هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸:۳۱ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۲:۵۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
مرحله خواب بلاتریکس چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
چشم‌هایش را باز کرد و اولین چیزی که دید، سر کچل آبی رنگی بود.
-رابستن!

هیچ لحظه‌ای در زندگی‌اش را به یاد نمی‌آورد که تا این حد از دیدن رابستن خوشحال شده باشد. اما رابستن عکس‌العملی به صدای او نشان نداده بود.
-رابستن... هی با تو‌ام!

رابستن همچنان بی توجه به او مشغول انجام کار خود بود. بلاتریکس آماده انفجار بود که رابستن دیگری از گوشه‌ای وارد شد.
رابستن دیگر دست کرد در گوشه‌ای و بچه رابستنی را درآورد. و در کمال ناباوری دستش را به سمت بلاتریکس دراز کرد، او را گرفت و در حلق بچه فرو کرد.

بلاتریکس هیچگاه در زندگی‌اش به دنیای پس از مرگ باور نداشت. لاکن حتی در کابوس‌های شبانه‌اش هم نمی‌دید که پس از مرگ، دنیایی پر از رابستن‌ها وجود داشته باشد و او در آن دنیا، شیشه شیر بچه باشد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳:۲۶ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۸:۰۹
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 240
آفلاین
درحالی‌ که سدریک همچنان سعی داشت بفهمد که فرشته‌ها از کجا متوجه شدند او انسان خوبی نبوده، دو دستش را گرفتند و او را از تختش پایین کشیدند.

سپس در اقدام بعدی، بالشش را برداشتند و یک به یک پرهای قو را از درونش بیرون کشیدند؛ آن را پاره کرده و مقابل چشمان سدریک سوزاندند. با هر بلایی که سر بالشش می‌آمد، گویی ذره‌ای از وجود او نیز از دست می‌رفت. از دست دادن بالش محبوبش ضربه‌ی روحی بزرگی به او زد.

سپس همراه با فرشتگان به جهنم رفت. ظاهر آنجا ذره‌ای به بهشت شباهت نداشت. گرما چنان شدید بود که حس می‌کرد هر لحظه ممکن است لباس‌هایش آتش بگیرد.

با تعجب به اطرافش زل زد. دوستان و آشنایان زیادی را آنجا یافت. اگلانتاین با خیال راحت وسط شعله‌ای آتش نشسته بود و از این که دیگر برای روشن کردن پیپش نیازی به فندک نداشت، لذت می‌برد.
مروپ دیگ‌ها و قابلمه‌هایش را روی شعله‌ها گذاشته و مشغول آشپزی بود. هکتور نیز تک تک معجون‌هایش را در گرما امتحان می‌کرد تا عکس‌العملشان را در حرارت بالا ببیند.

همه‌ مرگخواران آنجا بودند و از وضعیتشان راضی. ظاهرا فقط سدریک که بهشت را دیده بود، با آنجا مشکل داشت.

درست هنگامی که سعی می‌کرد با واقعیت کنار بیاید و خود را آرام کند، یکی از فرشته‌ها چیزی را به طرفش گرفت.
- بگیر. این یه شلنگه. کار تو توی این دنیا اینه که همه‌ی آتیش‌ها رو خاموش کنی. همه اینجا یه وظایفی دارن.

سدریک نگاهی به اطرافیانش که در حال انجام هر کاری بودند جز "انجام وظیفه" انداخت.
- پس چرا بقیه هیچ کاری نمی‌کنن؟
- چون اونا از اولش دروغ نگفتن. این برای تو فقط یه مجازات زودگذره. اگه همه‌ی این آتیش‌ها رو خاموش کنی، کارِت تموم می‌شه و تو هم می‌تونی مثل بقیه راحت باشی. درضمن، استراحتم نمی‌تونی بکنی چون اگه لحظه‌ای دست از کار بکشی، شلنگ مثل یه مار زنده می‌شه و نیشت می‌زنه.

سدریک شلنگ را گرفت و به آبی که از درونش بیرون می‌ریخت، زل زد. آب تا قبل از این که حتی به نزدیکی زمین برسد، بخار می‌شد. تحت هیچ شرایطی نمی‌توانست آب را بر زمین بریزد، چه برسد به این که بخواهد با آن آتش را خاموش کند!

