هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۵ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۴:۳۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 374
آفلاین
اما در همون حال که آلبوس سوروس و اشلی داشتن به صورت آسلامی ماچ و بوسه میکردن و گشت آرشاد هم که شامه تیزی داشت و صدای ماچ و بوسه رو شنیده بود، داشت هجوم میاورد سمتشون. آلبوس و اشلی صدای پاهای گشتیارو میشنیدن، در نتیجه یه نگاه تحقیر آمیز به آلکتوی خشک شده انداختن، بعدشم با یه صدای پاق بلند غیب شدن تا مامورای گشت آرشاد بیان تو و با آلکتوی خشک شده رو به رو بشن.

در همون حال، اوضاع توی شهر لندن، حسابی قاراشمیش بود.
ذخیره کلاه گیس و رنگ مو تموم شده بود. ملت واسه کندن موهای همدیگه و چسبوندنش به کله همدیگه برای دو رنگ کردن موهاشون، درگیر و مرتکب قتل میشدن حتی.
شهرداری هم که کلی رنگ مو و کلاه گیسای دو رنگ و خوشگل رو احتکار کرده بود، حسابی داشت بودجه ش رو زیاد میکرد.
توی خیابونا هم پر بود از جنازه های اعدامیا. یه تعدادی رو سر بریده بودن و با سرهاشون درختای تو پیاده روهارو تزئین کرده بودن، یه عده رو هم پوستشونو کنده بودن و به عنوان جلد کتاب و فرش حتی استفاده کردن بودن.
قوانین آهنی و دو رنگی و خشن آلکتو توی تمام لندن داشت اجرا میشد!

مردمی که باقی مونده بودن، یا از کلاه گیس استفاده میکردن، یا هم واقعا موهاشون رنگ کرده بودن، و البته به سختی داشتن اینطرف و اونطرف رو به دنبال دزدها میگشتن.

اما دقیقا در همون لحظه، توی جایی که به نظر شبیه یه تونل بود، بوی بدی میداد، و یه تعداد موشک و سوسک هم توش تردد میکردن و کاملا مشخص بود فاضلاب عظیمی هستش، دو نفر کنار یه آتیش جادویی نشسته بودن، یکیشون داشت چیزهایی که شبیه موش بودن و به سیخ کشیده شده بودن رو روی آتیش کباب میکرد و زیر لب هم شعر میخوند.
اون یکی هم یه کیف چرمی رو بغل کرده بود و به نظر داشت چرت میزد، که یکهو شخص اول شعر خوندنش رو قطع کرد و گفت:
- یوآن، حواست به مدارک هست که موش ها نجونشون؟
- البته که هست، گادفری... نشیمنگاهم رو قربانی کردم حتی که موش ها اون رو بجون، ولی مدارک رو نه. تو حواست هست غذا نسوزه؟
- کاملا!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
- البوس ،فکر مى کنى اون پايين چه خبره؟

البوس سرش را به اطراف تکان داد.

- نمى دونم.ولى تا نريم پايين نمى فهميم.

و قدمى به سمت جلو برداشت.

- بيا! اگه کنار هم باشيم مشکلى پيش نمى اد.

البوس دستش را به سمتم داراز کرد.من هم دستش را گرفتم و با قدرت گفتم:
- بيا بريم چوب دست تو درار اين جا خيلى تاريکه.

هر دو چوب دست ها در اورديم. وبه هم نگاهى انداختيم.من تاحالا به اين مدت با يه پسر تنها نبودم که باعث عجيب شدن ماجرا مىشد.
يکى يکى پله ها را پايين مى رفتيم تا به روشنايى رسيديم. تپش قلبم بالا رفته بود.در انجا کسى بود. دست البوس را محکم گرفته بودم. به نظر نمى امد ترسيده باشد.
وقتى پله ها تمام شد. در تاريکى پله ها ايستاديم تا شخصى که در اتاق بود مارا نبى ند.
کسى که در تاريکى بود کسى نبود جز الکتو!

اتاق کوچک بود ،و با يک چراغ مهتابى روشن بود.در يک ديوار عکس بزرگى از لردولدمورت قرار داشت.
الکتو شروع به صحبت با عکس کرد:
- ارباب ،باورتون نمى شه من مى خوام چى کار کنم.
من مى خوام تمام ماگل هاى شهر لندن را بکشم!

اين حرف باعث عصبانى شدن و در امدن صداى من شد:
- نه!!
- پتروفيکوس توتالوس.

تلسم داشت به سمت من مى امد نمى دانستم چى کار کنم. تا اينکه البوس جلو پريد.

- فاينات اينکاتاتم!

