هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
پست پایانی:

سطل آشغال دم در خانه ی گریمولد:

- هوی! ای تسترال...

ناگهان صاحب ماشین زباله صدایی شنید. گوش هایش را تیز کرد و به صدا گوش داد. ناگهان چشم هایش گشاد شد و سریع ماشین را خاموش کرد. سپس از ماشین پیاده شد و به طرف سطل آشغال شتافت. ماتیلدا که از سطل آویزان شده بود و تقلا می کرد که درون ماشین نیفتد، صاحب ماشین را به رگبار فحش بسته بود.

صاحب ماشین با ترس و لرز گفت:
- خانوم، نمی خواد انقدر فحش بدین، الان میارمتون پایین.

او سریع ماشین را روشن کرد و سطل آشغال را سر جای خود گذاشت. ماتیلدا با سر و روی آشغالی و نامناسب، از سطل آشغال بیرون آمد و دوباره مرد را به رگبار فحش بست! او هم مانند جت درون ماشین خزید و موتور را روشن کرد و رفت! همان موقع، کریس و پنه لوپه از راه رسیدند. ماتیلدا در دل به آنها ناسزا گفت.

کریس گفت:
- چرا انقدر بو بد میدی؟

پنه لوپه هم دماغش را گرفته بود و او را تایید می کرد. ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- مهم نیست! پروف چی شد؟

و آنها هم موضوع را برای او تعریف کردند. ماتیلدا هم بعد از کمی تامل، تصمیم گرفت که چیزی از کار پروفسورشان نگوید.

کیلومتر ها آنورتر، درون خانه ی ماگل:

زن ماگل، ظرف ها را با بدبختی می شست و به شوهرش، برای نخریدن سیف فحش می داد. اما بحث آن دو بیشتر سر موسسه ی ققنوس نشینان بود. آنها درباره ی اینکه بیشتر پول هایش را پس انداز کرده بودند اما حالا که آن را می خواستند، موسسه پول او را نمی داد، بحث و جدال می کردند.

در همین موقع،مرگخواران این حرف ها را از پنجره ی باز خانه شنیدند و سریع در تلگرام به لرد پیام دادند.

دقیقه ای بعد:

دستور از لرد رسید:
- ما قلکی در آنجا پس انداز کردیم تا بتوانیم پولی برای خودمان جور کنیم. اما ققنوسیان سوءاستفاده می کنند. سریع به خانه ی آنها بروید و اموالشان را غارت کنید.

مرگخواران سریع به طرف موسسه ی ققنوسیان شتافتند.

ساعتی بعد:

کراب گفت:
- چقد خوب! نگهبان نداره. سریع می ریم دزدی می کنیم میایم.

مالفوی گفت:
- نگهبان نداره، دلیل نداره که بلند داد بزنی!
-

آنها آرام به درون موسسه خزیدند و با چشم های گرد شده، به خانه نگریستند. همه جا از طلا بود. تلفن، مبل، میز و ...

کراب گفت:
- من دریل نیاوردم طلا های روی دیوارو بکنم!
- لازم نیستش. تا جایی که می تونی بردار. باید سریع کار کنیم.

نیم ساعت بعد:

کراب و مالفوی هر دو با کیف، کیسه، کلاه، کفش و دهن پر از طلا به سختی از موسسه خارج شدند و به طرف خانه ی ریدل به راه افتادند.

خانه ی ریدل:

- قطعا ما نمی توانیم خانشان را غارت کنیم. اما میتوانیم گزارش بدهیم.

صبح فردا:

آملیا حس کرد که دارد جابجا می شود. البته حس او نبود؛ بلکه بقیه هم همچین حسی داشتند. کمی بعد، حس کرد که محکم به زمین سخت برخورد کرد. بلافاصله چشمانش را گشود و خود و محفلی ها را در خیابان دید! کلی مامور دور موسسه جمع شده بودند و محفلی ها را به بیرون پرتاب می کردند. آملیا به سرعت تلسکوپش را برداشت و به طرف پروفسور دامبلدور قدم برداشت.

آملیا با عصبانیت گفت:
- پروف‌، اینجا چه خبره؟ چرا ما رو دارن می ندازن بیرون؟ چه حقی دارن؟! ستاره ها میگن...

پروفسور که داشت عینکش را در وسایل پیدا می کرد، در جواب به او گفت:
- فرزندم آروم! مامورا فهمیدن که ما با پس اندازای مردم چیکار کردیم!

ماتیلدا که تازه از خواب بیدار شده بود و سعی می کرد موهای جنگلیش را مرتب کند، با نگرانی پرسید:
- الان ما هیچی نداریم! باید چیکار کنیم؟

پروفسور آهی کشید و گفت:
- فرزندم، باید گدایی کنیم!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین

ماتیلدا با شتابی فراوان، شیشه ی خانه ی شماره ی دوازده گریمولد را شکست و درون سطل زباله ای در صد متر دورتر از خانه افتاد! هر چند چندان ناراخت نبود. چون می دانست پروفسورشان آن شیشه را به زودی درست می کند! طلسمی بود قدرتمند! سرش گیج می رفت. می خواست بر روی زباله های همه ی مشنگ ها بخوابد و بلند نشود.

