هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
يکى از خوش شانسى هاى بانز اين بود که نامرئی بود،وکسى نميتونست اونو گير بندازه،براحتى بليط مردم رو از جيب شلوارشون وحتى از توى کيفشون برميداشت واون مشنگ ها اصلاً متوجه اين اتفاق نمى شدن!
بانز روى مبلى نشست وشروع کردبه حرف زدن با خودش.
-يعنى اونا حتى حس لامسه هم ندارن؟؟
-چرا دارن بانز!!
-نخير ندارن نمي بينى ؟اين همه ازشون بليط دزديدم اما حتى يکيشونم متوجه تکون خوردن بليط از جاش نشد!
-چون تو به اونا دست نميزنى ،فقط بليط شونو از جيبشون بيرون ميکشى،توهم بودى متوجه نميشدى!

بانز خواست باز هم چيزى بگه اما متوجه شد،که کسى اونو نميبينه و اونم الان کسيو نميبينه پس الان داره با کى حرف ميزنه؟
کمى دور و برشو نگاه کرد تمام مردم مشنگى مشغول بيليط خريدن ،يا پيدا کردن بليط که در واقع هيچوقت پيداش نميکردن بودن،پس کى بود که داشت باهاش حرف ميزد؟
دنبال طرف مجهول صحبتش گشت.
-تو کجايى؟.چجورى منو بيبينى؟

فرد مجهول خنده اى کرد.
-نه بانز من تورو نميبينم فقط بيليط هايى رو ديدم که از سمت مردم شناور به اين سمت مي اومدن حدس زدم تو باشى!

بانز با عصبانيت از رو مبل بلند شد.
-زود باش خودتو نشون بدهههه

فرد مجهول:هى بانز بابا خودتو نخور منم هوريس تو همين الان روم نشسته بودى!
-آهه واقعاً که هوريس ترسيدم فک کردم يکى پيدا شده که ميتونه منو ببينه !

هوريس خيلى ريلکس روبه بانز کرد.
-فعلا بجاى اينکه نگران اين باشى که کسى ديدتت يا نه نگران اين باش که الان رباب با عصبانیت داره به سمتت مياد!
-چى؟ ...


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
-بانز...کجایی؟

بانز هیچوقت تمایلی به اعلام مکانش نداشت ولی وقتی صداکننده لرد سیاه باشه قضیه فرق میکنه. اجبارا جواب میده:
-در سمت شمال شرقی شما به فاصله ی یک و نیم متر ازتون دست به سینه ایستادم قربان!

لرد شرق و غربشو حساب میکنه و درست به خلاف جهت بانز میچرخه.
-خوب گوشاتو باز کن. این مشنگا که نمیبیننت.

-مگه شما میبینین ارباب؟این همه وقت چرا رو نکرده بودین؟

لرد کمی عصبانی میشه.
-قضیه این نیست...بحثو عوض نکن!

بانز ساکت میشه و لرد که پشت به بانز داره حرف میزنه ادامه میده.
-ما تو رو شخصا استخدام میکنیم. وظیفه ی مهمی به عهده ی تو می ذاریم. باید بین بازدید کننده ها بچرخی و بلیتاشونو کش بری. اینجوری مجبور میشن دوباره بلیت بخرن و ما در مدت کوتاه ثروتمند میشیم. فهمیدی؟

بانز سریعا خودشو به نقطه ی خالی ای که لرد بهش زل زده میرسونه.
-البته ارباب...میگردم و کش میرم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
خلاصه:

مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدل‌ها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم می‌گیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب می‌زنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی از اونجا بازدید می‌کنن.
فعلا فنریر و رودولف و کراب و لینی و تاتسویا استخدام شدن.

.................

نفر بعدی در حالی که دکمه های یقه ردایش را می بست وارد اتاق شد.
-روزتون بخیر قربان. از دیدنتون بسیار خوشوقتم. پاین هستم. آمی پاین.

مشنگ ها خوشحال شدند که بالاخره فردی مبای آداب پیدا شد که با خیال راحت استخدامش کنند.
-بله جناب پاین. خواهش می کنم بفرمایین تو. شما برخورد بسیار خوبی دارین و اینطور که می بینم می تونین از مهمانان موزه استقبال...

آمی دستش را در جیبش کرد و پنه لوپه کلیر واتر را از آنجا خارج کرد. کمی موهایش را مرتب کرد و جلوی مشنگ ها گذاشت.
-عذر می خوام آقایون...من برای ایشون مزاحم شدم. تحصیلاتشون تموم شده. ظاهری آراسته و کلامی قوی دارن. اگه براتون ممکنه استخدامشون کنین. فقط لطفا آقای ریدل ایشونو نبینن...خصومت خانوادگی دارن باهاشون.

