هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰:۰۶ شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
(پست پایانی)

طی یک ثانیه سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفت.
مرگخواران ساکت شدند...برای این سکوت دلیل خوبی داشتند، و مشنگ ها ساکت شدند که بفهمند این جمعیت عجیب و غریب برای چه ساکت شده اند!

لرد سیاه نفس عمیقی کشید و به طرف مشنگ معترض برگشت.
-تو...الان...به ما...چی گفتی؟

-داداچ؟
-قبلش؟
-گفتم هوی!
-نه...نه...بعدش...
-گفتم هوی...گفتم هیچی بهت نمی گیم...گفتم صداتو رو سرت گذاشتی، شکلک هم زدم!

مشنگ کل حرف هایش را تکرار کرده بود...بجز قسمت مورد نظر لرد.
لینی وارنر پرواز کنان جلو رفت تا به مشنگ کمک کند.
-با اینا مشکلی ندارن...گفتی می حرفی! اینو نباید می گفتی. ارباب عمیقا از این سبک حرفیدن متنفرن.

مگس کشی بر فرق سر لینی که از کلمه ممنوعه استفاده کرده بود فرود آمد.


سه روز بعد:


-یاران ما...امروز موزه رو افتتاح می کنیم. به ما و شما نیومده که تهدید رو تبدیل به فرصت کنیم. شما می تونین روزانه از ساعت صفر نیمه شب تا 24 نیمه شب روز بعد از موزه بازدید کنین. فقط فراموش نکنین که قبل از ورود کفش مخصوص بپوشین و پیکسی بسته شده جلوی در ورودی رو با مگس کش مورد اصابت قرار بدین.


مرگخواران با شور و هیجان لرد سیاه را تشویق کردند. اولین موزه بازدید از انواع و اقسام مشنگ در خانه ریدل ها افتتاح شده بود.

لرد سیاه قبل از همه وارد موزه شد و با رضایت به مشنگ هایی که با میخ داخل محفظه های شیشه ای ثابت شده بودند نگاه کرد.


پایان



در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۴۴ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۰:۳۲
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
بانز همچنان با تعجب وصف نکردنى به لرد زل زده بود.
-ا ارباب شما... بليط.... اينجا..؟

لرد با عصبانيت بليط هاى دزديده شده را از دست بانز کشيد.
-اونطورى به ما زل نزن ،درسته نميبينيم ولى حس که ميکنيم !اصلاً چرا به بليط هاى ما دست درازى ميکنى؟

بانز دستاشو تند تند تو هوا تکون داد.(البته لرد نديد)
-نه ارباب اشتباه شده...من فکر کردم شما هم يه مشنگين که با دوستاتون اومدين سر قرار ولى اونا شمارو قال گذاشتن!واسه همين اومدم بليط هارو بگيرم که به شما ضرر نرسه

لرد ناباورانه به سمتى که درواقع بانز نبود ،نگاه کرد.
-بانز!تو مارو با اين ابهت مون با يه مشنگ اشتباه ميگيرى؟ "چوب دستى شو درآورد وبه سمت جايى که بانز نبود ،نشانه گرفت"
-حالا به تو آوادا بزنيم؟

بانز ترسيده بود ،ولى اين دليل نميشد که به ارباب راستشو نگه!
-اهم...ببخشيد ارباب من اونطرف نيستم سمت راستتونم

لرد نگاه گيجى به اطرافش انداخت.
-سمت راست اينور يا سمت راست اونور؟

بانز گيج شد اونقدر گيج شد که از فرط گيجى ،سرش گيج رفت و روى زمين افتاد.
-ارباب الان ديگه زير پاتون افتادم

لرد تقريبا پاشو صدوهشتاد درجه باز کرد وبه زير پاش نگاهى انداخت.
-زير پاى ما فقط يه آدامس با طعم توت فرنگى که ديانا سر صبح خورده بود وبهش چسبونده بود ،تو نيستى!

بانز براى اولين بار از اينکه نامرئیه احساس بدى پيدا کرد.
-منظورم کنار پاتون بود ارباب!

لرد باز هم کناره هاى پاشو نگاه کرد ،وعصبانى سر بلند دادا زد.
-بانز مارو مسخره کردى؟کنار پاى سمت راستمون يا سمت چپ؟

بانز خواست حرفى بزنه اما يکى اونو نديد و روى پاش لگد زد و رو به روى لرد وايساد.
-هوى داداچ چ خبرته؟سه ساعته دارى با خودت ميحرفى ،ما بت چيزى نميگيم ،اينجا مکان عموميه صداتو رو سرت گذاشتى!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷:۲۷ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
طولی نکشید که قربانی بعدی را پیدا کرد.
شخصی که پشت به بانز درحال حرکت بود و چندین بلیت خریده بود. چشمان تیزبین بانز بلیت ها را رد یابی کرده بود.

