هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷:۲۴ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
-عه... هشت پا؟
لینی که متعجب شده بود و همچنین ترسیده بود به لرد که اخم هایش در هم رفته بود نگاه کرد و سپس لرد گفت:
-بله، هشت پا! مشکلی هست لینی؟
لینی که دستپاچه شده بود، گفت:
-عه... نه ارباب! اما...
-روی حرف ما اما می آوری؟
-نه ارباب! منظورمو اشتباه...
-چی؟ به حرف ما اشتباه می گویی، نکند منافقی؟!
لینی چشمانش پر شده بود ولی سعی کرد خودش را نگه دارد و گفت:
-نه ارباب ، بگین چی کار کنم تا بهتون ثابت کنم من منافق نیستم؟!
لرد کمی فکر کرد و شروع به خاراندن چانه اش کرد و باز هم چانه اش را خاراند، تا اینکه با حالتی متفکرانه و پر ابهت گفت,
-خب آخر این هم پرسیدن دارد؟ به ما یاد ده چگونه هشت پا شویم!
لینی کمی فکر کرد، او هیچ چیز برای دریغ کردن یا مخفی کردن از لرد نداشت اما از آنجا که سال ها بود به حالت انسانی اش در نیامده بود یادش رفته بود چه تکنیکی را باید اجرا کند، لرد به او گفت:
-چه شده است؟ نکند تو جاسوس محفل هستی؟! و می خواهی آرامش خانه ریدل را بر هم بزنی؟!
لینی که حال دل و جرأت پیدا کرده بود، گفت:
-بلد نیستم ارباب!
-چه چیز را بلد نیستی؟
-تبدیل به جانور نما شدن!
-اما تو که خودت جانورنمایی!
-یادم رفته تکنیکش رو! یادم رفتههه!
لرد که تازه موضوع به دستش آمده بود با نگاهی سرزشگرانه به او نگاه کرد و لینی همانجا شروع به هق هق گریه کردن، کرد!

طبقه پایین، پیش هکتور...

-جیر!
-هیسسسس!
مرگخواران به بلاتریکس علامت دادند که ساکت باشد، بلاتریکس با صدای ریزی گفت:
-چی شده؟!
-هیسسسس! تازه خوابیده! هیسسسس!
بلاتریکس لبخندی رضایت آمیز به مرگخواران زد و مرگخواران با صدای بلند گفتند:
-ممنوووون بلا!
هکتور با شنیدن صدای آنها بلند شد و پرسید:
-اینجا چی شده؟ چرا همه اینجایید؟


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴:۰۷ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۹:۱۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 113
آفلاین
- ما؟ ما؟ ما حیوان شویم؟

بلاتریکس لحظه ای مکث کرد.
- اوووم، ارباب، خب هر حیوانی هم که نه... مثلا... اصلا یک لحظه صبر کنید.

- صبر می کنیم!

بلاتریکس به سمت راهرو ها رفت و به دور و بر نگاه کرد.
- لینی! لینی!

ناگهان نقطه ای آبی رنگ پرواز کنان به بلاتریکس نزدیک شد.
- چیزی شده بلا؟

البته نقطه، نقطه نبود، نقطه لینی بود. چون نقطه ها نمی توانند پرواز کنند و حرف بزنند، اما لینی میتونه.

- لینی، همین الان میری پیش لرد و بهش یاد میدی جانورنما بشه. من میرم طبقه ی پایین ببینم هکتور چی کار کرده.
بلاتریکس این را گفت و بدون هیچ توضیح دیگری لینی را تنها گذاشت.

- جانور نما بشه؟
لینی با تعجب به سمت اتاقی که بلاتریکس بهش اشاره کرده بود حرکت کرد.

- لینی؟ بلاتریکس برامون معلم خصوصی استخدام کرده؟
لرد سیاه با کنکجاوی به لینی خیره شد.

- ب... بله، م...من بهتون یاد میدم چطوری...اووم... جانورنما بشید.
سپس خودش را جمع و جور کرد.
- خب اولین کار اینه که حیوون مورد نظرتون را انتخاب کنید، هر حیوونی که دلتون می خواهد.

- ما می خواهیم هشت پا بشیم.



پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۰۳ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
-اربابا ما لایق پیشنهاد دادن نیستیم!
-صد البته که نیستین! اما این درخواست ماست و رد درخواست ما به معنای پیشنهاد بی اجازه به ما دادن است! پس بگویید و فکتان را به حرکت در آورید!
بلاتریکس برای مدتی فکر کرد و باز هم فکر کرد و باز هم فکر کرد تا اینکه لرد گفت:
-بلا چه می کنی؟! نکند می خواهی ما را نیست و نابود کنی؟!
بلا زبانش را گاز گرفت و شست دست سمت چپش را گاز گرفت و گفت:
-مرلین نکنه ارباب! الهی من پیش مرگتون بشم ارباب!
-ما به پیش مرگ نیاز نداریم! ما به یک کار دیگر در مدت استراحتمان نیاز داریم!
بلاتریکس دوباره در فکر فرو رفت ولی ایندفعه بلافاصله گفت:
-اربابا، نظرتون چیه جای هکتور رو بگیرین؟!
لرد با عصبانیت گفت:
-آیا یک ارباب با چنین ابهتی، لایق این هست که جای خادم خودش را بگیرد؟! نظرات درست و در شأن ما ده بلا!
بلاتریکس سه‌باره در فکر فرو رفت تا اینکه یکی با حالت وزوز کنان از جای کلید در وارد شد، او شبیه یک لکه آبی بود و هر که اورا از دور می دید، می شناخت که کیست، او کسی نبود جز لینی...
-لینیمان اینجا چه می کنی؟
بلاتریکس که رشته افکارش از هم گسسته شده بود، گفت:
-لینی، اینجا چی کار می کنی؟ چرا رشته فکرمان را گسسته نه بلکه نابود می کنی؟!
لینی که نزدیک بود همان جا جلوی لرد و بلاتریکس گریه کند، سعی کرد صدایش را صاف کند و بعد گفت:
-ارباب، بلا من، من...
-لازم نیست چیزی بگویی، از همان راه که آمدی برو!
و بعد لینی با بی حوصلگی به راه افتاد، تا اینکه بلاتریکس گفت:
-ارباب! جانور نما شین!


ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۱ ۱۴:۱۶:۵۰

بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲:۰۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۹:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
خلاصه:

هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن.

......................

لرد و بلاتریکس به دور از هکتور و مرگخواران، کنار هم نشسته بودند.

-ارباب؟
-
-ارباب؟
-بار اول هم شنیدیم. خواستیم دوباره بگی. ما دوست داریم زیاد ارباب باشیم.
-ولی یه مدت... اگه ممکنه نباشین.

لرد، متوجه منظور بلاتریکس نشد.
-یعنی چی که نباشیم؟ نیست و نابود شویم؟

بلاتریکس زبانش را گاز گرفت و با دستپاچگی رد کرد.
-اصلا ارباب. ابدا... منظورم اینه که شاید بهتر باشه یه مدت ارباب نباشین و استراحت کنین. این وظیفه سخت و مهلک رو به مرگخوار ناچیز و بی ارزش و بی استعدادی مثل هکتور بسپارین.

لرد کمی فکر کرد. عضلات و مفصل هایش را سنجید و سری تکان داد.
-احتیاج به استراحت داریم... ما می پذیریم که مدتی هکتور ارباب باشه. ما هم یه چیز دیگه می شویم. به نظرت چی بشویم؟




پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹:۳۴ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
مایکل که همه را دور زده بود، فرار کرد، بی آنکه بداند لرد از او سریع تر است و بعد لرد با صدای بلند گفت:
-آوووووددددااااااککککککدددددااااااوووووااااااارررررراااااا!
و بعد مایکل نصفه و نیمه به رحمت مرلین رفت!
-خب از شر این هم رها شدیم! مرلین بیامورزدش! خب حالا باید این بل بشو را به اتمام ببریم! همه خفففففههههه شید!
و بعد مرگخواران عجیب غریب ساکت شدند و بلا از میان جمعیت کن:
-ارباب هر فرمایشی دارین بفرمایین!
-هکتور کجاست بلا؟
-ارباب چه امری باهاش دارین؟
-به تو چه بلا! بگو کجاست؟
و بعد ارباب با عصبانیت به بلا نگاه کرد و بلا زیر نگاه های ارباب آب شد!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۲۶ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
خانه ریدل...

