هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین

سلینا مور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۰ شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲:۴۸ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸
از سیاره اکسو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
چشم هایم را بستم و نفسم را به بیرون فوت کردم.

_یعنی چی؟ همین؟ مارو گذاشت و رفت ککشم نگزید؟
_حالا چکار کنیم؟
_نکنه بریم اون تو بمیریم؟! من نمیخوام بمیرم.
_میگم نقشه ای چیزی نداره؟

چشم هایم را باز کردم و به دیوار های بلند و سبز تیره ی روبه رویم خیره شدم.
نمیدونم زیر اون علف های سبز چی بودند، هرچی بود کل دیوار هایش علف نبود.
شاید دیوار هایی از جنس سنگ یا کاه یا هر چیزی توی اون موقعیت این چیز ها مهم نبود.
مهم این بود که ساعت ها بعد چی در انتظارمه.

_سلینا. میری داخلش؟

برگشتم و هم کلاسی هایم نگاه کردم و لبخند کمرنگی زدم. رفتم پیش بقیه و روی زمین نشستم و به صحنه مخوف روبه روم نگاه کردم.
_هممم...خب...اگه برگردم صد در صد خوراک اون جونور های زشت میشم، اگه بمونم اینجا کپک میزنم اون استاد هم ککی نداره که بگزدش، در نتیجه برم داخلش شاید زنده بمونم.

بچه ها با ترس به من خیره شدند.

_خب منم میترسم، خب معلومه آگه آنابل یا یک مرگخوار یا اصلا یک دیوانه ساز یا خون آشام یا یک شیطان یا...
ناگهان نگاهم به بچه ها که داشتن میلرزیدند افتاد و حرفم را قطع کردم.
_خب به هر حال هرچیزی ممکنه دیگه.

از جایم بلند شدم و کیف روی دوشم را مرتب کردم، هکتور را میشناختم کسی که صبح به این زودی میاد دنبال بچه ها فقط یک دلیل برای کارش میتونم بگم: عذاب دادن سال اولی ها. در نتیجه تمام وسایل مورد نیازم را گرفتم و ریختم توی کیفم مهم ترینشونم تنقولات بود.
برگشتم و به اسلیترینی ها نگاه کردم.
_نگاشون کن! دارن از ترس میمیرن. بابا بلند شید جمع کنید خودتونو بریم توش فوقش میمیریم دیگه. حداقل مرگمون باکلاس تره اون تو.
_چی میگی سلینا؟ نگاه کن بالاش نوشته هزارتوی مرگ، اون پایین رو نگاه کن، جمجمه یه آدمه، نیست؟

با ترس به اون جمجمه و اون نوشته نگاه کردم. ترسیدم. آره خیلی هم ترسیدم ولی چه کار کنم؟ من سلینا برگردم بگم ترسیدم؟ هرگز! با ترس به سمت ورودی هزارتو رفتم.
برنگشتم تا به بقیه نگاه کنم چون آنقدر ترسیده بودم که فقط یک تلنگر میتونست من را منصرف کند.

به کفش هایم نگاه میکردم، نه به جایی که دارم میرم، نه به صحنه ی روبه رویم.
وارد هزارتو شدم که ناگهان درخت های پشت سرم به حرکت در آمدند. برگشتم و نگاهشان کردم. آرام آرام ورودی هزارتو را بستند و من برای آخرین بار به دوستان عزیزم که پشت هزار تو بودند نگاه کردم.
اینجا توی هزار توی مرگ من هستم و من.
در این تاریکی خفناک من هستم و من.
فقط خودم...

ساعت ها میرفتم. نمیدانم شاید هم دور خودم میچرخیدم. گاه صحنه ها برایم آشنا میشد، گاه ترسناک و بعضی وقت ها برایم جذاب میشد، اما در همه ی این صحنه ها تنها یک حس با من همراه بود. "ترس".

از خستگی روی زمین نشستم و کیفم را باز کردم و هرچی که دم دست بود را برداشتم و خوردم. حداقل خوردن ترسم را کم میکرد. البته اگر کم میشد.

چیپسم داشت تمام میشد که یک خفاش آمد و یک کاغذ لوله شده را خیلی شیک پرت کرد روی سرم.

_نمی بینی دارم غذا میخورم؟ نمیشد بری اون ور تر پرت کنی؟ حس خوردنم رو خراب کردی.

ناراحت از به هم خوردن احساس خوردنم، چیپسم را توی کیفم گذاشتم.
برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. احساس کردم کسی نگاهم میکند. صدای قدم های کسی به گوشم میخورد. به سمت صدا برگشتم و باز چیزی جز سیاهی ندیدم.
_شاید خیالاتی شدم. آخر عقلم رو از دست میدم.
وجدان عزیزم:
_مگه عقل هم داشتی؟ داشتی که نمیومدی این تو.
_نه پس میموندم اون بیرون کپک میزدم.
_به هر حال اینجا کپک نمیزنی، کشته میشی.
_چقدر تو خوبی. بیشتر بهم امیدواری بده...نیاز دارم والا.

در حال جر و بحث کردن با وجدانم بودم که یک بطری از توی کیفم افتاد بیرون و قل خورد و رو به روی همان کاغذی که خفاش انداخته بود روی سر مبارکم ایستاد از صدایش آنچنان ترسیده بودم که یادم رفت اصلا داشتم چه کار میکردم.
به اطرافم که در تاریکی محض فرو رفته بود نگاه کردم و بدون اینکه چشمانم را از روبه رویم بگیرم خم شدم و بطری و اون کاغذ را با یک حرکت گرفتم. بطری را توی کیفم گذاشتم و ژیپش را محکم بستم. و کاغذ را آرام آرام باز کردم و ثانیه ها میخکوب نوشته روی آن شدم.

" به پشت سرت نگاه کن"

پنج کلمه بود. ولی ده ها بار خوندم. کی جرئت میکرد؟ در دل تاریکی، وسط هزارتوی مرگ، وقتی تمام بدنت از ترس سرد شده، یا ضربان قلبت درون بدنت اکو میشه، عرق سرد کل صورتت را پوشانده و صدای قدم های شخصی هر ثانیه نزدیک تر میشه.

باید برگردم؟ یا اون بیاد جلوم؟
چوب دستیم را آرام آرام از توی جیب قسمت بغل کیفم در آوردم با دستای عرق کرده محکم در دستم گرفتم...باید برگردم!

آب دهانم را قورت دادم. چشمانم را باز و بسته کردم. حالا حتی میشد صدای نفس هایش را شنید. نفس عمیقی کشیدم و برگشتم.

یک نگاه، شاید یک نگاه برای یک سال اولی کافی بود تا قش کند، یا شاید سکته.
غرورم به من این اجاره را نمیداد حتی جیغ بزنم.
و فقط با کوهی از حس ترس به موجودروبه رویم زول زده بودم.

فکر میکردم حتی اگه نگاهم را ازش بگیرم کاری میکند.
نه میتوانستم کاری انجام بدم. نه میدونستم چه کاری اصلا انجام بدم.
نگاهش آمد پایین و روی کاغذی که از عرق های دستم خیس و از ترسم داشت میلرزید خیره ماند. به کاغذ نگاه کردم. کلمات روی کاغذ عوض شدند و کلمات دیگری جایشان را گرفتند.

