هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶:۵۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۰۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
1.
شخصیت منو میدزدی؟ میکشمت!

2.

لیسا و رکسان از مغازه خارج شدند. ناگهان موش فرزی از جلوی آن ها تند گذشت.
هیچکس جیغ نکشید و هیچکس فرار نکرد.

- رکسان موشو ندیدی؟
- بله دیدم.

لیسا با تعجب به رکسان زل زد.
- پس چرا جیغ نکشیدی؟
- مگه موش ترس داره؟

لیسا دوباره با تعجب به راه خود ادامه داد.
ناگهان کسی به لیسا تنه زد و رد شد.
- مگه کوری؟
- چه عجب باهاش قهر نکردی!
- چه دلیلی داره باهاش قهر کنم؟ من قطعا با همه آشتیم. بدون شک!

عاقبت دیگر استفاده از شهاب سنگ یافت شد. برعکس شدن شخصیت!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۴ ۱۴:۱۵:۲۹

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۷:۴۲:۲۹ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 194
آفلاین
خکلیف رو با خمک هافل خنجام دادم.


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۵:۲۰:۵۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

فرد ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۷:۵۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۴:۳۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از این حرفا گوشم پره
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
ارشدشونم!



1. بیا برادرزاده نازنینم...

2.
-ای بر پدرت تف تسترال باد!

شهاب سنگ را مانند سیبزمینی داغ بین خودشان پرتاب میکردند و هر بار به شکل یکدیگر در می آمدند ولی فی الواقع تغییری در ظاهرشان رخ نمیداد، مگر سیکس پک های فرد که جرجی با آنها خیلی هم حال میکرد. فحش فرد هم به یاد و خاطره ای بود که دولورس آمبریج او و برادرش را تنبیه به نگه داشتن سیبزمینی داغ در دستانشان کرده بود! آنها همینجور که پرتاب میکردند هر دفعه از شهاب سنگ نوری بنفش ساطع میشد و بعد از تبدیل آن دو به یکدیگر پس از چند صدم ثانیه خاموش میشد. ولی این بار بار آخر بود.
-حاجی پشمام!
-حاجی پشمام!
+حاجی پشمامون!!

فرد به جرج نگاه کرد، به خود نگاه کرد، به سردر هاگوارتز نگاه کرد، به خانه هاگرید نگاه کرد، باز دوباره به جرج نگاه کرد، سپس به خود نگاه کرد، به سر در هاگوارتز نگاه کرد، به خانه هاگرید نگاه کرد و دوباره به جرج...
- ای درد! خستم کردی شتر!
-حقته تا تو باشی به جرج فخر فروشیِ سیکس پکتو نکنی!

از آنجا که راوی و جرج روی هم ریخته بودند معلوم بود که پارتی بازی به سایت جادوگران نیز باز شده است. برای همین فرد دست به اعتصاب میزند و دیگر در نقش خود بازی نمیکند پس برای همین از دوستان گرامی برای بازی کردن در نقش فرد درخواست داریم که هرچه سریع تر به شماره تماس زیر کانکت شوند تا با هم هم صحبت شویم.
تلفن: 29 دوتا 6

یک ساعت بعد

حال که کورممد در نقش فرد بازی میکند به ادامه رول میپردازیم.
-عمو اینجا کوجایه؟
-پلشت الان تو فردی، یعنی باید منو صدا کنی جرجی یا داداشی چیزی!
-داداش چیسته؟
-برادر، فردی که به همراه تو از شکم مادرت در اومده.
-مادر چیسته؟

جرج که سر خود را به دیوار میکوبید متوجه شد که راوی دارد بذله گویی میکند تا عرض و طول رول بیشتر شود که بتواند نظر خانم معلم را راجع به این پاره ای نوشته جلب کند و امتیاز لازم را بگیرد تا گروه گریفیندور در مخش هایشان موفق شوند. بنابر این او نیز دست به اعتصاب زد و از این نقش کنار کشید.

ولی متاسفانه از آنجا که کورممد برادری نداشت و از آن طرف نه پدری نه خواهری نه مادری برای همین مجبوریم که از او به تنهایی برای این دو نقش استفاده کنیم به طوری که دیالوگ هایی که میخوانید در واقع مکالمه کور ممد با کور ممد است.
-کور ممد هــــــــــــــو!
-جانم کور ممد؟
-به نظرت چرا ما در اینجا هسته ایم؟
-احساسات ممدیم بر من میگویه که مارا از آنجا که فرد و جرج بوده اند آپارات کرده میباشه این سنگه...
-یعنی این سنگ هه توانایی آپارات هم دِرِه؟
-فک کُنُم...
-عی بابا که.

خب دیگر، متوجه شدید که کور ممد نیز از فواید شهاب سنگ نیز با خبر شد و خود این یک دست آورد بزرگ برای جامعه جادوگری ایست که از سال 84 سعی بر تفهیم کور ممد دارند که جاروی کوییدیچ با جاروی رفتگری فرق میکند. برای همین نیز چون راوی هم نصف شبی خسته شده است و بخاطر این رول مجبور به از دست دادن دو بازیگر برتر سینما شده است مجبوریم که دیگر فواید این شهاب سنگ را کنار بگذاریم و عمرمان را صرف تفهیم این فواید به کورممد هدر ندهیم.

تامام.



بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۴۵ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۰:۲۵ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
سلام پرفسور خالی. من تکلیف آوردم. دفعه پیش هم آبله هیپوگیریفی اجازه نداد بنویسم. ببخشید.



