هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴:۰۸ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۳:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
داخل اتاق

لرد ولدمورت با دهانی باز به در اتاق خودش نگاه کرد.
اون قصد داشت که به فنریر اجازه نده، ولی فنریر اصلا منتظر جواب اربابش نمونده بود.
نگاهی به کریس کاشته شده کرد و دید که کریس هم داره ایشونو نگاه می کنه.
-اجازه نمی دهیم!

لرد ولدمورت هیچ حرفی رو در وجودش نگه نمی داشت.

-اجازه ی چی رو نمی دین ارباب؟
-به تو ربطی نداره...خوشمان آمد که اجازه ندیم، ندادیم!

ابهت لرد، کریس رو گرفت.
-خوب کردین ارباب...اجازه ندین هیچوقت!
-به ما دستور می دهی؟ به جای دو وعده، یک وعده بهت آب می دهیم تا زجر کش بشی!

کریس خیلی تحت تاثیر ابهت لرد قرار گرفت و برای همین گند زد.

بیرون اتاق

هکتور از کباب کردن زبون کوچیک فنریر دست برنداشته بود.
-من گشنمه...یا غذا یا کباب!

هکتور آدم یک دنده ای بود ولی فنریر هم زیر بار حرف زور نمی رفت.

-من هیچ غذایی به تو نمی دم!

هکتور آتیش زیر زبون کوچیک رو بیشتر کرد...هکتور کار اشتباهی کرد.

هکتور حواسش نبود که اگه زبون کوچیک تحریک بشه، باعث میشه تا به فنریر حالت تهوع دست بده.
-هکتور! داری چیکار می کنی اون تو؟ من...اوغ...


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۵۷ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۶:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
_شنیدی میگن زندگی رو باید از نمایی دیگه نگاه کرد؟
_خب که چی؟!
_ببین من الان دارم زندگی رو از پشت زبون کوچک و لوزه هات تماشا میکنم و باید بگم خیلی کیف میده!

فنریر که در حال آماده شدن جهت آپارات به خانه ریدل بود دهانش را بست تا هکتور کمتر کیف کند.

_آهای چرا پنجره رو میبندی؟! خوبه منم پنجره خونتونو بیام ببندم؟!
_دهن خودمه خیر سرم... اختیارشو دارم!
_ببین بیا جدی صحبت کنیم... اینجا بو میاد... بوی خون...بوی هزار سال شسته نشدن... خواهشا لااقل یه مسواکی بزن بذار ارباب بهت امیدوار بشه.
_انقدر تو مسائل شخصی من دخالت نکن هکتور!

هکتور گرسنه اش شده بود.
_من غذا میخوام.
_نداریم... فعلا باید برم پیش ارباب تو هم اونجا ساکت میشی... وای به حالت اگر ارباب بفهمه تو توی گلومی!

فنریر گرگینه آبرو داری پیش لردسیاه بود. اگر لرد میفهمید که در خارج کردن هکتور از گلویش عاجز مانده آبرویش میرفت.

پاااااق


فنریر جلوی دروازه خانه ریدل ظاهر شد.
_خواهشا انقدر وول نخور هکتور...تمرکزمو از دست میدم.
_انقدر به من غر نزن این شرایطیه که پیش اومده دیگه ...باید کنار بیای!

فنریر که حرص میخورد به سمت اتاق لرد رفت، در زد و داخل شد.
_سرورم احضار فرموده بودید.
_کاری باهات داشتیم... ضمن اون کار... این هکتور رو ندیدی؟ مدتیه خانه ریدل دچار ویبره هاش نمیشه که ستون هاش بلرزه... نگران خانه مان شدیم!
_اممممم ... ارباب ... هکتور... اممممم... هکتور...
_فنریر این یه نوع آپشن جدیده که از تو حلقت دود میاد بیرون؟
_چی؟دود؟!

فنریر به اطرافش نگاه کرد. حق با لرد بود، از دهانش مانند دودکش دود خارج میشد! میدانست کار کیست!
_اممم ارباب من اجدادم اژدها بودن! این ویژگی ازشون به من ارث رسیده... امممم من یه لحظه برم دستشویی الان میام!


و قبل از آنکه لرد اصلا به او اجازه
خروج دهد، در را پشتش بست.

بیرون اتاق


_داری چیکار میکنی؟
_دیدم بهم غذا نمیدی دارم زبون کوچیکتو کباب میکنم... گرسنمه خب!
_زبون کوچیکم!

