هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴
#37

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۰:۲۱ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
بعد از اینکه مامورای وزارت رفتن، سیریوس فورا رگ فرار از زندانـش گرفت و باز رفت و یه ممد پاتری رو گروگان گرفت. ولی دوباره روحیه ی سفیدیش گل کرد و آزادش کرد. پس این رویه ساعت ها ادامه داشت و نه خبری از «هر یه ساعت یکیتونو می کشم» بود و نه خبری از اسنیپ و دوستان...
پس سیریوس فکر خوبی کرد. فکری که تا حالا هیچ بنی بشری نکرده بود! بله!

یکی از خیابونای پایین شهر لندن

-دیری رین دیری رین... دری رن دری... رن رِ رِ ررن... دیری ری ریرین... (افکت آهنگای خفن فیلمای اکشن! )

رودولف با وینکی در کنارش، همینجوری داشت با حرکت آهسته راه میرفت. فضا خیلی خفن شده بود و مثل این فیلم جنگیای خیلی باحال، با هر قدمی که رودولف و جنِ کنارش بر میداشتن، یکی از خونه های کنار خیابون منفجر میشد.

-کات آقا کات... اینا کین پشت در دارن سر و صدا میکنن؟ رودولف بیا اینا رو جمع کن. مثل اینکه طرفداراتن!

رودولف عینک ری بن ـشو به چشم زد و در اوج خفانیت و گولاخیت گفت:
-عزیزان من... بذارین بعدا بهتون امضا میدم.

خبرهایی از منابع خیلی غیر معتبر و نزدیک به خود رودولف، اعلام کردن که عده ای از طرفداران، از شدت خفن بودن این حرکت در دم جان باختن!

کارگردان که انگار ذره ای از رودولف و بازیای مسخره ـش خوشش نمیومد، با صورتی عین طالبیِ دم عید -که به طرز مشکوکی قرمز شده باشه - گفت:
-جمع کن این مسخره بازیا رو برادر من... برگرد سر فیلمبرداری...
-باشه. وینک داری چیکار میکنی؟ جذبه ی من رو زیر سوال داری میبری! چرا با مسلسلت داری موبایل بدبخت و پر جذبه ی من رو له میکنی؟ نکن جن خل و چل. این مدل سامسونته! مشنگا بهش میگن: «سامسونتِ کله سگی» (همون سامسونگ گلکسی )

وینکی در حالیکه داشت موبایل پر جذبه ی رودولف رو نابود میکرد گفت:
-نشد! وزیر سحر و جادو توی این سامسونت گیر افتاد. وزیرِ سفید از توی این با وینکی حرف زد. وینکی چون جن خانگی خووووب بود تصمیم داشت وزیرِ بد رنگ را آزاد کرد!
- بده من اون سامسونت رو... آلو...نه این نبود باید یه چیز دیگه موقع برداشتن موبایل می گفتم.فهمیدم! گلابی... سلام سیریوس... چی میگی؟ نکنه باز محموله ی قاچاق قمه ی منو تو مرز گرفتین... ها؟ قاتل و گروگان گیر حرفه ای میخوای؟ در خدمتیم داش... باشه الان میایم...

رودولف گوشی را قطع کرد و عینکش رو روی چشمش جابجا کرد. همینطور که با حرکت آهسته به سمت در می رفت گفت:
-وینکی بیا... قراره خون به پا کنیم.


کارگردان:
مدیر انفجار:
وینکی در حالیکه دنبال رودولف میرفت و زیر چشمی به دور و بر نگاه میکرد و دنبال آت و آشغالای احتمالی انفجار ها بود:


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۱/۵ ۲۲:۱۷:۵۰


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴
#36

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
خلاصه:سیریوس بلک میخواهد ریموس لوپن رو برای درمان بفرسته خارج.ولی وقتی که به آژانس مسافربری مراجعه میکنه،بلیط گیرش نمیاد.برای همین اشخاص داخل آزانس رو خلع سلاح و به گروگان میگیره.مامور های وزارت هم در همین حین از راه میرسن...

