینوس خطاب به کلاسش گفت:
- اما این طلسم هیچ راه بازگشتی نداره و وقتی که استفاده بشه، دیگه باید با خاطرات قدیمی خداحافظی و با خاطرات جدید زندگی کنید! پس دقت لازم رو به خرج بدین. تکالیفتون رو هم توی دفتر هاتون نوشتیم!

آرسینوس تکانی به چوبدستی خود داد و همزمان با آن، تکالیف بر روی اوراق دانش آموزان نوشته شد. بعد از اتمام نوشتن تکالیف، مرلین و آرسینوس به سمت مقصدی نا معلوم آپارات کردند.

تکالیف:
1. رولی بنویسید و در آن رفتار آرسینوس و مرلینی را شرح دهید که خاطراتشان با یکدیگر تعویض شده است. 20 نمره
2. چرا مرلین و آرسینوس با همدیگر تدریس کردند؟ 5 نمره
3. اگر خاطرات خودتون رو از دست بدید و خاطرات فرد دیگری رو به جاش بگیرید، در حقیقت قربانی این طلسم باشید، چیکار میکنید؟ ( رول یا غیر رول، طنز یا جدی فرقی ندارد) 5 نمره
4. چرا مرلین اینقده خزه؟ ( برای دانش آموزان رسمی) 5 نمره



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۴:۱۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 731
آفلاین
1. طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

ابلوییت- طلسمی که با توجه به اطلاعات قبلی توسط اسلاگهورن ساخته شده است و اولین بار در حالی کشف شد که او میخواست طلسمی دیگر را بر زبان بیاورد اما در حال اجرا پایش به چیزی گیر کرده و تلفظ عوض شد به علاوه برای جلوگیری از افتادن خود در همین حین مجبور شد دستش را کمی بپیچاند که دقیقا دیگه این طلسم را ساخت.

2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)

-هری بیا بریم من مدارکو برداشتم.
-باشه بریم.

هری و رون که احتیاط لازم را می کردند،چوب های خود را به حالت آماده باش نگه داشتند و با دقت به اطرافشان نگاه کردند.

وزارت خانه را تاریکی فرا گرفته بود و به جز نور ماه که از شیار های سقف وارد آنجا می شد، منبع روشنایی دیگری وجود نداشت.

تمام تلاش هری و رون در آن تاریکی آن بود که مبادا ناخود آگاه وسیله ای را بیندازند و یا به هر طریقی موجب آگاهی نگهبانان وزارت خانه از وجود آنها شوند چون بر اساس قانون کار آنها یک نوع دزدی محسوب می شد.

اما اتفاق های بد در هر لحظه و هر مکان ممکن است رخ بدهد و آن زمان و مکان هم گویی مشتاق اتفاقی بد بود.

در حالی که رون و هری با احتیاط راه می رفتند و در نزدیکی در خروجی بودند، ناگهان در با فاصله ی چند میلی متر، باز شد و چیزی نمانده بود که به آن دو برخورد کند.

چوبدستی رون، در اثر برخورد با در، چند متر آن طرف تر افتاد اما هری به موقع جا خالی داده بود و بنابراین چوبدستی اش همچنان در دستش بود.

از پس در چهره ای آشنا، با چشمانی شیطانی ظاهر شد. او یکی از نگهبانان وزارت خانه بود که هری و رون را هنگام ورود به آنجا دیده بود و منتظر زمانی مناسب شده بود که آنها را در مکان مناسب غافلگیر کند.

در حالی که چوبدستی اش را به سمت آن دو نشانه رفته بود، قدم بر می داشت و هر لحظه به آن دو نزدیک تر می شد.

هری و رون که هر دو به قدم گام بر می داشتند، در حالی که مدارکی را که بر داشته بودند به خود فشار می دادند تا مبادا آنها را از دست بدهند، به دنبال راه خلاصی می گشتند.

-آقای پاتر آقای ویزلی فکر می کردم که اینجا باشید. وزیر با هوش تر از این حرفا هستن که آدمایی مثل شما بتونین آنها را گول بزنید. ایشون می دونستند که میاین سراغ مدارک ممنوعه...

هری که ذره ای به حرف های او گوش نمی داد، فرصت را غنیمت شمارد و بدون اینکه حتی به رون اطلاع داده باشد، دست به کحار خود جوشانه ای زد. با سرعت به سمت نگهبان که همچنان گرم صحبت بود رفت و با یک جا خالی خود را به پشت سر او رساند و چنان ضربه ای زد که فیل را هم به زمین می زد.

-چطـــور؟ممکن بود بلایی سرت بیاد.
-من سالهاست که توی این حرفه ام ها سرعتم تو این کارا انقدر بالایه که حتی طرف نمی تونه فرصت کنه چوبدستیشو درست نشون بره چه برسه به اینکه منو طلسم کنه.
-خیلی خوب حالا بیا بریم تا کس دیگه ای نیومده.
-بیـ... اما اول باید کاری کنیم که هیچ شاهدی باقی نمونه.
-اونکه بی هوشه بیا بریم تو رو خدا هری لفتش نده.
-رون فرقی نداره که من و تو بریم از اینجا یا نه. تا وقتی اون هنوز به خاطر داره که ما اینجا بودیم همه چیز بر علیه مایه. باید حافظشو پاک کنیم.
-خیلی خب اینبار هم هر چی شما بفرمایید.

رون که دیگر از حرفای فیلسوفانه ی هری خسته شده بود، رفت تا چوبدستی اش را بردارد و زیر لب ناسزایی هم به شانس بدش حواله کرد.

هری قدمی به جلو بر داشت. نگهبان را نشانه رفت و زیر لب گفت:
-ابلیوی ایت.
-خیلی خب دیگه بریم.
-بریم.

