هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵
#8

بورگینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۶ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
از دژ مرگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 518
آفلاین
خوب دوستان من همون توبیاس اسنیپ هستم....
___________

اوریک با حالتی خشمگین در حالی که به آن سه مرگ خوار نگاه میکرد ، با قدرت تفی روی زمین انداخت ، سپس با یک ورد آنها را طناب پیچ کرد و در گوشه ای از تاریکی درختان سر به فلک کشیده پنهان کرد.
یقه خود را مرتب کرد و سعی بر این داشت تا بتواند آرامش خود را حفظ کند ، عرقش را پاک کرد و دوباره به راه افتاد.
سعی کرد آپارات کند و کمی جلوتر و در حوالی در دژ ظاهر شود ، مقدمات آپارات را آماده کرد ولی نتوانست و متوجه شد که دژ همانند هاگوارتز طلسم های مختلفی دارد که یکیش مقابله با آپارات است.
پس بناچار دوباره در جنگل مخوف حرکت کرد...
در اطرافش متوجه حرکت هایی میشد که متوجه نمیشد متعلق به کدام جسم است!
با دیدن سایه ها حرکتش را تند تر میکرد و در پنج دقیقه آخر تقریبا میدوید...!
بعد از نیم ساعت پیاده روی پر از ترس خوشبختانه هیچ مرگخوار یا محافظی را ندید که در حال پرسه زدن باشند و حالا تقریبا به نزدیکی در دژ مرگ رسیده بود که ناگهان سه مرگ خوار سر رسیدند لی انگار تازه کار تر بودند و از صورتشان میشد ترس را خواند!
اوریک نفس عمیقی کشید و به طرف محافظ ها رفت و به آنها گفت: سلام دوستان .
کمی نفس عمیق کشید ، اعتماد به نفسش را حفظ کرد و ادامه داد : من بنا به درخواست شخصی لرد سیاه اینجا حاضر شدم تا بیام و به عنوان مرگ خوار به ایشان کمک کنم...
مرگ خواران کمی صبر کردند و بعد با هم پچ پچ کردند ، بعد از مدتی که به نظر اوریک چند ساعت شد یکی از محافظان گفت: باشه میتونی بری. ولی مواظب خودت باش و سر از پا خطا نکی .... حالا میتونی بری.
اوریک نفس عمیقی کشید و عرق های روی صورتش را با دستمالی که از شدت رطوبت داخل جنگل خیس شده بود پاک کرد.
به طرف در دژ رفت که همچون کوهی در جلوی او بود.
دویصت متر جلوتر تقریبا جلوی در دژ ناگهان موجودی تقریبا عظیم الجثه جلوی وی پرید.
اوریک تشخیص داد که او یک ابوالهول است!

_______________

حالا اگه میتونین معما طرح کنین
( از نوع جادوگریش ! )



Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۰:۱۳ دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵
#7

گریفیندور

مرلین (پیر دانا)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۴۵:۵۶ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
دو هفته از آن ماجرا گذشت. اوريك تحت نظارت شخص دامبلدور چفت شدگي را به طور كامل فراگرفت و حتى برخى اطلاعات محرمانه نيز از خاطراتش پاك شد. او ميخواست به هر صورت ممكن انتقام خون معشوقه اش را بگيرد.

سرانجام با آمادگي كامل به سمت دژ مرگ به حركت درآمد.

غيب شد و در جنگلي وسيع، حوالي دژ مرگ ظاهر شد. راه زيادي را نپيمود و هر قدمي كه بر ميداشت تراكم درختان كمتر ميشد، و روشنايي روز بر وي نمايانتر مي گشت.

و در يك نماي هول انگيز به ناگاه از حاشيه جنگل خارج شد و برج عظيمي را روبروي خود ديد. برجي كه از دو ستون تشكيل شده بود و تا ابرها بالا ميرفت. سياه و سخت، خشن و هراسناك، عظمت اين دژ به قدري بود كه دست و پايش را گم كرد و براي لحظه اي تصميم به فرار گرفت.

اما او بايد مقاومت مي كرد، به يادش آورد، مرگ خواهر دوستش، اما خيلي زود احساس كرد بايد ذهنش را چفت كند.

نيروهايي جادويي اطرافش را فرا گرفته بودند، و حركاتي عجيب از سوي ورودي دژ به چشمانش خورد.
چوبدستي اش را كه از مدتها قبل آماده نگاه داشته بود رو به جلو گرفت و حركت كرد.