روزی را به یاد آورد که باید بخاطر تعمیر کردن خانه ی گریمولدشان‌، تمام دارایی ها ( حتی جوراب هایشان را!) می فروختند و شب را در سطل آشغال سپری می کردند. آن هم سه نفر سه نفر! تا ماه ها پیش، _وقتی که تازه داشتند رو به پولداری می رفتند_ ماتیلدا از آن شب نفرت انگیز خوابیدن در زباله ها، متنفر بود. اما کم کم گلدان عشق بهبود یافت.

انقدر بهبود یافت که خودش کود درست کرد و گلی زیبا در آن رویید. حالا هم آفتاب و آب از ناکجا آباد ظاهر شده بود و از گیاه به خوبی مواظبت می کرد. پس به راحتی گل پژمرده نمیشد و عشق او از بین نمی رفت. او دلش خیلی تنگ شده بود! اگر آدم در زندگی اش سختی نکشد‌، قطعا آن یک زندگی بی ارزش و لُخت از طراوت بود! این حرفی از پروفسور خودشان بود اما مثل اینکه گوینده اش هم خیلی به آن پایبند نبوده است.

وقتی در خانه ی گریمولد بود، از همه لحاظ راحت و آسوده بود. دیگر لازم نبود مثل قبل مرلینگاه ها را شست و شو کند و یا اینکه وقتی داشت خرابکاری های بقیه را حمل می کرد (!)، پنه لوپه به او بخورد و مجبور شود کل پله ها را همراه با پنی و آدر تمیز کند! اما آن لحظات لذت بخش و خنده دار بود. این لحظات هم عالی بودند اما به مرور زمان، کسل کننده و خالی از هر احساسی شده بود.

او کسی نبود که احظار نظر کند. چون سریع او را بیرون می انداختند. اما چون آنجا راحت بود، دلش نمی خواست اعتراضی بکند. اما محفلی های دیگر به وضوح از آن وضع خوشحال بودند. اما ماتیلدا می خواست که به محفلی ها ثابت کند که دامبلدور یک دست اضافی پول داشت! باید اول با یک نفر، بعد دونفر، سه نفر و ... می گفت. و آنها را با چرب زبانی راضی می کرد.

تازه وقتی که به اتاق دامبلدور رفته بود، موبایل مشنگیِ پروفسور دستش بود. پس ممکن بود که در آن مدرکی باشد! پس لازم بود که گوشی پروفسورش را برای یک روز پنهانی بردارد و وقتی آن را به بقیه نشان داد، به خودش برگرداند. به نظر خودش کار بدی نبود. یک امانت قایمکی!

خیلی کار داشت. پس زباله و کیسه های راحت را تنها گذاشت. به دنبال چوبدستی اش گشت که خود را تمیز کند. چوبی در وسط های زباله ها پیدا کرد. و مجبور بود برای بیرون آوردنش، در زباله ها شنا کند. به وسط ها که رفت، ناگهان حس کرد که دارد کج می شود. اما او نمی دانست که دارد به طرف ماشین حمل زباله می رود. و اینکه ممکن است محفلی ها هیچوقت به خیانت پروفسورشان پی نبرند. حتی اگر آن پول را به جینی می داد هم باید محفلی ها بفهمند!

خانه ی دوازده گریمولد!

- بیا بریم دنبالش. شتک شد رفت!
- راست میگی! ردشم رو شیشه به جا گذاشته!

پنه لوپه و کریس به دنبال ماتیلدا رفتند. اما اگر دیر می رسیدند، هم ممکن بود پروفشان خیانت های دیگری بکند و هم اینکه معلوم نبود سر ماتیلدا چه می آمد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
ماتیلدا دوان دوان به سمت محفلی ها رفت.
-جینی،هری بسه دیگه!پروفسور داره پولارو...

هری قبل از اینکه کلام منعقد شود،وسط حرف پرید.
-پول چی؟پول چی ماتیلدا؟
-خب،پروف ی دسته پول اضافی...

ناگهان وردی از پشت به ماتیلدا برخورد کرد و اورا از پنجره خانه به بیرون پرتاب کرد.
پشت سر ماتیلدا،پروفسور دامبلدور ایستاده بود و لبخند ساختگی تحویل محفلی ها میداد.
-میخواست بگه که من یه دسته پول اضافی برای هری و جینی گذاشتم!سهم خودمو.

هری به آغوش دامبلدور رفت.
-ممنون پروف...فقط ی دسته پول دیگه هم میتونید گیر بیارید؟

پروف هری رو به عقب هل داد.
-دیگه پرو نشو!میگن به بچه نباید رو داد.

و به سمت اتاقش رفت.

سمتی دیگر،خانه ریدل

-جانم فدای خیریه!

و یک مرگخوار دیگر جان به جان آفرین تسلیم شد.

-تاکی میخواد این گرسنگی ادامه پیدا کنه لرد؟
-تا هر وقت که همه خیریه ها بسته شه،از بس که ما بهشون کمک کردیم...
-جانم فدای خیریه!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳ پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- عجب پولایی!

پروفسور دامبلدور، در اتاق زیبای پر از طلایش، با لبخند شیطنت آمیزش به پول هایش خیره شده بود. پولی که بیشتر از بقیه بود. دو برابر! چند بار با گوشی از پول و خودش عکس گرفت. اما در پروفایلش نگذاشت. چون محفلی های عزیزش، شماره ی او را داشتند و از قضیه بو میبردند. دومین کاری که کرد، رمز گوشیش را از دوازده حرف به سی حرف تغییر داد که اگر کسی از بچه هایش، رمز او را بلد میبودند، دیگر نتوانند گوشی پروفسورشان را باز کنند.

