هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
(ادامه ى پست آلبوس دامبلدور)

خلاصه:

تدى، جيمز و ويولت رفتن و مرگخوار شدن. جيمز اتاق ولدمورت رو تصاحب کرده و روش نوشته ورود ولدک ها ممنوع. از طرفى ولدمورت به تدى قول داده روزى يه دست کله پاچه( کلپچ) که ازش متنفره بخوره. گلرت به دامبلدور خبر ميده که اين سه خيانت کرده و مرگخوار شدن اما دامبلدور مى گه بهشون اعتماد داره و به جاش براى کسب درآمد به برنامه نويسى کامپيوتر رو برده. و حالا ادامه..



ظهر بود. تابستان بود. گرم بود. خانه ي ريدل بود. ولدمورت از اتاقش رانده شده روي کاناپه خوابیده بود. صورت سفيدش در مقابل آفتاب و با چشمان بسته خيلى معصوم به نظر مى آمد. نور به سر کچلش مى خورد و به ديوارها بازتاب کرده و فضاى معنوی اى ايجاد مى کرد. سکوت لذت بخش ظهرگاهى بر همه جا حاکم بود. ولدمورت آنقدر ناز و آرام خوابیده بود که گويى اصلا آدم کش نيست بلكه پسر همسایه است که هر روز در صف نان سنگک افطار مى ايستد.

جيمز: مااااار... موووو.. للللللک!
ولدمورت: يااا خودمون!
ويولت: نهههههه. اون مال من نيييييييست.
ولدمورت: قلبمون.. آخ!
جيمز: اون جونور رو از من دور كن!
ولدمورت: اينا ما رو خواهند كشت.
ويولت: نههههههه.. اون مارمولك رو نكش.
ولدمورت: خودمون رو خواهيم کشت!

جيغ و دادهاى جيمز و ويولت خانه ى ريدل را پر کرده بود. ولدمورت مدام به ياد لحظه اى مى افتاد که با انگشتانش روى کيبورد ضرب گرفت و نوشت" تأييد شد!" و اين سه نفر را به مرگخوارى پذیرفت و هر دفعه آرزو مى کرد کاش به جاى دماغش، انگشتش نابود مى شد و آن جمله را نمى نوشت. اما ديگر دير شده بود.

دقايقى بعد فریاد جيمز و ويولت خوابيد. ولدمورت آرام سرش را روى بالش گذاشت.

-
ولدمورت: جيمز. :vay:
جيمز: خواستم اون شكلك رو بذاري.. هرچى من بگم همونه.

خانه ي گريمولد

ظهر بود. گرم بود. همان شرايطى که آن بالا بود اين پايين هم بود اما اين بار در خانه ى گريمولد. اعضاى محفل در آشپزخانه جمع شده بودند و سکوت رخوت انگیز را فقط تق تق دکمه هاى کيبورد مى شکست. دامبلدور هنوز مشغول برنامه نويسى بود و بقیه با حالت نشسته بودند. حضور تدى، جيمز و ويولت به خوبی مشخص بود.

در طبقه ى بالا، ويکتوريا سر کمد تدى ايستاده بود و يکى از زيرشلوارى هاى او رو بغل کرده و بو مى کرد.
- تدى کجايى؟ چرا زيرشلوارى هاتو نبردى؟ حالا شبا با چى مى خوابى؟

خانه ي ريدل

ولدمورت همچنان روى كاناپه دراز کشيده بود و سعى مى کرد بخوابد. ناگهان احساس کرد جسمى از پشت شانه هايش را گرفته. دهانش را باز کرد تا جيييغ بزند که زمزمه هاى تدى را شنيد.
- من دلم واسه ويکى تنگ شده! بذار پيش تو بخوابم.
- :vay:

ولدمورت بايد به زندگی جدید عادت مى کرد.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
تک پست

تصور برعکس شدن بعضی از قسمت های کتاب خیلی جالبه. از جمله:

دامبلدور جوان بر خلاف میل باطنیش کت و شلواری مشنگی را بر تن کرده بود. همیشه از لباس های مزاحم و دست و پا گیر مشنگی بدش می آمد. عاشق ردای رنگین کمانی و کلاه بلند جادوگریش بود. زیر لب غُرغُری کرد و وارد یتیم خانه مرکزی لندن شد.

بعد از چند سوال و جواب کوتاه و مختصر و رد و بدل شدن چند لبخند به اتاق مورد نظرش رسید. در زد و بعد از چند ثانیه که جوابی نشنید در را باز کرد، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

پسر جوان پشت به او و بیخیال روی تختخواب محقرش خوابیده بود و زیر لب سوت میزد. دامبلدور سرفه ای کرد و پسر در جواب گفت:
_ شام میل ندارم!
_ مطمئنی؟!

پسر که صدای غریبه ای به گوشش خورده بود برگشت، از تخت پایین آمد، روبروی دامبلدور قرار گرفت و گفت:
_ تو کی هستی؟
_ یه دوست!
_ من دوست لازم ندارم! هیچ مشکل روانی ای هم ندارم! هر کی چیزی بهت گفته دروغ گفته. اونا خودشون بچه های ترسویی هستن.
_ فکر کنم سوء تفاهم شده تام عزیز. من دکتر نیستم!
_ پس با من چیکار داری؟
_ میشه بشینی؟

تام چند ثانیه به دامبلدور نگاه کرد و متوجه شد او شخصی نیست که بتواند با او مخالفت کند، بنابراین با اکراه روی صندلی روبروی دامبلدور نشست.

دامبلدور پرونده زیر بغلش را روی میز گذاشت، در جیبش دست کرد و یک بطری درآورد و گفت:
_ من آلبوس دامبلدور هستم. کاملش میشه آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.
_ به من چه؟!
_ اووووم... تو تا حالا حس کردی که با بقیه فرق میکنی؟ حس کردی که بعضی وقتا بعضی چیزهارو میتونی کنترل کنی؟! حتی بعضی وقتا ممکنه بتونی روی اتفاقات جهان پیرامونت تاثیر بذاری!