نگاهی به اطراف انداخت. همه جا آتش بود. بسیار بیشتر از آن چه تصور می‌کرد. حتی اگر کشف می‌کرد که چطور می‌تواند آب را بر زمین بریزد نیز هرگز نمی‌توانست بر آن حجم از آتش غلبه کند.

مجازات او، زودگذر نبود؛ بلکه مجازاتی ابدی بود که او را برای همیشه، بدون هیچ استراحتی در وسط جهنم گیر انداخته بود.






فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۵۱ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۲۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
-بانز؟!
-نخیر! آقای بانز. احترام یادت نره!

فرشته این را گفت و رو به بانز کرد.
-هر چیزی خواستین بهش بگین، براتون فراهم کنه. اگر مشکلی هم پیش اومد فقط کافیه یه سوت بزنین تا بیام برش گردونم به جهنم.

با رفتن فرشته، لبخند شیطانی بانز پررنگ تر شد. البته سو آن را ندید؛ هیچکس ندید. بانز در بهشت هم نامرئی بود!
-سو، کلاهت کجاست؟
-به تو چـ... منظورم اینه که برش داشتم تا راحت تر کاراتونو انجام بدم آقای بانز.

لبخند شیطانی بانز از محدوده صورتش خارج شده بود.
-داخل قصرم یه اتاق هست پر از کلاه. هر کلاهی که فکرشو بکنی! برو یکیشو انتخاب کن.
-واقعا؟!

سو باور نمی کرد بهشت چنین تاثیر مثبتی روی بانز داشته باشد.

-آره. میخوام مثل همیشه خوش تیپ به نظر برسم.

سو حق داشت که باور نکند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۰۸ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۶:۲۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 107
آفلاین
- این دمنوش رو بخورید تا همه ی خاطراتتون پاک بشه و به بهشت برید...
- قیافه تو یکم برای من آشناست.
- نخیر...لطفا دمنوش رو بخورید تا اتفاقات بد رو فراموش کنید.
- چرا...شبیه یکی هستی...اسمش اگلانتاین بود.

پافت لیوان دمنوش روی میز را جا به جا کرد...این پنجمین نفری بود که او را شناخته بود.
- ببینید...فراموشی یه نعمته، شما که نمی خوایید خاطرات بد همیشه عذابتون بِدن؟

حرف هایی که زمانی اعتقادی بهشان نداشت، اما با گذشت زمان و دیدن افرادی که خاطراتی از زندگی قبلیشان داشتند، قبول کرده بود که شاید فراموشی آن قدر ها هم اتفاق بدی نباشد.
- لطفا دمنوش رو بخورید.
- نمی خورم.
- اه...نذار این کارو بکنم.

اگلانتاین اجازه نمیداد کسی مرتکب اشتباهی جبران ناپذیر شود، پس درحالی که دور اتاق به دنبال مرده ها می دوید، مجبورشان به نوشیدن دمنوش می کرد.

شاید تنها شغلِ مناسب در دنیای بعد از مرگ برای پافت، مجبور کردن آدم ها به نوشیدن دمنوش فراموشی بود...درحالی که خودش همیشه از این نعمت محروم می ماند.


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹:۱۸ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۸:۰۹
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 240
آفلاین
شرایط فوق‌العاده‌ای بود. هر چه می‌خواست برایش مهیا می‌شد و دیگر لازم نبود هیچ کاری بکند. هر زمان که می‌خواست می‌خوابید و هر وقت دوست داشت بیدار می‌شد.
به شدت به بهشت علاقمند شده و خوشحال بود از این که دو فرشته‌ی روی شانه‌هایش استعفا داده و اعمالش را ثبت نکرده بودند.

در همان حالی که بر روی تختش زیر صدها لایه پتوی نرم دفن شده و دو دستش را زیر سرش گذاشته بود و استراحت می‌کرد، حضور دو نفر را بالای سرش حس کرد.

چشمانش را گشود و دو فرشته را بالای سرش دید که با چهره‌ای خشک و جدی به او زل زده بودند.

- اممم...چیزی شده؟ مشکلی هست؟
- خجالت نمی‌کشی؟ توی بهشت دروغ می‌گی؟ اونم تو روز روشن؟
- ببخشید متوجه نمی‌شم...چه دروغی؟

یکی از فرشته‌ها سرش را به نشانه تاسف تکانی داد.
- هنوزم دروغ؟ انکار؟ دو رویی؟ مثل این که این دو روز اقامتت تو بهشت هم حتی نتونسته تو رو درست کنه!
- دیگه کم‌کم دارم نگران می‌شم...چی دارین می‌گین؟
- داریم راجع به زندگیت تو اون دنیا حرف می‌زنیم. چه کارای بد و پلیدی که نکردی! چه آدم سیاهی که نبودی! جای تو وسط جهنمه! بعد به ما گفتی آدم خوبی بودی؟

سدریک به فرشته‌ها زل زد. ظاهرا متوجه حقیقت ماجرا شده بودند.




فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳:۳۲ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۰۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
وقتی وارد آشپرخانه شدند، زنان زیادی داشتند سبزی و حبوبات پاک میکردند. اما هیچ کدام غیبت نمیکردند!
اینجا بهشت بود و غیبت کردن عادت هیچ کس نبود!
ربکا با تعجب به همه نگاه کرد.
اگر مروپ آنها را میدید با خوشحالی به سمتشان میدوید!

-خب بیا اینجا بشین غذاتو بخور. زودتر بخورش، کلی کار داریم.
-باشه!

ربکا پشت میز غذاخوری نشست و منتظر غذایش شد.

1ساعت بعد

-عااا...

ربکا غذایش را خورده بود ولی مشکل بزرگتری که بعد از غذا خوردنش پیش آمده بود، لیست غذاهایی که باید درست میکرد بود.
لیست آنقدر بلند بود که آخرین اسم غذای آن، به زانوی ربکا میخورد!
زنی که به او غذا داده بود، معلوم شد که سرآشپز اینجاست. حالا روبه روی ربکا ایستاده بود و چهره پوکرش نگاه میکرد.
-نمیخوای بری غذا درست کنی؟ منتظر غذات هستنا!
-آخه... عااا...
-چیشده؟
-عام، میشه بهم تو غذا درست کردن کمک...

زن از چهره جدی‌اش به چهره ای عاشقانه و محبت آمیز تغییر کرده بود.
خنگ بودن ربکا در آشپزی، عشق ورزیدن لازم داشت؟

-خب عزیزم استرس اولین کاره. برات مهم نباشه! یه نفس عمیق بکش! آها، آره. بذار تو تک تک سلول های وجودت آرامش قلت بزنه.
-چقد احساسی حرف میزنین. میگم آشپزیم افتضاحه، میتونین بهم کمک کنین؟
-عزیزممممممم! چقد شیرین حرف میزنی!
-
-البته که بهت کمک میکنم! چرا که نه!

ربکا که از رفتار زن خیلی تعجب کرده بود، با همان قدر تعجب همراه زن به راه افتاد.
اولین غذای ربکا در طول عمرش را باید برای کسانی درست میکرد که نمیشناخت. اصلا معلوم نبود میتواند طلسمی، چیزی رویشان اجرا کند، تا از غذای افتضاح او تعریف کنند.
کارش خیلی سخت شده بود!


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳:۴۳ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۲۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
سو با نیشی که تا بناگوش باز شده بود، به طرف مامور عذاب چرخید.
-اشتباه نمیشه؟

پیش از آنکه جوابی بشنود، فرشته ای که به دنبالش بود، به او رسید.
-سو لی تویی؟
-خودمم.
-باید ببرمت بهشت.
-می‌دونستم اشتباه شده. از اولشم معـ...
-به عنوان عذابت باید توی بهشت مسئول پذیرایی از یه نفر بشی. خودش انتخابت کرده. زودباش بریم.

سو وا رفت! البته در کسری از ثانیه به خودش مسلط شد و به یاد آورد همین هم بهتر از هیچ است! کسی که اینقدر به سو علاقه داشته که او را از جهنم نجات دهد، قطعا اجازه نمی داد در بهشت به او بد بگذرد.
سو با این افکار که در ذهنش غوطه‌ور بودند، با مامور عذاب جهنمش بای‌بای کرد و به طرف بهشت راه افتاد. غافل از اینکه مامور عذاب وحشتناک تری در بهشت انتظارش را می کشید!

-حالا قراره از کی پذیرایی کنم؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲:۵۶ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۰۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
-عجب اتاقی! الان دیگه میتونم راحت باشم.
-هی، تو تازه واردی؟

زنی با لباس آشپزی، تا کمر از پنجره ساختمان کنار اتاقک ربکا، بیرون آمده بود و با او حرف میزد. ربکا در اتاقش را بست و عقب تر آمد تا زن را ببیند.
باز هم تازه وارد بود!
حتی در بهشت هم تازه وارد بود!
-آره. اینجام تازه واردم.... تو آشپرخونه هم آشپز تازه واردم.
-خب بیا بالا کارت دارم.