۲-

هوا گرم و طاقت فرسا بود و خورشید نورش را به دنیا می پاشید. بین با عصبانیت در جنگل ممنوع قدم می زدو به فردی ناسزا می گفت.
- متقلب! خیانتکار! دروغگو! بزدل! ترسو...

بین با حرص جلوتر می رفت و تمام چیزهایی که جلو پایش بودند، به اطراف پرت می کرد.
- من رو می فرسته تو جنگل ممنوع؟می دونم باهاش چی کار کنم!... حسابش رو می رسم! ولی قبلش باید کمی استراحت کنم.

بین این را گفت و به درختی تکیه کرد. می دانست که راه زیادی در پیش دارد. بنابراین خیلی به استراحت احتیاج داشت.

فلش بک
چند روز پیش!


- جک خوب حسابش رو رسیدی، آفرین به تو!
- ما اینیم دیگه.
- خیلی خوبه که خودت می دونی یه انسان بدجنس زورگویی!
- به به! ببین کی اینجاست. چه طوری بین؟
- خوب بودن یا نبودنم واسه تو مهمه؟
- نه، اصلا مهم نیست. وقتی خود تو مهم نیستی چرا خوب بودنت باید مهم باشه؟

جمعیت حاضر شروع کردن به خندیدن!
- می بینم که بازم زورگیری کردی! چه طور می تونی از سال اولی ها وسایل بدزدی؟
- من دزد نیستم!... من فقط از بچه ها عوارض می گیرم. همین!
- ای جک دروغگو! از سال اولی های بیچاره واسه چی عوارض می گیری؟
- زندگی خرج داره بین کوچولو!
- من کوچولو نیستم جک!
-چرا، هستی!
- نیستم!
- هستی! خوبم هستی!
- فکر می کنی خودت خیلی بزرگی؟
- دقیقا همین فکر رو می کنم.
- پس بیا دوئل کنیم جک گنده!

فردی از متیع های جک فریاد زد: اگه یکبار دیگه از این بی ادبی ها بکنی، من می دونم با تو!
- ولی به نظرم حرف خوبی زد. من با بین دوئل می کنم ولی شرط داره!
- چه شرطی داره؟
- شرط اینکه هر کسی که باخت بدون چوبدستی بره وسط جنگل ممنوع و گوی آبی رنگی رو بیاره و اگه قبل از طلوع آفتاب برنگرده، باید به خدمت فرد دیگه ای در بیاد.
- قبوله! من قبول می کنم!
- خوبه! ولی حواست باشه که یه وقت تو جنگل گم نشی.
- یکی باید به خودت هشدار بده.
- فردا همین ساعت داخل محوطه منتظرتم!
- منم همینطور.

دو پسر لبخندی سرشار از نفرت به یکدیگر زدند و از هم دور شدند.

فلش بک
حال


بین از جایش برخاست، نشستن هیچ کمکی به او (برای یافتن گوی) نمی کرد. به هر حال او بنابر تقلبی صورت گرفته در مسابقه باخته بود.
- همه دیدن که تقلب کرد ولی چون ازش می ترسیدن صداشون در نیومد. اون تقلب کرد تا من رو به این جنگل ممنوع بیاره. پس باید سعی کنم که نذارم برنده بشه.

بین به قطب نما خیره شد و آرام گفت: اون چیز تو شماله پس باید مستقیم برم. بعد با عجله دوید تا زود تر به هدفش برسد.
- پیداش می کنم! من می تونم پیداش کنم!

بین دسته ای از گیاهان را کنار زد و از لابه لای شاخ و برگ درختان گذشت.
- قبل از غروب پیداش می کنم و به جک ثابت می کنم از اون بهترم... اون چیه دیگه؟
بین به گوی آبی رنگی که برق می زد خیره شد. باورش نمی شد که پیدایش کرده.
- آره پیداش کردم! پیداش کردم!

او با شادی فریاد زد و به سمت گوی دوید. که به طور ناگهانی پایش به چیزی گیر کرد و با سر روی زمین فرود آمد. چراغ قوه و قطب نمایش هم کمی آن طرف تر روی زمین افتادند.
- آخ... پام چقدر درد گرفت... اما مهم نیست! باورم نمی شه که پیداش کردم. اونم به این زودی!

بین از جا بلند شد و لباسش را تکاند بعد به سمت گوی رفت و آن را از روی کنده درخت برداشت.
- به دستت آوردم گوی! حالا می تونم برگردم.

بین چراغ قوه و قطب نما را داخل کیفش گذاشت. سپس به راه افتاد.

چندین ساعت بعد


خورشید کم کمک داشت غروب می کرد.تماشای این غروب زیبا برای همه لذت بخش بود غیر از بین. بین سرگردان داخل جنگل می گشت تا راه بازگشت را پیدا کند ولی گویی بخت با او یار نبود.
- الان ساعت هاست که تو جنگل ممنوع دارم می گردم. پس راه بازگشت به قلعه کجاست؟... اوه داره شب میشه باید چراغ قوه ام رو هم در بیارم.

بین نگاهی به کیف سیاه رنگش انداخت و دستش را داخل آن فرو کرد، داخل کیف جز یک چراغ قوه دو قطعه سنگ (که لای دستمالی سفید پیچیده شده بودند)، یک قطب نما و یک گوی آبی رنگ چیز دیگری وجود نداشت. بین از بین همه این ها چراغ قوه و قطب نما را در آورد.
آسمان تاریک شد و خورشید کاملا غروب کرد.
- فکر کنم وقتشه چراغ قوه رو روشن کنم... چرا کار نمی کنه؟.... این چرا قاطی کرده؟... حتی... حتی قطب نما هم کار نمی کنه!

