هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵

جروشا مونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۰۲ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 35
آفلاین
- اوهوی!
این صدای مالی ویزلی، بعد از شنیدن دیالوگ محکم و قاطع هری بود.

- بله مالی؟
- مالی و درد! مالی و کوفت! هر وقت دو گالیون پول جمع کردی آوردی اونوقت صداتو بلند کن و دستتو بکوب رو میز! حیف اون سوپ پیازی که نصفشو ریختی روی میز!
-

بعد از سکوتی که ابراز خشونت مالی به جو تحمیل کرد، آرتور جهت تلطیف اوضاع و حتی توجیه ناتوانی‌ش توی پول درآوردن گفت:
- ای بابا، هری! با درآمد حلال از این بیشتر نمیشه چیزی دشت کرد. پول و درآمد نجومی، بدونِ خلاف بدست کسی نرسیده!

هری دهن باز کرد چیزی بگه که از سمت دیگه‌ی میز، دانگ - نمادِ کسب و کار حلالِ محفل - گفت:
- چرا نشه حاجی؟ الان یه عالمه عتیقه کنجِ گنجه‌های همین گریمولد خودمون هس که اگه بدین من آبـِشون کنم کلی مایه گیرمون میاد!

پیشنهاد ماندانگاس، برای شروع بد به نظر نمی‌اومد... لااقل می‌تونست یه ذره براشون سرمایه‌ی اولیه جور کنه تا بتونن کسب و کاری چیزی راه بندازن.

- نه!
جودی، کوافل به دست و عرق‌ریزون، تازه به همراه ویولت از زمینِ کوییدیچ‌کوچیکی که پشت خونه درست کرده بودن برگشته بود.
- اگه توی فروش عتیقه‌های خونه‌ی گریمولد پول بود که تو الان اینجا نبودی!

ملت محفلی با استایل «راست میگه دیگه.» به دانگ خیره شدن که نتیجتاً دانگ آب دهنش رو قورت داد، نارنجکی که از ناحیه‌ی حلقه‌ی ضامن دور انگشتش می‌چرخوند رو روی میز گذاشت و جواب داد:
- چرا تهمت ناروا می‌زنی آبجی؟ من و دزدی؟! من تهِ تهِ خلافم قرض گرفتن یه کیسه خوابِ بوگندو از اتاق آخریه بود که اونم لنگه جوراب ننه‌ی سیریوس از آب درومد.

هری که هنوز هم کمی به پیشنهاد دانگ امیدوار بود، برگشت و گفت:
- به هر حال. چیز باارزشی مونده که بشه با آب کردنش یه ذره پول در آورد؟

دانگ یه لحظه انگار که دنبال چیز یا شخص خاصی باشه، به جمعیت دور میز نگاه کرد و بعد از این که خیالش راحت شد گفت:
- آره بابا. چیز قیمتی که فراوونه، فقط...
- فقط چی؟
- همش رو اون کوتوله‌ی سبز جمع کرده توی لونه‌ش. اون کاسه کوزه‌ها تک تکـشون لااقل صد گالیون می‌ارزن!

قبل از این که ملت محفلی با شنیدن رقمی که دانگ به زبون آورد نعره‌کشان به سمت "لونه‌ی کوتوله‌ی سبز" هجوم ببرن، خود جناب کوتوله با صدای پاقی روی کله‌ی دانگ ظاهر شد و همزمان که یه بطری وایتکس رو توی دماغش فرو می‌کرد داد زد:
-آفتابه‌دزد فکر کرد کریچر صداش رو نشنید؟ هر کی به وسایلای بانو دست زد، کریچر مغزش رو توی کاسه‌ی وایتکس تیلیت کرد!

و با بشکن کریچر، خودش و دانگی که عاجزانه جیغ می‌کشید به مقصد نامعلومی آپارات شُدن!
با از دور خارج شدن ماندانگاس و پیشنهادش، ملت محفل پوکرفیسانه منتظر پیشنهاد بعدی شدند. پیشنهادی که بتونه محفل رو ثروتمند و دنیاشونو وارونه کنه!


فقط میخواستم ببینم میبینی یا نه که معلوم شد میبینی!
اینجوریاس مکار خان!


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵

هری پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۰۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
از فضا آورد منُ پایین بین شما بر زد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
نیو سوژه بعد 2 سال


دنیای وارونه چقدر وارونست؟ اکثر دانشمندا وارونگی رو نتیجه ی چرخش 180 درجه‌ای جسم می‌دونن و عده‌ای نادانشمند هم چرخش 360 درجه رو عامل اصلی وارونگی می‌دونن. ولی آیا وارونگی فقط مربوط به اشیاء و زاویه هاست؟ اصلا چرا زاویه ی 361 درجه رو کسی آدم حساب نمی‌کنه جز صاحب شرکت وسایل اسپورت 361؟ اینم یه مقدمه ی #ویولت_طور کاملا بی‌ربط!

- خسته شدم از این سوپ پیاز، اصلا می‌رم مرگخوار می‌شم!

و در این صحنه، جیمز سیریوس پاتر رو مشاهده می‌کنید که مثل همیشه در حال غر زدنه. یکی از دوستان توییتری می‌فرمود بدترین نوع زنا، زنیه که دیگه غر نزنه ولی از اون‌جا جیمز هم غر می‌زنه و هم زن نیست در نتیجه جزو بدترین نوع زن ها هم واقع نمی‌شه. پدر این بشر یعنی هری پاتر که جلوی دوربین نمی‌تونست یکی بخوابونه زیر گوش بچش چون بعدا به جرم کودک آزاری می‌گرفتنش، تظاهر کرد به آروم بودن و با لحنی متین گفت:
- پسرم، تو با مرگخوار نشدنت می‌تونی از علیل زدن روح های زیادی جلوگیری کنی و ...
- یه بار نشد سفر درست ببرینمون، این چه وضعشه خب؟!
- این همه بردمت ترکیه و آنتالیا کافی نبود بچه؟
- یه نوار ترکی می‌ذاری تو پیکان غراضت می‌بریم استخر آق اصغر، اینم شد آنتالیا آخه پدر من؟!

هر چقدر هم قوانین درباره ی کودک آزاری سفت و سخت باشه و این دوربینا و تکنولوژی های مسخره قادر به ضبط همه چیز باشن، باز هم کتک زدن بچه جزو واجبات، حقوق و وظایف یک پدره. هری هم در صدد انجام وظیفه و پس گرفتن حق و حقوقش دستش رو بالا برد که یکی بخوابونه زیر گوش جیمز که آلبوس سیوروس پاتر پرید بینشون و گفت:
- بابا، عمو رودولف خودش گفته می‌برمتون تایلند و آنتالیا، تازه قول سفر به یه کشور کوچیک تو غرب آفریقا به نام انگلیس هم داده بهمون.
- دِ آخه مرد حسابی، ما همین الانشم تو انگلیسیم خب!

