هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴ شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷
#77

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۱:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
همه می دانستند روح هکتور نه والا بود و نه نورانی؛ ولی شاید بی مثل و مانند بود. چون هیچ روحی در دنیا نمی توانست به اندازه روح هکتور، روی اعصاب تک تک مرگخواران رژه برود!
قبل از مخالفت مرگخواران، همگی با اشاره های کراب به فکر فرو رفتند.
فکری که در یک زمان به ذهن همه رسید؛ همه به جز هکتور!

ممکن بود که دفعه اول همه چیز خوب پیش نرود و مشکلی برای روح داوطلب پیش بیاید؛ اینطوری، هم سالم می ماندند و هم از دست هکتور راحت می شدند!

اگر هم همه چیز خوب پیش می رفت، آنها می دانستند که هکتور چه چیزی را به عنوان جان پیچش انتخاب می کند؛ هکتور چیزی با ارزش تر از پاتیلش نداشت!
بعد از آن به راحتی می توانستند هکتور را به نابود کردن پاتیلش تهدید کنند و حسابی لذت ببرند.

بلاتریکس تصمیمی که همه با آن موافق بودند را اعلام کرد.
-قبوله... هک! این افتخار نصیبت شده که اولین نفری باشی که امتحان می کنه.

هکتور هنوز به عواقب عملش پی نبرده بود.
با خوشحالی دور پاتیلش می دوید و به بقیه فخر می فروخت.
-کسی معجون ‌"حسادت به هکتور رو از بین ببر" نمی خواد؟

مرگخواران با لبخندی ملایم به هکتور نگاه می کردند، تا اینکه هوریس او را از یقه گرفت و در هوا بلند کرد.
-بگیر بشین ببینم... حالا باید روحش رو بیرون بکشیم.

مرگخواران برای اینکه افتخار بیرون کشیدن روح هکتور از جسمش را به دست آورند، سر و دست می شکستند.
سو که هنوز از پذیرفته نشدن داوطلبیتش غمگین بود، جلو آمد و با سرفه ای ساختگی، صدایش را صاف کرد.
-اهم ،اهم... من انجامش میدم! به تلافی دفعه قبل که نذاشتید من داوطلب بشم.

بانز حس می کرد یک جای کار می لنگد.
-ولی من قبل تو گفته بودم... تازه، این من بودم که هوریس رو گیر انداختم!

کسی توجهی به حرف های مرگخوار نامرئی نکرد.

-باشه سو... تو انجامش بده.
-مطمئنم که سو می تونه!
-وردش رو بلدی دیگه؟

بانز، غمگین تر شد؛ اما هیچ کسی واکنشی به غمگین شدنش هم نشان نداد. بنابر این، باز هم غمگین تر شد...
اما دریغ از یک نفر که اهمیتی بدهد!

سو چوبدستی اش را به طرف هکتور گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد.
هاله‌ای لرزان و خاکستری اطراف هکتور را گرفت؛ هاله‌ای که هر لحظه بیشتر نمایان می شد.

-روحمه! روح خودمه... چش نخوره، چقدرم خوب ویبره میره!

چیزی نمانده بود که روح از بدن هکتور خارج شود... اما ناگهان با ویبره‌ی هکتور، روح به در و دیوار جسم خورد و سر جایش برگشت!

-چی... چی شد؟!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷
#76

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5911
آفلاین
بانز فورا کلاهش را از سر برداشت و جلو رفت!

ولی بقیه مرگخواران، با جدیت به عقب هلش دادند.
-تو یکی نه! جسمت خیلی عادیه که به روحت اعتماد کنیم؟

بانز غمگین شد!

داوطلب بعدی، سو بود. او هم کلاهش را برداشت و جلو رفت. مرگخواران کلاه های زیادی برای برداشتن داشتند.
کمی منتظر ماند...ولی کسی به عقب هلش نداد.
خوشحال شد!
داوطلبیت او مورد قبول واقع شده بود.

-هرگز چنین حرفی نزدیم!

این صدای یکی از مرگخواران بی نام و نشان بود. سو هم غمگین شد و لب به اعتراض گشود.
-چرا خب؟

بلاتریکس جلوتر رفت و نگاه سردی به سو انداخت.
-چهره بی روحی داری! به نظر من داوطلب خوبی نیستی.

سو یک نگاه "نه که قیافه خودت خیلی روح داره" به بلا کرد و عقب رفت.