تام که تا این لحظه مانند یک فرد بدبخت به دامبلدور نگاه میکرد با شنیدن جملات آخر او گُل از گُلش شکفت. دهانش ناخوداگاه باز ماند، تپش قلبش زیادتر شد و در حالی که آب دهانش خشک شده بود از ته گلو به زور گفت:
_ تو از کجا میدونی؟
_ چون من خودمم همینطوریم پسرم.

تام دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و در حالی که ناخوداگاه میخندید شروع به صحبت کردن کرد:
_ همیشه میدونستم یه چیزی هست! همیشه میدونستم! مطمئن بودم با این آشغالا فرق میکنم!
_ ببخشید... منظورت از آشغالا بقیه بچه های یتیم خانه ست؟
_ آره خب!
_ اووووم... شایدم حق داری. تو از جامعه خودت دور بودی و بین مشنگ ها بزرگ شدی. حتما خیلی هم برات سخت بوده بزرگ شدن توی یتیم خونه. ناخوداگاه خشن شدی.
_ البته هر کس میخواست اذیتم کنه بدون اینکه خودش بفهمه جوابشو میدادم. همین دیشب مارتین رو بردن بیمارستان. مثل اینکه اتفاقی آب پریده بود توی گلوش!
_ چقدر عجیب. تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم. دور از جامعه خودت بدون هیچ آموزشی تونستی تا حدی جلو بری که اثر گذاریت روی محیط پیرامونت از بازه های زمانی زیاد به زمان های کوتاه تبدیل بشه. فوق العاده س!

تام خواست بقیه شیرین کاری های سیاهش را نیز به دامبلدور بگوید که ناگهان ترسید. دامبلدور تمام امید او بود. نباید تمام دستش را پیش او رو میکرد بنابراین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:
_ البته بعضی وقتام به بعضیا کمک کردم!

دامبلدور در نوع خودش باهوشترین جادوگر زمان خودش بود و طبیعی بود که متوجه میشد یک بچه دارد به او دروغ میگوید. تا آن لحظه برای استفاده از شیشه توی دستش شک داشت ولی دیگر مطمئن شده بود که چاره دیگری نیست. بنابراین با لبخند به تام گفت:
_ تام عزیز، حالا که دو تامون متوجه شدیم با چه شخصی داریم صحبت میکنیم برای ادامه صحبت باید ازت یه خواهش بکنم. لطفا این معجون رو بخور تا بیشتر صحبت کنیم.
_ این چیه؟
_ هیچ توضیحی نمیتونم بدم!
_ پس منم نمیتونم بخورم!
_ اوکی پسرم. پس من میرم و همینجا تنهات میذارم.
_ وایسا! وایسا! کجا؟! تو از من توقع داری چیزی که نمیدونم چیه رو بخورم؟!
_ دقیقا!

تام آب دهانش را قورت داد و در حالی که متوجه شده بود چاره دیگری ندارد، لاجرعه "معجون راستگویی" را سرکشید. چشمان تام گشادتر و دستانش فراخ تر شد. دیگر شبیه آن پسر سفت و سخت نبود. راحت و آزاد روی صندلی نشسته بود.

دامبلدور از تام تشکر کرد و گفت:
_ خب حالا بگو ببینم پسر عزیزم، تا حالا به چه کسی کمک کردی؟!
_ به هیچکس!
_ یعنی دروغ گفتی؟
_ آره!
_ عیب نداره. بالاخره پیش میاد. حالا که معجون رو خوردی و مطمئنم حقیقت رو میگی بذار بریم سر اصل مطلب. ببین تام، من یه جادوگرم. در واقع مدیر یه مدرسه جادوگری هم هستم. تو هم خون جادوگری توی بدنت داری. حالا اومدم تا با خودم ببرمت همون مدرسه جادوگری. منتها باید قبلش مطمئن بشم.
_ از چی؟
_ اوووم... فرض کن که من تو رو با خودم بردم مدرسه جادوگری و فرض کن اونجا چهارتا گروه هست. یه گروه مظهرش شجاعته. یه گروه مظهرش سختکوشیه. یه گروه مظهرش دانش و عقله و یه گروه مظهرش جاه طلبی و قدرت طلبیه. کدوم رو انتخاب میکنی؟!
_ خب من هر چهار تا از این ویژگی ها رو دارم!
_ کدومش درونت قویتره؟
_ خود تو چی؟
_ من توی گروهی که شجاعت مهم بود، درس خوندم.
_ خب درون من از همه قویتر جاه طلبیه.
_ جالبه. عیب نداره. خیلی ها توی اسلایترین درس خوندن اینم دلیل نمیشه. اوووم... حالا فرض کن توی مدرسه جادوگری و همون گروهی که خواستی درس خوندی و درست تموم شد. بعدش میخوای چیکار کنی؟!
_ میخوام پادشاه نامیرا بشم!
_ چه اعتماد به نفسی. یاد سالازار اسلایترین افتادم.
_ کی؟!
_ بعدا بهت میگم. خب میخوای پادشاه بشی که چی بشه؟
_ میخوام کلی زیر دست داشته باشم. کلی نوکر و رعیت.
_ عجب. تو با من خیلی فرق میکنی و البته بازم این دلیل نمیشه. قشنگی زندگی به همینه. همه با هم فرق میکنن.
_ دلیل چی نمیشه؟!
_ بهت میگم... پس دوست داری یه پادشاه قدرت طلب خشن و جدی و بدون ترحم باشی که همه ازت حساب ببرن. اگه لازم باشه نوکراتو قربانی هم میکنی؟!
_ صد در صد!
_ امممم... حقیقتش من توی جوونی یه دوستی شبیه تو داشتم. در نهایت به آرزوش هم رسید. اسمش گلرت گریندلوالد بود. توی دورمشترانگ درس میخوند. در نهایت یه گروه سیاه هم برای خودش درست کرد و البته هیچ وقت به حرفای من گوش نکرد.
_ کدوم حرفا؟
_ اونایی که دور گلرت جمع شده بودن بیشتر شبیه دلقک ها بودند. یه سری بادمجون دور قابچی ضعیف النفس که فکر میکردن به واسطه گلرت میتونن قوی بشن. میخواستن ره صد ساله رو یه روزه برن ولی من هر چی به گلرت میگفتم که اینا قابل اطمینان نیستن و گمراهت میکنن قبول نمیکرد. اصرار داشت که اونا دوستای واقعیش هستند و حتی به خاطر اونا من هم گذاشت کنار و در نهایت گلرت، نابود شد... مطمئنی تو هم میخوای همون راه رو بری؟! یه پادشاه ظالم شدن چه لذتی داره؟ یه زندگی مصنوعی، ادا اصول در آوردن های الکی، خشن بودن بیخودی، رفتارهای دست و پا گیر و دو رو بودن، نشون ندادن خود واقعیت، چه لذتی داره واقعا؟!
_ من همینجوری دوست دارم! لذتشم میبرم!
_ ببین تام عزیز، من درک میکنم. خود من هم در جوونی با افکار سیاه بواسطه معاشرت با گلرت آشنا شدم. حتی به افکار سیاه علاقه مند هم شدم. من درک میکنم که در شرایط خیلی سختی بزرگ شدی خود من هم همینطوری بودم. درک میکنم که مجبور شدی به خاطر اینکه توی این جامعه مشنگی بیخود زندگی کنی سیاه و سخت بشی ولی هدف اصلی یادت نره. نهایت تاریکی روشناییه. علت بوجود آمدن گروه های سیاه اعتراض به نبود روشناییه. نابرابری و فساد در جامعه س. ولی تو داره هدف اصلی یادت میره... داری میشی شبیه همونایی که این بلاهارو سرت آوردن. اگه نمیخوای با همه خوب باشی حداقل با کسانی که ارزش دارن خوب باش. که البته این طرز فکر هم به شدت منو جذب میکنه بر خلاف چیزی که بقیه در موردم فکر میکنن یعنی فکر میکنن اعتقاد دارم باید با همه خوب بود و به همه اعتماد کرد.
_ من همینم که هستم و همینجوری میمونم و از خودمم خوشم میاد! هیچکس ارزششو نداره. هیچکس.
_ مطمئنی؟!
_ صد در صد.
_ بالاخره این شد دلیل!
_ دلیل چی؟