اما این حرفا و نصیحت های پدرانه تاثیری بر این کودکان کار نداشت. جیمز و آلبوس وسایلشون رو جمع کردن و نشستن ترک موتور سیریوس و به سوی آینده‌ای روشن و پرپول پاشون رو فشردن رو گاز.

گوشه ی دیگه‌ای از خونه ی گریمولد:

ملت محفلی دور میزی که دانگ همین چند روز پیش براشون دزدیده بود نشسته بودن و من باب مبحث فرار بچه پاترا بحث می‌کردن. البته استثناهایی هم وجود داشت مثلا جینی با یه دستش دستمال رو روی چشماش گذاشته بود و با اون یکی دستش موهای هری رو می‌کشید، لیلی لونا هم مشغول بررسی ارث و میراثی بود که بعد از رفتن داداشای گرامیش قرار بود بهش برسه و تدی هم از این‌که چرا جیمز اون رو برای سفرای خارج کشوری نبرده بود پیش مرگخوارا دچار میزان شدیدی شوک بود.

- بحث فرار بچه های هری نیست، این فقر داره ما رو از هم می‌پاشونه!
- همش تقصیر این ویزلیاست باو.

البته صاحب دیالوگ بالا در کمتر از یک ثانیه توسط لشکر عظیمی از توله ویزلی ها جویده و بلعیده و در آخر از صحنه ی روزگار محو شد. هری مشتش رو کوبید رو میز و گفت:
- این مشکل این‌طوری حل نمی‌شه، باید حسابی پولدار بشیم تا جیمز و آلبوس رو دوباره برگردونیم محفل. باید این اوضاع رو برعکس کنیم، باید پولدار بشیم!


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۲۷ ۱۵:۰۹:۲۶

All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴

هری پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۷ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 224
آفلاین
- چخه! گرگ بد! ما خودمون اتاق نداریم!
- پس بیا اتاق من!
- ما پامونو تو اتاق یک گرگ نمیزاریم.

تدی نگاهی به ولدمورت که روی مبل نشسته بود و نجینی را نوازش میکرد، انداخت. تدی چهار دست و پا حرکت کرد و روی مبل پرید و کنار لرد نشست. بزرگترین جادوگر سیاه قرن رو به گرگینه ی فیروزه ای گفت:
- مگه حرفمونو نشنیدی؟ ما رو کاناپه راحتیم.
- باشه ولدک، پس من میام اینجا.

قبل از آنکه ولدمورت بتواند حرفی بزند، تدی به سمت اتاقش دوید تا بالش و پتویش را بیاورد. لرد سیاه آهی کشید، جمعی از مرگخواران که تازه از ماموریت برگشته بودند با تعجب به لرد که روی مبل بالش و پتو گذاشته بود، نگاه کردند.

- ارباب؟ شما چرا رو کاناپه میخوابین؟
- میخواهیم زندگی در شرایط سخت رو تجربه کنیم.

تدی دوان دوان با بالش و پتو از راه رسید و از وسط مرگخواران گذشت و روی مبل نشست. در این وضعیت صدای تخریب دیوار به گوش رسید. دقایقی بعد در خانه ی ریدل با صدای مهیبی تخریب شد و ویکتوریا ویزلی که رگ یک هشتم پریزادش گرفته بود، وارد شد.

- تدی؟
- ویکی!

ملت مرگخوار با پوکر فیس به قسمت خراب شده ی خانه ی ریدل نگاه کردند، واقعا از یک پریزاد چنین تخریبی بعید بود. ویکتوریا بعد از آنکه صحبت هایش با تدی به پایان رسید رو به ولدمورت ایستاد و گفت:
- تدی رو ول کنین بریم... اون عضو محفله!
- ما همچینکاری نمیکنیم.
-


به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
(ادامه ى پست آلبوس دامبلدور)

خلاصه:

تدى، جيمز و ويولت رفتن و مرگخوار شدن. جيمز اتاق ولدمورت رو تصاحب کرده و روش نوشته ورود ولدک ها ممنوع. از طرفى ولدمورت به تدى قول داده روزى يه دست کله پاچه( کلپچ) که ازش متنفره بخوره. گلرت به دامبلدور خبر ميده که اين سه خيانت کرده و مرگخوار شدن اما دامبلدور مى گه بهشون اعتماد داره و به جاش براى کسب درآمد به برنامه نويسى کامپيوتر رو برده. و حالا ادامه..



ظهر بود. تابستان بود. گرم بود. خانه ي ريدل بود. ولدمورت از اتاقش رانده شده روي کاناپه خوابیده بود. صورت سفيدش در مقابل آفتاب و با چشمان بسته خيلى معصوم به نظر مى آمد. نور به سر کچلش مى خورد و به ديوارها بازتاب کرده و فضاى معنوی اى ايجاد مى کرد. سکوت لذت بخش ظهرگاهى بر همه جا حاکم بود. ولدمورت آنقدر ناز و آرام خوابیده بود که گويى اصلا آدم کش نيست بلكه پسر همسایه است که هر روز در صف نان سنگک افطار مى ايستد.

جيمز: مااااار... موووو.. للللللک!
ولدمورت: يااا خودمون!
ويولت: نهههههه. اون مال من نيييييييست.
ولدمورت: قلبمون.. آخ!
جيمز: اون جونور رو از من دور كن!
ولدمورت: اينا ما رو خواهند كشت.
ويولت: نههههههه.. اون مارمولك رو نكش.
ولدمورت: خودمون رو خواهيم کشت!

جيغ و دادهاى جيمز و ويولت خانه ى ريدل را پر کرده بود. ولدمورت مدام به ياد لحظه اى مى افتاد که با انگشتانش روى کيبورد ضرب گرفت و نوشت" تأييد شد!" و اين سه نفر را به مرگخوارى پذیرفت و هر دفعه آرزو مى کرد کاش به جاى دماغش، انگشتش نابود مى شد و آن جمله را نمى نوشت. اما ديگر دير شده بود.

دقايقى بعد فریاد جيمز و ويولت خوابيد. ولدمورت آرام سرش را روى بالش گذاشت.

