هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۹:۴۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
(پست پایانی)

خوابگاه آسمانی زوپس

فنریر و سو داشتن با هم در مورد اوضاع جامعه جادوگری حرف می زدن.

-از لندن چه خبر؟
-هیچی! همه چی امن و امانه!
-پس آلکتو خوب از پس کارا بر میاد؟
-آره...خبر بدی از لندن نشنیدم!

سو بعد از این حرفش کمی فکر کرد.
-در واقع، اصلا خبری از لندن نشنیدم.

سو درست می گفت. هیچ خبری از لندن نمیومد، چون آدمی جرئت نداشت که خبری بده. هر آدمی که خبر چینی می کرد به طرز عجیب و وحشتناکی کشته می شد.

تق تق


در خوابگاه زوپس به صدا در اومد.

سو رفت و درو باز کرد.

-سلام کردن می شم سو!
-تو مگه مصاحبه ی منو نخوندی؟ فک کنم سه یا چهار بار گفتم که نیای دور و بر من!
-اگه فوری بودن نمی شد که اومدن نمی کردم.

رابستن روحیه لطیفی داشت.

فنریر صدای رابستن رو شنید و اومد دم در.
-هی راب...خوبی؟ چی شده اومدی اینجا؟
-شما نخواستن می شین که به لندن رسیدگی کردن بشین؟ کل لندن رو جسد پر کردن می شه...بوی اجساد حال به هم زن بودن می شه...شما مگه زوپس نیستن می شین؟ خب رسیدگی کردن بشین دیگه!

شاید هر "آدمی" خبر چینی نکنه ولی رابستن آدم نبود.

سو و فنریر به هم نگاه کردن. تو نگاه هر دوشون یه هنگی خاصی بود.
-ولی کسی به ما چیزی نگفت!
-مگه حتما باید گفتن کنن؟ خودتون فهمیدن بشین.
-حالا چرا انقد جسد زیاد شده توی لندن؟
-بخاطر قوانین آلکتو...حکومت نظامی اعلام کردن شده...ساعت نه به بعد هرکی بیرون بودن بشه، اعدام شدن می شه...هرکی موهاشو دو رنگ نکردن بشه، اعدام شدن می شه.

فنریر و سو به فکر فرو رفتن...باید کاری می کردن.

ناگهان هردوشون به هم و بعدش به رابستن نگاه کردن!

-راب...چقدر شهردار لندن بودن برازندته...اصلا شهردار تویی بقیه اداتو در میارن...شهردار لندن می شی؟

رابستن بعد از شنیدن حرف فنریر هول شد. تا حالا کسی اونو برازنده ی چیزی ندیده بود.

-باید مشورت کردن بشم!

رابستن همیشه پرستیژ کاری حفظ می کرد.

-با کی؟
-با بچه!

پرستیژ کاری رابستن در همین حد بود.

رابستن بچه رو از روی سرش بلند کرد و گذاشت جلوش.

-خب، نظرت چی بودن می شه؟
-من دوست داشتن می شم که بابام وزیر شدن بشه!
-ساختمون وزرات توی لندن بودنه می شه آ؟
-من دوست داشتن می شم که بابام شهردار شدن بشه!

رابستن مشورتش تموم شد.

-خب من قبول می کنم...شهردار می شم!

سو یه حکم از تو کلاهش در آورد و امضا کرد و داد به رابستن و درو بست!

سو یه مسئول خوب بود...توی مسائل بحرانی سریع کار بقیه رو درست می کرد.

ساختمان شهرداری

-رفتن کن بیرون اینجا دفتر من بودن می شه!
-نمیرم میخوام ببونم کی می خواد منو بیرون کنه!
-من!

اینو گفت و آموزش های بلاتریکس رو با خودش مرور کرد.

-راب؟ بچه‌ات داره شوخی می ک...

قبل از اینکه حرف آلکتو تموم بشه، بچه تموم حرکاتی که بلاتریکس بهش یاد داده بود رو روی آلکتو پیدا کرد و انداختش بیرون!

بچه بر خلاف رابستن روحیه ی خشنی داشت.

روز بعد

نقل قول:
پبام امروز:
جناب آقای رابستن لسترنج از دیروز به عنوان شهردار جدید لندن انتخاب شدند.
ایشان در اولین سخنرانی خود فرمودند:
از امروز تمامی قوانین اشتباه شهردار سابق برداشته شدن می شه و لندن دوباره به حالت سابق برگشتن می شه!