هم عاشق و هم متنفر از معجون های هکتور....

-آخ جون! یه معجون خاص هکتور!

-خودتو با این معجونا به کشتن ندی مایکل!

-نه بابا

-باشه

-من خیلی باحالم

مایکل معجون را سر کشید و یهو مو هاش بلند شد...

-واووو! چه موهایی!

-مطمئنی خوبی مایکل؟

-عالیم از همیشه بهتر

مرگخواران تعجب کردند و بعد همه شروع به خوردن معجون ها کردند...

-واو! شاخ در آووردم...

-عه موهام ریخت...

و ....

به طوری که در خانه ریدل بل بشویی زیاد شده بود!! و ارباب تعجب کرد و در همین مایکل لرزان فرار کرد!


نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۰:۵۵:۴۰ پنجشنبه ۴ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5048
آفلاین
هکتور برای پاتیل‌ها ارزش زیادی قائل بود، بنابراین حتی اگه در نگاه اول پاتیل رو پیدا نکرده بود، انتظار داشت در نگاه دوم پیداش کنه و هرگز تصور سر کار گذاشته شدن با پاتیل، اونم وقتی لرد هکتور بود رو نداشت.

پس اون در انتظار ملاقات با پاتیلش بود. شاید از قبل قراری باش گذاشته بود که به خاطر لرد شدن و مشغله‌های فراوونی که سرش ریخته بود، فراموش کرده بود. بالاخره لرد شدن بار سنگینی بود که رو دوش‌های نحیف و لرزانش قرار گرفته بود. پاتیل باید اونو درک می‌کرد!

- گفتم خودتو نشون بده دیگه.

اما پاسخی از جانب پاتیل نمیومد.

- فک نکنم از اولم پاتیلی اونجا بوده باشه!

این دیالوگ رو ربکا به زبون میاره. ربکا مرگی تراژدی داشت، چون در راه اربابش نمرده بود و به جاش در راه هکتور مرده بود. پس تصمیم گرفته بود با بازگشت در قالب روح به حضور در جمع مرگخوارا ادامه بده.

هکتور با تعجب برمی‌گرده و با اتاق عاری از مرگخوار، اما شامل ربکا مواجه می‌شه. نیازی به توضیح بیشتر نبود تا دو گالیونیش بیفته که مرگخوارا به قصد جیم زدن اونو دنبال نخود سیاه فرستاده بودن و از اول هم پاتیلی در کار نبوده.
- خیله خب الان معجون‌پراکنی می‌کنم تا همه‌تون پیدا بشین.

خانه ریدل و ساکنینش برای بار دوم توسط هکتور تهدیدِ معجونی شده بودن!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۲:۰۵
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 135
آفلاین
مرگخواران از طرفی در فکر این بودند که چطور هکتور را به عنوان ارباب خود قبول کنند و از طرف دیگری هم به این فکر میکردند که چطور از زیر کاری که قرار است بر دوششان بیفتد ، خیلی ریز در بروند.
_هی رودلف ! قمه تو دم دست بذار ،شاید نیاز شه.
_برای چی اونوقت ؟
_شاید نیاز شد ،هکتور رو چند ساعتی رو حالت سایلنت بذاریم .

هکتور بی خبر از قصد و فکر یارانش ، با ویبره فراوان شروع به خواندن نام به اصطلاح یارانش کرد.
_اسم هر کی رو خوندم، بیاد کارشو بهش بگم بره .نفر اول بلا .
_هکتور نکنه دلت، برای کروشیو های من تنگ شده؟
_عه وا اشتباه خوندم.رودلف بیا اینجا ببینم.

رودلف قمه اش رد در دست گرفت و با اقتدار فراوان ، برای فرود آوردن قمه اش در سر هکتور به، جلو صف مرگخواران رفت .
_به !‌جناب هکتور، ارباب برازندته به مرلین.اما فقط یه خواهش کوچولو ازت داشتم ،میشه پشت سرتو یه نگاه بندازی.
_چرا که نه.