-
ولدمورت: جيمز. :vay:
جيمز: خواستم اون شكلك رو بذاري.. هرچى من بگم همونه.

خانه ي گريمولد

ظهر بود. گرم بود. همان شرايطى که آن بالا بود اين پايين هم بود اما اين بار در خانه ى گريمولد. اعضاى محفل در آشپزخانه جمع شده بودند و سکوت رخوت انگیز را فقط تق تق دکمه هاى کيبورد مى شکست. دامبلدور هنوز مشغول برنامه نويسى بود و بقیه با حالت نشسته بودند. حضور تدى، جيمز و ويولت به خوبی مشخص بود.

در طبقه ى بالا، ويکتوريا سر کمد تدى ايستاده بود و يکى از زيرشلوارى هاى او رو بغل کرده و بو مى کرد.
- تدى کجايى؟ چرا زيرشلوارى هاتو نبردى؟ حالا شبا با چى مى خوابى؟

خانه ي ريدل

ولدمورت همچنان روى كاناپه دراز کشيده بود و سعى مى کرد بخوابد. ناگهان احساس کرد جسمى از پشت شانه هايش را گرفته. دهانش را باز کرد تا جيييغ بزند که زمزمه هاى تدى را شنيد.
- من دلم واسه ويکى تنگ شده! بذار پيش تو بخوابم.
- :vay:

ولدمورت بايد به زندگی جدید عادت مى کرد.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
تک پست

تصور برعکس شدن بعضی از قسمت های کتاب خیلی جالبه. از جمله:

دامبلدور جوان بر خلاف میل باطنیش کت و شلواری مشنگی را بر تن کرده بود. همیشه از لباس های مزاحم و دست و پا گیر مشنگی بدش می آمد. عاشق ردای رنگین کمانی و کلاه بلند جادوگریش بود. زیر لب غُرغُری کرد و وارد یتیم خانه مرکزی لندن شد.

بعد از چند سوال و جواب کوتاه و مختصر و رد و بدل شدن چند لبخند به اتاق مورد نظرش رسید. در زد و بعد از چند ثانیه که جوابی نشنید در را باز کرد، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

پسر جوان پشت به او و بیخیال روی تختخواب محقرش خوابیده بود و زیر لب سوت میزد. دامبلدور سرفه ای کرد و پسر در جواب گفت:
_ شام میل ندارم!
_ مطمئنی؟!

پسر که صدای غریبه ای به گوشش خورده بود برگشت، از تخت پایین آمد، روبروی دامبلدور قرار گرفت و گفت:
_ تو کی هستی؟
_ یه دوست!
_ من دوست لازم ندارم! هیچ مشکل روانی ای هم ندارم! هر کی چیزی بهت گفته دروغ گفته. اونا خودشون بچه های ترسویی هستن.
_ فکر کنم سوء تفاهم شده تام عزیز. من دکتر نیستم!
_ پس با من چیکار داری؟
_ میشه بشینی؟

تام چند ثانیه به دامبلدور نگاه کرد و متوجه شد او شخصی نیست که بتواند با او مخالفت کند، بنابراین با اکراه روی صندلی روبروی دامبلدور نشست.

دامبلدور پرونده زیر بغلش را روی میز گذاشت، در جیبش دست کرد و یک بطری درآورد و گفت:
_ من آلبوس دامبلدور هستم. کاملش میشه آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.
_ به من چه؟!
_ اووووم... تو تا حالا حس کردی که با بقیه فرق میکنی؟ حس کردی که بعضی وقتا بعضی چیزهارو میتونی کنترل کنی؟! حتی بعضی وقتا ممکنه بتونی روی اتفاقات جهان پیرامونت تاثیر بذاری!

تام که تا این لحظه مانند یک فرد بدبخت به دامبلدور نگاه میکرد با شنیدن جملات آخر او گُل از گُلش شکفت. دهانش ناخوداگاه باز ماند، تپش قلبش زیادتر شد و در حالی که آب دهانش خشک شده بود از ته گلو به زور گفت:
_ تو از کجا میدونی؟
_ چون من خودمم همینطوریم پسرم.

تام دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و در حالی که ناخوداگاه میخندید شروع به صحبت کردن کرد:
_ همیشه میدونستم یه چیزی هست! همیشه میدونستم! مطمئن بودم با این آشغالا فرق میکنم!
_ ببخشید... منظورت از آشغالا بقیه بچه های یتیم خانه ست؟
_ آره خب!
_ اووووم... شایدم حق داری. تو از جامعه خودت دور بودی و بین مشنگ ها بزرگ شدی. حتما خیلی هم برات سخت بوده بزرگ شدن توی یتیم خونه. ناخوداگاه خشن شدی.
_ البته هر کس میخواست اذیتم کنه بدون اینکه خودش بفهمه جوابشو میدادم. همین دیشب مارتین رو بردن بیمارستان. مثل اینکه اتفاقی آب پریده بود توی گلوش!
_ چقدر عجیب. تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم. دور از جامعه خودت بدون هیچ آموزشی تونستی تا حدی جلو بری که اثر گذاریت روی محیط پیرامونت از بازه های زمانی زیاد به زمان های کوتاه تبدیل بشه. فوق العاده س!

تام خواست بقیه شیرین کاری های سیاهش را نیز به دامبلدور بگوید که ناگهان ترسید. دامبلدور تمام امید او بود. نباید تمام دستش را پیش او رو میکرد بنابراین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:
_ البته بعضی وقتام به بعضیا کمک کردم!

دامبلدور در نوع خودش باهوشترین جادوگر زمان خودش بود و طبیعی بود که متوجه میشد یک بچه دارد به او دروغ میگوید. تا آن لحظه برای استفاده از شیشه توی دستش شک داشت ولی دیگر مطمئن شده بود که چاره دیگری نیست. بنابراین با لبخند به تام گفت:
_ تام عزیز، حالا که دو تامون متوجه شدیم با چه شخصی داریم صحبت میکنیم برای ادامه صحبت باید ازت یه خواهش بکنم. لطفا این معجون رو بخور تا بیشتر صحبت کنیم.
_ این چیه؟
_ هیچ توضیحی نمیتونم بدم!
_ پس منم نمیتونم بخورم!
_ اوکی پسرم. پس من میرم و همینجا تنهات میذارم.
_ وایسا! وایسا! کجا؟! تو از من توقع داری چیزی که نمیدونم چیه رو بخورم؟!
_ دقیقا!