3. مجازات استفاده غیر قانونی از این طلسم رو بنویسید. با توضیحات و دلیل اینکه چرا مثلا همچین مجازاتی گذاشتن! (5 نمره، مخصوص دانش آموزان رسمی)

مجازات ها:
پاک کردن حافظه ی استفاده کننده تا یادش باشه دیگه از این غلطا نکنه!
پاک کردن حافظه ی اطرافیانش تا بفهمه چقدر برای اطرافیان اون شخصی که حافظشو از دست داده دردناک بوده!
آویزان کردن فرد از دو لاخ مویش برای عدم یادگیری مقررات!




پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۴:۵۶
از روی جارو
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 103
آفلاین
1. طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

آبلیوی ایت: تمام یا قسمتی از حافظه را پاک می‌کند.توسط پروفسور هوریس در 1923کشف شد.
هوریس برای اینکه بتواند به اهداف خود برسد این طلسم را کشف کرد.تا هرکه از کارهای او سر در میاورد بتواند با این طلسم مانند اب خوردن پاک کند.
این طلسم بعد ها توسط جادوگران دیگه نیز مورد استفاده قرار گرفت وسپس وارد وزات خانه شد.
این طلسم بیشتر برای پاک کردن خاطره ی مشنگ هایی بکار می رود که چیز هایی از دنیای جادویی دیده اند.
برای مثال اگر مشنگی صحنه ی از جادو کردن جدوگران میدیدند.وزارت خانه مجبور بود تعدادی نیرو برای پاک کردن خاطرات مشنگ هایی که اون اطراف بودند بفرستد.



2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)


تعطیلات شروع شده بود. آلیشیا تصمیم گرفت به لندن برود. برای همین یک دست لباس مخصوص ماگلی پوشید.
در لندن جینی را ملاقات کرد، باورش نمیشید! خیلی خوشحال شد. جلو رفت ودست جینی را فشرد.
-چه طوری جینی؟
-خوبم. تو خوبی؟ نظرت چیه به یه کافی شاپ همین نزدیکی ها بریم؟

آلیشیا قبول کرد. پس باهم به سمت کافی شاپ راه افتادند. کمی بعد پدر جینی همراه با مادرش به آنها ملحق شد. جینی به آلیشیا پیشنهاد داد که آن روز را در کنار یکدیگر بگذرانند.
آلیشیا هم پذیرفت. هنگامی که کنار دریاچه قدم میزدند، صدای داد وفریاد بلند شد هر چهار نفر با ترس به سمت صدا برگشتند.

باورشان نمیشد... چند مرگ خوار به مردم حمله کرده بودند. هر چهار نفر به طرف آنها حرکت کردند. صحنه پر از خون بود. برخی ها وحشت زده سر جایشان ایستاده بودند و گروهی دیگر درحال فیلم برداری بودند. پلیس ها به صحنه نبرد آمده بودند وسعی داشتند جلوی مردم را بگیرند.

چند نفر نیروی ویژه هم داشتند با مرگ خوار ها مبارزه میکردند. جینی، آلیشیا وپدر و مادر جینی به کمک نیرو های ویژه رفتند و با مرگ خوار ها مبارزه کردند. بلاخره مرگ خوارها به دلیل کمبود نفراتشان عقب نشینی کردند.

پدر جینی پیش یکی از آنها که به نظر میامد رئیس نیرو های ویژه باشد رفت. جینی، مادرش وآلیشیا نیز به کمک مجروهان رفتند. آلیشیا گفت:
- جینی فکر کنم باید از طلسم تغییر دهنده ی خاطرات استفاده کنیم.
-آره. درست میگی، بذار ببینم بابا نظرش چیه.

مدتی بعد آقای ویزلی به آنها ملحق شد و گفت:
- باید خاطرات انهارو پاک کنیم ببینم... جینی، الیشیا شما این طلسمو بلدید؟
- بله بلدیم.
- بله آقای ویزلی
- پس شروع کنیم. تو و جینی بهتر برید سراغ اونایی که هنوز از ترس بیهوشن.

آلیشیا بالای سر یک کودک رسید. کودک از ترس به هق هق افتاده بود. آلیشیا دستی روی سرش کشید و چوب دستی خود را به سمت کودک گرفت.
-شما هم میخواهید منو بکشید؟!

الیشیا نگاهی به چشمان مظلوم او انداخت.
-نترس کوچولو، این فقط حالتو بهتر میکنه.آبلیوی ایت!

چشمان کودک یک لحظه گشاد شد و سپس آرام و متعجب.
صحنه پاکسازی شده بود وهرکس آنجا بود، رویش طلسم تغییر خاطرات اجرا شده بود.
آلیشیا با اینکه مدت طولانی بود که این طلسم را میدانست، اما برای بار اول از آن استفاده کرده بود

3. مجازات استفاده غیر قانونی از این طلسم رو بنویسید. با توضیحات و دلیل اینکه چرا مثلا همچین مجازاتی گذاشتن! (5 نمره، مخصوص دانش آموزان رسمی)



طلسم ابلیوی ایت مخصوص پاک کردن ذهن است.که جز موارد خواص که مثلا فرد مورد نظر مشنگ باشه.یا مواردی دیگر اگر از ان استفاده بشود فرد خاطی باید مجازات بشود.که مجازات هایی براش در نظر گرفته شده است که دو مورد ذیل نیز این مجازات ها هستند.
1-شپش گرفت از موهای 6 خرس کثیف.
2-نگهدای از 24 تا بچه ی شیطون به تنهایی.

