هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۲:۵۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 748
آفلاین
امتیازات جلسه ی آخر کلاس معجون شناسی:


گریفندور:

بارناباس کاف: 17.5

بارناباس عزیز!
سوژه ای که انتخاب کردی خوب بود و میتونست جالب بشه. ولی خوب بهش نپرداخته بودی. پستت مبهم بود و یه جورایی روی دور تند گذاشته شده بود. نیاز داشت که بیشتر توصیفش کنی و به جزئیات و موارد مختلف توی سوژه بپردازی. در واقع پستت یه ایده خام بود که اگه بیشتر روش زمان میذاشتی میتونست پست خوبی بشه. در مورد شخصیت های پستت هم به نظرم بهتره بیشتر با شخصیت های سایت آشنا بشی تا بتونی بهتر در موردشون بنویسی.

گلرت گریندل والد: 17

گلرت عزیز!
اولین مورد قابل ذکر خلاقیت در پستت بود. خلاقیتش کم بود و به اندازه کافی نبود. مورد دیگه ای که باید بگم در مورد پاراگراف بندی و فاصله های پستت بود که درست و مناسب نبودن. پستت طنز بود ولی طنز ضعیفی داشت. نکته و طنز هاش درست و به جا نبودن. دیالوگ های پستت هم قوی نبودن.

هرمیون گرنجر: 18.5

هرمیون عزیز!
پستت خلاقیت خوبی داشت و اینکه هرمیون همه رو هرمیون میدید جالب و خوب بود. ولی شروع و پایان پستت خوب نبود. و هکتور پستت شخصیتش درست نبود. در واقع بیشتر اسنیپ بود تا هکتور.

هافلپاف:

نیمفادورا تانکس: 16.5

نیمفادورای عزیز!
اولین و مهم ترین نکته... خلاقیت! خلاقیت خوبی توی پستت ندیدم. تو فقط از تبدیل شدن دانش آموز ها به حییون های مختلف صحبت کردی ولی این سوژه ساده و آسونی بود که به ذهن می رسید.
مورد بعدی در مورد روند پستت بود. پستت جوری بود که انگار یک نفر داره خلاصه ی یک ماجرا رو با دور تند توضیح میده. جزئیات حذف شده بودن و توصیف ها کم بود.
در مورد دیالوگ ها هم یک راه رو برای جدا کردنشون مشخص کن. روی شخصیت های پستت و نوع و سبکی که دیالوگ رو میگن هم باید کار کنی.

سدریک دیگوری: 17

سدریک عزیز!
پستت اون خلاقیتی که من دنبالش بودم رو نداشت. این بزرگترین و مهم ترین دلیلی بود که این امتیاز رو دریافت کردی غیر از اون دلیل دیگه کم شدن امتیاز پستت این بود که کل پستت توصیف بود و این باعث می شد یکنواخت به نظر برسه و جذابیت لازم رو نداشته باشه. البته لزومی نداره حتما همه ی پست ها دیالوگ داشه باشن. میشه این مورد رو با بالا و پایین دادن به سوژه و ایجاد یک اتفاق هیجان انگیز جبران کرد ولی پستت نتونسته بود این کار رو بکنه.

ماتیلدا استیونز: 17

ماتیلدای عزیز!
همچنان پستت خلاقیت کافی رو نداره. به نظرم اینکه ماتیلدا کتاب خون بشه خیلی تاثیر خلاقانه ای نیست. طنز پستت هم ضعیف بود و جای کار داشت.
چند مورد کوچیک هم بود که لازم بگم. یکی اینکه به جای دیالوگ از شکلک استفاده نکن. دوم اینکه یکی دو جای پستت غلط املایی دیدم که باید حواست رو جمع کنی و رفعشون کنی. در بعضی موارد هم انگار جمله هات ناقصن و بخشی از اونا حذف شده.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
سلام. به پروفسور هدگ. برای جلسه ی آخر... قراره با پاتیلاتون ما رو بد... یعنی خوشبخت کنین؟ ممنون از لطف بزرگتون!!

تکلیف:
خب چشمتون رو با معجونی که جلوتون قرار داره، بشورید. این معحون هر تأثیری، تاکید می کنم " هرتاثیری" ممکنه روتون بذاره. پس خلاق باشید. بعد شستن چشماتون با معجون به جنگل برید. تاثیری که معجون روتون میذاره میتونه مربوط به جنگل باشه و یا نباشه. اینا اهمیت نداره! خلاقیت شماست که اهمیت داره. پس لطفا خیلی خیلی خلاق باشین.


به پاتیل بنفش رنگ نگاه کردم و آب دهنم را قورت دادم. مایع به رنگ سبز بود و مثل آبجوش، قل قل میکرد. واقعا معلوم نبود که استاد در آن چه ریخته بود. اما هر چه بود، چه بد و چه خوب،باید آن را در چشمانم می ریختم. با دستانی لرزان از عصبانیت. پاتیل را برداشتم و کمی از آن را در چشمانم ریختم.

- بیشتر ماتیلدا. همشو باید بریزی!

فکر کنم که راست گفته بود ولی از این درستی خوشم نیامد. پس با آرامش( آرامش حرکت دست، نه آرامش روان!)، همه را در چشمانم خالی کردم. پاتیل را سر جایش گذاشتم و منتظر نتیجه ماندم. کمی بعد، چشمانم تیره و تار شد. دلم به شدت درد گرفت و سرم گیج رفت. محکم میز را گرفتم که به زمین نخورم.

دیوانه وار پلک می زدم که بالاخره بر اثر آخرین پلک ، چشمانم سوزش گرفت اما بلافاصله، همه چیز را مثل اول دیدم. سردردم و دل پیچه ی شدیدم خوب شد.ولی ناگهان تصمیم گرفتم که به کتابخانه بروم. پس با سرعت از جایم پا شدم و مشتاقانه، به سمت کتابخانه رفتم.

کتابخانه

- توام اینجایی هرمیون؟ حالا که اینجایی، می خواستم یه حقیقتی رو بهت بگم.
او بهت زده به من خیره شده بود اما گفت:
- خب... بگو می شنوم.
-می خواستم بگم که من خیلی علاقه دارم که کتاب بخونم. مخصوصا کتاب درسی و اطلاعات عمومی. اصن هر چی که تو می خونی رو دوست دارم. به من قرض میدی؟
-
- می دونم خیلی عجیبه، اما میشه پنجاه تا از کتابات رو، بعلاوه ی آدرس کتابخونه ی ممنوئه رو به من بدی؟
- اوه... باشه حتما. فقط کتابامو خراب نکنی!
- به من اطمینان کن هرمی.