تام آب دهانش را قورت داد و در حالی که متوجه شده بود چاره دیگری ندارد، لاجرعه "معجون راستگویی" را سرکشید. چشمان تام گشادتر و دستانش فراخ تر شد. دیگر شبیه آن پسر سفت و سخت نبود. راحت و آزاد روی صندلی نشسته بود.

دامبلدور از تام تشکر کرد و گفت:
_ خب حالا بگو ببینم پسر عزیزم، تا حالا به چه کسی کمک کردی؟!
_ به هیچکس!
_ یعنی دروغ گفتی؟
_ آره!
_ عیب نداره. بالاخره پیش میاد. حالا که معجون رو خوردی و مطمئنم حقیقت رو میگی بذار بریم سر اصل مطلب. ببین تام، من یه جادوگرم. در واقع مدیر یه مدرسه جادوگری هم هستم. تو هم خون جادوگری توی بدنت داری. حالا اومدم تا با خودم ببرمت همون مدرسه جادوگری. منتها باید قبلش مطمئن بشم.
_ از چی؟
_ اوووم... فرض کن که من تو رو با خودم بردم مدرسه جادوگری و فرض کن اونجا چهارتا گروه هست. یه گروه مظهرش شجاعته. یه گروه مظهرش سختکوشیه. یه گروه مظهرش دانش و عقله و یه گروه مظهرش جاه طلبی و قدرت طلبیه. کدوم رو انتخاب میکنی؟!
_ خب من هر چهار تا از این ویژگی ها رو دارم!
_ کدومش درونت قویتره؟
_ خود تو چی؟
_ من توی گروهی که شجاعت مهم بود، درس خوندم.
_ خب درون من از همه قویتر جاه طلبیه.
_ جالبه. عیب نداره. خیلی ها توی اسلایترین درس خوندن اینم دلیل نمیشه. اوووم... حالا فرض کن توی مدرسه جادوگری و همون گروهی که خواستی درس خوندی و درست تموم شد. بعدش میخوای چیکار کنی؟!
_ میخوام پادشاه نامیرا بشم!
_ چه اعتماد به نفسی. یاد سالازار اسلایترین افتادم.
_ کی؟!
_ بعدا بهت میگم. خب میخوای پادشاه بشی که چی بشه؟
_ میخوام کلی زیر دست داشته باشم. کلی نوکر و رعیت.
_ عجب. تو با من خیلی فرق میکنی و البته بازم این دلیل نمیشه. قشنگی زندگی به همینه. همه با هم فرق میکنن.
_ دلیل چی نمیشه؟!
_ بهت میگم... پس دوست داری یه پادشاه قدرت طلب خشن و جدی و بدون ترحم باشی که همه ازت حساب ببرن. اگه لازم باشه نوکراتو قربانی هم میکنی؟!
_ صد در صد!
_ امممم... حقیقتش من توی جوونی یه دوستی شبیه تو داشتم. در نهایت به آرزوش هم رسید. اسمش گلرت گریندلوالد بود. توی دورمشترانگ درس میخوند. در نهایت یه گروه سیاه هم برای خودش درست کرد و البته هیچ وقت به حرفای من گوش نکرد.
_ کدوم حرفا؟
_ اونایی که دور گلرت جمع شده بودن بیشتر شبیه دلقک ها بودند. یه سری بادمجون دور قابچی ضعیف النفس که فکر میکردن به واسطه گلرت میتونن قوی بشن. میخواستن ره صد ساله رو یه روزه برن ولی من هر چی به گلرت میگفتم که اینا قابل اطمینان نیستن و گمراهت میکنن قبول نمیکرد. اصرار داشت که اونا دوستای واقعیش هستند و حتی به خاطر اونا من هم گذاشت کنار و در نهایت گلرت، نابود شد... مطمئنی تو هم میخوای همون راه رو بری؟! یه پادشاه ظالم شدن چه لذتی داره؟ یه زندگی مصنوعی، ادا اصول در آوردن های الکی، خشن بودن بیخودی، رفتارهای دست و پا گیر و دو رو بودن، نشون ندادن خود واقعیت، چه لذتی داره واقعا؟!
_ من همینجوری دوست دارم! لذتشم میبرم!
_ ببین تام عزیز، من درک میکنم. خود من هم در جوونی با افکار سیاه بواسطه معاشرت با گلرت آشنا شدم. حتی به افکار سیاه علاقه مند هم شدم. من درک میکنم که در شرایط خیلی سختی بزرگ شدی خود من هم همینطوری بودم. درک میکنم که مجبور شدی به خاطر اینکه توی این جامعه مشنگی بیخود زندگی کنی سیاه و سخت بشی ولی هدف اصلی یادت نره. نهایت تاریکی روشناییه. علت بوجود آمدن گروه های سیاه اعتراض به نبود روشناییه. نابرابری و فساد در جامعه س. ولی تو داره هدف اصلی یادت میره... داری میشی شبیه همونایی که این بلاهارو سرت آوردن. اگه نمیخوای با همه خوب باشی حداقل با کسانی که ارزش دارن خوب باش. که البته این طرز فکر هم به شدت منو جذب میکنه بر خلاف چیزی که بقیه در موردم فکر میکنن یعنی فکر میکنن اعتقاد دارم باید با همه خوب بود و به همه اعتماد کرد.
_ من همینم که هستم و همینجوری میمونم و از خودمم خوشم میاد! هیچکس ارزششو نداره. هیچکس.
_ مطمئنی؟!
_ صد در صد.
_ بالاخره این شد دلیل!
_ دلیل چی؟

دامبلدور پرونده تام را زیر بغلش گذاشت، بطری معجون حقیقت را در جیبش گذاشت و در حالی که به در خروجی اتاق نزدیک میشد، گفت:
_ دلیل اینکه حقیقت رو بهت بگم! تو درست حدس زده بودی، من یه دکترم. به دروغ گفتم جادوگرم تا بتونم با تو ارتباط برقرار کنم. جادو و جادوگری الکی و مسخره و پوچه و بهیچ وجه حقیقت نداره پسر عزیزم. امیدوارم سعی کنی و در همین جامعه مشنگی خوب پیشرفت کنی. تو به همین جا تعلق داری. خداحافظ.

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۴ ۲۲:۰۳:۳۲



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۰:۳۳ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۸ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 154
آفلاین
- ولدکی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم. دوریش برایم مشکله، کاشکی اونو می بستم. ای مرلین چیکار کنم، ولدکو پیدا کنم؟
- اگه منظورت اربابه که همینجا روی همین مبل خوابیده بودن. الان دیگه نمی دونم کـ...!
- نه این شعر از شعر های قدیمی ـه. خودم می دونم ولدک کجاس.
- یا اسطقدوس! نکنه این... اربـــــــــــــــابه؟!

