هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۳

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
درسته که رودولف غمگین بود!درسته که رودولف بدشانس بود.درسته که رودولف زیاد سه نقطه می گذاشت.درسته که رودولف چشم چرون و هیز بود!درسته که رودولف لخت بود(بالا تنش البته!) درسته که رودولف بیحوصله و خسته بود.ولی رودولف احمق نبود...یعنی اونقدر احمق نبود که بخواد وارد داستان عشق و عاشقی پیامبر جماعت بشه!
برای همین تصمیم داشت که فقط خودش رو نجات بده و اون چه که اتفاق افتاده رو به لرد اطلاع بده...

رودولف طناب هایی که دورش پیچیده شده بود رو با چاقویی کوچکی که برای روز مبادا همیشه همراهش بود،شروع به پاره کردن کرد...

اما...پاق!

سیوروس اسنیپ ناگهان وسط این ناکجا آباد ظاهر شد...و چون با صدای پاق ظاهر شده بود و نه با صدای شترق،توجه مورگانا و مرلین به او جلب شد...

اسنیپ موهای چربش رو از جلو چشم هاش کنار زد.نگاهی به رودولف،مرلین و مورگانا کرد و گفت:
_خب...همه اینجا جمع هستن که...زود باشید...باید برگردیم!
_سیو...ما برنمیگردیم...تو هم برنمیگردی!
_منظورت چیه مرلین!
_الان متوجه میشی!

چند دقیقه بعد...

مرلین همچنان در حال خریدن ناز مورگانا بود...
_مورا...عزیزم...بهتره زندگی مشترکمون رو با صداقت شروع کنیم...هر چی میخوایی ازم بپرس...من قول میدم راستش رو بهت بگم!

آن طرف رودولف به همراه سیوروس با طنابی به درخت بسته شده بودند...
_اگه دو ثانیه...فقط دو ثانیه دیرتر اومده بودی من طناب ها رو پاره کرده بودم...تو اومدی...مرلین خواست تو رو هم ببنده،متوجه شد که من طناب ها رو دارم پاره میکنم...الان هم چاقو رو گرفت و هم طناب ها رو محکمتر بست...همه اش تقصیره تویه سیو!
_تقصیر من؟!تو خودت خودت رو انداختی وسط...هی به ارباب گفتی من سرفه شما رو با طلا مینویسم...هی گفتی میام دنبالتون...هی خودشیرینی کردی،ارباب تو رو فرستاد!
_من وفادارتین مرگخوار اربابم...چه کسی به غیر از من این ایثار رو میکرد و به خاطر ارباب با بلاتریکس ازدواج میکرد؟!میدونی با این ایثار من به چه حال و روزی افتادم؟!میدونی این ازدواج باعث شد من دست و پام توی مسائلی بسته بشه؟!تو هیچ میدونی...
_خیله خوب تو هم! مثلا الان که ازدواج کردی چقدر سر به راه شدی و چشم از ساحره ها برداشتی!به جای این حرفها فکر این باش چه جوری خودمون رو نجات بدیم؟!ببینم...یعنی تو توی دست و بالت فقط یه چاقو کوچولو داری؟!

بعد از این جمله اسنیپ،چشم رودولف شروع به برق زدن کرد...


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۹ ۱۷:۵۵:۱۷
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۹ ۱۷:۵۹:۴۴



پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲:۱۷ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۳

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
اینورتر:

صدای داد و بیداد لرد تمام خونه ریدل رو می لرزوند.مرگخوارا که از ترس گوشه ای نشسته بودن و توانایی کرشیو شدن واسه هزارمین بار در اون روز رو نداشتن،کلمه ای حرف نمیزدن.

-بذار یعنی ببینم دقیقا چی شد ، من بهت گفتم بری بانک از اون جن ها یه ذره پول بگیری ، تو تصمیم گرفتی با اون پول ها بری واسه پسرت و تیم کوییدیچش جارو بخری که قهرمان هاگوارتز بشن؟ :vay:
-آخه لرد...اونا با هری پاتر بازی داشتن ، بعدم اینکه سیریوس اینا کلی جاروی خوب واسشون فرستاده بودن.ما نمیخواستیم که اون مسابقه رو ببازیم. :worry:
-تو و خواهر و زنت و بچت تو یه قصر بزرگتر از خونه ریدل زندگی میکنید ، بعد تصمیم گرفتی که از پولهای من واسه بچت جارو بخری؟ رودولف بیا اینجا با اون چاقوهات ، این لوسیوس رو تیکه تیکه کن بدم نجینی بخوره.