دامبلدور پرونده تام را زیر بغلش گذاشت، بطری معجون حقیقت را در جیبش گذاشت و در حالی که به در خروجی اتاق نزدیک میشد، گفت:
_ دلیل اینکه حقیقت رو بهت بگم! تو درست حدس زده بودی، من یه دکترم. به دروغ گفتم جادوگرم تا بتونم با تو ارتباط برقرار کنم. جادو و جادوگری الکی و مسخره و پوچه و بهیچ وجه حقیقت نداره پسر عزیزم. امیدوارم سعی کنی و در همین جامعه مشنگی خوب پیشرفت کنی. تو به همین جا تعلق داری. خداحافظ.

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۴ ۲۲:۰۳:۳۲


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱:۳۳ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۸ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 154
آفلاین
- ولدکی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم. دوریش برایم مشکله، کاشکی اونو می بستم. ای مرلین چیکار کنم، ولدکو پیدا کنم؟
- اگه منظورت اربابه که همینجا روی همین مبل خوابیده بودن. الان دیگه نمی دونم کـ...!
- نه این شعر از شعر های قدیمی ـه. خودم می دونم ولدک کجاس.
- یا اسطقدوس! نکنه این... اربـــــــــــــــابه؟!

وسط نشیمن خونه ی ریدل، لرد ولدمورت کبیر که همچنان در دو راهی تاریخی ای قرار گرفته بود و اتاق شخصی ـش رو پیدا نمی کرد، از فرط فکر کردن و فسفر و انرژی سوزوندن روی مبل خوابش برده بود. اینجور که از شواهد امر پیداس جیمز هم فرصت رو غنیمت شمرده بوده و کار هایی انجام داده بوده!

مرلین که یه دستش رو روی قلب تش گذاشته بود و نفس نفس می زد فریاد زد:
- این کیه؟! نگو که این اربابه!
- جیغ نزن! دارم کاردستی درست می کنم. ببین چه خوشگل شده!
- چه خبرتونه؟ چرا بالای سر ما دارین داد و فریاد راه می اندازین؟!
- بیا راحت شدی بیدارش کردی؟

مرلین وقتی این قیافه ارباب ـش رو دید سریعاً مریدان خودش رو دورش جمع کرد. با یه نگاه 10 تاشون رو انتخاب کرد. از اون 10 تا 2 نفرشون رو حذف کرد. بین هشت نفر باقیمونده دو به دو در ذهنش مسابقه ای برگذار کرد و چهار نفر به مرحله ی نیمه نهایی راه پیدا کردن. دوباره دو به دو با هم مسابقه دادند ولی متأسفانه بازی ها به جنجال کشیده شد و در پایان 2 نفرشون همدیگه رو کشتن، یکی ـشون رو هم خود مرلین کشت و به یک نفر باقیمونده عبا و چوبدستی ـش رو داد. چهار طرف رینگ رو بوسید و جان به جان آفرین تسلیم نمود!

لرد که در همه ی لحظات با همین قیافه نظاره گر دیوونه بازی های مرلین بود به جیمز نگاه کرد و گفت:
- این چشه؟
- هیچی لردکم. تو خیلی خوشگل شدی این حسود بود چشم دیدن ـش رو نداشت.

در همین لحظه رودولف وارد اتاق نشیمن شد و تا با چهره ی جدید لرد رو به رو شد فریاد زد:
- مرگخوارا کمــــک! دشمن! بیاین که مرلین رو کشتن! بیاین که بزرگترین دشمنمون خودشو شبیه لرد کرده!

لرد که همچنان از رفتار عجیب غریب مرگخواراش در عجب بود با همون حالت به رودی زل زد!
جیمز سریع خودش رو به دربون خونه ی ریدل رسوند و سریع در گوشش گفت:
- ارباب این تیپ جدید رو برای خودشون انتخاب کردن. مرلین اومد اعتراض کرد بهشون زدن ترکوندن ـش و این ممد ریدل رو به جاش به پیامبری منصوب کردن. ببین اون اصغر ریدل هم بیکاره ها. اگه میخوای بشه دربون بازم سر و صدا کن!

اینجور که معلوم بود فعلاً مرگخواران باید این قیافه ی جدید رو تحمل می کردن!