__________________________________


سیریوس که میبینه هوا پسه و شرایط بحرانی،برای اینکه همه بتونن ببیننش یک دفعه بر روی چارپایه ای پرید و داد زد:
_آهای...دست نگه دارید!میدونید با کی طرفید؟!
_کی؟!مامور ویژه حاکم،میتیکومان؟!ها ها ها ها ها ها!
_نه خوشمزه...با سیریوس بلک وزیر سحر!
_عه؟!جناب وزیر شمایید؟!آخه واسه چی پس ملت رو به گروگان گرفتین؟!شما که خودتون قدرت دستتونه!
_هی مامور عزیز...داستانش طولانیه...بیا بشینید تا براتون تعریف کنم!

و مامور های وزارت نشستند تا سیریوس داستان رو تعریف کنه...و سریوس هم تمام داستان رو گفت...از اینکه مفلس شده...از اینکه اعضای محفل خونه اش رو گرفتن و خودش رو از محفل انداختن بیرون...از اینکه حتی از تالار گریفندور هم اخراج شده...از اینکه جای خواب نداره...از اینکه از پشت خنجر خورده...از شکست عشقیش...و از اینکه توی وزارت سیوروس اسنیپ همه کاره است!

بعد از اینکه بلک داستان رو تعریف کرد،یکی از مامورین در حالی که متاثر از داستان غم انگیز سیریوس اشک های درشتی میریخت،دستش رو روی شونه سیریوس گذاشت و گفت:
_هی...میفهممت رفیق...اما الان از ما چی میخوای؟!
_هوووم...چی میخوام؟!خب یه بلیط میخوام واسه ریموس...اصلا من میخوام سیوروس اسنیپ رو ببینم...آره درخواست من اینه...سیوروس اسنیپ رو بیارد وگرنه هر یک ساعت،یکی از گروگانها رو میکشم!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱
#35

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
سیریوس با دستش کمی مغزش را می خواراند. بعد از کمی درنگ می گوید: « اره درسته! فکر خوبیه! »

و بعد به طرف جمعیت رفت و یه دختر بچه ی 6 و 7 ساله را گرفت و چوبدستی را به طرف مغز دختره گرفت و گفت: « خب اگه تا ده دقیقه دیگه وزارت اینجا نیاد و مشکل منو حل نکنه ، این بچه می میره! »

در همین زمان مادر دختر بچه شروع به گریه و زاری و شیون می کنه! سیریوس نگاهی به بچه می کنه و وجدان سفید خیلی بیدار میشه! از لپ دختربچه می بوسه و یه شکلات از جیبش بیرون میاره و به دختره میده و میگه: « برو پیش مامانت عزیزم! »

دختر بچه: « ممنون عمو!:kiss: » و دختر بچه در اغوش مادرش بلعیده می شود.

یکی از بین جمعیت با صدای بلند میگه: « مرتیکه ما رو مسخره کردی؟ مگه گروگان گیر هم اینقدر مهربون میشه؟ الان چطوری می خوای به چیزی که می خوای برسی؟ »

سیریوس باز هم در فکر فرو میره و کمی به ریموس مریض فکر می کنه! دوباره به سمت همان دختر بچه میره و اونو به طرف خودش می کشه و چوبدستیشو به مغز طرف می گیره! مادر دختر بچه باز شروع به گریه زاری می کنه و سیریوس باز تحت تاثیر وجدان قرار می گیره و همان کار قبلی رو می کنه! بعد دوباره از جمعیت یکی همان جمله رو میگه!

بله! سیریوس همینطور گروگان می گرفت و تهدید می کرد و بعدش ول می کرد و این عمل تا نیم ساعت ادامه داشت تا اینکه از وزارت رسیدند.

یکی از مامور های ارشد وزارت جلو میاد و میگه: « چه خبره؟ »

از بین جمعیت یکی داد می زنه: « ایشون ما رو گروگان گرفتن و گفتن اگه خواسته هاش رو انجام ندیم ، ما رو می کشه! »

مامور وزارت نگاهی به سیریوس می کنه و بعد به چند نفر اطرافش میگه: « بگیریدش تا تو وزارت حسابشو برسیم! » بعد رو به جمعیت می کنه و میگه: « بله! این است وزارت! می بینید که تو چند ثانیه یک گروگان گیر حرفه ای که سابقه فرار از ازکابان رو داره ، دستگیر می کنه!:zogh: »

جمعیت نیز شروع به تشویق می کنند.

