هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
غول با قدم های بلند و سنگینش که به شدت زمینِ سنگی و سیاه قصر را میلرزاندند، مقابل در طلایی جکوزی ایستاد. سپس همراه با تعظیمی به سوی آرسینوس که درون جکوزی، با ردای رسمی کامل نشسته بود، و بقیه درباریان هم دورش بودند و همگی داشتند با تاج پادشاهی دست رشته بازی میکردند، وارد جکوزی شد.
همانطور در حالت تعظیم، شروع به صحبت کرد:
- با درود بر پادشاه کبیر، قدر قدرت، خفن، مرگبار، مرگخوار، آرسینوس، اولین با نام او، محافظ مملکت.

آرسینوس به سرعت تاج را روی هوا قاپید، روی سر خود گذاشت و گفت:
- گفته بودیم وسط جلسه مهمی هستیم. چیکار داری باهامون این وقت روز؟

غول با ترس به آرسینوس شاد و شنگول نگاه کرد. این آرسینوس، قطعا همان آرسینوسی بود که چند روز پیش، غول را مجبور کرده بود بنشیند و به بلاهایی که یوآن بر سر خودش و دیگر کارمندان شهرداری می‌آورد، نگاه کند؛ فقط برای اینکه بتواند به شهردار بعدی، در صورت مراجعه به قصر، هشدار دهد.

آرسینوس بالاخره موفق شد تاج همیشه کجش را روی سر صاف کند، سپس با حرکت دستش به غول اجازه صاف ایستادن و حرف زدن داد.

- پادشاها، شهردار جدید لندن اومده...

حالت شاد و شنگولی آرسینوس محو شد. و او با خونسردی رو اعصاب همیشگی‌اش، از جکوزی خارج شد.
- اومده تا بهم اعلام وفاداری کنه؟
- چیزی نگفت اعلیحضرت. گفت که امرش فوق العاده ضروریه.
- بسیار خب... بذار خودمون رو خشک کنیم، بریم به اعلام وفاداریش گوش کنیم.

بلافاصله پس از خارج شدن این جمله از دهان آرسینوس، یک جن خانگی به سوی او دوید و با یک بشکن، به کمک جادو، آرسینوس را خشک کرد.

و آرسینوس به سمت درب قصر به راه افتاد...

دقیقه ای بعد، پادشاه از درب قصر خارج شد و با مودی چشم در چشم شد.
مودی با خشم جلو آمد. آنقدر جلو آمد که آرسینوس میتوانست نفس داغ وی را روی نقاب خود احساس کند.

- این مسخره بازیا چیه جوجه مرگخوار؟ چه نقشه پلیدی توی اون مغز کوچیک و سیاهت داری؟

آرسینوس خمیازه ای کشید، سپس با لحنی ناامیدانه گفت:
- یعنی نمیخوای بهم اعلام وفاداری کنی و شهرداری لندن رو برام نگه داری؟ تسلیم زوپس نشینان شدی؟ ازت همچین انتظاری نداشتم واقعا.
- الان یک انتظاری بهت نشون بدم که...

مودی چوبدستی اش را کشید و همان لحظه ناگهان توسط غول، از زمین بلند شد.

آرسینوس که همچنان لحنش ناامیدانه بود، به یک جن خانگی که در میان درب عظیم قصر ایستاده بود، اشاره کرد.

یک ثانیه بعد، جن خانگی، دوان دوان، همراه با عصای سلطنتی به سوی آرسینوس آمد.
آرسینوس به مودی که داشت به شدت تقلا میکرد، نگاه کرد.
- آخرین فرصتت هست الستور.
- بشین تا بهت اعلام وفاداری کنم مرتیکه!

آرسینوس دیگر چیزی نگفت، و با عصای سلطنتی به مودی اشاره کرد.

یک لحظه برق سفید و کور کننده ای درخشید...
و سپس مودی دیگر در آنجا نبود.

- نقاب کجاست؟ برید بیاریدش. باید یه سر دو نفری بریم شهرداری لندن...

پایان سوژه!
اما این داستان همچنان ادامه دارد...