جمله ى او طلسم را خنثى کرد.

- ممنونم.
- براى تشکر وقت زياده

- موش کوچولو ها ديدمتون! وقت تمرين طلسم هام شده!
- بسه ،مطمئن باش ننى تونى کارى کنى!
- اخى يه پاتر شجاع ديگه!پتروفيکوس توتالوس.

من براى خنثى کردن طلسم جلو پريدم.

-پروتگو.

الکتو کاملا خشکش زده بود احساس غرور مى کردم. اين بهترين تصميمم بود. بى اختيار به سمت البوس دويدم و او را در اغوش گرفتم.او هم مرا در اغوش گرفت.

- ببخشيد ، کنترلمو از دست دادم.

نگاه هايمان به هم گره خورده بود.بدون اينکه نگاهش را برداردگفت:

- اشکالى نداره.

البوس يک قدم نزديک تر امد. دست هايش را دور کمرم انداخت.و بوسه اى ارام را نسارم کرد...


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۵۱ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
- البوس ،دوست دارى يه جاى باحال ببينى ؟
- معلومه که مى خوام.
- دستمو بگير.
- باشه!

البوس دست راستمو گرفت. نمى دونستم از کارى که مى خوام بکنم خوشش مياد يا نه ؛ اما روى جايى که مى خواستم برم تمرکز کردم.و بعد به ان اپارات کردم.حالت چرخشى ناراحت کننده اى داشت. اما مى تونستم دست البوس را حس کنم.
بعد از چند ثانيه ما کنار ابشار بوديم جايى که مى خواستم بيايم. البوس هنوز دستمو ول نکرده بود.

- اشلى تو.... تو از کجا اپارات کردن ياد گرفتى؟

- زياد سخت نيست.حالت خوبه؟

- اره....ولى اينجا کجاست ؟

-بهترين جاى لندن.معمولا توريستا و مردم از اينجا خبر ندارن. قبل از اينکه وارد دنياى جادوگرى بشم ؛ با برادرم اينجا رو پيدا کرديم.دنبالم بيا.

البوس جورى بود انگار خوشکش زده بود.

- بهم اعتماد ندارى؟
- معلومه که دارم.

و بعد از ان دنبالم راه افتاد. من او را به کنار تخت سنگى بردم. چوبم را روبه تخت سنگ گرفتم و گفتم:"اپارسيوم " چند نوشته روى تخت سنگ ظاهر شد.
- اينجا اسم کساييه که اينجا رو ديدن ،تو هم بايد اسمتو بنويسى.
- باشه.

البوس چوبش را در اورد و روى ان اسمش را حک کرد.

-" البوس سوروس پاتر" اين اسم کاملته ؟

- اره خب قاعدتا.

- يه چيز ديگه هست که مى خوام نشونت بدم.

من سمت ابشار رفتم. و از کنار ابى که از بالا مى امد وارد غار پشت ابشار شدم.البوس داد زد:

- اشلى!
- بيا ،مى خوام يه چيزى نشونت بدم. مراقب باش خيس نشى.

البوس خيلى اروم از کنار ابشار رد شد و پيش ن امد.

- يا مرلين! اينجا کجاست؟
- نترس. فکر کردم، ميدونى پشت ابشار يه غاره.
-ولى خب راستش مى خواستم يه چيز ديگرو نشونت بدم .

و بعد به سمت سنگى ميز مانندى رفتم.

- وقتى بچه بودم،مردم منو بخاطر عجيب بودنم مسخره مى کردن ميومدم اينجا؛ اين ميزو مى بينى ؟

البوس کمى جلوتر امد و نگاهى به تخت سنگ انداخت.

- جاى دو تا دست ؟ خيلى عجيبه.

من کمى جلو تر امدم و يک دستم را در طرف ميز گذاشتم.

- اين جاى دست هميشه اندازه ى دست من بود و با من رشد مى کرد.اون جاى دست هيچ وقت قد من نبود.

البوس دستش را روى طرف ديگر ميز گذاشت.جاى دست کاملا اندازه اش بود و بعد از ان راه پله اى جلوى تخت سنگ ايجاد شد.که به طبقه ى پايين مى رفت...


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
اه بلاخره به لندن رسيدم.زادگاهم.البته چند وقت شنيدم يه جوگير رو شهردار کردن که تو روز اول کارش فقط 52 نفر رو اعدام کرده! و عجيب تر اينکه من تو هواپيما تنها بودم. و دو خانم بغل دستم اين چيزا رو مى گفتن.دو گوشى هندزفريمو گذاشتم تو گوشم و ،هيچى پلى نکردم بتونم گوش بدم چى مى گن.ولى در کل ي چند وقى يه شهردار ديوونه داريم.

