هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۳۶ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
نفرات زيادي به دليل رنگ نکردن يا پيدا نکردن رنگى براى موهايشان مرده بودند،بعضى باخون کسانى که مرده بودند ،موهاى خودرا رنگ ميکردند،شهر در حال انفجار بود،بااين حال گروهى از مرگخواران که در خيابان هاى لندن قدم ميزدند،از اين موضوع کاملاً راضى بودند.
کراب مو هاى قهوه رنگش را بنفش و آبى،بلاتريکس: نارنجى و مشکى،آمى:صورتى وطلايى،هکتور که روى موهاى سفيدش رنگ خيلى خوب نشسته بود،هفت رنگ رنگين کمان را درست کرده بود،از طرفى گويل هم که تمام اين ماجرا ها به نفعش شده بود،موهايش را به رنگ خاکستری با هاله هاى ياسى کرده بود.ديانا هم بود ،موهاى خود را به رنگ استخوانى و صورتى در آورده بود.
کراب درحال خنديدن بود،چون بانز ميگفت موهايش را برنگ آتش در آورده اما آنها بانز را نمي ديدند،چه برسد به موهايش!

آمى به مردى که از تير برق آويزان بود اشاره کرد،
-از اين به بعد بايد همه رو اينجورى بکشن بيشتر کيف ميده!
ديانا صورتش را کج کرد،😾
-خيلى مسخره اس بايد اول شکمشو جلوى خودش پاره کنن و همونطورى که کل اجزاى بدنشو درميارن بهش نشون بدن ،اينجورى اگه از درد نمرد با ديدن اونا سکته ميکنه!😸

گويل بلاخره به حرف آمد،
-واسه من جچورى مردنش مهم نيست اما فک کنم بشه از خونشون ،لوازم آرايش درست کرد،بزار سرچ کنم...
-اداى اين دانشمندارو در نياراا منم گوشى دارممم!

بلاتريکس به بچه ها که مشغول بحث بودن نگاهى کردو دم گوش هکتور چيزى گفت وهردو از جمع آنها دور شدند و به سمت ،منطقه شهردارى(خانه آلکتو)روانه شدند........


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۲:۵۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 70
آفلاین
درحالی که در خانه ی پاتر ها ،که جزو مرفهین بی درد شهر لندن بودند، ذوق و بازگشایی کتاب معجون ها درجریان بود، ماموررنگی های شهردار در محله ها گشت می زدند.

مامور رنگی ها گروهی شامل لات ها، لوت ها و بازنشستگان ماجراجو بودند که همه ی آنها از ساحره گرفته تا جادوگران میانسال و مرد، موهای خود را در ابعاد مختلف خرگوشی بسته و به انتهای آنها رنگ و خون و در صورت کمبود مایعات رنگی پاشیده بودند. سردسته ی این ماموران که بخاطر رنگی ترین بودنش رییس شده بود دختری بود با موهایی رنگ به رنگ و چاقوهایی آویزان به لباسش. ملانی استانفورد در حال حاضر با جدیت تمام قدم زنان مشغول ایجاد تاریکی مطلق در خیابان های شهر بود.
-خب، به فرمان شهردار کرو میخ های بوق دار رو بپاشید. امشب هر جنبنده ای مخل امنیت عمومی بشه میره تو گونی. دماغاتون رو هم بالا بگیرید که دزدها بوی متعفنی دارند. جاسوس هامون اینطور گفتن. یالا بجنبید.

-اینجا که کلا بوی متعفن داره.
- کی بود؟ گیساشو بکنید و بندازینش تو گونی. مامور رنگی بهونه نمیاره.


there is no justice in the world


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
البوس نگاهى به ساعتش انداخت .
- خب ساعت از نه گذشته...نمى تونى برى خونه.يعنى منم نمى تونم برم.چى کار مى کنى؟ مى تونى با من بياى و از اونجا به خونوادت زنگ بزنى. موبايل اينجا انتن نمیده.
- ممنون.