رابستن روزنامه رو گذاشت کنار!
-شهردار شدن شدم!




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۳ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
ماتیلدا روی تخت نشسته بود و داشت به حکومت وحشتناک آلکتو فکر می کرد که ناگهان صدای آشنای دختری آمد. اشلی! اما همراه آن صدای آلبوس هم در خانه می پیچید. پس تصمیم گرفت به پایین رود تا به اشلی خوش آمد بگوید. از اتاق بیرون آمد و از پله ها پایین رفت. و بالاخره دوست قدیمیش را دوباره دید. به طرفش قدم برداشت و گفت:
- اشلی!

اشلی برگشت و به او نگاه کرد و او هم با تعجب گفت:
- ماتیلدا! اینجا چیکار می کنی؟
- خب اومدم یه سه چهار روز خونه گریمولد بمونم. تموم محفلی ها هم این تعطیلاتو رفتن خونه ی مامان باباشون. من گفتم مالی و آرتور تنها نمونن. حتی همه ی بچه های ویزلیم رفتن سفر بگردن! فقط جینی و هری هستن با بچه هاشون دیگه. مالی و آرتور هم اومدن اینجا چون تو خونشون بدون بچه ها، احساس تنهایی می کردن. حداقل اینجا بهشون آرامش میده.
- هیچ بچه ای اینجا نیست؟
- چرا! آملیا به هوای من و گادفری همینجوری اینجا مونده که الان خوابن! دوست پسرمم قراره بیاد. جرالد! محفلی نیست اما میاد که تنها نمونم و مالی هم می ذاره. واقعا مهربونه!

و برای صدمین بار از مالی تشکر کرد. مالی هم با سر از او قدردانی کرد.

نیم ساعت بعد


ماتیلدا تازه مکالمه ی تلفنی اش را با جرالد تمام کرده بود و به این فکر می کرد که چرا اشلی مرگخوار اینجاست! پس به اتاق آلبوس رفت که اشلی و آلبوس آنجا در حال حرف زدن بودند. ماتیلدا در زد.

- بیا تو!

ماتیلدا داخل شد و روبه آلبوس گفت:
- آلبوس. میشه یه لحظه اشلی رو قرض بگیرم؟!

و بدون اینکه منتظر جواب او باشد، اشلی را با خود برد!

اتاق ماتیلدا ( اتاق رون!)

- اشلی تو چرا اینجایی؟ البته منظورم اینه که خیلی خوشحالم که دیدمت اما تو مرگخواری!
- آره از این خونه متنفرم. ولی تو و آلبوس دوستای من هستین. حالا فرق نداره کدوم جبهه این! فقط مهمه که دوستای منین!
- ولی مرگخوارا دارن گشت میدن! برای آلکتو کار نمی کنی؟
- چرا می خوام. ولی طبیعتا مامان بابام نمی ذارن بعد نه شب برم بیرون! ولی مرگخوارا محدوده ندارن. نمی تونمم فرار کنم! چون مامان بابام خیلی تیزن! می فهمن. ولی من مامورش میشم تو روشنایی روز!
-باشه. ببخشید که وسط حرفاتون آوردمت تو اتاق خودم. فقط کنجکاو شده بودم. شب بخیر!
- شب خوش!

حالا که ماتیلدا مرگخوار بودنش را به رویش آورده بود، باید آلکتو را لو می داد یا نه؟ ممکن بود که آلبوس لو بدهد! پس او نباید می گذاشت. اشلی یک مرگخوار بود و باید در هر حالی وظایف خود را انجام می داد!






Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
نفرات زيادي به دليل رنگ نکردن يا پيدا نکردن رنگى براى موهايشان مرده بودند،بعضى باخون کسانى که مرده بودند ،موهاى خودرا رنگ ميکردند،شهر در حال انفجار بود،بااين حال گروهى از مرگخواران که در خيابان هاى لندن قدم ميزدند،از اين موضوع کاملاً راضى بودند.
کراب مو هاى قهوه رنگش را بنفش و آبى،بلاتريکس: نارنجى و مشکى،آمى:صورتى وطلايى،هکتور که روى موهاى سفيدش رنگ خيلى خوب نشسته بود،هفت رنگ رنگين کمان را درست کرده بود،از طرفى گويل هم که تمام اين ماجرا ها به نفعش شده بود،موهايش را به رنگ خاکستری با هاله هاى ياسى کرده بود.ديانا هم بود ،موهاى خود را به رنگ استخوانى و صورتى در آورده بود.
کراب درحال خنديدن بود،چون بانز ميگفت موهايش را برنگ آتش در آورده اما آنها بانز را نمي ديدند،چه برسد به موهايش!