او هنوز هم به طور عجیبی به من نگاه می کرد، اما دستانش را در کیف جادویی اش کرد و پنجاه تا کتاب تر و تمیز، روی میز گذاشت. یک ورقه از جیبش در آورد و با دقت تمام، برای من کروکی کشید. من ورقه را از او گرفتم و تشکر کردم. و او هم در جواب گفت:
- خواهش می کنم. فکر کنم که اگه برم یه میز دیگه مطالعه کنم، بهتره. اینطوری مزاحم درس خوندنت نمیشم!!

او سریع اینجا را ترک کرد و به سر میزی دیگری رفت و بند و بساتش را بر آن ریخت. من با ذوق و شوق، بر روی صندلی نشستم و شروع به خواندن کردم. ساعت ها کتاب ها را ورق می زدم و مدام می خواندم. حتی یه پلک هم نمی زدم! موضوع هایی که من را بیشتر به خودشان جلب کردند، " تغییر شکل" ،" جنگل شناسی مدرن" ، " طلسم های سفیدی و فواید آنها" و سایر کتاب های مثل اینها بود.

دیوانه وار می خواندم که ناگهان بلندگو کتابخانه داد زد:
- ساعت نه شبه. برین دیگه! انقدر کار منو دستیارامو، با جابجا گذاشتن کتابا، سخت نکنین!

که البته خلاصه شده ی کلام ایشان،" برید گمشید" بود. تا حالا انقدر صاحب کتابخانه را عصبانی ندیده بودم. اما شاید دلیلش این است که تا حالا به کتابخانه نیامده بودم. به هر حال، چهار تا از کتاب های هرمیون را برداشتم و با سرعت بیرون رفتم.

تالار هافلپاف

- بسه دیگه! چقدر می خونی. بذار یه کم بخوابیم. سه روز دیگه جواب ترمو میدن. آخر هفته هم که کوییدیچ داریم!!
- خب... اینایی که میگی، همونطور که خودت اشاره کردی، اینا چند روز دیگه ان. چه ربطی به الان داره لیندا؟!
- ما می می خوایم که تا اونموقع بخوابیم!
- چی؟؟
- ای بابا! خستم، هی ازم حرف می کشه!
-باشه بابا! پنج دقیقه ی دیگه، می گیرم می خوابم.

لیندا چشم غره ای رفت، اما بعد مدتی، سرش را بر روی بالشتش گذاشت و به سرعت صدای خروپفش بلند شد. همه جا تاریک بود و من فقط با ورد، کتابهایم را میدیدم و می خواندم. اگر دیگران اذیت می شدند، باید به جای دیگری بروم. و هیچ جایی به غیر از جنگل ممنوئه، ساکت و آرام نبود.

جنگل ممنوعه

بعد پیاده روی طاقت فرسا و فرار کردن از آقای فلیچ، به جنگل رسیدم. کتاب هایم در دستم سنگینی می کردند. ساعت یک شب بود و من حتی یک متر جلوترم را هم نمیدیدم. خطرناک بود،اما ارزش داشت. پس به سرعت به راه افتادم.

دقایقی بعد

بر روی زمین جنگل نشسته بودم که ناگهان به صفحه ای جالبی رسیدم.

تا حالا فکر کردید که جنگل ممنوئه با این که خطرناک
است، اما زیباست؟ می پرسید چرا؟ بخاطر اینکه
جنگل از میلیارد ها درخت تشکیل شده که به طور
عجیبی بیشتر از سه چهارم این درختان جادویی
هستند جنگل، جاییست که همه ی موجودات،
چه وحشی و چه اهلی در آن زندگی می کنند و غذا
می خورند. می دانستید که شما با طلسم زدن به
...
و بالاخره، به شما توصیه میشود که هر روز به اینجا
بیاید و از دیدن اینجا لذت ببرید.
( البته سعی کنید کشته نشوید!)


ناگهان با خواندن این متن، احساسی درونم به وجود آمد. انگار می خواستم که هر روز به اینجا بیایم و لذت ببرم. و این کار هم کردم.

توجه: خوانندگان عزیز، این مورد در رول ذکر نشده. ولی تاثیر معجون آقای هکتور بر ماتیلدا، هیچوقت از بین نرفت. او تمام زندگیش را با کتاب مشغول کرد. و شب ها، از ساعت دوازده تا دو صبخ، در جنگل ممنوعه پرسه میزد!


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۹ ۲۳:۱۲:۲۵

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
سلام پروفسور!

در صف انتظار ایستاده بودم. منتظر بودم تا نوبتم شود و چشم هایم را با معجون پروفسور گرنجر بشویم و به قعر جنگل بروم. مدت زیادی بود در صف ایستاده بودم. ساعت حدودای هفت بود و میدانستم تا یک ساعت دیگر غروب میشود. اصلا دلم نمیخواست در تاریکی به جنگل بروم؛ اما چاره ی دیگری نداشتم؛ آخرین روز برای انجام این کار بود.

هوا سرد بود و باد سوزناکی می وزید. از حالا میتوانستم ترسناک ترین حالت ممکن برای جنگل را در شب تصور کنم. خورشید کم کم به پشت کوه ها میرفت و من همچنان در استرس غوطه ور بودم.

بالاخره پروفسور نامم را صدا زد. با دست هایی لرزان به سمت پروفسور رفتم و جلوی پاتیلی که رو به رویش بود، ایستادم. سپس پروفسور نحوه ی شستن چشم ها را به من گفت. مو به مو دستوراتش را اجرا کردم. شستشو که به پایان رسید، حس عجیبی پیدا کردم؛ چشم هایم سنگین شده و کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. نمیدانستم تاثیر معجون چیست و همین بیش از هر چیزی مرا می ترساند.

سعی کردم به این موضوع فکر نکنم و به طرف جنگل به راه افتادم. همین که پایم را داخل جنگل گذاشتم، از تعجب خشکم زد. با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم؛ روی تنه ی تمام درخت ها پر از حشرات و موجودات گوناگونی بود که تا حالا ندیده بودم؛ عجیب تر این که لایه های پیچ در پیچ درخت هم مشاهده میشد.

به زمین نگاه کردم؛ سوراخ های موجود در خاک و لانه ی های موجودات مختلف، ریشه ی چمن و گیاهان و کرم های خاکی که در خاک می لولیدند را می دیدم. سنگی کنارم روی زمین بود. با نگاه کردن به آن لایه های درونی سنگ را هم توانستم ببینم.

با تعجب اندیشیدم که معجون به من قدرت دیدن داخل اجسام را داده است، بخاطر همین من درون درخت حشرات عجیبی دیدم، حشراتی که در تنه ی درخت زندگی میکنند و هیچ گاه بیرون نمی ایند در نتیجه من تا به حال ندیده بودمشان.

مدتی با این ویژگی جدیدی که بدست اورده بودم پیش رفتم و چیزهای هیجان انگیزی دیدم. به کلی ترس و استرسم از بین رفت. از مشاهده ی درون همه ی چیزهایی که در جنگل بودند، لذت می بردم.