هر قدمي كه برميداشت لرزش سرتاپاي وجودش را حس ميكرد. عرق سرد پيشاني، صداي تاپ تاپ قلبش، همه حاكي از وحشت بود.

سه نگهبان باشلق پوش چوبدستي به دست او را نشانه گرفته بودند.

- كي هستي و اينجا چي ميخواي؟

خواست جوابي بدهد. گويي صدايي از گلويش خارج نشد. يا شايد چيزي گفت اما گوشش كر شده بود و صداي خود را نميشنيد؟

- من... اومدم... م.. مرگ... مرگخوار شم...

نگهبانان ابتدا با حالتي جدي به يكديگر خيره شدند. سپس زدند زير خنده و گفتند: ديگه واسه اين كارا پير شدي! معلوم نيست با چه دل و جرئتي پا شدي اومدي اينجا! مگه نميدوني غريبه ها رو اينجا راه نميدن؟! كروشيو!

براي ثانيه اي درد سرتاسر وجودش را فراگرفت و به همان سرعت از وجودش خارج شد.

اگر اين شوك نبود ممكن بود همانجا تمسخر مرگخواران را بپذيرد و پا به فرار بگذارد. اما همين افسون غيرمنتظره باعث شد به خود بيايد و با آميزه اي از خشم و كينه با سه نفر نگهبان دوئل كند.

- سايبورتو!

- دونته را!

- لوژو!

بين سه مرگخوار گير افتاده بود و مدام خود را از سر راه افسون ها كنار مي كشيد.

فرياد زد: استوپيفايوس!!!

و چوبدستي اش را به سمت زمين گرفت. به اندازه دايره اي به شعاع چهار پنج متر دور تا دورش نور قرمزرنگي درخشيد و سه مرگخوار بيهوش بر زمين افتادند.


امضا چی باشه خوبه؟!


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵
#6

اریک مانچ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۳ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۶
از iran
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
اوریک بسیار خشمگین بود و در حال حاضر به هیچ چیز جز انتقام فکر نمی کرد.دامبلدور آهی کشید و گفت:
_دیدی اوریک؟...اگه این کارو قبول نکنی نمی تونیم بفهمیم دفعه بعد کی قراره طعمه بشه....
اوریک تصمیمش را گرفته بود.دیگر تحمل نداشت که دست روی دست بگذارد و کشتن دوستانش را ببیند.اوریک با صدای بلند و لرزانی گفت:
_من میرم توی گروه مرگخوارا و براتون جاسوسی می کنم...من جاسوسم...جاسوس محفل....من نمی ترسم....
دامبلدور حرف اوریک را قطع نکرد تا هر چه در دل دارد را خالی کند.پس دقایقی اوریک ساکت شد و به دامبلدور چشم دوخت.دامبلدور با لبخند همیشگیش رو به اوریک گفت:
_تو باید به دژ مرگ بری و از هیچ چیزی هم نترسی.باید چفت شدگی رو خوب تمرین کنی تا ولدمورت نتونه از ذهنت چیزی رو بخونه چون اون توی زهن خونی خیلی قویه...
اوریک با شنیدن نام ولدمورت لرزه ی بر اندامش پدیدار شد ولی این باعث نمی شد که از انتقام صرف نظر کند.اوریک باید چفت شدگی را خوب تمرین می کرد و بعد هم خود را برای عملیات آماده می کرد.او از هیچ چیز نمی ترسید و فقط سعی می کرد خون سردی خود را حفظ کند.اوریک رو به دامبلدور کرد و گفت:
_من تا چند روز دیگه چفت شدگی رو تا حد عالی تمرین می کنم و بعد پیش خودت بر می گردم.
دامبلدور از سر جایش بلند شد و به سمت قفسه رفت و چیزی از درون آن بیرون آورد و به سمت اوریک را و شی را به او داد.اوریک با حالتی متعجب رو به دامبلدور کرد و گفت:
_این دیگه چیه؟
دامبلدور تبسمی کرد و سر جایش نشست و گفت:
_این یه توع ردیابه که خودم درستش کردم.اینو می کنی دستت و وقتی که کسی صحبت کنه من صداش رو میشنوم و دیگه لازم نیست تو جونت رو به خطر بندازی و بیای پیش من و خبرای مرگخوارا رو به من بدی.من به راحتی صداشون رو می شنوم فقط نباید یه لحظه هم این انگشتر رو از خودت دور کنی.
اوریک با سر حرف دامبلدور رو تایید کرد و گفت:
_باشه من همیشه آماده خدمت به شما هستم.
دامبلدور به او نوشیدنی تعارف کرد و با اوریک شروع به صحبت در مورد این ماموریت شد.


