هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۳:۲۱ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۷:۰۸ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 235
آفلاین
سوژه‌ی جدید


یک روز سرد پاییزیِ دیگر در خانه‌ی ریدل شروع شده بود. آسمان آرام بود، ولی اوضاع خانه‌ی ریدل آرام نبود!

- فرزندمان! در رو باز کن!

صدای جیغ دیگری از اتاق نجینی بلند شد و ایندفعه که در باز و بسته شد، نقاب آرسینوس خون‌آلود جلوی پای مرگخوارانی که همراه لرد پشت در اتاق نجینی ایستاده بودند افتاد. کوهی از اعضا و جوارح آرسینوس جلوی در تلنبار شده بود!

- زود تند سریع بگید چی به دختر ما گفتید که اینجوری ناراحت شده!
- سرورم باور کنید نمی‌دونیم چرا یهو قاطی کردن. ما فقط از پرنسس خواهش کردیم کمی از زهر اضافه‌شون رو که دور میریزن رو در اختیار انجمن معجون‌سازانِ خانه‌ی ریدل بذارن.
- همش تقصیر اسنیپه ارباب!
- من فقط قرار بود معجون رو بپزم. گرفتن زهر پیشنهاد آرسینوس بود!
- استفاده‌ی ابزاری از فرزندمان؟
- خودتون گفتید معجون ضد عنکبوت میخواید ارباب. بدون زهر مار که نمی‌شه!
- زهر رو از جای دیگه تهیه میکردین، نه از دخترِ ما!
- زهر مار نایابه سرورم. از کجا می‌تونستیم پیدا کنیم؟
- کوچه‌ی ناکترن رو فراموش کردین نادان‌ها؟ یک عمر نمی‌دونیم چی یادِ شما دادیم!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲:۲۵ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
(پست پایانی)


در حالی که غول پارتی با شدت تمام ادامه داشت، هر ده ناخن آستوریا داخل چراغ جادو فرو رفته بود! حرارت ناخن ها چسب را ذوب کرده بود و آستوریا کم کم احساس می کرد قادر به تکان دادن ناخن هایش نیست.
-اگه این تو گیر کنم...یا حتی یکی از ناخنام این تو گیر کنن، همتونو تبدیل به فیتیله همین چراغ می کنما!

مرگخواران مستاصل و درمانده به غول هایی که بی وقفه سرگرم پایکوبی بودند نگاه کردند. لیسا به طرف یکی از آن ها رفت. ردایش را گرفت و تکان داد.
-هی...هی...قهرم!

غول ناگهان متوقف شد.
-چرا خب؟ مگه چیکار کردم؟

لزومی نداشت کاری انجام داده باشد. لیسا حتی با خودش هم قهر بود. به آرامی کنار غول نشست.
-می گم...شماها الان همتون بازنشسته هستین؟

-آره...نه البته. اون کوچیکه که می بینی خواهر زاده غولسونه. گیر داد بهش. اونم مجبور شد این جوجه غولو با خودش بیاره. نگفتی چرا قهری؟

لیسا به فکر فرو رفت...


کمی بعد:


-مجبوری!
-نیستم! من الان تو مهمونیم!

مرگخواران غول کوچک را محاصره کرده بودند.

-تو بازنشسته نیستی. اینو فهمیدیم. و الانم توی چراغت نیستی. مجبوری آرزوهای ما رو برآورده کنی. وگرنه برات گزارش می زنیم.

غول، کمی ترسیده بود. در اولین سال غولکاری اش، نباید گزارش می خورد.
-خب...چی می خوایین؟ فقط یه آرزو می تونین بکنین.
-نه دیگه...خیلی آرزو می تونیم بکنیم. تعدادمون زیاده!
-خب...چیکار کنم؟ تعمیر چراغ؟


ساعاتی بعد:


خانه ریدل ها غرق در سکوت و آرامش بود. هیچ اثری از غول و چراغ و غول پارتی در اطراف به چشم نمی خورد...
لبخندی از سر آرامش در چهره تک تک مرگخواران نقش بسته بود.
تعمیر چراغ و بعد از آن فرو کردن غول به داخل چراغ تنگ وتاریک و البته پایان دادن به غول پارتی...
ماموریت آن روز بیشتر از چیزی که فکر می کردند سخت و طاقت فرسا بود.
لرد سیاه گزارش ها را خواند و روی میز گذاشت.
-فکر نکنین نفهمیدیم...امروز همش سرگرم بازی با این غولا بودین. اونم در چنین روز مهمی. وزارتخونه قرار بود ارتش های کمکی دو جبهه رو تعیین کنه. خب...بذار ببینیم به ما چی رسیده. جغبخ؟ این دیگه چیه؟ وینکی؟ توضیح بده!