بعد تمام شدن خوشحالیش، شروع به کار انداختن مغزش برای بار یک میلیارد و نه صد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نه صد و نود و نهمین بار کرد. پول ارزشمندش را بر روی میزش گذاشت و فکر کرد که در چه کاری از آن استفاده کند. همه ی خانه از طلا، نقره و... بود. او در سکوت و در حالت یوگا بود و به مدت بیست دقیقه به فکر فرو رفته بود. تا لحظه ی نهایی رسید... او فهمید که باید چیکار کند.

او باید پول های بیشتری از این راه به جیب بزند. از مرگخوارا، از محفلی ها و از مردم که بتواند به آلمان برود و همانجا بماند. تازه باید پول های بیشتری جمع کند که بتواند خونه ی آنطرفش هم مثل اینجا از طلا بسازد. او باید پول هایی که به محفلی ها داده بود رو به نوعی پس میگرفت و بچه های هری را وادار به آوردن پول های بیشتری از مرگخوار ها، با دلایل مختلفی بکند. فکر خوبی بود.

ناگهان کسی سرخود وارد اتاق دامبلدور شد و آن کس جز ماتیلدای بی حواس نبود! او با قیافه ی مظطرب گفت:
- پروفسور. سلام و اینکه دعوای هری و جینی مصدوم داده. گفتم به شما خبر بدم که...

در همین موقع پروفسور سریع پول اضافی را در پشت شلوارش قایم کرد و سر ماتیلدا داد زد:
- فرزندم! کسی به شما یاد نداده بدون در زدن وارد نشین؟!
- آخخخ. راست میگین! اما خب وضعیت وخیم بود.

او از در بیرون رفت و در زد و دوباره وارد اتاق شد! دامبلدور نگاهی سرشار از تعجب به او می اندازد. اما انتظار دیگری از ماتیلدا نداشت. ماتیلدا گلویش را صاف میکند و میگوید:
- و حالا...

او به مغز خود فشار آورد ولی چون دید که نتیجه ای نداد‌، گفت:
- پروفسور، نمیخوام مقدمه چینی کنم. یعنی در واقع اصن بلد... اَه!! اصن ولش کن. پروفسور، اون چیه گذاشتین تو شلوارتون؟
- چی؟ کی؟ چطوری؟! اصن موضوع چیه؟!

حالا نوبت ماتیلدا بود که به او نگاهی متعجب بیاندازد!
- پروفسور، طفره نرو دیگه! خودم دیدم وقتی داشتم حرف میزدم یه چیزی شبیه پول گذاشتین تو پشت شلوارتون!
- چی؟ من؟ نه! اصلا شما داری خودت میگی شبیه!‌ شاید یه چیز دیگه بوده! یه عینک اضافی برای چشمانت دارم عزیزم!

ماتیلدا عصبانی شد:
- پروفسور! چشمای قشنگم هیچ مشکلیم نداره! بعدشم، ممکنه چی دیگه غیر از پول اون شکلی ورق ورقی باشه؟!
- فرزندم!!

دامبلدور برخاست و در را باز کرد.
- در پناه عشق باشی!

ماتیلدا نگاهی مشکوک به او انداخت. میخواست چیزی بگوید اما نتوانست. چون پروفسور مخفیکارش او را بیرون کرده بود و در را بسته بود. پروفسور نگران بود. چون ممکن بود که ماتیلدا به بقیه درباره ی مشکوک بودن پروفسورشان بگوید و همه ی نقشه های او نقش بر آب شود!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- چی هست حالا؟

دامبلدور که دستاشو از شدت هیجان به هم می مالید گفت:
- بَر وَ بکس روشنایی! قلک هایی که بچه پاترا ازش صحبت می کنن می تونه ما رو نجات بده!

نگاه همه محفلیا خبیث شد و کم کم به آل سو و جی سی نزدیک شدن بهشون حمله کردن.
پول کارای عجیبی با آدم می کنه. الان اون وسط سگ که صاحبشو نمی شناخت هیچ، مادری که جینی باشه هم بچه هاشو نمی شناخت. کمی بعد، آل سو و جی سی داغان و آشفته حال گوشه گریمولد به سختی نفس می کشیدن و در سوی دیگر، محفلیا قلک ها رو می شکوندن و پولارو دسته بندی می کردن.

- میگم حالا با اینا چیکار کنیم؟
- ازشون بهینه و درست استفاده کنین فرزندان!

هری لبخند گشادی زد.
- می تونم چند تا پوستر دیگه با عنوان پسر برگزیده بزنم به دیوار!

جینی اخم کرد.
- نخیرم! من هنوز برا پدیکورم نرفتم سالن هات ویزارد!
- مانیکور که کردی دیگه!
- نمی خوام! تازه برای لیفتینگمم نرفتم، ارتودنسیمم باید رنگش عوض شه!