حدوداى ساعت پنج صبح از هواپيما پياده شدم.

- اه لندن زادگاهم.

داشتم از هواپيما پيده مى شدم که چشمم به پسر اشنايى افتاد؛اه ...اون برادرم بود چند وقت بود نديده بودمش پدر و مادرم هم اجا بودند. برايشان دست تکان دادم و به سمتشان دويم . و تک تکشان را بغل کردم؛ انها ماگل بودند ولى در هر حال خانواده ى من هستند.بعد از ان ما سوار ماشين قديميمان شديم و به سمت خانه رفتيم.اما يه چيزى عجيبى در وجود من بيدار شده بود. حسى که احساس مى کردم در پيش رو اتفاق عجيبي در را است. وقتى به خانه رسيدم مى خواستم چرخى در لندن بزنم.پس بايد از خانه خارج مى شدم پس اولين چيزى که گفتم اين بود:

- من ميرم يه دورى اين اطراف بزنم.

و بعد به سرعت از خانه خارج شدم. همين طور که به جلو مى رفتم کسى صدايم کرد.

- سلام اشلى!

- سلام! اوه البوس اينجا چى کار مى کنى؟

البوس کنار برادر بزرگش بود.احتمالا او هم مى خواست چرخى اين اطراف بزند.البوس پاتر از بچه ها اسلايترين بود اما علاقه ى عجيبى به او داشتم.که باعث شد گونه هايم سرخ شود.اما البوس جواب سوالم رو داد.

- ما براى تعطيلات اومديم لندن تو چى؟

- اوه من تو لندن به دنيا اومدم. تابستون ميام اينجا! اگه خواستى مى تونم چند جاى خوب لندن رو نشونت بدم.

برادر البوس که معمول بود مى خواست از شر برادرش راحت شود گفت:
- خب البوس مى تونى برى با دوستت يه دورى بزنى فقط تا ساعت هشت برگرد خونه.

- باشه فقط اشلى مشکلى نيست باهم يه گشتى بزنيم؟
- معلومه که نه. نهار خوردى؟
- اره ممنون خداحافظ جيمز
- خداحافظ.


- مى گم تو از اين ماجراى شهردار جديد خبردارى؟
- شنيدم خيلى خل و چله.

وبعد چند تا اداى مسخره در اوردم. که باعث خنده البوس شد.

- راستش ما به خاطر اون اومديم وزارت خونه خواسته پدر و مادرم بفهمن الکتو براى کى کار مى کنه.

- يعنى فکر مى کنى اون از مرگ خوار ها بوده؟

- شايد ، ولى فعلااين چيزا مهم نيست.

و بعد دستش را به سمتم دراز کرد. و بعد دستم را گرفت...


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۴ ۲۰:۲۱:۲۵

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۸:۱۲
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 186
آفلاین
سوژه جدید:


- ای بابا این شهردارم شور شو درآورده. دوتا کاغذ پاره که این جنگولک بازیا رو نداره!
- معلوم بود آدم جوگیریه ولی نه تا این حد! از فیل های تو سیرکم جو گیر ترِ!
- حالا چیکار کنیم؟ مجبوریم یه جوری خودمونو گم و گور کنیم کسی متوجه نشه.
- آره همین خوبه پس بریم.

فلش بک- چند روز قبل- شهرداری لندن

در باغ بزرگ شهرداری لندن غلغله ای برپا بود. همه جادوگران از سرتا سر لندن جمع شده بودند تا اولین سخنرانی شهردار جدید را بشنوند. سرتا سر باغ پر بود از صندلی هایی که جادوگران در آن ها، جا گرفته بودند و منتظر ورود آلکتو کرو، شهردار جدید لندن بودند.
آلکتو کرو، ردای بلندی بر تن داشت و نشان شهرداری لندن بر سینه اش می درخشید.

- ساحرگان و جادوگران محترم، سام علیکم! ع دیدن تک تک تون خوشحالیم و امیدواریم که همکاری مسالمت آمیزی با هم داشته باشیم، طوری که باهم به مشکل بر نخوریم.

همه جادوگران از نحوه صحبت کردن آلکتو گیج شده بودند.

- مطمئنیم که سوالای زیادی ذهنتون رو درگیر کرده. سوالاتی درباره شهردار قبلی؛ مث اینکه شهردار قبلی بارو بندیلشو بسته، قهر کرده رفته خونه باباش؛ بنابراین ع این لحظه ما شهردار لندن هسیم. تا اینجا سوالی نیس؟

ملت جادوگر سوالی نداشتند. حتی اگر سوالی هم داشتند، ترجیح دادند لام تا کام حرفی نزنند؛ زیرا از وجنات شهردار جدید مشخص بود که با کسی شوخی ندارد.

