هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
خلاصه:
هکتور، اسنیپ و آرسینوس قصد ساخت معجونی رو دارن که نیاز به زهر مار داره. بعد از مرگ آرسینوس توسط نجینی، لرد به اونا دستور می‌ده زهرمارو از کوچه ناکترن تهیه کنن نه نجینی.
از طرفی رز زلر سرما خورده و دامبلدور از محفلیا می‌خواد سوپ زهرمار بسازن تا رز زودتر خوب شه. محفلیا برای تهیه‌ی زهرمار راهیِ کوچه ناکترن می‌شن و اونجا هاگرید تخمی رو که در واقع مال تستراله، بعنوان تخمِ مار بهشون می‌ده.
محفلیا تصمیم به بازگشت می‌گیرن در حالی که از اون سمت مرگخوارا دارن به کوچه ناکترن میان...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دو مرگخوار سوار بر ماشین، تق و توق ماشینو به اینور و اونور می‌کوبونن و خیابونا رو یکی پس از دیگری طی می‌کنن. اسنیپ که دو دستی به داشبورد ماشین چنگ زده بود، بیش از پیش جونشو در خطر می‌بینه.
- چرا اینقد ویبره می‌ری تو آخه؟ صاف برون!

ویبره‌ی هکتور نه تنها آروم نمی‌شه، بلکه با ریشتر بیشتری به لرزه‌ی خودش ادامه می‌ده.
- واسه چی؟ اینطوری که کیفش بیشتره.

همون موقع ماشین در اثر ویبره‌ای از خیابون منحرف می‌شه، به درختی می‌ماله و ویبره‌زنان دوباره به خیابون برمی‌گرده. اسنیپ حتی کوچک‌ترین کیفی در این که هر لحظه جونش در خطر باشه نمی‌بینه!
- من چرا گذاشتم تو رانندگی کنی؟
- چون تو پیشنهاد دادی با ماشین بریم، منم باید با رانندگی نقشی می‌داشتم تو این حرکت. وگرنه می‌تونستیم آپارات کنیم.

آپارات! اسنیپ باورش نمی‌شد راه حل به این ساده‌ای رو فراموش کرده. درست در لحظه‌ای که کامیونی بوق‌بوق‌زنان، زنگ خطری رو برای برخوردشون با هم به صدا در میاره، اسنیپ یکی از دستاشو از داشبورد برمی‌داره و آستین هکتورو می‌گیره.

لحظه‌ی بعد ماشین و اسنیپ و هکتور با صدای پاقی ناپدید می‌شن و جایی وسط کوچه‌های تنگ و تاریک کوچه‌ی ناکترن ظاهر می‌شن. درست جلوی پای محفلیونی که در حال بازگشت به خونه بودن!




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۷:۰۰
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 261
آفلاین
محفلی‌ها، رز که مریض الحال بود رو با دامبلدور و خانوم فیگ توی محفل تنها گذاشته بودند و خودشون راهی کوچه‌ی ناکترن شده بودند. محفلی‌ها همه از بیخ افراد شجاعی بوند، برای همین با ترس وحشتناکی که از کوچه‌ی ناکترن داشتند کنار اومده بودند، اما محض احتیاط، قلدرِ بزن بهادرشون، سر کادوگان رو جلو جلو حمل می‌کردند. البته ناگفته نماند اصرارهای زیاد سر کادوگان به "جلو راندن لشکر شوالیه‌های شریف در دل تاریکی" و علاقه‌ی آنها به این که "اگه قراره یکی ضایع بشه، بذار سر کادوگان باشه" هم در این تصمیم بی تاثیر نبود.
- برای نبرد آماده باشید ای یاران محفل! یه گنده‌شون رو دارم میبینم که میاد اینوری!
- ریلکس بابا برادر! اون هاگریده، از خودمونه.