ربکا با سرعت وارد هتل شد. البته شاید فقط خودش اینگونه فکر میکرد که آنجا هتل است.

نیم ساعت بعد-طبقه آخر

از بس طبقات ساختمان زیاد بود که ربکا پاهایش درد گرفته بود. نیم ساعتی میشد که از پله ها بالا میرفت.
موقعی که آخرین پله را رد کرد، همان زنی که دیده بود، روبه رویش ظاهر شد.
-خب، تو تازه واردی، پس باید... صبر کن ببینم!
-چیشده؟
-تو همه پله ها رو بالا اومدی؟
-آره خب.

زن روی پیشنانی اش کوبید و به آسانسور کنارش که حالا باز شده بود و زنی از آن بیرون آمد، اشاره کرد.
-آسانسور جدیده. اصلا ندیدیش؟ خب چرا با خودت اینجوری میکنی؟ از پا میوفتی!
-ها؟

ربکا با تمام وجود میخواست ساختمان را نابود کند تا حواسشان باشد آسانسور را جلوی چشم تازه واردین بگذارند! اما زن با قیافه ای دلشکسته و آزرده به ربکا نگاه میکرد که باعث شد ربکا از این کار منصرف شود.
-بیا بهت غذا بدم ضعف معده نگیری یه وقت!

ربکا با خوشحالی پشت سر زن دوید.
حالا میتوانست در این آشپرخانه هم غذا درست کند و هم غذا بخورد!
خوشبختی ربکا در بهشت، خوردن و خوابیدن بود. که حالا به آن رسیده بود.

-حواست باشه ها! کار هم باید بکنی! همش نباید غذا بخوری.
-باشه! الان بریم یکم غذا بخوریم تا کار شروع بشه!


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۰۵ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۲:۵۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
فرشته تصمیمش را گرفته بود. امکان نداشت اجازه دهد روح تمیز بلاتریکس بخاطر بازگشت به دنیای فانی کثیف شود. حال
زمین و زمان شهادت دهند که او آدم بدی است، لاکن چیزی که فرشته حساب می‌کرد، نامه اعمال در دستش بود.
-خب، آروم شدی؟ آماده‌ای سفر رو به جلو رو شروع کنی؟

بلاتریکس حاضر بود. نقشه واضح بود. وارد هر دنیایی می‌شد، به قدری بدی می‌کرد تا برای مجازات باز به دنیای قبل بازگردد. برایش چیزی جز بازگشت نزد لرد معنی نداشت.

-پس بزن بریم!

فرشته بلاتریکس را زیر بغلش زد و شروع به حرکت کرد.
به علت آنکه نویسنده پست تا به حال مرگ را تجربه نکرده و دنیای پس از مرگ را هم ندیده است، بلاتریکس و فرشته از فراز دریاها گذشتند، جنگل‌ها ‌و کوه ها را پشت سر گذاشتند. کهکشان راه شیری را نیز دور زدند و به دنیای بعدی رسیدند.
فرشته بلاتریکس را روی زمین گذاشت و بشکنی زد.
بلاتریکس متوجه شد چیزی تغییر کرده، لاکن قبل از آنکه متوجه آن شود، چشمانش گرم شد و خوابید!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۰۴ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۳۶:۴۴
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 144
آفلاین
پیتر قدم زنان در بهشت پرسه می زد.
گل هارا بو می کرد...
با فرشته ها حرف میزد...

آرام و خوشحال بود تا این که فهمید لرد هم در بهشت قرار دارد.
این فهمیدن آرام وقرار را از پیتر گرفت.
او باید دنبال لرد میگشت تا شاید در این جا مرگخوار می شد و با لرد گروه "مرگخواران بهشتی "را تشکیل می دادند.
پیتر علاقه شدیدی به مرگخوار شدن داشت!
او دنبال لرد گشت تا پیدایش کرد.
_ارباب چرا اینجایید. بیاید به قصر ما.
لرد به پیتر نگاه کرد.
_عه... پیتر...تویی. اتفاقا ما در فکر بودیم که تورا به قصرمان دعوت کنیم.فقط باید کلید را از سولی بگیری تا توفیق حضور در قصر مارا داشته باشی.

پیتر به سو در آن بالا نگاه کرد.
باید کلید را به دست می آورد...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.