این بار نوبت هکتور بود که حرف بزند.
-هی...صبر کنین. انگار فراموش کردین که کی بود که مشکلتونو حل کرد...نظرتون درباره روح والا و نورانی و بی مثل و مانند من چیه؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ سه شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۷
#75

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-بگیرینش در نره!
-یقه شو بگیر تا تبدیل به لنگه کفش نشده...
-ولش نکنی ها...

از بین این همه مرگخوار لایق و شایسته و ماهر، بانز میپره و یقه ی هوریس رو میگیره.
-سریع به ما طرز ساختن هورکراکس رو بیاموز.

هوریس با شنیدن کلمه ی هورکراکس وحشتزده میشه. اولین بار وقتی این کلمه رو از تام ریدل شنیده بود وحشت کرده بود، و یه حسی بهش میگفت وحشتش بی دلیل نبوده. تام در آینده جادوگر پلیدی میشد با جان های بسیار!
الانم یکی یقه شو گرفته بود و همون سوال رو میکرد.
هوریس به ردای خالی نگاه میکنه.
-تو یکی دیگه برای چی میخوای زنده بمونی؟ همین الانشم خیلی هم نیستی که! زندگیت خیلی جالبه که دو سه تا دیگه هم میخوای؟

ولی بانز خیلی مصممه. تا وقتی که روش مرئی شدن رو پیدا نکرده و خودشو تو آینه ندیده خیال نداره بمیره. تازه، یه هدف دیگه هم داره.
-همینه که هست. من باید از این حشره بیشتر عمر کنم. حالا هوریس خوبی باش و یاد بده.

هوریس دچار یقه درد شده بود. سعی میکنه خودشو آزاد کنه.
-باشه...ولم کنین بگم خب. روی یکیتون اجرا میکنم. بقیه هم یاد بگیرن. برای ساختن هورکراکس باید روحتونو تیکه تیکه کنیم. الان یکیتون روحشو از بدن جدا کنه و بذاره وسط تا تصمیم بگیریم چند تیکه بشه. بعد میریم سراغ مرحله ی بعدی که کشتن یه نفره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷
#74

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۶:۴۲
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 780
آفلاین
- صببببببببببر کنییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!

ملت صبر کردن و به سمت منبع صدا چرخیدن. و اون کسی نبود جز...
- هکتورت دگورث گرنجر معجون ساز بزرگ قرن اینجاست. تا منو دارین غم ندارین.

مرگخوارها خیلی به این حرف هکتور اعتقاد نداشتن ولی هکتور چیزی براشون رو کرد که کم کم داشتن بهش اعتقاد پیدا میکردن.
- این شما و اینم معجون"کوچیک شو و بزن بریم پیش اسلاگهورن و گیرش بیاریم برگردیم"!
- هک اینو از کجا آوردی دقیقا؟
- این آخرین اختراع من... که نیست ولی اختراع جدیدی تو این دانشه. من خریده بودمش که روش تحقیق کنم ولی میدمش به شما. هکی هستم فداکار.

هکتور تازگی ها خیلی آب زیر کاه شده بود. اون میدونست اگه بگه این معجون مال خودشه عمرا کسی اونو بخوره برای همین این راه رو انتخاب کرده بود. ملت از همه جا بی خبر هم همگی با هم لیوان ها رو سر کشیدن و در کسری از ثانیه از وسط دیس لوبیا پلو سر در آوردن.

- ما چرا لوبیا پلو شدیم؟
- هک راستشو بگو معجون خودت بود، نه؟
- اونجا رو؟ اون لوبیا چرا داره راه میره؟
- خودشه اسلاگهوره بگیریدش!

ملت مرگخوار بی درنگ سر لوبیای زشت و سیاهی پریدن که قصد فرار و پردین تو ظرف سوپ رو داشت.

- ولم کنین. من یه لوبیای بی چاره ام. پیر و فرتوتم و میخوام فقط یک نفرو سیر کنم و در این راه بمیرم.

اما گوش ملت بدهکار نبود و دست و پای لوبیا رو بستن تا نتونه فرار کنه و بعدا سر فرصت ازش حرف بکشن. و حالا رفتن سر موضوع بعدی که چیزی نبود جز اینکه چطور باید برگردن به اندازه قبلیشون.
- من میگم بپریم تو آب. همیشه میگن برنجو اگه خیس کنین قد میکشه.
بلاتریکس به سرعت پلوی مورد نظر رو به دیگ قرمه سبزی منتقل کرد تا دیگه چنین پیشنهادی رو نده. اما باز هم راه گشای همه ی مشکلات، حلال بزرگ، معجون ساز قرن هکتور دگورث گرنجر بود که راه حل رو پیش پای پلوهای مورد نظر گذاشت.
- نکنه فکر کردید معجون معکوسشو نمیخرم؟ این شما و اینم معجون "اسلاگهورنو بردار و با خودت ببر و بزرگ شو"!

