هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۱۷ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۷:۰۳
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 323
آنلاین
- ولی آخه ارباب.

سو برای رام کردن پانمدی زحمات زیادی کشیده بود. پس تلاش کرد تا به نحوی اربابش را راضی به نگه داشتن آن کند.

- روی حرف ما اما و ولی میاری سو؟
- نه ارباب.

تمام آن نحو ها نقش برآب شد!
بلاتریکس که درکمال تعجب در این چند دقیقه کار خاصی نکرده بود، ناگهان به خود آمد.
- پیس پیس.

چندلحظه ایستاد، رودولف دیگر باید تا الان جواب می‌داد. سرش را به سمت او برگرداند.

- گفتی وضعیت تاهلت چجوریاس؟

مثل همیشه در حال پرزنت ساحره ای به بهانه ی عضویت در جبهه ی مرگخواران بود، ساحره ی مذکور بسیار اتفاقی دچار ایست قلبی شده و جان به مرلین تسلیم کرد.
- عزیزم.
- جان؟
- همین الان بدون اینکه ارباب بفهمن می‌خوام مرگخوارا رو بیاری اینجا.

رودولف نگاهی به همسرش انداخت... درصورت مخالفت با دستورش تنبیهی سخت در انتظار بود؛ مجبور بود راهی برای جمع کردن مرگخواران بدون جلب توجه اربابشان پیدا کند.


Nobody knows me I’m cold/Walk down this road all alone
It’s no one’s fault but my own/It’s the path I’ve chosen to go

Eminem -


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶:۲۰ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۲:۵۰
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 39
آفلاین
مرگخواران دوباره در پارک پراکنده شدند تا بلکه حیوان مناسبی را پیدا کنند و به زور آن را از صاحبش بگیرند.

- هی تو، اون چیه؟

سولی به سمت جادوگری رفت که با سگش مشغول پیاده روی بود.

- سگه دیگه. منظورت چیه؟

سگِ مذکور مشکی رنگ بود. جثه ای متوسط داشت و زبانش بیرون بود. سگ در نگاه سولی خیلی آشنا بود، خیلی!

- سیریوس بلک!

سولی بسرعت چوبدستی اش را کشید تا سیریوس را دستگیر کند و تحویل اربابش دهد. بدین صورت با یک تیر دونشان زده بود. ارباب هر وقت مایل بودند یک محفلی را شکنجه می‌کردند و هر وقت نیاز به یک حیوان خانگی داشتند میتوانستند سگ را در اختیار داشته باشند.

سولی خیلی به این چیز ها فکر کرد. عکس العمل ناگهانی، چوبدستی و لحن تند همگی باعث شدند تا سگ احساس خطر کند. و از آنجا که سو خیلی به پاداش و دو نشانی که زده بود فکر می‌کرد متوجه حمله سگ نشد.

- پس چه شد حیوان خانگی ما؟ تمام روز را وقت نداریم.
- ارباب، براتون سگ آوردم.

سولی در حالی به لرد نزدیک می‌شد که لباس هایش پاره شده بودند و جای پنجه روی صورتش مشخص بود. سو سگ را پشت خودش می‌کشید.

- برای همین توی خانه راهت نمی‌دهیم. لباست که پاره است. خونت هم می‌چکد روی کاشی آشپزخانه. مادرمون ناراحت میشن. تازه سگت هم شبیه اون بلک ملعونه. یکی دیگه بیارید.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹:۰۲ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۴:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 281
آفلاین
مرگخواران شروع به مشورت کردند. از آنجایی که نوع حیوان خانگی مشخص نشده بود به دم دست ترین موجود ممکن در یک پارک نگاه های شیطانی انداختند.

-الان می گیرمش!

هکتور از فاصله ای دور به سرعت به سمت گنجشکی شروع به دویدن کرد، هنوز به آن نرسیده بود که گنجشک از جایش پرید.
-بلاخره می گیرمش.

از آنجایی که ظرافت در انجام کار اهمیت چندانی برای هکتور نداشت ساده ترین حالت گرفتن یک پرنده را در نظر گرفت. پاتیلش را به آسمان پرتاب کرد؛ پاتیل به کله گنجشک مفلوک برخورد کرد و پرنده مستقیم به سمت زمین سقوط کرد.