وینکی اصلا مایل نبود توضیح بدهد، حتی اگر به قیمت جن بد محسوب شدنش تمام می شد.
-معاون اول وینکی، ماسکی، برای ارباب توضیح داد.

آرسینوس که بار و بندیلش را جمع کرده بود و بی سرو صدا تا کنار در پیش رفته بود، سر جایش متوقف شد.
-اممم...لعنت به این شانس! من...بله...ارباب...خب... پس از بررسی بودجه وزارت و دخل و خرجمون متوجه شدیم که خانه ریدل ها مقادیر زیادی از بودجه رو مصرف کرده و در مقابل، محفل، تمام چک هایی که براشون فرستادیم رو برگردونده. گفتن بلد نیستن خرج کنن! پول که می بینن خودشونو گم می کنن. حتی روی یکی از چک ها چند قطره خون بود. برای همین، ارتش دیوانه سازها و غول های بیابونی و غارنشین و پریزادها و اجنه خاکی رو به اونا اختصاص دادیم و جغبخ رو به شما... جمعیت غول های بازنشسته خوشحال!

مرگخواران، در انتظار انفجاری از طرف لرد بودند...
ولی چنین اتفاقی نیفتاد!
-خب...که اینطور...باشه...وقتی رسیدن به ما اطلاع بدین.


دو ساعت بعد...

-انجام شد؟
-بله ارباب. همونطور که امر فرمودین جمعیت غول های ارسالی وزارتخونه رو به دو گروه تقسیم کردیم. یک گروه روی شونه های وینکی و گروه دوم روی شونه های آرسینوس نشستن. بصورت طبقه ای. یعنی یه غول نشست...و اون یکی روی شونه های قبلی. آپارتمانی رفتن بالا. خیلی مرتفع شدن ارباب! و یه قانون با یک ماده براشون تصویب کردیم...تغییر مکان ممنوع!


پایان


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-نه! با ناخون!

آستوريا، با همان لبخند شيطانى بر روى صورتش، تكانى به دستانش داد. بلافاصله، نه ناخن از نه انگشتش جدا شده و به سمت چراغ غول، روانه شدند.
و اما ناخن دهم...

-آستوريا...آستوريا...ناخونت رو از دور و بر من جمع كن!

ناخن دهم، دچار سو تفاهم شده و به سمت ريتا حمله ور شده بود.

-اوه...بيا اينجا مامان جون، الان وقتش نيست. بيا اينجا!

ناخن، در ده مترى ريتا، نيش ترمزى زد، نوكش را به عقب برگرداند و كمى به آستوريا خيره شد.

-آره دختر خوب...بدو بيا پيش مامان!

ناخن، ماه هاى بسيارى را منتظر اين لحظه بود. گذشتن از شكار سوسك، بسيار اراده ى محكمى ميخواست. اما ناخن، اين اراده را نداشت!
به طور معمول، ريتا، ساحره ى فرار كردن نبود. اما هر انسان عاقلى، زمانى كه ناخن تيز و رم كرده اى به سمتش حمله ور شود، فرار ميكند.
ريتا هم تصميم عاقلانه را گرفت، بال هايش را باز كرد و درست در لحظه ى آخر، به سمت شانه ى آستوريا پريد.
ناخن، با آستوريا رو در رو شده بود...او يك ناخن بد بود. چگونه به خودش اجازه ى حمله به آستوريا را داده بود؟
ساير ناخن ها، براى لحظه اى از چراغ خارج شدند. نوك هايشان را به نشانه تاسف تكان دادند و مجدادا خودشان را در چراغ فرو كردند.
ناخن، متأسف و متاثر، روى زمين افتاد و خودش را به مردن زد.
آستوريا خم شد و ناخن را برداشت و رو به مرگخواران بهت زده برگشت.
-اهم...هنوز بچه است. درست تربيت نشده!

و ناخن را در چراغ فرو كرد.
اكنون، هر ده ناخن درون چراغ فرو رفته بودند!


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۰:۱۱:۳۳


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
-این چراغ غول کدوم دره گودریکیه؟

یکی از مرگخوارا چراغ غول رو، در حالیکه با چسب و خاک و موهای بلا یکی شده بود، میاره و تحویل آستوریا میده.
مرگخوارا قبلا چراغ رو یه دور اشتباه چسبونده بودن، بنابراین لازم بود اول قطعه های چراغ رو از هم باز کنن...

-معجون چسب چراغ غول از هم باز کن بدم؟
-نه هکتور، نه.