- حالا که سوال ندارین، می ریم سراغ قوانین جدید شهر لندن.

آلکتو کاغذی را که بی شباهت به طومار نبود، باز کرد.
- قانون اول: شب ها ساعت نه خاموشی مطلق، هر کی ع این قانون سر پیچی کنه اعدام می شه! قانون دو: ساعت ده شب به بعد، حکومت نظامی اعلام می شه هرکی ع این قانونم سرپیچی بکنه بدون تشکیل دادگاه و فوت وقت اعدام می شه! قانون سوم: پلیس شهر لندن ع طرف ما حکم چوب دستی به اختیار داره، هر گونه خلاف و بی احترامی به مامورین قانون، بدون شک منجر به اعدام می شه! و بالاخره قانون چهارم: همه مردم لندن باس موهاشونو دورنگ کنن ناقض این قانون هم بدون چون و چرا اعدام می شه! اعتراضی نیس؟

مردم چگونه می توانستند اعتراض کنند وقتی می دانستند سرانجامی جز اعدام ندارند.

- خو! همه این حرفا به خاطر این بود که به مطلب اصلی برسیم. دیشب دو ناقض قانون ساعت نه شب به شهرداری حمله کردن و اسناد مهمی رو دزدیدن. این افراد "ی. ب "و "گ. م" بودن. شهرداری محترم لندن ع شما شهروندان با شعور می خواد که این دو ناقض قانون رو هر چه سریع تر بازداشت کنن. هر کسی که این عوامل فساد جامعه رو تحویل شهرداری لندن بده، پاداش خوبی دریافت می کنه! ما رفتیم زت زیاد!

شهروندان لندن:


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳۱ ۲۳:۱۸:۴۶


People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
غول با قدم های بلند و سنگینش که به شدت زمینِ سنگی و سیاه قصر را میلرزاندند، مقابل در طلایی جکوزی ایستاد. سپس همراه با تعظیمی به سوی آرسینوس که درون جکوزی، با ردای رسمی کامل نشسته بود، و بقیه درباریان هم دورش بودند و همگی داشتند با تاج پادشاهی دست رشته بازی میکردند، وارد جکوزی شد.
همانطور در حالت تعظیم، شروع به صحبت کرد:
- با درود بر پادشاه کبیر، قدر قدرت، خفن، مرگبار، مرگخوار، آرسینوس، اولین با نام او، محافظ مملکت.

آرسینوس به سرعت تاج را روی هوا قاپید، روی سر خود گذاشت و گفت:
- گفته بودیم وسط جلسه مهمی هستیم. چیکار داری باهامون این وقت روز؟

غول با ترس به آرسینوس شاد و شنگول نگاه کرد. این آرسینوس، قطعا همان آرسینوسی بود که چند روز پیش، غول را مجبور کرده بود بنشیند و به بلاهایی که یوآن بر سر خودش و دیگر کارمندان شهرداری می‌آورد، نگاه کند؛ فقط برای اینکه بتواند به شهردار بعدی، در صورت مراجعه به قصر، هشدار دهد.

آرسینوس بالاخره موفق شد تاج همیشه کجش را روی سر صاف کند، سپس با حرکت دستش به غول اجازه صاف ایستادن و حرف زدن داد.

- پادشاها، شهردار جدید لندن اومده...

حالت شاد و شنگولی آرسینوس محو شد. و او با خونسردی رو اعصاب همیشگی‌اش، از جکوزی خارج شد.
- اومده تا بهم اعلام وفاداری کنه؟
- چیزی نگفت اعلیحضرت. گفت که امرش فوق العاده ضروریه.
- بسیار خب... بذار خودمون رو خشک کنیم، بریم به اعلام وفاداریش گوش کنیم.

بلافاصله پس از خارج شدن این جمله از دهان آرسینوس، یک جن خانگی به سوی او دوید و با یک بشکن، به کمک جادو، آرسینوس را خشک کرد.

و آرسینوس به سمت درب قصر به راه افتاد...

دقیقه ای بعد، پادشاه از درب قصر خارج شد و با مودی چشم در چشم شد.
مودی با خشم جلو آمد. آنقدر جلو آمد که آرسینوس میتوانست نفس داغ وی را روی نقاب خود احساس کند.