بقیه مجازات هارو هم خودتون برید پیدا کنید بخونید همه چیزو که من نباید بگم بهتون




ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۵ ۱۶:۵۸:۴۳
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۵ ۱۷:۰۵:۲۴

تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۱ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۰۷ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
از گریمولد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
1.طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

در سال 1923 توسط نوجوانی 16 ساله درست شد. این نوجوان کسی نبود جز پروفسور هوریس اسلاگهورن! وی با اینکه همیشه به خاطر ظاهر آرومش از طرف بقیه دست کم گرفته میشد، اما در واقع علاقه واستعداد خارق العاده در یاد گیری منفورترین و سیاه ترین طلسم هایی که در آن زمان استفاده از آنها غیر قانونی، و لزوماٌ به دلایل امنیتی مربوط به دنیای جادوگران، تا حد ممکن سعی در مخفی کردنشان می شد، داشت.
اسلاگهورن آبلیوی ایت را با مطالعه کتاب های جادوی سیاه، و کمک گیری از روش های هرپوی کثیف، به منظور پاک کردن ذهن افراد مطلع از اقدامات مخفی و غیر قانونی خودش ساخت. تا راحت تر به هدفش که همان یادگیری بی حدو مرز بدون مسدودسازی بود، برسه .
بعدها این طلسم به دنیای جادوگری معرفی شد و نام اسلاگهورن به عنوان سازندش در کتاب ها ثبت شد. همچنین وزارت سحرو جادو از این طلسم برای پاک کردن ذهن مشنگ هایی که از دنیای جادوگری چیزی دیده اند استفاده میکند.

2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)


ریموس لوپین پرسید:
- چی ذهنت رو انقدر آشفته کرده؟

سیوروس اسنیپ، با چهره ای پر از اندوه پاسخ داد:
- ما رو واسه زندگی کردن میارن اینجا... و این دقیقا همون چیزی که ازمون می گیرن...
- من معتقدم هر کسی میتونه اون چیزی باشه که میخواد.
- توی دنیای من غیر ممکنه...
- پس دنیات رو عوض کن.
- نمیشه...

سیوروس با اندوه در دل گفت:
- پشت این نقاب یک عاشقه، عاشقم همیشه مقصر، به قول شاعر، عشق تقصیر است و بی تقصیر بودن ساده نیست.

اینبار چهره ریموس کنجکاو شد.
- چرا؟
- چون دنیام منو با یکی دیگه عوض کرد...

لحظه ای سکوت برقرار شد، سپس ریموس با کلماتش آن را شکست.
- زندگی همیشه اون جوری که ما میخوایم پیش نمیره. منم همیشه دلم میخواست یه قسمتایی از زندگیم رو که نمیخوام پاک کنم رو دوباره از نو بنویسم.

پاک کردن!

این جمله مثل صدایی در سر سیوروس طنین انداخت. یک لحضه چهره درهم فرو رفته اش از هم باز شد و با ابروهای بالا رفته و چشمان گرد شده به ریموس نگاه کرد.
- پاک کردن!
- اوهوم.
- خودشه!
- چی؟!

سیوروس با صدایی لرزان از شدت هیجان گفت:
- من باید برم!

او به سرعت از اتاق ریموس خارج شد. آنقدر آشفته، بی توجه به اطراف و غرق در افکارش بود که در راهرو به چند دانش آموزان برخورد کرد.
رفتارش در نظر دیگران بسیار عجیب شده بود، با شتاب داشت به سمت کلاس معجون سازی میرفت و حتی زمانی که مک گونگال صدایش کرد، متوجه نشد.

زمانی که به کلاس معجون سازی رسید، با حال پریشانی وارد اتاق شد. حتی فراموش کرد در را ببندد! مدام توی اتاق راه میرفت و با تکان دادن دستش سعی میکرد روی موضوع متمرکز بماند.
برای یک لحضه روی صندلی نشست، سپس در حالی که نفس عمیق می کشید، چشمانش را بست...
پس از چند ثانیه که چشمانش را باز کرد، دقیقا میدانست چه چیزی میخواهد.

صبح روز بعد:

سیوروس نامه ای برای لیلی نوشت و از وی درخواست کرد که یک بار دیگر به یاد دوران کودکی، و برای آخرین بار یکدیگر را در بن بست اسپینر ملاقات کنند. از لحن بیان نامه مشخص بود که بار دومی در کار نخواهد بود.

همه چیز های مورد نیازش را برداشته بود و در حال در ترک کردن هاگوارتز بود. با احتیاط حرکت میکرد و اطراف را زیر نظر داشت.
دلش نمیخواست مورد تعقیب قرار بگیرد یا کسی از برنامه اش مطلع شود.

طبق برنامه ریزی های سیوروس، راس ساعت هفت، نامه به دره گودریک و در نتیجه به لیلی رسید.
سیوروس در محل قرار منتظر لیلی بود. مدام به این فکر میکرد که وقتی با لیلی مواجه شد، باید چه کاری انجام دهد. روی معابر سنگفرش شده‌ قدم میزد و وقتی به اطراف نگاه میکرد، فقط کارخانه‌های از رده خارج شده و منازل قدیمی به را می دید. یک جای دنج برای پاک کردن حافظه یک نفر، بدون اینکه کسی متوجه شود. نقشه ی زیرکانه ای بود!

همان لحظه چشمش به لیلی افتاد که با نگرانی به سمتش می آمد. اینکه لیلی را نگران میدید، و این حس که هنوز هم برای لیلی مهم است، برایش لذت بخش و دلنشین بود.
لیلی با حالت نگرانی قدمی دیگر جلو آمد.
- نامت به دستم رسید! تو حالت خوبه؟ برای آخرین بار! منظورت چیه؟ چی شده؟ امیدوارم توضیح قانع کننده ای داشته باشی!

