هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴:۴۳ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۸:۵۰
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 183
آفلاین
۱. خدمت شما

۲.
-فنریر گری‌بک!
-یا غلامحسین بنان! سر صبحی باز چی‌ از جونم می‌خوای کادوگان؟
-صبحت به خیر باشه گلم!
-
-بریم با هم یه دست کله پاچه هیپوگریف بزنیم هم‌رزم؟
-برو سر اصل مطلب بگو کجا رو مربا مالیدی کادوگان، من طاقتش رو دارم
-مهمون من!
-

در همان لحظه در اتاق خواب فنریر گری‌بک چهارطاق باز شد و کریچر جارو به دست، مثل جن بو داده پرید توی اطاق!
-ردای ارباب به من صبر بده! به جفتتون صد دفعه گفتم این اطاق طویله نیست که کله صبحی آدم خوابیده جفتک بندازید بیاید تو...

اما کریچر هیچ توجهی به گرگینه نکرد. به طرف تابلویی که کادوگان و اسبش در آن نمایان شده بودند رفت، تابلو را از دیوار پایین کشید و با لنگ و لقد و جارو به جان تابلو افتاد، با هر ضربه فریاد می‌زد:
-کادوگان مقاومت کرد! کادوگان تحمل کرد! کریچر کادوگان را نجات داد! الان خلاص شد!

بهترین شکلکی که حال فنریر گری‌بک را شرح دهد، این بود:
-

ولی اگر جا داشت فکش از این هم بیشتر پایین بیفتد، با واکنش بعدی کادوگان به ضربه‌های کریچر، می‌افتاد!

-آخیش! مرلین عوضت بده هم‌رزم! خلاص شدیم!
-کادوگان مطمئن بود بوکارت ازش اومد بیرون؟ میخواد کریچر یک ذره وایتکس ریخت؟
- نه دیگه هم‌رزم، خوشت اومده‌ها! می‌بینی که به خودمون اومدیم. به موقع رسیدیا کم مونده بود واسه این ننگ گریف از پول خودمون کله پاچه‌ی هیپوگریف بخریم!



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳:۰۹ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۲:۴۳
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 195
آفلاین
استاد روزیه تکلیفمون رو آوردیم!

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین.

- دوشیزه کرو!

آلکتو در حالی که داشت درس دیروز را مرور می کرد جواب داد:
- بله! فرمایشی داشتین استاد؟

دروئلا کتابی که در دست داشت را با نهایت دقت، روی میز گذاشت.
- بله که داشتم! می تونید خلاصه ای از درس دیروز رو برامون بگین؟

آلکتو، شاگرد درس خوانی نبود. او بیشتر به دعوا کردن علاقه داشت تا درس خواندن. اما مطمئن بود دیروز درس را تمام و کمال خوانده بود.
-ام... ام! یادمون بودا... یه لحظه وایسید الان می گیم!
- همون بهتر نگید دوشیزه کرو! معلومه باز درس نخوندید. دیروز مشغول بنفش کردن موتون بودین یا دوباره داشتین با کسی دعوا می کردین؟
کلاس منفجر شد. آلکتو واقعا شرمنده بود. هیچوقت بابت درس نخواندن شرمنده نمی شد اما این بار متفاوت بود. او تمام تلاش خود را کرده بود.
آلکتو با شانه های فرو افتاده وارد تالار گریفیندور شد. همه جا بهم ریخته بود. معلوم بود که دوباره ابیگل مشغول ساختن یک گرد باده بوده.

- هی تو چرا انقد پکری؟
ابیگل این را به آلکتو گفت.

- باز نتونستیم درس جواب بدیم!
- این که چیز جدیدی نیست!

آلکتو عصبانی شد.
- حالا ما یه بار درس خوندیما!
- وایسا ببینم! گفتی درس خوندی و نتونستی جواب بدی؟
- خب اره!