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
فردا صبح - خانه‌ی «مودی اینا»

مودی مدت‌ها بود که تارک دنیا شده بود و در خانه‌ی خودش به تنهایی زندگی می‌کرد. اخبار را دنبال نمی‌کرد، چندغاز حقوق بازنشستگی‌اش را می‌گرفت، آخر هفته‌ها هم تفریحی جوجه مرگخوار کباب می‌کرد و در حیاط خانه‌اش می‌زد به رگ.
همین باعث شد که وقتی کاملاً بی‌خبر یک نامه با جغد پیشتاز و مهر مدیریت به دستش رسید، متعجب و البته مشکوک شد.

- هوووم... این چی میگه این وقت روز؟ ... آقای الستور مودی... بلاه بلاه بلاه... شما به سمت شهرداری لندن منصوب شده‌اید... چی؟!

مشکوک‌تر شد!
چوبدستی‌اش را کشید و پاترونوسِ گویای شورای الهی-آسمانی زوپس را شماره‌گیری کرد.

- بوق.. بوق.. بوق.. با سلام! شما با شورای الهی-آسمانی زوپس تماس گرفته‌اید. لطفا...
- وصل کن مدیر ایفای نقش.
- بوق.. بوق.. چیه چی میگی؟

با صدای بلاتریکس، مودی از جا پرید.
- کاراگاه مودی‌ام. امروز صبح یه نامه...
- آره درسته. یوآن غیب شده و قبل غیب شدنش هم دیوونه شده بود! حالا لندن بی شهردار مونده. واسه همین تو رو شهردار کردیم. کلید شهرداری رو برات همراه نامه فرستادیم... حالا دیگه قطع کن که کار دارم... روز و شبت به شرّ و بدبختی.

مودیِ پوکرفیس، دستش را در پاکت نامه فرو کرد و یک کلید کوچک بیرون کشید. یک کارت کوچک حاوی یک پیغام و یک تصویر متحرک به آن چسبیده بود: «فقط؛ مثل همیشه گند نزن! »

-

عصر آن روز - شهرداری لندن
مودی که هنوز هم علت شهردار شدنش را درک نکرده بود، آهسته در بزرگ شهرداری را باز کرد و داخل شد. سالن ورودی خالی از هر جنبنده‌ای بود و تا جایی چشم جادویی‌اش کار می‌کرد، تمام اتاق‌ها، دفتر‌ها و راهروها خالی و سوت و کور بود. با تعجب به تابلوهای راهنما نگاه کرد و به سمت دفتر شهردار رفت.

- لوموس!

دفتر شهردار به شکل وحشتناکی کثیف و به هم‌ریخته بود. کل اتاق، از کف زمین تا روی پنکه سقفی پر بود از تکه کاغذها، پرونده‌های پخش‌وپلا و هزاران لوازم آرایشیِ رنگی‌رنگی که خرد و خاکشیر شده بودند. شیشه‌های شکسته‌ی لاک رنگی زیر پای مودی خرچ‌خرچ می‌کردند و روی دیوار نوشته‌ی بزرگی با رنگ قرمز به چشم می‌خورد:

از دختررر بودن متنفررررم!

یک گوشه از اتاق، جنازه‌ی تعدادی از کارمندان شهرداری کف زمین بود که روی پیشانی تک‌تکشان با خون نوشته بود: «Called Me A Girl!» و در گوشه‌ی دیگر... جسد بنفش-صورتی یوآن بمپتون بود که خودش را با بستن یک لباس زنانه دور گردنش دار زده بود! مودی با بهت و حیرت جسد یوآن را بررسی کرد.
- این دیگه واقعا مشکوکه. یوآن چرا باید دیوونه بشه و خودکشی کنه؟ دهنشم که بوی شلغم میده... یعنی کسی بهش چیزی خورونده؟

بعد خودش را پشت میز شهردار رساند. با دستش رژلب‌های له شده و تکه‌های مدادهای آرایشی شکسته را کنار زد. زیر آن‌ها پرونده‌ی قطوری دیده می‌شد:

نقل قول:
نام پرونده‌: عمارت غیرقانونی «قصر پادشاهی جادویی شاهنشاه آرسینوس جیگر»
دستور: سریعاً پلمپ شود
فهرست تخطی‌ها:
- قصرسازی و برجسازی بدون مجوز شهرداری
- گماشتن غول به عنوان نگهبان ساختمان و استفاده از رعدوبرق برای نمای بیرونی در وسط شهر مشنگی لندن و ترساندن جامعه‌ی مشنگ‌ها
- پخش موسیقی مخوف از بلندگوهای کنار ساختمان و ایجاد آلودگی صوتی


مودی با تعجب عنوان پرونده را دوباره خواند:
- قصر پادشاهی جادویی؟ شاهنشاه آرسینوس دیگه چه صیغه‌ایه؟! ... قضیه هرچی هست برمی‌گرده به همین... مدیریت یه چیزی می‌دونسته که من رو شهردار کرده. دیوونه شدن یوآن قبل از پلمپ عمارت قصر پادشاهی آرسینوس.

از کشوی میز نوار و مهر پلمپ را برداشت، اجساد را رها و به مقصد قصر پادشاهی آپارات کرد.

درب ورودی قصر

- اینجا چیکار داری؟ اعلیحضرت جیگر پس‌فردا بار عام می‌دن، امروز با یکسری خواص در جکوزی قصرشون جلسه‌ی کاری مهم دارن... کسی نباید مصدع اوقات همایونی‌شون بشه.

مودی، بی‌توجه به غول بزرگی که به او نگاه می‌کرد و چماقش را به شکل تهدیدآمیزی تاب می‌داد، به برده‌ی جلوی در گفت:
- مهم نیست. برو بهش بگو من شهردار لندنم و کارش دارم. این قصر بی‌مجوز ساخته شده و کلی قانون رو نقض کرده و باید فوراً پلمپ شه!
- اوه... یه شهردار دیگه. فرقی نداره به هر حال...

برده این را گفت و به داخل قصر شتافت.


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۴۹:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۵۰:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۱۹:۵۲:۰۹
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۲۰:۳۵:۱۶

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

نقاب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
و بزرگترین مقامات دولت سحر و جادو، راه افتادند و میان اجساد سوخته جلو رفتند و جلو رفتند تا در ماجرایی بزرگ و خفن و سرشار از درام و تنش و عشق و خشم و نفرت و اکشن و تعلیق و ترس و کلی چیز قشنگ دیگر، جسد گمشده وزیر سابق را بیابند.
اعضای کابینه هرکدام داسی در دست گرفتند و به سمت اجساد بی شمار قبرستان حمله کردند. کلی زدند و له کردند و بریدند و اجساد را تکه تکه کردند و خون به در و دیوار پاشیدند و مرده ها را بیشتر کشتند و کلی حال کردند. حتی وسط کشت و کشتارشان، یک هاپو هم دیدند که وسط استخوان ها به دنبال غذا می گشت و با ناملایمت بهشان پارس میکرد. آرسینوس هم شلوار و ردای شاهانه اش را بالا زد و درحالیکه داسش را در هوا تکان می داد، به دنبال هاپو گذاشت. هی هاپو بدو؛ هی آرسینوس بدو...
هاپو هر از گاهی برمیگشت و پاچه بالا زده آرسینوس را میگرفت و سریعا فرار میکرد. شاه مملکت هم در تلافی این عمل قبیح و ناشایست، از توی جیبش چند حبه شیرخشک در می آورد و توی سر و صورت هاپو میزد. تا اینکه بالاخره دست از تعقیب هاپو برداشت و ادامه کار را برعهده دو یار دیگرش گذاشت.
-برای من بسه دیگه. شما ادامه کار رو پیگیری کنید.
-عومه عومه!
-گفتم اول برسیم خونه بعد پوشکتو میدم عوض کنن. الان زشته وسط مرده ها.
-مه مه عو عو!
-باشه پس حالا... فاست، تو فعلا تعقیب این سگ پدرسگ رو ادامه بده تا ما این بچه رو ببریم وزارتخونه و پوشکشو عوض کنیم. برمیگردیم بعدا.