سیوروس در حالی که محو تماشای لیلی شده بود و چشماش از خوش حالی برق میزد، گفت:
- دیدن دوست قدیمی دلیل میخواد؟
- جدی نمی خوای بگی که سر کارم!
- تغییر کردی! یه زمان اینجا رو خیلی دوست داشتی.
- چی؟ این همه راه منو کشوندی اینجا که بهم بگی تغییر کردم؟! معلومه که تغییر کردم. چشمام باز شده، و از وقتی چشمام باز شده چیزهای طبیعی، دیوانه کننده و احمقانه به نظر میان.
- حتی بچگیمون؟
- چرا نمیخوای بفهمی بچگیمون تموم شد؟ چرا همش تو گذشته ای؟
-این تویی که نمیخوای بفهمی که خارج از دنیای دو نفرمون نمیشه به کسی نزدیک شد... آدم ها فقط از دور دوست داشتنی هستن...
- تو همیشه نسبت به هر چیز و هر شخصی بدبینی و میخوای منم مثل تو باشم.
- نه، برو یکی مثل پاتر باش. یا یکی مثل اون احمقا، تو هم شدی دقیقا یکی عین خودشون.
- میخوای بگی من احمقم؟! اصلا درست میگی! میدونی چیه؟ اگه عاقل بودم اینجا نبودم! میدونی مشکلی تو چیه؟ تو هر موقع هر مشکلی پیدا کردی توی زندگیت جای اینکه وایسی و مشکلتو حل کنی، یا فرار کردی ازش یا دستاتو آوردی بالا و تسلیم شدی!

سیوروس در حالی که چوب دستی اش را از جیبش در آورده بود و دست راستش را پشت سرش گرفته بود:
- آره فرار کردم. اما اینبار میخوام بمونم اون چیزی که حقمه رو پس بگیرم.

- حقتو؟ چطوری؟
- فقط اینو بدون که از همه چیز برام با ارزش تری!

سیوروس چوب دستی اش را به سمت لیلی گرفت.
میخواست لیلی را طلسم کند که در همین لحظه، دقیقا از جایی که انتظار نمیرفت، ریموس از پشت درختی بیرون آمد و با حرکتی سریع چوب دستی اش را چرخاند.
- اکسپلیارموس!

اسنیپ خلع سلاح شد.
لیلی کمی ترسیده بود. ریموس با حرکت سر به لیلی اشاره کرد که چوب دستی اسنیپ را بردارد و به طرفش برود و دقیقا پشت سر ریموس با کمی فاصله بایستد.

اسنیپ با حالتی آشفته گفت:
-اوه تورو خدا، دقیقا یک قدم تا رسیدن به اون چیزی که میخواستم فاصله داشتم! تو دیگه از کجا پیدات شد؟
-اسنیپ ازت میخوام به خودت بیای، بفهم داری چیکار میکنی!
-من دارم غلطای زندگیمو پاک میکنم و زندگیمو از نو می نویسم!
-جایی که همه چی غلطه... درست بودن هم غلطه...
- خودت گفتی:"درست و نادرست از سوراخ آسمون پایین نمی‏افتن. ما، ما اونا رو می‏سازیم!"
-اما این راهش نیست!
-دیگه خسته شدم از اینکه همه تو اوجن و همیشه این منم که تو سقوطم.
-گاهی سقوط برای اینه که یاد بگیریم چطوری خودمونو بکشیم بالا.
-اما من سنگینم از نداشته هایی که تو خودم ریختم.
-پس لیلی رو با خودت پایین نکش!

اسنیپ نگاهی به لیلی انداخت. ناراحتی را میتوانست در عمق چشمان وی ببیند. اسنیپ چشمانش را بست و برای لحظه ای سکوت حکم فرما شد.

ریموس از این دیدن این صحنه ناراحت شده بود. اما با صدای آرامش سکوت را شکست.
- اسنیپ ببین...
-میخوام ذهنمو پاک کنی...
-چی؟ نمیتونم!
-ازت میخوام ذهنمو پاک کنی.
-گوش کن...
- فقط کاری که بهت میگمو بکن لطفا!

ریموس چشمانش را بست. حس میکرد هوای اطرافش در حال خفه کردنش است.
- آخرین خواستت قبل از فراموش کردنش چیه؟
-مثل دوران بچگی توی آخرین لحظات دستمو بگیره!

ریموس به سمت لیلی رفت و نگاهی به او کرد و به آرامی گفت:
- میتونی قبول نکنی...
- نه، میخوام اینکارو براش انجام بدم.

لیلی به اسنیپ نزدیک شد. اسنیپ در حالی که لبخندی بر لب داشت، دستش را به سوی لیلی دراز کرد و لیلی هم دست او را محکم فشرد.

ریموس مقابل اسنیپ ایستاد.
- آماده ای؟
- بیشتر از همیشه.
-آبلیوی ایت!

واسنیپ در حالی که به لیلی نگاه میکرد و لبخند میزد برای یک لحضه تمام دنیایش سفید شد.

3. مجازات استفاده غیر قانونی از این طلسم رو بنویسید. با توضیحات و دلیل اینکه چرا مثلا همچین مجازاتی گذاشتن! (5 نمره، مخصوص دانش آموزان رسمی)

بر اساس قانون 777 جادوگران :

در ماده 7 قانون استفاده از طلسم ( آبلیوی ایت ) جهت پاکسازی ذهن آمده : هر کسی که به پاک سازی ذهن فردی خارج از شرایط ویژه میباشد اقدام نماید بنا بر مجازات‌های مذکور در مواد 1 تا 7 بنا بر میزان نادیده گرفتن قوانین
به اشد مجازات محکوم می‌گردد.