"سلام دوست من!"

سرم را بالا آوردم داشت نگاهم میکرد. توی دلم گفتم:
_ببخشید غرور جونم، اینجا باید ببوسمت بذارمت کنار، ان شاالله دفعه ی بعد.

و در کسری از ثانیه جیغی زدم که روح... یا شاید جن..... یا نمیدانم موجود ترسناک جلویم چشم هایش را بست و من نمیدانم از کجا پاهایی قرض کردم و بدو که رفتیم.

همینجوری میرفتم. برنگشتم پشت سرم را نگاه کنم چون شنیدن صدای پاهاش روی برگ های خشک شده کافی بود تا بفهمم هنوزم دنبال است.

_کجا میری؟
_نمیدونم کجا میرم. تو فعلا ساکت باش.
_فاتحه بخون برای خودت چون اگه به بن بست بخوری میمیری و مفقود الجسد میشی و...

بدون توجه به موقیت مکانی و زمانی ایستادم. دیگه باید حساب این وجدان را می رسیرم.
این چه وضعش بود؟ این چرا فقط ناامیدی میداد بهم؟
_تو چته؟
_چی و چمه؟...چرا ایستادی؟...پشت سرته.
_نه میگم چته؟ هی فاز ناامیدی گرفتی. ببین داری اشتباه عمل میکنی میدم عوضت کنن ها.
_بابا میگم پشت سرته. ببین ببین! من رو فعلا بی خیال طرف و بچسب.
_نه من باید تکلیف...

موهایم به شدت به سمت عقب کشیده شد. جیغ بلندی زدم و دستان لرزانم را روی دستان بی روح و سردش گذاشتم که ترسم را هزاران برابر کرد. بی توجه به جیغ زدن هایم من را عقب میکشید.
_ولم کن ولم کن.....میگم ولم کن.

ناگهان با تمام قدرتش من را به سمتی پرت کرد. نفسم را حبس کردم و با برخورد سرم به چیز سفتی به دنیای سیاهی و سکوت پرتاپ شدم.

***
_مامان نگاه کن چه نقاشی قشنگی کشیدم.
_مامان بیا بازی کنیم.
_بابا قلقلکم نده.
_مامان بابام کجان؟
_یعنی دیگه نمیان؟
_چرا پدر مادرم مردن؟
_من باید پیش شما زندگی کنم؟
_من نمیخوام جادوگر بشم. نمیخوام برم هاگوارتز.
_یعنی باید برای همیشه توی هاگوارتز باشم؟

***
چشم هایم هنوز بسته بود اما میتوانستم ضربه های قطرات باران را روی صورتم حس کنم. خیس خیس شده بودم. سرما، ترس، تاریکی و مرور خاطراتی که تلخیش از هزاران زهر بد تر بود حال بدم را بد تر کرد.

آرام آرام چشم هایم را باز کردم. زیر باران بودم و سرعت باران چشم هایم را اذیت میکرد. دوباره چشم هایم را بستم. در همان ثانیه های کم که چشمانم باز بود فهمیدم که هوا گرگ و میش شده. چند ساعته که اینجام؟ چی شد؟ اون موجود کجا رفت؟ چه بلایی سرم آمد؟ مردم یا زنده ام؟

ذهن درد کشیده ام از دیدن خاطرات نه چندان دلچسب حالا مورد تهاجم سوال های زیادی قرار گرفته بود و قلب خسته از حس کردن حس های مختلف در مدت زمان نه چندان زیاد و لباس های گلی و کثیف و خیس ام، وضعیت خوبی را ایجاد نکرده بودند.
با درد فراوان دست هایم را به زمین گلی و سرد و خیس زدم و بلند شدم. جرئت نمی کردم چشمانم را باز کنم، میترسیدم آن موجود ترسناک همچنان پیشم باشد. دیگر تمام فرصت هایم برای سکته نکردن در آن شرایط پر شده بود. نشسته بودم که احساس کردم صدای قدم های کسی را می شنوم. نزدیک ام نبود ولی در آن شرایط ترسیدم، خیلی ترسیدم. چشمانم را باز کردم و با ترس خودم را روی زمین کشیدم و زیر درختی نشستم.
پاهایم را توی دلم جمع کردم و دست هایم را روی آن ها گذاشتم و اشک هایم را با باران مهمان صورتم کردم.
_بابا...مامان...مگه نگفتید که همیشه پیشم هستید؟ مگه نگفتید همیشه مراقبم هستید؟...استاد هکتور...میشه همین یک بار بیای کمکم...من نمیخوام بمیرم، من حتی امتیازم نمیخوام، من فقط میخوام زنده بمونم...میشه یکی بیاد...مهم نیست کی، فقط یکی باشه.

_نگاش کن نگاش کن! مثل موش آب کشیده شده. بلند شو آبروی همه ی اسلیترینی هارو بردی. این چه وضعشه واقعا؟ از دو تا روح و جن دیدن اینجوری های های گریه میکنی؟
معلومه که بهت امتیاز نمیدم تازه ازت امتیازم کم میکنم.

با چشمان تار سرم را بالا آوردم. با دیدن استاد گرینجر در آن زمان و مکان انگار دنیا رو بهم دادند. با آستینم اشک هایم را پاک کردم و لبخندی زدم. بلند شدم و بدون فرصت دادن به هکتور پریدم بغلش.

_برو انور. میدونم دوسم داری ولی فقط یکی میتونه بغلم کنه اونم اربابه. حالا ولم کن.

با لبخند از بغلش بیرون آمدم. هکتور حرکت کرد. او جلوتر می رفت و من هم پشت سرش بدون اینکه بدونم کجا میریم.

_سلینا!

برگشتم. خودش بود. همون موجود ترسناک. ترسیدم؟ نه! دیگه نمیترسم. نه میترسم، نه غصه میخورم، نه گریه میکنم. من از هزارتو نتونستم بیام بیرون. شکست خوردم. اما من تازه واردم. میتونم هزاران بار شکست بخورم تا یاد بگیرم چجوری بلند شم. تا وقتی که کسایی هستند که دستم را بگیرند من از هیچی نمیترسم. حتی اگه...

_سلینااااااااااااا. بیا دیگه. وقت با ارزشم رو دارم برای تو هدر میدم.

به هکتور که عصبانی به راه خودش ادامه میداد نگاه کردم.
_درسته! حتی اگه اون شخص استاد معجون های فوق استثنایی، هکتور باشه.


ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۵ ۱۰:۲۷:۱۱

!Hey strong girl
.you know, you were born to fly
so beautiful
and

!powerful



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
سلام به پروفسور گرنجر. امیدوارم با معجوناتون و پاتیل هاتون، شاد باشین!

وارد هزارتویی که در آخر پست بهش اشاره کردم،بشید. تو این هزارتو، هر چیزی می تونه باشه. از خلاقیتتون استفاده کنید، محدودیتی وجود نداره. با هر چیزی عجیب غریب می تونید مواجه بشید. هر چیز عجیب غریب یا ساده و مسخره ای. می تونید موفق بشید که از هزارتو بیاین بیرون یا موفق نشین. در واقع موقعیت برای خروج مهم نیست. مهم خلاقیتیه که به خرج میدین.