لرد چند دقیقه ای صبر کرد و صدایی جز لرزیدن و زرد شدن شلوار لوسیوس نیومد. کمی دیگه صبر کرد و بعد از اینکه علف زیر پاش سبز شد ، یقه لوسیوس رو گرفت و به طرف بقیه مرگخوارها رفت. نگاهی بهشون انداخت و بعد که متوجه شد همشون ماسک دارن ، با حرکت دستش تمام ماسک هارو از روی صورتشون برداشت و بعد با دقت بهشون نگاه کرد ولی رودولفی در بینشون ندید.
-یکی از شما بهم بگه که این رودولف کجاست ؟ شد یه بار ما به یکی از شما ها نیاز داشته باشیم ، اینجا باشید؟ :vay:
-ارباب اون چند تا موی نازنینی که روی سرتون هست رو هم نکنید...رودولف هنوز از ماموریت قبلیش برنگشته ارباب... منو عفو کنید.نمیدونم چرا برنگشته هنوز. :worry:
-هاا.حتما اونم رفته از حساب بانکی ما پول برداره واسه بچه هاش چاقوی جدید بخره. اسنیپ به جای اینکه به من خیره شی ، بلند شو برو ببین اون کجا خودشو قایم کرده دیگه. :vay:

اونورتر:

رودولف در حالی که با طنابهای محکمی به درختی بسته شده بود ، سعی کرد چیزی بگه ولی دهنش هم با طناب محکمتری بسته شده بود.
مرلین دوباره دستی تو جیبش کرد تا شاید کادوی جدیدی که واسه عشقش خریده بود اون رو راضی کنه.
-هااااا بیا عشقم ، نظرت در مورد این چیه ؟ حتما از این خوشت میاد دیگه.
-یه گردنبند با حرف "میم" ؟ یعنی فک کردی من گردنبندی دوست دارم که با اول اسمم شروع بشه؟ این کادوها رو از کجا گیر میاری ؟ برو ببین لوسیوس چه کادوهایی واسه زن و بچش میخره.

رودولف از جر و بحث و درگیر بودن مرلین و مورگانا استفاده میکنه و به آهستگی چاقویی کوچیک از جورابش در میاره تا بتونه خودش رو آزاد کنه.




پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5780
آفلاین
خلاصه:

مرلین اشتباها یکی از معجون های هکتور رو سر می کشه و عاشق مورگانا می شه و اونو می دزده و به مکان نامعلومی می بره! لرد از این جریان خبر داره.
در حالی که این دو نفر دارن با هم بحث می کنن صدایی به گوش می رسه!

___________________

شترق!

-چی بود مرلین؟!
-نمی دونم عزیزم. اهمیتی نداره. بیا این تاج گل رو روی موهای قشنگت بذارم.

مورگانا با نفرت تاج را پس زد.
-صورتی؟! متنفرم! چقدر بی سلیقه ای. متعجبم که با این سلیقه چطور منو انتخاب کردی؟!

ظاهرا مورگانا ترجیح می داد این موضوع را که مرلین به کمک معجون عاشقش شده فراموش کند. به هر حال او هم یک زن بود و غروری داشت!
صاحب صدای "شترق" متوجه شد که قرار نیست کسی به او توجه کند. برای همین با پای خودش جلو رفت.
-اهم اهم!

مرلین عصایش را به تاج گل کوبید. گل ها به رنگ سیاه براقی در آمدند...ولی در اثر ضربه عصا متلاشی شدند. مهم نبود! مرلین یک مرد بود و مثل بیشتر مرد ها با کمبود عنصر ظرافت در وجودش مواجه بود.
-عزیزم...حالا خوشگل شد؟

جناب "شترق" متوجه شد که کارش برای جلب توجه کمی سخت است!
-آهای! یه توجهی به این سمت بکنین. ناسلامتی ظاهر شدیم ها.

مورگانا با بی تفاوتی جواب داد:
-تقصیر خودته رودولف! کسی با صدای "شترق" ظاهر نمی شه. صدای ظاهر شدن فوقش "پاق" هست. حالا خوشت میاد بهت بگیم برو بیرون و دوباره ظاهر شو؟

رودولف غمگین بود! رودولف بدشانس بود. رودولف زیاد سه نقطه می گذاشت. از بین آن همه مرگخوار لرد سیاه رودولف را برای سرو کله زدن با این زوج نه چندان جوان فرستاده بود.
-زود بند و بساطتونو جمع کنین. ارباب دستور داده برتون گردونم.

