هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۵۵ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
تام جاگسن که شنید برای حرکت باید با پاهایش به پهلوی خر بزند، از خر پیاده شد و سپس با تمام قدرتی که داشت، با لگد به پهلوی خر زد!
_عه؟چوپان... این که نتنها حرکت نکرد، افتاد حتی!
_چی؟ بابا عجب خریه!
_عجب خریه؟یعین مشکل از خره بود؟ نکنه خر مریض سوار شدم؟
_بابا اون خر رو نمیگم که...تو رو میگیم...زدی کُشتی خره رو!
_خودت گفتی خب با لگد بزنم به پهلوش!

دیگر مرگخواران با دیدن این صحنه به فکر فرو رفتند...اگر با لگد زدن به پهلو، خر حرکت نمیکرد، یعنی چوپان در این مورد به آنها دروغ گفته بود؟
پس لرد با چهره‌ای خشمگین رو به چوپان دروغگو کرد و گفت:
_ببینم...نکنه به ما دروغ گفتی که باید بزنیم به پهلوش؟
_نه...فقط نباید اینجوری میز...
_حرف نباشه...ما تحمل اینکه کسی ما رو سر کار بذاره نداریم!
_باور کنید راست گفتم..شما باید...
_برای ما اولین اشتباه، آخرین اشتباهه...این همه ما رو کمک کردی، ولی همین یک دونه دروغت، تو رو از چشممون اندخت!
_ولی این یکی حرفم راست بود..اون قبلی ها اتفاقا همه‌اش دروغ بو..
_گفتیم ساکت...یکی این رو خفه کنه!

قبل از اینکه چوان دروغگو بخواهد کلمه‌ی دیگر بگوید، یک نور سبز ساطع شده چوبدستی بلاتریکس به سینه‌ی چوپان برخورد کرد!
_خفه شد ارباب...هر چی شما امر کنید!

لرد نگاه تحسین آمیزی به بلاتریکس انداخت...سپس گفت:
_خب...چاره‌ای اندیشیدیم!
_چه چاره‌ای ارباب!
_منتظریم از زبان شما بشنویم...البته زیاد هم وقت ندارید، ما باید زودتر به آن سر دنیا برسیم!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۴۹ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۴۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4718
آفلاین
مرگخوارا برای چند لحظه با تردید به لرد و خری که روش نشسته بود نگاه می‌کنن. به نظر نمیومد خطری لردو تهدید کنه، چون هم جای لرد به نظر خوب میومد و هم خر راضی به نظر می‌رسید.

- اون یکیم باشه واسه من!

به دنبال این دیالوگ، هر مرگخواری یه خرو انتخاب می‌کنه و درست مثل اربابشون سر و ته سوارش می‌شن.

البته به جز فنریر!

- ارباب این خره نمی‌ذاره سوارش بشم.

شواهد حاکی از این بود که خر از سواری دادن به گرگ خوشش نمیاد. اما این موضوع نه برای لرد مهم بود و نه برای مرگخوارا.

- حتی خره هم فهمیده سواری دادن به تو بی‌فایده‌س!
- عیب نداره تو می‌تونی کل مسیرو پشت سر ما بدوئی!

اما فنریر کوتاه بیا نبود و هربار خر جدیدی رو برای سوار شدن انتخاب می‌کرد بلکه یکیشون اونو سوار کنه.

- حالا چطور حرکت کنیم؟

چوپان دروغگو، با دیدن لرد و مرگخوارانی که همگی سر و ته نشسته بودن، این‌بار ترجیح می‌ده راستشو بگه.
- با پاهاتون بزنین به پهلوهاش تا حرکت کنه!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۰۶ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۳:۳۵ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 594
آفلاین
همه مرگخواران بصورت هماهنگ به طرف فنریر برگشتند.

-شرم بر تو!
-از پس یه کار به این سادگی بر نمیای.
-اسم خودتو گذاشتی مرگخوار؟
-بی مصرف بی وجود!
-خجالت نکشیدی که نتونستی؟

فنریر با شنیدن هر جمله، کمی ریز تر و حقیر تر میشد. با چشمان پر از اشک گفت:
-اون کراب بود که نتونست ها...

کسی اهمیتی نمیداد. مسئول تمام ناتوانی ها و شکست ها فنریر بود.
کراب به گوشه ای رفت و آینه اش را به دست سو داد که برایش نگه دارد و سرگرم کرم پودر زدن شد.