شرایط ویژه برای پاکسازی:

_فرد مورد نظر مشنگ باشد.
_فردمشنگ باید حتما چیزی از دنیای جادوگری دیده باشد.
-باید این کارحتما در حضور ی بازرس از وزارت سحر جادو صورت بگیرد.
-فردی که ازاین طلسم استفاده می نماید باید آموزش های لازم را دیده باشد و حتما از اعضای وزارت سحر جادو باشد.

مجازات ها :

1-برس کشیدن تمام مو و پشم های هاگرید روزی 7 بار!
2-انگشت کردن در دماغ غولها و با همان انگشت غذا خوردن!
3-طی نمودن 7 خوان هری!
4-با پاشنه 15 سانتی با مادام هوچ رقصیدن وجنسیت فرقی نمیکنه برای همه منظور میشه به قول شاعر: آش کشک خالته بخور پاته نخوری...
5-هم اتاقی شدن با خودم و پسر دلبندم در شب هایی که ماه کامل می شود.
6-و به مدت 7 سال کوبیدن در توالت توسط مارتل گریان هر وقت متهم دستشویی شماره 3 داشت.
7- فرستادن فرد متهم به پیک نیک با دمنتورها به مدت 7 ساعت!

حالا جرات دارین برین خاطرات ملتو بپاکین!


"من الله التوفیق"


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۲۷:۰۶
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۴۰:۱۱
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۴۳:۲۰
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۸:۵۰:۴۰
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۹:۱۵:۱۳
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۴ ۱۹:۱۶:۴۷

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی
تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!




پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵

سپتیما وکتورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۴۰ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
ابلیویتobliviate
در قرن ۱۶توسط هانس شاینن ریکتوفن کشف شد.
این طلسم معمولا برای پاک کردن خاطره ی مشنگ هایی بکار می رود که چیز هایی از دنیای جادویی دیده اند.
وزارت سحر و جادو افرادی برای پاکسازی ذهن مشنگ ها را اموزش می دهد.
هرماینی گرنجر برای پاک کردن ذهن والدینش این طلسم را بکار برد.
گیبدوری لاکهارت این طلسم را بسوی هری و رون گرفت که به خودش بازگشت و در بیمارستان سنت منگو بستری شد.

2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)

-هرماینی یکم مراقب باش ممکنه یه ماگل پیدا بشه.
-چشم پروفسور وکتور.
-رون،هری شما اینجا چکار می کنید!!!
-پسر برگزیده اینجا،پسر برگزیده انجا،پسر برگزیده همه جا!!!
-بهر حال خیلی فوضولید.
-هرمیون از تو بعیده.خخخخخ
-هرهرهر خندیدم.بانمک!
-ساکت باشید ممکنه یکی بشنوه.
-من از اولش با نمک بودم .شما بی حنبه اید هرمی خانم!
-رون خفه میشی یا نه؟
-هیشششش یکی داره نزدیک میشه.

همه مثل همیشه عکس العمل نشان دادند.و چوبدستی هاشون رو در اوردند.
-هی بیاید پشت این سنگ قایم شید.
-مگه ما بی شنلیم که سنگ انتخاب کنیم؟
-خوب باشه ولی چار نفری که جانمی شیم!
- شما کی هستید؟جاسوس بگیریدشون !
-دیدید چی شد ؟حالا جادوگر بدو ماگل بدو!
-بابا مهم نیست با یه حافظه پاک کن کار حله.
-با یه حافظه پاک کن؟ببین چند تان!
-خوب ما میریم زیر شنل از اونجا می فرسیم کسی نبینه. :
رون:هرمیون .خیلی باهوشی!
-پ می خوای این تو باشم؟
بیاید زیر شنل!
هری:من بیرون می مونم از پسشون بر میام .
پروفسور ویکتور:هری بیا این زیر من با تجربه ترم.


نبرد:

-سکتوم سمپرا!
-دستگیرشون کنید!
- ابلیویت!
-این داره چیکار می کنه .نکنه جنی چیزی باشه!
-اکسپلیارموس!
-بچه ها الفرار!
-ایول یچه ها
-خانم ویکتور هوهو خانم ویکتور هو هو. :yoho:



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
. طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

اُبلیویت: طلسم حافظه می باشد که در قرن شانزدهم توسط هانس شایفر ریختوفن کشف شد و وی به کمک این طلسم توانست که از قلعه ولفنشتاین بگریزد، الهام بخش او برای کشف این طلسم یک آواز محلی بود.

او با استفاده از این طلسم، در جلسه دادگاه حافظه شاهدین را پاک نموده و پس از آن به جنوب فرانسه مهاجرت کرد و به تحقیق بیشتر پیرامون طلسم های مربوط به ذهن و حافظه پرداخت و دست به تالیف کتاب قلعه جادویی ذهن زد که پیش از اتمام آن جان سپرد، این کتاب بعدها توسط شاگرد وی آنتوان تولومیس تکمیل شد.


2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)


- می شود لطفا بس نمایید؟
- عمرا!
- از چه روی؟
- زیرا باس اینکه!
- کاملا منطقی می نماید.