آمى به مردى که از تير برق آويزان بود اشاره کرد،
-از اين به بعد بايد همه رو اينجورى بکشن بيشتر کيف ميده!
ديانا صورتش را کج کرد،😾
-خيلى مسخره اس بايد اول شکمشو جلوى خودش پاره کنن و همونطورى که کل اجزاى بدنشو درميارن بهش نشون بدن ،اينجورى اگه از درد نمرد با ديدن اونا سکته ميکنه!😸

گويل بلاخره به حرف آمد،
-واسه من جچورى مردنش مهم نيست اما فک کنم بشه از خونشون ،لوازم آرايش درست کرد،بزار سرچ کنم...
-اداى اين دانشمندارو در نياراا منم گوشى دارممم!

بلاتريکس به بچه ها که مشغول بحث بودن نگاهى کردو دم گوش هکتور چيزى گفت وهردو از جمع آنها دور شدند و به سمت ،منطقه شهردارى(خانه آلکتو)روانه شدند........


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۵۴ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 93
آفلاین
درحالی که در خانه ی پاتر ها ،که جزو مرفهین بی درد شهر لندن بودند، ذوق و بازگشایی کتاب معجون ها درجریان بود، ماموررنگی های شهردار در محله ها گشت می زدند.

مامور رنگی ها گروهی شامل لات ها، لوت ها و بازنشستگان ماجراجو بودند که همه ی آنها از ساحره گرفته تا جادوگران میانسال و مرد، موهای خود را در ابعاد مختلف خرگوشی بسته و به انتهای آنها رنگ و خون و در صورت کمبود مایعات رنگی پاشیده بودند. سردسته ی این ماموران که بخاطر رنگی ترین بودنش رییس شده بود دختری بود با موهایی رنگ به رنگ و چاقوهایی آویزان به لباسش. ملانی استانفورد در حال حاضر با جدیت تمام قدم زنان مشغول ایجاد تاریکی مطلق در خیابان های شهر بود.
-خب، به فرمان شهردار کرو میخ های بوق دار رو بپاشید. امشب هر جنبنده ای مخل امنیت عمومی بشه میره تو گونی. دماغاتون رو هم بالا بگیرید که دزدها بوی متعفنی دارند. جاسوس هامون اینطور گفتن. یالا بجنبید.

-اینجا که کلا بوی متعفن داره.
- کی بود؟ گیساشو بکنید و بندازینش تو گونی. مامور رنگی بهونه نمیاره.


there is no justice in the world


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
البوس نگاهى به ساعتش انداخت .
- خب ساعت از نه گذشته...نمى تونى برى خونه.يعنى منم نمى تونم برم.چى کار مى کنى؟ مى تونى با من بياى و از اونجا به خونوادت زنگ بزنى. موبايل اينجا انتن نمیده.
- ممنون.

نگاهى بهش انداختم.
- خب من نمى دونم.شما کجا مستقريد...چجورى اپارات کنم.
- کوچه گريمولد پلاک 12 مى دونى خانوادم حتما همشون سکته زدن.
- سعيمو مى کنم فقط يه بار او کوچه رو ديدم.

البوس نفسش را بيرون داد و دستم گرفت.دوباره چرخش هاى مضخرف...

- درست اومديم.

البوس نگاهى به اطرافش کرد.
- اره درسته.
- ولى من پلاک 12رو پيدا نکنم.

نگهان دو خانه از هم فاصله گرفتند. و درى بين ان ظاهر شد.

- اينجا چه خبره؟

اما البوس تا خواست جوابم را بدهد .زنى با موهاى قرمز پايش را از درب بيرون گذاشت.زن نگاهى به اطراف کرد و ما را داخل کشيد.
داخل خانه دکورى معمولى داشت.مردى با عينک دايره اى که چهره اى نگران داشت، برادر البوس و دختر بچه ى ريزه ميزه روى يک مبل بزرگ نشسته بودن.نمى دانستم چه بگويم؛ اما زن موقرمز با عصبانيت زودتر از من شروع به صحبت کرد:
- البوس سوروس پاتر من اصلا متوجه بيرون رفتن شبانه ى شما نمى شم.مى دونى عقربه ساعتت چند بار رو خطر مرگ رفت؟

زن با انگشتش به ساعتى اشاره کرد.
ساعت پنج عقربه داشت و موقعيت افراد خانه را نشان مى داد.

