هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۲۵ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۵۰
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 34
آفلاین
پرفسور منم تکالیفم رو انجام دادم.http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=343069

۲.
اما با عجله وارد کتابخانه شد و محتویات کیفش را (که شامل انواع کتاب ها می شد) روی میز خالی کرد . او مثل همیشه آمده بود تا در کتابخانه درس بخواند . تمام وسایلش را روی میز چید و با عجله دنبال کتاب ریاضی جادوییش گشت . در این موقع چشمش به کتاب جدیدی افتاد که رویش کاغذ کوچکی قرار داشت . اما کاغذ را برداشته و نوشته اش را خواند : "اما این کتاب خیلی مفید تقدیم به تو. از طرف بچه های گریفیندور" اما با خوشحالی کتاب را باز کرد و ناگهان احسای سنگینی، به او دست داد.

در ذهن اما

- خیلی خب! دیگه رسیدم اینجا باید ذهن اون دختره باشه . می تونم برم یکم جلوتر چادر بزنم.
- آقا پاشو برو اون ور، اینجا محل عبور و مروره!
- تو کی هستی که به بوکات بزرگ دستور می دی؟
-یعنی تو من رو نمی شناسی؟! من ویکتور هوگو هستم! نویسنده کتاب بینوایان ، گوژپشت نتردام ، مردی که می خندد و...
- باشه باشه لازم نیست بیشتر معرفی کنی می رم اون ور چادر می زنم . ... آخیش! اینجا دیگه...
- توقف بیجا مانع کسب است . پاشو برو یک جای دیگه!
- تو کی هستی که به من دستور می دی؟
- بابا من گابریل گارسیا مارکز هستم . نمی شناسی؟
- نچ!
- نویسنده کتاب مشهور صد سال تنهایی ، پاییز پدر سالار ، رستاخیز مردگان ...
- نخواستیم!توضیح نده. الان می رم پیش اون خانوم ها چادر می زنم . هرچی باشه اونا بهتر باید باشن. ... روز خوش! من می تونم اینجا چادر بزنم؟
- بله حتما! ولی به شرطی که سوار قطار من بشید .
- آخ جون ! حالا اسم شما چی هست؟
- با افتخار آگاتا کریستی هستم . نویسنده رمان قتل در قطار سریع السیر به سمت شرق ...
- قتل در قطار؟! بی رحمی نیست؟ شما ها همه نویسنده اید؟
- بعله!
- می شه یکم خودتون رو معرفی کنید؟
- من رولد دال هستم . نویسنده رمان های ماتیلدا و روباه شگفت انگیز ، چارلی و کارخانه شکلات سازی و...
- من چارلز دیکنز . نویسنده آرزوهای بزرگ .
- مارک توین. شاهزاده و گدا و...
- هریت بیجر استو . کلبه عمو تم.
- جی کی رولینگ . هری پاتر.
- آنتوان دوسنت اگزوپری . شازده کوچولو.
- ریچارد باخ . جاناتان مرغ دریایی.
- جین آوستن . غرور و تعصب.
- سر آرتور کانن دویل . شرلوک هلمز
-هازیش بل . عقاید یک دلقک.
- لئو تولستوی . جنگ و صلح.
- ارنست هیمینگ وی . پیرمرد و دریا.
- جورج اورول. قلعه حیوانات.
- و...

نویسندگان بادیدن بوکاتی که سر گیجه گرفته و داشت از حال می رفت ، ساکت شدند. یکی از آنها هم از سر مهربانی برایش مقداری آب قند آورد.
- شما... چرا.اینقدر ... زیادین!؟ نویسنده ی معروف دیگه ای تو جهان هست که نیومده باشه؟
- آره!مثلا جوجو مویز و خیلی های دیگه حق ورود ندارن. به خاطر ژانر کتاب هاشون.
- خدارو شکر! من کم کم دیگه داشتم نگران این دختر می شدم .
- بله اینجا تنها چیزی که زیاده هوش و تخیله . که البته به سبک قدیمی می شه دیدش. در اینجا همیشه به روی نویسندگان معتبر بازه.

ناگهان فکر هوشمندانه ای (که فقط به ذهن یک بوکات می رسد) به ذهن بوکات رسید!
- ورودی اینجا کجاست؟ چون فکر کنم می تونم اونجا چادر بزنم. می شه من رو راهنمایی کنید!