و این بار هم ملت مرگخوار بدون کوچکترین سوالی معجون ها رو خوردن و به شکل و قیافه ی واقعیشون برگشتن.

- ولی هک اسم این معجون ها خیلی عجیب بود. مطمئنی معجون های خودت نبودن؟

اما کسی به این سوال و گوینده اش اهمیتی نداد. حالا اونها بودن و اسلاگهورنی که در شکل و قیافه ی طبیعی جلو روشون وایساده بود.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
#73

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- از جنه بپرسیم؟
- چیو دقیقا؟
- پیچ پیچیو دقیقا!

بلاتریکس کروشیو جانانه ای نصیب مرگخوار مذکور کرد.
- اینو بگیر تا بفهمی اینجا کجاست، من کیم و الان وقت شوخی نیست.
- معجون تغیر قد و معجون مرگخوار آدم کن بدم؟

مرگخواران، حوصله پاسخ دادن به سوالات تکراری هکتور را نداشتند؛ بنابراین توجهی به او نکردند.

- ما یه فکر بکر داریم!

همه مرگخواران به سمت آلکتو برگشند و به او زل زدند.

- چرا اینجوری نگاه می کنین؟

لایتینا درحالی که هدفونش را از گوشش در می آورد، گفت:
- خب منتظریم فکر بکرتو بشنویم.
- اینجا هاگوارتزه نه؟

مرگخواران:

- ما یادمون اومد واسه درس مراقبت ع موجودات جادویی،ع معجون تغییر اندازه استفاده کردیم. فک کنیم یکمیش هنو تو کلاس مونده باشه.

مرگخواران سرشان را به نشانه موافقت تکان دادند.
- خو حالا که بره بیارتش؟

مرگخواران دوباره به آلکتو که با آدامس چسبیده به موهایش درگیر بود، زل زدند.

- چرا دوباره به ما زل زدین؟
- چون تو باید بری بیاریش!

چشمان آلکتو مانند نلعبکی، گشاد شده بودند.
- چرا ما؟
- چون تو پیشنهاد دادی خودتم برو!
- ای بابا اصن ما نمی دونیم کلاس کجاس؟ اونجا پر ع جونورای خطرناکِ که ما ع اونا هیچی نمی دونیم ممکنه کشته شیم!

بلاتریکس به سمت آلکتو حمله ور شد.
- ببین آلکتو من اعصاب مصاب ندارم! یا می ری عین ساحره آدم معجونو میاری یا عین شوهر نازنینم دارت می زنم.
- باشه رفتیم. مگ ما چی گفتیم! فقط لینیم بدین بعد بریم.
- منو می خوای چیکار؟
- چون تو استاد درس مراقبت ع جونورای جادویی هسی. می دونی چجوری رامشون کنی!
- باشه لینی رو هم ببر فقط برو!



اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷
#72

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
لایتینا که یه کارد مربا خوری رو به عنوان نیزه و با زحمت تو دستاش گرفته بود و سعی میکرد راهشو بین کاهوها و اسفناج ها باز کنه و حتی درخت‌های قارچ مانند رو هم کلا از هستی ساقط کنه.
در همین حین یه حشره کوچیک دور سر لایتینا شروع کرد به چرخ زدن و لایتینا هم سعی کرد با نیزه‌ش حشره رو کنار بزنه. اما حشره هم مسلح بود و نیششو جلو گرفت.
- منم لا.
- ولی منم لایتینام که.
- منم، لا! مخاطب قرارت دادم و منظورم اینه که من لینی هستم.
- ای کلک، میخواستی تاثیر ویرگول رو نشون بدی؟
-

همین طور که لینی داشت فکر میکرد به خاطر کدوم گناهش گیر لایتینا افتاده و تک تک کارای بدش از جلوی چشمش رد میشدن؛ ادوارد از بین جنگل سالاد بیرون اومد.
البته اون به اندازه لایتینا و لینی به خاطر کنار زدن کاهوها و اسفناج‌ها جنگل کلافه نبود. بلکه عینک افتابی زده بود و در عین خونسردی با دست‌های قیچی‌ایش خیلی راحت راهشو باز میکرد.

و بعد چند دقیقه، به طرز عیجبی همه مرگخواران کم کم همونجا دور هم جمع شدن. انگار همه به یه نقطه کشیده شده بودن.

- خب چون وسط بشقابیم که یه کم شیب داره.