لرد سیاه خسته شده بود.
-یاران ما...از پس چند خر بر نمی آیید؟ ما را سوار آن جلویی کنید. رئیس به نظر میرسد. ما هم رئیسیم.

مرگخواران لرد سیاه را بلند کرده و بطرف خری که اتفاقا آرام به نظر میرسید بردند.
-چوپان...چه کنیم؟

-خب بذارین روش!

و مرگخواران لرد را بصورت سرو ته روی خر گذاشتند.

-اینجوری درست است؟

چوپان با خنده جواب داد.
-درست است...درست است...

-یاران ما...بقیه هم سوار شوند که به حرکت در آییم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۰۳ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۹:۵۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 216
آفلاین
کراب اینو گفت و به خر نزدیک تر شد.
اما خر،خر خوبی نبود و از کراب که انگار صورتش را نقاشی کرده بود،به هیچ وجه خوشش نمی آمد!

کراب با ترس و لرزی که هرچه به خر‌ نزدیکتر می شد ، بیشتر می شد روبه چوپان دروغ گو کرد.
-ح حالا چیکار کنم؟

چوپان لبخند عریضی زد.
-برو جلوش وایسا و بزن رو پوزه اش

کراب جلوی خر ایستاد اما تا دستش را بالا برد که بر روی پوزه ی خر بکوبد ، خر سمش را بر روی صورت زیبای کراب (آن طور که خودش تصور می کرد.)کوبید و از صورت کراب چیزی بجز رنگ های درهم آرایشی باقی نگذاشت!

کراب که دماغش اندازه ی سیب زمینی بزرگ شده بود و ریملش طوری زیر چشمش پخش شده بود که گویی ساعت ها گریه کرده ، با صدای تو دماغی و چشمان اشکی به لرد سیاه نگاه کرد.
- ...ارب..باب...گفتم ...که ..نمی ..تونم!


تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۶:۰۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
در همون لحظه، فنریر که دور دنیا رو در عرض دو پست گشته بود، دوباره برگشت و با صورت رفت تو شکم کراب.
فنریر، اول خودش رو از کراب جدا کرد، و بعد گفت:
- رکورد مارکو پولو رو زدم...

لرد و مرگخوارا نمیدونستن مارکو پولو کیه. ولی میدونستن که اصولا به دست آوردن یک رکورد، یعنی به دست آوردن یک موفقیت. ولی چون فنریر کارای بد زیادی کرده بود، و تلگراف خواری کرده بود، حق نداشت موفقیت به دست بیاره. در نتیجه لرد با نگاهش به کراب فهموند چیکار کنه. و کراب هم چندتا ریمل بی کیفیت رو فرو کرد توی چشم و دماغ و دهن فنریر.

کراب به لرد سیاه نگاه کرد تا واکنش و رضایت لرد رو ببینه، اما نتونست ببینه. به جاش توی نگاه لرد نگاهی حاکی از پلیدی و فرصت طلبی رو دید...

- کراب، برو و سوار خر شو، بعدشم بهش پس گردنی بزن.
- ارباب من نهایتش بتونم آرایشش کنم یکم خوشگل بشه...
- نه کراب. ما بهت اعتماد کامل داریم که از پسش برمیای.

کراب نمیتونست هیچ اعتمادی رو توی لحن لرد سیاه تشخیص بده. اما مجبور بود به این وظیفه عمل کنه. در نتیجه آب دهنشو قورت داد، و در حالی که سعی میکرد شجاعتش رو حفظ کنه به سمت خر رفت.
- خر خوبی باشیا...



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲:۴۰ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ابیگل نیکولا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱:۳۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۹:۲۸
از همین طرفا!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 35
آفلاین
مرگخوارا که به چوپان دروغگو بودن چوپان پی نبرده بودن دوباره از او پیشنهاد می خواستن!
- اقا چوپون، لطف کردن میکنین که یه پیشنهاد دیگه دادن کردن کنین!؟
-بله پیشنهادم میدیم! بشینین روشون بعد پس گردنی بزنید!

لرد نگاهی به ابیگل انداخت که یه گوشه بی سر و صدا وایساده بود و الکتریسیته اش موهای اریانا رو تحت تاثیر قرار داده بود و مدل انیشتنی بالا اورده بود!
- ابیگیل! تو برو!
- ابیگل بودما ارباب!
- ما دلمون می خواد بگیم ابیگیل! عادت کن بهش!
- چشم ارباب!