بانز شخص ناشناس را تعقیب کرد.

ناشناس هر دو قدم یکبار متوقف میشد و از خودش پذیرایی میکرد. همین باعث میشد بانز نتواند زیاد به او نزدیک بشود، چون نمیدانست طرف کی قرار است ترمز بگیرد. خطر برخورد وجود داشت!

بانز شخص را تا باجه بلیت فروشی تعقیب کرد. ظاهرا آن همه بلیت برایش کافی نبود و میخواست بلیت بیشتری بخرد.

دست شخص به طرف بلیت ها رفت. درست در همین لحظه بانز متوجه حقیقت تلخی شد!
شخص آن همه بلیت را خریده بود. ولی دوستانش او را قال گذاشته و نیامده بودند. حالا شخص میخواست بلیت ها را پس بدهد...و این به معنی ضرر بود!

بانز هرگز اجازه نمیداد اربابش متضرر شود. برای همین با خیزی ماهرانه دسته بلیت را از جیب شخص خارج کرد.

-بانز؟...داری چیکار میکنی؟


شخص بانز را میشناخت...

و وقتی برگشت، به شکل انکار ناپذیری شبیه لرد سیاه بود.

-برای چی دو ساعته داری ما رو تعقیب میکنی؟ برای چی دست تو جیب ما کردی؟ دست هاتو قلم کنیم؟


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۲۳:۰۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4735
آفلاین
بانز تصمیم به فرار می‌گیره.
- شایدم داره به سمت تو میاد.

ازونجایی که بانز نامرئی بود و توسط کسی دیده نمی‌شد و اصولا نیازی به فرار کردن هم نداشت، راه و رسم گریختن درستو نیاموخته بود و همین باعث می‌شه به محض اینکه گازشو می‌گیره و رهسپار سویی دیگه می‌شه، ناگهان با لرد رو به رو بشه!
- عه ارباب شما که دور بودین، چطور یهو نزدیک شدین؟
- چون مستقیم به سمت ما اومدی!

جواب لرد بسیار قانع‌کننده بود.
- اونم با یه مشت بلیتِ سرگردون تو هوا! می‌خوای لومون بدی؟

بانز به سرعت دستشو به سمت جایی که باید جیب رداش می‌بود می‌بره تا بلیتا رو داخلش بذاره، اما خبری از ردا نبود که بخواد جیبی داشته باشه.

- بله بانز! لباس نپوشیدی. لختی!

بانز که مدام این حقایق تلخ رو فراموش می‌کرد و هربار یکی اونو همچون پتک تو سرش می‌کوبوند، سعی می‌کنه اوضاع رو آروم نشون بده.
- نگران نباشین ارباب. همه اینا رو دزدیدم و هیچ‌کسم متوجه نشد. همه چی خوبه!

چهره‌ی عصبانی لرد به نظر اونقدرم که باید مفهوم "همه چی خوبه" رو انتقال نمی‌داد.
- به نظرت ما چرا گفتیم بلیتا رو بدزدی؟
- که پول بیشتری به جیب بزنیم؟
- بله پول بیشتر! نه اینکه هی بلیت بدزدیم هی مجبور شیم بلیت جدید جایگزینش! بلیتای دزدیده شده رو باید تحویل بدی تا دوباره همونا رو بفروشیم. پس چرا هنوز اونا رو تو دستت می‌بینم؟

بانز که از این حساب کتاب بسیار صرفه‌جویانه به وجد اومده بود، بلیت‌ها رو کف دست لرد می‌ذاره و سوت‌زنان به دنبال قربانی بعدی برای دزدی می‌گرده.




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۰:۳۲
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
يکى از خوش شانسى هاى بانز اين بود که نامرئی بود،وکسى نميتونست اونو گير بندازه،براحتى بليط مردم رو از جيب شلوارشون وحتى از توى کيفشون برميداشت واون مشنگ ها اصلاً متوجه اين اتفاق نمى شدن!
بانز روى مبلى نشست وشروع کردبه حرف زدن با خودش.
-يعنى اونا حتى حس لامسه هم ندارن؟؟
-چرا دارن بانز!!
-نخير ندارن نمي بينى ؟اين همه ازشون بليط دزديدم اما حتى يکيشونم متوجه تکون خوردن بليط از جاش نشد!
-چون تو به اونا دست نميزنى ،فقط بليط شونو از جيبشون بيرون ميکشى،توهم بودى متوجه نميشدى!