اون طرف تر، خونه ی گریمولد

گلرت با سرعت به سمت آشپزخونه می دوید و در به در دنبال آلبوس دامبلدور می گشت. هر طرف رفته بود پیداش نکرده بود. فقط امیدوار بود که اونو توی آشپزخونه ببینه. به محض این که در رو باز کرد پروفسور دامبلدور رو با ریشی بلند تر از همیشه و با لباسی ژولیده پولیده دید که پشت وسیله ای عجیب و غریب نشسته و دستاش به سرعت روی کلید هایی حرکت می کنه!
آب دهانش رو قورت داد و گفت:
- سلام پروفسور! چیکار دارین می کنین؟!
- سلام فرزندم. هیچی بابا، این هاگوارتز که دخل و خرج ـش به هم نمی رسه. من مجبور شدم به عنوان شغل دوم برنامه نویس بشم. الانم یه دو تا پروژه توپ برداشتم که کلاً خیلی سرم شلوغ شده. الانم یه کم دیگه حرف بزنی میگم هری، پسرم! () بیاد یه اکسپلیارموس بزنه بهت!

گلرت با تعجب گفت:
- پروفسور! ولی شما که نمی دونین چی شده! تدی و جیمز و ویولت رفتن مرگخوار شدن!

بالاخره دامبلدور نگاه ـش رو از صفحه ی نمایش لپ تاپش به سمت گلرت چرخوند. نگاهی از بالای عینک نیم دایره ایش بهش کرد و با لحن جدی گفت:
- من به جیمز، ویولت و تدی اعتماد کامل دارم!

ملت پشت صحنه:


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۳

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- ولدک بیا بریم!
جیمز دست لرد را گرفت و بی آن که به او نگاه کند، او را به دنبال خودش کشید.
- مارو کجا می بری بچه؟!
- بیا بریم اتاقمو نشونت بدم.

لرد دستش را از دست جیمز بیرون کشید و ایستاد. بعد دست هایش را به کمرش زد و توضیح داد:
- اینجا خانه ی ریدله! ما هم ریدلیم! اینجا خونه ی ماست و ما همه ی اتاق هاش رو خودمون بلدیم و مطمئنیم که هیچکدومشون مال تو نیستن!
- بیا بریم.

جیمز دوباره دست لرد را گرفت و او را کشان کشان از پله ها بالا برد. از مقابل اتاق تسترال ها گذشت، اتاق بلاتریکس را هم با بی تفاوتی از نظر گذراند و بالاخره مقابل اتاقی که رویش با حروف بزرگ نوشته بود: "اتاق جیمز، ورود ولدک ها ممنوع!" ایستاد.
لرد:
جیمز در را باز کرد و برگشت، با تعجب به لرد نگاه کرد که هنوز به نوشته ی بدخط روی در خیره شده بود.
- بیا دیه..اوه.

جیمز که با دیدن پوستر روی در اتاقش انگار پیمانی قدیمی را به یاد آورده بود، شانه هایش را بالا انداخت و درحالیکه در را روی ولدمورت می بست زمزمه کرد: ببخشید. یادم نبود نمی ذارن ولدکامونو بیاریم.

لرد لحظاتی مقابل درب بسته ایستاد. بعد آهی کشید و به تصمیمی فکر کرد که سه روز پیش گرفته بود.

فلش بک - سه روز پیش:

- آره خلاصه حاجیت می خواد برا تنوعم که شده مرگخوار شــ...
- ولدک من می خوام مرگو بخورم.
- من که عو عو عوعوعوعوعوووووووووووووو! می کنم برات؟

لرد متفکرانه سری به دست کچل دستی به سر کچلش کشید و با خود اندیشید که خب وای ناااات؟! سه تا محفلی تپل! با پای خودشون اومدن مرگخوار شن، چی بهتر از این؟!

- قبوله. مرگخوار شدید.

پایان فلش بک


هوا را از پره های دهانش (ولدک دماغ داره، خودش خبر نداره!) بیرون داد و سلانه سلانه و دست در جیب به سمت اتاق خودش به راه افتاد، غرق در تفکر در اتاق را باز کرد که ناگهان ...
- اوا خاک عالم اربااااااااااااب؟!

لرد که با صدای جیغ رودولف هول شده بود سریع در حمام را بست.
بعد بیشتر فکر کرد. حمام؟؟ در را دوباره باز کرد.
- اربااااااااااب اذیت نکنین دیه!

لرد که تا بناگوش سرخ شده بود در را بست و از خودش پرسید از کی تا حالا
حمام را یک در شیفت دادن اینور؟
چند قدم عقب رفت و دوباره حساب کرد.
- اتاق تسترال ها. اتاق بلا. اتاق جیمز. حموم. اتاق هکتور. اتاق لینی. پس اتاق ما کو؟ اتاق ما قبل از حموم بود. مطمئنیم!

در همین حین رشته ی افکارش با صدای تیتراژ ناروتویی که از اتاق جیمز به گوش می رسید پاره شد. دوباره به پوستر روی در اتاق نگاه کرد.

چقدر در اتاق جیمز شبیه در اتاق قبلی خودش بود. چقدر از دیشب تا حالا دلش برای اتاقش تنگ شده بود. یعنی یک اتاق کجا می توانست رفته باشد؟
آهی کشید و به دنبال اتاق گمشده اش از پله ها پایین رفت.
باید به زندگی جدیدش عادت می کرد.



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
- گرگمو گلّه می‌بـــــــــرم..
- چوپووون داااااارم.. نمی‌ذاااااااااااااااارم...
- دندون ِ من تیـ ـعوووووووززز ترههههه!!
- قبول نیست! قبول نیست!!
- چراااااا؟!

واقعاً چرا؟! چرا؟! یعنی می‌خواستند این پروسه‌ی زجرآور را دوباره از سر بگیرند؟! چرا ؟! چــــــــــــــرااااااااااا ؟!!!

- تو که نمی‌تونی تو دو تا دیالوگ پشت سر هم تبدیل به گرگ شی! اول از گرگی در بیا، بعد دوباره گرگ شو!