سپس اثر معجون قوی تر شد و به من قدرت جدیدی داد؛ حالا میتوانستم پشت هر چیزی را که میخواهم نیز ببینم! با داشتن این دو ویژگی، به هر جسم جامدی که میرسیدم، به دلخواه میتوانستم درون یا پشتش را ببینم. کافی بود به خواسته ام در ذهنم فکر کنم، مثلا با خود بگویم که الان میخواهم پشت درخت را ببینم؛ سپس درخت نامرئی میشد و من میتوانستم هرچیزی که در پشتش بود مشاهده کنم.

با خوشحالی در جنگل پیش میرفتم. تا به حال به این اندازه در جنگل به من خوش نگذشته بود! اثری که معجون داشت، به من قابلیت شناسایی موجودات خطرناکی که پشت درختان کمین کرده بودند را میداد. به سادگی هر جانوری را که پشت درخت پنهان شده بود را میدیدم؛ درنتیجه خیلی راحت میتوانستم از خودم دفاع کنم و هیچ مشکلی پیش نیامد.

هوا تاریک شده بود که اثر دیگر معجون را کشف کردم؛ دید در تاریکی! دیگر هیچ مشکلی نبود، چشمانم همچون چشمان جغد اطراف را میدیدند. پس از یک گشت حسابی در جنگل، تمام تجربیاتی که در چندساعتی که در جنگل بودم بدست اورده بودم را یادداشت کردم.

نحوه ی مقابله با موجودات، تجربه ی دیدن درون و پشت اجسام، دید در تاریکی و هر چیز جدیدی که در اثر این معجون بدست امده بود را نوشتم. سپس با خوشحالی از جنگل بیرون آمدم.

همین که پایم را از جنگل بیرون گذاشتم، کم کم اثرات معجون از بین رفت. با عجله به طرف قلعه به راه افتادم تا هرچه سریع تر تکلیف را به پروفسور تحویل دهم. امیدوار بودم تکلیفم را به درستی انجام داده باشم و نمره ی خوبی بگیرم!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۹ ۲۱:۳۰:۵۵

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-زود باشید تنبلا. خلاقیت توی نسل جدید مرده. یالا چشماتونو بشورید و جور دیگر ببینید.

همون طور که هکتور جمله های ادبی بیشتری می گفت و با پاتیلی که در دست داشت به سروکله ی هرکس که تعلل می کرد می کوبید، هرماینی سعی داشت تا معجون هارا شناسایی کند.
-خب اون شبیه معجون عشقه چون بوهای خوب میده، اون یکی مشکی رنگه که میشه زندگی فلاکت بار... این طلاییه چیه پس؟!

-دوشیزه گرنجر!

هرماینی آب دهانش را با ترس قورت داد و برگشت. استاد کوتاه قد و ویبره زن کلاس درست پشت سرش ایستاده بود و او مرلین را شکر کرد که نسبتی با او ندارد.
-بله استاد گرنجر!
-داری وقت کلاس رو میگیری و با گستاخی هم به من نگاه میکنی! پنج امتیاز از گریفیندور کم میشه. اون معجون طلایی مال توئه.

هرماینی با عصبانیت لبش را گزید و بدون حرفی پشت پاتیل ایستاد. بخارات قرمزی از پاتیل بلند می شد که بوی گندیدگی می داد. او قبل از اینکه پشیمان شود یا از این کلاس عجیب فرار کند مشتی از معجون را به طرف چشمانش برد. معجون برخلاف قل قل کردن و بوی بدش، خنک و زیبا بود. هرماینی با آن چشمانش را شست و ناگهان تمام تنش شروع به خارش کرد.

زمین زیر پایش بزرگ و گسترده شد و پاتیل به اندازه یک کوه بزرگ شد. او کوچک شده بود و کم کم داشت پر در می آورد. هرماینی سعی کرد چشمانش را ببندد ولی حتی نتوانست پلک بزند.
-آ...روم باششش! این فقط توهمه! میری تو جنگل و یه برکه پیدا میکنی...چشماتو می شوری و... هی! چی میخوای؟

مورچه ی کاپشن پوش و زنجیر به دستی دور هرماینی می چرخید و اورا را ورانداز می کرد.

-کیشته، من برای خوردن نیستم!

مورچه عینک دودی اش را برداشت و هرماینی قیافه خودش درحالی که سیبیل داشت و موهایش از دوطرف کوتاه شده بودند و بقیه بالای سرش گوجه شده بودند، را دید.
-مطمئنی؟
-یا مرلین. تو... چرا... .

قبل از اینکه هرماینی جمله اش را تمام کند یک دوجین مورچه ی دیگر از چمن ها بیرون آمدند که همگی قیافه هرماینی را داشتند. منظره ی زیبایی نبود بنابراین هرماینی برگشت و به طرف جنگل دوید تا بلکه شبنمی برکه ای چیزی بیابد و چشم هایش را بشورد تا از این جور دیگر دیدن خلاص شود.

انگشتانش پر در آورده بودند و موهایش با دیدن درخت هایی که به جای برگ کله ی هرماینی هایی داشتند که همگی حرف می زدند، درحال ریزش بود. با شنیدن صدای ویششش فهمید که بال درآورده است. بال هایش را باز نکرد، هرماینی از پرواز خوشش نمی آمد.ولی کم کم برگ های صورت هرماینی سرش جیغ می زدند و می گفتند که دارد راه را اشتباه می رود. پس او به ناچار بال هایش را باز کرد و به طرف آسمان که هنوز عجیب غریب نشده بود، پرواز کرد. همینطور که همه جا دنبال برکه ای یا نقطه ی آبی ای می گشت، صدای جیغی را از بالای سرش شنید و عقابی را که صورتی مانند صورت او داشت دید که به طرف او پرواز می کند.
-من کوچیکم! منو چطور دیدی آخه!
ولی عقاب به این کار ها کار نداشتند و چنگال هایش را باز کرده بود تا او را ببرد برای جوجه هرماینی هایش تا نوش جان کند که ناگهان سطل آبی روی هرماینی اصلی داستان خالی شد و او با تعجب به اطرافش نگاه می کرد.