هاگرید در حالی که هر چند قدم یک‌بار جن خاکی‌ای، توله جنی، گابلینی، بچه جادوگری رو زیر پا له می‌کرد سراسیمه به سمت لشکر محفل می‌اومد.
- باس به من می‌گوفتین امروز میاین اینجا! اوضاع خیلی بی‌ریخته جون شوما! لرد مرگخوارا رو ریخته تو مغازه‌ها! شما اینجا چی‌کار می‌کونین؟ دنبال چی می‌گردین تو کوچه ناکترن؟
- زهرمار!
- چرا فوش میدی؟ خیر سرت سِری!
- تو کی هستی که سر بودن من رو زیر سوال می‌بری شغال بد بدن؟

که محفلی‌ها در این لحظه دخالت کردند و قبل از اینکه سرکادوگان با یک خروار لیچار از خجالت هاگرید در بیاید، به هاگرید حالی کردند که واقعاً دنبال زهر مار آمدند.
- از من می‌پورسیدین بهتون میگوفتم تو کل کوچه ناکترن اگه فقط یه مار الان باشه، نجینیه. شوما که نمی‌خواین برین سر وقت مار اسمشو نبر؟

رون گفت:
- معلومه که نمی‌خوایم! اما اگه برای درمان رز چاره‌ی دیگه‌ای نباشه، مجبوریم.
- ما می‌خوایم! ما خیلی هم می‌خوایم!

و قطعاً نفر دوم، آرنولد بود. هاگرید ادامه داد:
- شوما داداچتون اینجا رو دست کم گرفتین! ما خودمون جک و جونور بازیم ناسلامتی! اگه از من می‌پرسیدین، یک راست بهتون این رو می‌دادم!

هاگرید دستش رو توی جیبش که تقریباً هم اندازه‌ی غار علی‌صدر بود کرد و یک تخم خاکستری بزرگ رو درآورد. آملیا با تعجب پرسید:
- این دیگه چیه هاگرید؟
- این تخم ماره. خوب ازش مراقبت کنین تا از تخم بیاد بیرون مار شه!

محفلیون با شک و تردید تخم مار رو از هاگرید گرفتند و تشکر کنان دور شدند. البته بیچاره‌ها حق داشتند شک کنند، چیزی که حمل می‌کردند تخم مار نبود، تخم تسترال بود!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۷ ۱۱:۲۷:۰۷

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خونه ریدل:

هکتور و اسنیپ از سر جاشون بلند شدن و دست تو جیب از اتاق خارج میشدن که فریاد ولدمورت برشون گردوند.
-ارباب تصمیم گرفتین ما نریم و همینجا بمونیم و چرت بزنیم؟
-نه خیر ... چیزی رو فراموش نکردین ؟

هکتور و اسنیپ کمی فکر کردن بعد دیدن فکر کردن جواب نمیده و جیب هاشون رو بررسی کردن. یک عدد پاتیل ، کیف پول خالی از گالیون، شال و کلاه نجینی تو جیب هکتور و چندین کتاب قدیمی معجون سازی ، انواع ژل و تافت تو جیب اسنیپ . به نظر نمیرسید چیزی یادشون رفته باشه. با تعجب به اربابشون نگاه کردن.
-آیا اینکه غذای نجینی نشدیم رو فراموش کردیم ؟
-نه خیر ... شما جادوگر نیستید مگه؟ با چی جادو میکنید ؟

اسنیپ و هکتور همچنان متوجه حرف های اربابشون نشده بودن. ولدمورت که خسته شده بود از سر جاش بلند شد و دو عدد چوب دستی که رو میز بودن رو برداشت و جلوی هکتور و اسنیپ انداخت.
-نمیدونم این بلاتریکس رو چه حسابی مرگخوارهای جدید رو تایید میکنه.

اسنیپ و هکتور با شرمندگی چوب دستیشون رو از رو زمین برداشتن و از خونه ریدل ها خارج شدن. سکوت عمیقی برقرار بود و دوتایی با سرعت زیاد به طرف ناکترن حرکت میکردن. هکتور سعی کرد که سرعتش رو بیشتر کنه و زودتر به ناکترن برسه ولی اسنیپ متوجه شد و اون هم سرعتش رو زیاد کرد. در آخر مسابقه دو و میدانی حساسی بین دو مرگخوار شکل گرفت و هر کدومشون میتونستن برنده باشن ولی متاسفانه زودتر از این حرفها از نفس افتادن و سر جاشون وایستادن.
اسنیپ در حالی که خم شده بود، نفس زنان گفت:
-یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده هکتور. چیزی که ارباب گفت. اینکه ما جادوگریم. یعنی راه ساده تری تو دنیای جادوگری برای رسیدن به جایی جزء دو و میدانی وجود نداره ؟

دوتایی متوجه اشتباهشون شدن. راه حل ساده تری که به ذهنشون رسید این بود که ماگلی با ماشین پیدا کرده و ماشینش رو بدزدن. مرگخوارها خیلی باهوش و جادوگران توانایی بودن.





