هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





Re: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۳ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶
#6

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
کمی اون ور تر:
رودولف در به در به دنبال یه جا برای قایم شدنه.بالاخره یه اتاق رو پیدا میکنه و فوری میچپه توش!بعد یهو دنیا تیره و تار میشه چون یکی با جارو میزنه توسرش.
_:مرتیکه بوقی خجالت نمیکشی؟بلا بیا تحویل بگیر شوهر پاکت رو!
این صدای جیغ و داد ویولت بودلر بود که باعث شد بلاتریکس وسط زمین و هوا به صورت گوپسی بپره تو داستان و به این شکل به رودولف نزدیک بشه.
ویولت هم به این شکل در باطن و به این شکل در ظاهر به بلا میگه:شوهرت رو جمع کن دختر!همین حالا به من پیشنهاد ازدواج داد!
بلا با ملایمت گفت:ویولت جان شما برو بیرون من خودم مشکلم رو با رودولف حل میکنم!
ویولت هم در حالی که هرهر میخندیده آپارات میکنه و یه جای دیگه ظاهر میشه!
====
مورگان خودش هم در به در دنبال یه جا واسه قایم شدنه که از یه اتاق صدای جیغ و داد و فریاد میشنوه و از اونجا که کلا آدم فضولیه چشمش رو میچسبونه به سوراخ کلید و میبینه که بلاتریکس با کروشیو داره رودولف رو تاریخ مصرف گذشته میکنه.اول میاد غیرتی بشه بره تو از هم نوعش دفاع کنه ولی بعد که میبینه بلا در کمال آسودگی داره کروشیو و آواداکداورا میفرسته زیر لبی میگه:دعوا خانوادگی به ما چه مربوطه؟
در این لحظه صدای فریاد ذوق زده ای میفرستدش تو فضا:پیدات کردم!داکی پیدات کرد!امشب تو میای تو اتاق من میخوابی!
بیچاره موری!داک داکولا یقه اش رو میگیره و کشون کشون میبرتش تو اتاق خودش!!!


But Life has a happy end. :)


Re: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶
#5

بورگینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۶ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
از دژ مرگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 518
آفلاین
کمی آن طرف تر
کمی بعد ولدمورت دوباره به سر جاش ، در نزدیک مرگ خواران شیک پوش (!!) برگشت!
مورگان ، آنیتا رو دید که در کنار پدر خونده اش دمبلی دمبل (!!) ایستاده بود و به دیگر مرگ خوارا چشم غره میرفت...!
الکتو که صحنه رو مناسب دید به طرف آنیتا رفت و خطاب به وی گفت: آنیتا ... با من ازدواج میکنی؟

دمبول که کنار آنیتا بود با شنیدن این جمله از طرف مورگان ، خواست چوبش رو بیرون بکشه که ...
شترررق شوتوروق جرررینگ!

صدای داکوللا بود که با مشت و لگد دمبول رو پرت کرد و صدای آخری نیز صدای برخورد کله دمبول به یک دیگ گنده بود
سپس داکولا خطاب به دیگر محفلی ها و مرگ خوارا گفت : خوب حالا من خواست بازی!! باید با هم بازی کرد و اگرنه از خونه پرت شد بیرون!!! فهمید یا نه؟باید با هم قایم موشک بازی کرد!

ملت :
داکولا : همین که گفتم!
دوباره ملت :

کمی بعد! داکولا گرگ شده و دیگران در حال پیدا کردن جایی برای قایم شدن هستند!
هدویگ پر پر کنان و سراسیمه در حال پیدا کردن یک جایی برای قایم شدن بود زیرا هر کس که می باخت باید یک شب با داکولا تنها می خوابید و او این اتفاق رو دوست نداشت

هدویگ همچنان که پر میزد سر انجام یک لونه ی خرابه رو پیدا کرد و هیجان زده به اونجا پناه برد...
میتونست از دور دست صدای داکولا رو بشنوه که می گفت :
_ 28 ، 29 ، 52 ، 43
هدویگ نفسی به آسودگی کشید که ناگهان با صدای جیغی از پشتش باعث شد که شیش متر بالا بپره !
_ آهای بی ناموس جغد نادن بی شعور شالمه بسته ( کپی رایت بای اسکاور ) اینجا اومدی چه کار؟ مگه خودت ناموس نداری؟ بی فرهنگ!