نگاهى بهش انداختم.
- خب من نمى دونم.شما کجا مستقريد...چجورى اپارات کنم.
- کوچه گريمولد پلاک 12 مى دونى خانوادم حتما همشون سکته زدن.
- سعيمو مى کنم فقط يه بار او کوچه رو ديدم.

البوس نفسش را بيرون داد و دستم گرفت.دوباره چرخش هاى مضخرف...

- درست اومديم.

البوس نگاهى به اطرافش کرد.
- اره درسته.
- ولى من پلاک 12رو پيدا نکنم.

نگهان دو خانه از هم فاصله گرفتند. و درى بين ان ظاهر شد.

- اينجا چه خبره؟

اما البوس تا خواست جوابم را بدهد .زنى با موهاى قرمز پايش را از درب بيرون گذاشت.زن نگاهى به اطراف کرد و ما را داخل کشيد.
داخل خانه دکورى معمولى داشت.مردى با عينک دايره اى که چهره اى نگران داشت، برادر البوس و دختر بچه ى ريزه ميزه روى يک مبل بزرگ نشسته بودن.نمى دانستم چه بگويم؛ اما زن موقرمز با عصبانيت زودتر از من شروع به صحبت کرد:
- البوس سوروس پاتر من اصلا متوجه بيرون رفتن شبانه ى شما نمى شم.مى دونى عقربه ساعتت چند بار رو خطر مرگ رفت؟

زن با انگشتش به ساعتى اشاره کرد.
ساعت پنج عقربه داشت و موقعيت افراد خانه را نشان مى داد.

- متاسفم مامان.

مردى عينکى با شتاب از روى مبل بلند شد.

- از صبح تا حالا کجا بودى؟
- خب ما يه چرخى ت لندن زديم.
- با اين اوضاع؟ مثل اينکه تو هيچى نمى فهمى.اصلا چجورى اومدى ؟تا اخر هفته حق ندارى از خونه برى بيرون!
- ولى اخه...
- البوس هيچ بهونه اى نمى تونى بيارى! بايد همه چيرو توضيح بدى !
- خب ما يه چرخى تو لندن زديم و اومديم خونه.فقط حواسمون از ساعت پرت شد دير شد!

زن جلو اومد و شروع به صحبت کرد:
- چطورى اومدين خونه؟
- خب اشلى به اينجا اپارات کرد...اون بلده اپارات کنه.

مرد عينکى نگاهى به من انداخت.
- تو از کجا بلدى اپارات کنى؟
- خب من از تو ى يه کتاب ياد گرفتم.

کوله پشتى را از دوشم برداشتم. و کتاب معجون سازى را به او دادم او هم نگاهى به ان کرد و با تعجب گفت:
- جين، کتاب شاهزاده دو رگه!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱:۴۵ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۷:۵۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
اما در همون حال که آلبوس سوروس و اشلی داشتن به صورت آسلامی ماچ و بوسه میکردن و گشت آرشاد هم که شامه تیزی داشت و صدای ماچ و بوسه رو شنیده بود، داشت هجوم میاورد سمتشون. آلبوس و اشلی صدای پاهای گشتیارو میشنیدن، در نتیجه یه نگاه تحقیر آمیز به آلکتوی خشک شده انداختن، بعدشم با یه صدای پاق بلند غیب شدن تا مامورای گشت آرشاد بیان تو و با آلکتوی خشک شده رو به رو بشن.

در همون حال، اوضاع توی شهر لندن، حسابی قاراشمیش بود.
ذخیره کلاه گیس و رنگ مو تموم شده بود. ملت واسه کندن موهای همدیگه و چسبوندنش به کله همدیگه برای دو رنگ کردن موهاشون، درگیر و مرتکب قتل میشدن حتی.
شهرداری هم که کلی رنگ مو و کلاه گیسای دو رنگ و خوشگل رو احتکار کرده بود، حسابی داشت بودجه ش رو زیاد میکرد.
توی خیابونا هم پر بود از جنازه های اعدامیا. یه تعدادی رو سر بریده بودن و با سرهاشون درختای تو پیاده روهارو تزئین کرده بودن، یه عده رو هم پوستشونو کنده بودن و به عنوان جلد کتاب و فرش حتی استفاده کردن بودن.
قوانین آهنی و دو رنگی و خشن آلکتو توی تمام لندن داشت اجرا میشد!

