هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱:۰۶ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۴:۵۷
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
-شومینه ای که کنار پنجره باشه؟
-پنجره ای که کنار شومینه باشه؟

گارسون پوکر فیس،فنریر حامل هکتور را به سمت میزی که همزمان هم کنار پنجره بود و هم کنار شومینه هدایت کرد.

-خوبه...

هکتور این را گفت و فنریر همزمان منو را باز کرد.
-اینا که همش پختس هک!
-سوشی سفارش بده!صداتم بیار پایین،آبرومونو نبر!

ناگهان صدای حرف های متعددی از توی شومینه آمد...کنار شومینه!

-اینجا که تالار خصوصی ریون نیست!جوزفین اینجا چیکار میکنه؟

صدا همچنان میامد،گویا جوزفین کلا علاقه داشت کنار هر شومینه ای بنشیند و حرف بزند!

قیافه ی هکتور،درون فنریر پوکر فیس شد و آرام گفت:
-پاشو بریم همون استخوان کبابی فروشی...اینجا دیگه جای موندن نیست!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۰۶ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
مدتی بعد فنریر و هکتوری که در گلویش گیر کرده بود به رستوران رسیدند.

-این رستوران خیلی گرونه...مقصد من اینجا نبود. می ریم ته هاگزمید یه استخون کبابی فروشی هست. لاشه حیوونا رو جمع می کنه، استخوناشونو حرارت می ده تا قابل خوردن بشن. خیلی هم لذیذ و خوشمزه و مقوی.

صدای معترض هکتور در گوش فنریر پیچید.
-تو فکر کردی من کی هستم؟ منو چی تصور کردی دقیقا؟ من...هکتور دگورث گرنجر بزرگ...برم لاشه بخورم؟ من عادت به غذای همین جا دارم. اصلا جای دیگه ای غذا بخورم مسموم می شم. برو تو حرف نزن. کلاهتم بردار. مودب باش. آبروی منو حفظ کن.

جادوگری کت و شلوار پوش و پاپیون زده جلوی در از هر دو که در واقع یک نفر بودند، استقبال کرد.
-خوش اومدین جناب گری بک...اولین باره شما رو تو این رستوران می بینم. میزتون رو کجا آماده کنم؟ نزدیک شومینه یا کنار پنجره؟

-شومینه!
-پنجره!

ظاهرا فنریر و هکتور در مورد مکان میز هم دچار اختلاف نظر بودند.



نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵:۴۰ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
-فنر من گشنمه!

فنریر به خاطر کروشیویی که خورده بود اصلا اعصاب نداشت.
-به درک!

هکتور اینجا میفهمه که باید کمی ملایم رفتار کنه. هر چی باشه اونم به نوعی الان محتاج فنریره. صداشو میاره پایین و با محبت شروع به حرف زدن میکنه.
-ببین فنر...عزیز دلم...یا همین الان میری یه چیزی میخوری، یا من اینجا گل و گشاد میشینم و دیگه نمیتونی نفس بکشی. خودت انتخاب کن.

فنریر زیاد باهوش نیست...ولی هوش کم هم برای فهمیدن این موقعیت کافیه.
-بشین که من خفه بشم. بعدش چی میشه؟ هر دومون میریم زیر خاک. ولی من مرده هستم و تو زنده. حدس بزن این موقعیت برای کدوممون بدتره؟

هکتور میتونه حدس بزنه، ولی به نفعش نیست که تایید کنه.
-خب...ببین من کارای دیگه ای هم ازم بر میاد. مثلا اینجا یه زبون میبینم. غده ی تیروئید میبینم. میتونم سر اینا کلی بلا بیارم. پس تا عصبانی تر نشدم برو به یه رستوران.

فنریر ترجیح میده فعلا با هکتور بحث نکنه. راهشو به طرف رستوران کج میکنه. صدای هکتور بازم بلند میشه.
-غذا رو من انتخاب میکنما...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۱۷ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
ميخورد ،خوردن يه چيز بزرگ بدون جويدن چيز عاديه ،حداقل براى فنر اما اون حالا داشت خفه ميشد ،وصداشم در نمي اومد تا کمک بخواد.
-خسس..خسسس

-بته ديه حالم بهم حورد انگد حس حس کردى !(بسه ديگه ،حالم بهم خورد انقدر خس خس کردى!)
بله! اين صداى معترض هکتور بود که از گلوى فنرير ميومد.