ابیگل چرخی زد و گرد باد سهمگینی به وجود آورد. آلکتو که داخل این گرد باد قرار داشت؛ حس کرد دارد بالا می آورد.
- صبر کن چی کار دری می کنی؟ داریم بالا میاریم!
آلکتو این را گفت و سپس روی زمین بالا آورد.
- حالا می تونی درس رو یاد بگیری؟
- چطور؟
- چون همین الان یه بوکات بالا آوردی!



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷:۰۴ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
تکلیفمون خدمتتون استاد.

۲.

خوابگاه گریفیندور

_ پاشو دیگه! خورشید غروب کردو وقت شکاره ، خون میخواام!
_نمیخوام. خوابم میاد ، میخوام بخوابم دا.
_ من خون میخوام... خوووووون.
_ ده بگیر بکپ دا. بوکات عنتر.

آستریکس نگاهش رو بین ملتی که از صدای بحثش بهش خیره بودن میچرخه و با بی حوصلگی تمام میگه:
_ چیه؟! تا حالا با بوکاتتون بحث نکردین؟

ملت که حال آشفته آستریکس رو دیدن سوت زنان به کار خود مشغول شدند.

کلا داشتن بوکات چیز سختیه اونم وقتی که بوکاتت خون‌آشام باشه. صبح تا عصر تو کلت بالا پایین میپره و انقد خون خون میکنه که درس رو متوجه نمیش و کلافه کلاس رو ترک میکنی. شبم انقد خون مغزتو میخوره که نه میتونی خوب بخوابی و نه صبح راحت به کلاسات برسی و بدتر از همه با کمبودی خون مواجه میشی.

فردا سر کلاس

همه ملت درحال ور ورفتن با بوکات توی مغزشون بودن و بسی خوش بش میکردنو ورق بازی و...
تو این میان آستریکس که نتونسته بود دیشب خوب بخوابه و بوکاته همه خون مغزشو خورده بود ؛ با بی حالی درحالی که شیشه بطری خون رو سرمیکشید به وز وز های پایان ناپزیر بوکات گوش میداد هرچند کار هر روزش بود.
_ اومممممم...ارهههههه...ژوووووون.... خودشهههههه... تو فقط خون بخور لنتی.
_ حاضرم جلوی نور خورشید مرغ بریان شم ولی وز وز های تورو نشنوم.
_ جووون! مرغ بریان دوست داری.
شطرق

ملت با صدای خورد شدن شیشه بطری رو سر آستریکس بطرفش برگشتن. البته این کار هرروزش بود و یجورایی عادت کرده بودند بهش حتی یه ظرف مخصوص خورد شیشه هم براش گزاشته بودند.

_ خب پس این پروفسوره درولا...دورولا...دروئلا کی میاد؟!

در باز شد و پروفسور دروئلا وارد شد و از پشت کتاب ها درحال صحبت بود.
_این موجود، اسمش بوکاته. پسر عموی بوگارته و لای کتابا زندگی می کنه.
آستریکس یهو به خودش اومد.
_چیییی! لعنتی بازم بوکااات! نهههههه!


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۹:۱۰:۳۶
دلیل ویرایش: مرگ بر امریکا
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۹:۱۴:۴۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۴:۵۵:۲۲ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۴:۱۰
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
استاااااااااد!

تکلیف آوردم استاد.

.................

نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین.


-خودشه!

سو با هیجانی که از صورتش بیرون می ریخت، دستش را به طرف آخرین قفسه ی کتابهای کتابفروشی برد. قفسه ای که سالها بود مشتری نداشت و در سکوت خاک می خورد. خیلی کم پیش می آمد کسی نیازمند آن کتابهای خاک گرفته و قدیمی بشود. ولی پیش می آمد... برای سو پیش آمده بود!

«خرررررچ»

هیجان سو معمولا کار دستش می داد.
این بار هم داد. جلد پوسیده‌ی "کتاب ورود به انواع عمارت ها" را پاره کرد. کاملا نابودش کرد!

