هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
#90

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین
رودولف آب دهانش رو قورت داد.

-نزن!

رودولف با تعجب به در نگاه کرد.

-تو الان حرف زدی؟
-نه پس نجینی حرف زد!میگم نزن!میشکنم!
-خب منم میخوام بشکونمت.

در،نگاهی تاصف بار به رودولف انداخت.


-خب الان میزنم!
-نزن!
-خب نزنم که اینا منو میزنن!

رودولف،رده نقره ای خاطراتش از کوریشیو های بلا،و باقیه بدبختی هایش را به سوراخ کلید در وارد کرد.


-معجون؟معجون!!!!!ناخون!!!!!کوریشیو!!!!!نجینی!!!!!!
-دیدی؟
-بزن...بزن!

رودولف نگاه دیگری به در کرد و آماده شکستن آن شد.



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷
#89

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۰:۲۵:۵۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
در حالی که رودولف منتظر نشسته بود تا مرگخواری در امر شکستن در پیش‌قدم بشه، نگاه تمامیِ مرگخوارای دیگه به خودش دوخته شده بود.
چند دقیقه‌ای طول می‌کشه تا رودولف متوجه سنگینی نگاه بقیه بشه. بنابراین برمی‌گرده و با مرگخوارایی که همه بدون استثنا به سمتش برگشته بودن رو به رو می‌شه.
- هان؟ چتونه؟ چرا همه‌تون به من زل زدین؟
- یه پیشنهادی دادی خب. منتظریم اجراش کنی!

رودولف فقط پیشنهاد داده بود! هرگز قصد نداشت خودش انجام‌دهنده‌ی این عمل باشه.
- پس تعامل و همکاری چی می‌شه؟ من پیشنهاد دادم شما عملی کنین! اینطوری همه‌مون تو این امر خیر سهیم می‌شیم.

تو چهره‌ی مرگخوارا اثری از علاقه به تعامل و همکاری و حتی سهیم شدن تو این امر خیر دیده نمی‌شد!
رودولف عاجزانه به دنبال بلاتریکس تو جمعیت مرگخوارا می‌گرده.
- بلا؟ همسر عزیزم! مگه تو همیشه نمی‌خواستی توجه اربابو به خودت جلب کنی؟ من برات یه موقعیت ساختم، فقط کافیه انجامش بدی.

بلاتریکس در کمال خونسردی جلو میاد و بدن رودولفو به سمت در برمی‌گردونه.
- تو شوهر منی! مطمئنم افتخاری که تو بدست بسیاری نصیب منم می‌شه. پس کارتو بکن.

حالا نه تنها سنگینی نگاه مرگخوارا، بلکه سنگینی سایه‌ی بلاتریکس هم رو دوش رودولف افتاده بود و به نظر راه فراری براش باقی نمونده بود.
- خیله خب، خودم درو می‌شکنم. خودم تنهایی ناجی نجینی می‌شم. نامردا!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷
#88

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
نيو سوژه:


- بانوي من؟ پرنسسِ ارباب؟تشريف فرما نمي شين؟
- غذاتون سرد شدا؟! همون غذايي که هميشه دوست داشتين؟
- لطفا بياين اگه نيان ارباب مياد بعد همه ما مي ميــــــــريم!
- حداقل يه ندايي بدين بفهميمم زنده اين!

فلش بک- يک ساعت پيش دهکده هاگزميد


هواي دهکده بهاري بود. اهالي دهکده مشغول کار و بار خود بودند و حواسشان اصلا جمع اين نبود که شنل پوش مرموزي وارد فروشگاه وسايل جادويي ورانسکي مي شود
شنل پوش وارد مغازه شد و بدون زدن حرفي به کنار يکي از قفسه ها رفت، بسته اي سبز رنگ را برداشت و به سمت پيشخان رفت.
- اين چندِ؟
- سلامت کجا رفته عمو؟
- خب سلام! سريع بگو چندِ برم يه عالمه کار دارم.
- مطمئني اينو مي خواي؟ اسباب بازيِ جالبيِ ولي عوارض جانبي هم داره ها!
- تو کاريت نباشه. چنده؟
- سي گاليون!