- متاسفم مامان.

مردى عينکى با شتاب از روى مبل بلند شد.

- از صبح تا حالا کجا بودى؟
- خب ما يه چرخى ت لندن زديم.
- با اين اوضاع؟ مثل اينکه تو هيچى نمى فهمى.اصلا چجورى اومدى ؟تا اخر هفته حق ندارى از خونه برى بيرون!
- ولى اخه...
- البوس هيچ بهونه اى نمى تونى بيارى! بايد همه چيرو توضيح بدى !
- خب ما يه چرخى تو لندن زديم و اومديم خونه.فقط حواسمون از ساعت پرت شد دير شد!

زن جلو اومد و شروع به صحبت کرد:
- چطورى اومدين خونه؟
- خب اشلى به اينجا اپارات کرد...اون بلده اپارات کنه.

مرد عينکى نگاهى به من انداخت.
- تو از کجا بلدى اپارات کنى؟
- خب من از تو ى يه کتاب ياد گرفتم.

کوله پشتى را از دوشم برداشتم. و کتاب معجون سازى را به او دادم او هم نگاهى به ان کرد و با تعجب گفت:
- جين، کتاب شاهزاده دو رگه!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱:۴۵ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۲:۴۹ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
اما در همون حال که آلبوس سوروس و اشلی داشتن به صورت آسلامی ماچ و بوسه میکردن و گشت آرشاد هم که شامه تیزی داشت و صدای ماچ و بوسه رو شنیده بود، داشت هجوم میاورد سمتشون. آلبوس و اشلی صدای پاهای گشتیارو میشنیدن، در نتیجه یه نگاه تحقیر آمیز به آلکتوی خشک شده انداختن، بعدشم با یه صدای پاق بلند غیب شدن تا مامورای گشت آرشاد بیان تو و با آلکتوی خشک شده رو به رو بشن.

در همون حال، اوضاع توی شهر لندن، حسابی قاراشمیش بود.
ذخیره کلاه گیس و رنگ مو تموم شده بود. ملت واسه کندن موهای همدیگه و چسبوندنش به کله همدیگه برای دو رنگ کردن موهاشون، درگیر و مرتکب قتل میشدن حتی.
شهرداری هم که کلی رنگ مو و کلاه گیسای دو رنگ و خوشگل رو احتکار کرده بود، حسابی داشت بودجه ش رو زیاد میکرد.
توی خیابونا هم پر بود از جنازه های اعدامیا. یه تعدادی رو سر بریده بودن و با سرهاشون درختای تو پیاده روهارو تزئین کرده بودن، یه عده رو هم پوستشونو کنده بودن و به عنوان جلد کتاب و فرش حتی استفاده کردن بودن.
قوانین آهنی و دو رنگی و خشن آلکتو توی تمام لندن داشت اجرا میشد!

مردمی که باقی مونده بودن، یا از کلاه گیس استفاده میکردن، یا هم واقعا موهاشون رنگ کرده بودن، و البته به سختی داشتن اینطرف و اونطرف رو به دنبال دزدها میگشتن.

اما دقیقا در همون لحظه، توی جایی که به نظر شبیه یه تونل بود، بوی بدی میداد، و یه تعداد موشک و سوسک هم توش تردد میکردن و کاملا مشخص بود فاضلاب عظیمی هستش، دو نفر کنار یه آتیش جادویی نشسته بودن، یکیشون داشت چیزهایی که شبیه موش بودن و به سیخ کشیده شده بودن رو روی آتیش کباب میکرد و زیر لب هم شعر میخوند.
اون یکی هم یه کیف چرمی رو بغل کرده بود و به نظر داشت چرت میزد، که یکهو شخص اول شعر خوندنش رو قطع کرد و گفت:
- یوآن، حواست به مدارک هست که موش ها نجونشون؟
- البته که هست، گادفری... نشیمنگاهم رو قربانی کردم حتی که موش ها اون رو بجون، ولی مدارک رو نه. تو حواست هست غذا نسوزه؟
- کاملا!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
- البوس ،فکر مى کنى اون پايين چه خبره؟

البوس سرش را به اطراف تکان داد.