-گرفتمش.

لرد نگاهی ناامیدانه به گنجشک ضربه مغزی شده ای که هکتور در دستش نگه داشته بود انداخت.
-ما حیوان خانگی زنده می خواستیم هک قسی القلب!

مرگخواران به دنبال گزینه دیگری برای حیوان خانگی لرد شدن گشتند.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳:۵۲ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۲:۵۰
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 39
آفلاین
سوژه جدید


باران صبحگاهی چمن های پارک را مرطوب کرده بود. جوجه هیپوگریف ها برای رسیدن غذا از جانب مادرشان در لانه واقع بر بالای درختی سر و صدا می‌کردند. خورشید نور و گرمای خود را ارزانی سنگفرش های پارک می‌کرد.

لردولدمورت اما در خانه ریدل بود! اتاقی با پنجره اکثراً بسته و فضایی تاریک و خوفناک.

- خسته شدیم از این قرنطینه!

فریاد لرد در سراسر خانه ریدل پیچید. مرگخواری نبود که با شنیدن صدای لرد بر خود نلرزد. همزمان علامت شوم مرگخواران نیز شروع به سوزش کرد. ترکیب فریاد و فراخوانی همگانی؟ قطعا مسئله بزرگی بود و این یعنی اگر کسی می‌توانست این مسئله بزرگ را حل کند تبدیل به مرگخوار بزرگی می‌شد.
ثانیه ای بعد مرگخواران در رقابت برای رسیدن به اتاق لرد بودند.

- اما اتاق ما فضا کافی برای همه را ندارد!

در نتیجه تعداد زیادی در راه رسیدن به اتاق لرد جان خود را از دست دادند تا هم بقیه در اتاق جا شوند هم کار نویسنده راحتر باشد. بله به همین راحتی! اصلاً ما مرلین هستیم. دوست داریم جان چند نفر را به همین صورت بگیریم.

- هلوی مامان چی شده؟ کمبود ویتامین پیدا کردی؟ میدونستیم بالاخره همچین روزی میاد. چند بار به مامانی گفتم میوه بخور؟
- نخیر مادر.
- ارباب نیاز دارن که اتاقشون رو تمیز کنم.
- خیر گابریل. ما خسته شدیم از بس در خانه ماندیم. تام، بگو چند روز از قرنطینه می‌گذرد؟

تام کاغذ نموداری از جیب ردایش درآورد و با دقت مشغول بررسی اعداد روی آن شد.

- ارباب الان یا الان؟
- تام؟
- 90 روز و 3 ساعت 12 دقیقه و دو ثانیه.
- ما خسته شدیم. میخواهیم برویم پارک چند نفر را شکنجه کنیم دلمان خنک شود.

لرد همراه خیل عظیمی از مرگخوارانش به سمت پارک به راه افتاد. تقریبا همه مرگخواران از اینکه دوباره نور خورشید را می‌دیدند و هوای تازه را تنفس می‌کردند خوشحال بودند جز مروپ و گابریل. هر دو نگران بیماری ای بودند که بخاطرش 90 روز قرنطینه شده بودند.

جادوگران مختلفی در پارک مشغول قدم زدن بودند. بعضی ها تنها و بعضی دیگر گروهی. عده کثیری حیواناتشان را برای هواخوری بیرون آورده بودند.

- مرلین. اینها دیگر چه هستند؟
- سرورم حیوانات ماگلی. جای تعجب نیست که جادوگران با حیوانات ماگلی حشر و نشر می‌کنند. زمانه عوض شده.

لرد به جادوگری نگاه کرد که گربه اش را نوازش میکرد یا ساحره ای که با سگش مشغول بازی بود. زخم قدیمی لرد دوباره سر باز کرده بود.

- یاران ما! همونطور که میدونید نجینی ما به ماموریت رفته و مدتی از ما دور است. حیوان خانگی دیگری را در خانه ریدل نداریم... نه فنر تو حساب نمیشی. حتی آن دامبلدور هم یک جونوری دارد که سرش را گرم کند. ما حیوان خانگی می‌خواهیم.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۵۴ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
(پست پایانی)

لرد سیاه همچنان جلوی قصر سو، در انتظار کلید قصرش بود.

