هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۲:۵۱ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۵
#5

پروفسور پي ير برنا كورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۱ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۴۶ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 141
آفلاین
وینی بیخبر از همه جا در مرلین گاه نشسته و داره به جواب سوال جوزف فکر میکنه.در خارج از دستشویی هم شرایط عادی شده و همه در حال خرید هستند.
---------------------------------------------------------------------------
توضیح اضافه.....جوزف از وینی خواسته تا پیشنهادی رو ارائه کنه.چون قراره فردا بعد از ظهر، مرگ خواران برای اتراق به مغازه ی جوزف بیان و این مغازه رو بدنام میکنه !.الان وینی داره فکر میکنه تا یه پیشنهادی به جوزف بده.
---------------------------------------------------------------------------
وینی یه چشمش به آفتابه‌است و یه چشمش به در دستشویی و داره دید می‌زنه ببینه کی می‌ره و کی میاد.
ناگهان ندایی از غیب می‌رسه که: ای بی چشم و رو! حالا دیگه کارت به جایی رسیده که می‌شینی تو مرلین گاه و ملت رو دید می‌زنی!!!
پاشو برو تا آفتابت نکردم.
وینی حیران و ترسان و لرزان مثه تیر از تفنگ در رفته، میپره بیرون و توی هاگزمید به قدم زدن مشغول می‌شه و در همون حال هم به جواب سؤال جوزف فکر می‌کنه.
داره واسه خودش قدم می‌زنه و گاهی هم یه متلک به ساحره‌های جوان که یه کمی هم پوشش بی ناموسی دارن میندازه، که یهو چند تا جادوگر و ساحره شنل پوش توجهش رو جلب می‌کنند.
نزدیک می‌شه و طوری دنبالشون حرکت می‌کنه که بتونه صداشون رو بشنوه.
جادوگر شنل پوش متوسط القامه ریش سفید: من دیگه از دست این استرجس خسته شدم. از بس براش پست زدم که بابا بیا یه سرو سامانی به این محفل بده و استر هم پشت گوش انداخت.
ساحره جوان و متوسط القامه و سبزه رو: منم باهات موافقم پی‌یر. بابا چقدر مگه میشه تحمل کرد؟
وینی که در حال شنیدن این صحبت‌ها است یکدفعه فکری به ذهنش می‌رسه. توی یک چشم به هم زدن خودش رو می‌رسونه به جمع شنل پوش و می‌گه: سلام آقایان، سلام خانم‌ها.
من وینی هستم یعنی درستش،وینی گاگنیتی. خوب من به طور خیلی اتفاقی حرفاتون رو شنیدم و حالا می‌خواستم یه موضوعی‌رو باهاتون مطرح کنم، و بعد کل ماجرایی رو که جوزف تعریف کرده بود براشون شرح داد.
پی یر دستی به ریش سفید رسیده تا زانوش کشید و گفت:
خوب فکر کنم بشه یه جورایی حال این ولدی رو گرفت.
ساحره سبزه رو: آره، میشه یه حال اساسی بکنیم.
اش: منم موافقم، فقط از همین الان هرکس مشخص کنه کدوم طرفیه.
پی‌یر: خوب معلومه دیگه خنگه، ما همه آنتی ولدی هستیم دیگه. حالا سوای محفلی بودنمون.
وینی خوشحال از پیدا کردن چهارتا کله خراب، کودن، شر خر: حالا، شما نقشه‌ای دارین؟
اش با چهره‌ای جدی: نه خنگه، کدوم نقشه؟
وینی با کف دست محکم به پیشانی می‌کوبه و زیر لب: ما دیگه گیر عجب خنگ و خول‌هایی افتادیم.
پی‌یر: تو چیزی گفتی، گیگونیتی؟
وینی: نه با خودم بودم، در ضمن منم گاگنیتی هستم.
پی‌یر: همون‍!!!
خوب حالا ما الان باید کجا بریم؟
وینی: همون مغازه جدیده. همون جایی که اسمش جوزف. مغازه یکی از اساتید هاگوارتزه. مثه اینکه اونجا حقوقش کفاف دخل و خرجش رو نمی‌داده، جوزفم که عیال باره، اومده اینجا در و دکون واکرده.
اش: پهههههههه، اینقدر فک میزنی، بوقی؟
پی‌یر: حالا این استاد بازنشستهه کجاس؟
وینی: همون‌جا توی مغازه! یه مکان داره بالای مغازش، اونجاس!(وینی با یه لبخند شیطانی بر لب اینو می‌گه)
اش: بریم ببینیم چی به چیه؟ کی به کیه؟...
---------------------------------------------------------------------------
ارادتمند
پی‌یر