بین با ناراحتی پشت چراغ قوه را باز کرد.
- این غیر ممکنه! من یادم میاد که داخل چراغ قوه باطری انداختم!... نکنه... نکنه... جک! اگه دستم به تو برسه.

بین به یاد صبح افتاد، جک به بهانه ی گشتن به دنبال چوبدستی کیف بین را زیر و رو کرده بود.
- ای خائن! بازم تقلب کردی!... حالا چه طور باید برگردم قلعه؟

آرام قطب نمایش را که شکسته بود بالا برد. اما اتفاق خاصی برای قطب نما نیفتاد! بین با خشم محتویات کیفش را روی زمین خالی کرد! با این کار یک شهاب سنگ از دستمال بیرون آمد.
- چرا... چرا!... چرا باتری اضافه همراه خودم نیاوردم. ببین این تکه شهاب سنگ ها رو آوردم ولی باطری نیاوردم. وای بر من.

بین گوشه ای نشست. هوا تاریک بود و جایی را نمی دید و خود نیز نمی دانست چه خطراتی در کمینش هستند ولی در کمال تعجب دید که یکی از شهاب سنگ ها دارد روی زمین حرکت می کند.
- یا مرلین! این... این چرا این شکلی شده!؟

فلش بک.
پنج روز پیش کتابخانه


- سلام چارلی! چی کار می کنی؟
- لطفا ساکت باش بین، دارم کتاب می خونم.
- چه کتابی می خونی؟
- راجع فضا و شهاب سنگ ها می خونم. این کتاب مطالب خوب و مفیدی داره.
- پس حتما خیلی جالبه، نه؟
- بله همینطوره! مثلا تا حالا من چند تا کاربرد از یک شهاب سنگ خوندم که خیلی به درد بخوره.
- مثل چی؟
- مثلا کا می تونیم از شهاب سنگ ها برای روشن کردن لامپ استفاده کنیم.
- تا وقتی لوموس هست چه نیازی به این داریم!؟
- خب شاید یه جا لازم بشه دیگه. تازه شهاب سنگ جادویی رو اگه یک جای صاف قرار بدی مثل براده آهن به سمت بزرگترین تکه می ره. تازه شهاب سنگ جادوی . اگه با یک شهاب سنگ دیگه برخورد کنه، می تونه جرقه تولید کنه! شهاب سنگ می تونه آب رو در خودش ذخیره کنه و تو می تونی مواقعی که به آب نیاز داشتی اون رو بشکنی و آب داخلش رو بنوشی! این نوع شها...
- میشه دیگه توضیح ندی!؟
- البته! ولی فکر می کردم مشتاق یادگیری باشی.
- هستم ولی نه در مورد شهاب سنگ ها. آخه تا وقتی ما چوبدستی داریم دیگه کی نیازی به شهاب سنگ داره.
- می دونم که این کتاب رو دوست نداری ولی می خوام به تو چیزی بدم که شاید جز خودم و خودت نداشته باشیم!
- چی می خوای بدی؟
- شهاب سنگ! بین من خودم از این شهاب سنگ دارم و دوست دارم این دو تا رو هم به تو میدم. من شهاب ها رو لای دستمال گذاشتم تا جذب نشن ولی اگه تو خواستی می تونی از دستمال در بیاری.
- ممنون چارلی.
- امیدوارم بتونی خوب ازش استفاده کنی.

بین شهاب سنگ ها را داخل کیفش گذاشت و از کتابخانه خارج شد.

فلش بک. حال: جنگل ممنوع

- چارلی عزیزم! امیدوارم خیر ببینی، تو نجاتم دادی!

بین با یک دست یکی از شهاب سنگ را به چراغ قوه چسبانده بود و با دست دیگر شهاب سنگ برزگتر را نگه داشته بود تا جذب شهاب سنگ چارلی که در داخل قلعه بود شود.
- من می رم قلعه اونم قبل از طلوع خورشید. مرلین شکرت!

بین جنگل را یک نفس دوید تا به بیرون آن رسید. او واقعا از اینکه راجع شهاب سنگ بد گفته ناراحت بود ولی حالا دیگر می دانست که شهاب ها چه کاربردهای خوبی دارند. بین لبخندزنان وارد قلعه شد و به سمت خوابگاه جک رفت تا به او ثابت کند که زودتر بازگشته.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که فردا در آن جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۰۴ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از بالای درختِ کنار غار🖤
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
جیـــــــــــــــــــــــغ!
سلام پروفسور!

1. به مغازه بورگین و بارکز برین. قضیه اینه که رکسان و لیسا که میخواستن هدیه خوبی برای لرد ولدمورت بخرن، یه شهاب سنگ رو انتخاب کردن که به خیال خودشون قدرت ماگل کشی داره، ولی باعث شد جاشون عوض شه، و بعلاوه، شهاب سنگ رو هم گم می کنن. حتما لینک بدین وگرنه امتیازتون حساب نمیشه. ۲۰

بفرمایید! جیـــــــــــــــــغ!

2. توی یه رول، از کاربرد (های) دیگه شهاب سنگ استفاده کنید. 1۰

غروب بود و هاگوارتز ساکت. فقط صدای کفش های مردی به گوش میرسید که با دخترش به سمت اتاق مدیریت میرود. دخترش با آب و تاب از هاگوارتز میگفت و پدرش هم تایید میکرد، اما همیشه درباره هر چه که نظرش مخالف آن بود، میگفت:
-من انتخابم درباره هاگوارتز درسته... ولی تو باید به فرانسه هم سر بزنی!