وسط نشیمن خونه ی ریدل، لرد ولدمورت کبیر که همچنان در دو راهی تاریخی ای قرار گرفته بود و اتاق شخصی ـش رو پیدا نمی کرد، از فرط فکر کردن و فسفر و انرژی سوزوندن روی مبل خوابش برده بود. اینجور که از شواهد امر پیداس جیمز هم فرصت رو غنیمت شمرده بوده و کار هایی انجام داده بوده!

مرلین که یه دستش رو روی قلب تش گذاشته بود و نفس نفس می زد فریاد زد:
- این کیه؟! نگو که این اربابه!
- جیغ نزن! دارم کاردستی درست می کنم. ببین چه خوشگل شده!
- چه خبرتونه؟ چرا بالای سر ما دارین داد و فریاد راه می اندازین؟!
- بیا راحت شدی بیدارش کردی؟

مرلین وقتی این قیافه ارباب ـش رو دید سریعاً مریدان خودش رو دورش جمع کرد. با یه نگاه 10 تاشون رو انتخاب کرد. از اون 10 تا 2 نفرشون رو حذف کرد. بین هشت نفر باقیمونده دو به دو در ذهنش مسابقه ای برگذار کرد و چهار نفر به مرحله ی نیمه نهایی راه پیدا کردن. دوباره دو به دو با هم مسابقه دادند ولی متأسفانه بازی ها به جنجال کشیده شد و در پایان 2 نفرشون همدیگه رو کشتن، یکی ـشون رو هم خود مرلین کشت و به یک نفر باقیمونده عبا و چوبدستی ـش رو داد. چهار طرف رینگ رو بوسید و جان به جان آفرین تسلیم نمود!

لرد که در همه ی لحظات با همین قیافه نظاره گر دیوونه بازی های مرلین بود به جیمز نگاه کرد و گفت:
- این چشه؟
- هیچی لردکم. تو خیلی خوشگل شدی این حسود بود چشم دیدن ـش رو نداشت.

در همین لحظه رودولف وارد اتاق نشیمن شد و تا با چهره ی جدید لرد رو به رو شد فریاد زد:
- مرگخوارا کمــــک! دشمن! بیاین که مرلین رو کشتن! بیاین که بزرگترین دشمنمون خودشو شبیه لرد کرده!

لرد که همچنان از رفتار عجیب غریب مرگخواراش در عجب بود با همون حالت به رودی زل زد!
جیمز سریع خودش رو به دربون خونه ی ریدل رسوند و سریع در گوشش گفت:
- ارباب این تیپ جدید رو برای خودشون انتخاب کردن. مرلین اومد اعتراض کرد بهشون زدن ترکوندن ـش و این ممد ریدل رو به جاش به پیامبری منصوب کردن. ببین اون اصغر ریدل هم بیکاره ها. اگه میخوای بشه دربون بازم سر و صدا کن!

اینجور که معلوم بود فعلاً مرگخواران باید این قیافه ی جدید رو تحمل می کردن!

اون طرف تر، خونه ی گریمولد

گلرت با سرعت به سمت آشپزخونه می دوید و در به در دنبال آلبوس دامبلدور می گشت. هر طرف رفته بود پیداش نکرده بود. فقط امیدوار بود که اونو توی آشپزخونه ببینه. به محض این که در رو باز کرد پروفسور دامبلدور رو با ریشی بلند تر از همیشه و با لباسی ژولیده پولیده دید که پشت وسیله ای عجیب و غریب نشسته و دستاش به سرعت روی کلید هایی حرکت می کنه!
آب دهانش رو قورت داد و گفت:
- سلام پروفسور! چیکار دارین می کنین؟!
- سلام فرزندم. هیچی بابا، این هاگوارتز که دخل و خرج ـش به هم نمی رسه. من مجبور شدم به عنوان شغل دوم برنامه نویس بشم. الانم یه دو تا پروژه توپ برداشتم که کلاً خیلی سرم شلوغ شده. الانم یه کم دیگه حرف بزنی میگم هری، پسرم! () بیاد یه اکسپلیارموس بزنه بهت!

گلرت با تعجب گفت:
- پروفسور! ولی شما که نمی دونین چی شده! تدی و جیمز و ویولت رفتن مرگخوار شدن!

بالاخره دامبلدور نگاه ـش رو از صفحه ی نمایش لپ تاپش به سمت گلرت چرخوند. نگاهی از بالای عینک نیم دایره ایش بهش کرد و با لحن جدی گفت:
- من به جیمز، ویولت و تدی اعتماد کامل دارم!

ملت پشت صحنه:


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۳

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- ولدک بیا بریم!
جیمز دست لرد را گرفت و بی آن که به او نگاه کند، او را به دنبال خودش کشید.
- مارو کجا می بری بچه؟!
- بیا بریم اتاقمو نشونت بدم.

لرد دستش را از دست جیمز بیرون کشید و ایستاد. بعد دست هایش را به کمرش زد و توضیح داد:
- اینجا خانه ی ریدله! ما هم ریدلیم! اینجا خونه ی ماست و ما همه ی اتاق هاش رو خودمون بلدیم و مطمئنیم که هیچکدومشون مال تو نیستن!
- بیا بریم.

جیمز دوباره دست لرد را گرفت و او را کشان کشان از پله ها بالا برد. از مقابل اتاق تسترال ها گذشت، اتاق بلاتریکس را هم با بی تفاوتی از نظر گذراند و بالاخره مقابل اتاقی که رویش با حروف بزرگ نوشته بود: "اتاق جیمز، ورود ولدک ها ممنوع!" ایستاد.
لرد:
جیمز در را باز کرد و برگشت، با تعجب به لرد نگاه کرد که هنوز به نوشته ی بدخط روی در خیره شده بود.
- بیا دیه..اوه.

جیمز که با دیدن پوستر روی در اتاقش انگار پیمانی قدیمی را به یاد آورده بود، شانه هایش را بالا انداخت و درحالیکه در را روی ولدمورت می بست زمزمه کرد: ببخشید. یادم نبود نمی ذارن ولدکامونو بیاریم.

لرد لحظاتی مقابل درب بسته ایستاد. بعد آهی کشید و به تصمیمی فکر کرد که سه روز پیش گرفته بود.