فنرير اهميت نميداد.درواقع نميتونست اهميت بده وقتى داشت خفه ميشد.
-خسسسس....خس..خس..خخخس

هکتور کمى خودشو توى گلوى فنر بالا کشيد ،تا هم راه نفس فنرير باز شه تا هم صداى خودش واضح تر برسه!
واز اونجايى که در بدن فنرير مرکز واپايش (کنترل)فقط سيب گلوش بود ،هکتور با کمى مشقت کنترل بدن سنگين فنر رو بدست گرفت و فنريرو مجبور کرد ، از آشپز خونه بيرون بره.
حالا هکتور بايد ليست کار هايى رو که ميتونست با بدن فنر بکنه ،آماده ميکرد...چون الان ديگه حتى صداى فنرير درنميومد و فقط نفس ميکشيد.
هکتور فنر و مجبور کرد که به سمت آزمايشگاه بره ....تو راه يه ساحره زيبا از کنار آزمايشگاه رد شد ،(که از قضا ديانا بود.)

هکتور تا حس کرد ،کسى که نزديکه فنرير يه ساحره س ،صداشو صاف کرد.
-به به ... خانم خوشگله شماره بدم؟

ديانا باخشم نگاهى به فنرير انداخت.
-خجالت نميکشى فنر؟ بزار به ارباب بگم! 😾
وخيلى راحت يه کروشيو نصيب فنير کرد ورفت.
فنرير داغون شده بود ،اما هکتور براش مهم نبود ،مهم اين بود که خودش سالمه!


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۰ ۱۳:۱۲:۰۵

피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷:۱۴ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
هکتور حرکت کرد...
بیشتر حرکت کرد...
سریع تر حرکت کرد...
ولی احساس می کرد آشپزخانه کمی دور شده!
-بله...حتما قندم افتاده خب! در اثر افت قند هم فواصل رو درست تشخیص نمی دم. باید سریع خودمو به کیک تولد ملانی برسونم.

هکتور قدم هایش را سریع تر کرد و بالاخره به آشپزخانه رسید.
ولی بجز دیوار چیزی ندید.
-اینجا چرا همچین شده؟ آشپزخونه چرا خالیه؟ فقط دیوارا موندن...سقف چرا اینقدر رفته بالا...

سرش را بلند کرد تا به سقف نگاه کند...ولی آشپزخانه را دید!
سر جایش بود...مثل همیشه...ولی بسیار بزرگ تر.
-اوووه...آشپزخونه بزرگ شده! حتما فردا مهمون داریم. ارباب آشپزخونه رو بزرگ کردن که غذای بیشتری توش تهیه بشه.

هکتور هرگز قبول نمی کرد که آشپزخانه تغییری نکرده و این خودش است که در اثر معجون همه کاره اش، کوچک شده؛ برای همین سرگرم بالا رفتن از میز شد.

در این فاصله فنریر به آشپزخانه رسید و از همان جلوی در شروع به خوردن کرد.
-نام ...نام...ملاقه...نام...آبکش...نام...کفگیر هم که نام...هکتور نام...!

فنریر وقتی متوجه عمق فاجعه شد که در اثر هکتوری که در گلویش گیر کرده بود، به سرفه افتاد.

-من این تو گیر کردم. نه بالا می رم نه پایین. همین جا به زندگی ادامه بدم؟



نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶:۳۱ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
سوژه جديد:

-ارباب ارربااب....اربااابب!

لرد بى حوصله به هکتور که همچنان در حال ويبره رفتن بود زل زد.
-بگو چى ميخواى هکتور ،باز چى شده؟

هکتور درحال ويبره رفتن ،معجونى رو از لباسش آورد بيرون.
-ارباب من واستون معجون زياد کننده قدرت درست کردم ،بخورين قدرتمند تر شين!

لرد که حتى اندازه يک پشه کوچک هم به معجون هاى هکتور اعتماد نداشت ،مخالفت کرد..
-نه هکتور ما به اندازه کافى قدرتمند هستيم ،نيازى به معجون نداريم!

هکتور زير بار نرفت.
-نه ارباب اينبار فرق داره خيلى خيلى قدرتمند ،ميکنه شمارو!

لرد ،نگاه عاقل اندر سفیهى به هکتور انداخت.
-چرا خودت نميخورى هکتور؟يه بارم به ما ثابت کن معجوناى خوبى دارى ،اما رو خودت ، مارو قاطى ماجرا نکن.

هکتور که تو ذوقش خورده بود ،جورى که انگار چيزى يادش اومده باشه صداشو بلند کرد.
-ارباب چطوره بديم به بلاتريکس بخوره ؟

لرد کمى فکر کرد ،مثل اينکه هکتور واقعاً دنبال دردسر ميگشت.
-نه هکتور تو بخور ما به بلاتريکس احتياج داريم . هنوز بايد به ما خدمت کنه!

هکتور که احساس ميکرد براى لرد ارزشى نداره ،معجونو به سمت دهنش برد و اونو خورد.

