هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵
#2

پروفسور پي ير برنا كورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۱ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۴۶ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 141
آفلاین
راهروي پونزده، اتاق دوازده، گرد و خاك شديد و كور كننده

خانم دامبلدور در خوابگاه دوازده رو باز مي‌كنه و چرخ دامبلدرو رو هول ميده توي اتاق.
وسط اتاق يه چيزي مثه گردباد در حال چرخيدن و گرد و خاك شديدي به پا كرده.
خانم دامبلدور با عصبانيت و يه كمي هم تعجب: هوي چتونه، دارين چيكار مي‌كنين؟
گرد و خاك به همون سرعتي كه به وجود اومده بود، ناپديد مي‌شه و چهره‌هاي خاك آلود دو نفر اون وسط نمايان ميشه.
خانم دامبلدور: چشمم روشن، مرلين از تو يكي انتظار نداشتم!!! حالا اون ولدي ابله رو بگي يه چيزي، تو ديگه چرا كه اندازه تمام جد و آباد من كفن پوسونده‌اي؟
مرلين نادم و سربه‌زير و با چهره‌اي اشك آلود مياد سمت دامبلدور كه مثه مه و مات‌ها روي چرخ نشسته و ناگهان بغض شونصد سالش مي‌تركه و خودش رو مي‌ندازه تو بقل دامبلدور:
كجا بودي دامبي من؟ داشتم از تنهايي دق مي‌كردم! اين ولدي زبون نفهمم كه الان شوزمه سال و پوزمه روزه گير داده ميخواد منو به هوركراكس تبديل كنه.
بابا تو يه چيزي بهش بگو!!!
خانم دامبلدور كه حالا اونم اشك تو چشماش حلقه زده و دلش به حال مرلين بدبخت ريش ريش شده دست ميزاره رو شونه مرلين (توجه: اين خانم دامبلدور دختر خواهر، مادر، برادر، پسر، مادربزرگ، عموي، پدر، پدربزرگ،... مرلين ميشه! نتيجه: اين دوتا به هم محرمن، نگين بي‌ناموسيه) و به مرلين اشاره مي‌كنه كه بلند بشه.
مرلين مي‌ايسته و خانم دامبلدور آروم و طوري كه ولدي نفهمه در گوش مرلين مي‌گه: مرلينم، خوشكلم، عزيزم و ... اين دامبلدور از n طبقه با مخ خورده زمين، حالا تو داري واسه كي درد دل مي‌كني؟
اون الان هيچي نمي‌فهمه!!!
مرلين كه دوباره داغش تازه شده بود خودش رو پرت مي‌كنه تو بقل داملدور و حالا گريه كن كي نكن.
ولدي كه ذهن خوان فوق‌العاده‌اي هستش، حرفاي خانم دامبلدور رو شنيده و مثه فنر از جا در ميره و شروع مي‌كنه وسط خوابگاه دوازده حركات موزون انجام دادن و اين شعر رو با فرياد خوندن:
فيتيله، مخه دامبي تعطيله
فيتيله، مخه دامبي تعطيله
خانم دامبلدور كه ديگه خونش به جوش اومده بود عربده كشان و كفش به دست بالاسر ولدي ظاهر مي‌شه و دوتا كفش آبدار نثار ولدي كچل مي‌كنه و مي‌‌گه:
ببند دهنتو، اين دامبي حكم پدرت رو داره، اون واسه رسيدن تو به اينجا كلي خون دل خورد، حالا داري بالا پايين مي‌پري كه دامبي مخش تعطيله؟
حيف نون، كه دادن تو خوردي!!!
چهره ولدي ييهو تغيير كرد و حالش دگرگون شد.
ولدي نادم و پشيمان از كرده خود به گوشه‌اي از خوابگاه پناه برد و زانوي غم بقل كرد و....
--------------------------------------------------------------------------
اگه خوب بود ادامش بدين
ارادتمند
پي‌ير


ویرایش شده توسط پروفسور پي ير برنا كورد در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۱۱ ۱۴:۴۲:۵۰


خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۵
#1

ممد زاده ی ممدآبادیِ مملی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۰ جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
از یورقشاخر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
سلام
این تاپیک برمبنای بیخیالی زده شده و چون دستم فعلا بستست، این سوژه رو میدم.
سعی کنید رول کم بزنید. اصلا هم کاری نداشته باشید کی تاپیک رو زده.
-------------------------------------------
نیمه شب-----محل زندگی دامبل و خانواده
نور ماه روی میزتحریر میتابه و تکه کاغذی که نیمه کاره نوشته شده روشن میکنه:
فردا آسایشگاه منتظر سوژه هستم

س.ت

بعد از چند دقیقه در اتاق باز میشه و یک سایه که یک جغد دسته شه وارد اتاق میشه و به سمت میز میاد.
جغد: اوغ...اوهوووهووون
سایه: یه لحظه زر نزن وگه نه پست میدم به عله سه ماه غذا نخوری.
جغد ساکت میشه و پاشو میاره جلو.
سایه نامه رو به پای جغد میبنده و اون رو از پنجره بیرون میندازه و دور شدن جغد رو زیر نور ماه تماشا میکنه...

فردا صبح----آسایشگاه سالمندان هاگزمید
وینی پشت یک میز نشسته و داره با چوب جادوییش یک پودر سفید رو که روی پوست شکلات غورباقه ای ریخته قسمت قسمت میکنه.
بعد از چند دقیقه در باز میشه و سایه ی دیشبی در حالی که یک پیرمرد با ریش بلند و دماغ نوک کج رو روی ویلچرجادوی نشونده داخل میاد.
وینی: فووووووووووووپ...هه اپشووو. ب...بله؟
ـ دامبلدور. نام بیمارمون آلبوس دامبلدور هستش با کد 2324.
وینی چشماش رو یکی میچرخونه و میگه:
ـ همچی کدی نداریم.
یکدفعه صدای بلند یک مرد از اتاق کناری بلند میشه:
ـ کیه وینی؟
ـ خانم دامبلدور با بیماری به نام آلبوس دامبلدور. کدشون در مغز من موجود نیست.
ـ خوب تو فعلا خماری. من براشون جا رزرو کدم.
وینی دوباره یکم میگردونه و میگه:
ـ خیله خوب خوابگاه دوازده. حالتون خوبه پدر؟
خانم دامبلدور: نمیبینید خوابه؟
وینی: خیله خوب ببرین خوابگاه دوازده سمت چپ راهروی پونزده. هم اتاقیهاش مرلین کبیر، لرد ولدمورتی و یک روح به نام بلادی بارون هستن.
خانم دامبلدور داخل راهرو میشه و به سمت خوابگاه شماره ی دوازده راه میفته...


ویرایش شده توسط جیسون ساموئلز در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۷ ۲۰:۱۷:۰۲

We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.