شنل پوش سي گاليون روي پيشخان انداخت، بسته را برداشت و رفت.

*************************************************************


رودولف لسترنج در دکه دربانی خانه ریدل ها نشسته بود و چرت ظهرگاهی اش را می کرد. ناگهان صدای در او را از جا پراند.

- کی؟کو؟ ساحره کو؟

سرش را بلند کرد و به جای ساحره پستچی را دید.
- ای بابا! اگه بذارن یه چرت بخوابم! چیه؟ چه خبره؟

پستچی با کلافگی گفت:
- یه بسته دارید! اینجا خانه ریدلِ دیگه؟
_ آره بسته رو بذار و برو وگرنه خط خطیت می کنم! خوابمو پروندی!

پستچی بدون حرف سوار جاردیش شد و رفت. رودولف بسته را نگاه کرد.

نقل قول:
نشانی فرستنده: دهکده هاگزمید
نشانی گیرنده: دهکده لیتل هنگلتون_ خانه ریدل_ اتاق نجینی_ برسد به دست به دم نجینی


- واسه پرنسسِ اربابِ! باید بدمش بهشون. ولی چی م تونه باشه؟

کنجکاوی و جاه طلبی، از صفات بارز مرگخواران بود و رودولف از این قائده مستثنا نبود.
چندین بار سعی کرد بسته را باز کند، طلسم های مختلفی را امتحان کرد ولی بسته باز نشد.
- فکر کنم وقتشه دیگه بدمش به پرنسس.

رودولف پله ها را طی کرد تا به اتاق پرنسس نجینی رسید.

تق تق

- فسه؟
- ببخشین پرنسس! ولی من زبون شما رو بلد نیستم! می بخشین؟ وقت کردین به اربابم بگی ببخشن!
- فسی فسوف؟
- دوباره نفهمیدم! جسارتا یه بسته اومده بود. واسه شما بود. می ذارمش پشت درتون.
رودولف بسته را پشت در گذاشت. چند لحظه بعد نجینی بسته را برداشت و با خود به اتاقش برد.

پایان فلش بک

مرگخواران هنوز مشغول کوفتن درِ نجینی بودند.
- پرنسس درو باز کنید؛ خواهشا!
- اینجوری نمی شه نظرتون چیه درو بشکونیم؟
- موافقم باهات رودولف!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷
#87

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۵:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5777
آفلاین
(پست پایانی)


بلافاصله کله آقای همسایه که ظاهرا در کمین همین اتفاق نشسته بود، پدیدار شد. در حالی که چاقویی روی سر لرد سیاه گذاشته بود.
-خب دیگه. اخطار داده بودم بهتون. از همین جا نصفش می کنم...

-نصف کن ببین چه بلایی سرت میاریم...ما قبلا هم نصف شدیم...ما هر نصفمون دوباره کامل می شه. نخیر. هیچ شباهتی به کرم خاکی نداریم...


فریاد اعتراض مرگخواران بلند شد...ولی نه به دلیل پاره شدن سر لرد سیاه، بلکه به دلیل بازی نیمه کاره مانده شان.

-حالا این دفعه رو ببخشین...
-بابا همین یه توپو داریم ما.
-دختر داشتی شما؟ وضعیت تاهلشون...

همین نیمه دیالوگ رودولف باعث شد آقای همسایه احساس خطر کرده و عقب نشینی کند.
-باشه...پس صبر کنین یه شوت بلند بکنم. شوت دوس دارم! از جلوی دروازه بکشین کنار.


دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...


همسایه، چند قدم عقب رفت...یک، دو، سه ای گفت و دوان دوان جلو آمد و لگد محکمی به سر لرد زد.

لرد سیاه به پرواز در آمد...


دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...


-یکی اون ساعتو خاموش کنه!


فلش بک


-خب نجینی...این پودر بختکمونم خوردیم. وقتی بیدار بشیم سی ثانیه ثابت می مونیم. نترسی ها.