ویرایش شده توسط پروفسور پي ير برنا كورد در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۱۴ ۱۲:۵۳:۵۴


Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۵
#4

اش‌ویندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۲ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۵۹ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 151
آفلاین
داستان چرند کن
کل ملت:
در بهت و تحیر ملت،اسکاور را به بالای اوتومبیل سیاه رنگ انداخته و با خود میبرند.
در راه....

شتلق....بوف...دیش.....بوف....شتلق
ضربات پشت سر هم و بیناموسانه بر پیکر اسکاور فرود می آمدند .اسکاور کف و خون قاتی کرده،بر روی زمین افتاده و از درد ناله میکنه.به زور سعی میکنه تا گردنش رو بالا بیاره و به سختی شروع به صحبت میکنه:
-آآه...آآ.آقا برای چی من منو گر...گر...گرفت...ید؟(اقا برای چی منو گرفتید؟)

شتلق....بوف...دیش.....بوف....شتلق
اسکاور:خخخخخخخخخ..........هههخخخخخخ....شم..شما...ک...کججججایی حرف میزززززنید؟(شما کجایی حرف میزنی؟د)

شتلق....بوف...دیش.....بوف....شتلق
اسکاور از جای خودش به سختی بلند میشه و یکی از شر خرها رو در بقل میگیره(تیریپ بوکس باز ها در راند های بالا)
شر خر اون رو به زمین پرتاب میکنه اما دست اسکاور به نقابش خر گیر میکنه و چهره شر خر دیده میشه.

اسکاور:مالدبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......ممم....من....من ممممیدوننننستم ککککه...اددددد...اددددب نممممیشی.ااااییین چچچ وضضضضضععع...ععع نمشنام..هسسستش؟(من میدونستم که ادب نمیشی.این چه وضع نمایشنامه هستش؟)

ناگهان اتومبیل ترمز میکنه .صدای هلکوپتر و شلیک گلوله شنیده میشه.پلیش ادم ربایان را دستگیر میکنه و اسکاور را به بیمارستان منتقل میکنه.
پایان داستان چرند کن.

وینی بیخبر از همه جا در مرلین گاه نشسته و داره به جواب سوال جوزف فکر میکنه.در خارج از دستشویی هم شرایط عادی شده و همه در حال خرید هستند.
-------------------------------------------------------------------
توضیح اضافه.....جوزف از وینی خواسته تا پیشنهادی رو ارائه کنه.چون قراره فردا بعد از ظهر، مرگ خواران برای اتراق به مغازه ی جوزف بیان و این مغازه رو بدنام میکنه !.الان وینی داره فکر میکنه تا یه پیشنهادی به جوزف بده.


[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c


Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵
#3

ممد زاده ی ممدآبادیِ مملی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۰ جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
از یورقشاخر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
من وینیم ها! راست اسکاور به دل نگیری... جون من به دل نگیری...
---------------

در همان حال، چندتا ماگل با ماشین ماگلی وارد هاگزمید میشن و دم در مغازه می ایستن.
یک آدم خفن از ماشین ماگلی پیاده میشه و به سمت در مغازه میره و داخل میشه.