مردمی که باقی مونده بودن، یا از کلاه گیس استفاده میکردن، یا هم واقعا موهاشون رنگ کرده بودن، و البته به سختی داشتن اینطرف و اونطرف رو به دنبال دزدها میگشتن.

اما دقیقا در همون لحظه، توی جایی که به نظر شبیه یه تونل بود، بوی بدی میداد، و یه تعداد موشک و سوسک هم توش تردد میکردن و کاملا مشخص بود فاضلاب عظیمی هستش، دو نفر کنار یه آتیش جادویی نشسته بودن، یکیشون داشت چیزهایی که شبیه موش بودن و به سیخ کشیده شده بودن رو روی آتیش کباب میکرد و زیر لب هم شعر میخوند.
اون یکی هم یه کیف چرمی رو بغل کرده بود و به نظر داشت چرت میزد، که یکهو شخص اول شعر خوندنش رو قطع کرد و گفت:
- یوآن، حواست به مدارک هست که موش ها نجونشون؟
- البته که هست، گادفری... نشیمنگاهم رو قربانی کردم حتی که موش ها اون رو بجون، ولی مدارک رو نه. تو حواست هست غذا نسوزه؟
- کاملا!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
- البوس ،فکر مى کنى اون پايين چه خبره؟

البوس سرش را به اطراف تکان داد.

- نمى دونم.ولى تا نريم پايين نمى فهميم.

و قدمى به سمت جلو برداشت.

- بيا! اگه کنار هم باشيم مشکلى پيش نمى اد.

البوس دستش را به سمتم داراز کرد.من هم دستش را گرفتم و با قدرت گفتم:
- بيا بريم چوب دست تو درار اين جا خيلى تاريکه.

هر دو چوب دست ها در اورديم. وبه هم نگاهى انداختيم.من تاحالا به اين مدت با يه پسر تنها نبودم که باعث عجيب شدن ماجرا مىشد.
يکى يکى پله ها را پايين مى رفتيم تا به روشنايى رسيديم. تپش قلبم بالا رفته بود.در انجا کسى بود. دست البوس را محکم گرفته بودم. به نظر نمى امد ترسيده باشد.
وقتى پله ها تمام شد. در تاريکى پله ها ايستاديم تا شخصى که در اتاق بود مارا نبى ند.
کسى که در تاريکى بود کسى نبود جز الکتو!

اتاق کوچک بود ،و با يک چراغ مهتابى روشن بود.در يک ديوار عکس بزرگى از لردولدمورت قرار داشت.
الکتو شروع به صحبت با عکس کرد:
- ارباب ،باورتون نمى شه من مى خوام چى کار کنم.
من مى خوام تمام ماگل هاى شهر لندن را بکشم!

اين حرف باعث عصبانى شدن و در امدن صداى من شد:
- نه!!
- پتروفيکوس توتالوس.

تلسم داشت به سمت من مى امد نمى دانستم چى کار کنم. تا اينکه البوس جلو پريد.

- فاينات اينکاتاتم!

جمله ى او طلسم را خنثى کرد.

- ممنونم.
- براى تشکر وقت زياده

- موش کوچولو ها ديدمتون! وقت تمرين طلسم هام شده!
- بسه ،مطمئن باش ننى تونى کارى کنى!
- اخى يه پاتر شجاع ديگه!پتروفيکوس توتالوس.

من براى خنثى کردن طلسم جلو پريدم.

-پروتگو.

الکتو کاملا خشکش زده بود احساس غرور مى کردم. اين بهترين تصميمم بود. بى اختيار به سمت البوس دويدم و او را در اغوش گرفتم.او هم مرا در اغوش گرفت.

- ببخشيد ، کنترلمو از دست دادم.

نگاه هايمان به هم گره خورده بود.بدون اينکه نگاهش را برداردگفت:

- اشکالى نداره.

البوس يک قدم نزديک تر امد. دست هايش را دور کمرم انداخت.و بوسه اى ارام را نسارم کرد...