جوما�


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵
#5

گریفیندور

مرلین (پیر دانا)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۴۵:۵۶ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
(چطور در دفتر آلبوس ظاهر شدند؟ با جادوي سياه هم نميتوان به دفتر آلبوس آپارات كرد!)

در اين هنگام باقي محفلي ها ماموريت خود را از دامبلدور گرفته و هر كس به سمتي شتافت. اوريك ماند تا بداند كه چه بايد بكند.

دامبلدور پشت ميزش نشست و اوريك سر جاي خود در ماند.

- اوريك عزيز.. مي دونم كه اين كار خيلي سختيه و تحملش برات دشواره، اما وقتي عضو محفل ققنوس مي شدي و قسم ميخوردي كه تا پاي جان با مرگخواران ميجنگي بايد همه چيز رو قبول ميكردي! همونطور كه زبوني اين رو اعلام كردي..

اوريك به ياد اولين باري افتاد كه با دامبلدور مواجه شده بود. آن وقتي كه جانش در خطر بود و با حمايت دامبلدور از مرگ حتمي نجات يافت. همانجا بود كه قسم خورد تا پاي جان از دامبلدور حمايت ميكند. همانجا بود كه خود را محفلي ناميد.

- بله دامبلدور.. من مي دونم كه قول دادم.. ولي...

دامبلدور لبخندي زد و گفت: ولي بي ولي! هر كسي آرزوشو داشت كه اين ماموريت بهش محول بشه.. تا قبل از اين سوروس اين كار رو خيلي خوب انجام ميداد و حالا... اميدوارم!... تو اينو قبول كني اوريك

اوريك خواست حرفي بزند كه به ناگاه يكي از تابلوها كه خالي بود به سر و صدا در آمد.

هر دو به تابلوي خالي خيره شدند و پس از چند ثانيه يك جادوگر باستاني را ديدند كه در آن ظاهر شد.
عرق از سرورويش ميريخت.

- آلبوس! خبر بد دارم! يه حمله ديگه!!

لبخند دامبلدور محو شد و با آرامش گفت: چي شده ساندو؟

- متاسفانه بايد بگم خونه سالاني ها تو آتيش جزقاله شد.. تابلوي من اونجا سوخت! مرگخوارا! ولدمورت! ده بيست تا ميشدن! هر كي سر راهشون بود كشتن.. هنريك سالاني خونه نبود! خواهر و برادر كوچيكشو هم كشتن... هنريكو پيدا كن! اگر گير ولدمورت بيفته خيلي بد ميشه! اطلاعات زيادي داره آلبوس يه كاري بكن!



رنگ از رخسار اوريك پريد.. چشمانش سياهي رفت.... خانه سالاني ها... بهترين دوستش! خانه اي كه ديشب در آن جشن بود... در آتش سوخت! خواهر هنريك كشته شد؟؟؟ به همين راحتي؟؟ امكان نداشت!


خون به شدت در مغزش فوران ميكرد... تحمل اين رنج را نداشت، دامبلدور خواست چيزي بگويد، اما دامبلدور نيز نمي توانست احساسات اوريك را كنترل كند.. احساساتي آميخته با خشم و انتقام و دل شكستگي..


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۰ ۱۶:۱۵:۰۰
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۰ ۱۶:۱۸:۳۵

امضا چی باشه خوبه؟!


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
#4

توبیاس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۰ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۵
از پیش پدرخوانده
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 294
آفلاین
پاق پاق پاق پاق...
محفلی ها در دفتر آلبوس ظاهر شدند و با صدای بلند به آلبوس سلام کردند...

آلبوس در حالی که در هوا چند مبل راحتی را ظاهر میکرد گفت: بنشینین... خوب اوریک میبینم که خوب موندی ، خیلی وقته ندیدمت ، کار و بار خوبی هم راه انداختی ... فقط مونده یک زن درست و حسابی

دل اوریک ناگهان ریخت به هم، این بار دوم در یک ساعت اخیر بود که کسی همچین یشنهادی رو میداد...