آستوریا که از شدت وفاداری به لرد حتی شکلک لردانه استفاده می کرد، نگاه عاقل اندر سفیهی به هکتور انداخت، که مسلما هکتور متوجه منظور نگاهش نشد.

در اون طرف سالن، رفقای غول یکی یکی داشتند از راه می رسیدند و یه غول پارتی حسابی در خانه ی ریدل راه انداخته بودند، که صداش تا خونه ی گریمولد می رسید.
جیغ جیغ های لایتینا و ویبره های هکتور هم که مزید علت شده بود تا حوصله ی آستوریا تنگ تر بشه و دم به دیقه، به ناخن هاش نگاه کنه.

-اینارو چه جوری از هم بازشون کنیم؟
-با چکش؟...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
اما این غول، غولی نبود که کوتاه بیاد و شکست رو بپذیره. نقشه‌ی جایگزین با به گوش رسیدن صدای آهنگی پیش روش ظاهر می‌شه. غول با جهشی روی کله‌ی نزدیک‌ترین مرگخوار که کسی نبود جز لایتینای هدفون به گوش، فرود میاد.
- این مهمونی رو از پیکنیک به پارتی و رقص تغییر می‌دم. آهنگتو بلند کن ببینم.

مسلما لایتینا هیچ قصدی برای بلند کردن آهنگ نداشت، چون در این صورت گوشش شدیدا مورد خطر کر شدن قرار می‌گرفت. اما گوش لایتینا برای غول اهمیتی نداشت و بنابراین بی‌معطلی به سمت گوشی می‌ره و دکمه‌ی ولوم بالارو پشت سر هم فشار می‌ده.

- حالا برو که درو برای مهمانان من باز کنیم.

البته که گوش‌های لایتینا براثر صدای بلند هدفون، توانایی خودشون برای شنیدن صدای اطراف رو از دست داده بودن. غول که دو گالیونیش دیر میفتاد، کمی دیر متوجه این موضوع می‌شه. بنابراین تصمیم می‌گیره با چک و لگد و ایما و اشاره به لایتینا مسیر حرکتو بفهمونه.

لایتینا که فکر می‌کنه چون خودش صدایی رو نمی‌فهمه، دیگران هم نمی‌فهمن، با صدای بلند و باورنکردنی‌ای فریاد کمک می‌خواد و کل خانه‌ی ریدل بر اثر فریادش به لرزه در میاد.
- یکی کمکم کنه! این غول... وای... بی‌شاخ و دمو از من جدا کنین... ووی!

اما مرگخوارا که کوچک‌ترین علاقه‌ای نداشتن تا خودشون جایگزین لایتینا شن، حتی یک قدم هم به جلو برنمی‌دارن. بلکه شواهد حاکی از اینه که هرکدوم نه تنها چند قدم به عقب برمی‌دارن، بلکه سوت‌زنان هرکدوم سویی متواری می‌شن!
- نامردا، درسته که صدای اطرافو ندارما، ولی هنوز می‌بینمتونا.

دیدن یا ندیدن لایتینا هم چیزی نبود که مرگخوارا اهمیتی براش قائل بشن. اما درست کردن چراغ غول چیزی بود که در اون لحظه مرگخوارا بیشتر از هرچیز دیگه‌ای براش ارزش قائل بودن.

بالاخره لایتینا در حالی که نقاط مختلف بدنش بر اثر ضربه‌های بی‌امان غول کبود شده بود به در می‌رسه و اونو به روی مهمونای بازنشسته‌ی غول باز می‌کنه...




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
چنگال به خطا رفته ی آستوریا، سقوط مرگباری به سمت سر لرد میکنه و بطرز خشونت باری اونو به دو نیمه تقسیم میکنه! خون از محل شکاف با فشار به بیرون می پاشه و دو نیمه سر لرد کاملا جدا و از گردنش آویزون میشن. به محض اینکه آستوریا نتیجه کار چنگال های خونینش رو میبینه، جیغ بنفشی میکشه که رگه هایی از رنگ قرمز و زرد و قهوه ای توش دیده میشه. مولکول های معجون هکتور هم که تا این لحظه همچنان در حال حرکت به سمت هدف فرضیشون هستن، با شنیدن جیغ آستوریا دچار اختلال میشن. اختلالی که باعث میشه یکراست به سمت سر شکافته شده ی لرد برن و به توده خون، تکه های گوشت و پوست پاره شده برخورد کنن. به محض برخورد، جرقه ای زده میشه و سر لرد دوباره به حالت طبیعی و زنده خودش برمیگرده.
-چی شد یهو؟ یه لحظه احساس کردیم دوباره به هورکراکس هامون برگشتیم.