نویسندگان بامهربانی حرف بوکات را پذیرفته و آن را به سمت دریچه ذهن بردند.


بیرون ذهن اما

اما درحال سعی کردن بود که زندگی نامه شکسپیر را بخواند و به فراموشی نسپارد.
- شکسپیر یک... یک... یک ... آهان فهمیدم! یک نقاش ایرلندی بود! ... شایدم فرانسوی؟!...نه بابا ! شکسپیر خلبان بود! نه ملوان بود! نه مرزبان بود! ..نه...
- اما می شه بلند بلند فکر نکنی. مثلا اینجا کتابخونه ست!
- ببخشید. نمی دونم چرا هیچ چیز نمی رم تو ذهنم . فکر کنم دارم آلزایمر می گیرم .

مسئول کتابخانه به اما که چشمانش داشت پر از اشک می شد لبخندی زد و گفت : خب ناراحت نشو! شاید چون اولین باره که داری می خونی. کامل یادت نمی مونه!
- نه این طور نیست! من قبلا ۱۳۸ بار این کتاب رو خوندم. ولی الان یادم نمیاد شکسپیر کیه.
- از کی این اتفاق واسه ت افتاد؟
- از وقتی که خواستم این کتاب رو بخونم . بچه های گریفیندور به من هدیه دادن.
- آهان!تازه دلیلش رو فهمیدم.
- دلیلش چیه؟
- این روز ها بیشتر بچه ها برای شوخی لابه لای کتاب های همدیگه بوکات می ذارن . حتما دوستانت هم با تو این شوخی رو کردند.
- حالا من باید چیکار کنم؟
- فقط برو پیش پیش پرفسور روزیه ، درستت می کنه .
- ممنون.

اما سریع وسایلش را جمع کرد تا پیش پرفسور برود ( چون با این وضع چیزی را درک نمی کرد) و بعد راهی پیدا کند برای تلافی کردن کار دوستانش.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که فردا در آن جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۰۲ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۳۴
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
1.

خانم معلم مامان...اجازه؟ مامان تکلیفشو آورده تحویل بده.

مامان از وقتی مروپ کوچولو بود به درس و تحصیل علاقه داشت!

2.

یک روز کاملا عادی بود! از همان روزهایی که مروپ به شکل کاملا معمولی غذایش را برای یکی یدونه اش سرو می کرد و لرد نیز در حال پیدا کردن بهانه ای جهت رد کردن غذا مذکور بود‌.
_ما حس می کنیم بسیار سیر هستیم.
_خب عزیز مامان منم حس میکنم خیلی پیازم!
_مادرجان منظور ما این بود میل نداریم!
_نه دردونه مامان جون...یه قاشق نوش جان کنی اشتهات باز میشه.
_مادرم، ما رژیم داریم اصلا...میخواهیم هیکل اربابانه خود را پر ابهت تر نمایم.
_عزیز مامان...اتفاقا کاملا رژیمی درستش کردم.

لرد نگاهی به بشقاب رو به رویش انداخت.
_اصلا اسم این غذا چیست؟ چرا به عمرمان همچین غذایی ندیدیم!

مروپ لبخندی مادرانه به لرد زد و با اعتماد به نفس خاصی گفت:
_شاهلت...اسم غذا شاهلته عزیز مامان.
_پناه بر خودمان! شاهلت دیگر چه غذاییست؟!

لرد که می دانست به هر حال مادرش تا او غذا را نخورد دست از سرش بر نمی دارد با احتیاط یک قاشق از از آن را خورد.

_آمم...بد هم نیست...آم...خوبه مادر...با مذاق ما سازگار است ظاهرا! حالا طرز تهیه ش چگونه است؟

فلش بک _ نیم ساعت قبل

مروپ در کتاب آشپزی در حال جست و جو بود که به دستور پخت املت رسید. در همان هنگام یک عدد بوکات بدو بدو خود را وارد مغز مروپ کرد. پس از رسیدن به بخش آشپزی مغز مروپ که بخش اعظمی را هم تشکیل می داد، سیم ها و کابل های اتصال را جا به جا کرد و با لبخند ملیحی به نتایج شاهکارش چشم دوخت.

