هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۲۵:۳۲ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۹:۵۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 378
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به کسانی که مشکلات قلبی دارند توصیه نمیشود.


بمب هسته ای منفجر میشه و انفجارش پرده های گوش ویرسینوس و اینکی رو میفرسته توی جزایر هاوایی تا آفتاب بگیرن و برنزه بشن. پرده های گوششون که حسابی بهشون خوش گذشته بود، با زور چک و لگد چسبا و ناچسبا که میخواستن توی هاوایی هم جنگ جنگ تا پیروزی راه بندازن، مجبور میشن برگردن پیش ویرسینوس و اینکی.
اینکی و ویرسینوس با پرده های گوششون سلام و احوال پرسی میکنن، بعدش یه نگاه به تاریخ پخش اپیزود قبلی میندازن و پرده های گوششون میریزه تا یک بار دیگه ثابت کنن منطق به سوسیس روی پیتزاشون هم نیست.

تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی رور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود پنجم: باچسبِ ناچسب!


- ولی جدی آب نداشتن؟

محور ویرسینوس هنوز داره میسوزه و ویرسینوس هم با سوال پرسیدن راجع به داشتن آب داره جوهر نمک طنز رو میپاشونه توی صورت اینکی و محیط اطرافش. اینکی هم که از این موقعیت ناراضیه، لامپ رو از توی کوله پشتی در میاره و شروع میکنه به کتک زدن ویرسینوس تا خاموشش کنه.

چند دقیقه بعد، اینکی که خیس عرق شده، بدون توجه به اینکه لکه جوهره، با لامپ عرق پیشونی و زیر بغلشو پاک میکنه و به ویرسینوس که به علامت خاموش شدن انگشت لایکشو بالا آورده نگاه میکنه و با یه لبخند پر مهر و محبت ویرسینوس رو با لگد از روی زمین بلند میکنه.
- ویرسینوس بلند شد رفت یا خواست با بمب اتم جهش یافت و شد پروفسور ایکس شماره دو و رفت وصل کرد خودشو به دستگاه و ملت رو کشت؟

ویرسینوس که دلش نمیخواست پروفسور ایکس شماره دو بشه و به خاطر کتک هایی که با لامپ خورده دوباره محورهاش صاف شدن و حتی دیگه جیر جیر نمیکنن از جاش بلند میشه، لامپو میذاره زمین و همراه با اینکی سوار لامپ میشن.

- نااااااح! من عمرا از جام تکون نمیخورم!
- چرا... یخورده فکر کن. میخوری قطعا.
- نااااح! من اینطوری اصن نمیتونم!

اینکی و ویرسینوس به هم نگاه میکنن و اینبار ویرسینوس لامپ رو برمیداره و شروع میکنه به کتک زدن اینکی باهاش. اینبار به خاطر کتکا، "اصن نمیتونم" لامپ جا میفته و لامپ شروع میکنه به توانا شدن، و بعدشم مثل یه اسب جنگی "نااااح" میکشه و همراه با اینکی و ویرسینوس که روش سوارن پیتیکو پیتیکو کنان از بین انفجارهای بمب اتم جا خالی میده.

- بیا جنگو تموم کنیم ولی.
- اینکی جنگ دوست داشت البته و اینکی و ویرسینوس باید واسه قلعه مرتیکه چشمیه چهارصد تا روح جمع کرد راستی!
- درستشم همینه اصلا.

ویرسینوس از توی کوله پشتیش یه شیشه نوشابه در میاره و همینطور توی هوا تکون تکونش میده و روح سربازا و مردم بی گناه چسب و ناچسب که چپ و راست دارن تیکه پاره میشن رو فرو میکنه تو شیشه. حتی شیشه رو فرو میکنه تو بعضیاشون که مقاومت میکنن. ولی بهرحال همینطور روح جمع میکنه، حتی یه تعداد روح اضافه رو هم وارد دل و روده لامپ میکنه تا بعدا بتونه ازشون کار بکشه و نظام برده داری خودشو همراه با اینکی درست کنه.

اینکی و ویرسینوس میرن و میرن تا اینکه میرسن به ملکه چسبا. ملکه چسبا سرگرم پیتیکو پیتیکو کردن روی قل خودشه و بعضی وقتا هم که قل هاش خسته میشن، جاهاشونو عوض میکنه و با اون یکی قلش پیتیکو پیتیکو میکنه. البته هر سه تا قلش با چوب کبریتاشون که حکم شمشیر داره با تمام قدرت به ناچسبا حمله میکنن و چپ و راست جسم و روحشونو زخمی و بیمار میکنن تا ویرسینوس وارد شیشه نوشابه کنتشون.

ویرسینوس لامپ رو کنار ملکه متوقف میکنه و به ملکه میگه:
- سلام. ما اومدیم بکشیمتون و روی قبرتون برقصیم.
- وات د هان؟ عه... شما همون ناچسبای بی‌شرافت نیستین؟ شما همونایی نیستین که برای هزاران سال متمادی کاخای بلندتر از ما می‌ساختین و زمینای ما رو اشغال می‌کردین؟ شما همون پست‌فطرتایی نیستین که ضد چسبیسم وایمیسین؟

ویرسینوس جواب ملکه رو با پیاده شدن از لامپ میده. قلنج انگشتای نداشته‌ش رو میشکنه و مقداری بصورت سینوسی تاب میخوره تا قلنج دوره تناوبش هم بشکنه. بعد به اینکی اشاره میکنه.

-اینکی، جوهر مشوور؟
-چی زر می‌زنی؟ میگم پاشو برو اینو بگیر، سر و تهشو به هم ببند، میخوام به صلیب بکشمش تا بفهمه رییس کیه اینجا.

تو کسری از ثانیه، اینکی به طرز محیرالعقولی از جاش می‌پره، توی هوا چرخ میزنه و روی کله ملکه چسبا فرود میاد. و چوب کبریتای ملکه رو از دستش می‌قاپه و قبل از اینکه ملکه بتونه اعتراضی بکنه، با همونا توی کله‌ش میکوبه تا بیهوش شه. بعد هم درِشو باز میکنه و دستشو میماله به محتویات درونی ملکه و یه مشت چسب میاره بیرون و به ملکه می‌ماله و چوب کبریتا رو به شکل صلیب به پشتش می‌چسبونه.
تو قسمت های محو و فوکوس‌نشده صحنه، قیافه چسب ها و ناچسب ها دیده میشه که زیر بار نهیلیسم این صحنه کمرشون شکسته و ستون فقراتِ نداشته‌شون پخش زمین شده. کلاغا و کرکس‌هایی که دنبال اجساد سربازا می‌گردن، آروم پایین میان و با دیدن این صحنه ها، شروع به خوندن میکنن.

We were speeding together
Down the dark adventures
But besides all the Chasbism
All we got was chasb

اینکی، جسد ملکه رو به نشونه پیروزی بالای سر میبره.

But through all the chasbe naachasb
We were riding high
And the truth of the matter is
We never let you go, let you go

اینکی با پرنده‌ها هم‌صدا میشه. ویرسینوس هم خیلی زود بهش می‌پیونده؛ دوره تناوبشو امتداد میده و شروع به نواختن میکنه.

We were scanning the kingdoms of oops
Walking to greater heights
But besides all the glamour
All we got was chasb

But through all the chasbe naachasb
We were riding high
And the truth of the matter is
We never let you go, let you go


تعدادی از پرنده ها روی سر و کله چسبی ملکه چسبا میشینن و برای کورس آماده میشن. اون طرف، گویا بمب‌افکن ها هنوز متوجه نشدن جنگ تموم شده. صدای انفجار بمب ها بعنوان درام به آهنگ اضافه میشه.

You go up just like Holy Malake
Malake on a, malake on a cross
Not just another Bloody Malake
Malake on a, Malake on a cross

If you choose to ride away with lamp
We will tickle you internally
And we see nothing wrong with that

اینکی و ویرسینوس به حمل جسد ملکه روی صلیب چوب‌کبریتیش ادامه میدن و به سمت لشکر سربازای مرده میرن. کم کم سربازای زنده و متحیر هم بهشون اضافه میشن و میخونن.

We were searching for 400 ta rooh
To play by Jacksepticeye's rule
But we quickly found
It was just for fools

And after all the chasbs
We'll be riding high
And the truth of the matter is
We'll never let you go, let you go

اینکی و ویرسینوس از تپه اجساد سربازا میرن بالا و بالاتر. دوربین به آرومی به هوا میره تا جمعیت انبوه پیروان اینکی و ویرسینوس رو نشون بده.

You go up just like Holy Malake
Malake on a, Malake on a cross
Not just another Bloody Malake
Malake on a, Malake on a cross

جمعیت بالاخره بالای تپه اجساد می‌رسن. چپ و راست هنوز بمب‌افکن ها دارن می‌نوازن.

You go up just like Holy Malake
Malake on a, Malake on a cross
Your disbelief in the common methods of rolnevisi never really scare me
Malake on a, Malake on a croooooossss...

ویرسینوس با نوک محور yهاش میزنه توی ملکه چسب ها و دل و روده چسبی ملکه رو میریزه روی لامپ تا لامپ رو متبرک کنه.
- دل و روده سلطنتیه بهرحال. خوبه واسه سلامتیت.

و لامپ یه بار دیگه هم "نااااح"ـش در میره.
پادشاه ناچسبا که هر موجودی رو از فاصله شیش متری میتونه دفع کنه به خاطر دوز بالای ناچسب بودنش جلو میاد و به طرز آماتور وارانه ای به دوربین نگاه میکنه، بعدشم سرش رو به سمت ویرسینوس برمیگردونه و میگه:
- درود بر تو ای قهرمان! امروز بالاخره نژاد برتر ناچسبا بر این چسب های رذل پیروز شدن! درود بر همه شما همرزمان! شما همرزمان شجاع من در این جنگ ما رو به پیروزی رسوندید و در کنار ما تاختید! اصلا چسب ها همه شون باید تحریم کامل بشن و کشته بشن. فقط ما خوبیم. خودمون باید بریم یه گوشه واسه خودمون ساختمونای بلند بلند خوب بسازیم.
- ببین ساختموناتون به آپاندیس لامپ هم نیست. شما آب دارید یا مثل چسبایید؟ :-؟
- نه ما خیلی برتریم! همه چرندن غیر از ما!