هری آهی کشید. به نظر می رسید نمی تونه از پس جینی بربیاد که
دامبلدور که مشغول تقسیم کردن پولا بود آخرین دسته رو برای خودش برداشت و همینطور که می رفت یکم خوش بگذرونه گفت:
- هری؟ می خوای بزاری سهمتونو جینی برای خودش برداره؟

هری به رگ غیرتش بر خورد.
- بده ببینم اون پولارو!
- نمی خوام!
- گفتم ولش کن!
- تو ولش کن!
دامبلدور که از تفرقه افکنیش حسابی حال کرده بود ابرویی بالا انداخت و از توی جورابش یه دسته پول دیگه برداشت و به محفلیا نگاه کرد. همه داشتن دعوای هری و جینی رو نگاه می کردن، پس کسی متوجه اون دسته پول اضافی نشده بود!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶

اسلیترین، محفل ققنوس

خانوم فیگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۲:۱۸
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 24
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: محفلی‌ها یک موسسه مالی اعتباری تاسیس کردن و با پس‌اندازهای ملّت، وضعشون از این رو به اون رو شده. یکی از مشتریان موسسه برای برداشت از حسابش مراجعه می‌کنه و مسئولان موسسه با خزانه‌ی خالی روبه‌رو می‌شن و تازه دوزاریشون میفته که بالاخره باید این پول‌ها رو به ملت پس بدن.. در آن‌سوی ماجرا، مرگخواران تمام داراییشو رو صرف امور خیریّه کردن و در حالی که آه در بساطشون نمونده، قلّک‌های خیریّه‌شون رو به موسسّه تازه تاسیس «ققنونس نشینان» فرستادن بلکه چیزی نصیبشون شد.

*به نام تاپیک رجوع کنید!

تصویر کوچک شده


- چه کسی ...

- های های های های!

لرد آواداکداورایی نثار مرگخواران صف اول ریدلستان کرد که هنوز فحوای کلام مشخص نشده، اقدام به گریه کرده بودند.

- عرض می‌کردیم ... چه کسی می‌خواد در ثواب صدور قلّک‌ها سهیم باشه؟

مرگخواران تکبیرگویان و کروشیو زنان به یکدیگر، خودشان را به صف اول ریدلستان می‌رساندند تا بلکه توسط لرد انتخاب شوند. لرد دست راستش را بالا آورد تا سکوت دوباره حکمفرما گردد.

- ما همیشه گفتیم که اربابی ما، اربابی رحمانیّته! سایه اربابی ما به روی همگان گسترانیده شده و هرکس می‌تونه با گرویدن به رهنمون‌های سالازار کبیر، از این سایه بهره‌مند بشه. و الان وقتش رسیده که دو مرگخوار توّاب درگاه لردیّت، برای این امر خطیر، به عنوان فرستاده مخصوص ما، قلّک‌ها رو به اون موسسه ببرن تا ارزش این برادران نزد ما نمایان شه.

جیمزسیریوس و آلبوس سوروس که در پوست خود نمی‌گنجیدند، پس از بوسیدن دست اربابشان راهی گریمولد شدند.

تصویر کوچک شده


فرزندان پاتر به محض ورود به بانک با استقبال رییس شعبه مواجه شده و از نوبت گیری آن‌ها ممانعت شد. رییس با سلام و صلوات مقدم آن‌ها را گرامی داشت و ضمن اعتراض به این که «چرا خبر ندادین ... هیپوگریفی تسترالی چیزی زمین بزنیم!» آن‌ها را از در پشتی راهی خانه شماره دوازده گریمولد کرد. خانم فیگ که در گوشه‌ای از بانک نشسته بود و امید داشت تا شاید در مراجعه صد و شصت و هشتم بتواند وام ازدواج را دریافت کند زیر لب گفت: «هــعـــــــی ... کاش میون این همه شوهر یه پسر برگزیده‌ای وزیری چیزی داشتم تا ژن خوبش به بچه‌هام می‌رسید و کارم راه می‌افتاد! »

با ورود پاترها بلبشویی در خانه گریمولد به راه افتاد. ملت ذوق زده به استقبال آن‌ها آمده و شروع به ابراز دلتنگی کردند ... همه به جز پدرشان!

- ولم کن ... ولم کن جینی ... ول کن تا با کمربند سیاه و کبودشون کنم! از وقتی این دو تا مار تو آستین برگشتن من زخمم تیر می‌کشه! حتما ولدمورت فرستادتشون!

جیمز و آلبوس قصد داشتند حرف پدرشان را تایید کنند و البته تصحیح کنند که برنگشته‌اند! فقط ولدمورت فرستادتشان ... اما با دیدن ظاهر متحوّل شده‌ی گریمولد و اشیاء لاکچری که دور تا دور خانه را فرا گرفته بود و به یاد آوردن وضعیت مالی خانه‌ی ریدل، فهمیدند دلیل مهاجرتشان از بین رفته و ماجرای قلّک‌هایی که در کوله داشتند را فراموش کردند.

تصویر کوچک شده


- شماره‌ی شصت و نه ... به باجه‌ی نه!

مرد بلندقامتی با کلاه نمدی و و نقاب و چمدانی که صداهای عجیبی از آن خارج می‌شد، مقابل باجه رفت.

- وقت شما به خیر هسته! لطفا حساب منه ره تخلیه کنید.

- چند لحظه اجازه بدید!

مرد بلند قامت آب دهانش را قورت داد و با وحشت به متصدّی باجه که به سمت دفتر رییس می‌رفت خیره شد.