- حالا نوبت توئه!

با کله به من اشاره کرد که به طرف هزارتو بروم. خیلی آرزو داشتم که به جای کسایی که خورده شده بودند، باشم. اما اینجا نباشم. فکر کردم که نباید پروفسور را معطل کنم. چون او به من از آن معجون های مخصوص میداد. پس با قدم هایی لرزان، به هزارتو که حدود هفت قدم از من فاصله داشت، رفتم. ذهنم از هر دو طرف مشغول بود.

اگر برمیگشتم که باید فاتحه ی خودم را می خواندم، اما برای جلو... خیلی ترسناک به نظر می رسید. نکند که مثل هزارتویی باشد که هری در جام آتش... نه! سعی کردم که آن فکر مسخره را کنار بزنم. به پشتم نگاه کردم. ممکن بود که آخرین نگاهم به بقیه باشد. هکتور طوری پاهایش را بر زمین می زد که انگار می گفت:" بدو! وگرنه از معجونای خاصم به خوردت میدم!!"

بهتر بود که سریع سرم را برمی گرداندم و اینکار هم کردم. از نمای بیرون، خیلی جالب به نظر نمی رسید! تا جایی که من می دیدم، جلویم دیواری از چمن و علف های مرتب شده و مرتفع، پوشیده شده بود. سعی کردم که کمی به آنطرف نگاه کنم اما فقط باعث کمر دردم شدم. کلاغ ها سر تاسر دیوار ها نشسته بودند اما سروصدا نمی کردند. شاید اینا علامت خدای خدایان آزگارد یعنی اودین بود؟ چییی؟ این فکر از کجا آمده بود؟

دری وجود نداشت و فقط دو دیوار ،یک متر از هم فاصله داشتند و دو متر جلوتر، دوباره دیواری به اندازه ی دیوار اول، وجود داشت. من نفس عمیق لرزانی کشیدم و پاهایم را درون هزارتو گذاشتم. دو دیوار به هم نچسبیدند. خوب بود! مشعل هایی به دیوار های هزارتو چسبیده بودند که هیچ کمکی به بهتر شدن حال من نکرد، چون فقط سایه ی دیوار ها را بر خودم می انداخت.

از هر دو طرف، راهم باز بود. اما تصمیم گرفتم، اولین پیچ را با راست شروع کنم. بر خلاف تصورم، پشتم بسته نشد. وقتی قدم برمی داشتم، هیچ صدایی از جانب پاهایم، نمی آمد. هکتور هر یک دقیقه یه بار، کسی را به طرف هزارتو می فرستاد. پس منتظر کسی ماندم که اگر خواستم بمیرم، با هم بمیریم! اما فهمیدم نمی توانم بخاطر صدا نداشتن پا،بفهمم که کسی می آید یا نه! جلوتر رفتم. به ترتیب، چپ، راست، راست، چپ، راست، چپ، چپ، رفتم. اما انگار این هزارتو تمومی نداشت.

ناگهان چوبی به از سمت چپ، طرفم آمد و به سرعت به من برخورد کرد. من به زمین پرتاب شدم. شانس آوردم که چمن بر زمین نشسته بود، وگرنه این مغزی هم که داشتم، از دست می دادم.چوب به اندازه ی یک قدم گراوپ بود. نمی دانم که چه کسی، چه چیزی و حتی به چه دلیلی، آن را پرتاب کرده بود. هر چه بود، نباید از سمت چپ می رفتم.

بدون کمک، از جایم برخاستم و راهم را به طرف راست کج کردم. سر پیچ بودم که ناگهان تصویری ، سوسو زنان، جلوی من سبز شد. شخص دراز کشیده بود، و مدام کلمه ای را بر زبان می آورد. حتی با آن تاریکی و محویه تصویر، به وضوح فهمیدم که آن کلمه" کمک" است. نزدیک شدم که به او کمک کنم که ناگهان صورت او را دیدم. رنگ از رخسارم پرید و نفس زنان، افتادم.

پنه لوپه کلیرواتر، پخش بر زمین بود. اما من نمی توانستم به او کمکی کنم. چون انقدر ابله نبودم که نفهمم کسی دارد این ها را نشانم می دهد که دیوانه شوم. ناگهان پنه محو شد و از فاصله ای دور، کسی جیغ کشید. سری به خودم آمدم که به آنطرف بروم اما همین که به چپ پیچیدم، به بن بست برخوردم. وای! من نتونستم به آن شخص... که فکر کنم پنی بود، کمک کنم و اگر هم بر فرض از اینجا خارج می شدم، این حس گناهکاری من را ول نمی کرد.

با سرعت به همه جا می رفتم. خیلی می لرزیدم و در دلم ، آشوب بود. ریه هایم می سوخت. پس کمی ایستادم. و به هوا نگاه کردم. هوا تقریبا روشن بود. یعنی چقدر در اینجا مانده بودم؟ اشک هایم تمام نمی شد و مثل آبشار، از چشمانم سرازیر میشد. از پشتم شنیدم که کسی سرفه ای کرد! راه افتادم. قلبم داشت از سینه ام در می آمد. ولی ناگهان چیزی دیدم که امید را به من برگرداند. فاصله ای از دو دیوار مثل نقطه ی شروعم.

پاهایم جان گرفت. اشک هایم بند آمد و اعتماد به نفسم برگشت. از اینجا، می توانستم بچه هایی را ببینم که بر زمین جنگل دراز کشیده بودند و مدام به هم دیگه می گفتند: " شانس آوردی که مثل اون دختر نشدی" منظورشان صدای جیغ بود؟ به هر حال رفتم که به آنها بپیوندم که بفهمم قضیه چیست. اولین قدمم را برداشتم و کنارم انفجاری رخ داد.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
پیش‌نوشت: پروفسور گرنجر که جهت انجام پاره‌ای از تحقیقات معجون‌سازی به اعماق جنگل ممنوعه سفر کرده بودن، تصحیح تکالیف جلسه قبل و جزوه این جلسه رو با جغد پیشتاز برای من ارسال کردن تا در اختیارتون قرار بدم.
____________


تدریس جلسه سوم:

ساعت نزدیک سه نصفه شب بود و دانش آموزها با چشم های نیمه باز و قیافه های داغون جلو جنگل جمع شده بودن و هکتور و تمام نسلش رو برای گذاشتن کلاس اون وقت شب مورد عنایت قرار می دادن.
این وسط دانش آموزایی هم بودن که دیر برسن و البته خاص برسن!
- استاد استاد من اومدم، ببخشید دیر اومدم. نمیدونم چرا هر چی تلاش می کردم ردام تو تنم نمیرفت. ظاهرا برام کوچیک شده بود.
ملت حاضر نگاهی به ردای های فرد مورد نظر کردن و اونجا بود که فهمیدن چرا رداش به تنش نمی رفت. طبیعی بود که شلوار نتونه جای ردا رو بگیره و تنش بره. البته نمی شد به اون فرد خرده گرفت. تقریبا همه وضعیت مشابهی داشتن.
یکی جورابش رو سرش کرده بود، یکی دیگه کفشش رو دستش کرده بود، یکی کلاه منگوله داری سرش بود و سرپا خوابیده بود و حتی یک نفر رختخوابش رو آورده بود و همونجا روی زمین خوابیده بود. اما یک صدا برق از سر همه پروند.
- میبینم که همه سرحال و شاد منتظر شروع کلاسین.