فنریر باید دوباره به اتاق لرد بر میگشت اما وقتی که دود راه انداختن های هکتور پایان می یافت!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۴ ۱۲:۲۹:۳۷



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۰۴ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:

فنریر هکتورو می خوره. هکتور تو گلوش گیر می کنه؛ ولی اصلا از این قضیه ناراضی نیست و قصد داره همون جا زندگی کنه.

........................

-لعنت به این زندگی!

با فریاد ناگهانی فنریر، هکتور هم ترسید.
-چی شده؟ اگه داری خالی می بندی که از این جا بیام بیرون کور خوندی! گذشته از این که این جا گیر کردم، این تو خیلی گرم و نرم و راحته. حالا هم سرو صدا نکن بذار به مطالعه ام برسم.

فنریر ساعد دست چپش را گرفت.
-لعنتی...دوباره...داره می سوزه!

هکتور قصد نداشت بپرسد که کجای فنریر در حال سوزش است. ولی فنریر قصد داشت این موضوع را با او در میان بگذارد!
-علامتم...می سوزه. ارباب منو احضار کردن. زود بپر بیرون باید برم.

-جام خوبه! برو خب. من که چیزی نمی گم. هک خوبی می شم. ساکت می مونم. برو تا ارباب عصبانی نشدن. همین دیروز وقتی کریس به سومین احضارشون جواب نداد، توی یه گلدون کاشتنش. الانم تو دفترشونه. وقتی رفتی می بینی. گذاشتن جلوی آفتاب. روزی دو بار بهش آب می دن.


فنریر چاره ای نداشت...به مقصد خانه ریدل ها آپارات کرد.


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴:۳۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۰۳:۳۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 105
آفلاین
فنریر اول میخواست با هکتور لجبازی کنه اما با به یاد آوردن اختلاف قیمت رستوران و کبابی استخوان از فکر لجبازی دوری کرد
ذهنش درگیر همین چیزا بود که درد وحشت ناکی توی گلوش حس کرد
اول فکر کرد زبانش کنده شده اما
وقتی بوی خون توی گلوش حس نکرد فهمید زبونش سرجاشه و صدای هکتور رو شنید که نامحسوس میگه جواب اینو بده دیگهههههههه اهع
فنریر تازه متوجه شد پیشخدمت ازش سفارش میخواد
_(با یک لبخند ژکوند)عذر میخوام به فکر مشغله های کاریم بودم
چیزی نمیخورم،یه قرار داشتم اینجا که زمانش داره میگذره و احتمالا دیگه هم طرف قرارم نمیاد
چند دقیقه ای منتظر میمونم و اگر نیومد میرم
_هر طور میل دارید آقای گری بک
پشخدمت که رفت فنریر نفس راحتی کشید و از دروغی که به این سرعت سر هم کرده بود در دلش احساس رضایت کرد تا اینکه دوباره صدای نحس هکتور اومد: این چه مزخرفی بود گفتی
پاشو گمشو بریم
تو از کی قرار میزاری ؟آخه کدوم احمقی باور میکنه؟
پاشو پاشو بریم تا نکشتمت
فنریر که حسابی عصبی بود با شدت از سر جاش بلند شد و به قصد خلاص شدن از دست هکتور با نقشه ای که هر چند بهش اطمینانی نداشت به سمت در حرکت کرد


Se.Sn _ Sli


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱:۰۶ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
-شومینه ای که کنار پنجره باشه؟
-پنجره ای که کنار شومینه باشه؟

گارسون پوکر فیس،فنریر حامل هکتور را به سمت میزی که همزمان هم کنار پنجره بود و هم کنار شومینه هدایت کرد.

-خوبه...

هکتور این را گفت و فنریر همزمان منو را باز کرد.
-اینا که همش پختس هک!
-سوشی سفارش بده!صداتم بیار پایین،آبرومونو نبر!

ناگهان صدای حرف های متعددی از توی شومینه آمد...کنار شومینه!

-اینجا که تالار خصوصی ریون نیست!جوزفین اینجا چیکار میکنه؟

صدا همچنان میامد،گویا جوزفین کلا علاقه داشت کنار هر شومینه ای بنشیند و حرف بزند!

قیافه ی هکتور،درون فنریر پوکر فیس شد و آرام گفت:
-پاشو بریم همون استخوان کبابی فروشی...اینجا دیگه جای موندن نیست!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۰۶ دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
مدتی بعد فنریر و هکتوری که در گلویش گیر کرده بود به رستوران رسیدند.

-این رستوران خیلی گرونه...مقصد من اینجا نبود. می ریم ته هاگزمید یه استخون کبابی فروشی هست. لاشه حیوونا رو جمع می کنه، استخوناشونو حرارت می ده تا قابل خوردن بشن. خیلی هم لذیذ و خوشمزه و مقوی.