- بدبخت شدیم ... همون شده هسته که ازش می‌ترسیدیم! همون شده هسته که حدسش ره زده بودی!

از داخل گوشی مشنگیِ مرد، صدایی پاسخ داد:

- جون به لبم کردی! ده چی شده لامصّب؟

- متصدّی منه ره گفت صبر کن و بعد رفت! رفته منه ره استعلام کنه! حالا چه کار کنیم؟

- شک نکون که رفته استعلام بیگیره ... فرار کون تا برنگشته.

- شاید هم خواست پول ما ره بده! اون وقت چی؟

- بچه شدی؟ تو الان وزیر مخلوعی ... حسابتم حکما مصادره شده تا الان. زود باش تا شناسایی نشدی لامصّب ... تسترال نشو باروف! وانسّا! بدون پولم می‌تونیم یه گلی به سرمون بیگیریم. با اژدها از مرز می‌ریم بیرون ...

- فرضه ره بکن که رفتیم! بدون پول چجوری دووم ره بیاریم؟ من تمام گاومیش‌هامه تو انتخابات کباب کردم دادم مردم بخورن!

- فکر اونشم کردم! چند تا توله مورچه خوار از جنگل ممنوعه کش رفتم! می‌بریم پرورش می‌دیم پول خوبی به جیب می‌زنیم.

باروفیو که اطمینانی به سودآوری تجارت مورچه‌خوار نداشت، می‌خواست باز هم اما و اگر بیاورد ...

- آقا ... ببخشید! یک موردی هست. لطف کنید تشریف بیارید دفتر رییس.

- نــــه! هیچ موردی نیسته! منه ره اشتباه گرفتید!

و باروفیو فریاد زنان از در موسسه خارج شد و دیگر هیچ‌کس او را ندید.

تصویر کوچک شده


دامبلدور در درّه‌ای میان رشته‌کوه‌های برتی بات نشسته و زانوی غم بغل گرفته بود. دستگاه‌های ظریف نقره‌ایش نیز راهی برای حل معضل پیش آمده نداشتند. تنها چیزی که می‌دانست این بود که باید مشتری فعلی را با نیروی عشق از تخلیه حسابش پشیمان کند اما برای مشتری‌های بعدی که هر روز و هرلحظه ممکن بود پولشان را طلب کنند، برنامه‌ای نداشت.

- [دوفش] پروفسور! مژده بدین! مشتریه رفت!

- بسترسازان! دلالان محبت!

تابلوی خانم بلک که از شغل جدیدش یعنی در پشتی بانک بودن اصلا رضایت نداشت، در واکنش به کوبیده شدن ناگهانی‌اش، مشاغل کاذبی را به اهالی گریمولد نسبت داد. اهالی اما با شنیدن این خبر اهمیتی به او نمی‌دادند. دامبلدور که بدون شنیدن خبر نیز توهینی احساس نمی‌کرد.

- عزیزان ... عزیزان! متاسفم که موجبات شادیتون رو از بین می‌برم ... اما من خیلی فکر کردم، ما یک راه بیشتر نداریم. باید هرچی خریدیم رو پس بدیم. غیر این راه که راهی نیست ... هان؟ ورشکست می‌شیم!

- اما پروفسور! کلی از اون پول‌ها خرج برتی بات شده و شما خوردین. کلی دیگش خرج جوراب پشمی شده و شما پوشیدین. نمی‌تونیم همه اون پولارو زنده کنیم.

- هرچقدرش هم که برگرده بهتر از هیچیه ... تازه پیاز الان کشیده بالا، پیازای انبارو می‌فروشیم کسریشم جور می‌شه.

دامبلدور توجهی به بحث در گرفته در میان محفلی‌ها نداشت. حواس او به نگاه‌های مردّدی که بین جیمز و آلبوس رد و بدل می‌شد پرت بود و بعد هم نگاه‌های ملتمسانه جینی که احساس خطر می‌کرد تا مبادا دوباره با برگشت به وضعیت فقر، فرزندانش را از دست بدهد. جیمز و آلبوس کوله پشتی‌هایشان را دوباره به دوش انداختند.

- آها! یه راه دومم داریم! می‌تونیم پولارو جمع کنیم و بزنیم به چاک. غیر این دو راه که راهی نیست ... ها؟

کوله‌ها دوباره به زمین افتاد.

- فرزندانم؟ تو اون کوله‌ها چی دارین؟

- اینا یه سری قلّکه که مال موسسه خیریه ...

جیمز از سیر تا پیاز ماجرا را برای دامبلدور تعریف کرد. دامبلدور اما با شنیدن عبارت خیریه، به فکر فرو رفت و ادامه‌ی صحبت‌های او را نشنید.

- آها! یه راه سومم داریم ...


هیچ‌وقت یک پیرزن رو از خونه خالی نترسون! هیچ‌وقت!


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱:۳۷ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
بچاپ بچاپ طرف محفلی ها

- آمارزن نقطه هم داره؟
- عه این کفشا لیسا عه! نصف قیمت زده. تو آفه می خرمش.
- ویبره بخرم هست تا ریشتر هم یک با نو سقف ؟

آلبوس دامبلدور روی سبد خرید کلیک کرد تا مطمئن شود که بین صد و شصت ایتم جوراب پشمی از همه رنگ، رنگاورنگ، طرح یا رنگی از قلم نیوفتاده باشد. پس از حاصل شدن اطمینان، خاطر اعضای محفل را جمع کرد:
- الان دیگه بیلیاردریم پولداران محفل! هرچی دوست دارین سفارش بدین. جادو عشقتون رو با جوراب ها پشمی گرم کنین! پیر! خرفت! خنگ!