- نمى دونم.ولى تا نريم پايين نمى فهميم.

و قدمى به سمت جلو برداشت.

- بيا! اگه کنار هم باشيم مشکلى پيش نمى اد.

البوس دستش را به سمتم داراز کرد.من هم دستش را گرفتم و با قدرت گفتم:
- بيا بريم چوب دست تو درار اين جا خيلى تاريکه.

هر دو چوب دست ها در اورديم. وبه هم نگاهى انداختيم.من تاحالا به اين مدت با يه پسر تنها نبودم که باعث عجيب شدن ماجرا مىشد.
يکى يکى پله ها را پايين مى رفتيم تا به روشنايى رسيديم. تپش قلبم بالا رفته بود.در انجا کسى بود. دست البوس را محکم گرفته بودم. به نظر نمى امد ترسيده باشد.
وقتى پله ها تمام شد. در تاريکى پله ها ايستاديم تا شخصى که در اتاق بود مارا نبى ند.
کسى که در تاريکى بود کسى نبود جز الکتو!

اتاق کوچک بود ،و با يک چراغ مهتابى روشن بود.در يک ديوار عکس بزرگى از لردولدمورت قرار داشت.
الکتو شروع به صحبت با عکس کرد:
- ارباب ،باورتون نمى شه من مى خوام چى کار کنم.
من مى خوام تمام ماگل هاى شهر لندن را بکشم!

اين حرف باعث عصبانى شدن و در امدن صداى من شد:
- نه!!
- پتروفيکوس توتالوس.

تلسم داشت به سمت من مى امد نمى دانستم چى کار کنم. تا اينکه البوس جلو پريد.

- فاينات اينکاتاتم!

جمله ى او طلسم را خنثى کرد.

- ممنونم.
- براى تشکر وقت زياده

- موش کوچولو ها ديدمتون! وقت تمرين طلسم هام شده!
- بسه ،مطمئن باش ننى تونى کارى کنى!
- اخى يه پاتر شجاع ديگه!پتروفيکوس توتالوس.

من براى خنثى کردن طلسم جلو پريدم.

-پروتگو.

الکتو کاملا خشکش زده بود احساس غرور مى کردم. اين بهترين تصميمم بود. بى اختيار به سمت البوس دويدم و او را در اغوش گرفتم.او هم مرا در اغوش گرفت.

- ببخشيد ، کنترلمو از دست دادم.

نگاه هايمان به هم گره خورده بود.بدون اينکه نگاهش را برداردگفت:

- اشکالى نداره.

البوس يک قدم نزديک تر امد. دست هايش را دور کمرم انداخت.و بوسه اى ارام را نسارم کرد...


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
- البوس ،دوست دارى يه جاى باحال ببينى ؟
- معلومه که مى خوام.
- دستمو بگير.
- باشه!

البوس دست راستمو گرفت. نمى دونستم از کارى که مى خوام بکنم خوشش مياد يا نه ؛ اما روى جايى که مى خواستم برم تمرکز کردم.و بعد به ان اپارات کردم.حالت چرخشى ناراحت کننده اى داشت. اما مى تونستم دست البوس را حس کنم.
بعد از چند ثانيه ما کنار ابشار بوديم جايى که مى خواستم بيايم. البوس هنوز دستمو ول نکرده بود.

- اشلى تو.... تو از کجا اپارات کردن ياد گرفتى؟

- زياد سخت نيست.حالت خوبه؟

- اره....ولى اينجا کجاست ؟

-بهترين جاى لندن.معمولا توريستا و مردم از اينجا خبر ندارن. قبل از اينکه وارد دنياى جادوگرى بشم ؛ با برادرم اينجا رو پيدا کرديم.دنبالم بيا.

البوس جورى بود انگار خوشکش زده بود.

- بهم اعتماد ندارى؟
- معلومه که دارم.

و بعد از ان دنبالم راه افتاد. من او را به کنار تخت سنگى بردم. چوبم را روبه تخت سنگ گرفتم و گفتم:"اپارسيوم " چند نوشته روى تخت سنگ ظاهر شد.
- اينجا اسم کساييه که اينجا رو ديدن ،تو هم بايد اسمتو بنويسى.
- باشه.