نــــــــــــــــــــــــهههه!! نمی‌توانست تحمل کند! چهارتا از هوراکراکس‌هایش در این چندین سال ترکیده بودند! چندین سال؟ زمانی بسیار نزدیک‌تر به نظر می‌آمد زمانی که جیمز داشت ویولت را تعقیب می‌کرد و ناگهان از میان زمین و هوا، شمشیری را بیرون کشید تا حسابش را برسد. انگار همین دیروز بود که شمشیر گودریک گریفندور از ناکجا آباد بر اثر جا خالی دادن ِ ویولت انفیه‌دان ِ پر افتخار ِ سالازار اسلیترین را پودر کرد. از وسط زمین و هوا !! شمشیر گریفندور!!

همین دیروز بود دیگر.. مگر نه؟!

چهار زانو روی تختش نشست. با انگشتانش شروع به شمردن کرد:
- یک.. دو.. نه امکان نداره!! یک.. دوو.. امکان نداره.. باور نمی‌کنیم! دو روز؟ چطور امکان داره فقط دو روز شده باشه؟!

- می‌تونم! ببین می‌تونم!!
- نمی‌تونـــــــــی!! نمی‌تونـــــــــــــــی!! می‌خوای بدم ولدک نقدت کنه ببینی می‌تونی یا نه؟!

با شنیدن ِ لفظ ِ "ولدک" از روی تختش پایین پرید، شب‌کلاهش را از سرش برداشت و به زمین کوبید و همانطور که زیر پا لگدش می‌کرد، جیغ زد:
- ولدک خودتونید!! لردک هم خودتونید!! ولدک و لردک خودتونیـ.. آخ.. قلبمون.. ما اربابیم! ما اربایـــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!
-
-
- ثبت لحظه‌های بودلر در خدمت ِ شوماس!

لرد ولدمورت در سکوت مطلق، همچنان به صدای چهارنعل بالا دویدن ِ برادران ِ لوتر! از پله‌ها گوش فرا می‌داد که تا ثانیه‌هایی دیگر بر سرش آوار می‌شدند..

به ویولت بودلری چشم دوخته بود که از پشت پنجره‌ی اتاقش آویزان شده و از او در حالی که دماغش را بالا می‌کشید و گریه می‌کرد و پا می‌کوبید، عکس گرفته بود..

این نقض آشکار و ددمنشانه‌ی حقوق بشر بود!

این سه نفر باید در رده‌ی سلاح‌ کشتار جمعی طبقه‌بندی می‌شدند!!


ادامه‌ دارد...



ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ ۰:۰۷:۱۳
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ ۰:۱۲:۲۲

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
سوژه جدید
(ما متوجهیم اینجا تاپیک تک پستیه ولی هیچ جایی برای این سوژه بهتر از اینجا سراغ نداشتیم! )

- ولدک جونم؟

لرد ولدمورت توی تختش غلتی زد و بالشو روی سرش گذاشت و با صدای خوابالود هیس هیس کرد:
- کروشیو که نمیذارین اول صبحی کپه مرگمون رو بذاریم.
- مرگخوارات کپه مرگتو بخورن! هر روز باید بهت یادآوری کنم که قول دادی؟

ولدمورت یک مرتبه از جا پرید و سیخ روی تختش نشست و چند بار پلک زد. باد گرم مرطوبی از فاصله‌ی نزدیک به صورت منقطع به صورتش میخورد و تو تاریک روشن اتاق چند لحظه‌ای طول کشید بفهمه منبعش چی یا کیه!
- تـــــــــــــــــو؟ چخه... چخه... گرگ بد! گرگ بد!

تدی سرشو انداخت پایین، عوعوی کوتاهی کرد و از روی تخت پرید پایین و چهار دست و پا رو به ولدمورت، منتظر نشست.
- چطوری اومدی تو اتاق ما؟
- الوهومورا! ... بریم؟ بــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــم!
- کجا؟
- بره طلایی دیه! شرطمون همین بود! قول شرف دادی! اگه زیرش بزنی، هورکراکسات میترکن!
-

ساعتی بعد - بره طلایی

هیچ‌وقت توی زندگیش حسرت دماغ نداشته‌اش رو به اندازه ی این لحظه نخورده بود هر چند مغرور تر از این بود که اعتراف کنه، بوی محیط اطرافش برای کور کردن اشتهای کل هفته‌اش کافیه. تازه اگه بینی‌شو می‌گرفت با ویوی اطراف و ردیف کله‌های چیده شده روی سینی چیکار میکرد؟!

- چی میل دارین قربان؟

ولدمورت بدون اینکه به منو نگاه کنه، غرولند کنان گفت:
- نون پنیری.. نیمرویی.. ندارین؟

ولی همون لحظه نگاهش با نگاه "تو قول دادی" تدی گره خورد.
- هر چی اینا سفارش دادن، همونو میخوریم.

و لبخند رضایت رو دید که روی صورت تدی شکل گرفت و این بهایی بود که ولدمورت باید برای یاران جدیدش پرداخت می‌کرد!
البته قبلا هم محفلی هایی بودند که آخر عاقبتشون خونه ی ریدل شده بود، ولی اونها اونقدر شرم و حیا داشتند که کلا با هویت جدید و معجون مرکب به دست درخواست مرگخواری می‌دادند نه مثل این یاران جدید که در کمال وقاحت تغییر جبهه داده بودند و برای ارباب لرد ولدمورت کبیر حتی شرط و شروط تعیین کرده بودند.

- هفته‌ای یه بار!‌
- قرارمون یه روز در میونه.. بزن سرد بشه از دهن میفته!
- پس بازوتو بده ما!

تدی همینطور که نون رو داشت تلیت می‌کرد، گفت:
- ببین ولدکم! بیا و بی خیال این قرتی بازیا شو. فردا بهم زن نمیدن اگه رو دستم تاتو باشه.. به نظر من بقیه هم باید از سکه‌های الف‌دال استفاده کنن! اینطوری خیلی ساده‌تره!
- قرارمون کنسله.. کلپچم بی کل... اوووووووخ!

در جایی در دوردست ها.. تو یکی از مخفیگاه‌هایی که ولدمورت فکر میکرد هیچوقت هیچکس قرار نیست کشفشون کنه.. یکی از هورکراکساش ترکید. مرگخوارهای جدیدش، از همون روز اول قرار بود بلای جونش باشند!