سیریوس نگاهی به چند مامور می کنه که در حال بیرون اوردن چوبدستی خود بودند. باید کاری می کرد. باید ریموس رو به بیمارستان امریکا می رساند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۴۴ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱
#34

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۵:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6678
آفلاین
-من نیستم!

سیریوس که کاملا از حالت طبیعی خارج شده بود بطرف منبع صدا برگشت.
-کی بود؟این کیه که از جونش سیر شده؟زود بیاد جلو!

صدای خش خشی از لابلای جمعیت به گوش رسید و بعد از چند ثانیه چهره نحیف و تکیده هوگو ویزلی به همراه یک سینی نمایان شد.هوگو با قدمهای لرزان بطرف سیریوس رفت.
-خواهش میکنم بذارین من برم.باید برای ارباب چایی ببرم.میبینین که.اگه چاییه سرد بشه هیچی جلودارش نیستا.خطرناک میشه.

سیریوس نگاهی به هوگو انداخت و نگاه دیگری به فنجان چای که بخار از آن بلند میشد.
-عمرا نمیشه!بشین سر جات.تا مشکل ما رو حل نکنن نمیذارم کسی از جاش تکون بخوره.اصلا تو خجالت نمیکشی به اون جانی تبهکار خدمت میکنی؟شرم بر تو.برو یه گوشه بشین و به کارای بدی که انجام دادی فکر کن.

هوگو به همراه سینیش به گوشه ای از آژانس رفت و روی زمین نشست.بساط سماور و قوری را راه انداخت.هر چند دقیقه یکبار نیمی از فنجان را روی زمین خالی و دوباره پر میکرد تا چای داخل فنجان همچنان داغ بماند.

سیریوس که تا آن روز اقدام به گروگانگیری نکرده بود کمی دستپاچه شده بود.
-خب...همه برن کنار دیوار.مردا اینور، زنا اونور...نه...مملکت اسلامی که نیست اینجا.همه قرو قاطی بشن.نبینم دو نفر از یک جنس کنار هم وایسادن.اصلا زنا و بچه ها میتونن برن...نه، نه...منصرف شدم!اگه زنا و بچه ها برن که من میمونم و چهل تا مرد قلدر!چطوری از پسشون بر بیام؟...یکی به من بگه حالا باید چیکار کنم؟:vay:

دستی از میان جمعیت بلند شد.
-اجازه من بگم؟الان اول باید خواسته هاتونو مشخص کنین.بعد درخواست کنین یکی از مسئولین بیاد با شما حرف بزنه به درخواستتون گوش کنه.اگه نکرد هر نیم ساعت یکبار یکی از ماها رو بکشین!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱
#33

سالازار اسلایتیرین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
سوژه ی جدید


- خانم یعنی چی که نمیتونید بلیط کالسکه ی من رو صادر کنید؟! من یک ساعته دارم بهتون توضیح میدم، میگم این رفیق من مریضه، بیماره ، نمی تونه آپارت کنه، من به این دوتا بلیط نیاز دارم .

- آقای بلک محترم، بهتون گفتم که ، شما باید از سنت مانگو برگه ی درخواست بلیط برای مریض رو بیارید تا من بتونم براتون بلیط رو صادر کنم .

سیریوس که از شدت عصبانیت تمامی رگ های سرش مشخص شده بود فریاد زد :

- رفیقم فردا عمل داره ، کالسکه ی شما تا 8 ساعت دیگه پرواز می کنه ، من چطوری کار اداری که تو سه روز انجام میشه رو تو این چند ساعت انجام بدم؟

- اون دیگه مشکل خودتونه .