فلش بک - سه روز پیش:

- آره خلاصه حاجیت می خواد برا تنوعم که شده مرگخوار شــ...
- ولدک من می خوام مرگو بخورم.
- من که عو عو عوعوعوعوعوووووووووووووو! می کنم برات؟

لرد متفکرانه سری به دست کچل دستی به سر کچلش کشید و با خود اندیشید که خب وای ناااات؟! سه تا محفلی تپل! با پای خودشون اومدن مرگخوار شن، چی بهتر از این؟!

- قبوله. مرگخوار شدید.

پایان فلش بک


هوا را از پره های دهانش (ولدک دماغ داره، خودش خبر نداره!) بیرون داد و سلانه سلانه و دست در جیب به سمت اتاق خودش به راه افتاد، غرق در تفکر در اتاق را باز کرد که ناگهان ...
- اوا خاک عالم اربااااااااااااب؟!

لرد که با صدای جیغ رودولف هول شده بود سریع در حمام را بست.
بعد بیشتر فکر کرد. حمام؟؟ در را دوباره باز کرد.
- اربااااااااااب اذیت نکنین دیه!

لرد که تا بناگوش سرخ شده بود در را بست و از خودش پرسید از کی تا حالا
حمام را یک در شیفت دادن اینور؟
چند قدم عقب رفت و دوباره حساب کرد.
- اتاق تسترال ها. اتاق بلا. اتاق جیمز. حموم. اتاق هکتور. اتاق لینی. پس اتاق ما کو؟ اتاق ما قبل از حموم بود. مطمئنیم!

در همین حین رشته ی افکارش با صدای تیتراژ ناروتویی که از اتاق جیمز به گوش می رسید پاره شد. دوباره به پوستر روی در اتاق نگاه کرد.

چقدر در اتاق جیمز شبیه در اتاق قبلی خودش بود. چقدر از دیشب تا حالا دلش برای اتاقش تنگ شده بود. یعنی یک اتاق کجا می توانست رفته باشد؟
آهی کشید و به دنبال اتاق گمشده اش از پله ها پایین رفت.
باید به زندگی جدیدش عادت می کرد.



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
- گرگمو گلّه می‌بـــــــــرم..
- چوپووون داااااارم.. نمی‌ذاااااااااااااااارم...
- دندون ِ من تیـ ـعوووووووززز ترههههه!!
- قبول نیست! قبول نیست!!
- چراااااا؟!

واقعاً چرا؟! چرا؟! یعنی می‌خواستند این پروسه‌ی زجرآور را دوباره از سر بگیرند؟! چرا ؟! چــــــــــــــرااااااااااا ؟!!!

- تو که نمی‌تونی تو دو تا دیالوگ پشت سر هم تبدیل به گرگ شی! اول از گرگی در بیا، بعد دوباره گرگ شو!

نــــــــــــــــــــــــهههه!! نمی‌توانست تحمل کند! چهارتا از هوراکراکس‌هایش در این چندین سال ترکیده بودند! چندین سال؟ زمانی بسیار نزدیک‌تر به نظر می‌آمد زمانی که جیمز داشت ویولت را تعقیب می‌کرد و ناگهان از میان زمین و هوا، شمشیری را بیرون کشید تا حسابش را برسد. انگار همین دیروز بود که شمشیر گودریک گریفندور از ناکجا آباد بر اثر جا خالی دادن ِ ویولت انفیه‌دان ِ پر افتخار ِ سالازار اسلیترین را پودر کرد. از وسط زمین و هوا !! شمشیر گریفندور!!

همین دیروز بود دیگر.. مگر نه؟!

چهار زانو روی تختش نشست. با انگشتانش شروع به شمردن کرد:
- یک.. دو.. نه امکان نداره!! یک.. دوو.. امکان نداره.. باور نمی‌کنیم! دو روز؟ چطور امکان داره فقط دو روز شده باشه؟!

- می‌تونم! ببین می‌تونم!!
- نمی‌تونـــــــــی!! نمی‌تونـــــــــــــــی!! می‌خوای بدم ولدک نقدت کنه ببینی می‌تونی یا نه؟!

با شنیدن ِ لفظ ِ "ولدک" از روی تختش پایین پرید، شب‌کلاهش را از سرش برداشت و به زمین کوبید و همانطور که زیر پا لگدش می‌کرد، جیغ زد:
- ولدک خودتونید!! لردک هم خودتونید!! ولدک و لردک خودتونیـ.. آخ.. قلبمون.. ما اربابیم! ما اربایـــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!
-
-
- ثبت لحظه‌های بودلر در خدمت ِ شوماس!

لرد ولدمورت در سکوت مطلق، همچنان به صدای چهارنعل بالا دویدن ِ برادران ِ لوتر! از پله‌ها گوش فرا می‌داد که تا ثانیه‌هایی دیگر بر سرش آوار می‌شدند..

به ویولت بودلری چشم دوخته بود که از پشت پنجره‌ی اتاقش آویزان شده و از او در حالی که دماغش را بالا می‌کشید و گریه می‌کرد و پا می‌کوبید، عکس گرفته بود..

این نقض آشکار و ددمنشانه‌ی حقوق بشر بود!

این سه نفر باید در رده‌ی سلاح‌ کشتار جمعی طبقه‌بندی می‌شدند!!


ادامه‌ دارد...



ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ ۲۳:۰۷:۱۳
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ ۲۳:۱۲:۲۲

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
سوژه جدید
(ما متوجهیم اینجا تاپیک تک پستیه ولی هیچ جایی برای این سوژه بهتر از اینجا سراغ نداشتیم! )

- ولدک جونم؟

لرد ولدمورت توی تختش غلتی زد و بالشو روی سرش گذاشت و با صدای خوابالود هیس هیس کرد:
- کروشیو که نمیذارین اول صبحی کپه مرگمون رو بذاریم.
- مرگخوارات کپه مرگتو بخورن! هر روز باید بهت یادآوری کنم که قول دادی؟

ولدمورت یک مرتبه از جا پرید و سیخ روی تختش نشست و چند بار پلک زد. باد گرم مرطوبی از فاصله‌ی نزدیک به صورت منقطع به صورتش میخورد و تو تاریک روشن اتاق چند لحظه‌ای طول کشید بفهمه منبعش چی یا کیه!
- تـــــــــــــــــو؟ چخه... چخه... گرگ بد! گرگ بد!