آرسینوس، نقاب را از روی هوا گرفت و درحالیکه او را جهت نریختن محتویات پوشکش، برعکس نگه داشته بود، با صدای پاقی ناپدید شد.

لندن
رعدها بر فراز آسمان تاریک نیمه شب لندن می غریدند. برجی مخوف و شیطانی در وسط شهر، سر از دل خاک برآورده و مأمن خفاش هایی بود که اطراف بلندترین نقاط آن پرواز میکردند. در پایه های برج، مواد مذابی جریان داشت که به سنگینی فضا می افزود و به همراه چهار غول بزرگ که هر کدام سوار بر پنج غول کوچک بودند، نقش نگهبان برج را برعهده داشت. به دلایل نامعلومی، صدای خوفناک یک گروه موسیقی هم در پس زمینه شنیده میشد که به وحشت فضا می افرود و باعث ریزش موی هر جنبنده ای میشد.
همزمان با شنیده شدن صدای پاقی، پادشاه و ولیعهدش از غیب ظاهر شدند و در تاریکی به سمت برج مخوف که جای ساختمان قبلی وزارت سحر و جادو را گرفته بود، حرکت کردند.


ویرایش شده توسط نقاب در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۸ ۲۳:۱۸:۰۵
ویرایش شده توسط نقاب در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۹ ۰:۲۵:۰۵



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس در کمال آرامش و با بیخیالی شانه بالا انداخت و با خودش فکر کرد که کی میرود این همه راه را؟
سپس با عصای پادشاهی اش یک اشاره به قبر پیرمرد زد تا آتش به قبر وی ببارد که دیگر با پادشاه تاج کجِ مملکت شوخی های بد بد نکند.

- عوومه... عومه!
- دوباره؟ باید یه پرستار متخصص در عوض کردن پوشک نقاب ها استخدام کنیم... هرچه سریعتر... یادداشت کن این مورد رو فاست!

معاون به سرعت یک قلم پر از کیف خود بیرون کشید و با آب دهان خود روی دستش یادداشتی نوشت.
جمع وزارتیان دوباره به راه افتاد و رفت و رفت.
آنقدر رفتند که رسیدند به پشت مشت های قبرستان.
آرسینوس یک نگاه به کوره های سوزاندن جسد انداخت. سپس سرش را اندکی چرخاند و جنازه ها را دید که توسط مسئول، که یک عدد پیرمرد خسته از زندگی بود، در کوره انداخته میشوند.

- اوه... اون یارو زنده ست!

مسئول سوزاندن اجساد، جنازه را که زنده بود و دست و پا میزد، با یک ضربه بیل ساکت کرد و در کوره انداخت.
- نه بابا... فقط داغه، نمیدونه مُرده. کمکی از دستم برمیاد؟
- چطور میتونیم به طبقه پایین قبرستون بریم؟
- طبقه پایین؟ آهان... از طریق همین کوره.
-

مسئول سوزاندن اجساد، کوره را خاموش کرد، سپس با حرکت دستش، آرسینوس، لایتینا و نقاب را برای ورود به داخل کوره، دعوت کرد.

آرسینوس نگاهی به لایتینا انداخت.
- خانم ها مقدم هستن بهرحال.

لایتینا زیر لب اندکی غر غر کرد، اما ردایش را جمع کرد و وارد کوره شد...
و سپس با جیغی بنفش، سقوط کرد!

آرسینوس بدون کوچکترین عجله ای، به ورودی کوره نزدیک شد و درون آن دولا شد.
- زنده ای؟
- آخ!
- زنده ای پس. نقاب، بیا اینجا فرزندم، من خودم رو به تو آویزون میکنم، تو چون روی هوا شناوری، از شدت سقوطمون کم میکنی.

بدین ترتیب آرسینوس به کمک نقابش توانست فرودی بی نقص و آرام را به انتهای کوره و البته طبقه پایین قبرستان، تجربه کند.
آرسینوس به راهروی تنگ و تاریک مقابلش نگاه کرد...
- میریم جلو. باشد که جنازه وزیر مرحوم در همینجا باشه.