و عقب رفت!

پنه لوپه که در حالت عادی ورودش به خانه ریدل ها ممنوع بود، لبخند گشادی به مشنگ ها زد و آمی در گوشه ای سرگرم شمردن حبه های انگوری شد که در مقابل وارد کردن پنه لوپه به خانه ریدل ها از او گرفته بود...


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲:۰۳ شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
مدیر هرگز فکر نمی کرد بتواند از اینی که هست ناراحت تر شود. در واقع *spoiler alert* مدیر تا پایان مصاحبه ی مرگخواران چندین بار به این نتیجه رسید. ولی هنوز این را نمی دانست. در آن لحظه فقط میدانست امکان ندارد از چیزی که هست، ناراحت تر شود.

و اشتباه می کرد!

- اوس!
- عااااا... اوس علیکم.

تاتسویا ماتسویا وارد شده بود. مدیر سعی کرد اسمش را بخواند.
- تاستا... تاسی... تاتسی... ببخشید ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟!
- سامورایی معرفی نمیکنه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر از تصور این که کارگری حرف شنو و مناسب نصیبش شده بسیار خوشحال شد.
- پس من شما رو سامورایی صدا میکنم. ممکنه از مهارتاتون بگید؟
- سامورایی از مهارت هاش نمیگه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر کم کم داشت کفرش در می آمد.
- تو کدوم بخش میخواید کار کنید اصلاً؟!
- سامورایی چیزی نمیخواد، سامورایی فقط اطاعت می کنه.

دست مدیر کم کم به سمت موهایش می رفت. در فرم مرگخواران پرسیده بودند چه بلایی سر بینی و موهای لرد سیاه آمده است. یک نفر باید می پرسید قبل از خواندن فرم عضویت مرگخوارانش یا بعد از آن. چون مشخص بود بعد از مصاحبه با این مرگخوارها چه اتفاقی ممکن است برای موها و بینی یک نفر بیافتد.

- نمیتونین همینطوری توی موزه کار کنید! باید یه مهارتی داشته باشید! این دیگه چه وضعشه! بیرون!

ولی ارباب به سامورایی دستور داده بود شغلی در موزه گیر بیاورد. و سامورایی اطاعت می کند. بنابراین کاتانایش را کشید و به مدیر موزه نزدیک شد.
- سامورایی باید اطاعت کنه و مدیر-سان نمیذاره سامورایی اطاعت کنه...

مدیر موزه به هیچ وجه نمی توانست چنین فردی را در موزه اش استخدام کند. مسئله بر سر شرافت تا پای جان بود. یا مرگ یا پا گذاشتن بر ارزش ها!
- بسیار خب، بسیار خب! شما استخدامی. برید اون گوشه بایستید و فقط اطاعت کنید.

و با صدایی که می لرزید، صدا زد:
- بعدی.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۲:۱۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 87
آفلاین
"یکی" آمد.
آقای مامور با دیدنش فکر کرد که ای کاش هیچوقت نمی آمد.

- خب... شما؟
- شناختی؟

مامور با تعجب سرش را خاراند.
- نه خب... برای همین پرسیدم "شما"؟
- شمام دیگه!
- خب می گم شما کیه؟
- من!
- تو کی ای؟
- شما!

شما ایچیکاوا، بشاش از فریفتنِ مامور نگون‌بخت با اسمِ نادر و عجیبش، قهقهه ای زد و با لبخندی شیطانی اضافه کرد:
- شما ایچیکاوام من!

مامور فریب خورده بود. با ذهن مامور بازی شده بود. مامور نمی دانست چطور کارش به چنین جایی کشیده. مامور دیگر اینطوری اصلا نمی توانست.
نگاهی به چشمان تیره و شیطنت بارِ شما انداخت و چیزی در آن چشم ها به او می گفت که تا قبل از استخدام شدن، دست از سر کچلش برنمی دارد.

- جناب ایچیکاوا. شما مسئول ثبت اسم ها می شید و نوبتِ رزرو هارو تعیین می کنید. خوبه؟

آهی کشید و با دستمالی مامان‌دوز، عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد.
- بعدی!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۰:۰۷ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

مروپ گانتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۴ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۶ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
از خونه بابام!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
نفر بعد کسی نبود جز پیر زن چشم چپ اندر قیچی بی دندونی، به نام مروپ؛ که عصا زنان خودشو به مامور رسوند.