تدی سرشو انداخت پایین، عوعوی کوتاهی کرد و از روی تخت پرید پایین و چهار دست و پا رو به ولدمورت، منتظر نشست.
- چطوری اومدی تو اتاق ما؟
- الوهومورا! ... بریم؟ بــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــم!
- کجا؟
- بره طلایی دیه! شرطمون همین بود! قول شرف دادی! اگه زیرش بزنی، هورکراکسات میترکن!
-

ساعتی بعد - بره طلایی

هیچ‌وقت توی زندگیش حسرت دماغ نداشته‌اش رو به اندازه ی این لحظه نخورده بود هر چند مغرور تر از این بود که اعتراف کنه، بوی محیط اطرافش برای کور کردن اشتهای کل هفته‌اش کافیه. تازه اگه بینی‌شو می‌گرفت با ویوی اطراف و ردیف کله‌های چیده شده روی سینی چیکار میکرد؟!

- چی میل دارین قربان؟

ولدمورت بدون اینکه به منو نگاه کنه، غرولند کنان گفت:
- نون پنیری.. نیمرویی.. ندارین؟

ولی همون لحظه نگاهش با نگاه "تو قول دادی" تدی گره خورد.
- هر چی اینا سفارش دادن، همونو میخوریم.

و لبخند رضایت رو دید که روی صورت تدی شکل گرفت و این بهایی بود که ولدمورت باید برای یاران جدیدش پرداخت می‌کرد!
البته قبلا هم محفلی هایی بودند که آخر عاقبتشون خونه ی ریدل شده بود، ولی اونها اونقدر شرم و حیا داشتند که کلا با هویت جدید و معجون مرکب به دست درخواست مرگخواری می‌دادند نه مثل این یاران جدید که در کمال وقاحت تغییر جبهه داده بودند و برای ارباب لرد ولدمورت کبیر حتی شرط و شروط تعیین کرده بودند.

- هفته‌ای یه بار!‌
- قرارمون یه روز در میونه.. بزن سرد بشه از دهن میفته!
- پس بازوتو بده ما!

تدی همینطور که نون رو داشت تلیت می‌کرد، گفت:
- ببین ولدکم! بیا و بی خیال این قرتی بازیا شو. فردا بهم زن نمیدن اگه رو دستم تاتو باشه.. به نظر من بقیه هم باید از سکه‌های الف‌دال استفاده کنن! اینطوری خیلی ساده‌تره!
- قرارمون کنسله.. کلپچم بی کل... اوووووووخ!

در جایی در دوردست ها.. تو یکی از مخفیگاه‌هایی که ولدمورت فکر میکرد هیچوقت هیچکس قرار نیست کشفشون کنه.. یکی از هورکراکساش ترکید. مرگخوارهای جدیدش، از همون روز اول قرار بود بلای جونش باشند!

ادامه دارد...



ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ ۲۲:۰۷:۱۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱:۵۳ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
بعضی از قسمت های کتاب سرنوشت ساز بودند و تصور برعکس شدن آن ها خیلی جالبه. یکی از آن قسمت ها این جا بود:


نوزده ســـــال قبل
جنگل ممــــــــنوعه


هری پاتر و ولدمورت، طلسم های قرمز و سبزرنگشان را به سوی هم پرتاب کردند و...

مرز دنیای جادوگری و مشنگی- ایستگاه کینگزکراس

هری پاتر با تعجب به اطراف مینگریست و صدای گریه موجودی شبیه بچه ها به گوشش میرسید. به خاطر نمی آورد که بعد از شلیک طلسمش چه اتفاقی افتاده است. آرام شروع به قدم زدن به سوی جلو کرد که ناگهان اضطرابش از بین رفت. ابتدا صدای سوت قطار به گوش رسید و سپس لباس ها، صورت و ریش های سپیدرنگ دامبلدور را دید.

مانند همیشه لبخندی اطمینان بخش روی لب های آلبوس دامبلدور بود. به سوی هری آمد، نیمکتی ظاهر شد و هر دو روی آن نشستند. همچنان صدای گریه آن موجود به گوش میرسید. دامبلدور صحبت هایی با هری کرد و توضیحات لازم را به او داد. اینکه چطور آن جا ظاهر شده و آن موجود چیست و البته مهمتر از همه آنکه هدف چیست. دامبلدور صحبت هایش را به این صورت تمام کرد:

نقل قول:

شاید با برگشتنت بتونی کاری کنی که روح های کمتری ناقص و علیل بشن و خانواده های کمتری از هم بپاشند. اگر این بنظرت هدف ارزشمندیه، فعلا با هم خدافظی میکنیم...


با پایان جملات دامبلدور صدای سوت قطار و گریه آن موجود کریه، خاموش شد. کینگزکراس شروع به پیچیدن به دور خود کرد، لبخند دامبلدور گشاده تر شد و هری حس کرد پاهایش از روی زمین بلند میشود...

اما...

ناگهان کینگزکراس ثابت شد، صدای سوت قطار به حدی بلند شد که شبیه موقعی بود که قطار شروع به حرکت میکند و آن موجود به جای گریه اینبار میخندید. دامبلدور اما با بهت و حیرت به هری مینگریست.

هری پاتر لحظه ای تامل کرد و گفت:
_ نه من نمیرم. همینجا میمونم و با قطار به راهم در این دنیا، ادامه میدم. حقیقتش علاقه ای به برگشت به اون دنیا ندارم.

دامبلدور از شدت تعجب از روی نیمکت بلند شد و با احساسات گفت:
_ اما دوستات اونجا هستن... مردم بیچاره اونجا هستند...

هری پاتر:
_ تا جایی که در توانم بود برای دوستام مایه گذاشتم. در مورد مردم هم، هر جایی همونجوریه که مردمش هستن. اگه مردم درست بشن، اونجا هم خوب میشه.

دامبلدور:
_ اما اونا زورشون به ولدمورت نمیرسه...

هری پاتر:
_ دامبلدور، یادت نره که به وجود آمدن ولدمورت ها در نتیجه رفتار همون مردمه. بعد از اینهمه سختی از بچگیم تا الان، نمیتونی بیشتر از این ازم توقع داشته باشی. تصمیمم اینه که برنگردم. این حق منه که تصمیم بگیرم یا نه؟

دامبلدور مانند کوه یخی که آب شود روی نیمکت نشست. از شدت هیجانش کاسته شد و برای چند دقیقه ساکت شد... سپس با صورتی جدی و غمگین به هری گفت:
_ مشخصه که این حقته.

هری پاتر چمدانش را برداشت، سوار قطار شد و به راهش ادامه داد...

اما آن موجود کریه که لحظه به لحظه بیشتر از شکل کودکانه اش فاصله میگرفت و بزرگ میشد همانجا ماند. چند ثانیه بعد آن موجود به شکل واقعیش یعنی لرد سیاه درآمد.