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۷

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۹:۵۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
گروه وزارتی یکی یکی مقبره ها را باز می کردند و جلو می رفتند. لایتینا هر لحظه غرغر هایش بیشتر می شد و پرخاشگری می کرد. نقاب هم کم کم داشت گریه اش در می آمد. اما آرسینوس همچنان با صبر و حوصله به جستو جوی اسرار آمیز خود ادامه می داد. آرسینوس در حالی که نقاب را در بغلش تکان می داد ، شیر خشک تو دهانش می ریخت تا گریه نکند. اما انگار فایده ای نداشت.
تا اینکه... به مقبره ی بزرگی رسیدند که اندازه ی دو تا آرسینوس درازا داشت. یک آخوند نمای فرصت طلبی هم کلی پول گرفته و روی سنگ قبر سیاه طلسم ضد جهنم نوشته بود که روح مرحوم از آتش در امان بماند. آرسینوس اراده کرد و شکافی در قبر ایجاد شد. آرسینوس با غرور کراواتش را بر سینه صاف کرد و در حالی که سینه اش را پر باد کرده بود گفت :
- از قبر بیا بیرون.

چند لحظه گذشت و ناگهان پیرمردی مثل فنر از قبر بیرون پرید و با مایتابه ی در دستش یکی کوبید تو صورت آرسینوس. آرسینوس صورتش به شکل در مایتابه در آمد. پیرمرد صورتش مثل گچ سفید و پر از چروک و چرک و جوش های قلمبه بود. خیلی زشت بود. حتی زشت تر از زشت ترین عجوزه ها. کلی طلا و یک ماشین و یک عالم پول به بدنش چسبیده بود. پیرمرد که زیر بار سنگینش کمرش را قوز کرده و به سختی نفس می کشید گفت :
- ببخشید ، فکر کردم باز فرشته ی عذابم اومده.

آرسینوس که چشم هایش قیری ویری می رفت برای اینکه سر و گیجه اش بر طرف شود گوشه ای بر زمین نشست و تهدید کرد :
- می کشمت پیرمرد!

لایتینا پرسید :
- چرا این ریختی ای؟ با مایتابه اون زیر چی کار می کنی؟

پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت :
- من این مایتابه رو خیلی دوست داشتم. پول و ماشینم رو هم همینطور. روحم به اینا وابسته شده بود. به خاطر همین اینا تو دنیای بعد از مرگ شدن وبال گردنم و مثل زنجیر بهم چسبیدن. می تونی یکم از اینا رو ازم بگیرین؟

آرسینوس گفت :
- نه ، هر کس باید جور خودشو بکشه.

آن یک ذره امید هم از چهره ی پیرمرد پر کشید و رفت. آرسینوس برخاست و پرسید :
- بگو ببینم ، می دونی وینکی کجاست؟

پیرمرد اخمی کرد و گفت :
- وینکی؟ همون جنه؟

آرسینوس با خوشحالی گفت :
- آره ، آره. همونه.
- ما تو دقایق آخر زندگی با هم بودیم. می دونم قبرش کجاست.

لایتینا که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت گفت :
- خب پس بگو کجاست.
- می گم ، ولی یک شرط داره.

آرسینوس با نگرانی پرسید :
- چه شرطی؟
- به این شرط که برادرم رو بیارید اینجا. باهاش کار دارم.

لایتینا با نارحتی اخم در هم کشید ونالید :
- اما...
- اما نداره. اگه من بهتون نگم هیچ وقت نمی تونین قبرشو پیدا کنین. باید برادرم رو بیارین اینجا.

آرسینوس چند تا کریشیو به پیرمرد زد تا به زور از زیر زبانش نشان قبر وینکی را بیرون بکشد. ولی او حتی یک ذره درد هم حس نمی کرد و حتی می خندید! سر انجام آرسینوس که صورتش از ناراحتی و نفرت مچاله شده بود با پرخاش گفت :
- اه ، لعنت. باشه قبوله. برادرت اسمش چیه؟ کجاست؟
- اسمش برتراند فایسه و قبلا تو کوچه دیاگون یک مغازه داشت. الآن نمی دونم هنوزم اون مغازه رو داره یا نه. تو شهر لندن هم زندگی می کنه.