سیریوس ردایش را کناز زد و چوب دستی اش را در آورد ، دیگر چاره ای نداشت ، او باید هرجور که می توانست ریموس را به آمریکا میرساند تا در بیمارستان تازه افتتاح شده ی آنجا عملش کنند . سیریوس فریاد زد :

- اکسپلیارموس اُل

در یک آن چوب دستی تمامی افراد حاضر در آژانس به مست سیریوس آمد و او هم بدون معطلی با وردی همه را نابود کرد .

- من نمی خواستم کار به اینجاها برسه ، خودتون مجبورم کردید ، شما از این لحظه به بعد همتون گروگان من هستید.




- - - - - -
هرگونه شباهت به آژانس شیشه ای و بعد ازظهر سگی رو تکذیب می کنم


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




Re: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#32

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
سوژه ی جدید!


باشد که الف دال پیروز باشد!

روزی آفتابی و دل پذیری بود.مثل همیشه پرندگان بر روی درختان خود با صدای بلند فریاد می زدند و با صدای جیک جیکشان همه را از خواب بیدار می کردند.این پرندگان روزی صد بار مورد لعن و نفرین قرار می گرفتند!

آن روز روزی خوب در آژانس مسافر بری بود.تمام اعضاء آژانس منتظر مشتری بودند.

یک مردی که قیافه ای ترسناک داشت جلوی میزش نشسته بود و منتظر مشتری بود.در باز شد.پیرزنی وارد شد و...


نمای بیرون از آژانس!

پرندگان جیک جیک می کردند...درختان سبز انگار که برای ساختمان آژانس مسافر بری لباسی سبز درست کرده بودند و...شپلخ!

پیرزن با صدای مهیبی از در آزانس به بیرون پرت شد و پشت سرش مرد داد زد:

-مگه نگفتم که اینجا گوشت فروشی نیست؟برو پی کارت خانوم!

بعد از چند ساعت!

مرد دوباره روی صندلی نشسته بود ولی اینبار با صدای ترق بلندی از جا پرید.

در باز شد و گروه آپارات کرده ی الف دال وارد شدند.آنها آنقدر هیاهو راه انداختند که مرد را عصبانی کردند.

مرد به دو قدمی جیمز رفت و سرش داد کشید:چی می خوای؟

جیمز ناراحت شد و با شدت از ساختمان بیرون رفت و داد زد:من مامانمو می خوام...

پروفسور گرابلی پلنک گفت:این چه طرزشه؟درست صحبت کن.

مرد گفت:ببخشید...خب چی می خواین؟

-ما یک تور برای شهر پاریس می خوایم!

گرابلی با خشم گفت:کی گفت تو حرف بزنی دیدا؟

بعد به سمت مرد برگشت و گفت:بله ما یک تور برای پاریس می خوایم.

مرد گفت:یکی دیگه مونده.باید تا چند ساعت یگه صبر کنید.بفرمایید بشینید.

و الف دالی ها نشستند.اما جیمز در آنجا نبود.

کیلومتر ها آن طرف تر.

جیمز داشت از ترس آن مرد با سرعت بوگاتی می دوید تا اینکه به یک جایی رسید که خودش هم نمی دانست کجاست.

جیمز اندکی دوروبرش را نگاه کرد و اشخاصی را دید که دارند حرف می زنند.

-من می گم بریم پاریس.با تور.خوبه؟

-آفرین دراکو.این برای جوخه خیلی خوبه.

-پس بریم به آژانس مسافر بری؟تا دیر نشده؟

-بریم.

جیمز قضیه را فهمید.ولی نمیدانست که یک تور بیشتر نمانده.ولی باز هم با سرعت شروع به دویدن کرد تا به آژانس برسد.

کارگردان:مگه بلد نبود آپارات کنه؟

-یادش نبود!


ادامه دهید!


ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۱ ۱۳:۴۹:۴۸



غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
#31

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
در باز شد.مردی با کت شلوار و ماسماسکی کوچک در دستان خود وارد آژآنس شد.پشت سرش کلی آدم وارد ازانش شدن.
لیلی با تعجب:کادر مدیریت؟؟.شما اینجا چه میکنید؟

يكي از مديرا با خشانت تمام رو به ليلي كرد و گفت :

_اين قاسم هلاك كدوم گوريه؟؟

و ماسماسك (منوي مديريت )رو كوبيد رو رسيپشن دسك . ليلي با حالت به مدير مربوط نگاهي انداخت و گفت:

_مـ...مـ...من ...نميدونم !

_يعني چي كه نميدوني؟ اون قرار بوده تا آخر اين هفته 5 نفر رو بفرسته بالاك! پس چي شد؟

ليلي به اطرافيانش نگاهي كرد و به سرعت بالاكي ها رو شمرد: مك ، آرشام ، ماندانگاس و بودلر...ميشه 4 تا! لارتن كه حساب نيست ، نه!

_ببين اين 4 تا دارن بليط رزرو ميكنن....ولي اون بهم گفت كه چهار نفر بايد برن!

مدير ديگري با حيرت تمام به مدير ديگرتري () نگاه كرد و با ملايمت گفت:

_ولي عله گفته بود 5 تا! آره، عله 5 نفر رو ميخواد! قاسم به خاطر اين كمكاري اش به ويزنگاموت احضار شده...اِ اين نارنجي ديگه كيه؟

با انگشتش به لارتن اشاره كرد...طبيعي بود كه او را نفر پنجمي در نظر گرفته بود.

_اوه نه جناب مدير! اون...اون...همكارمه!

لارتن سعي كرد دهانش رو باز كند كه با سرعت زيادي از اين كار ناتوان ماند... مك با تمام سرتي كه ميتوانس خود را به دامن يكي از مديران ساحره، رسانده بود و گوله گوله اشك ميريخت:

_...تو رو ... به ... ريش مرلين...به بند تنبون ...نديده ي مرلين .. قسمت ميدم... من ...نميخوام برم بالاك!من ... گناهي ندارم..

ساحره ي مورد نظر دامن ش رو از دست مك كشيد و مك خيلي رومانتيك روي زمين افتاد.

_واي يه بالاكي به من دست زد! اين رو ازم دور كنين!

مدير اول با قيافه ي مديرانه اي () به مك نگاه كرد و گفت:

_مكه! اين يكي رو نميشه كاريش كرد ! خود عله بلاكش كرد! تو چتر باكس گفته بود : عله!

لارتن كه وقايع اتفاق افتاده ، فراتر از حدي بود كه از او انتظار بره كه متوجه بشه ؛ با قيافه ي خمار بالاكي اش گفت:

_مگه چه اشكالي داره؟ من هم توي چتر باكس چند بار گفتم عله!

مدير (همون كه قيافه ي مديرانه اي داشت()) جوابش رو داد: آخه بقل اش يه چكش هم گذاشته!

لارتن: اوه ماي گاد!

مك همچنان زار زار ميزد و در جست و جوي دامني بود كه از ان اويزان بشه.و مرثيه اي بس دلسوز ميخواند:

_چو !عزيزم...سر از كار چشمات كسي در نياورد /كه هركي تو رو خواست يه روزي بد آورد.
...واسه من كه برعكس كار زمونه/ يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه
...گناهي ندارم ولي قسمت اينه كه چشم كورم براي تو بلاك شه!

لارتن كه ظاهرا تازه توانسته بود معني جواب مدير رو بفهمه به سمت در آژانس دويد و در حالي كه فرياد ميزد:

_اوريكا... اوريكا!(همون يافتم يافتم ارشميدس) من يه سر ميرم چتر باكس...بر مي گردم!

ليلي_بدون توجه به توده ي نارنجي اي كه از در خارج ميشد _ تحت تاثير مرثيه ي مك ؛ دستمال جيبي اش رو دراورد و فيني در آن كرد .

مدير خشاني كه اول از همه وارد آژانس شده بود ،دوباره منوي مديريت رو نگاه كرد و گفت:

_بلاخره ما به 5 نفر احتياج داريم ، دستور از ما بهترونه! وايسا بينم...