ویولت همچنان با تمام توان در هر حال اجرا کردن یکی از فنون کشتی غیر راست بر روی یکی از کوسن های تالار ریونکلاو بود. تمام افراد حاضر در تالار تنها با دلسوزی به بالشتک مفلوک نگاه می کردند. چهره ویولت از شدّت خشم بنفش شده بود و گاهی که از نفس می افتاد، نعره ای می زد و نفس زنان روی زانو هایش خم می شد. سپس یا با لگد یا با فنون جودو کوسن را به طرف دیوار پرتاب می کرد و دوباره به سمتش حمله ور می شد. تنها دلیل استفاده نکردنش از "تیزی" آن بود که ... خب بعدش چه کسی می خواست پرها را از کف تالار جمع کند؟

- چی شده؟

اعضای تالار ریونکلاو همه به جز ویولت سر ها را به چپ و راست برگرداند تا ببینند رودولف از کجا پیدایش شده، اما رودولفی پیدا نکردند. پس دوباره سرهایشان را به چپ و راست گرداندند تا ببینند چه کسی بی اجازه دیالوگ رودولف را به زبان آورده است، که دیدند او لونا لاوگود است. لینی در جواب او گفت:
- ویولت با متکا های تالار دعواش شده.
- سر چی؟
- سر این که یکی از قاصدکاش رو سر به نیست کردن.
- چه قده این متکا ها بی احساس و خبیث ان!

لونا متوجه نشد، اما لینی متوجه یک ایراد شد. کوسن بیچاره بی گناه بود.لینی با نگاهش در میان جمعیت به جست و جو پرداخت و سپس به سمت آقایی با کلاه دراز رفت، اما دقیق تر به مست کلاه دراز آن آقا و موجودی که رویش بود، رفت:
- این چیه گوشه لپت دینگ؟!

و دینگ تنها به زیر پایش اشاره کرد. لینی چرخش هلی کوپتری بال هایش را کم نموده و صورت در صورت لادیسلاو قرار گرفت:
- ویولت رو چی کارش کردی؟
- آه... طلمسشان نمودیم.
- اون وخت چرو؟
- چون قاصدکشان را به خورد دینگی که دنگ خطابش می کنیم دادیم تا بلکه خفه شود که نشد. ایشان هم بسیار عصبانی شدند و... خب، اینجانب ارزیابی نمودیم که به اندازه آن کوسن ضربه پذیر نمی باشیم.

لینی از گوشه چشم نگاهی به ویولت که حالا در حال انجام فن مار نشسته زیر سایه بر روی بالشتک بود انداخت. سپس دوباره به لادیسلاو خیره شد، منتهی نه آن قدر عصبانی...
- گمونم کار درستی کردی.

----

دانش آموز غیر رسمی


নীরবতা


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
امتیازات اولین جلسه چفت شدگی و ذهن خوانی




گریفیندور: 36

جینی ویزلی: 18+5+5+5= 33

دو نمره ای که کم شد به خاطر این بود که یکم سوژه پردازیت ناقص بود. برای من مثلا این سوال پیش بود که چرا جینی اصلا نقشه کشیده بود که رون رو اذیت کنه؟ و تا آخرش رو خوندم و به شدت هم امیدوار بودم دلیلشو بفهمم. ولی متاسفانه نفهمیدم.

آلیشیا اسپینت:19+5+5+5=34

خوبه آلیشیا، همینطور ادامه بده.

گویندالین مورگن: 18+5+5+5= 33

غلط املایی های خیلی ریزی داری و اینکه اسامی رو سعی کن مخفف نکنی در طول توصیف رولت، چون خواننده اگر آشنا نباشه قطعا گیج میشه.

هرمیون گرنجر: 20+5+5+5= 35

استرجس پادمور: 20+5+5+5= 35

کتی بل: 20+5+5+5= 35

خوب بود کتی، مطمئنم میتونی بیشتر از این هم پیشرفت کنی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هافلپاف: 11

رز زلر: 18+5+5+5= 33

لحن رولت یه وقتایی دو گانه شده و البته بین شخصیت ها و دیالوگ ها فاصله انداختی که اینکار غلطه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ریونکلاو: 10

مونیکا ویلکینز: 16+5+5+5= 31

علائم نگارشی رو اصلا رعایت نکردی بین پاراگراف هات هم پاک و عاری از هرگونه اینتری بود و اینکه انقدر پرانتز نذار خب! چشم آدم رو میزنه اصلا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسلیترین: 33

پانسی پارکینسون: 17+5+5+5= 32

خب پانسی، اول اینکه "که" و "نه" و "به" رو مخفف نمینویسیم.
دوم اینکه چرا انقدر درهم درهم؟! بین پاراگراف هات دو تا اینتر بزن و جداشون کن.
سوم اینکه برای دیالوگ ها یک اینتر میزنیم، یک خط تیره (-) و بعد دیالوگ رو میزنیم و بعدشم دو تا اینتر و ادامه توصیفات.

کنت الاف: 19+5+5+5= 34

بلاتریکس لسترنج: 19+5+5+5=34

شکلک رو در انتهای دیالوگ باید قرار بدید. و اینکه شکلک هیچوقت جای نقطه و علامت تعجب در پایان دیالوگ رو نمیگیره.
توضیحتون در مورد کاربرد های ذهن جویی هم فوق العاده بود.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در صورتی که کسی نقد مفصل خواست، لطفا در پیام شخصی درخواست کنه.
با تشکرات.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۲۳:۲۸:۴۳
دلیل ویرایش: تصحیح امتیاز


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
جلسه دوم ذهن خوانی و چفت شدگی


در چوبی کلاس با صدای جیر جیر ملایمی که از لولاهای روغن نخورده آن بلند میشد، به آرامی باز شد. دانش آموزان با خستگی تمام وارد کلاس شدند. هنوز از کلاس تاریخ خارج نشده بودند که نامه عربده کشی خورده بود توی صورتشان و آنهارا به کلاس چفت شدگی فراخوانده بود.
دانش آموان رفتند و مثل جلسه گذشته روی صندلی هایشان نشستند. اما اینبار با یک نگاه متوجه شدند که استادشان در کلاس نیست.
دانش آموزان خسته بودند. نیمه شب بود. آنها میخواستند بروند بخوابند و خواب های خوب خوب ببینند. اما کلاس داشتند و مجبور بودند بنشینند نمره برای گروهشان بگیرند.
به هر صورت آنها همانطور که مانند بچه های خوب نشسته بودند، کتاب ها، طومار ها و قلم پر هایشان را نیز مقابلشان گذاشتند و منتظر شدند.