چشم بندش را به چشم زد و دراز کشید.
ولی بلافاصله بلند شد.

-خب ما که کلا بدخوابیم...با هر حرکت کوچیکی، هر نیم ساعت یه بار بیدار می شیم. پودرمون هدر می ره. بهتره راه حلی جادویی بیندیشیم.

ساعت را از روی میز برداشت.
-خب. اینو تنظیم می کنیم رو شش صبح...و روی خودمون طلسم بی حرکت شدن اجرا می کنیم. طلسم رو هم تنظیم می کنیم که با صدای زنگ ساعت بی اثر بشه. اربابی هستیم باهوش!

کارهایش را انجام داد...شب به شر مجددی به نجینی گفت و خوابید...


پایان فلش بک


-یکی اون ساعتو خاموش کنه!

صدای زنگ ساعت هنوز به گوش می رسید. ولی نگاه مرگخواران روی لرد سیاهی ثابت مانده بود که پرواز کنان داشت به طرف آن ها می رفت...و فریادی که همین چند ثانیه پیش سر داده بود.
همه به وضوح تکان خوردن دست و پای لرد را هم می دیدند...

طلسم از بین رفته بود...مرگخواران مانده بودند با لردی یک دستی و بسیار خشمگین و ساعتی که به جای شش صبح روی شش عصر تنظیم شده بود...


پایان


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۹:۱۳ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷
#86

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
- Hello everyone! It's John Champion and alongside me in the Riddle's house, is Jim Beglin.

- Hello john, Hello everyone, I'm really looking forward to this match ...

جماعت مرگخواران رداهای سه خط ورزشی به تن کرده و در حیاط خانه ریدل، لرد به دست به این سو و آن سو می‌دویدند.

- بابا یه دیقه اون لرد لامصّبو بذارین کنار تیم کشی کنیم مثل آدم کوییدیچ کوچیکمونو بزنیم دیگه!

بلاتریکس که کلافه شده بود لرد را گرفت پشت خود و با یک چشم غره سایرین را از او دور نگه داشت.

- من من!

- تو تو!

- کشیدم!

- قبول نیست آقا! چرا جاهای بی‌ناموسیش میفته به من؟ اصلا من قهرم!

پس از کش و قوس‌های فراوان عاقبت هوریس اسلاگهورن و بلاتریکس لسترنج برای یارکشی جلو آمدند و بنابر معاهده دفاع از حقوق کودکان (COPPA) به جای بازی شیرین من من تو تو با سنگ کاغذ قیچی تکلیف شروع کننده کار را مشخص کردند. بال بال زدن‌های رودولف که نمی‌خواست در بازی کوییدیچ نیز زیر بلیط همسرش باشد باعث شد دل هوریس که در سنگ کاغذ قیچی پیروز میدان بود، بسوزد و رودولف را برگزیند.

- بذار من به جات بکشم اسلاگ! من از بچگی عاشق یارکشی بودم!

- برو کنار حواسمو پرت نکن بذار تمرکز کنم.

- زودباش باکمالاتاشو سوا کن.

همه سرگرم یارکشی بودند که بانز چشم بلا را دور دید و لرد را برداشت تا به سمت دروازه شوت کند. لرد به صورت موزی شکل روانه دروازه شد اما ارتفاع او زیاد بود و باعث شد سر از خانه همسایه درآورد.

- خروسای بی محل! برین یه جای دیگه بازی کنید! دفعه دیگه اربابتون بیفته این‌جا پارش می‌کنما!

بانز که راهی جز فرار از دست بلاتریکس خشمگین در مقابل خود نمی‌دید، سوییشرت مرئی‌اش را درآورد و با بدن برهنه‌ی نامرئی‌اش دوان دوان دور شد. لرد از بالای دیوار همسایه به حیاط برگشت و مرگخواران بازی را آغاز کردند. اولین لرد در اختیار آرسینوس قرار گرفت. آرسینوس از جناح راست نفوذ کرد و روی خط توپ را جلو برد و با تمام قدرت او را به آسمان پرتاب کرد.