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
- البوس ،دوست دارى يه جاى باحال ببينى ؟
- معلومه که مى خوام.
- دستمو بگير.
- باشه!

البوس دست راستمو گرفت. نمى دونستم از کارى که مى خوام بکنم خوشش مياد يا نه ؛ اما روى جايى که مى خواستم برم تمرکز کردم.و بعد به ان اپارات کردم.حالت چرخشى ناراحت کننده اى داشت. اما مى تونستم دست البوس را حس کنم.
بعد از چند ثانيه ما کنار ابشار بوديم جايى که مى خواستم بيايم. البوس هنوز دستمو ول نکرده بود.

- اشلى تو.... تو از کجا اپارات کردن ياد گرفتى؟

- زياد سخت نيست.حالت خوبه؟

- اره....ولى اينجا کجاست ؟

-بهترين جاى لندن.معمولا توريستا و مردم از اينجا خبر ندارن. قبل از اينکه وارد دنياى جادوگرى بشم ؛ با برادرم اينجا رو پيدا کرديم.دنبالم بيا.

البوس جورى بود انگار خوشکش زده بود.

- بهم اعتماد ندارى؟
- معلومه که دارم.

و بعد از ان دنبالم راه افتاد. من او را به کنار تخت سنگى بردم. چوبم را روبه تخت سنگ گرفتم و گفتم:"اپارسيوم " چند نوشته روى تخت سنگ ظاهر شد.
- اينجا اسم کساييه که اينجا رو ديدن ،تو هم بايد اسمتو بنويسى.
- باشه.

البوس چوبش را در اورد و روى ان اسمش را حک کرد.

-" البوس سوروس پاتر" اين اسم کاملته ؟

- اره خب قاعدتا.

- يه چيز ديگه هست که مى خوام نشونت بدم.

من سمت ابشار رفتم. و از کنار ابى که از بالا مى امد وارد غار پشت ابشار شدم.البوس داد زد:

- اشلى!
- بيا ،مى خوام يه چيزى نشونت بدم. مراقب باش خيس نشى.

البوس خيلى اروم از کنار ابشار رد شد و پيش ن امد.

- يا مرلين! اينجا کجاست؟
- نترس. فکر کردم، ميدونى پشت ابشار يه غاره.
-ولى خب راستش مى خواستم يه چيز ديگرو نشونت بدم .

و بعد به سمت سنگى ميز مانندى رفتم.

- وقتى بچه بودم،مردم منو بخاطر عجيب بودنم مسخره مى کردن ميومدم اينجا؛ اين ميزو مى بينى ؟

البوس کمى جلوتر امد و نگاهى به تخت سنگ انداخت.

- جاى دو تا دست ؟ خيلى عجيبه.

من کمى جلو تر امدم و يک دستم را در طرف ميز گذاشتم.

- اين جاى دست هميشه اندازه ى دست من بود و با من رشد مى کرد.اون جاى دست هيچ وقت قد من نبود.

البوس دستش را روى طرف ديگر ميز گذاشت.جاى دست کاملا اندازه اش بود و بعد از ان راه پله اى جلوى تخت سنگ ايجاد شد.که به طبقه ى پايين مى رفت...


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
اه بلاخره به لندن رسيدم.زادگاهم.البته چند وقت شنيدم يه جوگير رو شهردار کردن که تو روز اول کارش فقط 52 نفر رو اعدام کرده! و عجيب تر اينکه من تو هواپيما تنها بودم. و دو خانم بغل دستم اين چيزا رو مى گفتن.دو گوشى هندزفريمو گذاشتم تو گوشم و ،هيچى پلى نکردم بتونم گوش بدم چى مى گن.ولى در کل ي چند وقى يه شهردار ديوونه داريم.

حدوداى ساعت پنج صبح از هواپيما پياده شدم.

- اه لندن زادگاهم.