بعد از این سخنرانی غرای دامبلدور، محفلی ها در حرف شنوی از یکدیگر سبقت گرفتند. پالی حتی آن رنگ و طرح هایی که لیسا نداشت را هم سفارش داد تا در تالار گریفندور با آنها را برود و پایش را روی پایش بندازد تا هرچه بیشتر به چشم لیسا بیاید.کتی حتی به زبان انگلیسی هم رحم نکرد و همه ی نقطه هایش را خرید.

رز آپشن های جدید ویبره را دریافت کرد و انواع جدیدی از ویبره مانند ویبره موازی، ویبره دوتایی، ویبره چرخشی، ویبره به بالا، ویبره دوقلو نوبتی، ویبره خودزنی، ویبره به سمت پایین، ویبره دوبل صد و هشتاد درجه و... را به لیست ویبره هایش اضافه کرد.

یوآن یخچال جدیدی گرفت تا مجبورنباشد با پیاز در یک تخت بخوابد و تا صبح فین فین طبقه ی بالا را تحمل کند و اشک بریزد. الستور مودی چمدانش را کوبید و ویلایی ساخت. اورلا سری کاملی از یادآورها را خرید. آنجلینا تمام جارو های مجله ی کوییدیچ را گرفت و بقیه هم به شکلی پول را به خرج رساندند.

محفلی ها در آن زمان خوشحال تر از هر زمان دیگری بودند. آنها با پول هایی که به صورت حلال به سفره هایشان آورده بودند، هر شب بیف استراگانف به جای سوپ پیاز می خوردند و استوری های شاخ گونه در شبکه های مجازی مشنگی با آهنگ های مشنگی می گذاشتند که از اول تا آخرش خواننده ی حجره بیمه، صدای الف را از ته حلقش به زور بیرون می کشید.

دور تا دور خانه را با عکس های افکت دار به طوری که فقط چشم های سگ دارشان پیدا باشد، قاب گرفته بودند و لباس هایی با طرح " کیب کالم اند ای ام محفلی " بر تن می کردند.
در زمانی که آنها سرگرم زندگی شاخ طور خود بودند، زندگی در خانه ی ریدل جز عزا داری نبود. همه از فراق لردشان سیاه پوش تر و غنگین تر بودند و به همین ترتیب صندق خیریه یشان هم اندازه ی یک گالیون نداشت.

نورممد پاتر-ویزلی ای از نا کجا آباد با جوراب کالج و شلوار فاق دم پا کوتاه، بلند پرید وسط عیش محفلی ها و داد و هوار کرد سر دامبلدوری که وسط آبنبات های برتی بات همه طعم گم شده بود.

- این روا عه؟ این درسته که خانه ی ریدل پول برای عزاداری آبرومندانه نداشته باشه و شما اینجا به این شکل اسراف کنین؟ خجالت نمی کشین؟ اینجا مثلا خانه ی عشق و نور و مهربانی ـه. ما به مشنگ ها و به فشفشه کمک می کنیم اما مرگ خواران نه؟ تا کی تبعیض؟

جدا از قیافه و تیپ سوسولش، حرف هایش باعث شد تا نوک کلاه دامبلدور از میان برتی بات ها معلوم شود.






پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

فنگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 107
آفلاین
آشپزخونه - سر میز ناهار

دامبلدور: همه دستاشونو ببرن بالا و قبل از شروع جلسه برای خفت و نابودی ولدمورت و هوادارانش دعای لعن بخونن.

و همه محفلی ها به شکل خر-تو-خر و پراکنده شروع می کنن فحاشی کردن به ولدمورت...

دامبل چند تا اخگر الهی از چوبدستی ش خارج میکنه و همه ساکت میشن.

- باید مثل من بگین فرزندانم... و لعن المرلین آل ولدمورته و لعن المرلین آل مرگخوارنه

و همه به اتفاق اینو می گن و صدای ترکیدن ولدمورت و مرگخوارانش از خونه ریدل اینا تا گریمولد می رسه. دامبلدور یه دستی به ریشش می کشه و ادامه میده:

- مرلین شاهده ما همگی همه راه ها رو امتحان کردیم و جواب نگرفتیم و ما در هاگوارتز جواب نگرفتن رو تحمل نمی کنیم.

- مگه درویشی نگفت به تعداد انسان های روی زمین راه هست برای رسیدن به اهورازوپسا؟

دامبل: خیر. توجه دارید دلبندان من که یه مشت کودک و نوجوان ایرونی از مرلین بی خبر ورداشتن با ما شخصیت های مظلوم و متدین بانو رولینگ بازی کردن. اینجا دنیای وارونه ست. نباید سرمونو جلوی آستاکبار خم کنیم. ما اختلاس خواهیم کرد.

- منظورتون همون اخلاصه پروف؟
- خوردنیه؟ شکم ویزلی هامونو سیر میکنه؟
دامبل: آرامش خودتونو حفظ کنید. تبلیغات رو شروع می کنیم از این لحظه. تاسیس موسسه ققنوس نشینان رو تبریک میگم بهتون!