البوس چوبش را در اورد و روى ان اسمش را حک کرد.

-" البوس سوروس پاتر" اين اسم کاملته ؟

- اره خب قاعدتا.

- يه چيز ديگه هست که مى خوام نشونت بدم.

من سمت ابشار رفتم. و از کنار ابى که از بالا مى امد وارد غار پشت ابشار شدم.البوس داد زد:

- اشلى!
- بيا ،مى خوام يه چيزى نشونت بدم. مراقب باش خيس نشى.

البوس خيلى اروم از کنار ابشار رد شد و پيش ن امد.

- يا مرلين! اينجا کجاست؟
- نترس. فکر کردم، ميدونى پشت ابشار يه غاره.
-ولى خب راستش مى خواستم يه چيز ديگرو نشونت بدم .

و بعد به سمت سنگى ميز مانندى رفتم.

- وقتى بچه بودم،مردم منو بخاطر عجيب بودنم مسخره مى کردن ميومدم اينجا؛ اين ميزو مى بينى ؟

البوس کمى جلوتر امد و نگاهى به تخت سنگ انداخت.

- جاى دو تا دست ؟ خيلى عجيبه.

من کمى جلو تر امدم و يک دستم را در طرف ميز گذاشتم.

- اين جاى دست هميشه اندازه ى دست من بود و با من رشد مى کرد.اون جاى دست هيچ وقت قد من نبود.

البوس دستش را روى طرف ديگر ميز گذاشت.جاى دست کاملا اندازه اش بود و بعد از ان راه پله اى جلوى تخت سنگ ايجاد شد.که به طبقه ى پايين مى رفت...


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
اه بلاخره به لندن رسيدم.زادگاهم.البته چند وقت شنيدم يه جوگير رو شهردار کردن که تو روز اول کارش فقط 52 نفر رو اعدام کرده! و عجيب تر اينکه من تو هواپيما تنها بودم. و دو خانم بغل دستم اين چيزا رو مى گفتن.دو گوشى هندزفريمو گذاشتم تو گوشم و ،هيچى پلى نکردم بتونم گوش بدم چى مى گن.ولى در کل ي چند وقى يه شهردار ديوونه داريم.

حدوداى ساعت پنج صبح از هواپيما پياده شدم.

- اه لندن زادگاهم.

داشتم از هواپيما پيده مى شدم که چشمم به پسر اشنايى افتاد؛اه ...اون برادرم بود چند وقت بود نديده بودمش پدر و مادرم هم اجا بودند. برايشان دست تکان دادم و به سمتشان دويم . و تک تکشان را بغل کردم؛ انها ماگل بودند ولى در هر حال خانواده ى من هستند.بعد از ان ما سوار ماشين قديميمان شديم و به سمت خانه رفتيم.اما يه چيزى عجيبى در وجود من بيدار شده بود. حسى که احساس مى کردم در پيش رو اتفاق عجيبي در را است. وقتى به خانه رسيدم مى خواستم چرخى در لندن بزنم.پس بايد از خانه خارج مى شدم پس اولين چيزى که گفتم اين بود:

- من ميرم يه دورى اين اطراف بزنم.

و بعد به سرعت از خانه خارج شدم. همين طور که به جلو مى رفتم کسى صدايم کرد.

- سلام اشلى!

- سلام! اوه البوس اينجا چى کار مى کنى؟

البوس کنار برادر بزرگش بود.احتمالا او هم مى خواست چرخى اين اطراف بزند.البوس پاتر از بچه ها اسلايترين بود اما علاقه ى عجيبى به او داشتم.که باعث شد گونه هايم سرخ شود.اما البوس جواب سوالم رو داد.

- ما براى تعطيلات اومديم لندن تو چى؟

- اوه من تو لندن به دنيا اومدم. تابستون ميام اينجا! اگه خواستى مى تونم چند جاى خوب لندن رو نشونت بدم.

برادر البوس که معمول بود مى خواست از شر برادرش راحت شود گفت:
- خب البوس مى تونى برى با دوستت يه دورى بزنى فقط تا ساعت هشت برگرد خونه.

- باشه فقط اشلى مشکلى نيست باهم يه گشتى بزنيم؟
- معلومه که نه. نهار خوردى؟
- اره ممنون خداحافظ جيمز
- خداحافظ.