دامبلدور آهی از نهاد کشید و گفت:
_ تام، تو میخوای به اون دنیا برگردی؟

ولدمورت:
_ جوابش مشخص نیست؟ اون دنیا حق منه!

دامبلدور که از خود بیخود شده بود با حالتی وحشیانه به سمت ولدمورت حمله ور شد و گفت:
_ اما تو اونجارو نابود میکنی. اونجارو پر از سیاهی میکنی...

دامبلدور که به سمت ولدمورت حمله ور شده بود از میان بدن او رد شد و روی زمین افتاد. آخر، یادش رفته بود که ولدمورت هم مانند خودش در کینگزکراس یک روح است. دامبلدور با حالتی عاجزانه گفت:
_ تام، خواهش میکنم!

ولدمورت با بیخیالی خندید و گفت:
_ خواهش میکنی؟! بیخودی خواهش نکن! نه اینجا بالای برج هاگوارتزه نه من سوروسم! فقط قدرت وجود داره! تف به من اگه نتونم اونو به دست بیارم!...سپس کینگزکراس با دامبلدور تنها، شروع به چرخیدن به دور خودش کرد و لحظاتی بعد...

جنگل ممــــــــنوعه
بلاتریکس بالای سر ولدمورت بود و برای اولین بار در عمرش گریه میکرد. بلاتریکس صورتش را روی صورت ولدمورت گذاشت که ناگهان ولدمورت چشمانش را باز کرد. بلاتریکس تا چشمان ولدمورت را دید از ترس و تعجب به عقب پرید. ولدمورت شنل سیاهش را تکاند و به مرگخواران اطرافش نگریست. سپس بدون آنکه به کسی دستور بدهد، خودش به بالای سر هری پاتر رفت، دستش را روی نبض گردن هری گذاشت و پس از آنکه مطمئن شد او مرده به همراه مرگخوارانش به سمت قلعه هاگوارتز حرکت کرد. نعش بی جان هری در آغوش هاگرید بود که هر لحظه بیشتر گریه میکرد...


نوزده ســـــال بعد
صدای سوت قطار سبزرنگ هاگوارتز به صدا درآمد و دود سبزرنگ آن فضا را پر کرد. دراکو مالفوی به همراه جینی ویزلی و بچه هایشان روبروی قطار ایستاده بودند. جینی پیشانی پسرش یعنی سالازار مالفوی را بوسید و گفت:
_ عزیزم..توی هاگوارتز...

دراکو جوری بازوی جینی را فشار داد که اشک در چشمان جینی حلقه زد و از سالازار مالفوی دور شد. دراکو روبروی پسرش نشست و گفت:
_ پسر! یادت نره اسمت چیه! تو اسم جد همه ما یعنی سالازار اسلایترین بزرگ رو روی خودت داری. مسئولیت سنگینی داری. میخوام توی اسلایترین سیاه ترین جادوهارو یاد بگیری و قویترین جادوگر بشی. یادت نره که به خون لجنی ها نزدیک نشی و هر جا مشنگی دیدی دخلشو بیاری!

قطار سریع السیر هاگوارتز حرکت کرد و ساعاتی بعد به نزدیکی مدرسه جادوگری هاگوارتز رسید. سال اولی ها که از قطار پیاده شدند، آرگوس فیلچ به پیشواز آن ها آمد و با بدخلقی گفت:
_ یالا راه بیفتین! یادتون نره اگه قوانین رو زیرپا بذارین خودم با چوب سیاهتون میکنم!

سپس نگاه آرگوس فیلچ روی سالازار مالفوی ثابت شد و کمرش را خم کرد و گفت:
_ قربان خیلی خوش آمدید...هی بی خاصیت ها! راه رو باز کنید تا عالیجناب رد بشن!

در اولین پیچی که در طی حرکت به سوی هاگوارتز دانش آموزان سال اولی مدرسه شکوهمند را دیدند، پرچم های سیاه و سبز بزرگ مدرسه توجهشان را جلب کرد و عده زیادی از ترس به خودشان پیچیدند. هاگوارتز کلی تغییر کرده بود. در آن جا دیگر کلاه گروهبندی ای وجود نداشت چون فقط یک گروه باقی مانده بود و آن اسلایترین بود. در بالای هاگوارتز جمجمه ای که از دهان آن ماری بزرگ بیرون آمده بود میدرخشید و جلوه ای بی نهایت ترسناک و زمخت به مدرسه داده بود بطوریکه حتی بعضی دانش آموزانی که امتحان سمج را هم داده بودند و فارغ التحصیل شده بودند هنوز از یادآوری محیط آنجا و کابوس های شبانه اش در امان نبودند.

گذشته از هاگوارتز، وزارت سحر و جادو به وزارت جنگ و جادو تبدیل شده بود و دیگر وزیری بر آن حکمفرمایی نمیکرد بلکه لرد ولدمورت حاکم آن جا بود و همه به او ارباب میگفتند.

در سرتاسر لندن اردوگاه های کار اجباری جن ها، مشنگ ها و خون لجنی ها برپا شده بود و مملکت جادوگری درگیر جنگ با سایر ملل جادوگری شده بود. البته ولدمورت برای خودش متحدانی مانند دورمشترانگ نیز پیدا کرده بود و ممکلت های زیادی را تصرف کرده بود ولی هنوز ممالک آزادی مانند بوباتون و قاره های دیگر بودند که با ولدمورت و متحدانش میجنگیدند.

لندن به سرزمین سیاه معروف شده بود زیرا پرچم آن پرچم کاملا سیاه رنگی بود که در وسط آن یک چوب جادو وجود داشت. رنگ غالب شهر سیاه و در بعضی مناطق خاص سبزرنگ بود و گویی خورشید از آنجا قهر کرده بود.

ولدمورت رویای تسلط بر کل جهان و بوجود آوردن حکومتی شبیه حکومتی که در لندن به وجود آورده بود را در سر میپروراند و بی نهایت بیرحمانه میحنگید. او در جادوی سیاه باز هم بیشتر پیشرفت کرده بود و با اعتماد به نفسی که از شکست دشمنان اصلیش یعنی دامبلدور و هری به دست آورده بود، هر روز بیشتر هم پیشرفت میکرد. او توانسته بود غول ها، دیوانه سازها، جن ها، خون آشام ها، گرگینه ها و سانتورها را متحد خود کند و به راحتی ممالک مشنگی را تصرف و پاکسازی نژادی کند.

حتی... مردم دریایی نیز به او پیوسته بودند و در نتیجه او ارتش سیاه دریایی نیز داشت.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.