-سو...بده اون کلید رو تا نیومدیم بالا!

سو با بدجنسی کلیدی را از پنجره به لرد سیاه نشان داد.
-منظورتون این کلیده؟ تشریف بیارین بالا که تقدیمش کنم ارباب. من که نمی تونم کلید رو براتون پرت کنم. بی ادبیه.

هر دو به خوبی می دانستند که درهای متعدد و بازِ خانه سو به لرد اجازه تشریف بردن نمی دادند. برای همین لرد سیاه، به شکلی ضایع شده جلوی در قصر سو نشست.


چند سال بعد:

-یه نارنگی می خوام!

لرد از جا پرید. در فاصله کمی از قصر، درخت های نارنگی را می دید.
-کلیدو بده، نارنگی بدیم. نمی دونی چقدر شیرین و آبداره. ما شخصا خوردیم. عاشقشون شدیم.

سو باز هم خندید. کلاهش را از سر برداشت و چندین نارنگی از داخل آن خارج کرد.
-می بینین ارباب؟ اینو امروز صبح برام فرستادن. به مناسبت پنجمین سال سکونتم در بهشت. هوس هر چی کنم از توش در میاد!

چشمان لرد سیاه بعد از پنج سال، برق زد!


-سو ...خبرایی از بقیه یارانمون شنیدیم. به عنوان قصه شب برات تعریف می کنیم سرت گرم بشه. یاران ما در این اطراف دیده شدن. همشون. حتی بلاتریکس. همه از بلاتریکس ناراضین. می گن به همه چی معترض بوده. حتی نمی خواسته بره بهشت! جای تعجبی نداره. بلا به هر چیز و هر جایی که ما توش نباشیم معترضه. به تام یه هم اتاقی دادن که اصلا باهاش کنار نمیومد. رفت جهنم...اونجا خوشحال بود...ولی بعدش با دروئلا رفته بهشت و بهش یه کارگاه ریاضی دادن. ما از ریاضی متنفریم! تام متنفر نیست. مادرمونم دیده بودن. می گفتن نمی تونستن دربارش تصمیم بگیرن...ولی گرفتن! رفت بهشت...شیر عسل ریخت تو قورمه سبزی...تعجب کردی؟ ما نکردیم! می گفتن نگهبانش شبا از خواب می پره و یه چیزایی مثل کوه ها پا در میارن و جیغ زنان فرار می کنن می گه. این اواخر داشته شخصی به اسم تام رو شکنجه می کرده. مطمئینم ربطی به پدر گور به گور شده ما نداشته. سدریکمون تا رسیده بالششو ازش گرفتن. می تونی فکرشو بکنی چقدر ناراحت شده؟ ما می تونیم! ولی بعد رفته بهشت و بهش پس دادن. پر از پر قو...گرم و نرم. ربکا داشته پرواز می کرده که سرش به آسمون خورده! بهش مسئولیت غذا درست کردن دادن...دلمون براشون می سوزه. حتی دستپخت مادرمون هم بهتر از ربکاست. اگلانتاین این جا هم عجیب و غریب بوده. ملتو با دمنوش می فراموشونده. می گفتن حتی ما رو هم فراموشونده...ولی ما چیزی یادمون نمیاد! گابریل یه کارایی با وایتکس کرده...کارایی که به هورکراکس های ما مربوط می شه...ولی یادمون نمیاد! نمی خواسته بره جهنم...چون اونجا کثیف بوده، ولی به جاش لینی بعد از همراهی با یک سوسک زیبا، می ره جهنم و مسئول تمیز کردن اون جا می شه. آخرش یکی حق ما رو از این حشره مزاحم گرفت...و تو سو...می دونی دربارت چی می گفتن؟

سو کاملا غرق در داستان شده بود.
-چی ارباب؟

-می گفتن مسئول پذیرایی از بانز شدی. بانز رو یادت میاد؟ چقدر با هم کنار میومدین...چقدر همدیگه رو دوست داشتین! چقدر جاش خالیه...نه سو؟

چشمان سو پر از اشک شده بود.
-بله ارباب...خیلی اذیتش کردم. حتی یه بار هم نشد که بیاد و شکایتم رو پیش شما بکنه.