قطعا وضعیت کلاس کاملا خلاف گفته ی هکتور رو ثابت می کرد. هیچ گونه نشاط و شادی در کلاس دیده نمی شد. اما هکتور این چیزها سرش نمی شد.
- حالا که همه با اشتیاق منتظرین بریم جنگل بشناسیم.

هکتور این رو گفت و راه افتاد و جلوتر از همه به سمت اعماق جنگل رفت. دانش آموزها هم که دیدن چاره ی دیگه ای ندارن و در واقع اگه اون موقع شب تنها همونجا بمونن قطعا زنده نمی مونن دنبالش راه افتادن.
هنوز دو سه قدم بیشتر جلو نرفته بودن که گیاه گوشتخواری سرش رو از بین بوته ها بیرون آورد و نگاهی به اون همه غذای لذیذ حرکت کننده کرد. نباید میذاشت به راحتی از دستش فرار کنن. برای همین برگ هاشو مثل دامن دورش جمع کرد و راه افتاد و درست جلو هکتور پخش زمین شد و زل زد تو چشم هاش.
- من گشنمه! بهم غذا بدین. وگرنه نمیذارم رد بشین.

هکتور که اصولا هیچ شرایطی روش تاثیر نمیذاشت و همیشه ریلکس بود، نگاهی به گل و بعد نگاهی به دانش آموزهای وحشت زده کرد و نگاهش دقیقا روی دانش آموزی که از اول کلاس روی زمین و توی رختخوابش در خواب ناز به سر می برد، ثابت موند.
- این مال تو. بخورش!

و بعد هم با آرامش تمام راهش رو کشید و رفت و دانش آموزهایی هم که اصلا دلشون نمیخواست خوراک گل گوشتخوار بشن به سرعت دنبالش راه افتادن.
بعد از تقریبا یک ساعت پیاده روی و خورده شدن تقریبا نصف دانش آموز های کلاس توسط انواع گل و گیاه و حشره و چهار پا، هکتور ایستاد.
- رسیدیم!

هکتور به هزارتوی پشت سرش اشاره کرد و ادامه داد:
- دونه دونه برید تو و هزارتوی جنگلی رو بشناسید. تا قبل از صبح از اونورش بیاید بیرون.
هکتور بعد گفتن این جمله خیلی شیک و ریلکس رفت!

تکلیف:
وارد هزارتویی که در آخر پست بهش اشاره کردم بشید. توی این هزارتو هر چیزی میتونه باشه. از خلاقیتتون استفاده کنید. محدودیتی وجود نداره. با هر چیزی میتونید مواجه بشید. هر چیز عجیب و غریب یا ساده و مسخره ای. میتونید موفق بشید از هزارتو بیرون بیاید یا موفق نشید. در واقع موفقیت برای خروج مهم نیست. مهم خلاقیتیه که به خرج میدین.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
پیش‌نوشت: پروفسور گرنجر که جهت انجام پاره‌ای از تحقیقات معجون‌سازی به اعماق جنگل ممنوعه سفر کرده بودن، تصحیح تکالیف جلسه قبل و جزوه این جلسه رو با جغد پیشتاز برای من ارسال کردن تا در اختیارتون قرار بدم.
____________


امتیازات جلسه دوم:

هافلپاف:


نیمفادورا تانکس: 16

تانکس عزیز!
سوژه و داستان پستت تا حدی پراکنده و سریع بود. میتونستی به جای بعضی از جاهای که توضیحات ضروری نبودن، بخش اصلی سوژه رو پر رنگ تر کنی.
مثلا وقتی بخش جنگل ممنوع که بخش اصلی پست و سوژه ات بود رو میخوندم برام این طور به نظر میومد که انگار این بخشی از یک متن طولانی تر و مفصل تره. که البته روی دور تند گذاشته شده.
برای جدا کردن دیالوگ هات سعی کن یک روش خاص در نظر بگیری. یعنی یا بری خط بعد و از – استفاده کنی یا مستقیم جلو گوینده دیالوگ رو بنویسی. توی پستت از هر دو روش استفاده کرده بودی.

ماتیلدا استیونز: 17

ماتیلدای عزیز!
باید یه مقدار روی داستان پست و خلاقیتی که میتونی توش به کار ببری کار کنی. پستت نیاز به فراز و فرود داشت تا از یکنواختی در بیاد. میتونستی توی شکم لینی چیزای خلاقانه تری پیدا کنی. مثلا گردو به جای کلیه یا چیزای اینجوری.

سدریک دیگوری: 17

سدریک عزیز!
اول در مورد ظاهر پستت باید بگم که خیلی تو هم بود و نیاز به فاصله هایی داشت. پاراگراف ها باید از هم جدا بشن. بعضی از جاها قبل یا بعد از دیالوگ هات نیاز به فاصله داشتی.
موضوع و داستان پستت قوی نبود. باید وقت بیشتری روش بذاری و با دقت تر انتخابش کنی.


ریونکلا:

پنه لوپه کلیرواتر: 18

سلام پنه لوپه. ممنون.
بخش اول پستت خوب بود. در واقع انتظار داشتم بخش دوم هم به همون خوبی باشه. ولی طنز پستت در بخش دوم افت کرد و خلاقیت لازم رو هم نداشت.

گریفندور:

هرمیون گرنجر: 18

شکل کلی پستت خوب بود ولی خلاقیتی نداشت. بخش تشریح لینی بخشی بود که می شد توش خلاقیت بیشتری به خرج بدی ولی نسبتا ساده ازش گذشتی.
در مورد لینک دادن به یه پست دیگه باید کمی با دقت تر عمل کنی. چون داری خواننده رو از پست خودت جدا می کنی. باید بسنجی و ببینی آیا ارزشش رو داره یا نه. در این مورد چون توضیح کاملی هم توی پستی که لینک کردی نبود، بهتر بود توی همون پست خودت توضیحی در موردش می دادی.


سلینا ساپورثی: 16.5

اینجا جای بحث در مورد شخصیت سلینا نیست ولی به طور کلی باید بگم که در مورد شخصیتی که داری می سازی احتیاط کن و با دقت و مشورت این کار رو انجام بده تا راه درستی رو براش انتخاب کنی.
در مورد پستت خیلی سلینا محور شده بود و از اصل موضوع دور شده بودی. محور سوژه باید حول به دست آوردن لینی و تشریحش می گشت ولی تو در واقع از این بخش ها خیلی سریع و ساده رد شدی. شخصیت هات هم درست و سر جاشون نبودن. لینی و هکتور پستت اونی که باید باشن نبودن.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷

سلینا ساپورثی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۳ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۴۷:۵۸ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
کلاس جنگل شناسی مدرن
تازه وارد گریفیندور



- آه طرح شیش ضلعی روی بدنش رو می‌بینین؟ این نشون می‌ده غذای اصلی این حیوون عسل طبیعیه! تا من می‌رم غذاشو تهیه کنم، شما تکالیفو یادداشت کنین. یادتون نره تخماتونو از تو سبد بردارین. کلاس برای امروز تمومه!
همین که صحبت لینی به پایان رسید، ناگهان درهای کلاس به طرز هولناکی گشوده شدند.