-ما بر نمی گردیم رودولف! من و مورگانا همینجا می مونیم.
-پس من بر می گردم و به ارباب می گم شما سرپیچی کردین!
-ما نمی ذاریم تو برگردی رودولف! ما ازت خوشمون اومده. دوست داریم همینجا پیش ما بمونی.
-خب اگه من بر نگردم که ارباب یکیو می فرسته دنبال من!
-خب ما اونم نگه می داریم رودولف! ما همه کسانی رو که بیان اینجا، همینجا زندانی می کنیم رودولف! متوجه شدی رودولف؟!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ ۱۸:۱۷:۳۸

glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
پاااااق....

شترق....

شتروق....

تق....

لرد سياه با خشم فرياد زد.
- اي مرلين عالم به عالم رفته، داري آپارات ميكني يا ما را خانه خراب ميكني.

اين غرولند هاي ملوكانه سبب شد تا كسي حواسش نباشد جلوي آپارات كردن مرلين و مورگانايش را بگيرد. و لرد سياه وقتي متوجه اين موضوع شد با عصبانيت نجيني را به سمت جيگر فرستاد تا او را در آغوش ماريانه(!) خود بفشارد.

- اربااااب آخه به من چه؟

- ساكت! حرف نباشه! چرا حواس ما را پرت كردي كه مرلين مورگانا را بدزدد.

جيگر در حاليكه در قلبش مرلين را مورد اصابت انواع نفرين جات قرار ميداد، نفس نفس زنان گفت:
- خوب بريم دنبالش!

راك وود كه جلوي ساندرز را گرفته بود تا روي سر و صورت جيگر نپرد گفت:
- خوب مردك به بوق رفته مگه ما ميدونيم كجا رفتن كه بريم دنبالشون؟ :vay:

- ارباب معجون پيدا شوندگي بدم؟ :zogh:
طبق معمول اين هكتور بود كه خود را با فرمت به درون مكالمه پرتاب ميكرد.

از سويي ديگر و در مكاني ديگر، چنين بود ماوقع!

مورگانا كه معلوم نبود از بين اين همه جا در ‌آن باغ كذايي چرا روي يك بوته خار فرود آمده بود، لحظه به لحظه نسبت به اين ازدواج بدبين تر ميشد. بخصوص كه خود مرلين وسط يك بوته گل هاي رز مینیاتوری ظاهر شده بود. مورگانا با دلخوري گفت:
- هنوز ما را به ازدواج خودت در نياورده داري ظلم ميكني؟ پيغمبره مملكت را ميدزدي... مي ترساني....مي آپاراتاني. بعد هم روي بوته خارمي ظاهراني ؟ آنهم سرو ته! آن وقت خودت لم داده اي روي بوته گل زر؟ اف بر تو باد مرلين!

و بعد شد تا خارها را از ردايش بتكاند. مرلين غنچه رزي از بوته اي كه تبديل به صندلي كرده بود.
- عمدي نبود مورگاناي ما! بيا دلخور نشو!

مورگانا دست به سينه ايستاد و تقريبا به مرلين پشت كرد. چنانچه قصد آشتي هم ميداشت؛ فعلا چنين كاري نميكرد.
- اصلا ما كجاييم پيغمبر عاشق؟ غنچه گل رزت هم زير پاي همايوني له شده! يكي بهترش رو بچين! مثل ارباب هم حرف نزن عزيزم! اصلا بهت نمياد!

مورگانا گفت و پشيمان شد! چشم هاي مرلين برق زد.
- گفتي عزيزم!

- از دهنم پريد.

- گفتي عزيزم! يعني دوستم داري؟

- از دهنم پريد.

- نه گفتي عزيزم.

- مرلـــــــــــــــــــين ازدهنم پريد باشه؟

صداي شترقي بحث آنها را از وسط به چند تكه نامساوي تقسيم كرد.


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۲۰:۰۲:۴۷

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۹:۰۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لرد که مشخصا چهره اش از کار های مرلین سبز شده بود غرید:
- تا نزدیم اینو از وسط نصفش کنیم بردارید ببریدش از جلوی چشممون!

مرگخواران قبل از اینکه لرد اتاق را روی سرشان خراب کند، با تمام سرعت، مرلین را که به مورگانا چسبیده بود بلند کردند! چرا که تمام تلاشهایشان برای جدا کردن مرلین از مورا به شکست منتهی شد.