مروپ دیگر مواد اولیه تهیه املت را نمی دید بلکه بجایشان:
_مواد اولیه جهت تهیه شاهلت...شاهنامه فردوسی، هملت اثر ویلیام شکسپیر، نمک و فلفل به میزان لازم!

مروپ با رضایت فراوان دست پخت فوق العاده اش را از ماهیتابه در بشقاب کشید و رهسپار اتاق لرد شد.




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵:۰۷ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۴:۰۰
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 140
آفلاین
۱. سلام استاد!
منم بالاخره مشقم رو نوشتم!


۲.

- خب... الان اصول تکمیلی ِ پاکیزگی در دفتر مدیر مدرسه رو می‌خونم و می‌رم که تمیزش کنم!

گابریل این را گفت و سرش را توی کتاب قطوری که رویش "اصول تکمیلی تمیز کردن دفترهای مدیریت مدارس" نوشته شده‌بود فرو کرده و مشغول خواندن شد. کمی از خواندنش گذشته بود که یه بوکات ریزه‌میزه، به سرعت وارد مغزش شد.

پس از چند دقیقه، گابریل کتاب را بست و به طرف دفتر مدیریت مدرسه رفت.

- خب! حالا بریم سراغ مرتب کردن پرونده‌ها... چیکار باید بکنیم؟ ... عه... چیکار بود؟

گابریل نگاهی به پرونده‌های روبرویش انداخت و سعی کرد نحوهء مرتب کردنشان را به یاد بیاورد. اما بوکات سفت روی اطلاعات مغزش چسبیده بود و نمی‌گذاشت چیزی بفهمد.
- چطوری بود؟ ... باید پرونده‌ها رو بر اساس چی مرتب می‌کردیم؟ چرا یادم نمیاد؟ الان مدیر می‌رسه و همه‌چیز رو مرتب می‌خواد، پس من باید یه کاری بکنم! ... فکر کنم بر اساس سن بود! حتما همین بوده دیگه.

و تمام پرونده‌ها را بیرون ریخت و آن‌ها را بر اساس سن دانش‌آموزان چید.

- خب! حالا بریم سراغ وسایل ضبط شده از دانش آموزان... اینا رو باید چیکار می‌کردیم؟ ...اصلا اینا رو باید مرتب کنیم؟

بوکات لبخند شیطانی‌ای زد و جای چند تا چیز توی مغز گابریل را جابجا کرد.

- فکر کنم نظم اینا در به هم ریختگی‌شونه... پس بهم می‌ریزیم!

گابریل سری به نشانهء تایید برای خودش تکان داد و تمام وسایل را به هم ریخت؛ حتی نظم تعدادی را هم این‌گونه تشخیص داد که باید به دست صاحبانشان باز گردند و در نتیجه شکلات‌های تهوع‌آور و پودر نامرئی شدن سر کلاس وقتی معلم درس می‌پرسد را به صاحبشان پس داد و دوباره به دفتر برگشت.

- خب حالا نمرات و کارنامه‌ها! نمرات رو از بزرگ به کوچیک بنویسم یا از کوچیک به بزرگ؟

بوکات که توی سر گابریل لم داده‌بود و جلوی تلویزیون مغزش داشت خاطراتش را می‌دید، یک تکه از مغز را برداشت و خورد.

- خب... خب اینا باید متقارن باشن... این نمرات هم تقارن ندارن. منم که یادم نمیاد چطوری مرتب می‌شن! پس همشون رو یه عدد مساوی می‌زنم تا مرتب باشن!

گابریل تمام نمرات را بیست رد نموده و بعد هم کاغذهای پوستی ِ اعلام نمرات را توی آتش ریخت تا اتاق را مرتب کند. در نهایت هم روی دیوار را تی کشید و خاک سقف و روی کمدها را به روی زمین ریخت و در حالی‌که از کارش راضی بود نگاهی دوباره به اتاق نینداخت و با خوشحالی به خوابگاهش برگشت.
مدیر هم همانطور برمی‌گشت او را در راه دید و برایش دست تکان داد؛ سپس در را گشود و وارد اتاق شد.
- گاب... ری...یِل!