مرگخواران:

- کسی اسلاگهورن رو پیدا نکرد؟

مرگخواران:

- جن بد مرگخوارا رو اسکل کرد و اسلاگهورن تو غذاها نبود؟ جن های خونگی هیچ وقت مرگخوارا رو اسکل نکرد و وینکی جن بودن اون جن خونگی رو تکذیب کرد. وینکی جن مکذب خوب؟

بعد از حرف وینکی مرگخواران متوجه شدن که جدی جدی اسلاگهورن تو غذاها نیست. اما یه سوال باقی می موند...
چجوری دوباره برگردن به سایز اولشون برگردن و بزرگ شن؟


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۷ ۲۲:۵۲:۵۹

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#71

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
_ عه اینجات چی ریخته؟

جن در دام افتاد. تا به پایین نگاه کرد، بلاتریکس موهایش را از چنگش بیرون کشید و کراب با حرکت چوبدستی‌اش طنابی به دورش پیچید. نارسیسا هم نگاهی ذوب کننده به او انداخت. جن شروع به تکان خوردن کرد! اما بقیه بی توجه به او، دوباره در میان غذاها به جستجو پرداختند.

_ نخیر اینجوری فایده نداره...
_ ایده خاصی دارید شما؟
_ آره دارم. یه طلسم هست که میتونیم باهاش تونل بزنیم بریم تو غذا!
_ تونل غذاست این الان؟

ریتا به مرگخوار مذکور نگاهی انداخت و کیفش را باز کرد. سپس ظرف‌های سنگی روی میز را برداشت و جلوی ظرف سالاد قرار داد. سپس از مایع درون بطری درون ظرف‌ها ریخت و زیر لب مشغول زمزمه‎‌هایی شد. کم کم دایره‌هایی میان مرگخواران و ظرف سالاد پدیدار شد و بزرگ و بزرگ‌تر شد. وقتی به میزان رد شدن بزرگ شد؛ ریتا به سمت مرگخوارن برگشت.

_ فعلا یکی بره تو ظرف سالاد تا من برای بقیرو هم باز کنم. این تونل تا وقتی ازش خارج بشید باز میمونه پس اصلا نگران زمان نباشید. کی میخواد اولین نفر باشه؟

تمام مرگخواران قدمی به عقب برداشتند! همه به جز مرگخواری که اصلا حواسش به ریتا نبود: لایتنیا

_ خوبه لایت... بیا!

و دست لایتنیا را گرفت و او را وارد تونل کرد؛ لایتنیا رفت ولی تمام وسایل مشنگی‌اش خارج از تونل باقی ماند.
لایتنیا احساس کرد دارد سقوط میکند. انگار که از بالای سرسره‌ای بلند رها شده باشد. تلپ روی زمین سبزی افتاد. گیج به اطرافش نگاه کرد. صدایی از بالای سرش آمد.

_ لای..؟ رس...ی؟ د... اس... ب...د!

لایتنیا به اطرافش نگاه کرد. سنگ‌های ریز قرمزی را دید. از جایش بلند شد و پایش را روی یکی از آنها فشار داد. فشش آب قرمزی به همراه دانه‌های زرد از آن خارج شد.

_ عه؟ اینا گوجه گیلاسین!

به راهش ادامه داد تا بیشتر از فضای جنگل لذت ببرد.کاهوها زیر پایش خرچ خرچ صدا میکردند.

_ چمنای ما خیلی سبزن! یادم باشه به ارباب بگم چمنارو کمرنگ کنیم. اگر لینی میومد اینجا خیلی خوب میشد! پیکسی‌ای در اعماق جنگل... خعب دیگه خوشگزرونی بسه! بریم سر کارمون. قرار بود چکار کنم!؟

و چون یادش نیامد قرار بود چکار کند به گشت و گذارش در جنگل سالادی ادامه داد.




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۳:۳۳ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶
#70

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۳ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا تصمیم گرفتن دور از چشم لرد، برای خودشون هورکراکس درست کنن. برای پیدا کردن اسلاگهورن و یاد گرفتن روش درست کردن هورکراکس، از راه قدح اندیشه به هاگوارتز و به دفتر اسلاگهورن رفتن.
میزی پر از غذا تو دفتر هست و مرگخوارا از جن خونگی ای که داره کار می کنه می شنون که این روش اسلاگهورن برای مخفی شدنه. شروع می کنن به جستجو بین غذاها.
جن خونگی هم داره به طرفشون غذا پرت می کنه.
......................................
هكتور، براى محافظت سر و صورتش در برابر حمله غذايى جن خانگى، پاتيلش را روى سرش كشيده و ملاقه اش را در ميان غذا هاى رو ميز فرو كرده و مشغول گشتن بود.
بلاتريكس ميوه ها را درون موهايش محبوس مى كرد و مجدادا به سمت جن خانگى پرتاب مى كرد.
نارگيل پرتابى، صاف فرق سر جن خانگى فرود آمد و جيغ شادمانه بلاتريكس را به دنبال داشت.