- این مسخره بازیا چیه جوجه مرگخوار؟ چه نقشه پلیدی توی اون مغز کوچیک و سیاهت داری؟

آرسینوس خمیازه ای کشید، سپس با لحنی ناامیدانه گفت:
- یعنی نمیخوای بهم اعلام وفاداری کنی و شهرداری لندن رو برام نگه داری؟ تسلیم زوپس نشینان شدی؟ ازت همچین انتظاری نداشتم واقعا.
- الان یک انتظاری بهت نشون بدم که...

مودی چوبدستی اش را کشید و همان لحظه ناگهان توسط غول، از زمین بلند شد.

آرسینوس که همچنان لحنش ناامیدانه بود، به یک جن خانگی که در میان درب عظیم قصر ایستاده بود، اشاره کرد.

یک ثانیه بعد، جن خانگی، دوان دوان، همراه با عصای سلطنتی به سوی آرسینوس آمد.
آرسینوس به مودی که داشت به شدت تقلا میکرد، نگاه کرد.
- آخرین فرصتت هست الستور.
- بشین تا بهت اعلام وفاداری کنم مرتیکه!

آرسینوس دیگر چیزی نگفت، و با عصای سلطنتی به مودی اشاره کرد.

یک لحظه برق سفید و کور کننده ای درخشید...
و سپس مودی دیگر در آنجا نبود.

- نقاب کجاست؟ برید بیاریدش. باید یه سر دو نفری بریم شهرداری لندن...

پایان سوژه!
اما این داستان همچنان ادامه دارد...



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
فردا صبح - خانه‌ی «مودی اینا»

مودی مدت‌ها بود که تارک دنیا شده بود و در خانه‌ی خودش به تنهایی زندگی می‌کرد. اخبار را دنبال نمی‌کرد، چندغاز حقوق بازنشستگی‌اش را می‌گرفت، آخر هفته‌ها هم تفریحی جوجه مرگخوار کباب می‌کرد و در حیاط خانه‌اش می‌زد به رگ.
همین باعث شد که وقتی کاملاً بی‌خبر یک نامه با جغد پیشتاز و مهر مدیریت به دستش رسید، متعجب و البته مشکوک شد.

- هوووم... این چی میگه این وقت روز؟ ... آقای الستور مودی... بلاه بلاه بلاه... شما به سمت شهرداری لندن منصوب شده‌اید... چی؟!

مشکوک‌تر شد!
چوبدستی‌اش را کشید و پاترونوسِ گویای شورای الهی-آسمانی زوپس را شماره‌گیری کرد.

- بوق.. بوق.. بوق.. با سلام! شما با شورای الهی-آسمانی زوپس تماس گرفته‌اید. لطفا...
- وصل کن مدیر ایفای نقش.
- بوق.. بوق.. چیه چی میگی؟

با صدای بلاتریکس، مودی از جا پرید.
- کاراگاه مودی‌ام. امروز صبح یه نامه...
- آره درسته. یوآن غیب شده و قبل غیب شدنش هم دیوونه شده بود! حالا لندن بی شهردار مونده. واسه همین تو رو شهردار کردیم. کلید شهرداری رو برات همراه نامه فرستادیم... حالا دیگه قطع کن که کار دارم... روز و شبت به شرّ و بدبختی.

مودیِ پوکرفیس، دستش را در پاکت نامه فرو کرد و یک کلید کوچک بیرون کشید. یک کارت کوچک حاوی یک پیغام و یک تصویر متحرک به آن چسبیده بود: «فقط؛ مثل همیشه گند نزن! »

-

عصر آن روز - شهرداری لندن
مودی که هنوز هم علت شهردار شدنش را درک نکرده بود، آهسته در بزرگ شهرداری را باز کرد و داخل شد. سالن ورودی خالی از هر جنبنده‌ای بود و تا جایی چشم جادویی‌اش کار می‌کرد، تمام اتاق‌ها، دفتر‌ها و راهروها خالی و سوت و کور بود. با تعجب به تابلوهای راهنما نگاه کرد و به سمت دفتر شهردار رفت.

- لوموس!

دفتر شهردار به شکل وحشتناکی کثیف و به هم‌ریخته بود. کل اتاق، از کف زمین تا روی پنکه سقفی پر بود از تکه کاغذها، پرونده‌های پخش‌وپلا و هزاران لوازم آرایشیِ رنگی‌رنگی که خرد و خاکشیر شده بودند. شیشه‌های شکسته‌ی لاک رنگی زیر پای مودی خرچ‌خرچ می‌کردند و روی دیوار نوشته‌ی بزرگی با رنگ قرمز به چشم می‌خورد:

از دختررر بودن متنفررررم!