دخترش هم سرش را تکان میداد و ادامه حرفش را میگفت. در این میان، تنها آفتاب بود که با آرامش غروب میکرد و هوا را تاریک تر از قبل میکرد. و با غروب خورشید و تاریک شدن کامل هوا، پدر و دخترش وارد اتاق مدیریت شدند.
-تق تق!
-بفرمایید.

کسی روی صندلی بزرگ چرمی مدیر ننشسته بود. پدر دختر، به نایب رئیسان هاگوارتز نگاه کرد.
-اهم اهم! موسیو گری بک؟

فنریر برگشت و به نگاهی به مرد انداخت. سلامی کرد و با لبخندی پرسشگرانه به او نگاه کرد.

-موسیو گری بک؟ مدیر هاگوارتز کجاست؟ من همین الان باهاش کار دارم.
-مدیر روی صندلیش نشسته. باید... خخخ... بیاین نزدیک تر تا ببینیشون!
-فکر کردین من نشنیدم شماها چی گفتین؟

حشره ای وزوز کنان از پشت میز ظاهرشد و این حرف را با اخم گفت. اخم های مرد هم در هم رفت تا نشان دهد به غرورش برخورده است. ولی دختر با ذوق به مدیر نگاه کرد. با این اتفاق، پدرش برگشت و او نگاه کرد.
-ربکا؟ چرا بهم نگفت که یه پشه مدیرتونه!؟
-من پشه نیستم! درست حرف بزن ریچارد!
-شما اسم منو از کجا میدونین؟
-عه! بابا! پروفسور لینی وارنر هستن!
-اوه... لن این خودتی؟
-آره!

ربکا با تعجب به پدرش نگاه کرد که از تعجب چشمانش گرد شده است. او مرگخوار است ولی با مرگخواران در شعبه انگلستان خانه ریدل ها آشنایی کامل ندارد. این همه گرم گرفتن از طرف او و لینی برایش عجیب بود.
ریچارد لاک وود دستش را بلند کرد و جلو آورد تا با لینی دست بدهد. لینی هم انگشت او را گرفت تا ادای احترام کند. سپس به ریچار لاک وود اجازه نشستن داد. ربکا میدید که پدرش بین بگو مگو هایش با لینی، سولی و فنر میخندد و خاطره تعریف میکند. برایش عجیب بود. چرا به او اجازه نشتن ندادند؟
-اهم! پروفسور وارنر؟ منم بشینم؟
-اوه ربکا! ببخشید! فکر کردم فقط جمع ما مرگخوارای با سابقه است. ولی تازه واردام هستن مثل اینکه! بشین.
-ممنون!

روی صندلی روبه روی پدرش نشست. و به پدرش نگاه کرد.

-خب ریچارد! چرا اومدی انگلستان؟ مگه ارباب دستور نداد که تو شعبه دوم خونه ریدلای فرانسه کار کنی؟
-چرا... اربابو شکر، به میمنت رگ فرانسوی ارباب، شعبه دوم تو فرانسه ساخته شد. مام برای تزیین و تاریک تر شدن و نامرئی تر شدن از نظر محفلی ها و مشنگا، با شهاب سنگ توده مه روش کار کردیم! اومدم ربکا ببرم اونجا تا اگه برای تابستون اومد اونجا تعجب نکنه.
-خب از درسش زده میشه! ارباب دستور دادن هر مرگخواری باید تحصیلات عالیه رو رد کنه! خوبه خودتم بعد از گرفتن سطح بالا تو درسا وارد گروه شدی؛ بعد میخوای دخترت رو مرگخوار نکنی؟
-نه بابا! تازه خودش خود به خود رفته درخواست داده! دخترم خیلی به ارباب ارادت داره. به باباش رفته!
-بعله!

عکسی را از جیب کتش در آورد روی میز گذاشت. هر سه مدیر هاگوارتز روی عکس خم شدند تا عکس را بهتر ببینند. مخصوصا لینی که روی عکس نشسته بود و از تعجب چشمانش بزرگ شده بود. عکس خانه ای بود که در تاریکی شب، بین مه ها و خفاش ها محو شده بود. سپس لینی، ریچارد و خلاقیتش را تشویق کرد و قول داد تا عکس را به لرد بدهد. از برق کوچک در چشمان ریچارد لاک وود میشد فهمید که پاداشش بسیار بزرگ خواهد بود! اما همچنان ربکا به این بگو مگو ها، در حالی که دلایل پدرش برای این کار را میگفت مینوشت، نگاه میکرد.

نیم ساعت بعد


-خب ما مرخص شیم موسیوز و مادامیزلز!
-خداحافظ!
-خداحافظ!
-خداحافظ ریچارد!
-خداحافظ مدیرا!

بالاخره بعد از یک ساعت و نیم حرف زدن، ربکا به خواسته اش رسیده بود. بدون اینکه به فرانسه برگردد در نیم ساعت تکالیف نجومش را نوشته بود و تاریکی شب میخواند:

تکلیف نجوم و ستاره شناسی(2)
ربکا لاک وود


بعضی از شهاب سنگ ها با جادوی سیاه ترکیب و خاصیت جدید به دست می آورند.
برای مثال "شهاب سنگ توده مه" خاصیت های زیر را برای خانه هایی که جادوگران تاریک در آن زندگی میکنند، به ارمغان می آورد:
1. دشمنان نمیتوانند آنجا را ببینند. حتی اگر در آنجا قدم بگذارند چیزی نیست که در آن قدم بگذارند و زمین عادی ای زیر پاهایشان است.
2. موقع ورود دشمن به خانه، مه تولید میکند و جیغ های خفاش گونه ماورای بنفش میکشد تا فقط دشمن آنها بشنود و بمیرد.
3. به زیبایی خانه کمک میکند!
4. در شب خود به خود از خانه با مه ها و خفاش های خون آشام محافظت میکند.
1.4. اگر دشمنی وارد شود (که نمیتواند وارد شود و این تنها حدسی بر محال است!) خفاش ها و مه ها او را خفه میکنند.