آرسینوس گفت :
- کجای شهر لندن؟
- نمی دونم. یادم رفته. ولی تا اونو نیارین بهتون نمی گم وینکی کجاست. من همینجا منتظر می مونم.

پیرمرد به قبرش رفت و در درون تاریکی آن به انتظار برادرش نشست.


ویرایش شده توسط دارین ماردن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۷ ۲۳:۳۲:۳۴

عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۰۱ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۹:۵۲
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 525
آفلاین
کمی جلوتر، آرسینوس باز هم ایستاد. مقبره ای بزرگ رو به رویشان بود. لایتینا نگاهی به مقبره انداخت. بزرگ بود و از ظاهرش پیدا بود که خیلی قدیمیه. نزدیک شد و سعی کرد روی اون رو بخونه:
-عجیبه.
-چی عجیبه معاون؟
-هیچی روی این مقبره ننوشته.
-مگه میشه؟ مگه داریم؟

آرسینوس جلو رفت و نگاهی به مقبره انداخت. لایتینا درست میگفت. هیچ اسمی روی اون نوشته نشده بود. آرسینوس باز هم از ابهتش کمک گرفت و جنازه رو بیرون کشید:
-کیستی ای مردک بی نام و نشان؟
-خودت کیستی مسگره؟ با اون لهجه و صیداش. ما رو نیصفی شبی از گور گرم و نرممون کیشونده بیرون میگه کیمدی. برو باباتو مسگره کن. بی تربیت.
ملت وزارتی:

در حالی که آرسینوس، نقاب و لایتینا با چهره پوکر به دوربین زل زده بودن، جنازه به مقبرش برگشت و اونها رو با همون ظاهر داغون رها نمود. هر سه به راه افتادن و لا به لای قبرها و گورها به دنبال نماد و نشانی گشتند تا اینکه قبری رو پیدا کردن که در دو طرف اون دو مجسمه از جن های خونگی دیده میشد:
-نظرتون چیه بکشیم بیرون؟
-جان؟!
-جنازه رو.
-آهاااا. بکشیم بکشیم.

آرسینوس بار دیگر جنازه رو بیرون کشید. بر خلاف چیزی که فکر میکردن، داخل قبر جن خونگی نبود. بلکه یک عدد جنازه با ابهت عینِهو آرسینوس زرتی اومد بیرون:
-چی میخواین؟
-عووومم عومممه؟
-آرسینوس... یعنی چیز... جناب وزیر درست میبینم؟
-پدر؟
-مرد که گریه نمیکنه. جمع کن بساطتو و آبروی چندین و چند ساله ما رو نبر.
-بله پدر.
-چی شده که بعد از این همه مدت تصمیم گرفتی به من سری بزنی؟
-دنبال جنازه وینکی بودم پدر. به طور اتفاقی به مقبره شما برخورد کردیم.
-یعنی واقعا یه لحظه هم به این فکر نکردی به من سر بزنی؟
-نه پدر. من به دنبال هدف بزرگتری به اینجا اومدم. برای دستیابی به قدرت باید وینکی رو پیدا میکردم.
-آها خب پس خوبه پسرم. خوب درس هایی که بهت دادمو یاد گرفتی. من بهت افتخار میکنم.

سپس جنازه پدر وزیر به مقبره برگشت و در آرامش خوابید. این درحالی بود که معاون و ولیعهد وی، پوکر وار به آرسینوس نگاه میکردن که با چهره ای ریلکس به سراغ مقبره بعدی میرفت.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- اسکل شدیم؟
- کی جرات میکنه ما رو اسکل کنه؟
- عووووم.

آرسینوس و لایتینا به نقاب نگاهی کردن.

- حرف راستو از فرزندمون بشنو معاون.
- من اصن نمیفمم چی میگه.
- صرفا گفتم بشنو.
-

همین طور که آرسینوس و لایتینا روی صحبت‌های نقاب بحث می‌کردن، به یه قبردیگه رسیدن.