یک گوشه از اتاق، جنازه‌ی تعدادی از کارمندان شهرداری کف زمین بود که روی پیشانی تک‌تکشان با خون نوشته بود: «Called Me A Girl!» و در گوشه‌ی دیگر... جسد بنفش-صورتی یوآن بمپتون بود که خودش را با بستن یک لباس زنانه دور گردنش دار زده بود! مودی با بهت و حیرت جسد یوآن را بررسی کرد.
- این دیگه واقعا مشکوکه. یوآن چرا باید دیوونه بشه و خودکشی کنه؟ دهنشم که بوی شلغم میده... یعنی کسی بهش چیزی خورونده؟

بعد خودش را پشت میز شهردار رساند. با دستش رژلب‌های له شده و تکه‌های مدادهای آرایشی شکسته را کنار زد. زیر آن‌ها پرونده‌ی قطوری دیده می‌شد:

نقل قول:
نام پرونده‌: عمارت غیرقانونی «قصر پادشاهی جادویی شاهنشاه آرسینوس جیگر»
دستور: سریعاً پلمپ شود
فهرست تخطی‌ها:
- قصرسازی و برجسازی بدون مجوز شهرداری
- گماشتن غول به عنوان نگهبان ساختمان و استفاده از رعدوبرق برای نمای بیرونی در وسط شهر مشنگی لندن و ترساندن جامعه‌ی مشنگ‌ها
- پخش موسیقی مخوف از بلندگوهای کنار ساختمان و ایجاد آلودگی صوتی


مودی با تعجب عنوان پرونده را دوباره خواند:
- قصر پادشاهی جادویی؟ شاهنشاه آرسینوس دیگه چه صیغه‌ایه؟! ... قضیه هرچی هست برمی‌گرده به همین... مدیریت یه چیزی می‌دونسته که من رو شهردار کرده. دیوونه شدن یوآن قبل از پلمپ عمارت قصر پادشاهی آرسینوس.

از کشوی میز نوار و مهر پلمپ را برداشت، اجساد را رها و به مقصد قصر پادشاهی آپارات کرد.

درب ورودی قصر

- اینجا چیکار داری؟ اعلیحضرت جیگر پس‌فردا بار عام می‌دن، امروز با یکسری خواص در جکوزی قصرشون جلسه‌ی کاری مهم دارن... کسی نباید مصدع اوقات همایونی‌شون بشه.

مودی، بی‌توجه به غول بزرگی که به او نگاه می‌کرد و چماقش را به شکل تهدیدآمیزی تاب می‌داد، به برده‌ی جلوی در گفت:
- مهم نیست. برو بهش بگو من شهردار لندنم و کارش دارم. این قصر بی‌مجوز ساخته شده و کلی قانون رو نقض کرده و باید فوراً پلمپ شه!
- اوه... یه شهردار دیگه. فرقی نداره به هر حال...

برده این را گفت و به داخل قصر شتافت.


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۸:۴۹:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۸:۵۰:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۸:۵۲:۰۹
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۳۵:۱۶

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

نقاب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۵:۴۷ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
و بزرگترین مقامات دولت سحر و جادو، راه افتادند و میان اجساد سوخته جلو رفتند و جلو رفتند تا در ماجرایی بزرگ و خفن و سرشار از درام و تنش و عشق و خشم و نفرت و اکشن و تعلیق و ترس و کلی چیز قشنگ دیگر، جسد گمشده وزیر سابق را بیابند.
اعضای کابینه هرکدام داسی در دست گرفتند و به سمت اجساد بی شمار قبرستان حمله کردند. کلی زدند و له کردند و بریدند و اجساد را تکه تکه کردند و خون به در و دیوار پاشیدند و مرده ها را بیشتر کشتند و کلی حال کردند. حتی وسط کشت و کشتارشان، یک هاپو هم دیدند که وسط استخوان ها به دنبال غذا می گشت و با ناملایمت بهشان پارس میکرد. آرسینوس هم شلوار و ردای شاهانه اش را بالا زد و درحالیکه داسش را در هوا تکان می داد، به دنبال هاپو گذاشت. هی هاپو بدو؛ هی آرسینوس بدو...
هاپو هر از گاهی برمیگشت و پاچه بالا زده آرسینوس را میگرفت و سریعا فرار میکرد. شاه مملکت هم در تلافی این عمل قبیح و ناشایست، از توی جیبش چند حبه شیرخشک در می آورد و توی سر و صورت هاپو میزد. تا اینکه بالاخره دست از تعقیب هاپو برداشت و ادامه کار را برعهده دو یار دیگرش گذاشت.
-برای من بسه دیگه. شما ادامه کار رو پیگیری کنید.
-عومه عومه!
-گفتم اول برسیم خونه بعد پوشکتو میدم عوض کنن. الان زشته وسط مرده ها.
-مه مه عو عو!
-باشه پس حالا... فاست، تو فعلا تعقیب این سگ پدرسگ رو ادامه بده تا ما این بچه رو ببریم وزارتخونه و پوشکشو عوض کنیم. برمیگردیم بعدا.

