هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶
#8

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۱۷ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۶
از fozool sanj
گروه:
کاربران عضو
پیام: 281
آفلاین
پسر بچه خیالات برش نداشته بود. اون واقعا تو کوه تنها بود. پس مامان بابا کجا بودن؟ یعنی خواب بود؟ نه!! چند بار سرشو اینور اونور کرد. از بالای کوه صدایی میومد. بالاتر که رفت دید یه غار خیلی بزرگه که توش آتیش روشن کردن. انگار جشن گرفته بودن.
تازه یادش افتاد اون شب شبه تولدشه!! با سرعت خودشو رسوند به غار. اما تا پاشو گذاشت تو غار صداها خوابید. باد سردی وزید. صدایی گفت اینجا آخر دنیاست. سرشو برگردوند دید صدها جن بد ذات و زشت دارن بهش حمله میکنن. و دیوانه سازها در اطرافش پراکنده. بله. این یکی از جادوهای اتاق بود که پسر رو فریب داد. و حالا لحظه ی مرگ بود. و به یاده بوسه های مادرش افتاد. اما آخرین بوسه را دیوانه سازها بر لبش جاری کردند.


همه ی بدبختیا از اونجایی شروع میشه که فکرای بد به سرت میزنه.
همه ی بدبختیا از اونجایی شروع میشه که فکرای خوب از سرت پر میزنه


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶
#7

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۶ چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۷ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 6
آفلاین
نور خفیف ماه از پشت لایه نازکی ابر زمین را روشن میکرد.صدای قژ قژی ملایم و پیوسته جمجمه ام را میخراشید.اندکی جلوتر بر روی ایوان عمارت اربابی قدیمی و تخریب شده،پیرمردی سیاه پوش روی صندلی راحتی نشسته بود و آرام آرام تاب میخورد.

گربه سیاهی در بغل پیرزن خرخر میکرد و پیرمرد با دست های لاغرو چروکیده اش پشت گوش های او را نوازش میکرد.موهای پیرمرد کم پشت بود و روشن.به نظر می آمد لباسش از شب هم سیاه تر است.ناخن های بلند و چرکش همانند پنجه های گرگ بود...

از درد نعره میزنم و به دیوار چنگ می اندازم.صدای کشیده شدن ناخن بر روی سنگ درون فضا طنین انداز میشود.دوتا از ناخن هایم به همراه مقدای گوشت از جا کنده میشود و خون از سر انگشتانم فوران میزند.

نمیخواهم.دیگر هیچ چیز نمیخواهم.من تسلیم زجر کشیدن شده ام.اگر توانایی داشتم هر کاری میکردم تا دیگر آن کابوس را،آن شب نحس را نبینم.حجوم دوباره افکار را حس میکنم.ماه را در پشت ابر به یاد می اورم.شکنجه من دوباره در حال آغاز شدن است.از سر درد و ناچاری بلند ترین فریاد عمرم را سر میدهم و قبل از آنکه در کابوس هایم غرق شوم ناخن های باقی مانده دستم را درون گلویم فرو میبرم...



Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۰:۱۳ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶
#6

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷:۴۴ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
آسمان تاریک بود. سیاه، شب، بی هیچ امیدی. ستاره ای وجود نداشت. ماهی برای روشن کردن سطح تاریک شب نبود. همه چیز تاریکی بود، تباهی...و ناامیدی...