هکتور چرخید تا پشت سرش را نگاه کند و رودلف با ظرافت خاصی قمه اش را بالا برد تا بر سر هکتور فرود بیاورد اما ناگهان هکتور جای خالی داد و قمه بجای خوردن به سر هکتور بر سر ربکا فرود آمد و ربکا را به دیار باقی فرستاد.
_با دستیار من، چه کردی ملعون؟
_عه هکتور پاتیلت اونجا چیکار میکنه؟

با پرت شدن حواس هکتور به نخود سیاه ،مرگخواران که موقعیت را برای فرار مناسب میدند ، به سرعت نور پراکنده شدند.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۵۸:۳۲ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
مرگخواران با تعجب و ترس به اطرافشان نگاه کردند. یعنی واقعا راه فراری از دست کارهای هکتور نبود؟ شاید به خاظر حضور افلیا بود که انقدر بدشانس شده بودند. شاید هم...
-جیـــــغ!

افکار مرگخواران با جیغ ربکا از هم پاشید. افلیا با خستگی به ربکا نگاه کرد.
-چیشده ربکا؟
-من همیشه برای گرفتن وظیفه، اونم از ارباب ذوق داشتم!
-شاید باورت نشه ولی اون ارباب نیست.

با اینکه افلیا از فاصله‌ی دوری با هکتور ایستاده بود اما هکتور به وضوح صدایش را شنید و به سمتش حمله‌ور شد.
-چرا من؟! بیا جاتو با من عوض کن ربکا. بیا تو بدشانسه باش!

ربکا لبخند شیطانی‌ای زد و به افلیا نگاه کرد.
-گفتم که... من برای گرفتن ماموریت همیشه ذوق داشتم. چون می‌خواستم یه بار توش بدشانس نباشم!
-نــــــه!

چند ساعت بعد

-افلیا؟ زنده‌ای؟

افلیا با چهره‌ی سبز رنگی، همچون دومینیک(حتی تیره‌تر!) روی زمین افتاده بود. آن‌طرف‌تر هکتور روی صندلیِ 'ارباب لرد ولدمورت سابق'، نشسته بود. ربکا هم درحال جمع کردن مرگخواران بود تا هکتور وظایفشان را بدهد.
-اهم... گفتم بیایین تا بهتون کارایی که میتونین رو محول کنم.

ریلکس بودن هکتور اصلا برای مرگخواران خوشحال کننده نبود.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۹:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
خلاصه:

هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن.
لرد به بهانه ای از خانه ریدل ها به بیرون فرستاده می شه و همراه مادرش در مغازه میوه فروشیه و قراره یک هفته اونجا بمونه.
هکتور اجبارا لرد شده. مرلین هم از بارگاه اخراج شده، ولی نمی خواد کسی اینو بفهمه.

............................................

مرلین شروع به سخنرانی کرد.
-یاران پیشین لرد سیاه. همانطور که می بینید هکتور لرد شده است و شما زین پس یاران هکتور می باشید! من هم کمی پیر و فرتوت شده ام و دکتر گفته برای سلامتی ام بهتر است مدتی همچون شما فانی ها معمولی باشم.

دومینیک آخر صف ایستاده بود و صخنان مرلین را برای پیشی ترجمه می کرد.
-می گه با هکتور دوست معمولی باشیم و خیلی هم سرگرم کننده هستیم. فانی یعنی سرگرم کننده. یادت می مونه؟

پیشی زیاد مطمئن نبود.

نق و نوق های مرگخواران، که منتظر ارائه راه حل بودند به گوش مرلین رسید.

-برای گفتن اینا میکروفون گرفتی دستت؟ خب این هکتور که داغونه!
- می لرزه همش!
-تهدید می کنه!
-آسایشمونو سلب می کنه.

مرلین فریاد زد.
-خاموش ای افسارگسیخته!

-آقا توهین نکن. مگه ما اسبیم افسار داشته باشیم؟
-من اسبم داداش...آروم باش.

تام برگشت و اسب را دید که در حال اعتراض بود. یک بار در عمرش داشت اعتراض درست می کرد، آن هم نشده بود.

صدای هکتور از داخل خانه ریدل ها به گوش رسید.
-یاران من! کجایین؟ در اطراف من جمع بشین! می خوام وظایف جدیدی بهتون محول کنم. وظایفی متناسب با استعدادها و توانایی هاتون.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.