- آقای ریدل؟ شما هم با این کارگراتون. الان من این پیریو کجای دلم بذارم؟ این که یه پاش لب گوره!

مروپ پس گردنی محکمی به سر مامور زد.
- خجالت نمی کشی؟ به یه خانم محترم تو روز روشن توهین می کنی؟ این چه ماجه؟ من تازه هیجده سالم تموم شده!

مامور مروپ رو نگاه کرد.
- بله کاملا مشخصه. خب شما چه کاری بلدین؟
- مروپ گانت هستم، هیجده ساله فارق التحصیل دانشکده معجون عشق سازی، پرفسور ادبیات مار تو دانشگاه ماروارد بریتانیا هم هستم!
- خب الان این به چه درد کارگری می خوره؟

مروپ دوباره پس گردنی محکم تری تو پس سر مبارک مامور وارد کرد.

- آخه چرا می زنی دیگه؟
- کی گفته من کارگرم؟ من اومدم تعطیلات خونه پسرم؛ اومدم یه مدت بمونم اینجا.
- خانم اینجا مصاحبه کارگری داریم لطفا برین بیرون. تازه اینجا دیگه خونه آقای ریدل نیست؛ اینجا تبدیل به موزه شده.

مروپ خواست دوباره پس گردنی بزنه که مامور داد زد:
- یکی بیاد این پیرزن دیوونه رو از اینجا جمع کنه! اسکل گیر آوردن مارو.



بزرگی‌، حسادت را متجلی می‌کند. حسادت‌، کینه می‌آفریند و کینه دروغ می‌زاید.


لرد سیاه


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
-اين؟!

تن صداى آقاى مدير زيادى تحقير آميز بود.

-بله من!... خود خود من!... تحقير جثه اى تا كى؟... تا كى ميخواين مردم رو از روى ظاهرشون قضاوت كنين؟ چون ريزم دليل بر كم زوريمه؟... خير! من اجسام بزرگتر از خودمم حمل مى كنم! شما چى فكر كردين؟

آقاى مدير حتى ذره اى شرمنده به نظر نمى آمد.
-بله حق با شماست بانو. شما استخدام شدين. حالا اون خودكار رو بدين تا اسمتون رو ثبت كنم.

لينى با موفقيت خودكارى كه حداقل طولش از خودش بلندتر بود را به مدير داد.

-خوبه... حالا اين صندلى رو بردارين و ببرين بيرون.

لينى به خودش افتخار مى كرد.
با افتخار رفت و با يك دستش يك دسته صندلى و با دست ديگرش هيچ جاى صندلى را گرفت و كشيد... و كشيد... و ديگر نكشيد!
با دست ديگرش هم همان دسته صندلى را گرفت و باز كشيد.

-خانوم لينى... نظرم عوض شد. شما فعلا نيروى ذخيره محسوب مى شيد. خانو... جناب كراب! شما استخدام شدين! بفرماييد بيرون و آقاى ريدل!... لطفا نفر بعد بياد تو!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
مرگخوارا که همچون تپه‌ای روی هم ولو شده بودن، با بسته شدن در به روشون سعی می‌کنن از هم جدا شن. بلا چندین مرگخوارو از لای موهاش بیرون می‌ندازه، هکتور معجوناشو دوباره تو جیباش برمی‌گردونه، لایتینا سیمای هدفوناشو از دور بدن بقیه جدا می‌کنه و به همین ترتیب مرگخوارا سعی در برگشتن به وضعیت عادی می‌کنن.

- بگین اون خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند بیاد!

با بلند شدن صدای فریاد از دفتر مدیریت، لرد اشاره‌ای به لینی می‌کنه.
- پاشو بریم!

لینی که به تازگی از مشت بانز گریخته بود، یک لحظه متفکرانه توجهش به جمع بودن فعل لرد جلب می‌شه. اما با به راه افتادن لرد به سمت دفتر، ایمان میاره که واقعا همراه لرد قراره نزد مامور حضور به عمل برسونه. پس بال‌بال‌زنان خودشو به در می‌رسونه. اما به محض ورود به دفتر مدیریت، با صحنه‌ی عجیبی رو به رو می‌شن!

- کراب؟ تو اینجا چی کار می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی الان نوبت منه.

کراب که خیال کرده بود خودش خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند خطاب شده، زودتر وارد اتاق شده بود و مشغول گفتگو با مامور بود.
و به نظر میومد کراب بسیار هم موفق عمل کرده!