زنی بلند قد با موهای مشکی براق که در پشت سرش به روش خاصی بسته شده بود و بر روی آن تاج سلطنت گریفیندور به چشم میخورد در آستانه ی در پدیدار شد. لباس سلطنتی مشکی رنگش تا چندیدن متر در پشت سرش کشیده شده بود. او کسی نبود جز سلینا ساپورثی ملکه ی قدرتمند گریفیندور! ملکه در حالی که دستانش را بر روی عصای زیبا و سحرآمیز خود تکیه داده بود، نگاه های متعجب دانش اموزان حاضر در کلاس را با نگاهی خونسرد پاسخ می داد و در این بین چشمانش لینی، استاد جوان مراقبت از موجودات جادویی را دید و نگاهش بر روی او متوقف شد.
لحظه ای بعد در حالی که همگان محو تماشای ابهت سلینا بودند، با گام های بلند اما با وقار به سمت لینی قدم بر داشت و با هر قدمش صدای پایش در فضا طنین انداز بود. لحظه ای بعد با ابهت بسیارش در مقابل لینی مکه همچون مورچه ای در مقابلش به چشم میخورد، ایستاد و اندکی بعد با حرکتی آرام و با یک دست او را گرفت.

لینی از ترس هیچ تقلایی نمیکرد و فقط می اندیشید که چه آینده ای در مقابلش است. در مقابل ابهت و قدرت سلینا گردنش از موی تسترال هم نازک تر بود!

کمی بعد سلینا در مقابل چشمان حیران دانش اموزان کلاس، استاد مراقبت ازموجودات جادویی را با خود برد و در با همان هولناکی ای که باز شده بود، بسته شد و دانش آموزان میان دوگانه ی خوشحالی و غم باقی ماندند. اکنون نمیدانستند باید چه کنند خوشحال باشند که استاد ندارند و بگریند از اینکه لینی را برای همیشه از دست داده اند!؟

کلاس جنگل شناسی در جنگل!

- کسی نتونست لینی رو بدست بیاره؟
هکتور این سوال را پرسید اگر چه که پاسخ آن را میتوانست از چهره های دانش آموزانش در یابد!

ناگهان طوفانی در جنگل پدیدار شد و کمی بعد در میان غبار به پا خاسته، ملکه ی با ابهت گریفیندور نمایان شد. در چشمان ملکه غرور و بر لبانش لبخندی رضایت آمیز دیده می شد.با صدای رعد آسای خود گفت:
-هکتور؟
-بعـ...بعله با...بانوووی من؟

سلینا پوزخندی با وقار به لحن صحبت هکتور زد و دستان پر ابهتش را به سمت هکتور دراز کرد و هکتور همچون طفلی فقط، دستانش را برای هدیه ای که در دستان پرمهر ملکه ی گریفیندور بود، دراز کرد و لینی آرام در دستان او جای گرفت.

زبان هکتور از شگفتی بند آمده بود.
-
-هکتور؟ نمیخوای تشریحش کنی؟
-چـ..چرا بانوی من. نمیدونین چقدر مشتاق این لحظه بودم اما به من افتخار همراهی را میدهید.

سلینا لبخندی زد و با حرکت سرش تایید کرد.

-
هکتور که دیگر سر از پا نمیشناخت ، دیوانه وار به سمت وسایل تشریحش رفت و لینی را بر روی میز تشریح گذاشت.

اندکی بعد سلینا با پنسی جادویی بالهای لینی را کند و در گوشه گذاشت و با حرکتی ظریف بدنش را شکافت.

تشریح آن هم به روش ماگل ها شاید برای جادوگرانی مثل سلینا بسیار پیش پا افتاده بود اما چنان لذتی در آن وجود داشت که با هیچ جادویی قابل قیاس نبود.

لینی اندک اندک جان داد و وخاموش شد و روزگار دیگر چنین استاد مراقبت از موجودات جادویی را به خود ندید!

-------------

امیدوارم منظور استاد رو درست متوجه شده باشم و راضی باشید



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۰:۵۴ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
سلام استاد!

در راهروهای کم نور هاگواتز مشغول قدم زدن بودم. فکری ذهنم را درگیر کرده بود: تکلیف پروفسور دگورث گرنجر!
راه های گرفتن لینی وارنر و تشریح آن را چند بار از زوایای مختلف بررسی کرده بودم، اما هر بار به دلیلی راهکارم بدرد نمیخورد.
چند بار تصمیم گرفتم بروم و از پروفسور وارنر بخواهم که از دفترش بیرون بیاید و به سوال من پاسخ دهد، اما هربار به این نتیجه میرسیدم که قطعا لینی از تکلیف پروفسور گرنجر خبر دارد، بنابراین محال است از دفترش بیرون بیاید.
چند بار دیگر نیز خواستم به دفترش بروم و بطور ناگهانی در را باز کنم، اما باز فهمیدم که لینی در دفترش را با انواع ورد و طلسم قفل کرده است.

با ناامیدی ای که وجودم را فرا گرفته بود در کشمکش بودم که ناگهان تصمیم گرفتم بروم و راه دوم را امتحان کنم؛ مطمئن بودم که درش را قفل میکند، اما امتحان کردنش که ضرری نداشت!
بنابراین با قدم هایی محکم و استوار به سوی دفتر پروفسور وارنر به راه افتادم. جلوی در که رسیدم، اندکی مکث کردم و دستم را روی دستگیره گذاشتم؛ سپس با فشاری ناگهانی دستگیره را به سمت پایین فشردم.
در کمال ناباوری به دری که چهارطاق رو به رویم باز شده بود، خیره ماندم. سپس با قیافه ی آرام و جدی لینی وارنر مواجه شدم که روی صندلی اش نشسته بود.
_ آقای دیگوری، به شما یاد ندادن که وقتی میخوای جایی وارد شی باید در بزنی؟
_ من.. من... پروفسور... ولی مگه شما درو قفل نکرده بودین؟
لینی که آثار تعجب در چهره اش نمایان بود گفت:
_ نه! برای چی باید در دفترمو قفل کنم؟
_ خب، برای اینکه... شما از تکلیف پروفسور دگورث گرنجر خبر ندارین؟
پروفسور وارنر قهقه ی خنده ای سر داد و گفت:
_ اها اونو میگی؟ چرا خبر دارم. تا الانم چندتا از دوستات سراغم اومدن و خب، باید بگم که کارشونو کاملا درست و بی عیب و نقص انجام دادن؛ حتما نمره ی کاملو میگیرن.
کاملا گیج و سردرگم شده بودم. پرسیدم:
_ پس.. پس الان چطور شما اینجایید؟ مگه تشریحتون نکردن؟
_ فکر میکردم باهوش تر از این باشی آقای دیگوری! فکر کردی پروفسور گرنجر همینطوری میگه بیاید منو بکشید؟ تازه، به این نکته دقت نکردی که اگه قرار بود من واقعا بمیرم، خب اولین نفری که منو گیر میاورد و می کشت، دیگه برای بقیتون تکلیفی نمی موند! اصلا با خودت نگفتی چطوری دوستات همشون تونستن منو تشریح کنن ولی من هنوزم زندم؟ در ضمن دیگه استادی هم برای مراقبت از موجودات جادویی نداشتین!
_ ولی من هنوز منظورتونو نمیفهمم استاد.
_ تمام این مدت من داشتم نقش بازی میکردم. پروفسور گرنجر روی من افسونایی اجرا کرد که باعث میشد برای مدت کوتاهی نمیرم، اون هر روز صبح افسونشو تمدید میکرد. این افسون باعث میشد که هرکی هر بلایی سر من بیاره هیچ اتفاقی برام نیفته و فقط بیهوش شم. بنابراین این فقط یه تمرین بود واسه شما.
من وانمود میکردم که از شما میترسم و نمیخوام که دستتون به من برسه، برای این که طبیعی تر بشه، در دفترمو قفل میکردم و بجز وقتایی که کلاس داشتم از دفترم بیرون نمیومدم.
_ پس چرا وقتی من اومدم وانمود نکردین که میترسین؟ چرا در قفل نبود؟ اصلا چرا این چیزارو به من گفتین؟
_ برای اینکه خسته شدم از این قایم شدنا. به هرحال که شما میفهمیدین. حالا زودتر تشریحم کن عجله دارم، یه سری از کارام عقب افتاده باید زودتر انجامشون بدم!
_ پس صبر کنین تا برم ابزار تشریحمو بیارم.