ویرسینوس که میبینه پادشاه ناچسبا جوابشو نمیده بهش برمیخوره، پس یه قدم میره عقب، لامپو از روی زمین برمیداره، به سبک چوب بیس بال میگیرتش توی دستش و کله پادشاه ناچسبارو شوت میکنه.
و البته که پادشاه ناچسبا چون موجود ناچسبیه و سر و گردنشم حتی میخوان بهم نچسبن و خیلی چسبیده های ناچسبین از همه جدا میشن و کله پادشاه چند متر اونطرف تر میفته روی زمین.

- جنگ رسما تموم شد. برید با این کله بازی بازی کنید و اگه بازم بچه های بدی باشید میگم لامپ گورگوروثارو بیاره بخورنتون. ^___^

و به این ترتیب صلح بین چسبا و ناچسبا برقرار میشه و بعد از اینکه چسبا و ناچسبا کلی با کله پادشاه ناچسبا توپ بازی میکنن همگی با هم جمع میشن تا سکانس کات بخوره و تیتراژ به صورت دراماتیکی بندری بزنه وسط صفحه.



و تیتراژ با همون خط عجیب و غریبش اینبار در حالی که بریک دنس و بندری و حتی مثل متالهدا، هد میزد، از گوشه سمت چپ تصویر اومد به وسط و بعد شروع کرد به باله رفتن تا جایی که اینطوری دیگه اصلا نتونه.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۶ ۰:۳۰:۰۶
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۶ ۱:۰۹:۲۵



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۳۸ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۱۱
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 186
آفلاین
دوربین به سمت مجری اخبار می چرخد و مجری لبخندی کریه به بینندگان جادوگران نیوز می زند.
- خبر فوری که همین الان به دست ما رسید: ختم با شکوه لرد سیاه در خانه ریدل. همکار ما گزارش کوتاهی در این باره برای ما تهیه کردن.

خبرنگار حاضر در خانه ریدل به صورت زنده

- هم اکنون شاهد مراسم عظیم ترخیم لرد سیاه هستیم. جادوگران و مشنگ های سر تا سر دنیا در این مجلس هستند تا با مرگخواران داغ دیده ایشان، همدردی کنند.

دوربین می چرخد و خیل عظیم مردم که در خانه ریدل جمع شده اند، را نشان می دهد.
خبر نگار، به سمت پیرمردی می رود.
- سلام پدر جان! حالتون خوبه؟
- پدر عمته بی فانوس!

مجری که معلوم بود جا خورده است، چیزی نگفت و لبخند زورکی تحویل داد.
- شما برای چی اینجا هستین؟
- مگه کوری نمی بینی اومدم ختم؟

مجری لبخند زورکی دیگر زد.
- از خدمات و پزیرایی راضی بودین؟
- نخیرشم! همش حلوا به خوردمون دادن، ناهارم ندادن تازه!

مجری در حالی که صورتش به سرخی می زد، پیر مرد را ترک کرد و به سمت کودکی رفت.
- سلام عمو جون حالت خوبه؟ واسه چی اومدی اینجا؟
- اومدم بزنم تو دهن همه مرگخوار!

مجری که دید اوضاع خیط است از کودک فاصله گرفت و به مردی میانسال نزدیک شد.
- سلام علیکم. خوب هستین؟ تا اینجای مراسم راضی بودین؟
- اره! مثلا حمامش مثلا تمیز بود، غذاش خوب بود، ساندیویچ می دادن، پرتقال دان زات دان دادن، خیلی قشن...
مرد صحبتش را تمام نکرده بود که، مجری میکروفن را بر فرق سرش کوبید.
- اصلا خبرنگاری به من نیومده، می رم همون برفمو پارو می کنم!
سپس دوان دوان از خانه ریدل ها دور شد.

جادوگران نیوز

مجری برنامه که هنگ کرده و آب روغن قاطی کرده بود، از حالت هنگ درآمده و رو به دوربین گفت:
- گزارش بس دلپزیری بود، میریم سراغ سایر اخبار!



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۱۳ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
-چرا هیچکس نمیاد ما رو یه جا دعوت کنه؟

این حرفی بود که کریس درحالی که لبش را میگزید گفت.ناگهان در زدند و مردی وارد شد،احتمالا میخواست کریس را به مناظره ای چیزی دعوت کند.

-ببخشید شما همون کاندیدی هستید که لردولدمورت ازتون حمایت کرده؟

کریس با خوشحالی از روی صندلی اش بلند شد.
-بله!خودم هستم!
-ببخشید آب سردکن کجاست؟

کریس بعد از اینکه پوکرفیس به مرد خیره شد،لیوان آبش را به طرف مرد پرتاب کرد و در را بست.
-حالا که از من دعوت نمیکنن،خودم بدون دعوت میرم!

کریس لباسش را پوشید و برخلاف شایعه سازی دیگر کاندیداها،نمای او در آیینه همچین چیزی بود.بعد از آماده شدن،کریس به اولین برنامه ی سر راهش آپارات کرد!

عصر جدید!
کریس به اسمی که بالا سرش نقش بسته بود نگاه کرد و تازه فهمید روبروی چهار داور قرار دارد.
-اممم...آهان شما از اینایید که چهارتا ضربدر میدن؟خب الان ما باید وعده هامونو بگیم بعد شما چراغ سفید بهمون بدید؟
کل سالن رفت روی هوا،همه ی داور ها کریس را استندآپ کمدین فرض کردند و رایشان را سفید کردند.دکتر بشیر حسینی گفت:
-من این استندآپ زیبای شما رو به برگ خزان تشبیه میکنم و برگ خزان رو با برف آرایه مراعات نظیر میگیرم و به وجه شبه سفیدی برف،رایم رو سفید نگه میدارم.

کریس بعد از اینکه تمامی عوامل عصر جدید را کشت،تصمیم گرفت به برنامه ی دیگری آپارات کند،اما قبل از رفتن یکبار دیگر دکتر بشیر حسینی را زنده کرد و برای بار دوم وی را به قتل رساند.

برنده باش!

-اااع!گلزار تویی؟
-بله!حالا لطفا به سوالات ما پاسخ بدید.

کریس خوشحال از اینکه برنامه موردنظرش را پیدا کرده است نشست.

-خب سوال اول...کشور غنا در کدام قاره است؟
-کشور غنا چه ربطی به وزارت و موضوع برنامه ما داره؟
-اگه جواب رو نمیدانید از کمک تلفنی...

کریس بلافاصله به برنامه ی بعدی آپارات کرد،

کودک شو!
کریس حتی قبل از منعقد شدن اسم برنامه به برنامه ی دیگری آپارات کرد،زیرا میدانست احتمالا رابستن فضایی و بچه اش در این برنامه شرکت کرده اند.

نود
-خب،سلام عرض میکنیم خدمت مهمان عزیز،برای وزارت برنامه های خودتونو لطفا بگید.
کریس در پوست خودش نمیگنجید،بالاخره برنامه را پیدا کرده بود!
-امم...میتونید برید تو ستاد بخونید ولی خلاصش میشه:
1)آزکابان:ایده های آزکابان کاملا عملیه و همه چیش تکمیله.برای شکایت از دیگران تاپیک اعلام جرم در نظر گرفته شده،بعد از اعلام جرم و شکایت از طرف شاکی،در تاپیک آِیا من مجرم هستم؟دفاع توسط خود شخص یا وکیل مدافع او انجام میگیرد.سپس رای نهایی قاضی در تاپیک تابلوی شن پیچ زندان انجام میشود.

مسابقات کوییدیچ درون زندانی،در تاپیکی جدید برگزار میشود.مسابقه ی دیگری به نام فرار از زندان در تاپیک فرار از زندان انجام میشود،بعد از اینکه دو زندانی در این تاپیک پست زدند،داوران دو پست را قضاوت میکنند و پست برتر،از زندان آزاد میشود!(در صورتی که از زندانی های دسته ی دو یا سه باشد)این مسابقه ها موقتیه و زمان مشخص داره.

تاپیک نقشه نفرین شده زندان به صورت کامل،همراه با خلاصه ی سوژه ها آپدیت میشود.

به صورت کلی قوانین جدید در تاپیک قوانین زندان آزکابان نوشته خواهد شد.

2)موزه:تاپیک بنیاد مورخان تغییر کاربری داده و اولین مورخان از طریق این تاپیک به ما خواهند پیوست.
درحال آماده کردن اولین کارت قورباغه شکلاتی برای تاپیک
مورد نظرهستیم.

تقویم جادویی با کمک شما و کارکنان وزارت تکمیل خواهد شد و در جدولی دقیق به شما ارائه خواهد شد.

گینس جادویی را تکمیل مینماییم و همه ی رکورد ها رو جمع کرده و سپس،شما رکوردهایتان را در تاپیک ثبت میکنید!(این بخش ثبت رکورد جذابه که بعد از وزیر شدن توضیح میدم)

3)کابینه دولت:درحال انتخاب نهایی شخص معاون میباشم.
4)وزارتخانه:قانون اساسی در رشته تحریر است،که برای آن تاپیک جدا ساخته خواهد شد.
تاپیک جدیدی به نام کارکنان دولت ساخته خواهد شد.
گزارشات شصت روزه در تاپیکی جدا و به صورت متنی نوشته خواهد شد.

مسابقه ندای وظیفه نیز در تاپیکی جدید و با مسابقات کوییدیچ دوستانه،پست زنی(پست زدن در تاپیک های آزاد)و مسابقه اسم فامیل(تو پست باید از کلمات و اینا استفاده کنید که بعدا میگم)و مسابقات دیگری برگزار میشود.

5)نماد،امضا و لوگو:آماده و تکمیل شده،مهر اصلی،مهر اطلاعیه ها آماده است،ساخت بقیه نمادها و لوگو ها بر عهده تام جاگسن میباشد!