-خانم گرنجر، شما به داخل جنگل نرفتی هیچ، تمام مدت خم شده بودی و توی علف ها انگشت می کردی! نمره ای به شما تعلق نمی گیره، مخصوصا وقتی به استادتون میگید چرا خودتو تو گِل می پلکونی! ببریدش پیش مادام پامفری.



lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۴:۴۶ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
در حالی که زیاد از نتیجه ی این کار اطمینان نداشتم، چشمانم را با معجونی که استاد هکتور جلویم گذاشته بود شستم. معجون داغ و چسبنده بود و بلافاصله چشمانم را سوزاند. چوبدستی ام را بالا گرفتم و با طلسمی، آب از نوک چوبدستی ام فواره زد. چشمانم را با آب شستم و به دور و برم نگاه کردم. در ابتدا متوجه تغییر خاصی نشدم. استاد هکتور که با رضایت خاصی به  شاگردان نگاه می کرد، گفت:

- خیله خوب، دیگه وقتشه که برید جنگل رو بگردید. اگه زنده موندید، جلسه‌ی بعد می بینمتون! 


از بقیه شاگردها که هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند جدا شدم و به سمت جنگل راه افتادم. در دل درخت های در هم پیچیده صدایی به گوش نمی رسید. حتی نور ماه هم که آن شب قرص کامل بود، به زور از لا به لای شاخ و برگ ها به چشم می خورد.

- لوموس!


با خودم فکر کردم حالا بهتر شد. ناگهان صدایی من را حسابی از جا پراند:

- بگیر اونور چوبدستیت رو بابا! کورمون کردی!


با تعجب به دور و برم نگاه کردم. ولی به جز دو کلاغ کوچک بی آزار روی شاخه‌ ی درخت، چیزی ندیدم.

- چه نگاه نگاه هم می کنه چشم دریده. این جادوگرها هیچ کدومشون ادب و نزاکت سرشون نمیشه. نصفه شبی اومده نور انداخته تو چشممون، زل هم میزنه!


با تعجب پرسیدم:

- شما دو تا میتونید حرف بزنید؟

- اوا عیال این زبون کلاغی میفهمه! بیا بریم.


دو کلاغ در حالی که مثل عجیب الخلقه ها به من نگاه می کردند به داخل لانه شان درون درخت رفتند. هنوز چند قدم جلوتر نرفته بودم که صداهای دیگری به گوش رسید.

- دارم بهت میگم من ندیدم گردوهای تو رو. به جفت توله هام قسم!

- خودم اینجا چالشون کرده بودم! جفتشون رو از زیر درخت ممد خط دار اینا پیدا کرده بودم آورده بودم همینجا زیر این بوته خاک کرده بودم. جون ادی تو ندیدیشون؟


چشمم را به سمت بوته ای که صدا از آنجا می آمد چرخاندم. دو سنجاب درختی کوچک رو بروی هم ایستاده بودند. یکی از آنها به نظر سر درگم می آمد و کله کوچکش را می خاراند. آن یکی در حالی که دو لپ هایش اندازه ی دو گردو کش آمده بودند در حالی که به سختی می توانست صحبت کند ادامه داد:

- دارم بهت میگم اصلا من شیش ماهه رنگ گردو به خودم ندیدم.

- اوا ادی این جادوگره چرا داره هر و بر ما رو نگاه میکنه؟


جفتشان به سمت من چرخیدند. کم کم داشتم متوجه می شدم. گویا من امشب موفق شده بودم زبان حیوانات جنگل را بشنوم.

- هوی! تو! یارو قد بلنده چوبدستی به دست! تو گردوهای من رو دزدیدی؟


در حالی که خنده ام گرفته بود، برای اینکه دستشان بیاندازم گفتم:

- نه. من فقط سنجاب می خورم.

- ادی بیخیال گردوها، بیا بریم این یارو خیلی قاطیه.


و هر دو در دل تاریکی گم شدند. پس اثر معجون چشم استاد هکتور این بود. با خودم فکر کردم: 

- ولی من معجون را به چشمم زدم و نه به گوشم!


ولی بعد با خودم گفتم خوب، معجون های استاد هکتور همیشه برعکس عمل می کنند.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
دست گیره در را به رو پایین فشار دادم.
_ پرفسور من...
سطلی از آب به رویم ریخته شد.
چشمهایم را باز کردم. پرفسور گرنجر سطل به دست جلویم ایستاده بود و لبخند می زد.

با اعتراض گفتم:
_ پرفسور.
به سراسر کلاس نگاهی انداختم تمام بچه ها خیس شده بودند.

_ متاسفم تانکس. اما این ی آزمایشه.
قبل از آنکه کسی بپرسد: حالا چطور آزمایشی است؟
در کلاس را رویمان بست.

در راه رفتن به کلاس تغییر شکل همه ی بچه ها درباره ی کاری که پرفسور گرنجر انجام داده بود، نظری دادند.
اما نظر هیچ کدام عاقلانه نبود.

کلاس تغییر شکل:
پرفسور گری بک با دیالوگ همیشگی‌اش وارد کلاس شد:
_ سلام سوسیس بلغاری های من.

تمام بچه ها ساکت بودند که ناگهان صدای وزغی بلند شد.
_ قوررر...قووررر
همه برگشتند و به پسری که بدنش وزغ اما سرش انسان بود نگاه کردند و زدند زیر خنده.

فنریر با لحنی خشم آلود گفت:
_ این پسر رو به درمانگاه ببرید قبل از این که به سوسیس وزغ تبدیل بشه.

بعد از کلاس تغیر شکل به هافلی ها پیشنهاد دادم:
_ میایید به جنگل بریم.
اما هیچ کدام قبول نکردند. من هم لج کردم و تصمیم گرفتم تنها به جنگل بروم.

برگها زیر پایم خرچ خرچ می کنند و به طرف قلب جنگل حرکت می کنم.
شاخه ای به پایم گیر کرد و به زمین افتادم.
چشمهایم را که باز کردم احساس کردم صدای تمام جانوران روی زمین را می شنوم.

به دست هایم نگاه کردم پنجه هایی پشمالو درآورده بودم.
سبیل های را روی گونه هایم احساس کردم.
جنگل خیلی بزرگتر از قبل شده بود.
انگار من آب رفته بودم.
فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود، من خرگوش شده بودم.

سعی کردم تمام اتفاقاتی که از صبح رخ داده بود را مرور کنم.
سر کلاس جنگل شناسی دیر رسیده بودم.
پرفسور گرنجر رویم آب ریخته بود.
به کلاس تغییر شکل رفتم.
پسری وزغ شده بود، و حالا من خرگوش.

حرف پرفسور گرنجر را به یاد آوردم:
_ این یک آزمایش است.
آها پس این کارها فقط بلایی بود که هکتور سر من آورده بود.
اگر چغلی اش را به لرد نکردم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷

بارناباس کاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۴ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
همه دانش آموزان با موهایی که اکنون دیگر بر روی زمین بود به پروفسور هکتور خیره شده بودند. بارناباس با نگرانی به معجون مقابلش نگاه کرد، سپس آب دهانش را محکم قورت داد و با خود اندیشید:
- چه کاری بود اومدیم هاگوارتز. نمیشه برگردیم همون پیام امروز روزنامه بدیم دست ملت؟ اینم که با چوبدستی ایستاده بالا سر ما! چاره ای نیست!