داشتم از هواپيما پيده مى شدم که چشمم به پسر اشنايى افتاد؛اه ...اون برادرم بود چند وقت بود نديده بودمش پدر و مادرم هم اجا بودند. برايشان دست تکان دادم و به سمتشان دويم . و تک تکشان را بغل کردم؛ انها ماگل بودند ولى در هر حال خانواده ى من هستند.بعد از ان ما سوار ماشين قديميمان شديم و به سمت خانه رفتيم.اما يه چيزى عجيبى در وجود من بيدار شده بود. حسى که احساس مى کردم در پيش رو اتفاق عجيبي در را است. وقتى به خانه رسيدم مى خواستم چرخى در لندن بزنم.پس بايد از خانه خارج مى شدم پس اولين چيزى که گفتم اين بود:

- من ميرم يه دورى اين اطراف بزنم.

و بعد به سرعت از خانه خارج شدم. همين طور که به جلو مى رفتم کسى صدايم کرد.

- سلام اشلى!

- سلام! اوه البوس اينجا چى کار مى کنى؟

البوس کنار برادر بزرگش بود.احتمالا او هم مى خواست چرخى اين اطراف بزند.البوس پاتر از بچه ها اسلايترين بود اما علاقه ى عجيبى به او داشتم.که باعث شد گونه هايم سرخ شود.اما البوس جواب سوالم رو داد.

- ما براى تعطيلات اومديم لندن تو چى؟

- اوه من تو لندن به دنيا اومدم. تابستون ميام اينجا! اگه خواستى مى تونم چند جاى خوب لندن رو نشونت بدم.

برادر البوس که معمول بود مى خواست از شر برادرش راحت شود گفت:
- خب البوس مى تونى برى با دوستت يه دورى بزنى فقط تا ساعت هشت برگرد خونه.

- باشه فقط اشلى مشکلى نيست باهم يه گشتى بزنيم؟
- معلومه که نه. نهار خوردى؟
- اره ممنون خداحافظ جيمز
- خداحافظ.


- مى گم تو از اين ماجراى شهردار جديد خبردارى؟
- شنيدم خيلى خل و چله.

وبعد چند تا اداى مسخره در اوردم. که باعث خنده البوس شد.

- راستش ما به خاطر اون اومديم وزارت خونه خواسته پدر و مادرم بفهمن الکتو براى کى کار مى کنه.

- يعنى فکر مى کنى اون از مرگ خوار ها بوده؟

- شايد ، ولى فعلااين چيزا مهم نيست.

و بعد دستش را به سمتم دراز کرد. و بعد دستم را گرفت...


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۴ ۲۱:۲۱:۲۵

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۰۹ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
سوژه جدید:


- ای بابا این شهردارم شور شو درآورده. دوتا کاغذ پاره که این جنگولک بازیا رو نداره!
- معلوم بود آدم جوگیریه ولی نه تا این حد! از فیل های تو سیرکم جو گیر ترِ!
- حالا چیکار کنیم؟ مجبوریم یه جوری خودمونو گم و گور کنیم کسی متوجه نشه.
- آره همین خوبه پس بریم.

فلش بک- چند روز قبل- شهرداری لندن

در باغ بزرگ شهرداری لندن غلغله ای برپا بود. همه جادوگران از سرتا سر لندن جمع شده بودند تا اولین سخنرانی شهردار جدید را بشنوند. سرتا سر باغ پر بود از صندلی هایی که جادوگران در آن ها، جا گرفته بودند و منتظر ورود آلکتو کرو، شهردار جدید لندن بودند.
آلکتو کرو، ردای بلندی بر تن داشت و نشان شهرداری لندن بر سینه اش می درخشید.

- ساحرگان و جادوگران محترم، سام علیکم! ع دیدن تک تک تون خوشحالیم و امیدواریم که همکاری مسالمت آمیزی با هم داشته باشیم، طوری که باهم به مشکل بر نخوریم.

همه جادوگران از نحوه صحبت کردن آلکتو گیج شده بودند.