- مى گم تو از اين ماجراى شهردار جديد خبردارى؟
- شنيدم خيلى خل و چله.

وبعد چند تا اداى مسخره در اوردم. که باعث خنده البوس شد.

- راستش ما به خاطر اون اومديم وزارت خونه خواسته پدر و مادرم بفهمن الکتو براى کى کار مى کنه.

- يعنى فکر مى کنى اون از مرگ خوار ها بوده؟

- شايد ، ولى فعلااين چيزا مهم نيست.

و بعد دستش را به سمتم دراز کرد. و بعد دستم را گرفت...


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۴ ۲۱:۲۱:۲۵

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۰۹ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
سوژه جدید:


- ای بابا این شهردارم شور شو درآورده. دوتا کاغذ پاره که این جنگولک بازیا رو نداره!
- معلوم بود آدم جوگیریه ولی نه تا این حد! از فیل های تو سیرکم جو گیر ترِ!
- حالا چیکار کنیم؟ مجبوریم یه جوری خودمونو گم و گور کنیم کسی متوجه نشه.
- آره همین خوبه پس بریم.

فلش بک- چند روز قبل- شهرداری لندن

در باغ بزرگ شهرداری لندن غلغله ای برپا بود. همه جادوگران از سرتا سر لندن جمع شده بودند تا اولین سخنرانی شهردار جدید را بشنوند. سرتا سر باغ پر بود از صندلی هایی که جادوگران در آن ها، جا گرفته بودند و منتظر ورود آلکتو کرو، شهردار جدید لندن بودند.
آلکتو کرو، ردای بلندی بر تن داشت و نشان شهرداری لندن بر سینه اش می درخشید.

- ساحرگان و جادوگران محترم، سام علیکم! ع دیدن تک تک تون خوشحالیم و امیدواریم که همکاری مسالمت آمیزی با هم داشته باشیم، طوری که باهم به مشکل بر نخوریم.

همه جادوگران از نحوه صحبت کردن آلکتو گیج شده بودند.

- مطمئنیم که سوالای زیادی ذهنتون رو درگیر کرده. سوالاتی درباره شهردار قبلی؛ مث اینکه شهردار قبلی بارو بندیلشو بسته، قهر کرده رفته خونه باباش؛ بنابراین ع این لحظه ما شهردار لندن هسیم. تا اینجا سوالی نیس؟

ملت جادوگر سوالی نداشتند. حتی اگر سوالی هم داشتند، ترجیح دادند لام تا کام حرفی نزنند؛ زیرا از وجنات شهردار جدید مشخص بود که با کسی شوخی ندارد.

- حالا که سوال ندارین، می ریم سراغ قوانین جدید شهر لندن.

آلکتو کاغذی را که بی شباهت به طومار نبود، باز کرد.
- قانون اول: شب ها ساعت نه خاموشی مطلق، هر کی ع این قانون سر پیچی کنه اعدام می شه! قانون دو: ساعت ده شب به بعد، حکومت نظامی اعلام می شه هرکی ع این قانونم سرپیچی بکنه بدون تشکیل دادگاه و فوت وقت اعدام می شه! قانون سوم: پلیس شهر لندن ع طرف ما حکم چوب دستی به اختیار داره، هر گونه خلاف و بی احترامی به مامورین قانون، بدون شک منجر به اعدام می شه! و بالاخره قانون چهارم: همه مردم لندن باس موهاشونو دورنگ کنن ناقض این قانون هم بدون چون و چرا اعدام می شه! اعتراضی نیس؟

مردم چگونه می توانستند اعتراض کنند وقتی می دانستند سرانجامی جز اعدام ندارند.

- خو! همه این حرفا به خاطر این بود که به مطلب اصلی برسیم. دیشب دو ناقض قانون ساعت نه شب به شهرداری حمله کردن و اسناد مهمی رو دزدیدن. این افراد "ی. ب "و "گ. م" بودن. شهرداری محترم لندن ع شما شهروندان با شعور می خواد که این دو ناقض قانون رو هر چه سریع تر بازداشت کنن. هر کسی که این عوامل فساد جامعه رو تحویل شهرداری لندن بده، پاداش خوبی دریافت می کنه! ما رفتیم زت زیاد!

شهروندان لندن:


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱ ۰:۱۸:۴۶

اگر بار گران بودیم رفتیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.