عادل فردوسی پور با دهانی باز به کریس خیره شد.
-مگه مهمون ما کاندید وزارت ورزش نبود؟

و از همانموقع بود که برنامه ی عادل فردوسی پور به دلیل پخش محتوای جادو و جادوگری توسط صدا و سیما قطع شد!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۵ ۱۸:۵۵:۱۲

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹:۱۰ سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۳۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
-خب بشیر جان، برنامه تا یه دقیقه ی دیگه شروع می شه...حواست هست دیگه؟ دوربین اولش روی توئه، بعد تو اون چیزایی رو که باید، می گی و بعد مهمونای برنامه رو دعوت می کنی! همه چی اوکیه؟
-این حرفای تو، منو یاد اون...
-این چرت و پرتاتم نگه دار جلوی دوربین بگو!...خب همه سر جاهاشون، برنامه تا سه ثانیه شروع می شه...1،2،3!
-سلام عرض می کنم خدمت عزیزان دلم، این شما و این برنامه "راب های پشت پرده"! این روزا بحث انتخابات داغ داغه...این داغی، منو یاد داغی تنور مادربزرگا می ندازه...ما که دیدیم این بحث داغه، گفتیم مهمونای امشبمون در این مورد باشه! این شما و این هم چهار کاندید عزیزمون!

چهار کاندید وارد صحنه ی برنامه شدن و بعد از خوش و بش سر جاهاشون نشستن!

-این کنار هم نشستناتون، منو یاد وحدت ملتمون میندازه که همیشه و در هر شرایطی کنار هم بودن! ...خب، بفرمایین و با بینندگان عزیز توی خونه حال احوال کنین!

دوربین روی کریس چمبرز بود!
-من سلام عرض می کنم خدمت شما آقای مجری و بینندگانی که از تو منزلشون با چشمای قشنگشون دارن ما رو نگاه می کنن!
-منم سلام عرض کردن می شم!
-سام علیک!
-سلام همه ی ستارگان جهان رو به شما و به بینندگان خوبتون می رسونم!

دوربین دوباره روی مجری رفت!
-واقعا از این زیبایی که توی کلام شماست، لذت می برم! خب اول برم سراغ شما، آقای چمبرز...قبل از هر چیزی، خوب هستین؟ اوضاع رو به راهه؟
-چرا نباشه آقا؟! همه چی عالیه! ستاد که شلوغه مرلین رو شکر...ارباب و بانز هم که هستن توی ستادم!
-خب مرلین رو شکر...حالا بریم سراغ سوالایی که در مورد زندگی خودتونه! ببینم، شما طلسم "بدنا سازاورا" به گوشتون خورده؟
-چی...چیز...نه! تا حالا نشنیدم همچین چیزی رو! طلسمه اصلا؟
-قبل اینکه من ادامه بدم اجازه بدین که عکسی رو با هم نگاه کنیم!

رنگ صورت کریس سرخ شد!

-هنوز هم می گین که اسم همچین طلسمی رو تا حالا نشنیدین؟ اشکالی نداره! ولی من چاقی شما رو که می بینم یاد اون مورچه ای میفتم که یه دونه رو با خودش حمل می کنه!
-چه ربطی داشت آقای مجری؟
-ربط داشت...خب بریم سراغ کاندیدای بعدی...سلام دوباره خانوم آلکتو کرو!
-سام علیک! بفرمایین، سوالی دارین؟
-نه سوالی که نه فقط خواستم حال و احوال کنم! ... خب شما خوب هستین خانوم آملیا؟
-اوهوم! خوبم! شما خوب هستین آقای مجری؟
-به مرحمت شما! خب بریم سراغ سوال شما...شما چرا انقد دیر فعالیت کردین؟
-من سرم به ستاره ها گرم بود...بعد یکی منو دید و گفت که من یکی از طرفداراتما، حتما به تو رای می دم...اون موقع بود که تازه یادم اومد که فعالیت کنم و کردم!
-خیلی هم عالی! براتون آرزوی موفقیت می کنم! خب بریم سراغ آخرین کاندید...کاندیدی که حاشیه های زیادی داشت...آقای رابستن لسترنج! قبل از اینکه برم سراغ سوالا باید بگم که، همین که وارد شدین من توجه ام به اون بچه ی قشنگی که روی سرتونه جلب شد...این دختر خوشگل کی هستن؟
-بچه ی من هستن می شه! بچه سلام کردن بشو.
-سلام کردنیم!
-یکم خجالتی بودن می شه.
-آها! بعد اسم این دختر خانوم چیه؟
-بچه هستن می شه!
-اینو که می بینم! ...گفتم اسمشون چیه؟
-بچه دیگه! اسمشون بچه بودن می شه!
-آها! بعد فامیلی این دختر خوبم چی هستن می شه؟

سه کاندید دیگه زدن زیر خنده!

-من خنده های شما رو که می بینم یاد خنده ی اون بچه ای میفتم که باباش از سر کار میاد خونه! ولی خب یه چیز رو نفهمیدم ...برای چی خندیدین؟
-خب وقتی فامیل بابا لسترنجه، فامیل بچه هم لسترنج می شه دیگه!
-اصلا هم اینطور نیستن می شه! فامیل بچه، "رابستن زاده ی اصل" بودن می شه! عوض کردن شدم...از لسترنج خوشش نیومدن می شه!

سه کاندید خنده روی لبشون خشک شد!

-خب حالا بریم سراغ سوال ها...اول اینکه چرا انقد ستاد شما حاشیه داره؟
-کدوم حاشیه؟ ستاد من یکی از کم حاشیه ترین ستاد ها بودن می شه!
-ولی خب شنیده می شه که توی ستاد شما زیرآب زنی صورت می گیره! این موضوع رو تکذیب می کنین؟
-تکذیب نکردن می شم ولی اسمش رو زیرآب زنی نذاشتن می شم...من فقط سوتی های کاندید های دیگه رو به مردم گفتن می کنم!
-خب اینو بذاریم کنار...چرا بعضی از کار هاتون دقیقا برعکس کاندید های دیگه هستش؟
-چرا نگفتن می شین که اونا برعکس من بودن می شن؟ تا کی تبعیض سیاره ای؟ تا کی؟

رابستن شروع کرد به شلوغ کاری روی صحنه!

-خب بینندگان عزیز همینطور که مشاهده می کنین اینجا یکم شلوغ شده...البته این شلوغی ها منو یاد چیزی می ندازه، ولی خب وقت نمی شه که بگم...تا برنامه ی دیگه همتون رو به مرلین می سپارم...مرلین نگهدارتون باشه!

قبل از اینکه دوربین بخواد خاموش بشه...کریس می ره جلوی دوربین!
-اگه می شه خاموش نکنین تا منم مرلینحافظی کنم!
-بفرمایین!
-خب من مرلینحافظی رو به همراه یه شعر می گم...یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه...مرلین نگهدارتون باشه!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


اینکی و آرسینوس بدون اینکه ذره ای به اتفاقات دو پست گذشته و سوژه ای که داشتن طبقش پیش میرفتن توجه کنن، راهشونو میکشن و سوژه رو نیمه کاره رها میکنن تا عالم و آدم بدونن که تو این سریال هیچ کاری با منطق و اصول انجام نمیشه و اگه با خیال این اومدین سریال ببینین که دو دقیقه دور خانواده بشینین و تخمه بشکنین و چهارتا داستان نازنازی هم وسط کار ببینین و گهگداری هم بخندین و چیزی یاد بگیرین و دوتا ایده بگیرین واسه رول بعدیتون، باید با کمال ادب عرض کنم که: ☝️


تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی رور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود چهارم: چسب



خلاصه که جوهر و سینوس رفتن و رفتن و رفتن و همچنان به روتین اژدهاکشی و سر زدن به دانجن های ده طبقه d&d و کشتن تایتان های که اتک آن هیومنز کرده بودن و دزدان دریایی که میوه شیطانی میخوردن و ناروتوهایی که شیپودن بودن، ادامه دادن و به RESPECTشون اضافه کردن و کلی xp گرفتن و لول آپ کردن و اسکیل جدید یاد گرفتن و خوشحال شدن.
بعد از چندین ماه ماجراجویی بی هدف دور سرزمین اوپس، اینکی و ویرسینوس به قبیله خفنی رسیدن که خیلی قبیله بود و حتی جنگ های قبیله ای و مراسم قربانی کردن برای خدای ماه و خورشید هم داشت.

-اینکی قبیله پیدا کرد! اینکی به ویرسینوس پیشنهاد کرد دوتایی لباس خفن پوشید و تفنگای خفن داشت تا مردم قبیله فکر کرد اینکی و ویرسینوس خداشون بود و اونا رو پرستید و به نامشون قربانی کرد و سرزمین های جدید رو فتح کرد و تا جایی پیش رفت که اینکی و ویرسینوس حاکمان دنیای جدید شد و نظم نوین جهانی رو ساخت و بعد نابودش کرد و بعد هم کل دنیا رو نابود کرد و به ریش ملتی که داشت مُرد، خندید.
-به به. دقیقا!
-چه ویرسینوس بی ذوقی! ویرسینوس هنوز مثل ویرسینوس مدیر دو سه سال پیش رفتار کرد که. چه وضعش بود؟
-موافقم.

و اینکی و ویرسینوس سرشونو انداختن و وارد قبیله شدن.
-اوه... چسب دوقلو بود اینا چرا؟ وات د تارت؟

اهالی قبیله به محض دیدن اینکی و ویرسینوس به سر و صورتشون زدن و داد و فریاد کردن و روی هم پریدن و همدیگه رو به هم چسب زدن و بعضا از شدت فشار ترکیدن و باقیمونده هم بدون توجه به موج چسبی که تو هوا پخش میشد و همه جا رو چسبناک کرده بود، به داد زدنشون ادامه دادن.
-ناچسب! ناچسب! ناچسب! ناچسبا بهمون حمله کردن.

اینکی و ویرسینوس خیلی ترسیده بودن و داشتن کم کم چسب خودشون رو هم به تلاطم موج چسب های پراکنده تو هوا اضافه میکردن. تا اینکه تو کسری از ثانیه، دردی رو توی بنیاد وجودشون احساس کردن و دنیا پیش چشمشون سیاه شد.

روشنایی

اینکی در تکاپویی برای بیدار کردن ویرسینوس، یکی از بُردارهاشو گاز گرفت و باعث شد ویرسینوس بصورت تابعش در بیاد.