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
خانه گریمولد

هری خاطرات خوبی از حضور در کوچه‌ی ناکترن نداشت و مگه می‌شه پسر برگزیده چند صد هزار مرتبه زخمش به درد نیفته و به بهونه‌ی اون خاطراتش رو برای محفلیون مشتاق تعریف نکرده باشه؟
نتیجه اینکه محفلیون با شنیدن اسم کوچه‌ی ناکترن، همچون شنیدن نام لرد ولدمورت، لرزه بر اندامشون می‌شست!

- کوچه ناکترن؟
- سیاه می‌شیم!
- مورد حمله قرار می‌گیریم!
- فکر میکنن به سیاهی گرویدیم!

دامبلدور کمی عینکشو پایین می‌ده و نگاهشو روی تک‌تک محفلیون می‌چرخونه. بعدش عینکو سرجاش می‌ذاره و رو به سخنرانی قرایی میاره تا ارتشش رو پیش از عزیمت سرشار از روحیه‌ی جنگندگی کنه.
- اشتباه می‌کنین فرزندان من! ما در حین راه رفتن عشق و دوستی می‌پراکنیم و این کوچه‌س که در مقابل عشق‌پراکنی ما به زانو در میاد و به سفیدی می‌گروآئه...
- می‌گراید پروفسور.
- می‌گرایه...

محفلیون با چشمانی مشتاق گوش جان به سخنان دامبلدور سپرده بودن، اما صحبت کردن دامبلدور ادامه پیدا نمی‌کنه.

- بقیه‌ش چی شد عمو؟
- رشته‌ی افکارم از هم گسست فرزند مو قرمز!

به هر حال سنی از دامبلدور گذشته بود و چنین رفتارهایی طبیعی بود. دامبلدور سخن کوتاه می‌کنه و دستور حرکت به سمت کوچه‌ی ناکترنو صادر می‌کنه.




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۴:۱۹ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۷:۴۲ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
خانه‌ی ریدل


لردسیاه با ابهتی نفس‌گیر روی صندلیِ باشکوهش نشسته بود و مرگخوارها دور تا دور صندلی‌اش روی زمین نشسته بودند. نجینی پشت به مرگخوارها دور شانه‌ی لرد پیچیده بود و سرش را روی کله‌ی لرد گذاشته بود. مرگخوارها جیک‌شان در نمی‌آمد. لرد به آرامی دُم نجینی را نوازش میکرد :

- پرنسسِ ما رو امروز خیلی آزرده کردین. ولی ما ازش میخوایم که بقیه‌ی شما رو ببخشه. البته مرحوم آرسینوس یادش همیشه در ذهن ما باقی خواهد ماند!

مرگخوارها همگی چوبدستی‌شان را به سمت مغز خود گرفتند و زیر لب طلسم فراموشی را به زبان آوردند!

- اعضا و جوارح آرسینوس به فرزندمان نجینی رسید. ولی نقاب مرحوم آرسینوس به ما میرسه. ما همیشه دل‌مون میخواست از پشت نقاب‌ش یک کم نگاه کنیم!

- ارباب می‌بخشین میشه من هم کمی نگاه کنم؟
- خیر رودولف! نمی‌بخشیم. نمی‌شه!
-
- و البته هر چه زودتر به معجون ضد عنکبوت نیاز داریم. هکتور و اسنیپ! ما به شما لطف میکنیم و فعلن شام فرزندمان نمی‌شید. ولی باید به کوچه‌ی ناکترن برید و زهر مار رو برای معجون پیدا کنید. بعدش خودِ ما شخصا معجون رو خواهیم ساخت!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خونه گریمولد ساکت به نظر میرسید تا وقتی که دیگه ساکت نبود. اول خونه لرزش محکمی کرد و بعد صدای جیغ و داد مالی ویزلی بلند شد.
-چی شده؟ رز ؟ باز توئی ؟