آرسینوس، نقاب را از روی هوا گرفت و درحالیکه او را جهت نریختن محتویات پوشکش، برعکس نگه داشته بود، با صدای پاقی ناپدید شد.

لندن
رعدها بر فراز آسمان تاریک نیمه شب لندن می غریدند. برجی مخوف و شیطانی در وسط شهر، سر از دل خاک برآورده و مأمن خفاش هایی بود که اطراف بلندترین نقاط آن پرواز میکردند. در پایه های برج، مواد مذابی جریان داشت که به سنگینی فضا می افزود و به همراه چهار غول بزرگ که هر کدام سوار بر پنج غول کوچک بودند، نقش نگهبان برج را برعهده داشت. به دلایل نامعلومی، صدای خوفناک یک گروه موسیقی هم در پس زمینه شنیده میشد که به وحشت فضا می افرود و باعث ریزش موی هر جنبنده ای میشد.
همزمان با شنیده شدن صدای پاقی، پادشاه و ولیعهدش از غیب ظاهر شدند و در تاریکی به سمت برج مخوف که جای ساختمان قبلی وزارت سحر و جادو را گرفته بود، حرکت کردند.


ویرایش شده توسط نقاب در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۸ ۲۲:۱۸:۰۵
ویرایش شده توسط نقاب در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۸ ۲۳:۲۵:۰۵



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس در کمال آرامش و با بیخیالی شانه بالا انداخت و با خودش فکر کرد که کی میرود این همه راه را؟
سپس با عصای پادشاهی اش یک اشاره به قبر پیرمرد زد تا آتش به قبر وی ببارد که دیگر با پادشاه تاج کجِ مملکت شوخی های بد بد نکند.

- عوومه... عومه!
- دوباره؟ باید یه پرستار متخصص در عوض کردن پوشک نقاب ها استخدام کنیم... هرچه سریعتر... یادداشت کن این مورد رو فاست!

معاون به سرعت یک قلم پر از کیف خود بیرون کشید و با آب دهان خود روی دستش یادداشتی نوشت.
جمع وزارتیان دوباره به راه افتاد و رفت و رفت.
آنقدر رفتند که رسیدند به پشت مشت های قبرستان.
آرسینوس یک نگاه به کوره های سوزاندن جسد انداخت. سپس سرش را اندکی چرخاند و جنازه ها را دید که توسط مسئول، که یک عدد پیرمرد خسته از زندگی بود، در کوره انداخته میشوند.

- اوه... اون یارو زنده ست!

مسئول سوزاندن اجساد، جنازه را که زنده بود و دست و پا میزد، با یک ضربه بیل ساکت کرد و در کوره انداخت.
- نه بابا... فقط داغه، نمیدونه مُرده. کمکی از دستم برمیاد؟
- چطور میتونیم به طبقه پایین قبرستون بریم؟
- طبقه پایین؟ آهان... از طریق همین کوره.
-

مسئول سوزاندن اجساد، کوره را خاموش کرد، سپس با حرکت دستش، آرسینوس، لایتینا و نقاب را برای ورود به داخل کوره، دعوت کرد.

آرسینوس نگاهی به لایتینا انداخت.
- خانم ها مقدم هستن بهرحال.

لایتینا زیر لب اندکی غر غر کرد، اما ردایش را جمع کرد و وارد کوره شد...
و سپس با جیغی بنفش، سقوط کرد!

آرسینوس بدون کوچکترین عجله ای، به ورودی کوره نزدیک شد و درون آن دولا شد.
- زنده ای؟
- آخ!
- زنده ای پس. نقاب، بیا اینجا فرزندم، من خودم رو به تو آویزون میکنم، تو چون روی هوا شناوری، از شدت سقوطمون کم میکنی.

بدین ترتیب آرسینوس به کمک نقابش توانست فرودی بی نقص و آرام را به انتهای کوره و البته طبقه پایین قبرستان، تجربه کند.
آرسینوس به راهروی تنگ و تاریک مقابلش نگاه کرد...
- میریم جلو. باشد که جنازه وزیر مرحوم در همینجا باشه.