*پایان*


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۱۸:۲۰:۱۸
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۱۸:۳۵:۴۷

Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۳۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۲۰:۳۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 145
آفلاین
۱. سلام پروفسور!
بفرمایید!

۲. رکسان همین‌طور که شهاب سنگ را توی نایلونی گرفته بود و با خودش راه می‌برد، از راهبرد هوشمندانه‌اش برای دست نزدن به آن احساس غرور می‌کرد. پس با خوشحالی به‌طرف اتاقش در دفتر اساتید لیِ‌ لِی کنان می‌رفت که ناگهان، صدای خش خش بلند شد.

- این دیگه صدای چیه؟

رکسان سر جایش ایستاد و پلاستیک را بالا آورد و در جا، جیغ کشید.
- حشره! حشره‌ی ترسناک! حشره‌ی خیلی خیلی ترسناک!

چند مگس که روی پلاستیک نشسته‌بودند با صدای جیغ و تکان از جا پریدند اما بلافاصله جایشان یک ملخ نشست!
- بازم حشره!

رکسان که از ترس کاری جز دویدن از او برنمی‌آمد، نگاهی به پشت سرش انداخت و با دیدن تعداد زیادی حشره از هر نوع که به‌طرفش هجوم می‌آوردند پشت سر هم جیغ زد و سریع‌تر دوید.
- کمک! کمک!

اما افرادی که رو بهشان جیغ می‌زد و کمک می‌خواست، کاری جز با تعجب نگاه کردنش انجام نمی‌دادند‌. رکسان نیز همین‌طور می‌دوید و کمک می‌خواست و جوابی نمی‌گرفت.

اما کسانی که از آن‌طرف به قضیه نگاه می‌کردند، چیزی جز تعداد زیادی حشره که به دنبال یک سنگ ِ متحرک حرکت می‌کردند، نمی‌دیدند.

گویا شهاب سنگ علاوه بر جذب حشرات، قدرت نامرئی کردن فردی که حملش می‌کرد را هم داشت!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۸:۱۹ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۶:۱۲:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
نمرات جلسه اول کلاس نجوم و ستاره شناسی:

رودولف: 24+3+1=28 - 5 =23
جالب و بعضی جاها غافلگیر کننده بود. آخرشم عالی بود.

گابریل: 24+4+2=30 - 5 =25
عالی بود.

سدریک: 22+4+2=28 - 5 =23
خیلی جالب بود کلا. فقط کاش میگفتی از کجا فهمیدی اون سیاره مریخه. و آخرشم جای کار بیشتری داشت.

لینی: 24+4+2=30 - 5=25
ماجراجویی خیلی جالبی بود. تکلیف دوم هم اگه طرف خودم نبودم خیلی جالب میشد.
ویزلیم خودتی!

آستریکس: 20+2+1=23 - 5= 18
هاچ و واچ؟ شخصیتا خیلی قوی نبودن و رول هم کوتاه و نامفهوم. خیلی میتونستی خلاقیت بیشتری به خرج بدی.

دیانا: مطمئنی سوالو خوندی؟ نوشتم اقامتتون تو مریخ مهمه و خاکی که بیارین... که شما هیچکدومو ننوشتین. غیر از این خوب بود.
12+3+2=15

ربکا لاک وود: 22+3+2=27
از قرمز بدت میاد؟ (نگاهی به موهای قرمزش میکند). خوب بود ربکا.

آرتور: 23+4+2=29 - 5 = 24
پدر بزرگ نمونه! خوب بود.

پنه لوپه: 20+4+2=26
دیالوگا بعضی وقتا کمی لوس میشدن. آخرشم خیلی خام موند.

فنر: 23+4+2=29 - 5 = 24
خوب بود.

آگلانتاین: 20+0+0=20 - 5=15
توجه کردی که تکلیف سه بخش داشت؟ لطفا تکالیفو نذارین برای روز آخر.

گریفندور: اگه بخواین علت کم کردن امتیازمو توی پیام شخصی توضیح میدم.
16+2+1=19 - 5=14


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۰۳ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۶:۱۲:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
تدریس جلسه دوم کلاس ستاره شناسی


-

بله، باز هم کلاس سر صبح، باز هم خستگی، و باز هم نفرین شدن معلم توسط دانش آموزا!
استاد متوجه شد انتظار برای سرحال اومدن دانش آموزا و جلب توجهشون بی فایده ست، پس شروع کرد به تدریس، برای در و دیوار و میز و صندلی ها و البته، سنگ های عجیبی که روی میز هر کدوم از دانش آموزا گذاشته بودن.

- خب، بچه ها. بی مقدمه می ريم سر اصل مطلب. در زمان های بسیار دور، بشر اصلا نمیدونست سیاره های ديگه، اجرام فضایی و امثالهم هم وجود دارن...
- اجازه پروفسور؟ ميشه برین سر اصل اصل مطلب؟
- بله، جناب صندلی!

صندلی با ذوق به ميز نگاه کرد. میز نگاه محبت آمیزی بهش انداخت و اشک توی چشماش جمع شد. خودشو به نشونه "بچه ها چه زود بزرگ ميشن" تکان داد.
- پروفسور ویزلی، اجازه؟ میز ما داره آب مياد... و تکون می خوره.