از دفتر پروفسور وارنر بیرون آمدم. باورم نمیشد که همه ی اینها برنامه ریزی شده بود! حالا که حقیقتو فهمیدم تعجب میکنم که چرا زودتر به فکر خودم نرسید؟ این که مسئله ی ساده ای بود. چرا تاحالا به این فکر نکرده بودم که با این که همه پروفسورو تشریح کردن ولی اون بازم هست؟
غرق در همین افکار بودم که به سالن عمومی هافلپاف رسیدم. ابزارم را از درون کوله پوشتی ام بیرون آوردم و به طرف دفتر پروفسور به راه افتادم.

به دفتر که رسیدم، لینی را دیدم که روی میز دراز کشیده و منتظر بود. جلو رفتم و کنارش زانو زدم. یکی یکی وسایل هایم را بیرون آورده و کارم را شروع کردم.
اول شکاف باریکی درون شکمش ایجاد کردم و محتویات دلش را با انبر جا به جا کردم و هرچه را که مشاهده کردم، روی ورقی نوشتم.
پس از اتمام کار، به کمک وردی شکمش را به هم دوختم و خیلی آرام از اتاق بیرون آمدم تا پس از دقایقی به هوش بیاید و شرایط را برای دانش آموز بعدی که میخواست پروفسور را تشریح کند، مهیا کند!


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
قراره برای این جلسه ی جنگل شناسی، لینی وارنر رو تشریح کنید! بنابراین باید لینی رو پیدا کنید، گیرش بندازید و تشریحش کنید.
توضیح بدید که چجوری این کار رو می کنید؟ از چه راهی استفاده می کنید؟ کجا می بریدش و چجوری تشریحش می کنید؟



روز آفتابی و بدون ابری در هاگوارتز در جریان بود. هرماینی زیر سایه درختی ولو شده بود و بلندبلند فکر می کرد.
-تشریح یکی از استادا!... بهتر از این نمیشه. چه جوری یه سال اولی میتونه حشره ی به اون فرزی رو بگیره و جوری که کسی نفهمه، تشریحش کنه؟

هرماینی نمیخواست در هیچ کلاسی شکست بخورد. او فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد.
-نه... هیچی به ذهنم نمی رسه.

به آرامی به سمت قلعه راه افتاد. قصد داشت جایی برود که برای همه مشکلاتش پاسخی داشت; کتابخانه!

دوساعت و نیم بعد-تالار گریفیندور


رون در حالی که سرتاپایش با پلاستیک پوشیده شده بود تا به برق گرفتگی دچار نشود، دم ائومائولایت را در دست داشت.
-آخه اینم شد حیوون؟! تا الان نصف تالارمون رو خورده! داشت جام کوییدیچمم میخورد. اصلا نمیدونم چرا چسبیده به من!

هرماینی همانطور که سرش در کتاب بود حواب داد.
-اون ازت خوشش میاد رون! تو بودی که بهش شیرینی دادی.
-نمیشه بهش بگی منظوری نداشتم؟

ائومائولایت خرخری کرد و جرقه های جدیدی به اطراف پراند. این حرکت جرقه ای هم در ذهن هرماینی روشن کرد.
-فهمیدم چیکارکنم! رون، تو محشری!
- ها؟
-دستکشاتو بده به من! میخوام از دست ائومائولایت خلاصت کنم.

یک ربع ساعت بعد-دم در دفتر لینی

تق تق تق.

-استاد وارنر!

در اندکی باز شد و کله پیکسی ای بیرون آمد.
-چی شده خانوم گرنجر. اوه! اینو از کجا آوردی؟
-راستش مشکل ما هم همینه. از تخمی که شما بهم دادین دراومد.
-چه نازه! تاحالا همچین گربه ای ندیده بودم.

ائومائولایت میومیوی مظلومانه ای کرد. هرماینی دعا کرد که او جرقه نزند. استاد مراقبت جادویی به اندازه کافی بی اطلاع به نظر می رسید.
-میشه پیش شما بمونه؟تو تالار بچه ها رو اذیت می کنه.
-چطور میتونه اذیت...

جــــــیــــــززززز

پیکسی که می خواست دست نوازشی بر سر ائومائولایت بکشد با برق گرفتگی و دود آبی رنگی به زمین افتاد.
-کارت عالی بود ائو!
-ماو.

هرماینی به سرعت دست به کار شد. ائو را درون قفسی گذاشت. در را قفل کرد و طلسم بیهوشی ای بر روی استادش خواند.
-ائو تو بهتره اونورو نگاه کنی... آسیب زیادی بهش نمی زنم.
-می یاو؟

هرماینی چاقوی تیزی از جیبش در آورد و برشی طولی در شکم پیکسی ایجاد کرد، خون طلایی رنگی از زخم خارج شد.
-چه خوش رنگه! اممم... یه کوچولو هم بازش کنم دیگه حله... .

به آرامی زخم را بازتر کرد تا درون بدن پیکسی دیده شود.
-وا! چرا اینجا خالیه.

درون پیکسی هم مثل بیرونش آبی رنگ بود و به جز چند لوله ی عمودی و نازک و یک محفظه ی زهر، چیز دیگری در آنجا نبود. حتی قلب هم نبود. مطمئنا اگر سرش را باز می کرد، لینی دیگر لینی سابق نمی شد. هرماینی مشاهداتش را یادداشت کرد. خون های طلایی رنگ را از اطرافش پاک کرد و با طلسمی زخم را بست و درد را از آن گرفت.
-اممم امیدوارم مثل قبلش کارکنه. مرسی و مرلین به همراهت ائو.
-


lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
سلام پروفسور دگورث گرنجر! امیدوارم خوب باشین.
......