همه میدونستن که دلیل این لرزش ها رز بود. مالی از آشپزخونه خارج شد و به طرف اتاق رز رفت. بقیه محفلی ها هم عصبانی پشت سرش وایستادن تا ببینن این بار چه اتفاقی افتاده. بعد از چند دقیقه که رز جواب نداد و در باز نشد ، دامبلدور تصمیم گرفت که بدون اجازه وارد اتاق بشن. حس محفلی ها از عصبانیت به نگرانی تبدیل شد.
بالاخره دامبلدور چوب دستیش رو در آورد و در اتاق رز رو باز کرد. خودش و مالی وارد شدن ولی جلوی بقیه محفلی ها رو گرفتن. آرنولد روی شونه های آملیا بلند شد تا بتونه اتفاقات توی اتاق رو ببینه. آملیا بی صبرانه ازش پرسید :
-چی میبینی؟ چی شده ؟

آرنولد نمیدونست دقیقا چی داره میبینه. دامبلدور به رز نزدیک شد و آروم دستش رو روی شونه هاش گذاشت. رز داشت می لرزید ولی با چشم های بسته روی تخت دراز کشیده بود. مالی دامبلدور رو کنار زد و جلوتر اومد. دستی روی سر رز گذاشت و با نگرانی به دامبلدور نگاه کرد. دامبلدور به سمت محفلی های نگران برگشت و گفت:
-یاران من، برید تو آشپزخونه بشینید تا من و مالی بیاییم.

محفلی ها خارج شدن. دامبلدور و مالی چند دقیقه ای مشورت کردن و بعدش دنبال محفلی ها به آشپزخونه رفتن. وقتی همه محفلی ها جمع شده بودن، دامبلدور شروع به حرف زدن کرد.
-رز سرمای سختی خورده ... نیاز هست که یه سوپ زهر مار درست کنیم که سرما خوردگیش سریع برطرف بشه.
-پروفسور ، سرماخوردگی که جدی نمی باشد ، چرا همی به او اجازه ندهیم که خود رو به بهبود باشد ؟

سر کادوگان سرش رو تو تابلوی نقاشی جنگل ممنوعه آورد و این رو گفت. دامبلدور لبخندی زد و جواب داد:
-نه این خونه، نه لندن توانایی لرزش های غیر قابل کنترل رز رو ندارن ... باید خیلی سریعتر از اینها حالش خوب شه. چند نفر از شما محفلی ها باید با من بیایید به کوچه ناکترن بریم تا زهر مار پیدا کنیم !




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۳:۲۱ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۷:۴۲ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
سوژه‌ی جدید


یک روز سرد پاییزیِ دیگر در خانه‌ی ریدل شروع شده بود. آسمان آرام بود، ولی اوضاع خانه‌ی ریدل آرام نبود!

- فرزندمان! در رو باز کن!

صدای جیغ دیگری از اتاق نجینی بلند شد و ایندفعه که در باز و بسته شد، نقاب آرسینوس خون‌آلود جلوی پای مرگخوارانی که همراه لرد پشت در اتاق نجینی ایستاده بودند افتاد. کوهی از اعضا و جوارح آرسینوس جلوی در تلنبار شده بود!

- زود تند سریع بگید چی به دختر ما گفتید که اینجوری ناراحت شده!
- سرورم باور کنید نمی‌دونیم چرا یهو قاطی کردن. ما فقط از پرنسس خواهش کردیم کمی از زهر اضافه‌شون رو که دور میریزن رو در اختیار انجمن معجون‌سازانِ خانه‌ی ریدل بذارن.
- همش تقصیر اسنیپه ارباب!
- من فقط قرار بود معجون رو بپزم. گرفتن زهر پیشنهاد آرسینوس بود!
- استفاده‌ی ابزاری از فرزندمان؟
- خودتون گفتید معجون ضد عنکبوت میخواید ارباب. بدون زهر مار که نمی‌شه!
- زهر رو از جای دیگه تهیه میکردین، نه از دخترِ ما!
- زهر مار نایابه سرورم. از کجا می‌تونستیم پیدا کنیم؟
- کوچه‌ی ناکترن رو فراموش کردین نادان‌ها؟ یک عمر نمی‌دونیم چی یادِ شما دادیم!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲:۲۵ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
(پست پایانی)