صدای معترض هکتور در گوش فنریر پیچید.
-تو فکر کردی من کی هستم؟ منو چی تصور کردی دقیقا؟ من...هکتور دگورث گرنجر بزرگ...برم لاشه بخورم؟ من عادت به غذای همین جا دارم. اصلا جای دیگه ای غذا بخورم مسموم می شم. برو تو حرف نزن. کلاهتم بردار. مودب باش. آبروی منو حفظ کن.

جادوگری کت و شلوار پوش و پاپیون زده جلوی در از هر دو که در واقع یک نفر بودند، استقبال کرد.
-خوش اومدین جناب گری بک...اولین باره شما رو تو این رستوران می بینم. میزتون رو کجا آماده کنم؟ نزدیک شومینه یا کنار پنجره؟

-شومینه!
-پنجره!

ظاهرا فنریر و هکتور در مورد مکان میز هم دچار اختلاف نظر بودند.



در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۴۰ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-فنر من گشنمه!

فنریر به خاطر کروشیویی که خورده بود اصلا اعصاب نداشت.
-به درک!

هکتور اینجا میفهمه که باید کمی ملایم رفتار کنه. هر چی باشه اونم به نوعی الان محتاج فنریره. صداشو میاره پایین و با محبت شروع به حرف زدن میکنه.
-ببین فنر...عزیز دلم...یا همین الان میری یه چیزی میخوری، یا من اینجا گل و گشاد میشینم و دیگه نمیتونی نفس بکشی. خودت انتخاب کن.

فنریر زیاد باهوش نیست...ولی هوش کم هم برای فهمیدن این موقعیت کافیه.
-بشین که من خفه بشم. بعدش چی میشه؟ هر دومون میریم زیر خاک. ولی من مرده هستم و تو زنده. حدس بزن این موقعیت برای کدوممون بدتره؟

هکتور میتونه حدس بزنه، ولی به نفعش نیست که تایید کنه.
-خب...ببین من کارای دیگه ای هم ازم بر میاد. مثلا اینجا یه زبون میبینم. غده ی تیروئید میبینم. میتونم سر اینا کلی بلا بیارم. پس تا عصبانی تر نشدم برو به یه رستوران.

فنریر ترجیح میده فعلا با هکتور بحث نکنه. راهشو به طرف رستوران کج میکنه. صدای هکتور بازم بلند میشه.
-غذا رو من انتخاب میکنما...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸:۱۷ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۰:۳۲
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
ميخورد ،خوردن يه چيز بزرگ بدون جويدن چيز عاديه ،حداقل براى فنر اما اون حالا داشت خفه ميشد ،وصداشم در نمي اومد تا کمک بخواد.
-خسس..خسسس

-بته ديه حالم بهم حورد انگد حس حس کردى !(بسه ديگه ،حالم بهم خورد انقدر خس خس کردى!)
بله! اين صداى معترض هکتور بود که از گلوى فنرير ميومد.

فنرير اهميت نميداد.درواقع نميتونست اهميت بده وقتى داشت خفه ميشد.
-خسسسس....خس..خس..خخخس

هکتور کمى خودشو توى گلوى فنر بالا کشيد ،تا هم راه نفس فنرير باز شه تا هم صداى خودش واضح تر برسه!
واز اونجايى که در بدن فنرير مرکز واپايش (کنترل)فقط سيب گلوش بود ،هکتور با کمى مشقت کنترل بدن سنگين فنر رو بدست گرفت و فنريرو مجبور کرد ، از آشپز خونه بيرون بره.
حالا هکتور بايد ليست کار هايى رو که ميتونست با بدن فنر بکنه ،آماده ميکرد...چون الان ديگه حتى صداى فنرير درنميومد و فقط نفس ميکشيد.
هکتور فنر و مجبور کرد که به سمت آزمايشگاه بره ....تو راه يه ساحره زيبا از کنار آزمايشگاه رد شد ،(که از قضا ديانا بود.)

هکتور تا حس کرد ،کسى که نزديکه فنرير يه ساحره س ،صداشو صاف کرد.
-به به ... خانم خوشگله شماره بدم؟

ديانا باخشم نگاهى به فنرير انداخت.
-خجالت نميکشى فنر؟ بزار به ارباب بگم! 😾
وخيلى راحت يه کروشيو نصيب فنير کرد ورفت.
فنرير داغون شده بود ،اما هکتور براش مهم نبود ،مهم اين بود که خودش سالمه!