در این میان، بوکات پیر و خسته ای که خانه اش آسیب دیده و از خواب پریده بود، تصمیم قاطعی برای انتقام از سو گرفت. نزدیک ترین راه را برگزید و به درون دهان سو از که ترس باز مانده بود، شیرجه زد؛ زاویه پرش بسیار مناسبی داشت و توانست در یک حرکت سریع، آویزان زبان کوچک سو شود.
کمی خودش را تاب داد و وقتی که شتابش به حد کافی رسید، زبان کوچک را رها کرد و به طرف مغز رفت.
او بوکات پیر و با تجربه ای بود!
-آخ! این چی بود؟

یک در بود.
درست چند سانتی متر قبل از ورودی مغز، مانعی وجود داشت. با برخورد بوکات با در، چراغی روی آن روشن شد و از سوراخ کوچکی که به نظر می رسید بلندگو باشد، صدایی پخش شد:
-راه ورود به خانه ریدل ها چیست؟

بوکات نفهمید ماجرا چیست. ولی تصمیم گرفت به سوال پاسخ دهد.
-راهِ... دماغ؟

بوکات حتی نمی دانست خانه ریدلها چیست! عمری زندگی کردن در آن کتاب، چیزی به معلوماتش اضافه نکرده بود.

-جواب معتبر نیست!

این صدا از همان بلندگوی روی در به گوش رسید. به علاوه‌ی چراغی که قرمز شده و چشمک میزد. در آخر هم کفش کهنه و رنگ و رو رفته ای که به یک میله وصل بود، از زیر در بیرون آمده و لگدی حواله‌ی بوکات کرد.

-مغز مریض...

صدای بوکات، همانطور که از راه بینی خارج میشد، در سر سو پیچید. اما توجه سو به آن جلب نشد. در آن لحظه درگیر مسئله مهمتری بود.
-چکارش کنم؟... جلدشو با تف بچسبونم؟ با طناب؟... عتچه!

عطسه‌ی سو، مستقیما به طرف قسمت پاره شده‌ی جلد کتاب بود؛ و البته حاوی بوکات!
-عــــــــه! چسب هم جور شد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۱۵ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۴:۱۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 124
آفلاین
سلام پروفسور!
تکلیف آوردم براتون.

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)

سدریک در کلاس معجون سازی نشسته و به پروفسور روزیه زل زده بود. ظاهرا درحال گوش دادن به سخنان پروفسور بود، اما چشمان بی حالتش نشان می داد که هیچ توجهی به حرف های پروفسور ندارد؛ گویا اصلا صدایش را نمی شنید.

ذهن سدریک فارغ از مطالب پیش پا افتاده ای همچون درس بود. چیزهای جالب دیگری در ذهنش می گذشت؛ چیزهایی مثل این که در مسابقه ی کوییدیچ پیش رو چه بپوشد؟ برایش مهم نبود که همه ی اعضای تیم باید یک لباس می پوشیدند؛ درحال حاضر مغزش تصمیم گرفته بود به این موضوع فکر کند.

پروفسور همچنان حرف می زد. سدریک واقعا می خواست بفهمد که پروفسور چه می گوید، اما صدایش همچون وزوزی محو در اعماق ذهنش شنیده می شد. اصلا تمرکز نداشت. هرچقدر بیشتر تلاش می کرد تا حرف های پروفسور را بفهمد، بیشتر گیج می شد.

کم کم احساس خواب آلودگی به او دست داد. چشمانش درحال بسته شدن بودند که ناگهان مانعشان شد؛ او در کلاس درس نشسته بود! سدریکی که همیشه حواسش به درس بود، نباید در کلاس می خوابید.

با چشمانی که به زحمت باز نگه داشته بود، به پروفسور خیره شد. از حرکت لب های پروفسور فهمید که همچنان درحال حرف زدن است. برای سدریک بسیار عجیب بود که صدایش را نمی نشنید، گویی چیزی مانعش می شد و هرچه بیشتر سعی می کرد، بیشتر حواسش را پرت می کرد.