آلبوس در حالی که کمی راست نشست رو به اوریک گفت: خوب اوریک ، فکر میکنم محفلی ها بهت گفته باشن چه کار باید بکنی ... میخوام باهات یک معامله بکنم...

اوریک در حالی که سکوت کرده بود فقط گوش داد.
آ
لبوس ادامه داد: متاسفانه زیاد ذهنت چفت نیست ، از همون اول فهمیدم که دلت رو یکی روبوده ...

اوریک ناگهان جلوی اون همه محفلی سرخ شد... ولی در دل سرعت آلبوس را تحسین کرد.

آلبوس ادامه داد: خوب بر میگردیم سر مطلب ، تو میری جاسوسی محفل رو میکنی و اونوقت من هم شاید اومدم بو پامو وسط گذاشتم تا تو به آرزوت برسی... در مورد علامت نگران نباش ، من این ورد رو خریدم ! تو یک کافه تو کوچه ناکترن... نگران نباش ، اینورد طوری عمل میکنه که خالکوبی رو دستت رو هرچند با طلسم جادو شده باشد رو مثل روز اول پاک کنه ، اطلاعاتی هم در مورد مرگ خواران پیدا کردم...

اوریک در حالی چونهاش را میخواراند خطاب به آلبوس گفت: چه جایی هست؟

آلبوس: دژمرگ


فقط فروم وجود دارد و کسانی که از زدنش عاجزند

[b]فقط اسل


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
#3

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
اسکاور ادامه داد:خب..... خب..... اون ازت میخواد که...
پس از نگاهی به همه اعضای محفل نفس عمیقی کشید و گفت: میخواد که.... برای مدت موقت به مرگخوارا بپیوندی تا بتونیم در آنجا جاسوس داشته باشیم
اوریک ناگهان اخم کرد بلند شد و با عصبانیت گفت: نــــه! کسی که به مرگخواران بره نمیتونه برگرده. من نمیخوام روی دستم علامت شوم داغ زده بشه. نمیخوام در کارهای آنها شریک باشم
سیریوس با لحن تسلی بخشی گفت: فقط برای چند ماه
اوریک دیگه فریاد میزد: حتی 1 روز هم نه. گفتم نــه. چرا خودتون انجامش نمیدین؟
همه درمانده ماندند اما ریموس لوپین گفت: چون که اون ها ما رو میشناسن ولی تو که عضو مخفی محفلی میتونی کمکمون کنی. خواهش میکنم اریک. حتی به خاطر دامبلدورم حاضر نیستی؟؟
اوریک با لحن آرام تری گفت: چرا هستم ولی نمیخوام در اونجا بمونم. یک مرگخوار یا باید تا آخر عمر مرگخوار بمونه یا کشته بشه.
من هیچ کدوم اینا رو نمیخوام
سارا گفت: ما میدونیم. ولی..... ولی دامبلدور راهی رو میشناسه. خواهش میکنم اوریک. خواهش میکنم. مجبور نیستی در کارهاشون شریک باشی. فقط لازمه به بهانه جاسوسی بین ما بیای محفل و به ما گزارش بدی. اینجوری نه تو رو در قتل ها شریک میکنن نه چیزی از محفل لو میره. اگر میخوای پیشنهاد دامبلدورو بشنوی باید با ما بیای
اوریک که امیدوار شده بود گفت: باشه میام فقط.... فقط اگر خوب نبود نمیرما
ریموس لبخندی زد و گفت: فکرهای دامبلدور هیچ وقت بد نمیشه. میشه؟؟؟
اوریک چشمکی زد و گفت نه.

صدای پاقی شنیده شد و اوریک وبقیه اعضای محفل غیب شدند
----------------------------------------------------------------------------
ادامه بدید.


تصویر کوچک شده


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۷ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
#2

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
اوریک با تعجب سرش را از روی دفترش بلند کرد و با دیدن چهره ی
بشاش سریوس، به سوی او آمد و گفت:
_ سریوس!
و با خوشحالی به سوی او رفت و دستان او را به گرمی فشرد. سریوس نگاهی به سرتاپای اوریک انداخت، اخمی کرد و با طعنه گفت:
_ برای خودت پیرمردی شدی، اوریک!
اوریک ابروهای خود را بالا انداخت و گفت:
_ مهم اینه که دلمون جوون باشه! بفرمایید خواهش میکنم!