چشمان بسته اش را باز کرد. آسمان تاریک از میان رفت، تنها سقف کهن غار بود که در مقابل دیدگانش قرار داشت. دوباره کابوس دیده بود.
بی اختیار به سمت دهانه غار رفت. نرسیده به دهانه، نیرویی متوقفش کرد. آه...فراموش کرده بود. دهانه مدتها بود که طلسم شده بود.
به سقف سنگی چشم دوخت. از آنجا هیچ آسمان پر ستاره ای را نمی شد دید. برای کسی که یک عمر با عشق ستاره ها زندگی کرده بود، این بزرگترین نفرین به شمار می آمد.
و سرنوشتش این بود که مدام کابوس ببیند...کابوس شبهای بی ستاره، ستاره های خاموش، امیدهای نابود شده، نا امیدیهای محض...
غار راه فراری نداشت. همه چیز همیشه همینطور بود، همیشه همین بوده است. نفرین همیشه درست کار می کرده است. این را از سطوح کنده شده بر دیواره غار فهمیده بود.
و نفرین او بزرگتر بود. او اجازه نداشت نقش یک ستاره، یک ماه را بکشد. او اجازه دل خوش کردن به طرح های سنگی را نداشت. آسمان نابود شده بود، ستاره ها خاموش شده بودند.
آستین دستش را بالا زد. به شدت نیاز به یک ستاره داشت، از هر نوعی. باید باور می کرد که ستاره امیدهایش نابود نشده است. دست بر پوست سردش کشید. به گوشه و کنار غار چشم گرداند، و عاقبت چیزی را که می خواست پیدا کرد: سنگی نوک تیز.
مطمئن بود که به همین دلیل این سنگ آنجا گذاشته شده است. غار هم همین را می خواست. غار تشنه به خون بود، تشنه به مرگ، تشنه به ناامیدی، تشنه به یاس...
سنگ را بر پوستش کشید و چهره اش در هم رفت. خون بر پوستش جاری شد. دست سست شده اش را دوباره محکم کرد. خطی دیگر کشید، یکی دیگر، و دوباره، و دوباره...

ستاره خونی کامل شد. در حالی که نفس نفس می کشید به حاصل زجر خودش نگاه کرد. لبخندی بر لبانش نشست.
به اندازه کافی از دستش خون رفته بود. در حالی که ستاره را نگاه می کرد، لبخند بر لبهایش خشک شد. آرام بر زمین افتاد. غار تنهایی سرانجام قربانی اش را به دست آورده بود.


--------------------
فکر کنم بیشتر از "یکی دو پاراگراف" شد!


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
#5

کارداک دیربون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
توله گرگ خود را به درون غار رسانید. خیس بود. و سرد. انگار همین چند لحظه پیش بود که تکه تکه کرده بودنش مادرش تنها چیز واقعی
که در این دنیا داشت. کم کم یادش می یامد آن مردها.هوا سرد بود
خیلی سرد.توله جلو تر رفت .غار تاریک بود ولی روشنایی اندوه باری داشت.ناگهان مادرش را دید باور نمی کرد به طرف او دوید ولی
ماده گرگ دیگر انجا نبود شاید سایه ی خودش را دیده.ولی باز ماده گرگ را دید .همین طور ادامه پیدا کرد توله کوچک صداهای دردناکی
از خود در می اورد و دنبال شبح ماده گرگ می دوید خسته شد.با خود فکری کرد. و دوید و محکم خود را به صخره های غار کوبانید.
آخرین زوزه ی درناک توله با صدای رعدی درهم امیخت. او اکنون پیش مادرش بود