سدریک با زحمتی بسیار توانست کلماتی مانند بوکات، مغز، چشم و دهان را بشنود، اما هیچ ایده ای نداشت که بوکات چه چیزی می توانست باشد. اصلا نمی دانست که تا به حال حتی این کلمه به گوشش خورده یا نه!

دوباره ارتباطش با حرف های پروفسور روزیه قطع و در عالمِ خودش غرق شد. همانطور که چشم هایش به سقف خیره شده و ذهنش در جاهای دوری سیر می کرد، به زحمت توانست کلمات تکلیف و جلسه ی بعد را میان سیل عظیم کلمات نامفهمومی که دروئلا بر زبان می آورد، تشخیص دهد؛ اما در توانِ مغزش نبود که بخواهد رابطه ی بین تکلیف و جلسه بعد را تحلیل کند، در نتیجه سدریک که متوجه تکلیف جلسه ی بعد نشده بود، با حالتی سردرگم و متعجب، هنگامی که دروئلا پایان کلاس را اعلام کرد، از کلاس خارج شد.



فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۰۹ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۵:۵۸
از بالای درختِ کنار غار
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
پروفسور روزیه؟ جیـــــــــــــــــــغ!


1- یک پست در سرسرای عمومی

بفرمایید! اینم تکلیف اول!

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)

-یا مرلین! چرا داری چپکی کتاب میخونی؟ من یکی چیجوری اونا رو بخورم تا یادت بمونه آخه!؟ دِهِه!

ربکا برعکس روی لبه تختش آویزان شده بود و کتاب میخواند. ولی تنها کسی که به حرف های بوکات باید اهمیت میداد و نیمداد، صاحبش بود.ربکا حتی به جیغ های بوکات هم اهمیت نمیداد، چون هیچ یک را نمیشنید.
-بوکات همواره دانش را جذب کرده و یا به گونه ی دیگری، دانش را میخورد. این خورنده دانش، همواره و در هر حالتی، آماده جذب دانش است. واو! چه جالب!
-دروغ میگن به مرلین قسم! من یکی هر کاری میکنم، هر چقدر میپرم، باز به چیزایی که میخونی نمیرسم!در هر حالتی میشه، ولی نه وقتی صاحابت داره چپکی درس میخونه و میخواد همه چی یادش بمونه!
-بوکات رو بهتره به یه چیز دیگه تشبیه کنم تا یادم بمونه. اومـــــــم... آها! بوگارت شبیه بوکاته! آفرین به خودم!

بوکات از حرص بنفش شده بود. در حالت عادی بوکات ربکا صورتی است، ولی این بار خیلی حرص خورده بود! نه میتوانست دانش های وارده را بخورد و نه میتوانست صدایش را به گوش ربکا برساند.
-ای تسترال گازت بگیره! ای کاش مورد حمله هیپوگریف قرار بگیری! ایشالروونا همه ی تالار ریون رو سرت خراب شه!
-...بوکات همواره با مهربانی کارش را انجام میدهد و...
-من مهربونم؟ مهربون خودتی چپکی! اوفـــــــف! آرووم باش بوکی! آروم!

1 ساعت بعد

ربکا بعد از یک ساعت درس خواندن روی میله طبقه دوم تخت او و جوزفین، کتاب خواندن را کنار گذاشت. بلند شد و روی زمین ایستاد. در هر صورت جوزفین خوشش نمی آمد سر کسی موقع خواب روبه رویش آویزان باشد! تخت او طبقه بالا بود و این تنها چیز مهمی بود که بوکات نمیتوانست به یاد بیاورد. پس دستور خوابیدن در جای همیشگی را داد. ربکا هم طبقه بالایی را انتخاب کرد و تا سرش را روی بالش گذاشت، خوابش برد.