هکتور به شدیدترین حالت ممکن ویبره میزنه.
-ارباااااااااب! ما بودیم! ما زندتون کردیم! اربااااااااااااااب!

لرد نگاهی به آستوریا میندازه که دچار چندین error مغزی و قلبی شده و هیپوفیزش به هیپوتالاموسش گره خورده. بعد هم نگاهش رو به سمت غول چراغ میچرخونه که موقتا توی هوا شناوره.
-ما همچنان نفهمیدیم چه اتفاقی افتاده. یه لحظه احساس کردیم که سرمون نصف شده. یه لحظه بعد ولی دوباره سرمون جای خودش بود. تو، هکتور! چیکار کردی با ما؟
-زندتون کردیم ارباب!
-صد سال سفید هم نمیخوایم به دستت زنده شیم. تسترال درنده پتی گرو صفت!

غول چراغ با ناراحتی به لوازم مهمونیش اشاره میکنه که همه غرق توی خون و گوشت و چشم و دندون شدن.
-حاصل زحماتم... مهمونیم...

درست تو این لحظه ست که صدای آیفون خونه ریدل بلند میشه!


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
لرد سیاه که از گزینه های پیش روش ناامید شده، فریاد میزنه:
-آیا کسی نیست که به یاری اربابش بشتابه؟

غول که از روی شونه های لرد نظاره گر همه چیز بود، پوزخندی میزنه و میگه:
-پس تو چه جور اربابی هستی؟

که باعث میشه لرد، صفر تا صد رو در عرض کمتر از نیم ثانیه طی کنه و رنگش از سفید مهتابی، به بنفش بادمجونی برسه.
قطعا تعداد مرگخوارا کم نبود، اما خب... کی گفته یک مرگخوار موجود از خود گذشته و جان بر کفیه؟

لرد در حالی که دستاش رو جلوش گرفته بود تا به چیزی برخورد نکنه، همینطور تلو تلو خوران به اطراف حرکت می کرد تا بالاخره کسی رو پیدا کنه که نجاتش بده. اما خونه ای که شونصدتا مرگخوار درش حضور داشتن، در سکوت مرگباری فرو رفته بود.

لرد بالاخره خسته میشه و سر جای خودش می ایسته.
-از تو یکی انتظار نداشتیم آستوریا.

اتفاقا، انتظار نداشتن لرد کاملا هم به جا بود!
برای اینکه آستوریا با پنجول های آماده، داشت از پشت سر به غول نزدیک می شد تا گوشت و پوست نداشتشو از هم بدره، اما در همین لحظه هکتور تصمیم میگیره معجونشو به طرف غول بپاشه، که منجر میشه غول جا خالی بده و چنگال آستوریا به خطا بره.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
لرد نگاهی به انتخابای پیش روش می‌ندازه. آغشته شدن سر مبارکش با معجون هکتور که معلوم نبود چه نتیجه‌ای به دنبال خواهد داشت و به دنبال اون رها شدن احتمالی از دست غول، یا دست رد زدن به سینه‌ی معجون و ادامه‌ی زندگی با غولی بر دوش؟

- کی جرات کرده رو کول شما سوار شه ارباب؟ بگین تا با یه آوادا دنیاشو ازش بگیرم، وگرنه قهر می‌کنم.

حضور ناگهانی لیسا در صحنه، به نظر میومد وقت بیشتری برای تصمیم‌گیری به لرد داده بود، شاید هم اصلا نیازی به انتخاب براش نمی‌موند!
لرد در حالی که یک نگاهش به هکتور بود که مبادا پیش از انتخابش، دست به حرکت ناجوری بزنه، اشاره‌ای به غول روی سرش می‌کنه.

لیسا چوبدستیشو در میاره و به سمت غول نشونه می‌ره.
- آواداکـ... عه کجا رفتی تو!

غول که علاقه‌ای به این مرگ زودهنگام نداشت، شروع به دویدن در اقصی نقاط بدن لرد می‌کنه تا نشونه‌گیری برای لیسا سخت و حتی غیر ممکن بشه. لیسا که از چوبدستی به جایی نمی‌رسه، خم می‌شه و کفششو از پاش در میاره. در حالی که زبونش از شدت دقت در نشونه‌گیری بیرون زده بود، آماده برای پرتاب کفش می‌شه.
- می‌دونستی تخصص من در پرتاب کفش پاشنه‌داره؟

غول که دیگه هم از دویدن خسته شده بود و هم از این تهدید ترسیده بود، چاره‌ی دیگه‌ای می‌اندیشه!

- چشمامون. ما جایی رو نمی‌بینیم. مارو ول کن ای غول ابله!