ادامه دارد...



ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ ۲۳:۰۷:۱۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱:۵۳ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
بعضی از قسمت های کتاب سرنوشت ساز بودند و تصور برعکس شدن آن ها خیلی جالبه. یکی از آن قسمت ها این جا بود:


نوزده ســـــال قبل
جنگل ممــــــــنوعه


هری پاتر و ولدمورت، طلسم های قرمز و سبزرنگشان را به سوی هم پرتاب کردند و...

مرز دنیای جادوگری و مشنگی- ایستگاه کینگزکراس

هری پاتر با تعجب به اطراف مینگریست و صدای گریه موجودی شبیه بچه ها به گوشش میرسید. به خاطر نمی آورد که بعد از شلیک طلسمش چه اتفاقی افتاده است. آرام شروع به قدم زدن به سوی جلو کرد که ناگهان اضطرابش از بین رفت. ابتدا صدای سوت قطار به گوش رسید و سپس لباس ها، صورت و ریش های سپیدرنگ دامبلدور را دید.

مانند همیشه لبخندی اطمینان بخش روی لب های آلبوس دامبلدور بود. به سوی هری آمد، نیمکتی ظاهر شد و هر دو روی آن نشستند. همچنان صدای گریه آن موجود به گوش میرسید. دامبلدور صحبت هایی با هری کرد و توضیحات لازم را به او داد. اینکه چطور آن جا ظاهر شده و آن موجود چیست و البته مهمتر از همه آنکه هدف چیست. دامبلدور صحبت هایش را به این صورت تمام کرد:

نقل قول:

شاید با برگشتنت بتونی کاری کنی که روح های کمتری ناقص و علیل بشن و خانواده های کمتری از هم بپاشند. اگر این بنظرت هدف ارزشمندیه، فعلا با هم خدافظی میکنیم...


با پایان جملات دامبلدور صدای سوت قطار و گریه آن موجود کریه، خاموش شد. کینگزکراس شروع به پیچیدن به دور خود کرد، لبخند دامبلدور گشاده تر شد و هری حس کرد پاهایش از روی زمین بلند میشود...

اما...

ناگهان کینگزکراس ثابت شد، صدای سوت قطار به حدی بلند شد که شبیه موقعی بود که قطار شروع به حرکت میکند و آن موجود به جای گریه اینبار میخندید. دامبلدور اما با بهت و حیرت به هری مینگریست.

هری پاتر لحظه ای تامل کرد و گفت:
_ نه من نمیرم. همینجا میمونم و با قطار به راهم در این دنیا، ادامه میدم. حقیقتش علاقه ای به برگشت به اون دنیا ندارم.

دامبلدور از شدت تعجب از روی نیمکت بلند شد و با احساسات گفت:
_ اما دوستات اونجا هستن... مردم بیچاره اونجا هستند...

هری پاتر:
_ تا جایی که در توانم بود برای دوستام مایه گذاشتم. در مورد مردم هم، هر جایی همونجوریه که مردمش هستن. اگه مردم درست بشن، اونجا هم خوب میشه.

دامبلدور:
_ اما اونا زورشون به ولدمورت نمیرسه...

هری پاتر:
_ دامبلدور، یادت نره که به وجود آمدن ولدمورت ها در نتیجه رفتار همون مردمه. بعد از اینهمه سختی از بچگیم تا الان، نمیتونی بیشتر از این ازم توقع داشته باشی. تصمیمم اینه که برنگردم. این حق منه که تصمیم بگیرم یا نه؟

دامبلدور مانند کوه یخی که آب شود روی نیمکت نشست. از شدت هیجانش کاسته شد و برای چند دقیقه ساکت شد... سپس با صورتی جدی و غمگین به هری گفت:
_ مشخصه که این حقته.

هری پاتر چمدانش را برداشت، سوار قطار شد و به راهش ادامه داد...

اما آن موجود کریه که لحظه به لحظه بیشتر از شکل کودکانه اش فاصله میگرفت و بزرگ میشد همانجا ماند. چند ثانیه بعد آن موجود به شکل واقعیش یعنی لرد سیاه درآمد.

دامبلدور آهی از نهاد کشید و گفت:
_ تام، تو میخوای به اون دنیا برگردی؟

ولدمورت:
_ جوابش مشخص نیست؟ اون دنیا حق منه!

دامبلدور که از خود بیخود شده بود با حالتی وحشیانه به سمت ولدمورت حمله ور شد و گفت:
_ اما تو اونجارو نابود میکنی. اونجارو پر از سیاهی میکنی...

دامبلدور که به سمت ولدمورت حمله ور شده بود از میان بدن او رد شد و روی زمین افتاد. آخر، یادش رفته بود که ولدمورت هم مانند خودش در کینگزکراس یک روح است. دامبلدور با حالتی عاجزانه گفت:
_ تام، خواهش میکنم!

ولدمورت با بیخیالی خندید و گفت:
_ خواهش میکنی؟! بیخودی خواهش نکن! نه اینجا بالای برج هاگوارتزه نه من سوروسم! فقط قدرت وجود داره! تف به من اگه نتونم اونو به دست بیارم!...سپس کینگزکراس با دامبلدور تنها، شروع به چرخیدن به دور خودش کرد و لحظاتی بعد...

جنگل ممــــــــنوعه
بلاتریکس بالای سر ولدمورت بود و برای اولین بار در عمرش گریه میکرد. بلاتریکس صورتش را روی صورت ولدمورت گذاشت که ناگهان ولدمورت چشمانش را باز کرد. بلاتریکس تا چشمان ولدمورت را دید از ترس و تعجب به عقب پرید. ولدمورت شنل سیاهش را تکاند و به مرگخواران اطرافش نگریست. سپس بدون آنکه به کسی دستور بدهد، خودش به بالای سر هری پاتر رفت، دستش را روی نبض گردن هری گذاشت و پس از آنکه مطمئن شد او مرده به همراه مرگخوارانش به سمت قلعه هاگوارتز حرکت کرد. نعش بی جان هری در آغوش هاگرید بود که هر لحظه بیشتر گریه میکرد...