در حالی که غول پارتی با شدت تمام ادامه داشت، هر ده ناخن آستوریا داخل چراغ جادو فرو رفته بود! حرارت ناخن ها چسب را ذوب کرده بود و آستوریا کم کم احساس می کرد قادر به تکان دادن ناخن هایش نیست.
-اگه این تو گیر کنم...یا حتی یکی از ناخنام این تو گیر کنن، همتونو تبدیل به فیتیله همین چراغ می کنما!

مرگخواران مستاصل و درمانده به غول هایی که بی وقفه سرگرم پایکوبی بودند نگاه کردند. لیسا به طرف یکی از آن ها رفت. ردایش را گرفت و تکان داد.
-هی...هی...قهرم!

غول ناگهان متوقف شد.
-چرا خب؟ مگه چیکار کردم؟

لزومی نداشت کاری انجام داده باشد. لیسا حتی با خودش هم قهر بود. به آرامی کنار غول نشست.
-می گم...شماها الان همتون بازنشسته هستین؟

-آره...نه البته. اون کوچیکه که می بینی خواهر زاده غولسونه. گیر داد بهش. اونم مجبور شد این جوجه غولو با خودش بیاره. نگفتی چرا قهری؟

لیسا به فکر فرو رفت...


کمی بعد:


-مجبوری!
-نیستم! من الان تو مهمونیم!

مرگخواران غول کوچک را محاصره کرده بودند.

-تو بازنشسته نیستی. اینو فهمیدیم. و الانم توی چراغت نیستی. مجبوری آرزوهای ما رو برآورده کنی. وگرنه برات گزارش می زنیم.

غول، کمی ترسیده بود. در اولین سال غولکاری اش، نباید گزارش می خورد.
-خب...چی می خوایین؟ فقط یه آرزو می تونین بکنین.
-نه دیگه...خیلی آرزو می تونیم بکنیم. تعدادمون زیاده!
-خب...چیکار کنم؟ تعمیر چراغ؟


ساعاتی بعد:


خانه ریدل ها غرق در سکوت و آرامش بود. هیچ اثری از غول و چراغ و غول پارتی در اطراف به چشم نمی خورد...
لبخندی از سر آرامش در چهره تک تک مرگخواران نقش بسته بود.
تعمیر چراغ و بعد از آن فرو کردن غول به داخل چراغ تنگ وتاریک و البته پایان دادن به غول پارتی...
ماموریت آن روز بیشتر از چیزی که فکر می کردند سخت و طاقت فرسا بود.
لرد سیاه گزارش ها را خواند و روی میز گذاشت.
-فکر نکنین نفهمیدیم...امروز همش سرگرم بازی با این غولا بودین. اونم در چنین روز مهمی. وزارتخونه قرار بود ارتش های کمکی دو جبهه رو تعیین کنه. خب...بذار ببینیم به ما چی رسیده. جغبخ؟ این دیگه چیه؟ وینکی؟ توضیح بده!

وینکی اصلا مایل نبود توضیح بدهد، حتی اگر به قیمت جن بد محسوب شدنش تمام می شد.
-معاون اول وینکی، ماسکی، برای ارباب توضیح داد.

آرسینوس که بار و بندیلش را جمع کرده بود و بی سرو صدا تا کنار در پیش رفته بود، سر جایش متوقف شد.
-اممم...لعنت به این شانس! من...بله...ارباب...خب... پس از بررسی بودجه وزارت و دخل و خرجمون متوجه شدیم که خانه ریدل ها مقادیر زیادی از بودجه رو مصرف کرده و در مقابل، محفل، تمام چک هایی که براشون فرستادیم رو برگردونده. گفتن بلد نیستن خرج کنن! پول که می بینن خودشونو گم می کنن. حتی روی یکی از چک ها چند قطره خون بود. برای همین، ارتش دیوانه سازها و غول های بیابونی و غارنشین و پریزادها و اجنه خاکی رو به اونا اختصاص دادیم و جغبخ رو به شما... جمعیت غول های بازنشسته خوشحال!