بانز خواست باز هم چيزى بگه اما متوجه شد،که کسى اونو نميبينه و اونم الان کسيو نميبينه پس الان داره با کى حرف ميزنه؟
کمى دور و برشو نگاه کرد تمام مردم مشنگى مشغول بيليط خريدن ،يا پيدا کردن بليط که در واقع هيچوقت پيداش نميکردن بودن،پس کى بود که داشت باهاش حرف ميزد؟
دنبال طرف مجهول صحبتش گشت.
-تو کجايى؟.چجورى منو بيبينى؟

فرد مجهول خنده اى کرد.
-نه بانز من تورو نميبينم فقط بيليط هايى رو ديدم که از سمت مردم شناور به اين سمت مي اومدن حدس زدم تو باشى!

بانز با عصبانيت از رو مبل بلند شد.
-زود باش خودتو نشون بدهههه

فرد مجهول:هى بانز بابا خودتو نخور منم هوريس تو همين الان روم نشسته بودى!
-آهه واقعاً که هوريس ترسيدم فک کردم يکى پيدا شده که ميتونه منو ببينه !

هوريس خيلى ريلکس روبه بانز کرد.
-فعلا بجاى اينکه نگران اين باشى که کسى ديدتت يا نه نگران اين باش که الان رباب با عصبانیت داره به سمتت مياد!
-چى؟ ...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-بانز...کجایی؟

بانز هیچوقت تمایلی به اعلام مکانش نداشت ولی وقتی صداکننده لرد سیاه باشه قضیه فرق میکنه. اجبارا جواب میده:
-در سمت شمال شرقی شما به فاصله ی یک و نیم متر ازتون دست به سینه ایستادم قربان!

لرد شرق و غربشو حساب میکنه و درست به خلاف جهت بانز میچرخه.
-خوب گوشاتو باز کن. این مشنگا که نمیبیننت.

-مگه شما میبینین ارباب؟این همه وقت چرا رو نکرده بودین؟

لرد کمی عصبانی میشه.
-قضیه این نیست...بحثو عوض نکن!

بانز ساکت میشه و لرد که پشت به بانز داره حرف میزنه ادامه میده.
-ما تو رو شخصا استخدام میکنیم. وظیفه ی مهمی به عهده ی تو می ذاریم. باید بین بازدید کننده ها بچرخی و بلیتاشونو کش بری. اینجوری مجبور میشن دوباره بلیت بخرن و ما در مدت کوتاه ثروتمند میشیم. فهمیدی؟

بانز سریعا خودشو به نقطه ی خالی ای که لرد بهش زل زده میرسونه.
-البته ارباب...میگردم و کش میرم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹ یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:

مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدل‌ها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم می‌گیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب می‌زنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی از اونجا بازدید می‌کنن.
فعلا فنریر و رودولف و کراب و لینی و تاتسویا استخدام شدن.

.................

نفر بعدی در حالی که دکمه های یقه ردایش را می بست وارد اتاق شد.
-روزتون بخیر قربان. از دیدنتون بسیار خوشوقتم. پاین هستم. آمی پاین.

مشنگ ها خوشحال شدند که بالاخره فردی مبای آداب پیدا شد که با خیال راحت استخدامش کنند.
-بله جناب پاین. خواهش می کنم بفرمایین تو. شما برخورد بسیار خوبی دارین و اینطور که می بینم می تونین از مهمانان موزه استقبال...

آمی دستش را در جیبش کرد و پنه لوپه کلیر واتر را از آنجا خارج کرد. کمی موهایش را مرتب کرد و جلوی مشنگ ها گذاشت.
-عذر می خوام آقایون...من برای ایشون مزاحم شدم. تحصیلاتشون تموم شده. ظاهری آراسته و کلامی قوی دارن. اگه براتون ممکنه استخدامشون کنین. فقط لطفا آقای ریدل ایشونو نبینن...خصومت خانوادگی دارن باهاشون.

و عقب رفت!

پنه لوپه که در حالت عادی ورودش به خانه ریدل ها ممنوع بود، لبخند گشادی به مشنگ ها زد و آمی در گوشه ای سرگرم شمردن حبه های انگوری شد که در مقابل وارد کردن پنه لوپه به خانه ریدل ها از او گرفته بود...


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱:۰۳ شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
مدیر هرگز فکر نمی کرد بتواند از اینی که هست ناراحت تر شود. در واقع *spoiler alert* مدیر تا پایان مصاحبه ی مرگخواران چندین بار به این نتیجه رسید. ولی هنوز این را نمی دانست. در آن لحظه فقط میدانست امکان ندارد از چیزی که هست، ناراحت تر شود.

و اشتباه می کرد!

- اوس!
- عااااا... اوس علیکم.

تاتسویا ماتسویا وارد شده بود. مدیر سعی کرد اسمش را بخواند.
- تاستا... تاسی... تاتسی... ببخشید ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟!
- سامورایی معرفی نمیکنه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر از تصور این که کارگری حرف شنو و مناسب نصیبش شده بسیار خوشحال شد.
- پس من شما رو سامورایی صدا میکنم. ممکنه از مهارتاتون بگید؟
- سامورایی از مهارت هاش نمیگه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر کم کم داشت کفرش در می آمد.
- تو کدوم بخش میخواید کار کنید اصلاً؟!
- سامورایی چیزی نمیخواد، سامورایی فقط اطاعت می کنه.