ویرسینوس: تصویر کوچک شده


-آخ!

چسب های دوقلو با ابراز رضایت از به هوش اومدن گروگان هاشون، سر تکون دادن و عقب رفتن تا رهبرشون، چسب سه قلو، با وضوح کامل روی تخت پادشاهیش دیده بشه.
قلوی وسطی، درحالیکه قلوهای سمت چپ و راستش رو به سبک دون کورلئونه نوازش میکرد، گفت:
-ما چسب سه قلو هستیم... اولین با نام او، چسب آندال ها و مردم اولیه، ته نگرفته، کالیسی دریای بزرگ چسبناک، ملکه آنسوی چسب ها، آورنده نبرد بر سر ناچسب ها و رهبر نهضت آزادی خواهانه و مساوات طلبانه فمیچسب ها. این ناچسب ها با چه جرئتی حق خودشون دونستن که از مرز مقدس ما عبور کنن؟

ویرسینوس: تصویر کوچک شده

اینکی: تصویر کوچک شده


-به قیافه شون نمیخوره از سپاه دشمن باشن. میذاریم به عنوان برده بهمون خدمت کنن. آزادشون کنین.

در کسری از ثانیه، چسب هایی که اینکی و ویرسینوس رو به هم بسته بودن، آب شدن و روی زمین پاشیدن.

-بیارینشون نزدیک تر و چسباتونم از روی زمین تمیز کنین. زشته.

چسب های دوقلو، اینکی و ویرسینوس رو بردن نزدیک و چسب هاشونم تمیز کردن چون زشت بود.

-اینکی توی دهن چسب سه قلو زد! هیچکی تا حالا اینکی رو چسب نزده بود! اینکی با چسب سه قلو، چسب سه قلو رو به خودش چسب زد! وینکی جن مچسوپ!
-دقیقا. ژووووون.
-ببندین دهنتونو تا دهنتونو ندادیم تبدیل به چسب کنن و باهاش بقیه اعضاتونو به هم چسب بزنن و از باقیمونده تون چسب درست کنن تا به هم چسبتون بزنن و دوباره از باقیمونده تون چسب بسازن و به هم چسبتون بزنن تا اینکه حتی سلول هاتون هم به چسب تبدیل بشه و تا جایی پیش بره که چسباتون هم به چسب تبدیل شه و تبدیل به چسبی بشین که تموم دنیا رو به هم چسب میزنه و دنیا هم به چسب تبدیل بشه و خود سوپریم لیدر، دراکولای کبیر، مجبور شه دوباره بیگ بنگ رو از اول بنگ بنگ کنه.

با شنیدن اسم حضرت مقدس، تمامی چسب ها به منبع نامشخصی تعظیم کردند.
-سوپریم لیدر، حضرت دراکولا!
-:-؟
-:-"
-خب... ما در جنگ هستیم! جنگی یک بار و برای همیشه علیه ناچسب هایی که به حقوق برابر ما احترام نمیذارن. ما سالها سعی کردیم به این پست های رذل بفهمونیم که در سطح مان و هیچکس از طبقه ما بالاتر نیست و اگه ما رو در طبقه پایین تری میدونن، باید اونا رو هم تا طبقه خودمون پایین بکشونیم.

چسب سه قلو به ساختمان چند طبقه ای اشاره کرد که در دوردست دیده میشد.
-زمین های ما رو گرفتن، توش ساختمون ساختن و جرئت کردن از سکونتگاه و قبیله ما هم بلندتر بسازنش. غیرقابل قبوله! غیرقابل قبول!
-ولی اگه درست نگاه کنین که تو یه ارتفاعین دوتاتون ها! خطای دیده. نیست؟ :-؟

چسب سه قلو، چوب کبریتی از درش درآورد و توی چشم ویرسینوس کرد.
-نه! میگفتیم... ما برای هفتصد سال سعی کردیم بهشون نشون بدیم که این کاراشون برامون غیرقابل قبوله! و نشونشون بدیم که ما چیزی بیشتر از چسبیم و حق و ارتفاع ساختمونمون باید کاملا مساوی با ناچسب ها باشه! نتیجتا صد سال اول رو به این شکل سپری کردیم که راهی پیدا کنیم که ظاهرمون رو دقیقا شبیه ناچسب ها کنیم. تموم چسب هامون رو خالی کردیم، تیوب خالیمون رو بریدیم و براش دست و پا گذاشتیم و روی درمون چشم و دهن و دماغ کشیدیم. نشد! صد سال بعدی، مسیر عکسش رو رفتیم و تموم چسب هامون رو ریختیم توی ظرف و بعنوان چسب خالص زندگی کردیم. نشد بازم! صد سال بعد خودمون رو تبدیل به ساختمون کردیم! به گیاهخواری رو آوردیم و فقط توتیا میخوردیم. نشد بازم! صد سال بعد هم تصمیم گرفتیم ساختمونمونو کثیف کنیم و بذاریم کثیف بمونه چون به هرحال همه ساختمونا کثیف میشن و چرا زحمت بکشیم و شیشه ها رو تمیز کنیم وقتی دوباره کثیف میشن؟ تصمیم گرفتیم به حقوق و علایق ساختمونمون احترام بذاریم و بذاریم کثیف بمونه تا وحشت بندازه تو دل دشمنامون و بدونن که هیچی واسه از دست دادن نداریم. نشد بازم! نتیجتا قطع امید کردیم و ارتشمون آماده کردیم برای جنگ! تا یک بار و برای همیشه ناچسب ها رو منقرض کنیم.

ویرسینوس روی مرکز دایره مختصاتی اش دست کشید و بعد در یک حرکت نینجایی خفن، سعی کرد چوب کبریت را از چشمش درآورد. که البته موفق نشد چون چسب سه قلو برای خودش یک پا سامورایی بود و لباس خفن یکدست داشت و کاتانا داشت و از قلب توکیو آمده بود و همه را میزد و هاراشیری هم بلد بود و خفن بود. نتیجتا چسب سه قلو، کبریت را بیشتر توی چشم ویرسینوس فرو کرد. سر گوگرد-دار کبریت به جمجمه ویرسینوس خورد و رفت توی هیپوکامپش و از زیر اپی فیزش خورد توی هیپوتالاموسش و جسم پینه ای اش را برید و لای برجستگی های چهارگانه اش قرار گرفت و اصطکاک رویش اثر گذاشت و آتش گرفت.
ویرسینوسی که داشت از درون میسوخت و کله اش قرمز شده بود و مغزش داشت دود میشد، گفت:
-بعد یعنی نرفتین به خودشون بگین ساختمونشونو بیارن پایین؟ خودتون حتی چرا ساختمونو بلندتر نساختین؟ :-؟
-چند نفر از این ایده های مسخره داشتن البته. دستور دادیم همشونو چسب بزنن به هم و توی چسب چاله بندازن. چه معنی داره روی حرف حاکمشون حرف بزنن ملت؟ حالا که فکر میکنیم همه شما ناچسب ها ما رو به چشم زمین و ملک میبینین فقط اصلا! حتی شما ناچسب های پَستی که اینجا نشستین. همتون مثل همین اصلا.

نصف محور ایکس های ویرسینوس سوخته بود.
-نه. واقعا نه. آپاندیسمونم نیست زمیناتون. :-؟ چیز... آب ندارین؟
-حالا که فکر میکنیم نباید از اول آزادتون میکردیم. نگهبانا... بیاین این اراذل رو بندازین تو چسب چاله و بذارین تا ابد به هم بچسبن. ارتش رو هم برای جنگ آماده کنین. امشب کارو تموم میکنیم.

ویرسینوس آتش بود و آتش، ویرسینوس.
-قبلش آب ندارین؟ :-؟

چسب چاله

دوربین روی اینکی و ویرسینوس زوم میکنه که وسط دریاچه ای از چسب، به هم چسبیدن و تیوب های خالی چسب دورشون توی چسب خودشون غرق شدن و فضا بسیار چسبناک شده. اینکی سعی میکنه با لیس زدن چسب ها و مخلوط کردن آب و بیکربنات و موسین و آمیلاز و لیزوزیمش با ترکیبات چسب چوب -چسب های چوب، تعدادی از چسب‌های مورد استفاده برای چوب که نتیجه تراکم فرمالدئید با فنول و رزوسینول (۱و۳ دی هیدروکسی بنزن) هستند. بقیه با اوره یا ملامین متراکم می‌شوند. بله!- کاری کنه که چسب بترسه و آزادشون کنه.
کنارش، ویرسینوس همچنان آتیش گرفته.
-ولی جدی آب نداشتن به نظرت؟ :-؟

اینکی به ویرسینوسِ آتیش گرفته که حالا تابع سینوسیش به خطی از آتیش تبدیل شده، توجه نمیکنه. اینکی حتی به صدای گلوله و موشک و بمب های هسته ای و هیدروژنی و نیتروژنی و کریپتونی و اوگانسونی و آرسنیکی و آنتیموانی و بیسموتی که بالای سرشون منفجر میشه و فریاد چسب ها و ناچسب ها در جنگی که به راه انداختن هم توجه نمیکنه. اینکی ماموریت مهم تری روی دوش داره. نتیجتا با قدرت بیشتری سعی میکنه چسب رو بترسونه و به سبک آل پاچینو توی اون فیلمش، به چسب نگاه میکنه و میگه:
-ف'نگلوی مگلو'نافح کثولهو ر'لیه ووگه'نگل فهتگن!

چسب به حدی میترسه که پیوند بین آلکان هاش میشکنه و متیل و فتیلش از سوراخاش بیرون میریزه و میمیره.