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۸ ۱۶:۰۷:۰۷

نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹:۵۸ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۱۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 384
آفلاین
سلام پروفسور، ارشد گروه گریفیندور هستم!

این از تکلیف اول.


نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)


اصولا مواقع خیلی کمی در تاریخ وجود دارن که فنریر بخواد مطالعه کنه. مثلا مواقعی که بخواد راجع به یه غذای خاص بخونه که بعدا مهارتای آشپزیش که فقط یکم بیشتر از یه غول غارنشین هستن رو تست کنه. و در این لحظه که فنریر توی کتابخونه خانه ریدل ها نشسته بود و یه کتاب رو جلوش گذاشته بود، جزء مواقع خاص بود. اون یه کتاب "آشپزی سیاه و تاریک" رو توی کتابخونه پیدا کرده بود و میخواست بخونتش.
فنریر صفحات کتاب رو باز کرد...
و یه لحظه حس کرد سرش سنگین شد.
تعجب کرد، سرش رو خاروند.
- یعنی منم مغز دارم؟ خیلی عجیب شد که. چرا یهو حس سنگینی تو سرم حس کردم؟

فنریر حوصله نداشت به این موضوع فکر کنه. کلا حوصله نداشت فکر کنه. برای همین شروع کرد به خوندن کتاب. فنریر حدود نیم ساعت کتاب رو خوند...
اوایلش خوب بود. فنریر به راحتی خوند و فهمید. ولی کم کم حس کرد نوشته های کتاب دارن از جلوی چشمش رژه میرن. حتی با هم درگیر میشن و کتک کاری میکنن.

درون مغز فنریر:

بوکارت به سختی خودشو از توی سراخ بینی فنریر کشید تو. مسیر سخت، پر پیچ و خم و خطرناک بود. ولی اون بوکارت، بوکارت روزهای سخت بود. بنابراین خودشو با موفقیت به جایی که باید اصولا مغز فنریر باید میبود، رسوند.
و بعد بوکارت وحشت کرد... اثری از مغز نبود.
بوکارت حتی یه لحظه فکر کرد اشتباه اومده، ولی به نقشه ای که از جمجمه انسان ها داشت نگاه کرد و دید که درست اومده. ولی بازهم اثری از مغز نبود.
بوکارت یه ذره بین از توی جیبش در آورد، و بعد تونست یه مغز خیلی خیلی کوچیک و میکروسکوپی رو ببینه...
- اوه.
- کسی گفت اوه؟!
- نه نه. چیزی نیست. تو کتابتو بخون.

بوکارت شیرجه زد توی مغز کوچیک فنریر. خودشو به سختی توی مغز فنریر جا کرد. و بعد با لبخند شیطانی همونجا نشست و شروع کرد به پرت کردن حواس فنریر.
کم کم فنریر میتونست ببینه که کلمه های کتاب دارن با هم جنگ میکنن، رژه میرن، حتی چشمای فنریر کم کم به تار عنکبوتای توی کتابخونه علاقه مند شدن.
بوکارت هم همچنان خنده های شیطانی و پلید میکرد.

خارج مغز فنریر:

فنریر دیگه اینطوری اصلا نمیتونست. سرش سنگین شده بود، حواسش دائم پرت میشد و نمیتونست تمرکز کنه. گوشش هم البته خارش گرفته بود. فنریر به خوبی میدونست که این یکی به خاطر عدم رعایت بهداشت فردیه. پس دستشو تا آرنج کرد توی گوشش و هر آنچه آشغال داشت رو خارج کرد.

بوکارت در عرض یک ثانیه دید که دست فنریر به سمتش هجوم آورد، ولی نتونست هیچ کاری کنه... توی مغز کوچیک فنریر که البته در واقع یه تیکه آشغال از گوشش بود گیر کرده بود.
بوکارت جیغ زد، غافلگیر شده بود. اونم برای اولین بار، شایدم حتی برای آخرین بار، بهرحال وقتی از طریق گوش از مغز فنریر خارج شد، توسط فنریر از پنجره به بیرون پرتاب شد، و در لحظه آخر شنید که فنریر گفت:
- اوه... شیش کیلو آشغال توی گوشم بود... دیگه واقعا باید برم حموم.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۴:۳۸:۴۱



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۸:۵۳:۴۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، محفل ققنوس

الا ویلکینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲:۳۳ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۸ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
از عمارت ویلکینس ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 41
آفلاین
سلام پروفسور!تصویر کوچک شده

منم انجامدادم تکلیفمو.تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲:۳۷:۴۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۸:۲۹
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
به به...چه خانوم معلم باکمالتی...اصلا خانوم معلم‌ها همیشه جزوی از فانتزی من بودن!
خانوم معلم....این تلکلیف 1. و تکلیف دوم هم بعد از خط چین پایین هست!