غول دو دستی جلوی چشمای لردو گرفته بود و لرد هم تلوتلوخوران از این سو به اون سو می‌رفت! هکتور که دید لیسا کاری از پیش نبرده، دوباره جلو میاد.
- ارباب معجونمو بدم؟




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۷:۳۵:۳۹ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از همون اول خوشم نمیومد ازت.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
لرد با نگاهی پر از خشم و تاسف به اتاقِ خالی از هر گونه مرگخوار نگاه کرد. ظاهرا خودش باید با این غولِ بی شاخ و دم کنار می‌آمد.

- ببین غول. یا میای پایین، یا...
- یا چی؟ یا چی؟ بگو دیگه؟ هیچکاری نمی‌تونی بکنی.
- ما خواهانِ مذاکره‌ایم.

غول همانطور که رومیزیِ گلگلی‌ای از جیبش درآورده بود و داشت آن را روی سرِ لرد می‌انداخت، پاسخ داد:
- فعلا یه جا بشین. زیاد هم تکون نخور. اینجا رو که آماده کردم، بعد به پیشنهادت فکر می‌کنم.

طیِ دقایقی که در سکوت گذشت، غول صندلی‌ها را روی شانه‌های لرد گذاشته بود، قهوه دم کرده بود، غذا سفارش داده بود و حالا در حالِ چیدنِ میز بود.

- ما خسته شدیم.

لرد خواست دستش را بالا ببرد تا سرش را بخاراند که غول، چنگال را در دستش فرو کرد.

- چطور جرئت کردی به ما صدمه بزنی؟

لرد دید در شأنِ یک ارباب نیست که یک موجودِ کریه المنظر اختیارِ امور را در دستانش بگیرد. سعی کرد نقشه‌ای بکشد که ناگهان همه چیز شروع به لرزیدن کرد و در پیِ آن، هیبتی واردِ اتاق شد.

- معجونِ غول‌کُش بدم ارباب؟


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۸:۵۹:۲۱




تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
-ارباب... چیزه، میگم من خلوت تنهاییم رو گازه با اجازه فعلا...

لینی که حشره بسیار وفادار و شجاعی بود، بال بال زنان و با سینه ای سپر شده جلو رفت. البته کسی متوجه سینه سپر کردن لینی نشده بود، ولی این چیزی از ارزش های او کم نمیکرد! غول سریع و پشت سر هم ابزار جدیدی را ظاهر میکرد و به جز لینی که بر عکس همه در حال جلو رفتن بود همه در حال عقب نشینی کردن بودند... لینی نه از قمه میترسید، نه از چاقو و شمشیر و گرُز!
-ارباب من مرگخوار وفادارتونم! الان میام و نجاتتون میدم!
-همیشه میدونستیم تو وفادار ترین یارمونی! بیا و مارو خلاص کن تا پاداش چشمگیری بهت بدیم و چشم هکتورو کور کنیم!

لینی که فقط کمی تا رسیدن به غول فاصله داشت ناگهان با ظاهر شدن حشره کشی که حالا به جای قمه در دست غول قرار داشت، رنگش پرید! بر پیشانی اش عرق سرد نشست و بال های مصممش سست و ناتوان شدند...
-ارباب... میگم... من... آم... آخ بالم، آخ شاخکم، وای سرم آی قلبم...

لینی چرخ صد و هشتاد درجه ای زد و آه و شیون کنان دور شد!

-از اولم از اون شکل و ریخت آبیش معلوم بود به هیچ دردی نمیخوره! یکی دیگتون بیاد... داریم صبرمونو از دست میدیم کم کم.

آستوریا به ناخن هایش کش و قوسی داد و گفت:
-ارباب... الان برای انجام وظیفه خدمت میرسم!

غول سعی کرد آستوریا را با حشره کش ها فراری بدهد، قبلا که جواب داده بود، اما صلابت رفتار آستوریا نشان میداد که این بار این چیز ها جوابگو نیست پس یکی یکی شروع به امتحان کردن ابزار های دیگر کرد؛ ریش تراش، تیغ، اره، میخ، تیر، نیزه، قیچی، ناخن گیر... ناخن گیر!

آستوریا در نیمه راه متوقف شد! و در حالی که نگاهش بین صورت خشمگین لرد سیاه و ناخن گیر و لبخند کریه روی صورت غول در چرخش بود گفت:
-ارباب؟ میشنوید؟ نجینی داره گریه میکنه. من برم ببینم مشکلی پیش نیومده باشه.
-خیر نمیشنویم! بسیار خب! یکی دیگه بیــ... صبر کنید ببینیم! بقیتون کجا رفتید پس؟


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.