- آقای ریدل! حقا که توصیفاتتون در مورد اون بانو با خودشون مطابقت داشت. ایشون از همین لحظه استخدام هستن.
- ولی منظور ما این یکی بود!

مامور با کنجکاوی نگاهشو از کراب برمی‌داره و به پیکسی کوچیکی که جلوش در حال بال‌بال زدن بود نگاه می‌کنه...




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۳:۲۹ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
مرگخواران با مشاهده ی چگونگی روش ایجاد اشتغال، بلافاصله دست به کار شدند. در حد فاصل پیدا شدن لینی، چند نفر از کارگرها از وسط به دو نیم شدند (آلت قتاله ی احتمالی = قمه/کاتانا/موچین-->کراب سریعاً موچینش را ضد عفونی کرد) چندتایی با جسمی غیر قابل شناسایی خفه شدند (آلت قتاله ی احتمالی = سیم هدفون) یکی دو نفر دیگر هرگز یافت نشدند (یک نفر آخرین بار نزدیک موهای بلاتریکس و دیگری، پشت سر هوریس دیده شد.) و بدین ترتیب...

- چندین نفر. تعدادی زیادی کارگر لازم داریم.

لرد هنوز دهانش را باز نکرده بود که خروار مرگ... کارگرها، کارگرهای بسیار مشتاق بر سرش خراب شدند:
- ارباب ما! ما! ما! ما!
- ارباب من که معجون می پزم...
- اگه فراموووووشم کنی...
- هرچی گوش میدی رو نخون که.

در انتهای صف بلاتریکس سرش را پایین گرفته بود و به سمت مرگخواران می آمد. به هر مرگخواری که می رسید، در جنگل انبوه موهایش ناپدید شده و استخوان هایش تا ابد در حفره ی اسرار موهای بلاتریکس می ماند. البته موهای بلاتریکس هم ظرفیتی داشتند و در این میان، از تهشان، کارگری که دو دقیقه پیش بلعیده بود، شوت شد بیرون. هوریس تنها کسی بود که نمی توانست در این بزن بزن همگانی شرکت کند، چون اگر از جایش بلند می شد، کارگر پوستر شده ی زیرش را مدیر می دید. ابری متشکل از دست و پا و هدفون و مو و چربی و معجون در برابر لرد شکل گرفته بود. حتی لینی هم دیده نمی شد. قبل از آن که خودش را به لرد برساند، مشتی از میان ابر درآمده و او را قاپیده بود. در این لحظه که نسل مرگخوارها داشت از میان برداشته می شد (سامورایی با کسی شوخی نداشت. همینطور هم موهای بلاتریکس.) سرانجام...
- ساکــــــــت!

مدیر عربده ای زد و ابر از حرکت ایستاد. صدای ویزویز خفیفی همچنان شنیده می شد، که وقتی گویل آب دهانش را قورت داد، آن هم قطع شد.

- خودم انتخاب می کنم! آدم هاتون رو بفرستید تک تک باهاشون مصاحبه می کنم ببینم چه کاری ازشون بر میاد.

به سمت مثلا دفتر مدیریتش رفت و در را بست.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
-البته که داره...لیــــــــنی؟

در حالی که لرد سیاه داشت کارگری به نام لینی را صدا می زد، مامور موزه ای معترض شد.
-ببخشیدا...گفتم کارگر. وسایل موزه رو که می بینین... سنگینن. حساس هم هستن. کلی کار دیگه هم داریم که یه خانوم از پسش بر نمیاد. می شه لطف کنین و یک آقا...

لرد سیاه بدون این که تغییری در حالت چهره اش داده شود، مخالفتش را ابراز کرد.
-نمی شه. ما مخالف تبعیض جنسیتی هستیم. شما هم باشید! کار بدیه. همین لینی از سرتون هم زیاده. کارگریه زبر و زرنگ و تند و تیز. تازگیا دمبل کار کرده، عضلات بازوش کلی رشد کردن. خودمون دیدیم داشت اشیای دوبرابر هیکل خودش رو حمل می کرد.

مامورزیاد قانع نشده بود. ولی با شنیدن این همه تبلیغ، ساکت شد. شاید حق با آقای ریدل بود و او باید فرصتی به این خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند می داد. تبعیض جنسیتی بسیار بد بود!

صدای فریاد لردسیاه، دوباره بلند شد.
-لیــــــنی! سریع خودتو به اینجا برسون. برات ایجاد اشتغال کردیم!


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.