_ من واقعا نمی دونم اون چه فکری باخودش کرده! تشریح لینی؟ چطور می تونم این کارو با هم گروهیم بکنم؟ امکان نداره! امکان نداره!
وبا این جیغ آخر، پنه لوپه لب هایش را گزید و روی تخت افتاد. تخت لینی که درست روبرویش قرار داشت، مثل همیشه مرتب و تمیز بود و برای بک گراوندِ موضوع لینی ِمعصوم و آرام در خیالاتش ظاهر شد.

_ من این کارو نمی کنم!
و این بار با دندان های به هم فشرده و قدم های مصمم از خوابگاه بیرون رفت.

_ اون... اون هکتور بی...

_ سانسور شده_
واقعا اینو به عنوان تکلیف قرار داده؟ به مرلین دهنشو صاف...
_سانسور شده_
_ آره لینی! و من اصلا نمی دونم باید چیکار کنم! اگه تو رو... تشریح نکنم منو فیل می کنه!
_ غل...
_ سانسور شده_
_ جون مرلین بگو چیکار کنم لینی!

لینی نفس عمیقی کشید و پوکر فیسانه به آسمان نگاه کرد. و ناگهان بشکنی زد.
_ فهمیدم! معجون مرکب پیچیده!
_ ها؟
_ ببین! ما فقط احتیاج به یه حشره مشره داریم. فرقم نمی کنه که چی باشه. بهش معجون مرکب پیچیده می دیم و اون... تبدیل میشه به من! اونوقت تو تشریحش می کنی، عکساتو می گیری و تکلیفتم کامل می کنی! حالا تا من می رم معجون رو درست کنم، توام برو اونی که گفتم رو بیار!
_ ایول لینی! عاشقتم!
و با فرستادن ماچ آبداری به سوی دوست پیکسی اش به حیاط مدرسه رفت.
_ وایسا بگیرمت دیگه! چه ملخ احمقیه ها.
پنه لوپه که بعد از نیم ساعت گشتن حالا درگیر گرفتن این ملخ بودبا عصبانیت جهش خطرناکی به سوی او زد و در یک حرکت خفن، اورا در دست هایش محصور کرد.
_ آره! خودشه!

چند ساعت بعد

_ خوب! اینم از من و بدلم! البته من خوشگل ترم ولی تو می تونی شروع کنی!
_ مطمئنی می خوای اینجا باشی؟
_ آره!
پنه لوپه لبخند ناآرامی زد و به آرامی تیغ را روی پهنای شکم ملخ بخت برگشته که بیهوش بود کشید و ناگهان خون سبز رنگی بیرون زد.
_ اَه... چقدر بدرنگه!
_ درست صحبت کنا!
_ اوه... ببخشید!
پنه لوپه کارش را ادامه دادو کم کم، شکم پیکسی تقلبی را سفره کرد.
حالااعضای بدن لینی از پوزیشن های خود خارج شدند و قلب موجود کم کم از حرکت ایستاد.
اما قلب او چندان شبیه قلب نبود‌؛ دایره ای شکل و آبی رنگ بود و درست در قسمت شکمش قرارداشت، نه قفسه سینه. نکته جالب تر اینجا بود که او قفسه سینی هم نداشت. به جای آن چند رشته ضحیم و درهم پیچیده وجود داشت که از داخل به محل اتصال بال هایش وصل بودند.
پنه لوپه کمی اعضا و جوارح بدن پیکسی را جابجا کرد. رو ده های آن بسیار باریک و بلند بودند و به جای صفاق، پرده آبی رنگ و نازکی آنهارا پشت قلب جمع کرده بود. کمی بالاتر و بین دوشش پیکسی که شبیه عدس بودند ّدایره غضروفی برای محافظت قرار گرفته بود.
کم کم پنی عکس های لازم را گرفت و تکالیفش را تکمیل کرد. لبخند اطمینان بخشی رو به لینی زد و شکم سفره شده بدل اورا دوخت زد و با افسوس رو به ملخ از دست رفته گفت:
_ ببخشید! مجبور بودم!
و اورا به طرف باغچه برای دفن بردند.



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
تکلیف:

- این بار با یک موقعیت میخوام رول بنویسید. موقعیتتون اینه:
قراره برای این جلسه ی جنگل شناسی، لینی وارنر رو تشریح کنید! بنابراین باید لینی رو پیدا کنید، گیرش بندازید و تشریحش کنید.
توضیح بدید که چجوری این کار رو می کنید؟ از چه راهی استفاده می کنید؟ کجا می بریدش و چجوری تشریحش می کنید؟



او به طرف جنگل حرکت کرد و من هم به دنبالش رفتم. وضعیت درختان و گل ها هم، چندان بهتر از بیرون جنگل، نبود. حتی کمی هم بدتر بود. به طوری که گیاه گوشت خواری، وقتی که من حواسم پرت بود، دهنش را باز کرد و نزدیک بود که دست من را قطع کند. اگر بخاطر هشدار لینی نبود، حتما دستم در دهان آن موجود بی رحم بود.

بالاخره پیکسی ایستاد و به من هم اشاره کرد که بایستم. او به دور و برش نگاه کرد. من بعد مدتی بسیار طولانی، فهمیدم که چطور او را گیر بی اندازم.حتما دوست هایش اینجا بودند. نباید می گذاشتم که دوستانش این دور اطراف باشند. پس گفتم:

- همینجاست؟
- نه! راهو اشتباهی اومدیم.
- اوه.

من سریع چوبدستیم را در آوردم. او به طرف من برگشت که حرف دیگری بزند، اما من با دو طلسم، مانع حرف زدن او شدم. او مانند پرنده ای ، تیر خورده، به زمین افتاد. چشمانش بسته بود. من او را بیهوش و کمی از حافظه اش را، پاک کردم. و بالاخره به بدترین لحظه رسیده بودم. تشریح!تیغک نداشتم. کاری از چوبدستیم هم، بر نمی آمد. مگر من عالم بودم؟

دور و برم را خوب نگاه کردم و یک چوب بسیار تیز دیدم. سریع آن را برداشتم و در دستانی که هنوز داشت می لرزید، گذاشتم. به شکم آبی و ظریف لینی نگاه کردم. به او گفتم:" ببخشید" و شکم او را بریدم. حس این را داشتم که یک قلم را بر روی شیشه ای بکشم. هر چه پایین تر می رفتم، خون بیشتری از او می رفت و شکمش، لزج تر میشد. اول های برش، بخاطر لرزش دست هایم، زیگزاگی می شکافتم، اما کم کم بهتر شد.

بالاخره تمام شد. شکم او مثل پنجره ای باز شده، به طور کامل شکافته شد و جایش را به چیز بدتری داد.وای خدا! تمام قسمت های او، آبی است. بسیار تعجب آور بود. حتی خونش هم آبی بود. من معمولا از خون بدم نمیاد، اما تا حالا عمل نکرده بودم.(خب شبیه عمله) و من خون آبی ندیده بودم! کمی عق زدم. اما به کار خود ادامه دادم. هکتور گفته بود که تمام کار های تشریحتان را، ذکر کنید.