مدير خشان به ديگر مديران نگاهي كرد و رو به ليلي گفت: تو جلوي مديرا فين كردي؟؟

ليلي:من؟؟


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۳۱ ۲۱:۵۴:۴۱
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۳۱ ۲۲:۰۸:۱۱

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷
#30

چارلی ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 377
آفلاین
خلاصه ي داستان:(نوشته شده توسط لیلی اوانز)
قاسم هلاك(مسئول بلاك متخلفين در چتر باكس) به همراه ليلي اوانز و هدويگ اقدام به افتتاح يك آژانس هواپيمايي ويژه ي تورهاي جزاير بالاك مينمايد.
قاسم كه خود عازم جزاير شده است ليلي و هدويگ را مسئول رسيدگي به امور آژانس و جلب مشتري مي كند.
ليلي فرمي را تهيه كرده است تا بتواند از طريق آن افراد واجد شرايط براي اعزام به بالاك را گزينش كند.در اين بين كالين وارد آژانس مي شود و وقتي مطلع مي شود بالاك چيزي شبيه قزوين و بلكه فراتر از آن است تصميم مي گيرد در دفتر آژانس ساكن شود و با اصرار خود متصديان آژانس را وادار كند او را به بالاك بفرستند.(غافل از اينكه مقامات بالا شديداً با بلاك شدن او مخالفند)
در ادامه ي داستان بقيه ي مشتريان و دوستداران بالاك نيز وارد ماجرا مي شوند و به نظر مي رسد هر يك سعي دارند به طريقي در پر كردن فرم و اعزام به بالاك بر ديگري پيشي بگيرند.اما برخلاف اين ظاهر سازي ها ليلي متوجه مي شود كه بيشتر مشتريان بيش از آنكه به سفر تمايل داشته باشند مشتاق سكونت در آژانس و تبديل آن به مكاني شبيه كافه در راستاي پر كردن اوقات فراغت خود هستند!
بالاخره فرصت پر كردن فرمها تمام مي شود و ليلي كه هنوز نتوانسته فرد واجد شرايطي را پيدا كند رفته رفته متوجه مي شود كه دستان ديگزي در ماجرا دخيل است و او جز بازيچه اي براي رسيدن قاسم به اهداف خودخواهانه اش نبوده است!

ادامه خلاصه داستان:
قاسم لیلی را برای پیدا کردن مسافران برای بالاک تحت فشار گذاشته،تا این که لارتن پیشنهاد می کند افرادی را برای صحبت علیه مدیران در چت باکس تحریک کنند.برای این کار تصمیم به استخدام ققی می گیرند اما چون او در جزایر بالاک است لارتن توسط دوربین مخفی به نام کنفرانس ویدیویی ققی را به آ ژانس می آورد و با پیشنهاد لیلی تصمیم می گیرند مک بون را تحریک کنند . برای این کار در چت باکس پیامی به این مضمون نوشته میشود: عله از چو چانگ خواستگاری کرد!بعد از این مک بلاک شده و برای شروع سفر خویش به آژانس می آید!چند لحظه بعد مسافرهای تازه ای شامل : وبولت بودلر، ماندانگاس و آرشام هم از راه می رسند و هرکدام می خواهند زودتر از دیگری وارد بلاک شوند که در همین لحظه کادر مدیریت وارد آژانس میشوند!

ادامه دارد!


دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده


Re: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۷
#29

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
پکیجو می خوام چیکار! من نمی خوام برم بالاک!
لیلی:ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم.دستور از از ما بهترونه
_نه من نمیخوام.من خیلی تو این سایت کار کردن.من میخواستم مدیربشم الان بالاکی شدم.مامان

در همین صحبتها بودن که دوباره صدای دیلینگ دلینگ در اومد.
لیلی با خودش:ای قاسم...کجایی که ببینی چقدر مشتری برات اوردم...هممم
بعد هم روشو به مشتریان تازه کرد و با لبخند ژکوند(همون لبخند خز مونالیزا )گفت:میتونم کمکتون کنم؟
_ ی ماشین دربست واس بالاک میخواستم خواهر.