رکسان به دانش آموزی که توی کلاس شرکت نمی کرد، به چیزای الکی گیر می داد و مهمتر از همه، اونو ویزلی صدا می کرد، اهمیت نمي داد. سعی کرد بازم اهمیت نده. فقط پای تخته شروع به نوشتن کرد:

تکالیف:
1. به مغازه بورگین و بارکز برین. قضیه اینه که رکسان و لیسا که میخواستن هدیه خوبی برای لرد ولدمورت بخرن، یه شهاب سنگ رو انتخاب کردن که به خیال خودشون قدرت ماگل کشی داره، ولی باعث شد جاشون عوض شه، و بعلاوه، شهاب سنگ رو هم گم می کنن. حتما لینک بدین وگرنه امتیازتون حساب نمیشه. ۲۰

2. توی یه رول، از کاربرد (های) دیگه شهاب سنگ استفاده کنید. 1۰


تدریس هم بی تدریس. بعد از بلا هايي که جلسه قبل سرم آوردين تدریس هم میخواین؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۱۱ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۱۲:۵۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 972
آفلاین
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

نسیم خنک پاییزی برگ درختان که اکنون به زردی گراییده بودند ، به آرامی تکان می داد. در این بین برگ هایی که به شاخه های خود کم لطفی کرده بودند و سخت به آنها نچسبیده بودند، اسیر نسیم پاییزی شده و از شاخه خود جدا می گشتند. زمین سرد حیاط هاگوارتز پذیرای آنها بود.

من این صحنه را چنان تماشا می کردم که گویی معجزه ای شگرف در حال وقوع است اما اینگونه نبود. این اتفاق در فصل پاییز میلیون ها بار در همین حیاط هاگوارتز اتفاق می افتاد اما نمی دانم چرا برای من بسیار خاص و لذت بخش بود.

قدم های خود را دوباره به حرکت درآوردم تا به دریاچه برسم. آب زلال دریاچه بسیار آرام بود و نسیمی که می وزید تنها می توانست آب را به آرامی به موج درآورد. صدای حرکت برگ های درخت بید بزرگی که کنار دریاچه سالیان سال زینت بخش این بخش هاگوارتز بود، گوش هر رهگذری را نوازش می کرد.

طبق عادت کنار درخت نشستم و پشتم را به درخت تکیه دادم اما دیری نگذشت آرامشی که بدست آورده بودم توسط صدای قدم های چند دانش آموز بهم خورد. بیش از ده دانش آموز با ردا های سیاه با خط های سرخ رنگ به سمت من می آمدند. گویی هدف مسیرشان دقیقا من بودم.

- سلام گودریک! به کمکت نیاز داریم!

چهره فنریرگری بک را شناختم ام اما دیگر دانش آموزان که با تعجب به من نگریسته بودند، برایم ناشناس بودند. با صدایی که سعی می کردم در آن خستگی خود را مخفی کنم، گفتم: « سلام چه شده؟! »

- ما باید بریم به مریخ و خاک مریخ بیاریم

باید اعتراف کنم که این جمله عجیب ترین جمله ای بود که در یک ماه اخیر شنیده بودم! شاید اخرین جمله ای که شنیدم و از این جمله فنریر عجیب تر بود، جمله ی پیتر نروژی بود. او یک اژدها سوار بود که بهم گفته بود هر سه اژدهایش صبح یک روز تابستانی باهم دعوایشان شده بود و با نفس های آتشین خود ، آتشی بزرگ ایجاد کرده بودند که خودشان اسیر همان آتش شده و مرده بودند.

اکنون ارشد گروه گریفیندور بهمراه دیگر گروه نزد من آمده بودند و خواستار یک سفر فضایی بودند.

- خاک مریخ به چه درد شما می خورد؟!

فنریر با حالتی که گویی همانند من اینکار را مضحک می داند، گفت: « باید برای کلاس نجوم معجون فضایی درست کنیم و به خاک مریخ نیاز داریم!

از جای خود برخواستم و به سمت دریاچه رفتم. خم شدم و دست های خود را به آب دریاچه زدم. آب بسیار سرد بود اما اینکار به من آرامش خاصی داد. برگشتم و رو به دانش آموزان گفتم: « چه کمکی از دست من برمیاد؟! »

- ما نمی دونیم چطوری بریم به مریخ!

- صحیح! باید حدس می زدم، خواسته ی شما اینه که من ببرمتون به مریخ! کار سختی نیست، شمشیر من توانایی اینکارو داره اما شما نیاز به یک لباسی دارید که که در جو فضا زنده بمونید!

چهره دانش آموزان را می دیدم که متعجب و ناتوان گشته بود. شاید در نظر بعضی ها اولین راهی که به ذهنشان خطور کرده بود، لباس فضایی مشنگی بود اما بدست آوردن این لباس ها از انبار های سازمان های فضایی کاری بس زمان بر بود. سکوت دانش آموزان چند دقیقه ای به طول انجامید تا آخر سر گفتم: « این دریاچه رو می بینید بچه ها؟! »

گریفیندوری های جوان با تعجب نگاهی به دریاچه کردند و سر تکان دادند. ادامه دادم: « این دریاچه یک دریاچه معمولی نیست! کسی که بدنش به آب این دریاچه آغشته میشه تا ساعت ها هاله ای در اطراف بدنش ایجاد می شه که به عنوان یه سپر دفاعی عمل می کنه! اگه شما در این دریاچه شنا کنید و بعد یک نفر طلسم کروشیو بر روی شما بکار ببره، دردی که حس خواهید کرد تنها یک حس خارش در کل بدنتان خواهد بود. این سپر دفاعی می تونه شما رو در جو فضا هم زنده نگه داره! »