مرگخواران، در انتظار انفجاری از طرف لرد بودند...
ولی چنین اتفاقی نیفتاد!
-خب...که اینطور...باشه...وقتی رسیدن به ما اطلاع بدین.


دو ساعت بعد...

-انجام شد؟
-بله ارباب. همونطور که امر فرمودین جمعیت غول های ارسالی وزارتخونه رو به دو گروه تقسیم کردیم. یک گروه روی شونه های وینکی و گروه دوم روی شونه های آرسینوس نشستن. بصورت طبقه ای. یعنی یه غول نشست...و اون یکی روی شونه های قبلی. آپارتمانی رفتن بالا. خیلی مرتفع شدن ارباب! و یه قانون با یک ماده براشون تصویب کردیم...تغییر مکان ممنوع!


پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-نه! با ناخون!

آستوريا، با همان لبخند شيطانى بر روى صورتش، تكانى به دستانش داد. بلافاصله، نه ناخن از نه انگشتش جدا شده و به سمت چراغ غول، روانه شدند.
و اما ناخن دهم...

-آستوريا...آستوريا...ناخونت رو از دور و بر من جمع كن!

ناخن دهم، دچار سو تفاهم شده و به سمت ريتا حمله ور شده بود.

-اوه...بيا اينجا مامان جون، الان وقتش نيست. بيا اينجا!

ناخن، در ده مترى ريتا، نيش ترمزى زد، نوكش را به عقب برگرداند و كمى به آستوريا خيره شد.

-آره دختر خوب...بدو بيا پيش مامان!

ناخن، ماه هاى بسيارى را منتظر اين لحظه بود. گذشتن از شكار سوسك، بسيار اراده ى محكمى ميخواست. اما ناخن، اين اراده را نداشت!
به طور معمول، ريتا، ساحره ى فرار كردن نبود. اما هر انسان عاقلى، زمانى كه ناخن تيز و رم كرده اى به سمتش حمله ور شود، فرار ميكند.
ريتا هم تصميم عاقلانه را گرفت، بال هايش را باز كرد و درست در لحظه ى آخر، به سمت شانه ى آستوريا پريد.
ناخن، با آستوريا رو در رو شده بود...او يك ناخن بد بود. چگونه به خودش اجازه ى حمله به آستوريا را داده بود؟
ساير ناخن ها، براى لحظه اى از چراغ خارج شدند. نوك هايشان را به نشانه تاسف تكان دادند و مجدادا خودشان را در چراغ فرو كردند.
ناخن، متأسف و متاثر، روى زمين افتاد و خودش را به مردن زد.
آستوريا خم شد و ناخن را برداشت و رو به مرگخواران بهت زده برگشت.
-اهم...هنوز بچه است. درست تربيت نشده!

و ناخن را در چراغ فرو كرد.
اكنون، هر ده ناخن درون چراغ فرو رفته بودند!


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۰:۱۱:۳۳


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۶ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
-این چراغ غول کدوم دره گودریکیه؟

یکی از مرگخوارا چراغ غول رو، در حالیکه با چسب و خاک و موهای بلا یکی شده بود، میاره و تحویل آستوریا میده.
مرگخوارا قبلا چراغ رو یه دور اشتباه چسبونده بودن، بنابراین لازم بود اول قطعه های چراغ رو از هم باز کنن...

-معجون چسب چراغ غول از هم باز کن بدم؟
-نه هکتور، نه.

آستوریا که از شدت وفاداری به لرد حتی شکلک لردانه استفاده می کرد، نگاه عاقل اندر سفیهی به هکتور انداخت، که مسلما هکتور متوجه منظور نگاهش نشد.

در اون طرف سالن، رفقای غول یکی یکی داشتند از راه می رسیدند و یه غول پارتی حسابی در خانه ی ریدل راه انداخته بودند، که صداش تا خونه ی گریمولد می رسید.
جیغ جیغ های لایتینا و ویبره های هکتور هم که مزید علت شده بود تا حوصله ی آستوریا تنگ تر بشه و دم به دیقه، به ناخن هاش نگاه کنه.

-اینارو چه جوری از هم بازشون کنیم؟
-با چکش؟...


تصویر کوچک شده

Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.