نوزده ســـــال بعد
صدای سوت قطار سبزرنگ هاگوارتز به صدا درآمد و دود سبزرنگ آن فضا را پر کرد. دراکو مالفوی به همراه جینی ویزلی و بچه هایشان روبروی قطار ایستاده بودند. جینی پیشانی پسرش یعنی سالازار مالفوی را بوسید و گفت:
_ عزیزم..توی هاگوارتز...

دراکو جوری بازوی جینی را فشار داد که اشک در چشمان جینی حلقه زد و از سالازار مالفوی دور شد. دراکو روبروی پسرش نشست و گفت:
_ پسر! یادت نره اسمت چیه! تو اسم جد همه ما یعنی سالازار اسلایترین بزرگ رو روی خودت داری. مسئولیت سنگینی داری. میخوام توی اسلایترین سیاه ترین جادوهارو یاد بگیری و قویترین جادوگر بشی. یادت نره که به خون لجنی ها نزدیک نشی و هر جا مشنگی دیدی دخلشو بیاری!

قطار سریع السیر هاگوارتز حرکت کرد و ساعاتی بعد به نزدیکی مدرسه جادوگری هاگوارتز رسید. سال اولی ها که از قطار پیاده شدند، آرگوس فیلچ به پیشواز آن ها آمد و با بدخلقی گفت:
_ یالا راه بیفتین! یادتون نره اگه قوانین رو زیرپا بذارین خودم با چوب سیاهتون میکنم!

سپس نگاه آرگوس فیلچ روی سالازار مالفوی ثابت شد و کمرش را خم کرد و گفت:
_ قربان خیلی خوش آمدید...هی بی خاصیت ها! راه رو باز کنید تا عالیجناب رد بشن!

در اولین پیچی که در طی حرکت به سوی هاگوارتز دانش آموزان سال اولی مدرسه شکوهمند را دیدند، پرچم های سیاه و سبز بزرگ مدرسه توجهشان را جلب کرد و عده زیادی از ترس به خودشان پیچیدند. هاگوارتز کلی تغییر کرده بود. در آن جا دیگر کلاه گروهبندی ای وجود نداشت چون فقط یک گروه باقی مانده بود و آن اسلایترین بود. در بالای هاگوارتز جمجمه ای که از دهان آن ماری بزرگ بیرون آمده بود میدرخشید و جلوه ای بی نهایت ترسناک و زمخت به مدرسه داده بود بطوریکه حتی بعضی دانش آموزانی که امتحان سمج را هم داده بودند و فارغ التحصیل شده بودند هنوز از یادآوری محیط آنجا و کابوس های شبانه اش در امان نبودند.

گذشته از هاگوارتز، وزارت سحر و جادو به وزارت جنگ و جادو تبدیل شده بود و دیگر وزیری بر آن حکمفرمایی نمیکرد بلکه لرد ولدمورت حاکم آن جا بود و همه به او ارباب میگفتند.

در سرتاسر لندن اردوگاه های کار اجباری جن ها، مشنگ ها و خون لجنی ها برپا شده بود و مملکت جادوگری درگیر جنگ با سایر ملل جادوگری شده بود. البته ولدمورت برای خودش متحدانی مانند دورمشترانگ نیز پیدا کرده بود و ممکلت های زیادی را تصرف کرده بود ولی هنوز ممالک آزادی مانند بوباتون و قاره های دیگر بودند که با ولدمورت و متحدانش میجنگیدند.

لندن به سرزمین سیاه معروف شده بود زیرا پرچم آن پرچم کاملا سیاه رنگی بود که در وسط آن یک چوب جادو وجود داشت. رنگ غالب شهر سیاه و در بعضی مناطق خاص سبزرنگ بود و گویی خورشید از آنجا قهر کرده بود.

ولدمورت رویای تسلط بر کل جهان و بوجود آوردن حکومتی شبیه حکومتی که در لندن به وجود آورده بود را در سر میپروراند و بی نهایت بیرحمانه میحنگید. او در جادوی سیاه باز هم بیشتر پیشرفت کرده بود و با اعتماد به نفسی که از شکست دشمنان اصلیش یعنی دامبلدور و هری به دست آورده بود، هر روز بیشتر هم پیشرفت میکرد. او توانسته بود غول ها، دیوانه سازها، جن ها، خون آشام ها، گرگینه ها و سانتورها را متحد خود کند و به راحتی ممالک مشنگی را تصرف و پاکسازی نژادی کند.

حتی... مردم دریایی نیز به او پیوسته بودند و در نتیجه او ارتش سیاه دریایی نیز داشت.



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۳

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
داشتم درس جديدم را برايش توضیح مى دادم اما او خونسردانه و حتى به نظرم بى توجه به من، عينکش را پايين آورده بود و با گوشه ى انگشت پرنده اش را نوازش مى کرد؛ پرنده نيز چشمانش را بسته بود و از محبت صاحبش لذت مى برد. مشخص بود پرنده به بلوغ رسیده است و به گمانم دامبلدور مى خواست آخرین لحظات را با ققنوسش بگذراند.

برگه هايم را بار ديگر کامل خواندم تا از اينکه تمام مطلبت را توضیح داده ام مطمئن شوم. درس" دفاع در برابر جادوى سياه" انرژی زيادى از من مى گرفت اما نمى توانستم آن را کنار بگذارم. وقتی به همراه دامبلدور به هاگوارتز آمدم، وقتی دانش آموز محبوب مدرسه بودم و همیشه ى همیشه مى خواستم که اين درس را تدریس کنم. يک نوع وابستگی درونى به اين درس داشتم.

دستى ميان موهاى سياهم کشيدم. با اينکه چند روز قبل کوتاه شده بودند اما رشدشان سریع تر از حد معمول بود. با اينکه بخش اعظمى از جذابیت هر فرد به موهايش است اما به عنوان معلم چنين درسى ترجیح مى دهم به چيزهاى کوچک اهميت ندهم که البته" شخصی" نظرم را عوض کرده است، يک دختر.