در همان حال--- ژاندارمری
اینیگو و اسکاور نشستن و مگش میپرونن.
ناگهان اینیگو: اووووووه... اسکاور؟
ـ ها بله؟
ـ آفتابه رِ آب کن بیار!هوووووووووع...
ـ رییس جان مگه نگفتَمتا ازویا نخورن بدتائه؟(ترجمه: رییس جون مگه نگفتم ازونها نخوررین بدتونه؟)
ـ به توچه تسخه توزور؟ آفتابه رو اب کن بیار هووووووووع!
اسکاور بلند میشه و پشت ژاندارمری میره و با منظره ی خالی از آفتابه روبرو میشه.
اسکاور پیش اینیگو برمیگرده و میگه:
ـ به کلامت نیه ریعیس.
ـ مگه به خو مرلین شب تاخت نزده م بدم آفتابه ها ره؟ اوع!
ـ نه ریعیس جان به خانوتان دادُم آفتابه تا به خانه پکه رفته!
ـ ا و ع ... سی شو به مخازه ورنسکی آفتابه بخر اوهوع...
اسکاور: سی نخدان خود مایه ندارم.
اینیگو دست میکنه چندتا آواداکداورا میندازه به سمت اسکاور و بیرون میره و اینیگو رو در حال پیچ پیچ کردن تنها میذاره.

در همان حال--- مغازه
شخص خفن وارد مغازه میشه و داد میزنه:
ـ هی حر*م ز*ا*ها! وینی اینجاست؟
جوزف از پشت پیشخون بیرون میاد و میگه:
ـ ب...بخشید شما؟
ـ برو بابا! وینی کوش؟

در همان حال اسکاور به مغازه میرسه و مشغول دید زدن ماشینِ مرد ماگلی میشه.
اسکاور: اهوووع به دهات هاگزمید سی اینا نیه... ها باز طسلم(طلسم) ماگل شکن به خرو رفته؟
اسکاور دست به جیب میبره تا چوبدستیش رو دربیاره که یکدفعه آدم ماگل خفن و ادماش در حالی که از چوبدستیِ جادوگری تعجب کردن از مغاه بیرون میپرن و اسکاور رو گروگان میگیرن و میرن!

ادامه دارد...


We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!


Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵
#2

اش‌ویندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۲ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۵۹ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 151
آفلاین
ویتی با سرعت کاکرو و در حالیکه آهنگ فوتبالیست ها رو میخوند؛از پله ها پایین میاد و از کنار جماعت علاف عبور میکنه.
ملت علاف، گذر بادی را احساس کرده و برای همین با تعجب به یکدیگر خیره میشوند.

یکی از چهره ها:این چی بود؟
چهره ی دوم:موشک بود
چهره ی سوم:نه....فانتوم بود
ناگهان یه جادوگر سیاهپوش بدون دمپایی به میان جمع میپره:این هوخشتره بود

جوزف ورانسکی که پس از ویتی از اتاق خارج شده و از بالای پله ها نظاره گر ماجراست؛به شکلی کاملا ژانگولر طلبانه و تارزان مآبانه،میپره و لوستر رو میگیره.
جوزف:ااااااااااااوووووووووووو...اوووووووووووواااااااووووووو
دینگ......شتلق......
لوستر کنده شده و جوزف درست در مقابل پای عده ای از ساحره ها که پوشش نامناسبی دارند؛ به زمین میوفته.جو گیر میشه و کفشش رو پس از درآوردن به سمت ملت میگیره.
جوزف:توجه کنید...این نشان مامور مخصوص ارزشی بزرگ....ویتی کومان.....احترام بگذارید......

همه ی ملت علاف که از قضا اکثرا ساحره هم هستند،احترام میگذارند....جوزف که بیشتر از این نمیتونه به افراد احترام گذارنده نگاه کنه، به سمت اتاقش میره و در رو شش قفل میکنه.