فردا صبح-سر امتحان

-سوال اول... بوکات چیست؟ هن؟ بوکات تو کتاب نیومده بود اصلا!

ربکا هیچ چیز از متونی را که دیشب خوانده بود یادش نمی آمد.
-سوال دوم. کار بوکات چیست؟ یا روونا! اینا رو نخوندم مثل اینکه!

این اتفاق نشان از این میداد که ربکا در کارهایش بدشانس است که هیچ، در درس خواندن هم بدشانس است!

و اما آن طرف در مغز ربکا، بوکات داشت تند تند خوانده های دیروز ربکا را میخورد. خودش را تشویق میکرد تا تندتر هم بخورد!
-بدو بوکی! آفرین بوکی! ماشالررونا به خودم!
-آخ جون! یادم اومد! باید سریع بنویسم تا یادم نرفته!

ربکا با سرعت فراوانی شروع به نوشتن کرد و بوکات هم تند تند خوانده ها را میخورد. ربکا مطمئن بود که با همین سرعت، میتوند زودتر از هر کسی برگه امتحان را تحویل دهد.


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱:۳۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۷:۳۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 469
آفلاین
1.استاد، کتابخونه به فنا رفت.

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین.

آرتور معمولا روزنامه میخوند تا کتاب. البته خوندن که نه، عکساشو نگاه میکرد. خیلی زور میزد سر تیتراشون رو میخوند. تعداد بوکات های لا به لای روزنامه ها معمولا کمتر بود، ولی روزنامه های قدیمی، چون مدت زیادی بود که ازشون استفاده نمیشد، بوکات ها لا به لاشون تولید نسل میکردن. مخصوصا اینکه این روزنامه ها، مال آرتور بودن.
آرتور معمولا روزنامه های قدیمی رو داخل انبار، کنار لوازم برقی ماگلی که روشون تحقیق میکرد نگه میداشت. روزی آرتور رفت سروقت روزنامه ها. البته نه برای خوندن و یادی از قدیما کردن، فقط میخواست جعبه پریزهاشو که زیر روزنامه ها بود برداره.
آرتور روزنامه ها رو برداشت و روی میز کنار دستش گذاشت. بادی زیر برگه های روزنامه ای که رو بود افتاد و صفحه اول روزنامه کنار رفت. با کنار رفتن صفحه، توجه آرتور به صفحه کتاب جلب شد و اونجا بود که یه دسته بوکات گشنه، وارد مغز آرتور شدن و مغز آرتور قفل کرد. ازونجا که مغز آرتور، تحمل حضور این همه بوکات رو درون خودش نداشت، همونجا فلج شد و آرتور سکته مغزی کرد و دار فانی رو بلعید.
اینجانب هم روحشم.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲:۴۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۲:۰۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
سلام پرفسور.
1_تکلیف آوردم.

2_
_اه...این چه پیر مغزه. شانس منه...ببین اومدم تو مغز کی.

بوکات غرغرو و چموشی از گوش اگلانتاین، وارد سرش شده بود.
البته برای پافت تفاوت چندانی نداشت. در هرحال می توانست تمام روز را بخوابد؛ اما امروز، کمی متفاوت تر از روزهای دیگر بود.

اگلانتاین، صبح را زودتر از هروقت دیگری شروع کرده بود.
بیدار شده و در تلاش بود تصمیم بگیرد قهوه بنوشد یا شیر.
_شیر...شیر...شیر.
_اه...مغز ساکت باش، ببینم این پیر خرفت چه کار میکنه. من این تحقیقو برای پایان نامه ی دانشگاه نیاز دار...

قلب اگلانتاین هم به وجد آمده بود و فریاد زنان گزینه ی انتخابیش را اعلام می کرد:
_قهوه...قهوه...قهوه.

بالاخره پافت دستش را به سمت قهوه جوش دراز کرد، اما نمیدانست چطور روشنش کند. بوکات داشت کار خود را می کرد و با دفترچه و مدادی درحال نوشتن وضعیت او بود.
_ نمیدونه چجوری قهوه جوشو روشن کنه.