و اقدام به آغشته کردن دستانش با معجونی که مقابلش قرار داشت، نمود و سپس دستان معجونی اش را تا آرنج در چشمانش فرو برد. دوباره نگاهی به اطراف انداخت. بارناباس چشم هایش را شسته بود و حالا جور دیگر می دید. یا در واقع هیچکس رادر کلاس نمی دید!
- بچه ها! پروفسور!

اما هیچکس پاسخ نداد. حتی دیگر مویی برای ریخته شدن وجود نداشت. بارناباس با دست و پای لرزان بلند شد و در حالیکه زیر لب کلمات نامفهومی را زمزمه می کرد، از کلاس خارج شد. امیدوار بود یک نفر را در سرسرا ببیند و از او بپرسد چه اتفاقی افتاده است، اما هاگوارتز در سکوت کامل فرو رفته بود که این را نیز می شد به لیست عجایب چندگانه ی دنیا اضافه کرد. به راه خود ادامه داد و با خود اندیشید که حتما مقابل در خروجی فردی حضور خواهد داشت اما زهی خیال باطل! بدون کوچکترین مزاحمتی وارد جنگل شد و به سمت بید کتک زن به راه افتاد، اما بید کتک زن وجود نداشت! به جای آن هاگرید را دید که آنجا ایستاده بود و شاخ و برگ داشت! با تکان دادن شاخ و برگ هایش چند پرنده را به دیار باقی می فرستاد!

- سلام پروفسور هاگرید! میشه به من بگید چه اتفاقی افتاده؟
- هیچکس حق نداره جلوی من به پروفسور دامبلدور توهین کنه! همه تونو کتک میزنم!

و سپس شروع به سوت زدن کرد! بارناباس بیشتر از همیشه نومید شده بود، اما احساس کرد در دوردست افرادی را می بیند. با حیرت به راه خود ادامه داد تا به سوروس اسنیپ رسید که او نیز شاخ و برگ داشت!
- پروفسور! شما می دونین چه اتفاقی افتاده؟
- نه پسر، این چیزیه که خواننده ی رول باید کشف کنه!
- اما پروفسور...
- حرف نباشه کاف! تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دور هم یه افسنتینی بزنیم.
- مرسی استاد. مزاحم نمیشم.

و دوباره به راه افتاد و از کنار بزرگانی مثل هری پاتر، هرمیون گرنجر، آنتونین دالاهوف و پروفسور کوییرل که همه شاخ و برگ داشتند گذشت، تا به غول مرحله ی آخر رسید. و او کسی نبود جز لرد ولدمورت!
- سلام یا لرد! میشه به من بگین چه اتفاقی افتاده؟
- حرف نزن پسر! من الان یه کار خیلی مهم دارم.

بارناباس به سمت چپ نگاه کرد و آلبوس دامبلدور را دید که با یکی از شاخه هایش در حال در آوردن چوبدستی است.
- اکسپلیارموس!
- پروتگو!
- وای مرلین چیکارت کنه پروفسور هکتور! واسه خاطر یه معجون ببین چیکار کردی. جنگ نهایی هاگوارتز به خاطر معجون پروفسور گرنجر! اینا الان درختا و قلعه و همه رو به آتیش میکشن. هیچکی هم نیست که کمک کنه. وقتی گفتی این جلسه تو کلاس برگزار میشه باید حدس می زدم قراره چی بشه.

بارناباس دوان دوان از آن ها فاصله گرفت و از دور به تماشای جنگ نشست. یک جنگ تمام عیار میان درخت ها درگرفته بود که یکدیگر را با طلسم های سبز رنگ و سرخ رنگ هدف می گرفتند. ناگهان، یکی از طلسم ها خطا رفت و به اسنیپ، آن توده ی چربی و قابل اشتعال برخورد کرد و جنگل ممنوعه به آتش کشیده شد!



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۲:۵۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 748
آفلاین
امتیازات جلسه ی سوم:


گریفندور:

ادوارد: 17

ادوراد عزیز!

بخش مربوط به درست کردن موهای هاگرید رو اصلا نفهمیدم. اینکه چرا باید بیانش می کردی و چه ربطی به ماجرای هزارتو و نکلیف داشت؟
و بزرگترین و مهم ترین مشکل اولا کم بودن بخش توضیحات هزارتو و نبود خلاقیت خاصی توی اون بود. اینکه ادوارد تصمیم گرفت همونجا بمونه جالب بود ولی به نظرم لازم بود بیشتر توی بخش های مختلف هزارتو می گشت و چیز های بیشتری رو بیانش می کرد. اینکه هزارتو از گیاه ساخته بشه هم ایده ساده ای بود که میتونست خیلی خلاقانه تر بشه.

ریونکلا:

آندریا کگورت:16

سلام آندریا! نه خوشبختانه من هیچ نسبتی با اون مو وزوزی ندارم.

آندریای عزیز! جدا از بحث خلاقیت و ماجراهای هزارتو که کم بودن و باید خیلی بیشتر می شدن، چند مورد دیگه هم لازمه بهت بگم.
اول اینکه بین دیالوگ هایی که پشت سر هم گفته میشن نیازی نیست فاصله بذاری و پشت هم بیارشون. مورد بعدی اینه که شکلک به هیچ وجه جای علائم نگارشی رو نمیگیره. بنابراین علامت نگارشی رو فراموش نکن.
برای هر جمله هم از یک دیالوگ استفاده کن. اینکه دو یا سه شکلک پشت سر هم آورده میشن مناسب نیستن. بهتره یکی از اونا رو که مناسب ترن انتخاب کنی. در مورد شکلم وسط جمله هم معمولا وقتی استفاده میشه که حالت گوینده ی دیالوگ تا پایان جمله تغییر میکنه در غیر این صورت بهتره که استفاده نشه.
بخش مربوط به هزار تو هم خیلی کم بود. در حالی که باید بخش اصلی پستت رو تشکیل می داد.

اسلیترین:

سلینا مور: 18

سلینای عزیز!

اولین مشکل پست تو هم همونی بود که در باقی پست ها دیدم و روش تاکید کرده بودم. خلاقیت! پستت طولانی بود و تقریبا یک سوم ابتداییش مربوط به بخش های قبل از هزار تو بود. که نیازی به بیانشون نبود. و در عوض بخش های داخلی هزار تو اون طور که باید توضیح داده نشدن. و در طول هزار تو تنها با یک موجود برخورد کردی که به نظر من اصلا کافی نبود. میتونستی خیلی خلاقانه تر فکر کنی. از مورچه ای که ازش نمیترسی ولی در کمال آرامش سعی میکنه درسته قورتت بده تا هیولای شیش متری که مثل یه بچه خرگوش ازت میترسه. و البته اینا فقط مثال های ساده ای هستن.
بخشی از پستت که سلینا شیک و ریلکس برای خودش چیپس میخورد جالب بود. بعضی از جاها پستت جدی میشد و بعضی جاها طنز. بهتر بود یکی از این دو روش رو تمام و کمال پیش میگرفتی.