در راستایی دیگر،حرکت ویتی به سمت مرلینگاه سرعت گرفته و او از هم اکنون، تفکر را آغاز کرده....ده متر تا در مرلینگاه فاصله وجود داره.......
----------------------------------------
پستی بس ارزشی و تا حدودی طولانی


ویرایش شده توسط اش ویندر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۶ ۱۳:۳۰:۰۹

[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c


فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲:۲۰ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵
#1

جوزف ورانسكي


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۰ شنبه ۸ آبان ۱۳۹۵
از دارقوز آباد !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 916
آفلاین
ملت علاف داشتن تو هاگزميد قدم مي زدند كه چشمشون افتاد به يك مغازه ي جديد با اين عنوان :
فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي با انواع وسايل جادويي در خدمت اهالي محترم هاگزميد ميباشد .
جوزف صاحب فروشگاه در حالي كه به ملت علاف خوش آمد مي گفت شروع به فروش كرد .
_ يدونه دشمن ياب واكمن سوني جاروسون مي خواستم .
جوزف : اي مرده شور شما ملت رو ببرن كه همه چيز رو خز مي كنين ! ، آهاي بوق ممد !
بوق ممد : بله ، آقا ؟
جوزف اينا رو راه بنداز هر كس هم با خود من كار داشت به منشي بگو بهم اطلاع بده .
بوق ممد بوقي زد رفت پي كارش .
جوزف هم از پله ها بالا رفت و وارد دفترش شد . روي صندليش نشست و به دوران علافيش فكر كرد .
بعد از سه دقيقه تلفنش زنگ خورد .
جوزف : بله بفرماييد ؟
غريبه :‌ مي فرمايم . من ولديم !
جوزف : سلام قربان ، حال شما ؟ خانواده خوبن ؟
ولدي : آخه مرتيكه ي ارزشي ، مگه من زن و بچه دارم ؟
جوزف : عرضتونو بفرماييد .
ولدي : شنيدم مغازت شده پاتوق محفلي ها . امروز يه محفلي از اون جا يه شورت گلگلي بوق دار خريده !
جوزف : والا من از اينش اطلاعي ندارم . اين فروشگاه براي همه اس ، چه ارتشي ، چه ارزشي و چه ورزشي
ولدي : باشه . من فردا تمام مرگ خوارانم رو مي فرستم كه بيان اونجا اتراق كنن . راستي به اش ويندر حتما كباب آفتابه با سس بوق بده !
جوزف : چشم !
ولدي : باي .
جوزف از ترس نفسش بند اومده بود . مرگ خوار ها تو مغازه ! از همين اول فروشگاه بد نام ميشد . بايد يه كاري مي كرد .
صداي منشي در اتاق پخش شد :‌ قربان جناب گاگينتي با شما كار دارن .
در اتاق باز شد و يك ارزشي وارد شد . او كه در حال كشيدن آفتابه بود روي صندلي مقابل جوزف نشست و گفت : منو نمي شناسي جوزف ؟
جوزف : نه !
گاگينتي : من مالدبر سابقم !‌ حالا اسمم ويتي گاگينتيه .
جوزف : مالدبر تويي ؟ واسه چي اسمت رو عوض كردي ؟
ويتي : هيچي . ولش كن . چي شده اينقدر نگراني ؟
جوزف همه ي ماجرا رو براي ويتي گفت .
ويتي : بايد راه حلي پيدا كرد .
و به طرف دستشويي شتافت !
________________
ادامه دارد ...
اين تاپيك تازه يك فروشگاه لوازم جادوييه كه طبق رولي كه خوندين داستانش اينه و مكان خوبيه براي جنگ مرگ خوار ها با محفل . اين تاپيك 100 % طنزه و هركسي كه طنز برتري داشته باشه به عنوان برترين نويسنده ي تاپيك در هفته شناخته ميشه و اسمش در امضاي من قرار ميگيره . هر هفته يكبار بهترين طنز نويس تاپيك انتخاب ميشه . گتاپيك خوبيه . توش پست بزنين .


[







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.