------------------

نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)



بوکاتی وارد مغز رودولف، حداقل آن قسمتی که مفروض بود که مغز رودولف میبایست در آنجا باشد، شد...چیزی آنجا به جز مجلات بی‌ناموسی، قسمت کوچکی از مغز که فرمان ترشح علاقه خاص را میداد، یک دستگاه کمالات سنج که بر روی " همه‌ی ساحره ها" تنظیم شده بود، و کمی گرد و خاک چیزی نیافت...متوجه شد که آنجا چیزی کاسب نیست...دست از پا درازتر به همراه آب بینی از دماغ رودولف خارج شد!




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱:۳۹:۴۷ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
انیو هاسه یو خانوم معلم!
تکلیفموانجام دادم.
چه دیانای خوبی هستم؟😻
اهم من سال اولیم یا ارشد؟

***
دیانا بلافاصله بعد از اینکه دروئلا کتابی را روی میزش گذاشت،کتابی که به او دهن کجی میکرد را برداشت و باز کرد.

کلمه ی اول کتاب را که خواند،دردی در بینی کوچکش پیچید.

در بدن دیانا

بوکات، خود را از دماغ دیانا بالا کشید اما زمانی که میخواست به سمت مغزش هجوم ببرد،پایش لیز خورد و به سمت نای و بعد از یک سری مخلفات، درون معده ی دیانا افتاد.
-اهه چه بوی شکلاتی میاد اینجا!

بوکات پس از اینکه این حرف را زد متوجه شد،در جایی قرار دارد که دو چهارمش را نوتلا ، یک چهارم را توت فرنگی و بقیه اش غذا های های گوناگون در حال هضم شدن هستند!

ناگهان احساس بدی به بوکات دست داد و کم کم شروع به خاریدن کرد!

بوکات بدن دیده بود،اما تا به حال در بدن هیچکس با این حجم از نوتلا مواجه نشده بود!
و احتمالا نمی دانست این خارش و از درون سوراخ شدن بخاطر حساسیتش به شکلات فندقی است!

چندی بعد،دیانایی در حال فرار از کلاس و بوکاتی سوراخ شده و درحال هضمی در معده اش به خوبی و خوشی زندگی کردند!

قصه ی ما به سر رسید بوکاتی به خونش نرسید.😸

استاد نمره؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۳۸ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۲۳:۴۱ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 189
آفلاین
-سلام بچه ها.
-سلام استاد.
-تکالیفتونو انجام دادین؟
-
-خب، حالا از یکیتون امتحان می گیرم. هاپکینز، بلند شو.

وین در حالی که هافل را محکم در دست هایش گرفته بود، ناگهان احساس کرد که به بینی اش ضربه وارد شد.

-طریقه فرمانروایی بر فلفل دلمه ای های زرد رو توضیح بده.
-فرمانروایی؟...هوم...
-مطمءنم می تونی جوابش بدی.
-چی؟ جواب؟
-بوکات!

دروءلا به دنبال وین که اکنون داشت از دستش فرار می کرد، دوید.
-وایسا ببینم! بوکات کثیف!
-بوکات؟...یعنی چی؟

بچه ها از در کلاس بیرون رفتند تا بتوانند بقیه ی ماجرا را ببینند.

-آخ!
-وایسا ببینم!