هافلپاف:

ماتیلدا استیونز: 17

سلام ماتیلدا!
اولین نکته ای که میخوام در موردش بگم و خودم هم توی عنوان تکلیف بهش تاکید کرده بودم، خلاقیت! پستت ساده و بدون خلاقیت خاصی بود. یه هزارتوی ساده که تقریبا هیچ مانع خاصی رو توش نمی شد دید. موانعی که سر راهت قرار می گرفتن میتونستن هر چیزی باشن! به معنای واقعی هر چیزی. از تیکه چوب ساده تا یه اژدهای دویست سر که وقتی دستتو میبری سمتش مثل یه بچه گربه میپره تو بغلت. پایان پستت کمی گنگ و مبهم بود. یعنی بعد از اون انجار چی شد؟ هدفت از اینکه اون رو بیان کردی چی بود؟
این ابهام رو جای دیگه ای هم دیدم. همون جایی که اون تیکه چوب سمتت پرتاب شد. ولی خب هدفت چی بود؟ قرار بود چه چیزی رو با اون نشون بدی؟
اینا بخشی از موارد کلی و ایراد های اصلی پستت بودن.

***


تدریس جلسه ی چهارم:


جلسه ی سوم کلاس جنگل شناسی تا دقایقی دیگه شروع می شد و این بار بر خلاف همیشه روز بود!
این رو می شد به یکی از عجایب چند گانه دنیا اضافه کرد.
از عجایب دیگه ای که قطعا باید به ثبت می رسید، برگزاری کلاس هکتور در محیط بسته ی یک کلاس بود؛ و نه در جنگل!
دانش آموز ها که وارد کلاس شدن با فضای مه آلود و درخت هایی که تا جلو دماغشون پایین اومده بودن مواجه شدن. کلاس به شدت دم کرده و شرجی بود و حتی از فضای جنگل هم ترسناک تر به نظر می رسید.

در همون گیر و دار صدای عو عوی بلندی از جا پروندشون و هم زمان دست هایی پشمالو چند تا کلاه و دفتر و قلم رو از دانش آموزا کش رفت.
جیغ و داد ملت حسابی بلند شده بود ولی اینجا کسی به دادشون نمیرسید. تنها راه فرارشون که در ورودی بود هم بسته شده بود و سر تا سرش رو خزه پوشونده بود. بنابراین اون ها چاره ای نداشتن جز اینکه به سمت جلو پیش برن.
بعد از دقایقی طولانی پیاده روی و درست وقتی که همه فکر میکردن چجوری این کلاس جنگل مانند ته نداره، به یک محوطه باز رسیدن که پاتیل هایی روی یک دایره چیده شده بود. پاتیل ها درست به تعداد دانش آموز ها بود. و اون ها ناچار بودن هر کدوم پشت یکی از اون پاتیل ها بشینن.

توی این بخش کلاس کلا عهیچ چشمی چشم دیگه رو نمیدید. و این هم دلیلی نداشت جز بخار معجون هایی که توی پاتیل ها مشغول قل قل زدن بودن.

بلاخره سایه لرزونی که شبیه شبح های فیلم ترسناک بود از ته کلاس ظاهر شد. و این سایه ی لرزون چه کسی میتونست باشه به جز هکتور دگورث گرنجر؟

دانش آموز ها با دیدنش آهی کشیدن و آرزو کردن این کلاس هر چه زودتر تموم بشه تا بتونن یه نفس بکشن. هکتور هم که کلا به مقدمه چینی و آماده سازی ذهن از قبل اعتقاد نداشت، مستقیم رفت سراغ موضوع کلاس.
- امروز دور هم جمع شدیم تا جنگل رو به شکل مدرن بشناسیم و کاربردش در معجون سازی رو بفهمیم...
توی نگاه دانش آموز های خیره به اون یه "پس تا حالا داشتیم چی کار می کردیم؟" خاصی بود که البته هکتور توجه نکرد و به حرفش ادامه داد.
-... بنابراین باید بدونید که چشم ها رو باید شست... جور دیگه باید دید... توی جنگل باید رفت. در نتیجه چشم هاتونو با معجون هایی که جلوتون توی پاتیل ریخته شده بشورید و برید توی جنگل معجون هر کدومتون هم متفاوت با بقیه است!

همه اول نگاهی به هکتور و بعد به پاتیل جلوشون انداختن. مطمئنا اگه حق انتخابی داشتن فرار رو ترجیح می دادن ولی مشکل اینجا بود که راه های فرار بسته بود و حق انتخابی وجود نداشت. اون هم با وجود هکتوری که با یک چوبدستی و ویبره زنون زل زده بود تو چشم هاشون.

تکلیف:
خب چشمتون رو با معجونی که جلوتون قرار داره بشورید. این معجون هر تاثیری، تاکید میکنم "هر تاثیری"، میتونه روتون بذاره. پس خلاق باشید. بعد از شستن چشم هاتون با معجون به جنگل برید. تاثیری که معجون روتون میذاره میتونه مربوط به جنگل باشه یا نباشه. اینا اهمیت نداره. خلاقیت شماست که اهمیت داره. پس لطفا خیلی خیلی خلاق باشید!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۴۸ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
روز خوبی بود. البته نه برای ادوارد. چون کلی مشق داشت ولی به خاطر دستاش نمیتونست چوبدستی و حتی قلم پر رو بگیره توی دستش، و همون روز هم خبر بهش رسیده بود که از گرینگوتز اومدن و خانه ش رو به حراج گذاشتن به خاطر ورشکست شدنش.


_ هی ادی. چیکار می‌کنی؟
_ هیچی، سرخورده شدم. می‌خوام تو اوج ترک تحصیل کنم.
_ اوج؟ اوج هم داشتی؟
_ لعنتی... ینی تو اوج هم نیستم؟
_ نه. راستی مشقاتو نوشتی؟
_ نه. نمی‌تونم. ادوارد ناتوانی‌ام. من برم به سرخوردگیم برسم.
_ بیا برو تکلیف جنگل شناسی رو انجام بده. به چوبدستی نیازی نداری.
_ باشه.


پس ادوارد به حرف رون گوش کرد و سعی کرد  ادوارد توانایی باشه. بعد از خداحافظی از رون، به سمت جنگل به راه افتاد. وقتی مرز جنگل رسید، صدای خر خر عجیبی از چند متری داخل جنگل می‌اومد. ادوارد ترسید. لرزید و مثل این شخصیت های فیلم های ترسناک که همیشه به سمت صدا می‌رن و آخرش به فنا می‌رن، به سمت صدا رفت. وقتی بوته‌ای که صدا از پشتش می‌اومد رو کنار زد، خیالش راحت شد. صدا مال هاگرید بود که پشت بوته خوابش برده بود.