- عه! این سانترش با دایره‌اس؟

مرگخوارها اما اهمیتی به این که شوت با دایره است یا سانتر نمی‌دادند. آن‌ها مسیر اربابشان را دنبال می‌کردند که رفت و رفت و وارد پیوزی که تصادفا آن‌جا شناور بود شد و سپس از حلق او خارج شد و دوباره در حیاط همسایه فرود آمد.

-


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۴ ۹:۴۴:۴۵


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۴:۰۱ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷
#85

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
مرگخواران چندین و چند بار بازی کردند.خانه ریدل از جهت دست و جیغ و هورا به ورزشگاه کوییدیچ شبیه شده بود.نیمکت هایی در اطراف برای تشویق کنندگان و ذخیره ها تعبیه شده بود.حتی دست فروش هایی با پاپ کورن و لیموناد در جمعیت می چرخیدند.

در این میان لرد که به توپ تغییرکاربری داده بود،مدام با خودش زیر لب تکرار می کرد.
-ما داریم خواب بد میبینیم.آخ،الان بیدار میشیم و خانه ریدل رو به خاشاک تبدیل می کنیم.
هرچند فقط میخواست که زیرلب تکرارکند.حتی نمیتوانست خودش را نیشگون بگیرد تا بیدار شود. ولی برخورد شدیدش با لینی ای که وسط بود مشکل نیشگونش را حل کرد.
کراب:زدمش،بلاخره زدمش.

لینی که تلاش می کرد نیشش را که در توپ(!)گیر کرده بود دربیاورد،چش غره ای به کراب رفت.
-نخیر،میخواستم گل بگیرم.
رز:-من رو چرا بگیری؟

لیسا بپّر بپّر کنان و هم نوا با تشویق«لیسای دس طلایی،امید تیم مایی»به سمت لینی رفت تا توپشان را پس بگیرد.لرد که براثر نیش لینی لپ سومی در صورتش پیداکرده بود،راه های ساقط کردن هر یک از مرگخواران را در ذهنش بررسی میکرد.
-بیدار که بشویم اول این پیکسی بی خاصیت رو به ازمایشگاه دفع آفت میفرستیم و با بال هایش بادبزن درست میکنیم.با اره کردن دست و پاها و زبان رودولف به توپ بسکتبال مشنگی تغییرش می دهیم تا جایگاهش را بداند.و نمی بخشیم.

لرد به خودش با فکرکردن به طرز ساقط کردن اسلاگهورن دلداری می داد،ولی چشم انداز روبرویش چیز خوشایندی نبود.لیسا که لردِتوپی را از این دست به آن دست می کرد،با تمرکز به رُزی که ورجه وورجه کنان منتظر پرتاب بود خیره شد.
-نمیشه،هدف کوچیکیه،قهرم اصن.
-بنداز حالا تو.

کراب بعد از زدن لینی اعتماد به نفس زیادی پیدا کرده بود.
-پاس بده من میزنمش.

لیسا قبل از پرتاب توپ،«ایش»کشیده ای به سمت رز فرستاد و سپس توپ را برای کراب به اوج پاس داد.لرد با قیافه ناخوشنود در هوا چرخ میخورد.
کراب با ژست سوباسایی پرید تا توپ را گرفته و ضربه جانانه ای بزند،ولی توپ در نیم متری اش روی هوا توقف کرد.نفس ها در سینه حبس شد.ناخن ها جویده شده و موها کنده شدند.توپ ثابت مانده بود و به سمت زمین می رفت.کراب روی هوا فری از موهایش را با تعجب به کنار زد.مرگخواران پاپ کورن هایشان را به همه طرف می پاشاندند.آیا لرد بیدار و توانا شده بود؟

صدای بانزِ نامرئی به این سوال پایان داد.
-گل گرفتم.گل.




lost between reality and dreams


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۳:۴۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷
#84

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- خوردی!
- نه خیرم نخوردم.
- چرا دیگه. دست کنده شده‌ی توپ بهت خورد.
-

لایتینا که کنار وایستاده بود، سعی میکرد لیسا رو قانع کنه که خورده و الان بازنده محسوب می‌شه.