دقایقی بعد، بچه ها شاهد بمب های فلفل دلمه ای زرد و کتاب هایی بودند که به این طرف و آن طرف پرتاب می شدند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۷ ۲۲:۲۸:۵۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۸ ۱۵:۳۰:۳۵


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷:۱۵ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱:۱۴ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۴:۱۴
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 133
آفلاین
پروفسور روزیه اینم مشق اول من
2-جلسه دوم بود و من تو کلاس با آمادگی کامل برای پرسش کلاسی نشسته بودم که پروفسور روزیه وارد کلاس شد و روی صندلی نشست.
-خب الان میخوام درس بپرسم کی آماده است؟
هیچ کس دستش بالا نبود جز من. پروفسور با سر بهم جواب مثبت داد و منم بلند شدم.
-خب بگو ببینم بوکات چیه؟
تا اومدم جواب بدم دماغم شروع به وول خوردن کرد و همه درس یادم رفت و کیف مو برداشتم و جلوم گرفتم.
-چرا نوشابه هارو به اطراف پرتاب میکنی جواب سوال منو بده!
بعد شروع به جیغ زدن کردم.
-چرا جیغ میزنی؟
-چرا صندلی سفیده؟
-چی؟
-چرا من سفیدم؟ چرا در سفیده ؟
و دور کلاس دویدم و هر چی جلوم بود به اطراف پرت شد. در سیاهی دیدم و واردش شدم و یک گوشه اتاق نشستم. در باز شد و پروفسور در حالی که دستکش سفیدی دستش میکرد بهم نزدیک شد.
-خب


به ریون و ریونی و محفل و محفلی و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۵ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۷:۱۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
۱.
به به...آدم حال کردن می‌شه همچین استادی داشتن باشه!
اصلا استادی از شما باریدن کردن می‌شه!
چقدر زیبا در قامت یک استاد بودن می‌شین!
تکلیفی حقیرانه برای شما بزگروار آوردن کردم!

۲.
رابستن برای اولین بار قصد کرد تا یک کتاب رو شروع کنه به خوندن.
از کتابخونه ی دروئلا یه کتاب دزدید و رفت توی سفینه‌اش تا بشینه و بخونه!

کتاب رو باز کرد تا شروع کنه به خوندن!
-آخ! یعنی ئلا هر موقع کتاب خوندن می‌شد دماغش انقدر درد گرفتن می‌شده؟ فکر نکردن می‌شدم که کتاب خوندن انقدر درد داشتن بشه.

رابستن از موجودی به نام بوکات خبر نداشت.
بوکات موجود در کتاب دروئلا از راه بینی وارد بدن رابستن شد.
بوکارت قبلا زیاد داخل بدن انسان رفته بود ولی خب رابستن براش یه بدن جدید بود.
بوکارت رفت که مغز رابستن رو پیدا کنه تا کار همیشگیش رو اجرا کنه.
از راه بینی وارد قلب شد و از قلب به شش رسید و بعد وارد معده شد.

بوکات گیج شده بود. این راه ها به هم نمی‌خورد. ولی خب بوکارت وظیفه شناس بود و به گشتن ادامه داد.

معده رو رد کرد و به مری رسید. یکم توی مری نشست. بوکات هم خسته می‌شه خب.
-این چه وضع بدنه! تو آدمی؟ تو تسترالی! اگه تسترال کتاب می‌خوند من مغز نداشتشو پیدا می‌کردم...فکر کردی می‌تونی کاری کنی که من دست از زدن بردارم؟ تو منو نمی‌شناسی! به من میگن "بوکی مغز هنگ کن"...من پسر "بوکا مغز بترکون" بزرگم...تو یکی نمی‌تونی منو شکست بدی!

بوکی دست روی زانوش گذاشت و بلند شد. اون باید می‌رفت...می‌رفتو وظیفه‌ش رو به نحو احسن تموم می‌کرد.

بعد از نیم ساعت بالاخره مغز رابستن رو پیدا کرد.
-گفتم که پیدات می‌کنم!
-ینی چه که "گفتن"؟
-مگه مغزم حرف می‌زنه؟
-ینی چه که "مغز"؟
-مغز ندیدم انقد خنگ؟
-ینی چه که "دیدن" و "خنگ"؟

مغز رابستن آکبند بود.
بوکی هر حرفی می‌زد، مغز یه چیزی می‌پرسید. بوکی خیلی خسته شده بود.
-من غلط کردم که پسر بوکا مغز بترکون شدم...من می‌رم بابا!

و خب بوکی موند و یک بدن عجیب غریب که باید ازش میومد بیرون!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۳:۰۰:۴۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.