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷

دارین ماردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 97
آفلاین
گروه وزارتی یکی یکی مقبره ها را باز می کردند و جلو می رفتند. لایتینا هر لحظه غرغر هایش بیشتر می شد و پرخاشگری می کرد. نقاب هم کم کم داشت گریه اش در می آمد. اما آرسینوس همچنان با صبر و حوصله به جستو جوی اسرار آمیز خود ادامه می داد. آرسینوس در حالی که نقاب را در بغلش تکان می داد ، شیر خشک تو دهانش می ریخت تا گریه نکند. اما انگار فایده ای نداشت.
تا اینکه... به مقبره ی بزرگی رسیدند که اندازه ی دو تا آرسینوس درازا داشت. یک آخوند نمای فرصت طلبی هم کلی پول گرفته و روی سنگ قبر سیاه طلسم ضد جهنم نوشته بود که روح مرحوم از آتش در امان بماند. آرسینوس اراده کرد و شکافی در قبر ایجاد شد. آرسینوس با غرور کراواتش را بر سینه صاف کرد و در حالی که سینه اش را پر باد کرده بود گفت :
- از قبر بیا بیرون.

چند لحظه گذشت و ناگهان پیرمردی مثل فنر از قبر بیرون پرید و با مایتابه ی در دستش یکی کوبید تو صورت آرسینوس. آرسینوس صورتش به شکل در مایتابه در آمد. پیرمرد صورتش مثل گچ سفید و پر از چروک و چرک و جوش های قلمبه بود. خیلی زشت بود. حتی زشت تر از زشت ترین عجوزه ها. کلی طلا و یک ماشین و یک عالم پول به بدنش چسبیده بود. پیرمرد که زیر بار سنگینش کمرش را قوز کرده و به سختی نفس می کشید گفت :
- ببخشید ، فکر کردم باز فرشته ی عذابم اومده.

آرسینوس که چشم هایش قیری ویری می رفت برای اینکه سر و گیجه اش بر طرف شود گوشه ای بر زمین نشست و تهدید کرد :
- می کشمت پیرمرد!

لایتینا پرسید :
- چرا این ریختی ای؟ با مایتابه اون زیر چی کار می کنی؟

پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت :
- من این مایتابه رو خیلی دوست داشتم. پول و ماشینم رو هم همینطور. روحم به اینا وابسته شده بود. به خاطر همین اینا تو دنیای بعد از مرگ شدن وبال گردنم و مثل زنجیر بهم چسبیدن. می تونی یکم از اینا رو ازم بگیرین؟

آرسینوس گفت :
- نه ، هر کس باید جور خودشو بکشه.

آن یک ذره امید هم از چهره ی پیرمرد پر کشید و رفت. آرسینوس برخاست و پرسید :
- بگو ببینم ، می دونی وینکی کجاست؟

پیرمرد اخمی کرد و گفت :
- وینکی؟ همون جنه؟

آرسینوس با خوشحالی گفت :
- آره ، آره. همونه.
- ما تو دقایق آخر زندگی با هم بودیم. می دونم قبرش کجاست.

لایتینا که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت گفت :
- خب پس بگو کجاست.
- می گم ، ولی یک شرط داره.

آرسینوس با نگرانی پرسید :
- چه شرطی؟
- به این شرط که برادرم رو بیارید اینجا. باهاش کار دارم.

لایتینا با نارحتی اخم در هم کشید ونالید :
- اما...
- اما نداره. اگه من بهتون نگم هیچ وقت نمی تونین قبرشو پیدا کنین. باید برادرم رو بیارین اینجا.

آرسینوس چند تا کریشیو به پیرمرد زد تا به زور از زیر زبانش نشان قبر وینکی را بیرون بکشد. ولی او حتی یک ذره درد هم حس نمی کرد و حتی می خندید! سر انجام آرسینوس که صورتش از ناراحتی و نفرت مچاله شده بود با پرخاش گفت :
- اه ، لعنت. باشه قبوله. برادرت اسمش چیه؟ کجاست؟
- اسمش برتراند فایسه و قبلا تو کوچه دیاگون یک مغازه داشت. الآن نمی دونم هنوزم اون مغازه رو داره یا نه. تو شهر لندن هم زندگی می کنه.

آرسینوس گفت :
- کجای شهر لندن؟
- نمی دونم. یادم رفته. ولی تا اونو نیارین بهتون نمی گم وینکی کجاست. من همینجا منتظر می مونم.

پیرمرد به قبرش رفت و در درون تاریکی آن به انتظار برادرش نشست.


ویرایش شده توسط دارین ماردن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۷ ۲۲:۳۲:۳۴

عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.