مرلین در همان حال در میان مرگخوارانی که او و مورا را حمل میکردند قربان صدقه ی مورگانا میرفت. :kiss:

مرگخواران بلاخره با تقدیم تعدادی شهید و قطع عضو موفق شدند دو کبوتر فسیل عاشق را از جلوی چشمان سرد و خشمگین لرد دور کنند.

از جمله ی این شهدا میتوان به مورفین اشاره کرد که به دلیل نرسیدن چیز در همان نقطه در مقابل لرد به صورت مایع روی زمین پخش شد و همچنین لودو که به دلیل سرعت بالای مرگخواران به پادری جدید اتاق لرد تبدیل شد.

در اتاق دیگر:

مرگخواران بالاخره با انواع طلسم های خواب آور و بیهوش کننده و شکنجه گر مرلین را از مورگانا جدا میکنند و به تختی میبندند تا اثرات معجون از بین برود و سپس با خستگی مورگانا را در همان نقطه کنار مرلین رها میکنند و خودشان به طرف لرد میروند تا ضمن مقداری ردا خواری (!) گزارش ماموریت را هم بدهند.

در اتاق لرد:


مورگخواران با عبور از روی لودو (!) همراه با تعظیم به اتاق لرد وارد میشوند و شروع به گزارش دادن میکنند:
- اربابا! ما موفق شدیم مرلین را به تختی ببندیم تا اثرات معجون از بین برود.

- خوب پس اون یکی کو؟
- کدوم یکی؟
- مورگانا دیگه.

روایت است چندین مرگخوار بر اثر فشار ذهنی زیاد تبخیر شدند تا اینکه بالاخره سیوروس گفت:
- امممم..... با اجازه ی ارباب پیش مرلینشون هستن فکر کنم.

در این هنگام لرد چنان نعره ای زد که تمام ستون ها و تخته های قدیمی خانه ی ریدل لرزید:
- د آخه مگه مغز تسترال خوردید؟ نمیگید یهو بلند میشه مورگانارو میدزده فرار میکنه؟

ناگهان در همین لحظه صدای بسیار بلندی مثل پااااااااااااققق می آید.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۹:۳۷:۰۴
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۹:۳۸:۰۰
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۹:۴۵:۲۲
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۹:۴۸:۴۰


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۰۰ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
راک وود تا الان سکوت کرده بود . اما بخاطر کار احمقانه هکتور که با مادرش کرده بود ، کوه اسکرانوس آتشفشانی وجودش منفجر شد . با قدم هایی محکم به بقیه مرگخواران تنه میزد و جلو میرفت .

رو به مادرش فریادی کشید :
- برو اونور مورا !!

مورا لحظه ای نگاهی به راک وود کرد . ناگهان تغییر عقیده داد و به سمت راک وود دوید . همزمان با دویدن مورا به طرف راک وود ، او فکر کرد که بالاخره هکتور را در یکی از دیگه های آشپزی اش می پزد .
همزمان با رسیدن مورگانا و پرش او ، راک وود دست راستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت مورگانا زد .

مورا روی هوا ، زمین افتاد . مرگخواران همه در بهت و حیرت بودند و جای سیلی راکی روی صورت مادرش مانده بود .

خود راک وود هم از این کارش متعجب بود . روی زمین نشست و دستش را به سمت صورت مادرش برد :
- مو ... مورا ؟ بب ... ببخشید ... من .. من واقعا ی ... یه لحظه نف... نفهمیدم چیکار دارم میکنم .

مورا ارام بلند شد و صورت پسرش را با دستانش گرفت :
- اشکال نداره ... تنها راه بهبودی من همین شوک بود ! مثل مرلین که با کروشیو خوب شد !

مرلین که از این اتفاقات بشدت متعجب بود و هنوز مقداری از آن سم هکتور در بدنش بود ، دوباره با سرعت سمت مورگانا دوید
- مورگانا جوووووووووووووونم !


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۸:۴۲ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
مرلین از اون ور دوباره حرفش رو تکرار کرد:
- ارباب من.. صبر کنید! نویسنده من اون ور نبودم اين ور بودم. چرا منو ميندازى پيش مورگانا؟ مگه پست قبلى رو نخوندى؟
- نخير آخر پست رو نگاه کن:
نقل قول:
کمی اونور مرلین در حالی که هنوز در حال شکنجه هست ، همچنان به گریه و زاریش هم ادامه میده.