به نفع لرد نبود که در آن لحظه به شکایات متعدد بانز از سو، اشاره ای بکند.
-آخی...کاش الان کنارت بودیم و اشک هاتو پاک می کردیم...

-کاش ارباب...کاش...

همین جمله کافی بود که لرد سیاه بعد از قهقهه ای شیطانی، ناپدید شود.

سو به محلی که طی پنج سال گذشته لرد سیاه دائما در آن جا نشسته بود نگاه کرد.
اثری از لرد نبود.

گردنش درد می کرد...
-شاید باد بهشت خورده به گردنم.

-نخورده!

صدا از بالای سرش به گوش می رسید...درست از بالای سرش...

کلاه جدیدش تکانی خورد و لرد سیاه به آرامی از کلاه خارج شد.
-که هوس هر چی کنی از کلاهت در میاد...هان؟ خب ما هم کاری کردیم که حضور ما رو هوس کنی! حالا کلید رو بده که اول هر دو چشمت رو باهاش در بیاریم و بعد بریم ببینیم توی قصرمون چه خبره! پنج ساله خاک گرفته....


یک ساعت بعد!

لرد سیاه در قصرش را باز کرد و وارد شد.

سو لی در حالی که دست هایش را جلویش تکان می داد هم به دنبال لرد وارد شد.
-ارباب، چطوره؟...قشنگه؟ خیلی دلم می خواست اینجا رو ببینم! ولی چیزی جز تاریکی نمی بینم. چشمام هنوز توی جیبتونه؟ حداقل یکیشونو بدین سر جاش نصب کنم. یا بگیرمش تو دستم و یه ذره ببینم.

لرد جوابی نداد...چون نمی دانست در مقابل صحنه ای که پیش رویش قرار داشت، چه عکس العملی نشان بدهد.

مرگخواران روی مبل های مجلل قصرش نشسته بودند؛ بعضی ها حتی روی زمین!

اگلانتاین سینی بزرگی در دست داشت و سرگرم پذیرایی بود. لرد سیاه بی اختیار زمزمه کرد...
-دمنوش!

مروپ با حرارت در حال صحبت با تام جاگسن و توضیح تاثیر شیر و عسل بر طعم قورمه سبزی بود...در حالی که سر تام داخل نموداری بسیار پیچیده بود و چیزی از حرف های مروپ نمی فهمید. سدریک بی خیال و راحت، بالشش را روی سرش گذاشته بود و در گوشه ای به خواب فرو رفته بود. همیشه احترام زیادی برای بالشش قائل بود. لینی هر چند دقیقه یک بار مثل برق گرفته ها از جا می پرید و پوست میوه یا خرده شیرینی ای که روی زمین ریخته بود را تمیز می کرد و در حالی که به دیوار روبرویش خیره شده بود تکرار می کرد: "زیباست"...ربکا سرگرم آشپزی بود و گابریل تمام چیزی را که ربکا درست می کرد دور می ریخت و ته پاتیلش را با مایعی بی رنگ می سابید.
و بلاتریکس...
کاری نمی کرد.
به در خیره شده بود.
لرد سیاه مطمئن بود که در تمام مدتی که در قصر بوده، به در خیره مانده بود. به امید بازگشت او.

نگاهش را از بلاتریکس برگرفت!
-ما نمی فهمیم...ما مردیم که از شر شما خلاص شویم...باز که آمدید ور دل ما!


پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۲۷ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
سوسک و لینی با تعجب نگاهی به هم می‌ندازن.
- تو چه فرشته‌ای هستی که خنده شیطانی می‌کنی؟
- خجالت بکش.

فرشته برای دومین بار شکست می‌خوره و موفق به تحت‌تاثیر قرار دادن دو حشره پیش روش نمی‌شه. فرشته بعد از مدت‌ها مامور راهنمایی ملت به بهشت یا جهنم شده بود و در اولین بازگشتش، موفق عمل نکرده بود.