-چی بود اینا به بچه گفتی خب؟ :||||||||
-اینکی داشت شوخی میکرد خب. چرا چسب جدی گرفت؟

اینکی و ویرسینوس خودشونو جمع و جور میکنن و از لای چسب ها و چسبنده ها بیرون میان و بدو بدو اطراف چسب چاله می دَوَن و دنبال راه خروجی میگردن که بتونن باهاش از چسب چاله فرار کنن چون گویا چسب چاله ها همیشه باید یه راه فرار داشته باشن و اگه شخصیتا بعد از اینکه زندانی میشن، نتونن فرار کنن و برای بقیه عمرشون زندانی شن، دیگه سریالشون به جریان اصلی نمیچسبه و کسی نگاش نمیکنه و کمپانیشون ورشکست میشه و کارگرداناشون بیچاره میشن و میمیرن.
اما همونطور که بیننده های توی خونه میدونن، قرار نیست توی این سریال چیزی طبق تصوراتشون پیش بره و کارگردان شخصا بالای سریال نشسته و مگس های تصور بیننده رو با بادبزن قلمش از منقل سریال دور میکنه تا کباب های رضایت شخصیش خوب مغزپخت شن.
اما به هرحال شکستن تصور بیننده هم گاهی اوقات ممکنه قابل پیشبینی بشه و بیننده با خودش فکر کنه که: آه... حداقل میدونم این تیکه داستان، اینطوری که من فکر میکنم پیش نمیره و نویسنده میاد یه متن غیر رول-خور رو وسط رولش میذاره و دو ساعت با بیمزگی تمام به شکستن کلیشه ها توسط سریالش افتخار میکنه.
اما متاسفانه باید عرض کنم: ☝️
اینکی و ویرسینوس، برخلاف تصور بیننده موفق میشن به سبک هر سریال معمولی دیگه ای، راه خروجشون از چسب چاله رو پیدا کنن تا سیلی محکمی به خواننده هایی بزنن که فکر کردن الگوریتم روایی سریال رو پیدا کردن.
اینکی و ویرسینوس موفق میشن توابع ویرسینوس رو تبدیل به طناب کنن و قلاب بندازن و بیرون برن.

بالا

صحنه آهسته میشه و همزمان با پخش شدن I'm shipping up to Boston دراپکیک مورفیس، از میون گرد و غبار حاصل از توپ و تانک و انفجارهای متوالی، دوپیکر ظاهر میشن.
I'm a sailor peg
And I've lost my leg
Climbing up the top sails
I've lost my leg!




اینکی و ویرسینوس همینطور که موسیقی اوج میگیره، خفانت رو تو جیب پشتشون میذارن و به سمت در خروجی قبیله میرن. پشت سرشون چندتا انفجار هسته ای رخ میده و کیلو کیلو چسب و ناچسب میمیرن و شعار war, war never changes روی فضا شناور میشه.
از سمت مخالف اینکی و ویرسینوس، ملکه چسب ها که سوار یکی از قلوهاش شده، پیتیکو پیتیکوکنان سر میرسه و شمشیرشو توی هوا میچرخونه و همه رو میزنه و میره جلو.
-به نام چسب ها، حمله کنین! همشونو بکشین و کشته شین! نمیذاریم به ساختمونمون بی حرمتی کنن! ساختمونو نوسازی نمیکنیم! هاااااااااااااااااار! پیتیکو پیتیکو پیتیکو...

ملکه به قصد کین خواهی به سمت صفوف در هم تنیده و تهدیدات متخاصمانه دشمنا، سوار بر خودش، پیتیکو پیتیکو میکنه و دور میشه.

-دارم فکر میکنم شاید جدی جدی آب نداشتنا.

پشت سر اینکی و ویرسینوس، بمب هسته ای دیگه ای به زمین میخوره.

و بعد تیتراژ با همون خط عجیب و غریبش اینبار در حالی که بریک دنس و بندری و حتی مثل متالهدا، هد میزد، از گوشه سمت چپ تصویر اومد به وسط و بعد شروع کرد به باله رفتن تا جایی که اینطوری دیگه اصلا نتونه.





mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۹:۵۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 378
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


جادوگر که از اپیزود قبل عین سوباسایی که میخواد یه توپ رو شوت بزنه، داشت میپرید توی تخت، بالاخره روی تختش فرود میاد، بعدش پتوش رو که پر از طرح اسب های تک شاخ و پیتزاست رو میکشه روی خودش تا لولوهای زیر تخت نخورنش، و حتی بعد از این، انگشت شستش رو میکنه تو دهنش و شروع میکنه به مکیدنش تا بالاخره به خواب بره و تیتراژ - همراه با یک آهنگ خفن که کاملا به این قسمت مربوطه و بهتره قبل از خوندن ادامه سریال بهش گوش داده بشه - شروع بشه.

تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی پور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود سوم: گریم 2


جادوگر چندتا خر غلت زد و شستش رو از دهنش به دماغش منتقل کرد. کاملا خوابیده و آروم بود. خوابی بدون رویا و قشنگ. اوضاع تا چند دقیقه به همین منوال پیش رفت تا اینکه پری دندون، به هوای اینکه جادوگر خرس گنده، بچه ای چیزیه و دندونش افتاده، رفت زیر بالششو بگرده که یهو یه چیزی عین برق حمله کرد و گردنشو شکست.
چیزی که گردن پری رو شکسته بود، در واقع یک عدد سوسک حمام بود که اومد و روی جسد بندانگشتی پری دندون ضیافتی برگزار کرد و دوستانش رو هم صدا نکرد.
و اما در همین بین، روحِ پری دندون که یه روح پلید و بی‌تربیت بود، از جسمش که داشت توسط سوسک خورده میشد، خارج شد و رفت توی مغز جادوگر، و همینجا بود که بالاخره جادوگر یکم نا آروم شد و دو سه تا لگد تشنج وار به اطراف انداخت تا مغزش شروع کنه به پیچیدن به دور خودش و کابوسای بد بد ببینه و درس عبرتی بشه برای جادوگر که همیشه با یک چشم باز بخوابه و بالشش رو هم محکم بغل کنه.

جادوگر توی کابوسش، تایتانیک رو دید که داره روی اقیانوس های عظیم، موج ها رو میشکنه و جلو میره و یک مرد تنهای شب هم که لباس هایی مثل لباس شاهزاده ها پوشیده، روی عرشه جلویی ایستاده و دست هاش رو عین بال عقاب باز کرده. شاهزاده همینطور ایستاده بود و به افق و غروب خورشید زل زده بود، که خورشید هم بالاخره معذب شد و به شاهزاده نگاه کرد و حتی یک چشمک بهش زد. شاهزاده هم که تاب تحمل چشمک خورشید رو نداشت، خودش رو پرت کرد تو دریا و بر اثر خوردن مقدار زیادی آب دریا شروع کرد به تشنج کردن و غرق شدن.
در همون نزدیکی ها هم در زیر آب، یک عدد پری دریایی داشت با دوتا از دوستاش که یک خرچنگ و یک گاو دریایی بودن، حباب بازی میکرد.
پری دریایی بعد از اینکه یک عدد حباب رو کوبید تو صورت خرچنگ، متوجه پیکرِ همچنان متشنج شاهزاده شد و شنا کنان رفت به سمتش و برای اینکه اسلام به خطر نیفته، به گاو دریایی گفت که به شاهزاده تنفس مصنوعی بده و خودشم کمک کرد که شاهزاده رو به سطح آب برسونن و بعدش هم پری دریایی با دمش یدونه زد پس کله شاهزاده و پرتش کرد توی تایتانیک دوباره.
اصلا هم به روی خودش نیاورد که یک دل نه صد دل عاشق شاهزاده شده و شروع کرد به جاه طلبی برای اینکه ملکه بشه، انگار نه انگار بابای خودش پادشاه هفت دریا بود!

پری دریایی که همینطور داشت برای خودش فکر و خیال میکرد، رفت پیش جادوگر دریا که یک عدد هشت پای سیاه و عظیم و الجثه بود که برای گرفتن یک عدد مروارید، حتی حاضر بود طلاهای مادرش رو هم بفروشه. جادوگر دریا هم حسابی به پری دریایی شکلات و چیپس و پفک و خوراکی های بد بد داد تا پری دریایی تناسب اندامش رو از دست بده. و بعد گفت:
- ببین دخترم، من الان تا اینجا از بین خرچ خرچ جویدن چیپس ها، فهمیدم که تو عاشق این شاهزاده شدی... که البته به نظر من واقعا عددی نیست و شوهر مرحوم من ازش خوشگل تر بود حتی. ولی بهرحال من میتونم بهت پای انسانی بدم، منتها به شرطها و شروطها... خودت بازیو بلدی بهرحال.

پری دریایی بازی رو بلند نبود متاسفانه و نشست به شرط های جادوگر گوش کرد. جادوگر شرط هاش رو گفت. پری دریایی هم یه لبخند دلبرانه زد و گفت:
- برای شاهزاده عزیزم همه کاری میکنم، حتی اگر راجو پدرمو بکشه، بازم دست از عشق شاهزاده ام نمیکشم.

جادوگر که اصلا میونه خوبی با عشق و عاشقی و فیلم هندی نداشت، به عنوان اولین شرط، زبان پری دریایی رو برید. خون تمام دریارو قرمز کرد و کوسه ها حمله کردن به اونجا، ولی پری دریایی که پاهای انسانیش هم مثل دمش سریع بودن، تونست فرار کنه. اما جادوگر که بر اثر سال ها پر خوری حسابی چاق و چله شده بود، نتونست فرار کنه و توسط کوسه ها تیکه تیکه شد که البته تونست در لحظه آخر رو به پری دریایی فریاد بزنه:
- یادت نره فقط سه روز وقت داری تا شاهزاده رو عاشق خودت بکنی، وگرنه میمیری و قبر هم گرونه!