- مطمئنیم که سوالای زیادی ذهنتون رو درگیر کرده. سوالاتی درباره شهردار قبلی؛ مث اینکه شهردار قبلی بارو بندیلشو بسته، قهر کرده رفته خونه باباش؛ بنابراین ع این لحظه ما شهردار لندن هسیم. تا اینجا سوالی نیس؟

ملت جادوگر سوالی نداشتند. حتی اگر سوالی هم داشتند، ترجیح دادند لام تا کام حرفی نزنند؛ زیرا از وجنات شهردار جدید مشخص بود که با کسی شوخی ندارد.

- حالا که سوال ندارین، می ریم سراغ قوانین جدید شهر لندن.

آلکتو کاغذی را که بی شباهت به طومار نبود، باز کرد.
- قانون اول: شب ها ساعت نه خاموشی مطلق، هر کی ع این قانون سر پیچی کنه اعدام می شه! قانون دو: ساعت ده شب به بعد، حکومت نظامی اعلام می شه هرکی ع این قانونم سرپیچی بکنه بدون تشکیل دادگاه و فوت وقت اعدام می شه! قانون سوم: پلیس شهر لندن ع طرف ما حکم چوب دستی به اختیار داره، هر گونه خلاف و بی احترامی به مامورین قانون، بدون شک منجر به اعدام می شه! و بالاخره قانون چهارم: همه مردم لندن باس موهاشونو دورنگ کنن ناقض این قانون هم بدون چون و چرا اعدام می شه! اعتراضی نیس؟

مردم چگونه می توانستند اعتراض کنند وقتی می دانستند سرانجامی جز اعدام ندارند.

- خو! همه این حرفا به خاطر این بود که به مطلب اصلی برسیم. دیشب دو ناقض قانون ساعت نه شب به شهرداری حمله کردن و اسناد مهمی رو دزدیدن. این افراد "ی. ب "و "گ. م" بودن. شهرداری محترم لندن ع شما شهروندان با شعور می خواد که این دو ناقض قانون رو هر چه سریع تر بازداشت کنن. هر کسی که این عوامل فساد جامعه رو تحویل شهرداری لندن بده، پاداش خوبی دریافت می کنه! ما رفتیم زت زیاد!

شهروندان لندن:


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱ ۰:۱۸:۴۶

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
غول با قدم های بلند و سنگینش که به شدت زمینِ سنگی و سیاه قصر را میلرزاندند، مقابل در طلایی جکوزی ایستاد. سپس همراه با تعظیمی به سوی آرسینوس که درون جکوزی، با ردای رسمی کامل نشسته بود، و بقیه درباریان هم دورش بودند و همگی داشتند با تاج پادشاهی دست رشته بازی میکردند، وارد جکوزی شد.
همانطور در حالت تعظیم، شروع به صحبت کرد:
- با درود بر پادشاه کبیر، قدر قدرت، خفن، مرگبار، مرگخوار، آرسینوس، اولین با نام او، محافظ مملکت.

آرسینوس به سرعت تاج را روی هوا قاپید، روی سر خود گذاشت و گفت:
- گفته بودیم وسط جلسه مهمی هستیم. چیکار داری باهامون این وقت روز؟

غول با ترس به آرسینوس شاد و شنگول نگاه کرد. این آرسینوس، قطعا همان آرسینوسی بود که چند روز پیش، غول را مجبور کرده بود بنشیند و به بلاهایی که یوآن بر سر خودش و دیگر کارمندان شهرداری می‌آورد، نگاه کند؛ فقط برای اینکه بتواند به شهردار بعدی، در صورت مراجعه به قصر، هشدار دهد.

آرسینوس بالاخره موفق شد تاج همیشه کجش را روی سر صاف کند، سپس با حرکت دستش به غول اجازه صاف ایستادن و حرف زدن داد.

- پادشاها، شهردار جدید لندن اومده...

حالت شاد و شنگولی آرسینوس محو شد. و او با خونسردی رو اعصاب همیشگی‌اش، از جکوزی خارج شد.
- اومده تا بهم اعلام وفاداری کنه؟
- چیزی نگفت اعلیحضرت. گفت که امرش فوق العاده ضروریه.
- بسیار خب... بذار خودمون رو خشک کنیم، بریم به اعلام وفاداریش گوش کنیم.