-بلاتريكس لسترنج جن خونگى رو زد!... بلاتريكس لسترنج جن بد! جن خونگى هم بلاتريكس لسترنج رو زد! بلاتريكس لسترنج نتونست ارباب رو پيدا كرد!

جن خانگى فين محكمى در آستين لباسش كرد.
-گوووووودا!

و با جهشى بلند، از گردن بلاتريكس آويزان شد و شروع به كشيدن موهاى او كرد و همزمان، با مشت و لگد پراكنى به سمت كراب و نارسيسا، سعى در به هم زدن تمركز آنها داشت!


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۵ ۳:۳۹:۱۸

I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶
#69

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- اصلا چرا کاهو؟ بیاین وزنشون کنیم ببینیم چند کیلوگرمن؟ اون وقت معلوم میشه تو کدوم غذاست!

مسلما این گوینده هم ریونکلاوی بود. شمار مرگخواران گوینده ریونکلاوی لحظه به لحظه بیشتر میشد.

- قهرم!

این هم ریونکلاوی بود! ولی وقتی دید همه با فرمت به حرف ریونکلاوی قبلی فکر میکنند، به ریونکلاوی بغل دستش، که هدفون را روی گوشش گذاشته بود و به تنهایی، فرمت را اتخاذ کرده بود، رفتار فیزیکی نشان داد.

- آخ، آــــــــــــخ! آخ! چرا میزنی؟
- قهرم!
- خب قهر باش، به من چه؟!
- یعنی نمیخوای بدونی چرا؟
-

لیسا گلابی ای را از روی میز برداشت و به سمت سوسک ریونکلاوی پرتاب کرد.
- میگم قهرم!
- خب چرا؟
- چون گفتین ببینیم غذاها چند کیلو گرمن! چرا کیلوسرد نباشن؟
-

درست در همین لحظه، صدای خروپفی از ظرف میوه ها بلند شد؛ مرگخواران به سمت آن رفتند. همه نگاه ها مضطرب و هیجان زده بود...
- یــــــــوماهــــــا!

بله، لایتینا همیشه از دیگران متمایز بود! به هرحال، به آرامی سمت ظرف میوه ها رفتند... باز هم آرام... آرام...

- پــــــــــخ!

جن خانگی این را گفت و شروع کرد به مسخره کردن. تقریبا نیمی از مرگخواران "زهره ترک" و نیمی دیگر ... شده بودند.

- شما نمیتونین ارباب رو پیدا کنید؛ هار هار هار!

و شروع کرد به پرت کردن غذا سمت مرگخواران. ملت مرگخوار هم ناچارا باید علاوه بر پیدا کردن اثری از اسلاگهورن میان ظرف غذاها، از دست این جن خانگی هم رهایی میافتند.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶
#68

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
لیسا با نگاه کردن به دستش ریتا را دید که در حال بالا رفتن از دستش بود.
-ق...ق...

-میدونم...قهری!

لیسا دستش را تکان داد که ریتا پایین بیفتد.
-حدست درسته. ولی قبلش توضیح بده ببینم برای چی داری از دستم بالا میری؟ دستم شیکست خب. با اون هیکلت!

ریتا معترضانه شاخک هایش را تکان داد.
-من فقط یه سوسکم. و یه سوسک میتونه از هر کی بخواد بالا بره. اجازه هم لازم نداره.

لیسا با وجود قهر بودن، توجه ریتا را به نکته مهمی جلب کرد.
-بله...ولی مشکل اینجاست که الان تو حالت انسانیت هستی. برو پایین..وقتی سوسک شدی از هر جام خواستی بالا برو. ضمنا تو شاخکی نداری که تکون بدی.

ریتا متوجه اشتباهش شد و به سختی راه رفته را برگشت.

در این بین، یکی از مرگخواران حرف عاقلانه ای زد! مرگخوار گوینده مطمئنا ریونکلاوی بود.
-ما برای جنگ اومدیم اینجا؟ اومدیم اسلاگهورن رو پیدا کنیم. و اون توی یکی از این غذاهاس. حالا بچه بازی رو کنار بذارین و یکی یکی بگردیم. اون سالادو بیار اینجا ببینم. کاهوهاش مشکوک به نظر میرسه!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.