ابیگل به خری نزدیک شد و سعی کرد به روش کودکستان که از رو سر و کول ملت خرک میزد رو کول خربپره! ولی ابیگل دستشو که رو خر گذاشت خر رم کرد! رو کمر خرام دو جای سوختگی به شکل دست ابیگل بود! شاید انتخاب ابیگل واسه کنترل یه خر مناسب نبود! باید کس دیگه ای رو انتخاب می کردن!


BOOM!

تصویر کوچک شده

شناسه قبلی:اشلی ساندرز


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳:۱۴ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۵:۰۷ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
اما به راستی کدام یک از مرگخواران به زبان خرها مسلط بود؟

-م...ن...زند...م!

مرگخواران توجهی به فنریر مغز پخت شده نکردند که ادعا میکرد هنوز زنده است. فنریر برای مرگخواران مرده بود!

-یاران ما بروید خر بیاورید دیگر!

اما در کمال تعجب این بار نه نیروی نامرئی سو را به سمت جلو حرکت داد و نه کریسی به شوق اول شدن داوطلب انجام این کار شد. در همان لحظه ناگهان چوپانی از آنجا رد شد.

-هی برگرد! رد نشو!

چوپان برگشت.
-ها؟ چیکار دارید؟
-ما میخوایم سوار خر شیم! بلدی با خرا صحبت کنی؟
-صحبت؟ ما صحبت نمیکنیم که! میزنیم تو سرشون بعد خودشون راه میفتن!

مرگخواران که کلید حل مسئله را یافته بودند به سمت خرها حرکت کردند تا توی سرشان بزنند، اما ابتدا تصمیم گرفتند یک آزمایش ریز انجام دهند.

-خب فنریر اگه ادعا میکنی زنده ای برو یدونه بزن تو سر این خره!

فنریر باید میرفت... باید هویتش را باز میگرداند! فنریر نمیخواست در نقش گرگی مرده به ایفای نقش خود ادامه دهد.
پس جلو رفت و با تمام قدرت بر سر خر کوبید...
و خر برگشت و جفتکی به سمت فنریر انداخت...فنریر صدها متر و حتی صدها کیلومتر به آن طرف تر پرتاب شد در این مسیر قاره ها و اقیانوس ها را پیمود. فنریر دور دنیا را در هشتاد صدم ثانیه پیمود!

مرگخواران لرد را شکر میکردند که خودشان برای این کار پیش قدم نشدند و همه چیز ختم به خیر شده بود، البته چوپان هم در طرفی دیگر نشسته بود و هرهر به آن ها میخندید... او چوپان دروغگو بود!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۰۱ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
مرگخواران اما به سمت گله‌ی خرها نرفتند...بلکه فنریر بیهوش مقصد آنها بود!
_هوی فنر...بیدار شو...هوی...با توام!
_نخیر...مثل اینکه واقعا گرسنگی و خستگی کارش رو ساخته...بهتره دفنش کنیم!
_بذارین من یه خاطره‌ای تعریف کنم...یک روز ما یک جایی نشسته بودیم داشتم فیلم ژاپنی می‌دیدیم، یکهو پدر یکی رو سوزوندن!
_
_نه..بذارین بقیه اش رو بگم...رسمشونه...کسی که می‌میره رو دفنش نمیکنن...میسوزنن...بعد فنر هم اونجا بود، گفت که "منم اینجوری کنید وقتی مُردم!"...پس...هرکی موافق سوزوندن فنریر هست، اعلام کنه!

فنریر حالا به طرز نامحسوس یکی از چشمانش را باز کرد و تعداد زیادی دست که به نشانه موافقت بالا آورده شده بودند را دید!
حالا کم کم علائم حیاتی در فنریر در حال بروز بود...مثلا اگر مرگخواران دقت میکردند،متوجه گلوی فنریر که وقتی به سختی آب دهانش را قورت میداد، تکان می‌خورد، می‌شدند...اما مرگخواران دقت نکردند...چرا که آنها به سختی در حال عمل به وصیت فنریر بودند!