بلافاصله پس از خارج شدن این جمله از دهان آرسینوس، یک جن خانگی به سوی او دوید و با یک بشکن، به کمک جادو، آرسینوس را خشک کرد.

و آرسینوس به سمت درب قصر به راه افتاد...

دقیقه ای بعد، پادشاه از درب قصر خارج شد و با مودی چشم در چشم شد.
مودی با خشم جلو آمد. آنقدر جلو آمد که آرسینوس میتوانست نفس داغ وی را روی نقاب خود احساس کند.

- این مسخره بازیا چیه جوجه مرگخوار؟ چه نقشه پلیدی توی اون مغز کوچیک و سیاهت داری؟

آرسینوس خمیازه ای کشید، سپس با لحنی ناامیدانه گفت:
- یعنی نمیخوای بهم اعلام وفاداری کنی و شهرداری لندن رو برام نگه داری؟ تسلیم زوپس نشینان شدی؟ ازت همچین انتظاری نداشتم واقعا.
- الان یک انتظاری بهت نشون بدم که...

مودی چوبدستی اش را کشید و همان لحظه ناگهان توسط غول، از زمین بلند شد.

آرسینوس که همچنان لحنش ناامیدانه بود، به یک جن خانگی که در میان درب عظیم قصر ایستاده بود، اشاره کرد.

یک ثانیه بعد، جن خانگی، دوان دوان، همراه با عصای سلطنتی به سوی آرسینوس آمد.
آرسینوس به مودی که داشت به شدت تقلا میکرد، نگاه کرد.
- آخرین فرصتت هست الستور.
- بشین تا بهت اعلام وفاداری کنم مرتیکه!

آرسینوس دیگر چیزی نگفت، و با عصای سلطنتی به مودی اشاره کرد.

یک لحظه برق سفید و کور کننده ای درخشید...
و سپس مودی دیگر در آنجا نبود.

- نقاب کجاست؟ برید بیاریدش. باید یه سر دو نفری بریم شهرداری لندن...

پایان سوژه!
اما این داستان همچنان ادامه دارد...



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
فردا صبح - خانه‌ی «مودی اینا»

مودی مدت‌ها بود که تارک دنیا شده بود و در خانه‌ی خودش به تنهایی زندگی می‌کرد. اخبار را دنبال نمی‌کرد، چندغاز حقوق بازنشستگی‌اش را می‌گرفت، آخر هفته‌ها هم تفریحی جوجه مرگخوار کباب می‌کرد و در حیاط خانه‌اش می‌زد به رگ.
همین باعث شد که وقتی کاملاً بی‌خبر یک نامه با جغد پیشتاز و مهر مدیریت به دستش رسید، متعجب و البته مشکوک شد.

- هوووم... این چی میگه این وقت روز؟ ... آقای الستور مودی... بلاه بلاه بلاه... شما به سمت شهرداری لندن منصوب شده‌اید... چی؟!

مشکوک‌تر شد!
چوبدستی‌اش را کشید و پاترونوسِ گویای شورای الهی-آسمانی زوپس را شماره‌گیری کرد.

- بوق.. بوق.. بوق.. با سلام! شما با شورای الهی-آسمانی زوپس تماس گرفته‌اید. لطفا...
- وصل کن مدیر ایفای نقش.
- بوق.. بوق.. چیه چی میگی؟

با صدای بلاتریکس، مودی از جا پرید.
- کاراگاه مودی‌ام. امروز صبح یه نامه...
- آره درسته. یوآن غیب شده و قبل غیب شدنش هم دیوونه شده بود! حالا لندن بی شهردار مونده. واسه همین تو رو شهردار کردیم. کلید شهرداری رو برات همراه نامه فرستادیم... حالا دیگه قطع کن که کار دارم... روز و شبت به شرّ و بدبختی.