- ببین از قوه‌ی تصور ریونیـ...
- ریون قوه تصور نداره.
- اصلا استفاده نکن. ولی دقت کن. الان توپ ما دوتا پا داره و یه دست...

لایتینا دست لردی رو که توپ خطاب می‌کرد تکون داد.
- و جای یه دست هم خالیه. پس قطعا توپ یه دست دیگه هم داشته. و اگه اون دست هم وجود داشت قطعا به تو می‌خورد. پس تو الان باختی.
- ولی حالا که به لطف رودولف دست نداره.

- لطف چه جنابی ساحره‌ی با کمالات؟
- یه تسترالی.
-

لیسا بعد از جواب قمه شکنی که به رودولف داده بود، دوباره به سمت لایتینا برگشت.
- اصلا توپش کجه.
- خودت کجی و قهردونت.

لرد که تازه بعد از کلی از این سمت به اون سمت پرتاب شدن، چند ثانیه‌ای ثابت شده بود، دلش میخواست نصف محتویات معده و حتی هورکراس‌هاشو بالا بیاره. اما فرصت این کارو هم پیدا نکرد. چون با قهر کردن لیسا، دوباره بازی شروع شده بود!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۰:۰۰ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷
#83

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
قبل از اینکه لرد جایی سقوط کند، هوریس اسلاگهورن با یک پرش بلند، لرد را در هوا قاپید و گرفت!
بلاتریکس با دیدن این صحنه، همزمان خوشحال و متعجب شد...او نمیدانست که اسلاگهورن هم اینقدر به اربابش علاقه دارد!
اما اسلاگهورن با به زبان آوردن قصد و نیت اش ، تمام تحسین بلاتریکس به او را دود هوا کرد...
_دست رشتههههههههه!

اسلاگهورن لرد را دوباره از بالای سر بلاتریکس پرت کرد و تلاش بلاتریکس برای گرفتن اربابش بی نتیجه ماند...لرد را آن طرف پاتریشیا گرفت و قبل از اینکه بلاتریکس به او برسد، باز لرد را آن طرف پرت کرد تا مرگخوار دیگری او را بقاپد!

سالها بود این میزان از تحرک و نشاط و شادی، در خانه ریدل دیده نشده بود!

بلاخره بعد از چند دقیقه که هم بلاتریکس و هم دیگر مرگخوران به نفس نفس افتادند، لایتینا که لرد را زیر بغلش گرفت بود، گفت:
_استپ! آقا...بسه دیگه...خسته شدیم!
_آره..واقعا دیگه کافیه!
_به نظرم یه بازی دیگه بکنیم!
_گرگم به هوا!
_اتل متل!
_خاله بازی یا دکتر بازی!
_خروس جنگی!
_نه...توپ که داریم، یه بازی توپی!

لرد که به دلیل پرت شدن های متوالی از اینور به آن ور حالت تهوع داشت، دعا میکرد که منظور مرگخواران از توپ، خودش نباشد!
_وسطی!

لایتینا سریع لرد را به سمت بلاتریکس که وسط ایستاده بود پرتاب کرد... اما چون لرد ابتدا به زمین خورد، بلاتریکس جا خالی داد تا لرد به او نخورد و او نسوزد! به نظر میرسید حتی بلاتریکس هم در حال گذراندن اوقات مفرحی بود!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷
#82

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۰:۲۵:۵۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
همینطور که شرایط به صورت بلا بدو، مرگخوارا بدو، بلا طلسم بزن، مرگخوارا جا خالی بده بود، و هر از گاهی طلسم درست می‌رفت و بلا خوشنود می‌شد، یا خطا می‌رفت و مرگخوارا خوشنود می‌شدن، یا باز هم خطا می‌رفت اما این‌بار بلا خوش‌حال می‌شد چون موجب سقوط چیزی بر سر مرگخوارا می‌شد، مسئله‌ای توجه بلاتریکسو به خودش جلب می‌کنه که در جا متوقفش می‌کنه.
- اون چیه تو دستت رودولف؟

رودولف با احتیاط طوری که همچنان سپر انسانی بودن لرد حفظ بشه، بالاتر میاردش تا بلا دید بهتری بهش داشته باشه.
- یک عدد اربابه. به این زودی فراموشش کردی بلا؟
- یک عدد ارباب؟ از کی تا حالا ارباب قابل شمارش شدن؟
- از وقتی که تعدادش دو تا شده؟
- دومیشون کی باشه اونوخ؟
- من دیگه! همسر عزیزتر از جانت!