پری دریایی هم خودش رو به تایتانیک که همچنان داشت توی اقیانوس با تمام سرعت حرکت میکرد، رسوند و موفق شد به سختی، با بالا رفتن از بدنه کشتی، واردش بشه. به محض اینکه وارد شد، تلاش کرد با حرکات و اشاره، به شاهزاده قضیه رو بگه، ولی خب شاهزاده تا اومد بیاد سمتش، با یک عدد ملاقه مورد حمله قرار گرفت و پری دریایی تازه فهمید که شاهزاده، مزدوج هست و اینطوری اصلا نمیتونه.
شاهزاده هم که زیر چشمش به خاطر برخورد ملاقه همسرش درد گرفته بود، پری دریایی رو توی اولین بندر پیاده کرد. پری دریایی هم که بدبخت و بیچاره شده بود، بعد از سه روز افسردگی، گرسنگی، و رنج، پری دریایی مُرد، و جسدش توسط هفت عدد کوتوله که معدنچی بودن، مجهز به شنلی قرمز شد و در یک تابوت شیشه ای در جنگل قرار گرفت.
فردای اون روز، یک شاهزاده دیگه داشت از اونجا با اسب رد میشد که تابوت رو دید، رفت و تلاش کرد با تنفس مصنوعی و تکون دادن جوراب زیر دماغ پری دریاییِ شنل قرمزی، بیدارش کنه. ولی نتونست. نتیجتا چهارتا فحش ناجور داد و از اونجا رفت تا یک عدد گرگِ بدِ گنده که اون نزدیکیا داشت خودش رو به کمک تنه درخت میخواروند، بیاد سراغ جنازه و جنازه رو تیکه تیکه کنه و بخوره و بعدشم دور دهنشو با شنلِ قرمز پاک کنه.

درست در همین لحظه بود که جادوگر وحشت زده از خواب پرید و یه جیغ بنفش هم زد...
و دوربین شروع کرد به زوم این و گذشتن از سلول ها و کدو حلوایی های توی بدن جادوگر و کم کم به آسمان اوپس کده نزدیک شد و باز هم زوم کرد به جایی که ویرسینوس، اینکی و لامپ اتراق کرده بودن...
اینکی داشت روی یک عدد منقل، نیمروهاشون رو باد میزد و "تخم مرغ کبابی" درست میکرد، که ناگهان زمین شروع کرد به لرزیدن.
لرزش انقدر شدید شد که زمین شروع کرد به ترک خوردن و نتیجتا اینکی، ویرسینوس و لامپ، همگی پریدن تو بغل همدیگه.
و بعد، به لرزش، صدای غرش هم اضافه شد و انقدر شدید شد که پرده های گوششون پاره شد و حتی لامپ ناگهان شروع کرد به تغییر کردن...
و چند ثانیه بعد، بالاخره زمین لرزه و غرش به اتمام رسید، و اینکی و ویرسینوس به لامپ که از گوریل به موجودی جدید تغییر یافته بود، نگاه کردند...
ویرسینوس لبخندی زد.
- بالاخره... دیگه نیاز نیست پیاده بریم. لامپِ مهربون و گوگولی خودشو تبدیل به یه دانکی کرده برامون. من همیشه گفته بودم همه چیز درست میشه ها!
- اینکی دانکی سواری دوست داشت. درست مثل تیتراژ اپیزود صفر شد!
- نااااااااااح!

اینکی و ویرسینوس سوار بر لامپ شدند و به سفر ادامه دادند...

و بعد تیتراژ با همون خط عجیب و غریبش اینبار در حالی که بریک دنس و بندری و حتی مثل متالهدا، هد میزد، از گوشه سمت چپ تصویر اومد به وسط و بعد شروع کرد به باله رفتن تا جایی که اینطوری دیگه اصلا نتونه.




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۰۶ سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


-عااااااااااااااااااااااااااا!
-مواااااااااااااااااااااااااه!

اینکی و ویرسینوس چندهفته ای میشه که جغد سقفشون رو بخاطر دروغگویی من باب داشتن جوجه، کشتن و خوردن و تونستن خونه شونو جمع کنن و بذارن توی کوله پشتیشون و ماجراجوییشونو شروع کنن.
نتیجتا مثل همه ماجراجوهای خوب دیگه، رفته بودن توی مراتع سرسبز اوپس و از جنگلا و کوه ها و آتشفشان ها و زمین هایی که غرق مواد مذاب بودن و پایتخت هایی که آتیش گرفتن و اتوپیاهای مغروق و شهرهای طاعون زده و جنگل هایی که بخاطر خشک شدن خون گرگ بزرگ، تبدیل به مرداب شدن و قبرستون هایی که زامبی داشتن و دیوار بزرگی که یه روزه از غیب ظاهر شده و باغ های شاهانه ای که شاهشون هر روز میمیره و زنده میشه و سیاهچاله ها و جاهای دیگه رد شدن و با کلی دشمن جنگیدن و همه رو زدن.

-اینکی، جوهر اژدهاکش!

اینکی تیر و کمونشو در میاره و بصورت مسلسل وار به بال های اژدها شلیک میکنه. ویرسینوس از پاهای اژدها بالا میره و میپره روی گردنش و گازش میگیره. اژدها خیلی دردش میگیره و تصمیم میگیره به جای تحمل درد، بیفته بمیره و روحش به سمت بهشت اژدهاها حرکت کنه تا دوباره بتونه زن و بچه شو ببینه و حداقل اونجا با خوبی و خوشی زندگی کنه. غافل از اینکه اژدهاها روح ندارن و اژدهای بیچاره وقتی بمیره، خوراک یه مشت باکتری و ریزارگانیسم و قارچ و جلبک و ریشه درخت میشه و اجزاش تبدیل به پرتقال و هویج و خربزه میشن و احمق بیچاره هرگز نمیتونه زن و بچه شو ببینه.

تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی پور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود دوم: گریم



ویرسینوس و اینکی، خوشحال از اینکه یه هیولای شیطانی و بی عقل دیگه رو هم تو مسیر ماجراجویی قهرمانانه شون شکست دادن، راهشونو میگیرن و میرن و میرن تا میرسن به یه دروازه بزرگ که یه چشم سبزرنگ نگهبانشه.
-فکر کردین کجا میرین؟
-نمیدونیم که.
-بیخود کردین نمیدونین و سرتونو عین میمون انداختین و می خواین وارد قلمروی پادشاه جک سپتیک آی بشین. گم شین ببینم.

اینکی و ویرسینوس علاقه ای به ورود به قلمروی یارو چشمیه و پادشاهش نداشتن. ولی اینکی و ویرسینوس هیچوقت بیخود نمیکنن و احساس میکنن بهشون توهین شده.

-اینکی از اینجا رد شد چون اینکی هیچوقت بیخود نکرد! یارو چشمیه بیخود کرد! اینکی از دروازه پادشاه رد شد و لکه هاشم دست یارو چشمیه نداد. بعدشم رفت و پادشاه یارو چشمیه رو کشت و چشماشو درآورد و به خورد یارو چشمیه داد.
-نمیشه. فقط کسایی میتونن از دروازه جک سپتیک آی بزرگ رد شن که روحشون به اندازه کافی قوی باشه.

روح ویرسینوس از بدنش بیرون میاد و هیکل ورزشکاریشو به نمایش میذاره و دروازه رو از جاش درمیاره و میخوره.

-به اندازه کافی قوی نیستین به هرحال‌. نتیجتا باید برین چهارصدتا روح درست و حسابی پیدا کنین و بیاین اینجا دوباره. حالا هم برین گم شین زودتر... مرتیکه روحشو لخت میکنه، اینور اونور می چرخونه... بیشعور...

اینکی و ویرسینوس با ناراحتی میرن دنبال چهارصدتا روح قوی بگردن و بخورنشون که قوی بشن و رشد کنن و خفن شن.

بعد

اینکی و ویرسینوس به کدو حلوایی بزرگی میرسن که در و پنجره و برج و بارو داره و قلعه ایه واسه خودش‌.

-اینکی همه کدوحلوایی/قلعه ها رو نابود کرد. مااااااااااااو!

اینکی و ویرسینوس حمله میکنن و صدای گاو در میارن تا حریف احتمالیشون احساس کنه با یه مشت بیچاره ی عقب مونده ذهنی و جسمی طرفه و دست کمشون بگیره و راحت شکست بخوره و بعدش موهاش بریزه از این تفکر استراتژیک دو ماجراجو و تبدیل به مریدشون بشه و اونا رو بعنوان خدا بپرسته و دینشون رو پایه گذاری کنه و درباره شون اودیسه و ایلیاد بنویسه و بعدها آثار حماسیش توسط دین جدیدی که کلیسا داره و غاصبانه توی آثارش دست میبره، سانسور و منحوط بشن.
در کمال تعجب، کسی توی قلعه نیست. فقط جسد دوتا موجود مونث بی چشم روی زمین افتاده که بوی خیلی بدی دارن و به حدی از فساد رسیدن که حتی خود فساد هم ترسیده و کارشو ادامه نداده.

-اوه... اینا کی بود؟
-نمیدونم. برو بگرد اینور اونور و پیدا کن ببین کی بودن. منم خستمه و اینجا چندتا گورگورث رو رنگ میکنم و بعنوان جوجه میذارم جلوی لامپمون، بخندیم.

پس ویرسینوس میشینه و گورگورث هاشو رنگ میکنه. بعدشم دست میکنه توی کوله پشتیش و خونه شونو میکشه بیرون و از توش لامپ/گوریل رو در میاره. بعد از اینکه میبینه نمیتونه لامپ رو با جوجه هاش گول بزنه، واسش تراژدی دارث پلگیوس بزرگ رو تعریف میکنه و اذعان میکنه که:
-آی هَو دِ هایِر گراوند، اَنِکین!

خواننده سردرگم که اصلا نمیدونه چی داره میخونه و به حال جامعه ای که طنزش تبدیل به همچین تفاله خشکی شده که صرفا سعی میکنه یه میم نوشتاری باشه، تاسف میخوره و بلافاصله بعدش، از خودش تعجب میکنه. چرا که حتی افکارش هم دارن به نامانوس و عجیب ترین شکل ممکن از طریق مدیا و سریالی نامانوس تر، به مغزش تزریق میشن. نتیجتا چند گالن بالا میاره و چندتا قرص میخوره تا سرگیجه ش آروم بشه و میره ببینه جستجوی اینکی چطوری پیش میره.

بعد از یک جستجوی کارآگاهی

اینکی دسته ای کاغذ و مدرک و خون و کفش پاشنه بلند شیشه ای و موی بلوند و عکس و خیار رو می ریزه جلوی ویرسینوس.

-چرا همیشه خیار؟
-چون تونست.
-کارش درسته پس.