گریفندوری ها بسیار متعجب گشته بودند از رازی که نمی دانستند اما بعضی ها کمی بعد را نیز اندیشه کردند که اکنون مجبور هستند بر این آب بسیار سرد فرو روند تا بتوانند به مریخ بروند. پیش تر از همه ردای خود را در آوردم و گفتم: « خب! لباس هاتون رو دربیارید و بر آب فرو برید، بعدش می تونیم بریم مریخ! »

یک ربع بعد

دانش آموزان در حالی که از سرما به خود می لرزیدند، مقابلم ایستاده بودند و آماده ی سفر بودند. من نیز ردای خود را پوشیدم و سپس چوبدستی خود را از ردایم بیرون آوردم. اراده ای کردم و چوبدستی به حالت اصلی خود یعنی شمشیر خوش فرمم تبدیل شد. دستم را به سمت ارشد گروه دراز کردم و او نیز دستم را گرفت: « دستای همدیگرو سخت بگیرید و ول نکنید. اگه شوربختی نصیبتون شد و دست همدیگه رو ول کردید ، هم خودتون و هم پشت سری هاتون تو جو رها می شید و بعد اینکه سپر دفاعی دریاچه از بین رفت ، می میرید! پس بهتره دست همو محکم بگیرید. »

می دیدم که جوان های گریفی در حالی که رنگ صورتشان به سفیدی گراییده بود ، با تمام توان دست های خود را بهم گره زدند. وقتی همه آنها اینکار را کردند، شمشیر خود را سمت آسمان نشانه رفتم. گرمای شمشیر رفته رفته زیاد شد و سپس نیرویی بالارونده همه ی ما را به پرواز درآورد.

مریخ

با سرعت زیادی بر روی مریخ فرود آمدیم و زمین سخت آن تنمان را با شدت کوفت. برخاستم و نگاهی به بقیه کردم تا از سالم بودن آنها مطمئن شوم. دیری نگذشت که فهمیدیم دست دو نفر از سال سومی ها شکسته و همچنین نفر آخری زنجیرمون هم در نیمه راه دست نفر مقابل خود را از دست داده و اکنون در بین ما نبود.

- خب! بهتره هر چی لازم دارین بردارید! باید زود برگردیم شاید بتونیم اون گریفی هم که تو فضا رها شده در راه بازگشت پیدا کنیم و نجاتش بدیم.

گریفی ها در جو تاریک فضا شروه به جمع کردن خاک مریخ کردند. تمام فضا رنگ سیاه به خود داشت اما نور شدید خورشید همه ی سیاره ها را قابل دیدن کرده بود. زمین از مریخ بسیار زیبا به نظر می رسید.

دیری نگذشت که گریفی ها هر کدام کسیه ای از خاک مریخ پر کردند و آماده بازگشت بودند. دوباره دستان همدیگر را گرفتیم. خوشبختانه دانش آموزی که در جو فضا دستش رها شده بود ، فکرش خوب کار کرده بود و با چوبدستی خود طلسم هایی به جو می فرستاد که من می توانستم نور طلسم ها را با دیده ی خود ببینم. به همان سمت شمشیرم را نشانه رفتم و بار دیگر به پرواز در آمیدم.

در حال پرواز بودیم که به پشت سر نگاهی کردم و گفتم: « از کنارش رد میشیم! پاهاتون رو به طرفش دراز کنید تا بلکه بتونه یکیتون رو بگیره! نفر آخری هم یه دستش آزاده، سعی کن بگیریش! »

کم کم به دانش آموز معلق در فضا نزدیک می شدیم و می توانستم چهره اش را ببینم که مضطرب به ما نگاه می کرد و سعی می کرد با تکان دادن دست هایش به ما نزدیک شود اما دیری نگذشت که پای یکی از دانش آموزان در زنجیر به صورتش برخورد کرد و در عوض نجات دادن او، کمی بیشتر او را از زنجیر ما دور کرد. اما خوش شانس بودیم که نفر آخری زنجیر توانست شلوار او را دستش بگیرد و او را هرچند ناقص به زنجیر وصل کند.

کنار دریاچه

کم کم به سطح زمین زندیک می شدیم. همه ی بچه های آماده ی یک برخورد بسیار سخت بودند اما اینبار بر حسب تجربه سرعت و جهت شمشیر را کمی کنترل کردم و فرود آرامی داشتیم. برخواستم و به بچه ها را شمردم.

نفر آخر زنجیر همین که از جایش برخواست ، فریاد زد: « من گرفتمش! نگران نباشین حالش .... »

دانش آموز جوان نگاهی به دستش کرد و متوجه شد که چیزی که گرفته یک انسان نیست ، بلکه یک شلوار جین می باشد.

- باورم نمیشه! شلوار از پاش در اومده و دوباره از زنجیر جدا شده!

در همین لحظه بود که صدای فریاد بلندی از آسمان به گوش رسید. همه ی ما نگاهی به آسمان کردیم و توانستیم دانش آموزی که چند دقیقه پیش در فضا رها شده بود ، اکنون در حالی که شلواری به تن ندارد ، با سرعت در حال فرود بر روی دریاچه می باشد، ببینیم!

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان ویزلی شیشه معجون رو سر کشید و سپس نگاهی به دانش آموزان مقابل خود کرد که مات و مبهوت به او چشم دوخته بودند.

- چیزی خاصی احساس نمی کنم بچه ها! فکر می کنم این معجون هیچ خاصیتی نداره!

رکسان این جمله رو گفت اما متوجه چیزی که دانش آموزان متوجه شده بودند نشد. رکسان ویزلی پاهایش از زمین جدا شده بودند و به آرامی در حال چرخ زدن در هوا شد.