مودیِ پوکرفیس، دستش را در پاکت نامه فرو کرد و یک کلید کوچک بیرون کشید. یک کارت کوچک حاوی یک پیغام و یک تصویر متحرک به آن چسبیده بود: «فقط؛ مثل همیشه گند نزن! »

-

عصر آن روز - شهرداری لندن
مودی که هنوز هم علت شهردار شدنش را درک نکرده بود، آهسته در بزرگ شهرداری را باز کرد و داخل شد. سالن ورودی خالی از هر جنبنده‌ای بود و تا جایی چشم جادویی‌اش کار می‌کرد، تمام اتاق‌ها، دفتر‌ها و راهروها خالی و سوت و کور بود. با تعجب به تابلوهای راهنما نگاه کرد و به سمت دفتر شهردار رفت.

- لوموس!

دفتر شهردار به شکل وحشتناکی کثیف و به هم‌ریخته بود. کل اتاق، از کف زمین تا روی پنکه سقفی پر بود از تکه کاغذها، پرونده‌های پخش‌وپلا و هزاران لوازم آرایشیِ رنگی‌رنگی که خرد و خاکشیر شده بودند. شیشه‌های شکسته‌ی لاک رنگی زیر پای مودی خرچ‌خرچ می‌کردند و روی دیوار نوشته‌ی بزرگی با رنگ قرمز به چشم می‌خورد:

از دختررر بودن متنفررررم!

یک گوشه از اتاق، جنازه‌ی تعدادی از کارمندان شهرداری کف زمین بود که روی پیشانی تک‌تکشان با خون نوشته بود: «Called Me A Girl!» و در گوشه‌ی دیگر... جسد بنفش-صورتی یوآن بمپتون بود که خودش را با بستن یک لباس زنانه دور گردنش دار زده بود! مودی با بهت و حیرت جسد یوآن را بررسی کرد.
- این دیگه واقعا مشکوکه. یوآن چرا باید دیوونه بشه و خودکشی کنه؟ دهنشم که بوی شلغم میده... یعنی کسی بهش چیزی خورونده؟

بعد خودش را پشت میز شهردار رساند. با دستش رژلب‌های له شده و تکه‌های مدادهای آرایشی شکسته را کنار زد. زیر آن‌ها پرونده‌ی قطوری دیده می‌شد:

نقل قول:
نام پرونده‌: عمارت غیرقانونی «قصر پادشاهی جادویی شاهنشاه آرسینوس جیگر»
دستور: سریعاً پلمپ شود
فهرست تخطی‌ها:
- قصرسازی و برجسازی بدون مجوز شهرداری
- گماشتن غول به عنوان نگهبان ساختمان و استفاده از رعدوبرق برای نمای بیرونی در وسط شهر مشنگی لندن و ترساندن جامعه‌ی مشنگ‌ها
- پخش موسیقی مخوف از بلندگوهای کنار ساختمان و ایجاد آلودگی صوتی


مودی با تعجب عنوان پرونده را دوباره خواند:
- قصر پادشاهی جادویی؟ شاهنشاه آرسینوس دیگه چه صیغه‌ایه؟! ... قضیه هرچی هست برمی‌گرده به همین... مدیریت یه چیزی می‌دونسته که من رو شهردار کرده. دیوونه شدن یوآن قبل از پلمپ عمارت قصر پادشاهی آرسینوس.

از کشوی میز نوار و مهر پلمپ را برداشت، اجساد را رها و به مقصد قصر پادشاهی آپارات کرد.

درب ورودی قصر

- اینجا چیکار داری؟ اعلیحضرت جیگر پس‌فردا بار عام می‌دن، امروز با یکسری خواص در جکوزی قصرشون جلسه‌ی کاری مهم دارن... کسی نباید مصدع اوقات همایونی‌شون بشه.

مودی، بی‌توجه به غول بزرگی که به او نگاه می‌کرد و چماقش را به شکل تهدیدآمیزی تاب می‌داد، به برده‌ی جلوی در گفت:
- مهم نیست. برو بهش بگو من شهردار لندنم و کارش دارم. این قصر بی‌مجوز ساخته شده و کلی قانون رو نقض کرده و باید فوراً پلمپ شه!
- اوه... یه شهردار دیگه. فرقی نداره به هر حال...

برده این را گفت و به داخل قصر شتافت.


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۴۹:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۵۰:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۵۲:۰۹
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۲۰:۳۵:۱۶

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.