- وینـ..ک؟ "ی" ـش کو پس؟

لایتینا اینو گفت و یه نگاه به آرسینوس و نقاب انداخت.

- نمیدونیم. نکه ندونیما، ولی همه‌ی اطلاعاتو که به هرکسی نمیدیم. فرزندم تو میخوای بگی؟
- عووم عومه.
- راست میگه معاون، باز کن ببینیم کی تو قبره.

لایتینا پوکرفیس برگشت تا قبر رو باز کنه. اما در یه ثانیه خود سنگ قبر کنار رفت.

- اینا همه از قدرت ما‌...
- داداچ برا چی نصف شبی مزاحم ما میشی؟

لایتینا، آرسینوس و نقاب به مورفینی نگاه کردن که از تو قبر دراومده بود. مورفین همین طور که شعله‌ی فندکی تو دستش بود، گفت:
- ببین داداچا، من تازه یه جایه خلوت و بدون پلیس پیدا کردم، جنس منس میخواین هس. بدم؟

و بدین ترتیب بود که لایتینا قبل از این که کسی جواب مورفینو بده و البته چون نگران بود که برا نقاب بداموزی داشته باشه، سنگ قبرو سر جاش گذاشت تا به راهشون ادامه بدن.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳ ۱۴:۴۷:۳۱

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ پنجشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۵:۳۲
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 469
آفلاین
به این ترتیب آنها پدربزرگ ادوارد را زیر بغلشان زدند و به سمت قبر بعدی حرکت کردند.

- قبر عمه ی محترم پدر پدربزرگ دایی مادر نوه ی عموی مادربزرگ عمه ی خاله ی و.ی.ن.ک.ی!
- الان این با وینکی چه نسبتی داره؟
- عمه ی پدر پدربزرگ دایی مادر نوه ی عموی مادربزرگ عمه ی خاله ی وینکیه.

آرسینوس دوباره به قدرت تاج و تختی اش متوسل شد و او را زنده کرد.
یک جن خانگی شبیه وینکی بود.

- و.ی.ن.ک.ی مخفف چیه؟
- وینکی!

لایتینا سریع یادداشت کرد.

- جسد وینکی کجاست؟
- کنار قبر پدربزرگ مرحومم!
- قبر پدربزرگت کجاست؟
- کنار قبر مادر مرحومم.

آرسینوس نگاهی به لایتینا انداخت. اما لایتینا همچنان با سرعت درحال نوشتن سرنخ ها بود.
- و قبر مادرت؟
- کنار قبر زن عموی مادرم!
- اینم ببریم بعدا به درد میخوره.

نقاب، آرسینوس و لایتینا به سمت قبر بعدی رفتند.

- اینجا نوشته وینگی! ولی ما با وینکی کار داریم!
- عموزادشم!
- جسد وینکی کجاست؟
- خونشون! مگه نمیدونی؟


!Don't talk to me


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۵۳:۳۹
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 170
آفلاین
بعد از مدتِ کوتاهی درگیری بین لایتینا و هیکل پشمالو، و با کمک کمی از تف های نقاب؛ بالاخره هیکل پشمالو به یه جا بسته میشه و جمع سه نفره وزارتی راه میفتن.

بعد مدتی نه چندان بلند، به قبر ساده ای میرسن که روش، طرح دو تا قیچی به صورت ضربدری بود. بعد از توقف، آرسینوس به صورت خیلی مو ریزون با قدرت تاج شاهی شخص داخل قبر رو بیرون آورد.

_سلام.

از داخل قبر، پیرمردی با موهای بلند خاکستری و بدنی سالم همراه با دست های قیچی مانند بیرون اومد. پیرمرد خیلی ملایم، درحالی که مویش همراه با باد موج میگرفت، دست تکون میداد.

-ادوارد؟
-نه احمق. ما ادوارد نیستیم. ما پدربزرگ ادواردیم.
- ادوارد پدربزرگ هم داشته؟ خب، حالا اسمت چیه؟
-گفتیم بهت نادون. ما پدربزرگ ادواردیم.
-حالا چرا جمع میبندی؟
-چون میتوانیم.
-باشه.
-عوممم، عوممم.
-الان میپرسیم. خب، بابابزرگ ادوارد. تو می‌دونی که قبر وزیر سابق، وینکی کجاست؟
-نه. ما نمی‌دونیم. چون میتوانیم.