قبل از این‌که بلا بخواد جوابی بده، رودولف سریع اضافه می‌کنه:
- صبر کن ببینم، تو پرسیدی اون "چیه" تو دستم؟ خب خوش‌حالم که پذیرفتی ارباب به تاریخ پیوستن و از لفظ "کی" استفاده نکردی.
- اون یه طرزی از بیان بود رودولف!

بلاتریکس یک قدم به جلو می‌ذاره و به طبع رودولف هم یک قدم به عقب.

- اربابو پس بده ببینم!
- نمی‌دم! مال خودمه. سپرمه!

با هجوم ناگهانی بلاتریکس به سمت رودولف، رودولف که حاضر بود هرکاری بکنه تا لرد دست بلا نیفته، با پرتابی که ازش بعید بود، لردو به هوا می‌ندازه. همه با هیجان به چرخیدن لرد در هوا و پروازش بر فراز سرشون نگاه می‌کنن. همه مشتاق بودن تا بدونن محل سقوط کجا خواهد بود!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷
#81

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۵:۴۸ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
اما دست لرد که سفت و سخت جاش نبود و قطع شده بود. در نتیجه همین که شال افتاد روش از جاش جدا شد و قل خورد و رفت وسط سالن.

- دست ما! اون دست ما بود!

بلا و مرگخوارا، هنوز داشتن دور تا دور سالن می دویدن و بلا هنوز داشت انواع طلسم ها رو ارسال میکرد و مرگخوارا جا خالی میدادن. در یه لحظه، مرغ عشق هایی که روی موهای بلا لونه کرده بودن شروع به پرواز کردن و اومدن جلوی چشم بلا. بلا دو سه تا طلسم رو کورکورانه سند کرد، ولی قبل از اینکه بتونه بازم جلوی چشمشو ببینه، پاش رفت روی دست لرد که شال روشو پوشونده بود و به شکل یه استوانه در اومده بود. دست لرد که بسیار ورزیده بود زیر پای بلا قل خورد و حالا مرگخوارا میدویدن و بلا با قل دادن دست لرد زیر پاش دنبالشون حرکت میکرد و طلسم های نامتعادل ارسال میکرد.
همون طور که جمعیت مرگخوارا داشت از کنار لرد عبور میکرد، جریان هوای ناشی از عبور طلسم ها و دویدنِ کپه ی مرگخوار، پارچه ی روی سر لرد رو کنار زد و مرگخوارا متوجه حضورش شدن و به شکل همزمان ترمز گرفتن. اما از اونجایی که دست لرد ترمز نداشت، بلا همون طور روی دست لرد قل خورد و یه راست رفت توی دیوار.
مرگخوارا آروم اومدن جلوی صورت لرد ایستادن.

- ارباب؟ شما هنوز نمیبینین دیگه؟
- حرکتم نمیتونین بکنین؟
- خشمگین هم نمیتونین بشین و آوادا بزنین؟
- لینی بیا دقت کن تو صورتشون ببین تغییری کرده؟
-
- نه تغییری نکرده. ادامه بدین.

بلا که تازه از جاش بلند شده بود، دوباره شروع به دویدن به سمت مرگخوارا کرد.

- که ارباب فلج شده و شما با خونسردی ادامه میدین؟

رودولف یه بار دیگه لرد رو زد زیر بغلش تا به عنوان سپر انسانی در مقابل طلسم های بلا ازش استفاده کنه. و مرگخوارا دوباره در رفتن و پراکنده شدن رو از سر گرفتن.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!











شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.