لرد همچنان به هکتور زل زده بود و منتظر بود يه اتفاقی براش بيوفته ،که نيوفتاد.....نه دروغ گفتم افتاد.
لرد سياه قشنگ شاهد ذره ذره کوچک شدن هکتور بود.
تا جايى که اندازه يه کف دست شد .ديگه کوچيک نشد.

هکتور شوک زده به خودش و به لرد نگاه ميکرد.
-ار ارباب!

لرد لبخند ،رضايمندى زد.
-حداقل اينبار ديگه بلايى سر ما نيومد ،خب ديگه هکتور تو هم برو بخواب. ماخوابمون مياد نميخوايم کسى مزاحممون بشه!

هکتور نميتونست بره بخوابه الان شوک زده بود و بايد يه چيزي ميخورد که قندش نيوفته ،پس به سمت آشپزخانه تاريک حرکت کرد.
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
از اون طرف فنرير که خيلى گشنش شده بود ،تصميم ميگيره به آشپزخانه بره و مثل هميشه هرچى گيرش مياد و بخوره...


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰:۰۶ شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
(پست پایانی)

طی یک ثانیه سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفت.
مرگخواران ساکت شدند...برای این سکوت دلیل خوبی داشتند، و مشنگ ها ساکت شدند که بفهمند این جمعیت عجیب و غریب برای چه ساکت شده اند!

لرد سیاه نفس عمیقی کشید و به طرف مشنگ معترض برگشت.
-تو...الان...به ما...چی گفتی؟

-داداچ؟
-قبلش؟
-گفتم هوی!
-نه...نه...بعدش...
-گفتم هوی...گفتم هیچی بهت نمی گیم...گفتم صداتو رو سرت گذاشتی، شکلک هم زدم!

مشنگ کل حرف هایش را تکرار کرده بود...بجز قسمت مورد نظر لرد.
لینی وارنر پرواز کنان جلو رفت تا به مشنگ کمک کند.
-با اینا مشکلی ندارن...گفتی می حرفی! اینو نباید می گفتی. ارباب عمیقا از این سبک حرفیدن متنفرن.

مگس کشی بر فرق سر لینی که از کلمه ممنوعه استفاده کرده بود فرود آمد.


سه روز بعد:


-یاران ما...امروز موزه رو افتتاح می کنیم. به ما و شما نیومده که تهدید رو تبدیل به فرصت کنیم. شما می تونین روزانه از ساعت صفر نیمه شب تا 24 نیمه شب روز بعد از موزه بازدید کنین. فقط فراموش نکنین که قبل از ورود کفش مخصوص بپوشین و پیکسی بسته شده جلوی در ورودی رو با مگس کش مورد اصابت قرار بدین.


مرگخواران با شور و هیجان لرد سیاه را تشویق کردند. اولین موزه بازدید از انواع و اقسام مشنگ در خانه ریدل ها افتتاح شده بود.

لرد سیاه قبل از همه وارد موزه شد و با رضایت به مشنگ هایی که با میخ داخل محفظه های شیشه ای ثابت شده بودند نگاه کرد.


پایان



نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۴۴ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
بانز همچنان با تعجب وصف نکردنى به لرد زل زده بود.
-ا ارباب شما... بليط.... اينجا..؟

لرد با عصبانيت بليط هاى دزديده شده را از دست بانز کشيد.
-اونطورى به ما زل نزن ،درسته نميبينيم ولى حس که ميکنيم !اصلاً چرا به بليط هاى ما دست درازى ميکنى؟

بانز دستاشو تند تند تو هوا تکون داد.(البته لرد نديد)
-نه ارباب اشتباه شده...من فکر کردم شما هم يه مشنگين که با دوستاتون اومدين سر قرار ولى اونا شمارو قال گذاشتن!واسه همين اومدم بليط هارو بگيرم که به شما ضرر نرسه

لرد ناباورانه به سمتى که درواقع بانز نبود ،نگاه کرد.
-بانز!تو مارو با اين ابهت مون با يه مشنگ اشتباه ميگيرى؟ "چوب دستى شو درآورد وبه سمت جايى که بانز نبود ،نشانه گرفت"
-حالا به تو آوادا بزنيم؟

بانز ترسيده بود ،ولى اين دليل نميشد که به ارباب راستشو نگه!
-اهم...ببخشيد ارباب من اونطرف نيستم سمت راستتونم

لرد نگاه گيجى به اطرافش انداخت.
-سمت راست اينور يا سمت راست اونور؟

بانز گيج شد اونقدر گيج شد که از فرط گيجى ،سرش گيج رفت و روى زمين افتاد.
-ارباب الان ديگه زير پاتون افتادم

لرد تقريبا پاشو صدوهشتاد درجه باز کرد وبه زير پاش نگاهى انداخت.
-زير پاى ما فقط يه آدامس با طعم توت فرنگى که ديانا سر صبح خورده بود وبهش چسبونده بود ،تو نيستى!