تلویزیون مشنگ ها – قبل از شروع پخش زنده بازی رئال و بارسا

یک دستگاه هری! پسر برگزیده و کله زخمی، به مدت سه روز! برای ده نفر!
کمک هزینه ی سفر به هاگزمید مقدس!
کمک هزینه ی ساخت تالار اندیشه عمومی به همراه یک دستگاه آفتابه ی مرلین!
و صدها پسر بچه ویزلی برای هزاران نفر!
آخرین مهلت افتتاح حساب و یا تکمیل موجودی سه سال دیگر!

موسسه ی مالی و اعتباری ققنوس نشینان - سهامی حاج دامبول و پسران!


ساعاتی بعد - میدان گریمولد

پرسیوال به زحمت خودشو از بین صفوف طولانی ملت ماگل بیرون میکشه و از لابلای آجرای دیوار میره تو خونه دوازده!

- پروف حله! با صرافی دیاگون هماهنگ کردم. هر پوند رو هزار گالیون میخرن به لطف پرزیدنت مون.
- اوه شوووت! بارو بستیم تا نوه نتیجه هامون! من برم آذرخش صندوق دار پیش خریدم کنم از آمازون.
- درو باز کنید بیان داخل مردم. دستگاه نوبت دهی رو روشن کن مالی!


کمی بعد- فرسخ ها دورتر – لیتل هنگلتون، خانه ریدل ها

سیده بلاتریکس دست فرزندش سیده دلفین رو گرفته و روی دوشش هم یه گونه سنگین پر از قلک های "محک" رو داره میکشه. به زحمت با زانو دستگیره درو خم میکنه. در حالیکه از لابلای موهای به سان سیم ظرفشویی اش شرشر عرق می چکید روی پیشانی اش، وارد خونه میشه و چادر قاجاریشو آویزون میکنه روی چوب‌لباسی و وارد پذیرایی بیت میشه، جایی که مرگخواران دور تا دور اون نشستن زمین و به پشتی های محقری تکیه زده اند و منتظر اند آقایشان که گوشه ای از سالن کز کرده، لب به سخن بگشاید. بلاتریکس گونی پر از قلک خیریه رو ول میکنه وسط پذیرایی و میره پیش سرورش برای دست بوسی...

- حاج ارباب! روسیاهم به خدا. مردم این دهکده غرق در گناهند. با خیریه غریبند. هیشکی قلک ور نمیداره. کروشیو!

لرد ولدمورت آه سوزناکی کشید و دوباره رویش را به دیوار برگرداند و با ستون فقرات باقیمانده از نجینی شروع کرد به ذکر گفتن و تسبیح زدن. خاطرش مشوش بود. چاره ای جز این نیست که ذره ذره خودش را در راه خیر اهدا کند. سالها قبل نیز دماغش را به یک قربانی اسیدپاشی در گودریک هالو اهدا کرده بود. چه لذتی برایش بالاتر از این بود که دماغ خودشو روی صورت یک جوان دیگر ببیند. پیش از آنکه لرد پیکر نحیفش را تکان دهد و خطاب به یارانش سخنان را شروع کند، رودولف با دست و پای قطع شده غلتی زد و خودشو مقابل پای سرورش رساند و گفت:

- ارباب ارباب ! چی شده؟ میگن یه موسسه مالی اعتباری در حوالی گریمولد تاسیس شده و کلی سرمایه جذب کرده. بیاین اونجارو هم امتحان کنیم. شاید خواستند قلک ور دارن.

البته رودولف بیشتر برای حفط سر خودش از قطع شدن در راه خیر پای نداشته اش را پیش گذاشت و چنین پیشنهادی به سرور خویش داد. پیشنهادی که لرد ولدمورت را به فکر فرو برد...


ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۳ ۲۳:۱۹:۱۶
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۴ ۰:۱۴:۰۸
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۴ ۰:۱۵:۱۰

----------



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
جینی داشت میرفت که از دست این شوهر الدنگ موهاشو بکنه و بریزه زمین. بعد مدل بروسلی جفت پا بره تو حلقش و موهاشو بکشه. اخرم دست بچه هاشو بگیره و چمدونوشو برداره بره خونه ننه باباش. ولی با یه محاسبه سر انگشتی متوجه شد که همین حالاشم خونه ننه باباش هست. یعنی در واقع ننه باباش خونه شوهرش بودن. شایدم از اول هری نبود که آویزون اونا بود بلکه اونا بودن که آویزون هری بودن...

مغز جینی به سرعت به کار افتاده بود طوریکه صدای ویز ویزش می یومد. آخرم انقدر کار کرد و کار کرد که جرقه زد و دود ازش بلند شد. بعدم ترکید و خون و استخون و محتویات جمجمه ش پاشید در و دیوار و لنز دوربینو کامل پوشوند. فنگم از خدا خواسته دوید لنز دوربینو لیس زد. بعد یه تیکه از مغز جینی که هنوز تبدیل به حلیم نشده بود از رو زمین برداشت و رفت.