پافت بعد از تلاش های مکرر بیخیال قهوه خوردن شد و به طرف کمدش رفت.
دو جفت کلاه را روی تخت گذاشته و در حال تصمیم گیری برای انتخاب یکی از آنها بود.
_اون طوسیه...این یکیم طوسیه. اون ساده ی سادست...این یکیم ساده ی سادست...

اگلانتاین همچنان درحال انتخاب بود.
بوکات مشغول نوشتن شد:
_فرق بین دو کلاهو تشخیص نمیده...شاید چون...این کلاه ها جفتن؟

بالاخره اگلانتاین کلاهی که طوسی تر به نظر می رسید را انتخاب کرد و از خانه بیرون زد.

پس از گذشت حدود یک ساعت، چرخیدن پافت در خیابان ها، جلوی قمارخانه ی بزرگی ایستاد.
سر در قمارخانه، اطلاعیه ای آویزان شده بود:
_به مسابقات پوکر سالانه ی ما، خوش آمدید.

مسابقه شروع شد، اما پافت هیچ حواسی برای ادامه ی بازی نداشت.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۵۲ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۲۶:۳۶
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 202
آفلاین
1- بالاخره تن به این ذلت دادم!
2-
- آخ! آی! اوی... رسیدم!

بوکات با کلی گیر و دار بالاخره تونست خودشو از مسیر پر پیچ و خمِ روده (از ارائه توضیحات بیشتر در رابطه با نحوه رسیدن به روده معذوریم! :oh3:) به مغز تام برسونه.

- اینجا چرا میلرزه؟! عه عه... زلزله!

زلزله ای که بوکات ازش حرف میزد یه زلزله ی عادی نبود! در واقع صدای موسیقی ای بود که تام داشت گوش میکرد.

- الو سامان خودتی؟!
- نه والا من بوکاتم!

بوکات فکر کرده بود که مخاطب خواننده ی آهنگ خودشه!

- آخه مگه من تو رو که میگی چرا؟!

بوکات از شنیدن این حجم از فحش آب شد و به پایین تر از مغز تام رفت.
- از دست مرتیکه ی فحاش که راحت شدیم حالا اینجا کجاس؟

بوکات در جلوی خودش چندین حفره و لوله می‌دید که پر از مایعی به سرخیِ خون شهدای معظم جمهوری اسلامی توت فرنگی می‌دید!
- قیافش که به جای بدی نمیخوره.

بوکات در نزدیکیِ خودش گلبولی رو دید.
- سلام آقا/خانم گلبول!

گلبول مذکور چند ثانیه به بوکات و چهره ی عجیبش خیره شد و شنیده ها حاکی از این است که چند بسم الله الرحمن الرحیم نیز به زبان آورد! ()
- جنابعالی کی هستن میشی؟!
- بوکات هستم. خواستم ببینم اینجا کجای بدنه؟

گلبول به عقل بوکات شک کرد، البته بوکات اگه عقل داشت که وارد بدن یه میزبان خل و چل نمیشد!
- واقعا که! یعنی فهمیدن نکردی که اینجا قلبه؟

بوکات حق داشت نفهمه، چون تا حالا وارد قلب نشده بود، پس تصمیم گرفت دوباره به مغز که حوزه ی کاریِ اصلیِ خودش بود برگرده...

درون مغز تام...

بوکات چند ساعتی بود که سرگردان درون مغز تام رو برای کمی عقل و مغز می‌گشت اما هیچی که هیچی... برای همین تصمیم گرفت تا از مغز تام خارج بشه و وارد مغز شخص دیگری بشه، پس از گوش تام پایین پرید.

- خب میرم سراغ کی دیگه

اما وقتی به روبرویش نگاه انداخت دید که تام گوشه ای در حال کتاب خوندنه... اون وارد مغز رابستن شده بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۸:۳۲:۰۹

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۲۲ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۹:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4753
آفلاین
1.
ایشون هستن!