حالا بعد از فقط چند دقیقه، تَل بزرگی از هیزم فراهم شده بود و کنت الاف هم خرامان خرامان با فندکش به سمت هیزم در حال رفتن بود...حالا فنریرکه هر دو چشمش را کامل باز کرده بود، این صحنه‌ها را شاهد بود...اما باز مرگخواران به او دقت نکردند!

بلاخره مرگخواران به سمت فنریر رفتند و او را بلند کرده و در آتش انداختند!
حتی فریاد های فنریر و دست و پا اداختن او که "لامصبا، من زنده‌ام!" هم باعث نشد مرگخواران به او دقت کنند که او زنده است...البته در اصل "بخواهند" که دقت کنند که او زنده است!

پس از اینکه مرگخوران از سوزاندن فنریر فارغ شدند، دور هم جمع شدند...
_این بوی چیه؟ کله پاچه دارن کز میدن؟
_چیزی نیست...احتمالا بوی پشمای فنریر هست که داره میسوزه!
_خب...فنریر هم که مُرد...دیگه کی رو داریم که حیوون باشه، زبون این خرها رو بفهمه و بره چنتاشون رو بیاره؟

به نظر می‌رسید مرگخواران می‌خواستند ابتدا از راه مذاکره پیش بروند!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸:۱۳ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-یاران ما...این فنر بی مقدار را جا نگذارید!

سدریک که همچنان تازه وارد شده بود، به طرف فنریر رفت.
-ارباب با خودم حملش کنم؟

صدای لرد سیاه که در حال بستن کمربندش بود به گوش رسید.
-خیر...ببندینش به ماشین. خود بخود همراهمون میاد. فقط کمی سابیده می شه. گاهی پشت و روش کنین که متناسب بمونه.

مرگخواران پای فنریر بی هوش را به پشت ماشین بستند و شروع به هل دادن ماشین کردند. لرد سیاه هم ژست راننده گرفته بود.
-هکتور هل نده...ماشینو می لرزونی. تام، توی ماشین سرک نکش. راب، بچه تو از رو سقف ماشینمون بردار، گابریل، اون جلو دقیقا داری چیکار می کنی؟ شیشه ماشین تمیزه. چیزی که نمی ذاره جلومونو ببینیم، هیکل خودته. رانندگی کار بسیار دقیق و حساسیه. دست ها باید در قسمت شمال غربی و شرقی فرمان قرار بگیرند و آینه ها...هی...ما چرا متوقف شدیم؟

به پشت سرش نگاه کرد و هیچ مرگخواری ندید.
-یاران ما...سر به بیابان گذاشتید؟...متواری شدید؟

پیاده شد...و کوهی از مرگخواران از نفس افتاده را دید که کنار جاده پخش و پلا شده بودند.
-خب...اراده ما در این راستا قرار گرفته که ماشین سواری کافیست...ما هم از رانندگی خسته شده بودیم. گله ای خر در این نزدیکی می بینیم...یاران ما، برای ادامه سفر، به تعداد کافی خر تهیه کنید.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۰۵ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۹:۵۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 216
آفلاین
-برین کنار داداچا....خودم به هوشش میارم!

آبدارچی گفت و به سمت فنریر حرکت کرد.
بالای سر فنریر ایستاد و با لحن دستوری لگدی به شکم فنریر زد‌.
-دهنتو باز کن!

اما فنر تکان نخورد انگار واقعا بی هوش شده بود،یا حداقل مرگخواران اینگونه فکر میکردند.
آبدارچی که دید فنر مصالحت آمیز به هوش نمی آید،تصمیم گرفت با روش غیر مصالحت آمیز به هوشش بیاورد.
پس پارچ آبی را از دارچی اش جدا کرد و روی فنریر خالی کرد.
در کمال تعجب فنریر بازم به هوش نیامد !
انگار که گشنگی و بیگاری بلاخره از پا درش آورده بود.

لرد سیاه که دید فنریر دیگر نیست که ماشین را هل دهد،تصمیم به رهایی فنر و پیدا کردن نوکر دیگری کرد .اما کدام یک از مرگخوارنش این مسئولیت را به گردن میگرفت؟

-یاران ما! ماشین را هل بدید تا ما به مقصد برسیم!

سپس رفت و روی صندلی جلوی پراید نشست و توده ای از مرگخواران را در بهت و جنازه ی گرگینه ی بیچاره رها کرد.


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۶ ۲۱:۳۹:۲۰

تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.