کمی آن ور تر
دمبولی پاور پاور چین به طرف کمد خرابه ای رفت...
وقت نداشت با اون وضع شمردن داکولا به زودی عدد 100 میشد و باید خیلی سریع قایم میشد...

سریع در کمد رو باز کرد و داخل اون رفت.
_ 100 ملت قایم شدین؟ من اومدم!!
_ هوی پشمالو نیا جای من قایم شو! این جا جای منه ! لرد ولدمورت!

آلبوس از جا پرید ! تو یک کمد با دشمن دیرینه اش زندانی شده بود...
میخواست در را باز کند ولی دیگر دیر شده بود...!
...........................................................................


ویرایش شده توسط بورگین در تاریخ ۱۳۸۶/۳/۹ ۱۲:۳۰:۴۷


Re: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶
#4

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
بلا با خونسردی رو به ریموس گفت:اوووووووه...حالا حالا مونده تا شناسش تایید شه!!
ریموس با شنیدن این سخن غیرعادی به این حالت در میاد: تصویر کوچک شده
لرد رو به دومبل گفت: می بینم که همچنان از آهنگ های خز استفاده می کنی.
دومبل: ما اینیم دیگه...چی ؟ ها یعنی منظورم اینه که این آهنگ اصلا هم خز نیست ما شما خزه.
لرد: به حق چیزهای ندیده ونشنیده.
جمعیت سیاه و سفید به سمت درب ورودی حرکت کردند، چهره ی دومبل همچنان از حالی که لرد از او گرفته بود خشمگین و سرخرنگ بود.
در همین لحظه ، صدای خنده های محفل به گوش رسید: بچه ها آیفون تصویری رو ... ماااااااااااا...مااااااااااااااا...
- سیس ساکت ... این کارا چیه!!نمی خوام جلو این سیاه ها ضایع بشیم ... فهمیدین...
دامبل این سخن را به آرامی گفت.
لرد:هههههههه.... تصویر کوچک شده
دامبل: چیه چیزی شده؟
لرد در حالی پوزخندی بر لب داشت گفت:نه نه چیزی نشده... فقط یه سری صحبت های خنده دار شنیدیم
دامبل: تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۶/۳/۹ ۱۲:۰۶:۴۸

تصویر کوچک شده


Re: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶
#3

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
چیزی نمانده بود که چشمان زن دراکولا یعنی داناکولا از حدقه بیرون بپرند.سپس من من کنان از دراکولا پرسید:لرد سیاه واسه تو نامه نوشته میخواد واسه تعطیلات بیان اینجا؟شوخی میکنی؟
دراکولا با افتخار سینه اش را جلو داد و گفت:تازه این به کنار!آلبوس دامبلدور هم نامه نوشته میخوان واسه تعطیلات بیان اینجا!
داناکولا که کمی از شوهرش عاقل تر بود گفت:حالا چی شده اینا به قصر علاقه مند شدن؟
دراکولا گفت:به قصر نه!به من!
داناکولا سری تکان داد:باشه.بگو بیان اینجا!
چند ساعت بعد!
هیشکی مث من تو رو دوست نداره!این رو از تو چشام میتونی بخونی!
این صدای نوار ماشین حامل ملت محفلی که جلوی قصر باکینگهام ترمز میکنه و دقیقا پشتشون یه ماشین میاد که صدای آهنگش گوش فلک رو کر کرده:مشکی رنگ عشقه!مث رنگ چشای مهربون ولدی جون!
و از ماشین بعدی هم ملت مرگخوار و ولدی میپرن بیرون!بعد هر دو گروه از دیدن اون یکی گروه به این شکل در میان:
بعد از خروج از کف کردگی هر دو بلافاصله چوبدستی میکشن که یه صدایی که بوی خطر میداد گفت:آ آ آ!نبینم اینجا درگیری به وجود بیاد ها!وگرنه همه پرت میشید بیرون!
ریموس لوپین که چوبدستیش را غلاف میکرد گفت:برای حال گیری این ملت تابلو راه هایی غیر از درگیری فیزیکی هم هست!
بعد با لحن مهربونی به رودولف و بلاتریکس گفت:راستی بلا!رودولف بهت گفته که دو تا زن داره؟
=====================================