- تقصیر منه که می‌خواستم یجوری خبر بدو بهتون بدم که خیلی غصه نخورین. به هر حال جفتتون جهنمی شدین! ازین طرف!

لینی هنوزم درکی از رفتار عجیب فرشته تو این مدت نداشت، اما به هر حال با جهنمی شدن هم مخالفتی نداشت. پس شونه‌هاشو بالا می‌ندازه و به سمتی که فرشته گفته بود حرکت می‌کنه.

سوسک اما از جاش تکون نمی‌خوره و به جاش می‌زنه زیر گریه.
- چرا من باید جهنمی شم آخه؟!

فرشته نگاه متعجبشو از لینیِ راضی برمی‌داره و به سوسکِ نالان برمی‌گردونه. بعدش پرونده بلند بالایی رو از غیب ظاهر می‌کنه.
- ترسوندن 124895734856 نفر تو دستشویی. ترسوندن 47745797534634634 تو سایر نقاط خونه. حرکت روی بدن 5362457457 نفـ...
- ولی من فقط یه زندگی سوسکی رو در پیش گرفته بودم نه بیشتر.
- بیا بریم بابا، غصه چیو می‌خوری؟ جهنم بهتره. بهشت چیه آخه؟ کسل‌کننده و لوس.

لینی دستی به گردن سوسک گریان می‌ندازه و اونو کشون کشون با خودش به جهنم می‌بره.

- به کجا چنین شتابان؟
- به جهنم!

فرشته پرواز بلندی می‌کنه و یکراست جلوی لینی و سوسک فرود میاد و راهشونو سد می‌کنه.

- فک کردین قراره برین جهنم بخور بخواب کنین؟ ما شغلی براتون تدارک دیدیم که بعنوان مجازات شبانه‌روز باید بهش مشغول باشین.

فرشته عینکی به چشمش می‌زنه و لیست دیگه‌ای بیرون میاره.
- لینی وارنر... شما باید در همین هیبت حشره‌ایت به شغل شریف تمیزکاری تمام نقاط جهنم مشغول بشی. اینم سطل آب و جارو!
- چی؟ فرشته حسابی اصن می‌فهمی چی می‌گی؟ این سطل و جارو ده برابر هیکل منن. چطوری حملشون کنم که حالا بخوام تمیزکاریم باشون بکنم؟ هان؟
- همینه که هست! برو مشغول شو!

فرشته بشکنی می‌زنه و یهو بادی می‌وزه و لینی رو با خودش به جهنم می‌بره. اما قبل از اینکه به طور کامل داخل جهنم پرتاب بشه آخرین فریادش به گوش می‌رسه.
- حداقل می‌ذاشتی ببینم شغل اون سوسکه چیه! شاید به توافق می‌رسیدیم شغل عوض کنیـ...

صدای لینی با بسته شدن درهای جهنم خفه می‌شه...




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰:۱۵ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۳۶:۴۴
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 144
آفلاین
پیتر دید که لرد دیگه نیازی به کمک پیتر نداره و خودش کلید قصرشو گرفت.
انگار دیگه کاری نداشت که بکنه. دوباره داشت به پوچی می رسید...

_آقای جونز،هنوز نرفتین توی قصرتون که توی جنگل خوش آب و هواست. گمش کردین؟؟

پیتر باورش نمیشد.اونم قصر داشت! تازه توی بهترین جایی که میخواست!

15 دقیقه بعد...
_بفرمایید.اینم کلید قصرتون.چیزی خواستین فقط کافیه بگین،براتون ظاهر میشه.

پیتر به سمت قصرش رفت.
قصرش از هر نظر عالی بود.
پر از خدمتکار...
پر از کسایی که می تونست براشون پرحرفی کنه...
پر از خوراکی...
کنار یه طبیعت بکر...

ومهم تر از همه...
یه کتابخونه بزرگ از کتاب های داستانی و علمی و...


پیتر داشت ذوق مرگ میشد.



زندگی توی بهشت فوق العاده بود...