پس من مجبور بودم که آن صحنه های چندش آور را، به خاطر بسپارم. دستم را به آرامی، داخل شکم او بردم. حالم خیلی بد شد. فکر کنم وقتی که به تالار هافل برسم، باید دستشویی آنجا را به مدت دو روز پلمپ می کردند! دستم به کلیه های او خورد که شبیه لوبیا بودند. فقط کمی آن را لمس کردم. نمی خواستم که کلیه هایش با یه حرکت من، جدا بشود و کار دستش بدهم.

از آن قسمت گذشتم و بقیه ی قسمت ها را دیدم. رگ، مویرگ، شاهرگ، روده بزرگ و کوچک، معده و در آخر، قلب... کاملا واضح بود که قلب به سمت بالا و پایین حرکت می کند. پس سعی کردم که کمی دستم را به آن سمت ببرم. تپش قلب، برای من، بسیار جالب و حیرت انگیز بود.

با فاصله ی دو سانتی از قلب، دستم را نگه داشتم. خیلی با شتاب تر و با شور بیشتری، از روی پوست می زد. فکر کنم پوست، مانع تپش زیبای او شده بودند. پس در این لحظه، بسیار خوشحال بود. دستم را پس کشیدم. دیگر چیز جالبی درون او وجود نداشت. با اینکه کمیاب بودند، اما با اینحال، غیر از آبی( یا هر رنگ دیگر)، هیچ فرقی با ما نمی کردند.

با کمک سحر، شکم را، بخیه زدم. خوب بود که این فن را بلد بودم. چون اگه خودم آن را بخیه می زدم، من هم مثل لینی می افتادم. بالاخره از این فکر وحشتناک در آمدم و خودم را جمع و جور کردم.از جایم برخاستم. لینی کمتر از ده دقیقه ی دیگر بلند می شود و هیچی هم از قضیه ی من، که با هم به جنگل آمده بودیم، به یاد نمی آورد.

بخیه ها هم با کمی سحر، پوشانده شده بود و هیچکس، حتی لینی هم از آن باخبر نمی شد. من باید سریع آنجا را ترک می کردم که مبادا پیکسی عزیزمون، من را نبیند. من خاک ها را از لباس خود، پس زدم و پروفسور وارنر را تنها گذاشتم!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۳:۲۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
دختری با موهای کوتاه بنفش در حال زیر و رو کردن صندوقی بود.
_ چه کار میکنی نیمفا؟
_ امم...دنبال حشره یاب مادربزرگ می گردم.
_ آها همون حشره یاب عتیقه؟ اون ته صندوقه.

سعی کردم به فردا، روزی که قرار بود به سکوی نه و سه چهارم بروم و سوار بر قطار به هاگوارتز بروم فکر نکنم؛ نه به دلیل اینکه بعد از تعطیلات عید شاید حوصله ی درس و مدرسه را نداشته باشم، بلکه به خاطر اینکه پرفسور گرنجر تکلیف سختی به ما داده بود.

گرفتن پرفسور وارنر و تشریح آن...
پرفسور وارنر چند وقتی است که پیدایش نیست، نمی دانم چه اتفاقی افتاده است اما شنیده ام که با پرفسور دامبلدور دعوایشان شده است. به خاطر همین پرفسور دامبلدور، پرفسور گرنجر را مامور گرفتن و تشریح کردن او کرد.

حشره یاب بسیار قدیمی مادربزرگ را هم در چمدان گذاشتم، چون می خواستم سعی کنم با آن پرفسور وارنر را گیر بی اندازم.

-فردا جنگل ممنوعه-هاگوارتز-

_ هی ببین تانکس، فکر نمی کنم این حشره یاب به درد تکلیف پرفسور گرنجر بخوره... هومم؟
_ اما رز، به امتحانش می ارزه.
_خیلی خب.

بیب...بیب...بیب...بیب...
_ هی رز اینجا ی حشره هست.
دستم را لای برگ های درختان کردم. چیزی را برداشتم و جلوی چشمانم گرفتم.
اما آن چیزی که دیدم حشره نبود. پرفسور وارنر هم نبود.
رز زلر دانش آموز ارشد هافلپاف بود.
آن چیزی هم که من گرفته بودم موهای وز وزیش بود.

_ نیمفادورا تانکس، موهایم رو ول کن.
صورت عصبانی رز را از خودم دور کردم.
_ اممم...تو حشره نیستی؟
_ نه، حالا ولم کن.
_ خیلی خب، بیا برگردیم به قلعه.

زیر پتوی زرد رنگم، روی تخت نرمی که جن های خوانگی آن را مرتب کرده بودند، دراز کشیده بودم، و به تکلیف پرفسور گرنجر فکر می کردم: خب اگر من دور و بر دریاچه و...

ماتیلدا وارد خوابگاه شد:
_ سلام تانکس...می دونستی ارنی شیرینی رو روی دماغش گذاشت و روی دست هایش راه رفت.

_ دفتر فیلیچ، البته اگر...
_ وین بوستاک هم خواست کار او را تقلید کند اما...
_ اجازه دهد از در دفترش بگذرم...
_ ولی افتاد روی هانا و از خجالت خودش را توی دستشویی حبس کرد ...هی تانکس به حرف من گوش می کنی؟

فریاد زدم:
_ آهان...فهمیدم.
و سریع از خوابگاه خارج شدم.

باید به بدعنق روح خرابکار هاگوارتز مراجعه می کردم.
او از همان ابتدا با فیلیچ در افتاده بود؛ و می توانست برای من شیطنت خوبی دست و پا کند تا به دفتر فیلیچ راه پیدا کنم.

چون دفتر فیلیچ کوچک و نا مرتب بود جای خوبی برای پنهان شدن پرفسور وارنر بود.
خیلی زود بد عنق را پیدا کردم که در حال پرت کردن گلوله های رنگ به بچه ها بود.

_ سلام بدعنق...میشه ی لحظه این طرف بیای؟
_ چی کارم داری نیمفی نصفی؟
این اسمی بود که بدعنق روی من گذاشته بود: نیمفی نصفی.
_ ببین بدعنق من می خوام کاری انجام بدم تا فیلیچ من رو به دفترش بفرسته.

خیلی زود من روی صندلی چوبی دفتر آرگوس فیلیچ سرایدار سخت گیر مدرسه نشسته بودم.
قرار بود یک دقیقه دیگر بد عنق جایی در طبقه ی بالا را خراب کند، تا آرگوس به طبقه ی بالا برود،و من دفتر را بگردم.

ببااممبب...
فیلیچ سرش را از روی پرونده ی من بلند کرد و به بالا نگاه کرد.
لحظه ی بعد من تنها در دفتر ایستاده بودم.
واقعا که بدعنق محشر کرده بود.

صدای نفس نفس ضعیفی در گوشه ای از اتاق شنیده می شد.
دستم را دراز کردم و بال ضعیف لینی وارنر را گرفتم.
خب دیگر در چنگ خودم بود...
_ هی تو کی هستی ولم کن...
او را توی ظرف سنگ های زیبایم گذاشتم. جایش مطمئن بود.

جنگل ممنوعه مناسب ترین مکان برای تشریح لینی بود.
او را روی سنگی گذاشتم و...
خب بهتر است دیگر نگویم چه کردم.
اما همین را بگویم که از درس پرفسور گرنجر نمره ی کامل همراه با امتیاز اضافه دریافت کردم.



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.