ادوارد بعد از دیدن موهای هاگرید حس عجیبی پیدا کرد. حس علاقه. علاقه به درست کردن مو! خیلی آروم به سمت هاگریدِ خواب نزدیک شد و دعا می‌کرد که هاگرید خوابش سنگین باشه. دست هاشو جلو برد و از ریش هاگرید شروع کرد. بعد چند دقیقه کار روی ریش هاگرید و کندن همه مو ها و مقداری از پوس صورت هاگرید، به سمت سرش رفت. ادوارد به فکر فرو رفت. با شصتش یه خورده اندازه گیری چشمی کرد که نیازی بهش نبود.شروع کرد به بریدن.

در حالی که داشت عرق روی پیشونیش رو با آستینش پاک می‌کرد، به شاهکارش نگاه کرد. خیلی عالی شده بود. نتیجه خیلی بهتر از تصور ادوارد در اومده بود. قسمتی از موهای هاگرید از پشت بسته شده بود، و قسمت های کناریش با پوست سرش کنده شده بود. ادوارد نگاهی سرشار از رضایت به کله هاگرید انداخت و به سمت هزارتویی که پروفسور گرنجر داخل جنگل گذاشته بود به راه افتاد.

چند دقیقه بعد، به هزارتوی بزرگ رسید و به دیوارهاش که به نظر می‌رسید از گیاها و درختا تشکیل شده بود، نگاه کرد. برای ادوارد مشکلی نداشت. می‌تونست هرجا که به مشکل می‌خورد، خیلی راحت با قیچی هاش ترتیب گیاها و دیوارهای هزارتو رو بده. برای همین خوشحال و خندان وارد هزارتو شد و شروع کرد به پیشروی.
از توی راهروهای درهم و برهم، بدون اینکه حتی سعی کنه نقشه رو حفظ کنه، عبور کرد، تا اینکه یکهو به راهرویی رسید که تمام در و دیوار از آینه ساخته شده بود.
یه کم از حس اعتماد به نفس ادوارد کم شد، و وقتی که یک قدم دیگه هم اومد جلو و پشت سرش هم با یه دیوار آینه ای بسته شد، ادوارد اینبار با کمی شک به مسیرش ادامه داد، میخواست به سمت چپ بره، ولی فقط به یک آینه برخورد کرد. خواست به سمت راست بره، ولی بازم به یک آینه دیگه برخورد کرد.

ادوارد که دماغش به خاطر برخوردهای زیادش به آینه ها، کج شده بود و حتی دماغ دامبلدور رو رو سفید میکرد، به راهش ادامه داد، تا اینکه بالاخره دیگه نتونست و شد همون ادوارد ناتوان بدبخت بیچاره و نشست یه گوشه تا برای خودش چند دقیقه زار بزنه و اشک بریزه.
تو اوج ناامیدی، یکی از دست هاش رو کوبید به آینه، و دید که قیچی، شروع کرد به خط انداختن روی آینه.

ادوارد با یه کوچولو علاقه از جای خودش بلند شد و با قیچی هاش روی آینه های اطرافش رو خط خطی کرد و سعی کرد نقاشی بکشه تا حتی سرش هم گرم بشه.

بعد از حدود دو ساعت، اشک شوق توی چشم های ادوارد جمع شده بود، اشکی که داشت آروم آروم، به شکل بلورهایی قیچی شکل از چشماش خارج می‌شد. ادوارد با خوشحالی فکر کرد که ای کاش از قبل به جای آرایشگری و کچل کردن موهای ملت، نقاشی روی آینه رو امتحان کرده بود. بهرحال هنوز دیر نشده بود، ادوارد هنوز جوون بود و کلی آرزو داشت. شاید حتی بعدا آثار هنریش رو به موزه می‌فروخت. در نتیجه شروع کرد به دویدن در طول هزارتو و همینطور همه جا رو نقاشی کرد...
و همینجوری بدون توقف ادامه داد...

مدت ها بعد:

دانش آموزان، بعد از اینکه ادوارد از هزارتو خارج نشده بود، به درخواست مدیریت هاگوارتز به هزارتو رفته بودن تا ادوارد رو پیدا کنن، ولی اونا هم برنگشتن، و دیگه هیچکس جرئت نکرد وارد هزارتو بشه.
هیچکس هرگز نفهمید که ادوارد تصمیم گرفته توی هزارتو زندگی کنه و تبدیل بشه به هیولای هزارتو و از خون و دل و جیگر بقیه دانش آموزای شیطونی که میان تو هزارتو، یا خود ادوارد میارتشون تو هزارتو، برای تزئین و رنگ آمیزی نقاشی هاش استفاده کنه...


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۴:۴۹ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۸:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 144
آفلاین
سلام بر پرفسور گرنجر عزیز
تازه وارد هستم امیدوارم به عنوان یکی از قربانیاتون...نه ببخشید دانش اموزاتون بپذیرینم
با تشکررررررر (راستی استاد شما با هرمیون اینا نسبتی دارین؟ )
____________________
-که چی مثلا؟

-خو الان ما باس چه کنیم؟

-بریم تو دیه

-اگه میخواد بمیریم چرا از راه های سخت وارد میشه؟

-نواده ی سالازاره دیه...

-به سالازار توهین کردی نکردیا

-چیکار میکنی اونوقت؟

-هی هی بچه ها اروم باشین بالاخره که باید ازین نمیدونم چی چی توی مسخره رد شیم... من میگم بیایم دسته جمعی رد شیم اینجوری خطرش کم تره.

-نه باو دسته جمعی بریم که همه باهم به فنا میریم اصن مگه پیکنیکه که دسته جمعی بریم. اگه دونفر دونفر بریم بعد با نور به همدیگه خبر بدیم که راه خروج رو پیدا کردیم هم امنیتمون بیشتره هم اگه یکمون اسیب دید اونیکی میتونه به بقیه خبر بده.

-درسته که پیکنیک نیست ولی شانزلیزه هم نیست که خیلی شاد و خوشحال دست در دست هم تخمه شکن سوت زنان بریم اونور که....

بحث همینطور داشت بالا میگرفت و اعصاب منم کم کم رو به اتمام بود میخواستم بگم بسه دیگه که یهو سگ درونم داد زد:
-تـــــــــمــــــوم کــــــــنــــــــین ایــــــن بحــــــــث مضخـــــــــــرف رو!