مرلین سریع دستش رو فرو مى کنه لاى ريش انبوهش و ميگه:
- حالا اينجارو ببین:
نقل قول:
اینورتر ، مرلین که تازه از شکنجه لرد نجات پیدا کرده بود ،

- خب پس طبق شواهد و مدارک شما هم اون ور هستى، هم اين ور. مرد حسابى تو دو نفرى اون وقت دلت نمياد يکيت بياد اين دختر رو به همسرى بگيره؟ اى سنگدل!
ملت:

اما نویسنده گرم شده بود، تازه مى خواست تبصره و قانون و خط معرفى کنه، تازه مى خواست اجازه بگيره قانع نشه، تازه مى خواست آخرش برگه ها رو بکوبه رو ميز و بگه ديگه حرفى نداره اما مگه کارگردان گذاشت. کارگردان گویا هندى بود چون وارد صحنه شد، فلورانسو رو با پرتاب چرخشى انداخت بيرون تا مرلین و مورگانا به هم برسند.

چند لحظه بعد از پرت شدن فلو به بيرون

مرلين دوباره حرفش را تکرار کرد:
- ارباب..من

فلورانسو سرش را داخل کادر کرد.
- من ثابت مى کنم.

تق

بعد از پرت شدن مجدد فلو مرلین ادامه داد:
- من..
- من ثابت مى کنم.

همه برگشتند تا فلو رو از صحنه بندازن بيرون.

- آقا نندازين منو بيرون! با زور خودمو پرت کردم تو سوژه. من مثل گوگولى ها اون گوشه وايميستم.

ملت مرگخوار براى اينکه از دست دخترک و حرفاش راحت بشن سریع قبول کردن. مرلین ادامه داد:
- ارباب من مى خواهم درس بخونم..


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱:۲۷ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
نارسیسا به سرعت از اون پشت مشتا پیداش میشه و به طرف مورگانا میره و زانو میزنه جلوش و با صدای آرومی جوری که به طرز عجیبی هیچکس از جمله خطرناک ترین جادوگر زمانه و بقیه مرگخوار ها متوجه مکالمشون نشه ، به مورگانا میگه:
-دراکو سالم و زندس تو هاگوارتز ؟
-ها نمیدونم فک کنم آره سالم و زنده باشه
-اوکی پس من به لرد دروغ میگم.

نارسیسا قیافش رو ناراحت میکنه به آهستگی از جاش بلند میشه و رو به لرد میکنه و با سرش رو کمی تکون میده و با صدای خسته ای میگه:
-آره لرد ، مورگانا مرده.

مرلین یه دفعه زانو میزنه رو زمین و شروع میکنه به داد و بیداد کردن. لرد که از این صحنه زیاد خوشش نمیاد ، مرلین رو کمی کریشیو میکنه و بعد با متعجب رو به نارسیسا میکنه و کمی بهش نزدیک میشه و میگه :
-یعنی چی مرده ؟ کی ؟ چجوری آخه ؟ کی کشتش ؟

نارسیسا که از شنیدن خبر سالم بودن دراکو خوشحاله ، سری تکون میده و بعد بی توجه به بقیه ماجرا ها از صحنه خارج میشه. کمی اونور مرلین در حالی که هنوز در حال شکنجه هست ، همچنان به گریه و زاریش هم ادامه میده. هکتور کمی اینور چیزی به ذهنش میرسه و به سرعت از صحنه خارج شده و بعد دوباره با سرعت به صحنه وارد میشه و معجونی که با خودش آورده رو به طرف مورگانا میبره و اون رو به زور تو دهن مورگانا میریزه.
اینورتر ، مرلین که تازه از شکنجه لرد نجات پیدا کرده بود ، کمی به اینور و اونورش نگاهی کرد و بعد با تعجب از جاش بلند شد و گفت :
-من اینجا چیکار میکنم ؟ چرا زانو زدم ؟ چرا اینقد اشک تو چشامه ؟ اون کیه رو زمین افتاده ؟

دوباره اونورتر ، مورگانا از جاش بلند میشه و نگاهی به اطرافش میندازه. بعد مرلین رو میبینه و دو تا قلب تو چشاش ظاهر میشه. به سرعت خودش رو به مرلین میرسونه و بغلش میکنه.
-مرلین خیلی دوستت دارم ، بیا بریم با هم عروسی کنیم تو دیاگون و تا آخر عمر با هم باشیم.
مرلین :
لرد :
هکتور : ها فک کنم دوباره معجون اشتباه آوردم ولی مثل اینکه فرقی نکرد و جون مورگانا رو نجات داد. ایول من مورگانا رو از مرگ برگردوندم. من بهترین معجون ساز دنیام. ایول به خودم.