بانز براى اولين بار از اينکه نامرئیه احساس بدى پيدا کرد.
-منظورم کنار پاتون بود ارباب!

لرد باز هم کناره هاى پاشو نگاه کرد ،وعصبانى سر بلند دادا زد.
-بانز مارو مسخره کردى؟کنار پاى سمت راستمون يا سمت چپ؟

بانز خواست حرفى بزنه اما يکى اونو نديد و روى پاش لگد زد و رو به روى لرد وايساد.
-هوى داداچ چ خبرته؟سه ساعته دارى با خودت ميحرفى ،ما بت چيزى نميگيم ،اينجا مکان عموميه صداتو رو سرت گذاشتى!


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷:۲۷ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 590
آفلاین
طولی نکشید که قربانی بعدی را پیدا کرد.
شخصی که پشت به بانز درحال حرکت بود و چندین بلیت خریده بود. چشمان تیزبین بانز بلیت ها را رد یابی کرده بود.

بانز شخص ناشناس را تعقیب کرد.

ناشناس هر دو قدم یکبار متوقف میشد و از خودش پذیرایی میکرد. همین باعث میشد بانز نتواند زیاد به او نزدیک بشود، چون نمیدانست طرف کی قرار است ترمز بگیرد. خطر برخورد وجود داشت!

بانز شخص را تا باجه بلیت فروشی تعقیب کرد. ظاهرا آن همه بلیت برایش کافی نبود و میخواست بلیت بیشتری بخرد.

دست شخص به طرف بلیت ها رفت. درست در همین لحظه بانز متوجه حقیقت تلخی شد!
شخص آن همه بلیت را خریده بود. ولی دوستانش او را قال گذاشته و نیامده بودند. حالا شخص میخواست بلیت ها را پس بدهد...و این به معنی ضرر بود!

بانز هرگز اجازه نمیداد اربابش متضرر شود. برای همین با خیزی ماهرانه دسته بلیت را از جیب شخص خارج کرد.

-بانز؟...داری چیکار میکنی؟


شخص بانز را میشناخت...

و وقتی برگشت، به شکل انکار ناپذیری شبیه لرد سیاه بود.

-برای چی دو ساعته داری ما رو تعقیب میکنی؟ برای چی دست تو جیب ما کردی؟ دست هاتو قلم کنیم؟


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
بانز تصمیم به فرار می‌گیره.
- شایدم داره به سمت تو میاد.

ازونجایی که بانز نامرئی بود و توسط کسی دیده نمی‌شد و اصولا نیازی به فرار کردن هم نداشت، راه و رسم گریختن درستو نیاموخته بود و همین باعث می‌شه به محض اینکه گازشو می‌گیره و رهسپار سویی دیگه می‌شه، ناگهان با لرد رو به رو بشه!
- عه ارباب شما که دور بودین، چطور یهو نزدیک شدین؟
- چون مستقیم به سمت ما اومدی!

جواب لرد بسیار قانع‌کننده بود.
- اونم با یه مشت بلیتِ سرگردون تو هوا! می‌خوای لومون بدی؟

بانز به سرعت دستشو به سمت جایی که باید جیب رداش می‌بود می‌بره تا بلیتا رو داخلش بذاره، اما خبری از ردا نبود که بخواد جیبی داشته باشه.

- بله بانز! لباس نپوشیدی. لختی!

بانز که مدام این حقایق تلخ رو فراموش می‌کرد و هربار یکی اونو همچون پتک تو سرش می‌کوبوند، سعی می‌کنه اوضاع رو آروم نشون بده.
- نگران نباشین ارباب. همه اینا رو دزدیدم و هیچ‌کسم متوجه نشد. همه چی خوبه!

چهره‌ی عصبانی لرد به نظر اونقدرم که باید مفهوم "همه چی خوبه" رو انتقال نمی‌داد.
- به نظرت ما چرا گفتیم بلیتا رو بدزدی؟
- که پول بیشتری به جیب بزنیم؟
- بله پول بیشتر! نه اینکه هی بلیت بدزدیم هی مجبور شیم بلیت جدید جایگزینش! بلیتای دزدیده شده رو باید تحویل بدی تا دوباره همونا رو بفروشیم. پس چرا هنوز اونا رو تو دستت می‌بینم؟

بانز که از این حساب کتاب بسیار صرفه‌جویانه به وجد اومده بود، بلیت‌ها رو کف دست لرد می‌ذاره و سوت‌زنان به دنبال قربانی بعدی برای دزدی می‌گرده.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.