"پایان"


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲:۱۳ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۴:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 281
آفلاین
-مگه قرار نبود بعد جمله "زندگی در جهنم هم لذت های خاص خود را داشت" سکانس پایانی باشه؟ پس دوباره چرا اومدی اینجا مروپ؟

مروپ نگاهی مشکوک به اینور و آن ور انداخت. سرش را به سمت گوش تاپیک برد و با صدای آرام شروع به صحبت کرد.
-دل کندن از اینجا که توش حسابی تونستم تام گور به گور شده رو شکنجه کنم سخته تاپیک مامان؛ ولی راستشو بخوای دیدم پایانم خیلی اصغر فرهادی طور شده! گفتم بیام یه پایان دراماتیک تر رقم بزنم و برم!

تاپیک نگاه متعجبی به مروپ انداخت و از جلوی راهش کنار رفت.

-بمیـــــر!

و یک بار دیگر سر تام گور به گور شده را با گیوتین از بدنش جدا کرد و با لبخندی رضایت آمیز سر را به سمت اسفل السافلین جهنم شوت کرد.
-قصه ما به سر رسید، سر تام به مقصدم رسید.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۷ ۲۱:۲۴:۵۴



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹:۰۳ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۸:۴۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 107
آفلاین
سه سال بعد:

- اینم مدارک آخرین کسی که باید خاطراتشو پاک کنی...توی این سه سال خوب کار کردی...حالا میتونی با خیال راحت بری بهشت.

اگلانتاین فرم هارا گرفت و بی آن که نگاهی به آنها بیندازد، با عجله دو فنجان دمنوش از طبقات برداشته و پشت میز نشست...یکی برای آخرین فردی که نیاز بود تا خاطرات بدش را پاک کند و یکی برای خودش که بعد از سه سال، می توانست شغلش را تمام کرده و به بهشت برود.

در صدای جیر جیری کرد؛ پافت سرش را برگرداند و با اربابش مواجه شد که با ردای سیاهی روی صندلی رو به رویش می نشست.
- ارباب...
- بله. اولین نفری هستی که در این خراب شده، اسم مان را درست گفت...
- ارباب...ولی برای چی؟
- ما نمی فهمیم که چه می‌گویی...زودتر کارت را انجام بده؛ عجله داریم.

اگلانتاین برای اولین بار در طول این سه سال، دلش نمی خواست خاطرات فردی را پاک کند.
-ارباب...برای آخرین بار می پرسم، ناراحت شدید؟
- این پرسش بسیار آشناست...

به دو فنجان دمنوش روی میز نگاهی انداخت. یکی برای خودش و دیگری برای لرد سیاه...
- ارباب...چه افتخاری بزرگ تر از این که در حضور شما دمنوش رو بخورم.
- بله درست گفتی...ولی نمی دانیم چه می‌گویی.

پافت یک فنجان را جلوی اربابش گذاشت و فنجان دیگر را در دست گرفت.
- آخرین فرد...باید به بهشت بریم.

هر دو دمنوش هایشان را نوشیدند...درهای بهشت به امید مسافرانی جدید، گشوده شده بود.


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۴۲ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۲۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
-لعنت بهت بانز! ازت متنفرم.
-چیزی گفتی؟
-گفتم توی لیوان آب پرتقالتون یخ هم داشته باشه یا نه؟

سو از برگشتن به جهنم بسیار وحشت داشت!

-یخ نمی خوام. فقط یه برش پرتقال بذار لبه‌ی لیوانم تا با کلاس بشه.
-درد بخوری!

سو لبخند زورکی ای زد و قدمی برداشت تا به طرف آشپزخانه قصر برود.

-وایسا! اینا رو هم با خودت ببر.

منظور بانز، کوه لیوان ها و ظروف کثیف کنارش بود که از سفارش هایش باقی مانده بود.

-حتما!

سو به سختی همه ظرف ها را در بغلش جا داد و برخی را هم روی سرش گذاشت و چند قاشق و چنگال باقی مانده را هم با دندان نگه داشت.
و به سرعت یک پلک زدن، همه آنها را بر فرق سر بانز کوباند!

-فرشته؟ آهای فرشته! بیا منو برگردون به جهنم. دلم برای مامور عذابم تنگ شده.

وحشت سو از جهنم ، در برابر نفرتش از بانز هیچ نبود!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.