لرد به محض اینکه کلمه بهترین رو شنید ، هکتور رو کریشیو کرد. اونورتر مرلین ، خودش رو از مورگانا جدا کرد و کمی با تعجب بهش نگاهی انداخت و بعد کمی با تعجب به لرد نگاه کرد ، بعدش کمی با تعجب به دوربین نگاهی انداخت ، دوباره کمی عقب رفت و با تعجب به هکتور نگاهی انداخت ، بعد دوباره با تعجب به مورگانا نگاهی انداخت و گفت :
-ها من قصد ازدواج ندارم فعلا ، میخوام به درسم ادامه بدم.
لرد : :vay:





پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۳

تراورزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۴۹ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 484
آفلاین
مورگانا که گیج شده بود گفت:
- باور کنین ارباب، من از این خوشم نمیاد. من می‌خوام به تحصیل ادامه بدم. :worry:

لرد که پیچش درون دلش به شکلی وحشتناک آزارش می‌داد فریاد زد:
- بسه، خستمون کردین. همگی پیش به سوی مغازه ی مادام مالکین!

مورگانا که حس می‌کرد لحظات آخر زندگیش سر آمده به سرعت دنبال چاره‌ای گشت که ناگهان لامپی روشن بالای سرش ظاهر شد. مرلین و لرد خود را برای آپارات آماده کردند که هکتور گفت:
- ارباب، این بی‌هوش شده چرا؟

مرلین با شوق و ذوق گفت:
- انقدر ذوق کرده بی‌هوش شده، اِوا قوربونش برم چقدر قشنگه وقتی بی‌هوش می‌شه.

لرد از آن جایی که ریشی نداشت که دستانش را بر آن بکشد دستی بر سر چلش کشید و گفت:
- ما که سایز های این رو نداریم، یکی باید سایز هاش رو اندازه بگیره، ما که از این کار عارضیم.

مرلین جنب و جوش کنان گفت:
- من، من این کار رو می‌کنم.

هکتور با شک پرسید:
- مرلین؟ شما که هنوز محرم نیستید. باید یکی از بانوان مرگخوار رو بیاریم.


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۱ ۱۹:۳۱:۴۲

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۳۰ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5780
آفلاین
خلاصه:
مرلین یکی از معجون های هکتور رو اشتباهی می خوره و عاشق مورگانا می شه! تلاش های مورگانا برای دور کردن مرلین بی فایده اس. تا اینکه لرد سیاه وارد می شه!
_________________________________

-الان شما دو تا همدیگه رو دوست دارین؟!

مورگانا که متوجه شد زندگی و آینده اش در خطر است جلو پرید.
-نه ارباب! من از این متنفرم. یعنی خیلی هم متنفر نبودم. ولی الان طوری آویزون من شده که دارم متنفر می شم ولی مرلین قبلا نسبت به من احساسی نداشت و الان کلی احساس داره و این داره حال ما رو به هم می زنه!

لرد سیاه از جمله پر احساس مورگانا سر در نیاورد.ولی شاید وقتش رسیده بود که ثابت کند عشق را درک می کند.
-ما می فهمیم. شما دو تا همدیگه رو دوست دارین و هم سطح هم هستین. هر دو پیامبرین. ما شما رو برای هم مناسب تشخیص دادیم.

در حالی که چشمان مرلین از عشق و شادی برق می زد، مورگانا ناامیدانه به تلاشش ادامه داد:
-ارباب ما اصلا هم سطح نیستیم. ما قصد داریم مدرج عالی پیامبری رو طی کنیم و از این کلی بریم بالاتر.

مرلین عاشقانه رو به مورگانا کرد.
-اشکالی نداره عزیزم. منم همراهت و دست در دستت همون مدارج رو طی می کنم. اجازه نمی دم هیچی ما رو از هم جدا کنه.

لرد سیاه کم کم داشت پیچش و تهوعی در دل و روده هایش احساس می کرد. به هر حال او هم ظرفیتی داشت!
-ما مخارج ازدواج شما را به عهده خواهیم گرفت.آماده مراسم شوید و به پای هم...پیر که هستید...فسیل شوید.


glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.