-یک کلمه از مادر عروس

این دیگه کیه؟ از شکل و شمایلش معلومه که هافلیه ولی خب... بیخیال بابا نصفه شبی حوصله کل کل ندارم .... بدون توجه به دختره، رو کردم به ریونیا و گفتم:

-برادرا و خواهرای گلم من دیگه نمیکشم...دارم میرم بخفتم...پرفسور که رفته شمام اگه دهنتونو باز نکنین هیشکی نمیفهمه...با تشکر و شب بخیر
همینجور میخواستم راه قلعه رو در پیش بگیرم که یهو لایتینا خِرمو گرفت و گفت:

-فکر کردی میزارم همه تلاشام رو واسه بدست اوردن هاگ این ترم به باد بدی؟

با بدنی لرزون و فکر اینکه یه صلوات بگی میره رو کردم بهش و گفتم:

-استاد فاست؟! شما کجا اینجا کجا؟از این ورا؟ پارسال دوست امسال اشنا، نمیگین سرمای شب واسه خودتون و هدفونتون خوب نیست اگه امری بود میگفتین خودم بیام در محضرتون


درحالی که داشتم جملات چاپلوسانه م رو پشت سر هم ردیف میکردم یه نگاه هم به پرفسور و ناظر عزیزمون که حالا اخمش کم کم داره میره تو دماغش و پلکشم یه کوچولو بالا و پایین میپره کردم و فهمیدنم نه اینجوری گول نمیخوره مصمم تر از قبل گفت:

-همین حالا میری تکلیفتو انجام میدیو واسه ریونکلاو امتیاز جمع میکنی وگرنه من میدونم و تو وآهنگای اریانا گرانده

با شنیدن اسم ماگل خواننده ای که خیلی بهش ارادت دارم کرک و پرم ریخت و با صدایی لرزون گفتم:

-توروخدا ایندفعه رو گذشت کن استاد به خدا قول میدم جلسه بعد بهترین تکلیفو بدم

-نه مثل اینکه اینجوری نمیشه پنی بیا اینو ببر تو

پنه لوپه کلیرواتر در حالی که قدم های محکمش رو به سمتم برمیداشت زیر لب یه چیزی گفت که متوجه نشدم جرعت دوباره پرسیدنم نداشتم(هنوز نفهمیدم ساعت از 2 شب گذشته اینا چرا انقدر فعالن یعنی اصن خوابتون نمیاد؟مگه داریم؟مگه میشه؟ )
خلاصه اینکه پنی با هر بدبختی که بود برداشتم بردتم سمت هزار توی بقول بعضی دوستان مرگخوار...چی ببخشید مرگبار.

شرح وقایع در هزارتوی مرگخوار مرگبار :
حدود یه دوساعتی هست که دارم راه میرم نه به هیچ پیچی رسیدم نه چهار راهی نه سه راهی. از گشنگی دارم میمرم اینجا هم فقط برگ شمشاد هست ای خدا ینی هربار که من میام یکم به بخت و اقبالم امیدوارم شم باید اینجوری خیتم کنی؟ انصافتو شکر


وای خداجون دارم چی میبینم! چندتا بلوبری وحشی پیدا کردم من خوش شانس ترین ادم زنده توی هاگوارتزم
بدون معطی با پوزیشن از سومالی فرار کرده ها مشغول خوردن که چه عرض کنم بلعیدن اون بلوبری های خوشمزه شدم
وای که نمیدونین چقدر خوشمزه بودن مزه تمشک شیرین داشتن با ته مزه هروئین
یه دقه وایسا بینم چیشدددد؟؟؟؟؟ ته مزه هروئین داشت؟!
خدایا چرا منو انقد خنگ افریدی؟چراااااااااا؟؟؟؟؟؟
همینطوری داشتم به خودم فحش میدادنم که یهو دیدم همه جا صورتی شد شمشادای بی خاصیت تبدیل شدن به بوته های پر از پاستیل زمین چمنی کلش شد شکلات صورتی ابرای بالای سرمم مثل پشمکای گرد و قلمبه ای بودن که توی اسمون صورتی پرواز میکردن...عاقو منو میگی مثل این شخصیتای انیمه ای چشام شد قد توپ بیسبال و شروع کرد به برق زدن خودمم عین این دیوونه ها مشغول خوردن پاستیلا و شکلات توت فرنگی های زیرم شدم خلاصه داشتم کیف دنیا رو میکردم که یکهو یکی دوجین خرگوشک هویج بدست افتادن روم و دیگه هیچی نفهمیدم....
------------------------------------------------------------------------فردا صبح درحالی بیدار شدم که دل و رودم پیچ میخورد و احساس میکردم لشکر کرمیان در حال رژه رفتن تو مجاری غذاخوریمن، دهنمم یه ته مزه ی تلخی میداد.
چشمام رو اروم اروم باز کردم و اتاقی که توش بودم رو از نظر گذروندم ... بعله مثل اینکه حدسم درست بوده اینجا درمانگاست...ولی خب من چرا اینجام؟...آروم باش دختر فقط فکر کن...سعی کن به یاد بیاری....
-آخ خدایا منو بکش راحتم کـــــــــــن!

تازه یادم اومده بود چه خبره و درمانگاه رو با جیغ و دادم گذاشته بودم رو سرم که یدفعه میس فاست با سرعت فلش مانندی اومد کنارم گفت:

-آروم باش خب؟! هیچ اتفاقی نیافتاده همچی روبه راهه...از درسات عقب نموندی با پرفسور گرنجر هم حرف زدم نمره ی این تکلیفو میگیری اصلا نگران نباش! باشه؟!


زکی! ما باز دلمونو صابون زده بودیم یکی نگرانمونه نگو خانم نگران درس و تکلیفمه بابا من دارم اینجا تلف میشم !!! خدایا اینو دیگه دارم جدی میگم وقتی شانسو تقسیم میکردن من کدوم قبرستونی بودم؟

-من چم شده؟! توروخدا راستشو بگین بهم...سکته کردم!؟

پرفسورمون با خونسردی تمام:
-نه بابا ... دیشب خیلی دیر کردی نگرانت شدم آخه اون راهی که تورو توش فرستادم کاملا سر راست بود یعنی اصلا پیچ و خم نداشت واقعا درک نمیکنم چطوری نصفه راه از اومدن منصرف شدی ... چندتا از بچه هارو فرستادم دنبالت، اونا که میگفتن تورو درحالی پیدا کردن که دهنت پر از برگ شمشاد و چمن بود وقتیم میخواستن ببرنت هی مقاومت میکردی میگفتی : ولم کنین خرگوشای شرور.

به اینجا که رسید خنده امونش نداد بقیش رو تعریف کنه منم رغبتی به شنیدن ادامه نداشتم...یعنی قشنگ بی ابرو شدم رفتم همین اول کاری



ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۵ ۴:۵۴:۳۷
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۵ ۴:۵۷:۲۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.