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۰ ۱۲:۱۲:۰۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷:۱۴ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
هکتور حرکت کرد...
بیشتر حرکت کرد...
سریع تر حرکت کرد...
ولی احساس می کرد آشپزخانه کمی دور شده!
-بله...حتما قندم افتاده خب! در اثر افت قند هم فواصل رو درست تشخیص نمی دم. باید سریع خودمو به کیک تولد ملانی برسونم.

هکتور قدم هایش را سریع تر کرد و بالاخره به آشپزخانه رسید.
ولی بجز دیوار چیزی ندید.
-اینجا چرا همچین شده؟ آشپزخونه چرا خالیه؟ فقط دیوارا موندن...سقف چرا اینقدر رفته بالا...

سرش را بلند کرد تا به سقف نگاه کند...ولی آشپزخانه را دید!
سر جایش بود...مثل همیشه...ولی بسیار بزرگ تر.
-اوووه...آشپزخونه بزرگ شده! حتما فردا مهمون داریم. ارباب آشپزخونه رو بزرگ کردن که غذای بیشتری توش تهیه بشه.

هکتور هرگز قبول نمی کرد که آشپزخانه تغییری نکرده و این خودش است که در اثر معجون همه کاره اش، کوچک شده؛ برای همین سرگرم بالا رفتن از میز شد.

در این فاصله فنریر به آشپزخانه رسید و از همان جلوی در شروع به خوردن کرد.
-نام ...نام...ملاقه...نام...آبکش...نام...کفگیر هم که نام...هکتور نام...!

فنریر وقتی متوجه عمق فاجعه شد که در اثر هکتوری که در گلویش گیر کرده بود، به سرفه افتاد.

-من این تو گیر کردم. نه بالا می رم نه پایین. همین جا به زندگی ادامه بدم؟



در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶:۳۱ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۰:۳۲
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
سوژه جديد:

-ارباب ارربااب....اربااابب!

لرد بى حوصله به هکتور که همچنان در حال ويبره رفتن بود زل زد.
-بگو چى ميخواى هکتور ،باز چى شده؟

هکتور درحال ويبره رفتن ،معجونى رو از لباسش آورد بيرون.
-ارباب من واستون معجون زياد کننده قدرت درست کردم ،بخورين قدرتمند تر شين!

لرد که حتى اندازه يک پشه کوچک هم به معجون هاى هکتور اعتماد نداشت ،مخالفت کرد..
-نه هکتور ما به اندازه کافى قدرتمند هستيم ،نيازى به معجون نداريم!

هکتور زير بار نرفت.
-نه ارباب اينبار فرق داره خيلى خيلى قدرتمند ،ميکنه شمارو!

لرد ،نگاه عاقل اندر سفیهى به هکتور انداخت.
-چرا خودت نميخورى هکتور؟يه بارم به ما ثابت کن معجوناى خوبى دارى ،اما رو خودت ، مارو قاطى ماجرا نکن.

هکتور که تو ذوقش خورده بود ،جورى که انگار چيزى يادش اومده باشه صداشو بلند کرد.
-ارباب چطوره بديم به بلاتريکس بخوره ؟

لرد کمى فکر کرد ،مثل اينکه هکتور واقعاً دنبال دردسر ميگشت.
-نه هکتور تو بخور ما به بلاتريکس احتياج داريم . هنوز بايد به ما خدمت کنه!

هکتور که احساس ميکرد براى لرد ارزشى نداره ،معجونو به سمت دهنش برد و اونو خورد.

لرد همچنان به هکتور زل زده بود و منتظر بود يه اتفاقی براش بيوفته ،که نيوفتاد.....نه دروغ گفتم افتاد.
لرد سياه قشنگ شاهد ذره ذره کوچک شدن هکتور بود.
تا جايى که اندازه يه کف دست شد .ديگه کوچيک نشد.

هکتور شوک زده به خودش و به لرد نگاه ميکرد.
-ار ارباب!

لرد لبخند ،رضايمندى زد.
-حداقل اينبار ديگه بلايى سر ما نيومد ،خب ديگه هکتور تو هم برو بخواب. ماخوابمون مياد نميخوايم کسى مزاحممون بشه!

هکتور نميتونست بره بخوابه الان شوک زده بود و بايد يه چيزي ميخورد که قندش نيوفته ،پس به سمت آشپزخانه تاريک حرکت کرد.
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
از اون طرف فنرير که خيلى گشنش شده بود ،تصميم ميگيره به آشپزخانه بره و مثل هميشه هرچى گيرش مياد و بخوره...


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.