کارگردان هم که دید نمیتونه برای یه بارم که شده مثل ادم یه فیلم از زندگی این جماعت تهیه کنه قاطی کرد و دوربیونو کوبوند تو کله هری که هاج و واج اون وسط وایساده بود و به بدن جینی بدون کله نگاه میکرد. بعدم گریه کنان از سوژه خارج شد.

وقتی عوامل پشت صحنه سعی میکردن دوربینو از تو کله هری در بیارن لینی بال بال زنان وسط کادر ظاهر شد. یه نگاه به وضعیت انداخت. بعد سری به نشانه تاسف تکون داد و سریع منوشو از تو بالش دراورد و یه دکمه رو روش فشار داد...

ویــــــــــــــــــــژ!

صحنه به سرعت به عقب برگشت تا رسید به...

- از توله ویزلیاتون نگهداری کنم پول می‌دین؟
- جدا؟ ویزلی؟ پول؟!

جینی اومد دوباره از دست شوهرش یه بلایی سر خودش بیاره و بهش بفهمونه اگه اونا انقدر پول داشتن که جینی رو نمیدادن به یکی مثل هری تا خرجشون کمتر شه! ولی قبل از اینکه بتونه این افکارو با همسر دلبندش به اشتراک بذاره صدای بنگ بلندی اومد و دامبلدور وسط سوژه ظاهر شد.

دامبلدور که با یه دست از پای فوکس اویزون بود و با اون یکی دست قدح شکسته رو نگه داشته بود، با یه قیافه داغون و عینکی که روی صورتش کج شده بود روی زمین فرود اومد.
- مشنگ دیوونه...حالا میفهمم چرا بعضیا با مشنگا مشکل دارن...ولی مسئله ای نیست ما این مشکلاتو با کمک عشق از سر راه برمیداریم!

جینی و هری:

دامبلدور بی توجه به نگاه های زن و شوهر رداشو صاف و صوف کرد و عینکشو درست گذاشت رو صورتش.
- عزیزان روشنایی من. یه لطفی کنین برین بقیه رو جمع کنین بیارین باید جلسه بذاریم. به نظر میاد گند زدیم تو سوژه اساسا! اینجوری نمیتونیم ادامه بدیم. خوردیم به خنسی انگاری. باید به تصمیم درست درمون بگیریم!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶

هری پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۰۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
از فضا آورد منُ پایین بین شما بر زد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
- دِ مرتیکه بی‌مصرف! خاک تو سر بی‌پول بدبختت کنن! برو بچه هام رو پس بگیر دیگه! عَـــــــــــــــر!

پدر کلمه ی سنگینیست شاید هنگام خریدن یه جفت جوراب برای پدرهای گرامیتون به عظمت این کلمه پی نبردید. پدر یعنی یک عمر مبارزه با جبهه ی باطل و ولدمورت و در آخر بی‌کار بودن، پدر یعنی پس از سال ها بدبختی کشیدن و یتیمی و اینا بچه هاتون ولتون کنن برن، پدر یعنی کلمه ی "عمو رودولف" برای بچه هاتون جذاب تر بودن و در آخر پدر کوه درده. خب دیگه حضار گرامی کمی گریه کنید و خودتون رو در غم این پدر بخت برگشته شریک کنید، نذارید پسر برگزیده به نابرگزیدگی خودش پی ببره، نذارید به بحران میان سالیش پی ببره، نذارید!

- باشه عیال، فِک کردی به فکر تدی و آلبوسم نیستم؟
- اون جیمز بود که رفت نه تدی مرتیکه بی‌شعور!
- دَدی. منم بر می‌دارم می‌رما، من که جیگَلِ بابا بودم حالا اسمم بلد نیستی؟
- عکساتون همیشه با هم ست بود اشتباه می‌گرفتم.

و ناگاه لامپی بالای سر هری شروع به درخشیدن کرد و ایشون گفت:
- فهمیدم چطور پول در بیاریم عیال! من می‌رم از بچه های این مشنگا نگهداری می‌کنم حسابی پول دار می‌شیم!
- قربون اون شوهر شبیه بابابرقیم برم من، دِ آخه قیافه تو رو بچه ببینه می‌گرخه که، نگاه کردی به زخمت اصلا؟
- خب چرا زنم شدی پس؟ عمه من بود میومدم خونشون لب و لوچش رو می‌چسبوند دم پنجره عشوه خرکی میومد واسم؟!
- اِ جلو بچه زشته، برو سر کارت بینم، برو!

اندکی پس از رفتن سراغ کار حلال:

- ننه جینی، بابا برگشت!

تدی و لونا به سوی جیب مبارک پدر حمله ور شدند و دستان خویش را دقایقی به دنبال اندک مزدی حلال در اون غوطه ور کردند اما فقط دست هاشون وسط تار عنکبوت ها گیر کرد.

- می‌دونی عیال، از بچگی وقتی با این دادلی و رفیقاش رفت و آمد داشتم باید می‌دونستم این‌طوری میشه. گفتم شعبده بازی بلدم ولی پسره پررو اصلا هیچی که هیچی.
- گفتم که آخه، تو آخه چه استفاده‌ای داشتی تا حالا واسمون واقعا؟
- از توله ویزلیاتون نگهداری کنم پول می‌دین؟
- جدا؟ ویزلی؟ پول؟!

حال و روز پدرها این روزها این‌گونه است، کمی به فکر باشید ملت...


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۱ ۲۲:۵۰:۵۱

All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.