- چه اتفاقی داره میفته؟ چرا پاهام داره میره بالا؟!

رکسان ویزلی اکنون 180 درجه چرخیده بود و همچنان نیز به چرخیدن ادامه می داد و در همین حین نیز به سمت چپ در حال حرکت در هوا بود. هر چه در مقابلش بود به کنار می زد و همینطور با سرعتی آرام پیش می رفت که در نهایت به دیوار خود و از حرکت ایستاد اما هم اکنون در هوا معلق بود.

رکسان ویزلی فریاد زد: « برید یکی رو بیارید کمک! بدنم همین طور داره به دیوار فشار میاره تا بتونه ازش رد بشه! »

در همین لحظه بود که دیوار کلاس ترک بزرگی برداشت و در شرف فرو ریختن قرار گرفت. چند دانش آموز سریعا از کلاس بیرون رفتند تا کمک بیاورند. اما یکی از دانش آموزان به سمت کتابخانه کلاس رفت و کتابی را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.

رکسان ویزلی همچنان که به دیوار فشار وارد می کرد ، در حال چرخیدن به خود نیز بود. این حرکتش آنقدر ادامه پیدا کرده بود که سرش چندین زخم برداشته بود. به یکباره دختری که به سمت کتابخانه رفته بود، در حالی که کتابی باز بر دست داشت ، نزدیک شد و گفت: « تو این کتاب نوشته هر کی این معجون رو بخوره ، تبدیل به یک سیاره میشه! اون فرد تا ابد هم به دور خودش می پیچه و هم بدور خورشید! »

رکسان ویزلی که اکنون بیشتر ترسیده بود ، گفت: « یعنی باید برم فضا دور دور؟! »

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۴۷ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۸:۲۳ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 36
آفلاین
سلام پرفسور...ارشد هافل هستم.


قمارخانه، مثل همیشه شلوغ و مملو از افرادی بود هرکدام پشت میزی نشسته و غرق انجام بازیی هیجان انگیز بودند.
در، با صدای بلندی باز شد و پیرمردی پیپ به لب، با هیجان فریاد زد:
_منتظرم بودید؟ خیلی ممنون.

هیچکس سرش را از روی کارش بلند نکرد، هیچکس به او توجه نکرد.
با خوشحالی پشت میزی خالی نشست و فریاد زنان گفت:
_کی میاد با من بازی کنه؟

باز هم کسی به او نگاهی نینداخت.
بعد از گذشت دقایقی و بیکار ماندن پافت، بالاخره پیرمردی مست و مردنی یافت:
_هی پیرمرد...بیا...بیا بازی کنیم.

پیرمرد قهقه ای زد و پشت میز نشست:
_چه خبرا خوشگله؟
_اممم...
_ شما بازی میکنید؟

مسئول قهوه خانه بالای سرشان ایستاده و کاغذ مقررات بازی را در دست گرفته بود.
اگلانتاین و پیرمرد، هردو سری تکان داده و موافقت خود را اعلام کردند.
_شروع بازی از یه نیروگاه شروع میشه...نیروگاه پرتاب موشک، شما یه وظیفه دارید، باید به سیاره های مختلف سر بزنید و از هر سیاره چیزی به عنوان غنیمت انتخاب کنید...خیلی خب! خوش بگذره.

مسئول قهوه خانه این را گفت و رفت تا به ساحره های جذابی که تازه وارد کافه شده بودند، سر بزند و اصلا به پیرمرد که سعی می کرد سیاره مریخ را قورت بدهد، توجهی نکرد.
_خبب...شروع کنیم؟
_چه خبر خوشگله؟
_فقط...یه سوال چجوری به سیاره ها بریم؟
_چه خبر خوشگ...

پیرمرد نتوانست حرفش را به پایان برساند، نوری در فضا پخش شد و لحظه ای بعد، روی جایی بی آب و علف ایستاده بودند.
پیرمرد باز هم سوالی نابه جا پرسید:
_چه خبر خوشگله؟

زمین زیر پایشان لرزید و غرشی خشمگین کرد:
_چه خببرر؟ از من میپرسی چه خبر؟ وقتی که توی اون زمین زشت و سبز زندگی میکنید، کسی به فکرش نمی رسه شاید مریخی این دور و اطراف باشه که بخواد کسی حالشو بپرسه...ولی حالا که اومدی اینجا از من...

پیرمرد وسط حرف مریخ پرید و گفت:
_بله...بله. من از شما پرسیدم چه خبر خوشگله.
_خوشگله؟...تو به من میگی خوشگله؟ نه...برو پیش همون زمینت...من خودم ذغال فروشم...

پیرمرد، که گویی در یک مسابقه تلفنی شرکت می کند، ادامه داد:
_حرفی انحرافی...تو از خاک تبدیل شدی و قرمزی، پس نمیتونی ذغال فروش باشی.

مریخ، نفسی عمیق کشید تا جواب پیرمرد را بدهد، اما اگلانتاین جلوی او را گرفت:
_مریخ؟...یعنی ما الان رو مریخیم؟ ما میمیریم.
_نه...نه...نه. شما نمی میرید، طبق قوانین بازی اگه غنیمتی از روی این سیاره ی پیر و خاکی بردارید، میتونید برید.

اولین چیزی که به ذهن اگلانتاین رسید...خاک.
ثانیه ای بعد پشت میز قمارخانه بودند.
اگلانتاین پشتش که پر از خاک قرمز و سرخ رنگ مریخ بود بلند کرد و روبه پیرمرد گفت:
_م...م...

پیرمرد چشمکی به او زد و درحالی که زیرلب زمزمه می کرد "چه خبر خوشگله؟" از در کافه بیرون رفت.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.