تصویر کوچک شده


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
#4

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
سرمای هوای بیرون من را به درون غار دعوت می کرد اما همین که قدم به درونش گذاشتم فهمیدم که از آن گریزی نیست! سعی کردم آتشی برپا کنم اما گرمای آتش نیز قادر به گرم کردن سرمای درونم نبود. سرمایی که قلبم را فرا گرفته بود و خون را در رگهایم منجمد کرده بود. نفس که می کشیدم تنها سرما را به درون ریه هایم فرومی فرستادم و بازدمم...هر بازدم من بخاری سنگین و غلیظ ایجاد می کرد که اشکالی بسیار آشنا ایجاد می کرد. لحظه ای به تصویری که به یادگار از مادرم داشتم می ماند و لحظه دیگر به چهره پدری که از او نیز خاطره و تصویری جز چند عکس یادگاری نداشتم. ناگهان مقابل چشمانم بازدم من تغییر شکل داد و چهره پدرم به گرگینه ای شبیه شد. بغضی گلویم را فشرد و اشکهایم پیش از آنکه فرو ریزند در گوشه پلکم یخ زدند. خاطره روزی که آن پسرک نفرت انگیز در مدرسه به من کتابی نشان داد از گرگینه های معاصر و نام پدرم نیز آنجا بود...در کنار گرگینه خونخواری به نام فنریر گری بک. نا امیدی یک سال اولی با دیدن آن صفحه کتاب و روبرو شدن با حقیقتی تلخ در مورد پدری که همیشه می پرستید بی آنکه او را دیده باشد وحشتناک بود. حسی که تا مدتها هیچ کس نتوانست آن را از بین ببرد و اکنون درست همان احساس بازگشته بود...ناامیدی، نفرت، وحشت و تنهایی! روی زمین سرد غار دراز کشیدم و در مقابل آتشی که دیگر حفظ آن برایم اهمیتی نداشت خود را به دست این احساس وحشتناک که هر لحظه قوی تر می شد و بیشتر مرا در بر می گرفت سپردم.


تصویر کوچک شده


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶
#3

الیور وود قدیم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۱ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴
از دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 321
آفلاین
و صدای قطره های غریب آب بود که بر سطح تنهائی من می چکید . عبور خاطرات گذشته با رنج غریبی همراه بود . باید باور می کردم که زندگی ام طلسم شده . در میان حسرت و نا باوری . و این باور سختی بود . لحظه های تاریک زندگی ام شروع شده بود . در تنهائی و غربت . و آن کابوس های شبانه ، پسرکی که می آمد و می رفت . بی هیچ حرفی ، سخنی ، نشانه ای ...

و به تکه های مفلوک استخوان ها نگاه می کنم . و به وحشتی که در جمجمه هاشان پنهان است . سرنوشت من فراتر از آنها نیست . مرگ در تنهائی ، بار ها آروزیش را داشتم ولی حالا ... صدای قطره های آب بر ذهنم فرود می آید . باید بپذیرم . بپذیرم نوشته های دفتر پوسیده را و باید بنویسم با مرکب بدنم :
- صدای قطره های آب تنها امیدم بود . چند روزی است که آن هم قطع شده . می بخشمش به خاطر کابوس هائی که حالا تنها امید من هستند .


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۴:۴۵ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶
#2

آرشام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
من اینجایم، تنهای تنها...گویی هیچ وقت جز این نبوده است. چه کسی می داند بیرون از اینجا چه خبر است؟ و از بین آن بیرونی ها، چه کسی از ساحره تنهایی در یک غار متروک خبر دارد؟
هیچ کس نخواهد بود که سراغی از من بگیرد. و وقتی که من بمیرم، جسدم بدون دفن شدن در همین جا خواهد پوسید. و من از بین خواهم رفت، تا روزی که مسافر نفرین شده دیگری بر این غار قدم بگذارد، و از تکه های پوسیده ردایم وجودم را دریابد. همچون من، که با دیدن جسد پوسیده کودک هشت ساله ای در همین غار، نفرین آن را باور کردم...
آن کودک هر روز به خوابم می آید...لعنت جا مانده اجدادش را بر من فریاد می کند و من، نفرین را پذیرفته ام. باید اینجا تا دم مرگ- و بعد از مرگ- عذاب بکشم و همگام با کودک کابوس هایم خود را نفرین کنم...
هیچ کس پیغام مرا نخواهد دانست. با این حال، امید تنها چیزی است که می توانم داشته باشم. و خون، خون تنها مرکبی است که بر انگشتان شکسته ام جاری می شود...
اگر روزی قبری هم داشته باشم، باز کسی بر آن گل و روبان نخواهد گذاشت. ولی شاید مسافر بعدی خون نوشته ام را بخواند. و آن وقت خواهد دانست کسی که هر شب کابوس های مرگبارش را خواهد ساخت، کیست. شاید مرا ببخشد...