اینکی به ویرسینوس توضیح میده که گویا هزاران سال قبل، یه یاروی دختره ای بوده که ننه ش سر زا بلند میشه میره و پدر خونه رو مجبور میکنه که برای اداره امور خونه، نامادری ای بیاره که دوتا دختر زشت و یه گربه سیاه داشته. و بعدها پدر خونه هم توی یکی از سفرهاش گم و گور میشه و دختر یارو مجبور میشه تحت نظارت نامادری شیطانیش، تبدیل به خدمتکار خونه بشه و خلاصه اینقدر تمیزکاری و خدمت میکنه که اسمش میشه سیندرلا.
خلاصه که چند وقتی میگذره و خبر میرسه که پرنس منطقه قراره جشنی برگزار کنه و توش عروسشو انتخاب کنه. سیندرلا هم خسته و شکسته، شب جشن میره بیرون و داد و فریاد میکنه تا یه پری مادرخونده واسش پیدا بشه و بهش لباس بده و کدو حلواییشو تبدیل به ارابه کنه و کبوتراشو تبدیل به اسبای ارابه. ولی خب... سیندرلا متوجه میشه تازگیا خیلی بیش از حد برگ درخت مصرف کرده و قرار نیست همچین اتفاقایی بیفته و خلاصه که نمیتونه بره پیش پرنس و تا آخر عمر با خوشی زندگی کنه.
اما پرنس هم ول کن نیست و دستور میده دوتا جشن دیگه هم برگزار شه.
واسه جشن دوم، سیندرلا خودش دست به کار میشه و لباس میدوزه تا خواهراش بیان لباساشو پاره و سریال رو شطرنجی کنن. و نهایتا جشن آخر می مونه که سیندرلا به طرز محیرالعقولی، از زیر قبر ننه ش، لباس پیدا میکنه و میره جشن و اونجا طی یه سری اتفاقات نامناسب بیننده، زمانو سپری میکنه تا نصفه شب بشه و برای اینکه جادوی لباسای ننه ش از بین نره، بدو بدو از لای خارهایی که پرنس تو باغچه ش کاشته در میره که باعث میشه کفشش جا بمونه.

پرنس -که احتمالا انحرافاتی در رابطه با کفش مذکور داشته که این سریال بهشون اشاره نمیکنه تا فضای آسلامی و خانوادگیشو حفظ کنه- دستور میده تموم مردم سرزمین اوپس بیان و کفشو بپوشن تا ببینه سیندرلا کدومشونه.
خلاصه... همه مردم کفشو میپوشن تا اینکه بالاخره قاصدها میان در خونه سیندرلا و مادرخونده ش و بچه هاش و گربه ش.
بچه های مادرخونده، سیندرلا رو زندانی میکنن و بعدشم میرن انگشتا و پاشنه پاشونو قطع میکنن تا توی کفش جا بشه. و اینجاست که پرنس قضیه رو میفهمه و طی یه سری اتفاقات دیگه، با سیندرلا ازدواج میکنه. و وقتی هم که خواهرای سیندرلا واسه عذرخواهی میرن به مراسم عروسیش، سیندرلا دستور میده چشماشونو با نوک پرنده ها در بیارن و داستان تموم میشه.

-چقدر آبدوغ خیاری! ولی اون یارو گربهه به نظر میرسه قوی باشه. بریم ببینیم کجا مُرده و روحشو پیدا کنیم و بخوریم؟
-رفت!‌

دوربین به آرومی از چهره فریادزن اینکی زوم اوت میکنه و میره عقب و از لای کدو حلوایی بزرگ هم رد میشه و همچنان میره بالاتر و بالاتر و بالاتر تا جایی که فقط پیکر جادوگری رو نشون میده که سیفون مرلینگاهشو میکشه و دستاشو میشوره. چند دقیقه با شک و تردید به یکی از کشوهای زیر سینک دستشویی نگاه میکنه و بعد سریع دستاشو خشک میکنه و میره بخوابه.

و بعد تیتراژ با همون خط عجیب و غریبش اینبار در حالی که بریک دنس و بندری و حتی مثل متالهدا، هد میزد، از گوشه سمت چپ تصویر اومد به وسط و بعد شروع کرد به باله رفتن تا جایی که اینطوری دیگه اصلا نتونه.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۹:۵۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 378
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک

فصل اول: مسافرت یهویی

اپیزود یک: جغدهای مرگبار


اکوی فریاد اینکی شروع کرد به لرزاندن خانه و تمام وسایل، خانه هم این لرزش رو به خودش گرفت و شروع کرد به بندری زدن تا از غافله جا نمونه. ویرسینوس هم همچنان داشت تمام وسایل رو جدا از خانه، میریخت توی کوله پشتیش. دلش نمیخواست در حین حرکت و جا به جایی هیچ کدوم از وسایلشون خراب بشن بهرحال.
اما خارج از خانه، روی سقف، یک عدد جغد خوشحال و خندان نشسته بود توی لونه ش و داشت داستان هیولای پنج سر خشمگین بیتربیت رو برای جوجه هاش تعریف میکرد و گاهگداری هم فحش های بد بد به ویرسینوس و اینکی که داشتن خانه رو جابه جا میکردن، میداد. جوجه هاش هم البته جوجه های بیتربیتی بودن و فقط گاهگداری میگفتن "وحححح" و بعد هم ادامه فحش های مامانشون رو میشنیدن.

مامانشون همینطور فحش های بد بد داد و حتی آموزش بخشش بر سر مسافرین رو به بچه هاش داد، و بعد خوابش برد و شروع کرد به خر و پف کردن. انقدر خر و پفش بلند بود که حتی لامپ، در حالی که "ناااااح" میگفت و از عدم تغییرشکلش غر میزد، با لگدی بروسلی وارانه کوبید توی سقف و پرهای جغدها رو ریزوند.
جغد مادر چهارتا فحش آبدار ناجور داد و گفت:
- جوجه هامون میخوان بخوابن بیتربیتای بی بال و پر!

لامپ هم چندتا مشت به سینه خودش کوبید و گفت:
- هیچکس تا حالا جوجه جغدارو ندیده! جوجه جغدی وجود نداره!

جغدا هم حسابی بهشون برخورد و ناراحت شدن و پسورد وای فای خانه رو هک کردن و کل حجم اینترنت رو دانلود کردن.
بالاخره مهتاب اومد تو آسمون و با جیغ و لگد و فحش، آفتاب رو از آسمون پرت کرد بیرون تا حکومت شبانگاهی و سیاه خودشو شروع کنه و در نتیجه همه گرفتن خوابیدن. حتی ویرسینوس که تا الان نصف ساختمان خانه رو هم جا داده بود توی کوله پشتیش هم بالاخره افتاده بود روی شکم پشمالوی لامپ و اینکی رو هم به عنوان پتو کشیده بود روی خودش و خوابیده بود.
اما جوجه جغدا اصلا جزو همه نبودن، هیچکس تا حالا جوجه جغدارو ندیده بود غیر از خودشون و مادرشون. مادری که با مهربونی براشون زحمت میکشید و فکر میکرد جوجه ها، بچه های خودش هستن.
خلاصه که جوجه جغدا که جزو همه نبودن، یهو بال های بی پرشون رو باز کردن و شروع کردن به بال زدن به سمت افق های دور دست و تاریک.

جوجه جغدها همه چیز رو در حین بال زدن با دقت مشاهده میکردن، تا اینکه بالاخره رسیدن به غاری عظیم در منطقه ناکجا آباد اوپس کده. به سرعت وارد غار شدن و رفتن تا تهش، بعد از یه سوراخ متوازی الاضلاع که ته غار بود، خودشونو به زور وارد کردن که البته نصف پرهاشون ریخت و کچل شدن و مجبور شدن از اون به بعد روغن کله پاچه استفاده کنن.
جوجه جغدها رفتن تو یه اتاق عظیم که پر از تخم های رنگارنگ توی قفسه های بزرگ بود. بدنه تخم ها به شدت نازک بود و جوجه جغدهای درونشون که داشتن تازه تشکیل میشدن، با حسرت و حسادت به جوجه جغدهای آزاد نگاه میکردن. جوجه جغدها هم به اونا نگاه نمیکردن و ضایع میکردنشون. جوجه جغدها از اون اتاق هم عبور کردن و رفتن تو یه اتاق دیگه که یه آقای گولاخ پشت میزش نشسته بود و صورتش توی تاریکی فرو رفته بود و دستاش رو هم قلاب کرده بود توی هم و چشماش هم با بدجنسی میدرخشیدن و خلاصه که شخصیت شروری بود واسه خودش.

جوجه جغدها اول به اون مرد نگاه کردن، بعد یه نگاه به پرچم های شورای ویزنگاموت و وزارت سحر و جادوی اوپس کرده که پشت سرش بود. بعدش هم اومدن جلو و جیک جیک کنان و "وحححح" کنان گفتن:
- سلام بر رئیس بزرگ که نترسد از مرغ، اومدیم گزارش کنیم که ویرسینوس و اینکی دارن کل خونه شون رو میکنن تو کوله پشتی که برن مسافرتای خوب خوب.

رئیس بزرگ سرشو یه تکون داد و گفت:
- مقصدشون کجاست؟
- نمیدونیم که!
- سرمایه گذاری برای ساخت شما جوجه جغدها که در حد مرغ هم نیستید، اشتباه بزرگی از سوی ویزنگاموت و وزارت بود...

قبل از اینکه جوجه جغدها بتونن حرفی بزنن یا حتی بترسن، تبدیل شدن به جوجه مرغ و دیگه نتونستن کلا هیچ کاری به جز "عر عر" کردن، بکنن.
رئیس بزرگ هم همونطور که نشسته بود، صندلی رو خوابوند و کلاه خوابشو گذاشت روی سرش و مواظب هم بود که اصلا صورتش مشخص نشه که فضا حسابی دارک بشه.



ویرایش شده توسط فنریر گری بک در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۱۸:۴۶:۴۳


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


یکی بود و جز اون یه عالمه دیگه هم بودند که اگه اون نبود، هیچکدوم اونا هم نبودند. اون یکی، یه جادوگر بود که اصلا هم مهم نیست کی بود و حتی اهمیتی هم نداره که یارو مذکره یا مونث یا اصلا مُرده یا زنده ست یا حتی نوزده سال پیش بزرگترین جادوگر تمام اعصار رو با کمک ابتدایی ترین طلسم دنیا و طمع نویسنده و اقتضای جریان اصلی شکست داده یا نه. مهم اینه که یارو توی دنیایی زندگی میکرد که پشت چهار فیل بزرگ بود و فیلا روی یه لاکپشت بودن و همه هم دور هم می چرخیدن. و البته اینکه یارو جادوگر بود و با جادو سر و کار داشت. چون اگه نداشت اونوقت نمیشد این سریال رو واسه جادوگرای توی خونه بسازیم و نمیذاشتن از جادوگر تی وی پخشش کنیم.