و پس از احوالپرسی مختصری با چند عضو دیگر محفل، آنها را به پستوی مغازه راهنمایی کرد.

چند صندلی کهنه و خاک گرفته آنجا بود و وضعیت نامرتبی داشت. اوریک لبخندی از سر شرمساری زد و گفت:
_ هیچوقت وردهای مرتب کننده رو یاد نگرفتم!
تانکس، با حرکت چوبدستی اش، وردی را زیر لب زمزمه کرد و با خنده گفت:
_ اوریک! تو به همسر نیاز داری!!
حرف تانکس، حرف قلب اوریک بود!

لحظاتی بعد، سریوس که چهره اش از نوشیدنی کره ای کمی سرخ شده بود، به اوریک گفت:
_ اوریک! تو یکی از اعضای خوب و با تجربه ی محفلی! برای همین پروفسور دامبلدور خواستن که ماموریتی رو بهت محول کینم که انجام دادن اون، از هر کسی بر نمی یاد!
سریوس به چهره ی مشتاق اوریک نگاهی کرد و با نگاهی به اسکاور، ادامه ی صحبت را به او واگذار کرد.

-------
شرمنده اگه بد شد! بدجور جدی نویسی از دستم در رفته!

چون مهلت رزرو توبیاس از 1 ساعت بیشتر شد.از پست آنیتا(همین پست)ادامه دهید.


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۹ ۱۳:۵۴:۳۱

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
#1

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
این تاپیک،تاپیکی برای جدی نویس ها هست.

موضوع:تاپیک موضوع واحدی ندارد.و هردفعه داستانی رو توسط اعضا شروع میکنیم و بعد از به پایان رسیدن داستان توسط ناظران یا شخصی که توسط ناظران مامور شده داستان جدیدی شروع میشود.
-------------------------
موضوع این دوره:شخصیتی به نام اوریک در کوچه مغازه دارد.بعد از کمی توصیف مغازه داستان اصلی شروع میشود.محفلی ها وارد مغازه میشوند و از او طلب عضویت در باند مرگخواران را میکنند.او بعد از کلی فکر و مشورت با اینو و اون مغازه خود را میبندد و به دژ مرگ میرود.مرحله اصلی داستان توصیف رفتن از اینجا تا دژ مرگ هست.بعد که به دژ مرگ رسید در همان تاپیک داستان ادامه پیدا میکند و داستان جدیدی برای این تاپیک انتخاب میشود.
===============
اوریک در مغازه ی طوطی فروشی خود نشسته بود و وقایع شب پیش خود در مهمانی بازسازی میکرد.آن دختر،خواهر دوستش واقعا زیبا بود.او تمام مهمانی به او فکر میکرد.ولی نمیتوانست رازش را به کسی بگوید.او خواهر بهترین دوستش،را دوست داشت و اگر این موضوع را مطرح میکرد او حتما ناراحت میشد.پدر و مادرش هم زنده نبودند تا پا پیش بگذارند.از طرف دیگر نمیدانست آن دختر همسری دارد یا نه;

از روی صندلی چرم خود بلند شد و به طرف تابلوی پدر و مادرش رفت که به او لبخند میزدند و همین لبخند به او آرامش میداد.فکر میکرد که این بدترین گرفتاری هست که گریبانش را میگیرد ولی اگر میدانست تا دقایقی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد هرگز چنین فکری نمیکرد.روی پاشنه پا چرخید و به طرف تلفن رفت تا به دوستش زنگ بزند شاید بتواند از او اطلاعاتی بدست آورد.
هرچه به تلفن نزدیکتر میشد اطلاعات در مغزش با سرعت بیشتری میگذشتند.انگار کسی او را از ادامه راه رفتن به تلفن باز میداشت.
تلفن را برداشت شماره تلفن دوستش رو گرفت ولی بعد از گرفتن آخرین شماره، گوشی را گذاشت و بر روی صندلی چرمی خود نشست تا دیگر به او فکر نکند و به کارش برسد.ولی انگار نمیشد.خیالات زیادی در سر داشت.خودکشی اولین فکر او بود.بعد به ذهنش رسید همین الان برود و همه چی رو با خانواده دوستش بیان کند.

در همین فکر ها بود که ناگهان زنگوله در به صدا در آمد و در قدیمی و چوبی با شیشه های مات مغازه اش باز شد.


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۹ ۱۱:۳۷:۱۴
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۸ ۲۰:۱۸:۵۸

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.