سنگ های تیره ی غار در مقابل چشمانش میچرخیدند و توانش رو به زوال میرفت.
سقوط میکرد...در ژرفای مغاکی تیره و سرد کشیده میشد.سایه ای سفید در هنگام این سقوط همراهش بود و او را زیر ضربات نگاهش قرار میداد و ناگه سایه وسعت یافت.به ذهنش نفوذ کرد.نوای ضجه سر داد و اوهام پر تشویش را بر کالبدش حک کرد.


پسرک همچون کرمی به خود میپیچید.دفترچه ای در کنارش بر روی زمین افتاده بود که خون نوشته هایش،بر اثر گذر زمان به سیاهی رفته و دیگر قرمز نبودند.
پسر پس از مدتی آرام شد.اندک اندک چشمانش را گشود و به لباس های کهنه و استخوان هایی که در کنار دیوار مرطوب و پر از خزه ی غار خود نمایی میکرد،نگاهی انداخت.دفترچه را خوانده و پس از دانستن سرنوشتش،به خواب فرو رفته بود.میدانست که چه بر سرش خواهد آمد.
-من نیز همانند دو نفر قبلی نفرین شده ام.اما میبخشمش حتی اگر کابوس هر شبم باشد...


[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶
#1

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷:۴۴ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
من اینجایم، تنهای تنها...گویی هیچ وقت جز این نبوده است. چه کسی می داند بیرون از اینجا چه خبر است؟ و از بین آن بیرونی ها، چه کسی از ساحره تنهایی در یک غار متروک خبر دارد؟
هیچ کس نخواهد بود که سراغی از من بگیرد. و وقتی که من بمیرم، جسدم بدون دفن شدن در همین جا خواهد پوسید. و من از بین خواهم رفت، تا روزی که مسافر نفرین شده دیگری بر این غار قدم بگذارد، و از تکه های پوسیده ردایم وجودم را دریابد. همچون من، که با دیدن جسد پوسیده کودک هشت ساله ای در همین غار، نفرین آن را باور کردم...
آن کودک هر روز به خوابم می آید...لعنت جا مانده اجدادش را بر من فریاد می کند و من، نفرین را پذیرفته ام. باید اینجا تا دم مرگ- و بعد از مرگ- عذاب بکشم و همگام با کودک کابوس هایم خود را نفرین کنم...
هیچ کس پیغام مرا نخواهد دانست. با این حال، امید تنها چیزی است که می توانم داشته باشم. و خون، خون تنها مرکبی است که بر انگشتان شکسته ام جاری می شود...
اگر روزی قبری هم داشته باشم، باز کسی بر آن گل و روبان نخواهد گذاشت. ولی شاید مسافر بعدی خون نوشته ام را بخواند. و آن وقت خواهد دانست کسی که هر شب کابوس های مرگبارش را خواهد ساخت، کیست. شاید مرا ببخشد...




-------------------------------
هر کسی که پا به غار تنهایی بذاره، نفرین خواهد شد. نفرین برای اینکه تمام عمرش تنها بمونه، هیچ کس رو برای با هم بودن نداشته باشه و همیشه از این تنهایی عذاب بکشه. و این فرد تنها...وقت خیلی زیادی برای فکر کردن خواهد داشت! اینجا تفکرات مسافران تنهای غار رو مینویسیم...این مسافرا هر جور آدمی میتونن باشن. جادوگر، فشفشه، ماگل، مرد، زن، بچه.....و حتی اگه جانوری هم به این غار پا میذاره، میشه تفکرات اون رو هم نوشت.
همه پستها تکی هستن! و در حد یک یا دو پاراگراف!

فراموش نکنین، اینجا نفرین شده ست. مسافران غار هیچ راهی برای یادگار گذاشتن از خودشون پیدا نمی کنن...کابوس های از دست رفته هاشون و صحنه های تلخ زندگیشون مدام به خوابشون میان و آزارشون میدن...اینجا چیزی مثل سرزمین دیوانه سازهاست، با این فرق که پاترونوسی برای دور کردنشون وجود نداره...


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۲ ۱۹:۴۰:۴۴

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.