توی بدن این جادوگر، یه سرزمین بزرگ وجود داشت که توش ملت زندگی میکردن. اسم سرزمین مذکور اوپس بود و به هشتصد پادشاهی کوچیک تقسیم شده بود و هرکدوم یه گوشه بدن جادوگر رو کنترل میکردن.
ساکنین این سرزمین، هیچکدوم نمیدونستن تو بدن یه جادوگر زندگی میکنن و اتفاقا باور داشتن روی یه جسم کروی سبز و آبی ان که وسط فضا با جاذبه یه جسم کروی و درخشان دیگه معلقه و می چرخه و همه اینا با هم توی یه جسم گرد دیگه به اسم کهکشان شیری حرکت میکنن و به مرکزش میرن که سیاهچاله ست و این کهکشانه هم توی یه چیزیه به اسم خوشه محلی و این خوشه هم توی چیز بیضی شکلیه به اسم کیهان که چهارتا بعد داره و چهارتا نیروی اصلی داره که توی انفجار بزرگی به نام بیگ بنگ، چهارده میلیارد سال پیش به هم خوردن و منفجر شدن و در عرض مدت زمانی که قبل از به وجود اومدن زمان هم احتمالا کوتاه بوده، بهویی کیهان رو از اندازه یه حبه قند به چیزی تبدیل کردن که خیلی بزرگ و مو ریزونه...

تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی پور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود صفر


صبح

خروس ها از دوردست سر و صدا میکنن و خورشید به آرومی از پشت کوه ها میاد بیرون و انوار پرمهرش رو به سر و صورت سرزمین اوپس می مالونه. دوربین می چرخه و روی یه خونه درختی بزرگ زوم میکنه. دوربین کنار پنجره میره و روی دو جسم عجیب و نامرتبط زوم میکنه که دور یه چاله پرآب نشستن و دستشون قلاب گرفتن و مشغول صید پیتزاهای ارگانیکی هستن که خودشون پرورش دادن.
یکی از این اجسام، لکه جوهریه به اسم اینکی و اون یکی، سینوسیه که اشتباه محاسبه شده، به اسم ویرسینوس.
اینکی قلابشو یهویی بالا میکشه و داد میزنه:
-اینکی گرفت! اینکی پیتزا گرفت!

ویرسینوس میپره روی اینکی و قلابشو میگیره و با هم زور میزنن تا پیتزایی که صید کردن رو بیرون بکشن. هی اینا میکشن، هی پیتزا میکشه، هی دوباره اینا میکشن، هی دوباره پیتزا میکشه، خلاصه اونقدر میکشن که زیر کشش پیتزا درد میگیره و از آب بیرون میفته؛ اینور اونور میپره و می میره. اینکی جسد پیتزا رو با خوشحالی برمیداره و میبره بپزه که تو همین لحظه، گوریلی از یکی از اتاق ها بیرون میپره و داد و بیداد میکنه.
-وات د نااااااااااااااااااح؟ نمیشه... عوض نمیشم دیگه... تغییر شکل نمیتونم بدم. نااااااااااااااااااااح دیس نِح!

اینکی به گوریل نگاه میکنه که دستاشو مشت کرده و به سر و صورتش میکوبه.
-یعنی چی نتونست تبدیل شد؟ اگه لامپِ گوریل شده، شب تبدیل به خودش نشد که نتونست تو شب زندگی کرد دیگه.
-تو میتونیا. تلاش کن، بشو.

گوریلی که گویا توانایی تغییرشکل داشت و احتمالا شکل اصلی اش، لامپ بود، تلاش کرد که بشود. لامپ بیشتر تلاش کرد. لامپ خیلی داشت تلاش میکرد. لامپ جوری تلاش کرد و زور زد که چندتا از مهره های کمرش ترکید و از پشتش بیرون ریخت.
ولی نشد!

اهالی خانه نشستند و فکر کردند و دیدند با این وضعیت، دیگر نمیشود شب ها در خانه زندگی کرد و باید دنبال چاره ای باشند. وگرنه ملت شبانه به خانه شان می آمدند و تویش برگ درخت می سوزاندند و دودش را توی دماغشان میکردند و سرفه میکردند و خفه میشدند و می مردند و آن وقت مجبور بودند هر روز اجساد ملت را ببرند بیندازند دور و حتی ممکن بود اطراف خانه شان جای پر از جسدی شود و وقتی که آپوکالیپس زامبی ها همه را بزند، آن جسدها هم زنده شوند و بیایند بخورندشان و بعد مجبور شوند بروند توی یک مزرعه ای با یه یارویی که اجساد زامبی شده ی فامیلش را توی یک اسطبلی زندانی کرده. و بعد اینکی و ویرسینوس زامبی ها را آزاد کنند و مزرعه شان به ناح برود و بعدش بروند توی یک دیستوپیایی که یاروی تک چشم دارد و یاروعه بیاید پناهگاه بعدیشان را هم خراب کند و خلاصه خیلی دردشان بگیرد و آواره بشوند و بمیرند و زامبی شوند.

-اینکی فکر کرد که تنها کسی که تونست باگ لامپ رو درست کرد، پرنسس نارگوداج بود. ولی خب... یه یاروی شروری، پرنسس رو دزدیده بود فعلا و توی یه برج زندانی کرده بود.

ویرسینوس بدو بدو رفت جعبه ای را از توی زیرزمین خانه آورد بالا و درش را باز کرد و از تویش شمشیر و کوله پشتی و نارنجک و چوبدستی و زره و طومارهای پایرومنسی و نکرومنسی و اسید و تانک و هلیکوپتر و شعله افکن و بمب هسته ای و دستمال توالت و چاه باز کن و چندتا خیار برداشت و توی جیبش گذاشت.
-خب... پیتزامونو بخوریم، خونه رو بذاریم تو این کوله پشتیه و بریم دیگه.
-اینکی و ویرسینوس رفت پرنسس نجات داد!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۹ ۱:۱۴:۵۳

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۸:۲۶:۵۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
طبق معمول هميشه، ملت جادوگر در حال كار و كسب نانى بخور و نمير براى خانواده هايشان و ملت ساحره، مشغول رفت و روب منزل هايشان بودند كه آرم جادوگر تى وى در هر گوشه و كنار شهر نمايان و به دنبالش، چهره زشت خبرنگارى ظاهر شد.

-ملت فهيم و فرهيخته جادوگران!... طى مصاحبه اى فورى در خصوص روشنگرى هاى امروز صبح پيام امروز و فنگ كبير، در خدمت يكى از زوپس نشينان هستيم... مادام لسترنج!

در پس زمينه صداى درگيرى و زد و خورد و به دنبالش، جيغ و دست و هوراى افرادى كه ديده نمى شدند بلند شد.

-خب... مادام لسترنج... در خصوص افشاگرى هاى فنگ چه ميگوييد؟
-تكذيب ميكنم!
-يعنى شما شركت چاپ...
-خير... اونجا فقط يه زير پله سى مترى و محل چاپ كتاب تست و كنكوره!
-ميشه بيشتر توضيح بدين؟
-خير!

خبرنگار چهره بهت زده اش را به سختى جمع و عرق روى پيشانيش را با آستين ردايش پاك كرد. نشستن كنار بلاتريكس به وضوح برايش سخت بود.
-خب... در مورد كاخ زوپس برامون توضيح ميدين؟
-كاخ؟!... كدوم كاخ؟... اونجا يه بيت محقره... اتفاقا خوب شد كه پرسيدى... اينقدر از گرونى ناله نكنيد... گرونى كجا بود؟ گوجه كيلويى سه گاليون كجاس؟... از كاخ ها و مناطق مفرهتون كمى فاصله بگيرين و بياين از ميوه فروشى دم بيت ما خريد كنين... گوجه سه كيلويى يه نات، دو تا موزم اشانتيون روش ميده.

خبرنگار مشتاق به نظر مى رسيد.
-عه... چقدر مناسب! كجاس اينجا كه ميگـــ...

با چشم غره بلاتريكس، سوالش را خورد و صدايش را صاف كرد.
-اهم... خب... در مورد وزير شدن فنگ توضيحى ميدين؟
-خب فنگ نور چشم ماست. و بله درسته! شبونه رفته كلاه گذارى كرده و وزير شده. و بازم درسته... لينى وارنر و رز ويزلى به جمع بيت برگشتن. خب... من از همين تريبون استفاده مى كنم و ميگم كه بيت ما دو تا اتاق بيشتر نداره و ما هفت نفريم اونجا. دستشوييشم با خونه بغلى مشتركه. حمومم نداريم!... سر خيابون يه حموم عموميه كه ما بخاطر اسراف نشدن آب، هفته اى يه بار ميريم اونجا حموم. روزى يه وعده نون و ماست ميخوريم. پس تموم كنين اين بحث ها راجع به كاخ نشينى مارو... ما جزو اون نود و شش درصديم.

خبرنگار كه به دنبال پرسشى ديگر، دهانش را باز كرده بود، با فرو رفتن چوبدستى بلاتريكس در پهلويش، متوجه شد كه زمان برنامه به پايان رسيده است.
-خب... از مادام لسترنج ممنونيم كه وقتشون رو به ما دادن و توضيحات كامل و جامعشون رو ازمون دريغ نكردن. تا جادوگر تى وى ديگه اى بدرود!

با خاموش شدن دوربين، بلاتريكس كروشيويى حواله خبرنگار كرد و با صدايى بلند تر از فرياد او، بر سر تهيه كننده جيغ كشيد:
-بده اون زندانيامون رو... يه تشويق درست حسابى نكردن... دارم براشون!

و مشغول گرفتن اسنپ پلاسى به مقصد كاخ اعيانى زوپس شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.