جمع سه نفره وزارتی:

-عوممم عوم.
-آره. فهمیدیم خودمون. ببندش معاون. شاید بعداً به دردمون خورد. بیایین بریم سراغ یکی دیگه.




تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱:۳۸ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۷

نقاب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
و به این ترتیب، با قدرت تاج شاهی، قبر شکافته و تعدادی استخون ازش خارج میشن تا به سوالات پادشاه جواب بدن. در ادامه هم تمامی موهای منوی مدیریت و زوپس می ریزه از این همه ابهت آرسینوس. موهای ریخته شده کم کم جمع میشن و بصورت تپه ای از مو در میان. تپه مو وول میخوره و با استخونای باقیمونده جسد ترکیب میشه و هیکلی کریه و زننده رو شکل میده. آرسینوس هم که میبینه جدی جدی تونسته یه مرده رو زنده کنه، یواشکی تصمیم میگیره که بعدا بره و بعنوان جیزز کرایست اعلام ظهور کنه. بعدش هم یه حکومت مذهبی-پادشاهی راه بندازه و بعنوان یه پادشاهی خودمختار از وزارت فعالیت کنه و شهری بسازه بالای ابرها که توش مردم حقوقی برابر داشته باشن و همه ویزلی ها بعنوان برده و کارگر توش کار کنن و جهت تفریح در معرض عام شلاق زده بشن و خرید و فروششون قانونی شه. حتی آرسینوس میتونست بعدها کسب و کارش رو با شکافتن دریاها و ساختن کشتی ها و خوردن سیب ها و شکستن مجسمه ها و قربونی کردن تسترال ها و تبدیل کردن چوبدستی ها به اژدها گسترش بده.

آرسینوس تو همین افکاره که یهو هیکل مرکب از مو و استخون به حرف میاد:
-چی میخواین؟

آرسینوس دلیل رقصیدن هیکل پشمالو رو درک نمیکنه. درنتیجه جانب احتیاط رو رعایت و خودش هم شروع به رقص میکنه.
-دنبال جسد گمشده وزیر سابق سحروجادوییم.
-نمیشناسم.
-چرا نمیشناسی؟ نمردین مگه همتون؟ نباید همدیگه رو بشناسین بعد؟
-نه.

آرسینوس همچنان ملتفت نشده. آرسینوس احساس میکنه دارن بهش دروغ میگن. به همین دلیل با ناراحتی رقصش رو ادامه میده و به فکر فرو میره. در دریای تعمق و تفکر غوطه ور میشه و بین افکارش شنا میکنه. با دستاش افکارشو میشکافه و پا میزنه... پا میزنه و جلو میره... بیشتر پا میزنه و جلو میره... بیشتر... بیشتر... بیشتر...

همچنان که آرسینوس درحال پا زدنه، نقاب و لایتینا با تعجب به هیکل پشمالو نگاه میکنن. هر از چندگاهی، لایتینا یه گیگیلی دماغ بیرون میاره و با تعجب به هیکل پشمالو می ماله. نقاب هم بالای سرش، پستونکشو با خوشحالی می مکه و تف هاشو روی سروکله موجود پشمالو می ریزه.

بعد از چند دقیقه تفکر و تعمق و شنا کردن و پا زدن بین افکار، آرسینوس به خودش میاد و کشف بزرگش رو بلند به زبون میاره.
-شخصا به کسی که این حجم از مو بهش بچسبه، اعتماد ندارم. درنتیجه معتقدم این یارو رو با همین موهاش اینجا ببندیم و بریم اجداد بقیه رو زنده کنیم. اگه اونا چیزی بهمون گفتن، که گفتن. ولی اگه نگفتن باز برمیگردیم سر این یارو و جوابو از زیر زبونش میکشیم بیرون.

هیکل پشمالو با ترس مقداری از موهای توی دهنشو قورت میده.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.