آنها بسیار منتظر شدند. آنها داشتند فکر میکردند بروند پیش مدیریت مدرسه و شکایت کنند حتی تا یک استاد درست و حسابی برایشان آورده شود. به هر حال آنها به ازای هر دقیقه نشستن سر کلاس گالیونی پرداخته بودند و دوست نداشتند که وقتشان تلف شود. در نتیجه آنها مشعل هایشان را روشن کردند و با شعار "مرگ بر استاد" بلند شدند بروند سمت در کلاس. همین که در را باز کردند، دیدند که استاد چفت شدگی و ذهن خوانی پشت در ایستاده و مستقیم به چشمان آنها نگاه میکند.

- عه؟ ما داشتیم نگرانتون میشدیم پروفسور.
- اوه، درسته... صد در صد یکی از دلایل حمله به سمت دفتر مدیر برای شکایت از من میتونه به خاطر نگرانیتون باشه. به هر صورت بشینید که میخوام درسو شروع کنم. خوشحال هم باشید، طولانی نیست زیاد.

دانش آموزان دست از پا دراز تر برگشتند و نشستند روی صندلی هایشان.

- امروز میخوام بهتون یاد بدم چطور در خاطرات دیگران تغییرات ایجاد کنید. طلسمش چندان کار خاصی نداره، نه پیچش مچ دست، نه حرکت و این چیزا. فقط باید با تمام قدرت تمرکز کنید. یعنی از شدت تمرکز چشمتون از حدقه بزنه بیرون. البته این فقط یک اصطلاح بود. به هر صورت طلسمشم هست...

آرسینوس روی نقابش را خاراند تا بتواند به یاد بیاورد طلسم مورد نظر چه بوده است.
- ... من همین الان تصمیم گرفتم بذارم خودتون طلسمش رو هم پیدا کنید حتی! تکالیف هم روی تخته نوشته شده. بنویسید و بعدشم برگردید خوابگاهتون.

سر دانش آموزان به سوی تخته چرخید.


1. طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)

3. مجازات استفاده غیر قانونی از این طلسم رو بنویسید. با توضیحات و دلیل اینکه چرا مثلا همچین مجازاتی گذاشتن! (5 نمره، مخصوص دانش آموزان رسمی)


گردن دانش آموزان سپس به سوی استاد نقاب دار خود برگشت و آنها با مشاهده کلاه خواب قرمز روی سر استادشان به سرعت برای تخلیه کلاس اقدام کردند.



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


همهمه ای در کلاس چفت شدگی بر پا بود. دانش آموزان هر کدام مشغول انجام کاری بودند. عده ای تکالیفشان را انجام می دادند، عده ای دیگر حرف می زدند، عده ای خوراکی میخوردند...
-این استاااد لجه با من. صد در صد منو میندازه!
-من که نگرانی ندارم، اتفاقا خیلی هم خوبه با من، پارسال بهم فراتر از حد انتظار داد.

هرمیون خیلی ریلکس این را گفت.

-وای نه، اومد!

کتی با چهره ای نگران به هرمیون نگاه کرد.

یک نقاب با قدم های سنگین وارد کلاس شد. با نگاهی مو شکافانه ملت را زیر نظر گرفت.
کتی ویز ویز کنان گفت:
-خیلی حس بدیه که ذهنامونو میخونه!

هرمیون با ذوق گفت:
- خیلی هم منطقیه.
- به نظرت ازش بپرسیم بودجه بندی سوالا و نمره ها واسه سمج چه جوریه؟
-من که نیازی ندارم، بپرس خودت!

کتی که چشم هایش از تعجب دو برابر اندازه ی عادی اش شده بود، رویش را از هرمیون برگرداند و چشم هایش را به اندازه ی عادی برگرداند، سپس به سرعت به نقاب رو به رویش نگاه کرد.
-جیگر؟

و بلافاصله فهمید که سوتی داده است.
برق از سر نقاب پرید، چشم هایش را تنگ کرد و با حالت خطرناکی به کتی نگاه کرد.
کتی شروع کرد به سرفه کردن.
-پرفسور جیگر ؟
-50 امتیاز از گریفیندور کم میشه.
-پرفسور جیگررر؟
-50 امتیاز دیگه از گریفیندور کم میشه.

سکوت ملکوتی برقرار شد.

-50 امتیاز دیگه بازم کم میشه.
-آخه چرا پرفسور؟!
-به دلیل فحشایی که تو ذهنت دادی.

گریفیندوری ها داشتند جوش می آوردند و نگاه های معنا داری رد و بدل می کردند.

هرمیون که انگار دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، فریاد زد:
-جیگررر؟ نداشتیمااا!

جیگر متحول شد. لپ هایش قرمز و حالت نقابش مهربان شده بود.
-الآن که نگاه می کنم می بینم باید 200 امتیاز به گریفیندور بدم به خاطر داشتن دانش آموزای بی نهایت خوبش.

گریفیندوری ها، از جمله کتی خرسند شده بودند که نقاب، در حالی که به کتی بل نگاه می کرد افزود:
- ولی تو از درس من هیچ نمره ای نمی گیری مگر اینکه تمام سوالاتو درست جواب بدی.

کتی که کاملا انتظارش را داشت. پس به هیچ حرف رکیکی فکر نکرد.
بعد از تمام شدن کلاس هرمیون و کتی در حال تبادل نظر بودند.
-آخه من چه جوری همه ی سوالا رو درست جواب بدم؟
-خیلی آسونه که!
-نه! یعنی چی آخه؟ چیکار ک...