2.
- ای بابا این کی بود گیر ما افتاد؟ چرا اینقد سوراخ دماغش کوچیک بود؟ من اونقد بوکات حرفه‌ای و آموزش دیده‌ای هستم که همیشه بدون برخورد با اون مایعای لزج داخل بینی ملت میام تو. ولی مگه می‌شد؟ همین که گیر نکردم باید هلگاشو شکر کنه!

همون موقع مغز شروع به تشنج می‌کنه و بوکات که جزء دستور العملای کاریش کشتن ملت نبود، به سریع‌ترین راهکار رو میاره.
- مرلینشو شکر کنه!

بوکات برای چند ثانیه صبر می‌کنه تا ببینه تشنج و ویبره‌های مغزی ساکت می‌شه یا نه، اما نمی‌شه!
- ای بابا چه بی دین و ایمونی هستی تو. مرلینو که دیگه باید بپذیری! خیله خب دو ثانیه نمیر تا بقیه‌شونو یادم بیاد.

بوکات این‌بار سعی می‌کنه تند تند اسما رو پشت هم ردیف کنه بلکه بیمارو به وضعیت نرمال برگردونه!
- گودریکتو شکر کن! چی؟ اینم نه؟... نظرت در مورد روونا چیه؟ رووناتو شکر؟

فعالیت‌های تهدیدکننده‌ی مغز با شنیدن نام روونا آروم می‌گیرن و بوکات که چیزی نمونده بود از ترس اخراج شدن از شغل بوکاتی سکته کنه، نفس راحتی می‌کشه.
- بابا این کی بود گیر ما انداختی! متعصب بی‌اعصاب بدبخت! حالا چطوری خودمو تمیز کنم؟

بوکات که دوباره یاد هیکل آغشته به محتوای بینی لینی افتاده بود، وقتی می‌بینه لینی هنوزم قصدی برای مطالعه‌ی کتاب نداره، با خوش‌حالی از وضعیت استراحتش سوء استفاده می‌کنه.
- لاله‌ی گوش! یه دور می‌رم بیرون خودمو با لاله‌ی گوشش تمیز می‌کنم و دوباره برمی‌گردم. چقد باهوشم من آخه!

بوکات اینو می‌گه و همین کارم می‌کنه! غافل از اینکه در حین خروج از گوشای لینی، آغشته به محتوای درون گوشش هم می‌شه. و ازونجایی که از قبل چسبناک شده بود، بسترو برای چسبیدن این محتوا به بدنش بیش از پیش فراهم کرده بود.
- لعنت به تو حشره! نمی‌دونم چرا این وسط تو باید گیر من میفتادی.

بوکات خودشو با لاله‌ی گوش تمیز می‌کنه. حالا باید راهی برای برگشت به داخل مغز لینی پیدا می‌کرد. دماغ و گوش رو قبلا امتحان کرده بود، پس حالا فقط دریچه‌ی چشم برای ورود واسه‌ش باقی مونده بود.
- نمی‌خوام. من همیشه بوکات تمیز و کاربلدی بودم. اما این حشره حتی لیاقت اینو نداره که یه بوکات بره تو مغزش. نمی‌رم اصن. همینجا اعلام بازنشستگی می‌کنم. ایش. قهر قهر تا ابد الدهر!

بوکات با شنیدن جمله‌ی آخر خودش روحیه‌ی از دست رفته‌شو باز میابه و زیر لب خودشو تحسین می‌کنه که قافیه‌سازی خوبی کرده. پس تصمیم می‌گیره دوباره سر کار قبلیش برگرده و بعنوان اولین گزینه بعد از بازگشت به کار، دانش‌آموز اسلیترینی‌ای که در حال عبور از جلوی لینی بودو هدف می‌گیره و یکراست به سمت چشمش هجوم می‌بره...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.