لیلی:همتون باهم؟؟ هر سه تاتون؟
_ آره خواهر
لیلی: :bigkiss: خب زودتر میومدین.الان براتون ماشین...صبر کنید ببینم.همتون دربست میخواید؟یعنی هر کدومتون یک ماشین؟

_ پس چی فکر کردی؟ما بدست از ما بهترون بلاک شدیم.نکنه مشتری نمیخواین؟
_ چرا چرا میخوام.فقط ماشین یکم کم داریم

_ پس ما دیگه هیچی دیگه...
_ نه نه.خواهش میکنم.صبر کنید الان لیستو براتون پر میکنم.

لیلی جنگی میپره پشت میز رسپشن و از ان زیرمیرا چندتا دستمال کاغذی در میاره با یک چیزی مثل خودکار
لیلی:ببخشید... شناسه؟
_ بنویس آرشای،ماندی و بود یا همون بودلر.

لیلی:و بودلر...خب همه رو نوشتم.ما فقط یک موتور داریم که اونم اجاره ای هستش .لارتن؟هوی بوقی.برو سویچ موتورو بگیر آقایونو کمک کن.

مک:ولی من باید اول برم.
لیلی:تو که نمیخواستی بری؟
_ اون برا الان نبود.الان که میبینم متوجه میشم میخوام برم.
آرشام: ببین داداش...اول ما میریم.مفهومه؟
_ نه کاکا.من اول میرم.

دلینگ دلینگ(صدای جنگولک در)
در باز شد.مردی با کت شلوار و ماسماسکی کوچک در دستان خود وارد آژآنس شد.پشت سرش کلی آدم وارد ازانش شدن.
لیلی با تعجب:کادر مدیریت؟؟.شما اینجا چه میکنید؟
____________
توجه:مدیران بلاک نشدن.اون ماسماسک هم منو مدیریته




Re: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶
#28

لارتن کرپسلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۰۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
از یو ویش!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 471
آفلاین
آژانس مسافربری قاسم، سفر و اقامت خوشی را برای شما آرزو می کند!

با ناراحتی این جمله را روی کارت ویزیتی که در دستش بود، خواند و وقتی سرش را بلند کرد، همین جمله بصورت نئون روی جداره شیشه ای آژانس خودنمایی می کرد! یاد لحظه ای افتاد که به چو می گفت:

- به یادم باش!

چو در حالی که با گوشه چادر گل گلی اش، اشک هایش را پاک می کرد، گفته بود:
- من منتظرت می مونم مک آقا!

چطور کارش به اینجا کشیده بود!؟ او که زندگی آرامی داشت! او که هرگز از حول و حوش چتر باکس هم رد نمی شد! به یاد جملاتی افتاد که بر علیه عله نوشته بود. چرا اول صحت قضیه را چک نکرده بود!؟.......این ها فکرهایی بود که رهایش نمی کرد.

مسئله مهم این بود که اکنون یک حکم، با مهر و امضای رسمی، او را برای رفتن به بالاک مجاب می کرد.

درینگ دینگ دلیلینگ! (صدای از این زنگوله ها که بالای در مغازه ها وصل می کنن، بعد طرف وارد می شه صدا می ده! )

- خیلی خوش اومدین! چه کمکی از دست من برمیاد!

- خب! می خواد بره بالاک دیگه! مگه ما خودمون....



بعله! یک ضربه دیدچاگی از ناحیه لیلی به پیشانی لارتن اصابت کرد و او را از بیان ادامه جمله بازداشت!

- اهم! اهم! بله! داشتم می گفتم! امرتونو بفرمایید!

مک درحالی که به سختی روی مبل راحت مشتری ها خود را جای می داد(به علت داشتن پنج پا ) ، حکم تبعید به بالاک را به دست لیلی داد.

- خب! گویا شما از مشتری های خوب و طراز اول ما هستین! برای شما انتخاب تمامی پکیج ها آزاده کدومو بنویسم براتون!

اینجا بود که بغض مک شکست!

- پکیجو می خوام چیکار! من نمی خوام برم بالاک!


ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۷ ۲۱:۱۵:۵۹

نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.