اما فکر شومی او را از ادامه ی حرفش باز داشت.
-میگم هرمیون جونم؟ :kiss:
-عخی! چیه؟
-اگه یه جوری بشه اون سوالای کوفتیو کش رفت...
-می شینم رو صورتتا، اصلا امکان نداره!
-اگه بشه به ذهنش وارد شد...

کتی شروع کرد به متقاعد کردن هرمیون. و از آنجایی که هرمیون بسیار مشتاق بود که به افکار جیگر نفوذ کند، خیلی ساده تر از آنی که انتظار می رفت قبول کرد با او همکاری کند. سپس آنها نقشه ی تمیزی برای نفوذ به ذهن آرسینوس جیگر کشیدند...

نزدیک شب کتی و هرمیون پاورچین پاورچین در راهرو های قلعه پرسه می زدند و منتظر فرستی مناسب بودند. در نهایت با قایم باشک بازی و گرگم به هوا و حرکات اکشن و آکروباتیک، توانستند یواشکی وارد دفتر جیگر شوند.
-عخی! دفترشو.
-به این نازی...

هرمیون بسیار ذوق زده شده بود.

-اینا دیگه چین؟!
-یه وسیله ی ماگلیه، بهشون میگن سی دی.
-پس چرا نمیاد این؟
-کتی مطمئنی چیزیش نمیشه؟ چماقه خیلی سنگینه ها.
-چیزیش نمیشه، این دیگه چیه؟!

کتی و هرمیون به محدوده ای که یک شورتک صورتی رنگ با قلب های قرمز آویزان بود خیره شدند.
هرمیون با لحن رویا گونه ای گفت:
- چه روحیات لطیفی.

کتی که حالش دگرگون شده بود گفت:
-چماقه اگه یکم سنگین تر هم بود مناسب تر می شد.

در همین لحظه صدای قدم هایی از جایی نزدیک در شنیده شد. کتی و هرمیون حالت آماده باش به خود گرفتند و کتی با حرکت چوبدستی اش چماق را به بالای در منتقل کرد.

آرسینوس جیگر در حالی که سوت میزد و یک پیپ کنج لب نقابش بود، جا کلیدی اش را دور انگشتش می چرخاند و زیر لب شعری زمزمه می کرد. هنوز در را کامل پشت سرش نبسته بود که یک چماق روی سرش فرود آمد. اوپسی گفت و روی زمین پخش شد.
کتی و هرمیون به سمت او حمله ور شدند. کتی بالای سر او ایستاد و لگدی به پایش زد.

- عه نکن بی تربیت!
-می خوام ببینم بیهوش شده یا نه.

هرمیون که اشک در چشمش حلقه زده بود، گفت:
- آره بیهوش شده بچه م.
-شروع کن.
کتی تمرکز کرد و چوبدستی اش را به سمت جیگر نشانه گرفت.
-لیجیلیمنس!

هیچ اتفاقی نیفتاد. کتی که نصف صورتش در اثر سکته پایین آمده بود گفت:
-چرا کار نمی کنه؟!
-نقابش غیر قابل نفوذه!

هرمیون خم شد و نقاب را از روی صورت جیگر برداشت.
-یااا مرلین این دیگه چیه؟!

آن دو نگاهی به صورت او، که یک نقاب پشمی هم داشت، انداختند و سپس به یکدیگر نگاه کردند و دوباره به صورت پشمالو نگاه کردند.
کتی دوباره چوبدستی اش را بالا گرفت.
-ایش، لیجیلیمنس.
و وارد ذهن جیگر شد.
سیلی از افکار قبیح پیش چشمانش ترسیم شد.
هر چه در آن ذهن منحرف و مسموم کاوید حتی یک سوال امتحانی هم پیدا نکرد.
به آرامی شورتک صورتی را برداشت، روی سر جیگر کشید و به همراه هرمیون به سالن عمومی گریفیندور بازگشت.

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

اولین کاربرد ذهن جویی در زندگی روزانه ما این هستش که ما میتونیم وقتی رفتیم مغازه بفهمیم اون مغازه دار چقدر داره گرون میفروشه اجناسشو.
دومین کاربردش هم این هستش که ما وقتی تولد دعوتیم دیگه نیاز نیست بشینیم تفکر کنیم که صاحاب مجلس چی میخواد، یا یک ذهن جویی ساده میفهمیم چی دوست داره و همونو میخریم براش.
کاربرد سومش هم این هست که میتونیم سوالات امتحانی رو در زمان بحران کش بریم و نمره کامل رو بگیریم!


3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)


من الآن باید شرح بدم که اون خاطره چیه؟ با توضیحات و توصیفات؟
بدترین خاطره من مربوط میشد به سال هفتم تحصیلم که با دوستم لینی دعوام شد و دستم به اون گردنبند نفرین شده خورد. دقیقا یادمه که چطوری رفتم روی هوا و چرخیدم و فکر میکنم صحنه خیلی مسخره ای به وجود آوردم. من از باله متنفرم و اون لحظه دقیقا مثل یه بالرین شدم. به شدت هم بدم میاد اگر کسی بتونه اون صحنه رو دوباره ببینه.

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

در این لحظه میشه چند تا کار انجام داد.
میشه به چیزای آزار دهنده فکر کرد تا طرف خودش تشریفشو ببره.
یا حتی میشه یک لحظه حواسشو پرت کنی و وارد ذهن خودش بشی.
بنده شخصا ترجیح میدم که اون شخصو در یک حالت مشمئز کننده تصور کنم که شرم کنه و حواسش پرت بشه و بعد بلافاصله به ذهن خودش نفوذ کنم.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.