دست مدیر کم کم به سمت موهایش می رفت. در فرم مرگخواران پرسیده بودند چه بلایی سر بینی و موهای لرد سیاه آمده است. یک نفر باید می پرسید قبل از خواندن فرم عضویت مرگخوارانش یا بعد از آن. چون مشخص بود بعد از مصاحبه با این مرگخوارها چه اتفاقی ممکن است برای موها و بینی یک نفر بیافتد.

- نمیتونین همینطوری توی موزه کار کنید! باید یه مهارتی داشته باشید! این دیگه چه وضعشه! بیرون!

ولی ارباب به سامورایی دستور داده بود شغلی در موزه گیر بیاورد. و سامورایی اطاعت می کند. بنابراین کاتانایش را کشید و به مدیر موزه نزدیک شد.
- سامورایی باید اطاعت کنه و مدیر-سان نمیذاره سامورایی اطاعت کنه...

مدیر موزه به هیچ وجه نمی توانست چنین فردی را در موزه اش استخدام کند. مسئله بر سر شرافت تا پای جان بود. یا مرگ یا پا گذاشتن بر ارزش ها!
- بسیار خب، بسیار خب! شما استخدامی. برید اون گوشه بایستید و فقط اطاعت کنید.

و با صدایی که می لرزید، صدا زد:
- بعدی.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۰:۲۲ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 94
آفلاین
"یکی" آمد.
آقای مامور با دیدنش فکر کرد که ای کاش هیچوقت نمی آمد.

- خب... شما؟
- شناختی؟

مامور با تعجب سرش را خاراند.
- نه خب... برای همین پرسیدم "شما"؟
- شمام دیگه!
- خب می گم شما کیه؟
- من!
- تو کی ای؟
- شما!

شما ایچیکاوا، بشاش از فریفتنِ مامور نگون‌بخت با اسمِ نادر و عجیبش، قهقهه ای زد و با لبخندی شیطانی اضافه کرد:
- شما ایچیکاوام من!

مامور فریب خورده بود. با ذهن مامور بازی شده بود. مامور نمی دانست چطور کارش به چنین جایی کشیده. مامور دیگر اینطوری اصلا نمی توانست.
نگاهی به چشمان تیره و شیطنت بارِ شما انداخت و چیزی در آن چشم ها به او می گفت که تا قبل از استخدام شدن، دست از سر کچلش برنمی دارد.

- جناب ایچیکاوا. شما مسئول ثبت اسم ها می شید و نوبتِ رزرو هارو تعیین می کنید. خوبه؟

آهی کشید و با دستمالی مامان‌دوز، عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد.
- بعدی!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷

مروپ گانتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۴ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۱۶ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
از خونه بابام!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
نفر بعد کسی نبود جز پیر زن چشم چپ اندر قیچی بی دندونی، به نام مروپ؛ که عصا زنان خودشو به مامور رسوند.

- آقای ریدل؟ شما هم با این کارگراتون. الان من این پیریو کجای دلم بذارم؟ این که یه پاش لب گوره!

مروپ پس گردنی محکمی به سر مامور زد.
- خجالت نمی کشی؟ به یه خانم محترم تو روز روشن توهین می کنی؟ این چه ماجه؟ من تازه هیجده سالم تموم شده!

مامور مروپ رو نگاه کرد.
- بله کاملا مشخصه. خب شما چه کاری بلدین؟
- مروپ گانت هستم، هیجده ساله فارق التحصیل دانشکده معجون عشق سازی، پرفسور ادبیات مار تو دانشگاه ماروارد بریتانیا هم هستم!
- خب الان این به چه درد کارگری می خوره؟

مروپ دوباره پس گردنی محکم تری تو پس سر مبارک مامور وارد کرد.

- آخه چرا می زنی دیگه؟
- کی گفته من کارگرم؟ من اومدم تعطیلات خونه پسرم؛ اومدم یه مدت بمونم اینجا.
- خانم اینجا مصاحبه کارگری داریم لطفا برین بیرون. تازه اینجا دیگه خونه آقای ریدل نیست؛ اینجا تبدیل به موزه شده.

مروپ خواست دوباره پس گردنی بزنه که مامور داد زد:
- یکی بیاد این پیرزن دیوونه رو از اینجا جمع کنه! اسکل گیر آوردن مارو.



بزرگی‌، حسادت را متجلی می‌کند. حسادت‌، کینه می‌آفریند و کینه دروغ می‌زاید.


لرد سیاه







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.