ویرایش شده توسط ويولت بودلر در تاریخ ۱۳۸۶/۳/۹ ۱۱:۳۵:۱۹

But Life has a happy end. :)


Re: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱:۰۴ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶
#2

الیور وود قدیم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۱ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴
از دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 321
آفلاین
یا لطیف

سلام
با جازه شروع میکنم
........................
داک داکولا ... داک ... کجائی ... مگه دستم بهت نرسه ... زلیل مرده گدوم گوری هستی ؟
این صدای زن داکولا بود که در سرسرای بزرگ باکینگهام پلیس پیچید .
داک داکولا سرش را از میان انبوه نامه های وسط سرسرا بیرون آورد و با صدای بلند گفت : هاااااا !
زن داکولا در حالی که جاروی دسته بلندی در دست داشت به سمت داکولا آمد : زلیل مرده مگه نگفتم هیچی تو خونه نداریم ! تو عوض غذا و خرت و پرت برام این آت آشغال ها رو آوردی . حالا من می تونم با تو ... حسابتو می رسم!
داکولا با عجله بلند شد و با لحن گشداری گفت : اینا آت آشغال نیست . نامه هاییه که برا من آوردن . برای خودِ خودم !
زن داکولا در حالی که با جاروی دسته بلندش آماده ی حمله به داکولا می شد گفت : آخه کی به تو نامه می ده ؟ همه که مثل من ابله نیستن .
داکولا سینه اش را جلو داد و گفت : همشون برای منه ... برای خود ِ خود ِ من.
زن داکولا نامه ی توی دست داکولا را قاپید و به آن نگاه کرد . با دیدن اسم نویسنده ی نامه چشمانش از حدقه بیرون زد ... امکان نداشت .
...............
خوب من شخصیت زن داکولا رو آوردم تا یه کم حماقت های داکولا رو جبران کنه .
با تشکر
فعلا ....
یا علی


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶
#1

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
اینجا قلعه باکینگهام،قلعه مرموز شهر لندنه و هر اتفاق عجیبی توش می افته.
جناب دراکولا و خانوادش سالیان سال در این قلعه زندگی کردند و الان بعد از سالها،سرپرستی قلعه به دست داک داکولا،جادوگر کم عقل و نواده جناب دراکولا افتاده.
در قلعه داکولا گنجینه ای ارزشمند که قبلا برای اسلیترین بود پنهان شده و لرد هم به دنبال اون گنج هست و از طرف دیگر دامبلدور،ارتش و محفل هم دنباال این گنجینه هستند برای همین هر دو(ولدمورت و مرگخوارها و آلبوس و ارتش و محفل)به قلعه میرن تا گنج رو بدست بیارن. ولی قلعه ماله داکولاست و یکی از قوانین اینه که همه با هم دوست هستن. برای همین هیچ جنگی نباید بین این دو گروه پیش بیاد.اگرچه این دو گروه همیشه با هم در حال کلکل هستن(اجازه کل کل هست فقط در صورت داستانی*) ولی باز هم به هم توهین نمیکنن و شونات اسلامی هم رعایت میکنن.
و یادتون باشه که داکولا از گنج خبری نداره و اگر خبر دار بشه خودش گنج رو برای خود نگه میداره(آدم خسیسیه) .

کل کل در صورت داستانی=یعنی در داستان باهم کل کل کنید و نه در واقعیت(نه مثل نحوه برخورد)


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۳/۸ ۲۲:۳۱:۰۸








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.