فکر مى کنم من معلم محبوب مدرسه باشم، فکر مى کنم تمام دخترهاى اطرافم حداقل يک بار عشقشان را به من ابراز کرده باشند اما آن شخص..سيندرا هرگز. او نسبت به همه مهربان است، به همه عشق مى ورزد اما من او را فقط براى خودم مى خواهم. سيندرا ماگل شناسى تدریس مى کند، خودش دورگه است. مهربان، خونسرد و همیشه در حال خندیدن. موهاى قهوه اى و لختش که هنگام راه رفتن مدام خودشان را با شيطنت به چپ و راست مى کشانند و سرانجام توسط دستانش ميان يک کش آرام مى گيرند، آن چشمان عسلی اش که وقتی به شما خيره مى شوند ديگر حرفى براى گفتن نداريد همه و همه باعث شده تا سيندرا منحصر به فرد باشد.

- تام!

آه! پيرمرد بلاخره دست از سر پرنده برداشت. بلافاصله بعد از دور شدن دامبلدور پرنده آتش گرفت، اين مرد همیشه عجیب بوده است.

- تام درسى که توضیح دادى عالی بود، اجراش کن!

هرچند جواب را مى دانستم اما وظیفه ى معلمى بود که بايد انجام مى شد.

- بسیار خب، ممنونم پرفسور.

و باز هم فقط لبخند کمرنگى صورت پيرمرد را آراست. هنگام خروج، سيوروس اسنيپ را مقابل در ديدم. ديگر قيافه ى پيشينش را به ياد نمى آورم. موهایش را خيلى وقت است از ته مى تراشد و فکر مى کنم به خاطر خواست همسرش ليلى بود، بعد از به دنیا آمدن دخترشان سارا.

براى هم سرى تکان داديم از کنارش گذشتم و وارد راهرو شدم. دانش آموزان مانند همیشه در راهرو بودندو بيشتر از همه دنيل پاتر به چشم مى آمد. پسر جيمز پاتر است که چند وقت پيش دانش آموزم شد. مانند پدرش مغرور و گستاخ که البته بسیار باهوش است و در نااميدى مطلق مى تواند يک جرقه براى شروع دوباره باشد. به هر حال با او کنار مى آيم چون پدرش فرد مهمى است.

و بعد دوباره سيندرا را در ميان دانش آموزان ديدم. با وجود علاقه ى زيادى که به جادوي سياه دارم اما در برابر جادويى که سيندرا با من کرده است عاجزم، جادوى عشق. جادوى عشق فراتر است از جادوى سياه من، و نمى توانم در برابر آن مقاومت کنم. فکر مى کنم اين تام ريدل عاشق شده است.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
سالازار اسلایترین در موجی از حیرت و حسرت، از هاگوارتز رفت. همه فکر میکردند که او رفته است و معدوم شده است ولی نمیدانستند او آن شبی رفت که در پیش گویی ها گفته شده بود، مردی "کلید" را خواهد یافت. "کلید" در بین پیشگویان مقدس ترین واژه بود. نماد قدرت مطلق. نماد اداره جهان. نماد دخل و تصرف در آن. نماد دستکاری آن...


...گلرت گریندلوالد که از شدت خشم میلرزید طلسمی بدون هدف را راهی کرد. طلسمی که به سوی آریانا دامبلدور میرفت. آریانا دست هایش را جلوی چشم هایش گرفت، نور سبزرنگ و خوش رنگ مرگ که در آن طلسم بود را دید و از ترس، زبانش بند آمد اما... صدای رعد و برقی آمد. سپر مدافعی در جلوی آریانا بوجود آمد. طلسم گریندلوالد به آن خورد و به سوی خودش کمانه کرد.

وقتی گرد و خاک بر زمین نشست. آریانا زنده بود. آلبوس دامبلدور زنده بود و البته گریندلوالد مرده بود. هیچکس متوجه نشد که آن سپر مدافع را چه کسی ظاهر کرد و البته دامبلدور دیگر تا آخر عمر صدای آن رعد و برق را هم نشنید.

|نوزده سال بعد|


دامبلدور از میان دهکده هاگزمید میگذشت در حالی که شنل سیاهش روی زمین کشیده میشد. او به هیچ وجه بلند قامت محسوب نمیشد. هیکل ورزیده ای داشت. صورت براق و بدون ریشش جذاب بود و چشمانی قهوه ای داشت. در پشت سر او "یارانش" حرکت میکردند. دامبلدور از هاگزمید گذشت تا به دروازه های هاگوارتز رسید...

l1|هاگوارتز|1l

هاگوارتز یادآور خاطرات دامبلدور قبل از آخرین سفرش به جنگل های باستانی و سیاه و تاریک مورداک بود. از اولین روز آن تا آخرین روزش را به خاطر سپرده بود. از اولین روزی که بر سرش "کلاه" گذاشتند و به اسلایترین رفت. تا آخرین روزی که پیشنهاد کار در وزارتخانه و طی مدارج عالیه را رد کرد و به کار کردن در مغازه "سیاه فروشی" دیاگون بسنده کرد و بعد از آن راهی شد...

در هاگوارتز همه با تعجب به او مینگریستند زیرا ظاهر جدید او برای همه غریبه بود. آخر، نوزده سال گذشته بود. کماکان به رفتن ادامه داد تا وارد دفتر مدیر مدرسه شد. کمی نگذشت که مدیر وارد شد. مدیر، جادوگری بلند قامت، با ریش هایی بلند و چشمانی سبزرنگ بود که همیشه خنده ای گوشه لبانش داشت و برتی بات میجوید. عکس های او روی قورباغه های شکلاتی در بین جادوگران خردسال دست به دست میشد و ساحره ها برای او سر و دست میشکستند.

بله، پرفسور "ریدل" وارد دفترش شد و به دامبلدور گفت:
_ خوش آمدی آلبوس! چی میل داری؟!

دامبلدور:
_ ممنونم پرفسور تام ریدل و البته ترجیح میدم منو آدولف صدا کنی. لرد آدولف دامبلر!

ریدل:
_ متوجه ام. این اسمیه که این روزها برای خودت گذاشتی آلبوس ولی همیشه برای من همون آلبوس قبلی باقی میمونی و البته خبر دارم که یارانت یا در واقع گروهی که اسمشونو گذاشتی "محفل مرگ" در هاگزمید منتظرتن!

دامبلدور:
_ شما از همه چیز خبر دارید! و البته منم خبر دارم که شما گروهی به نام "کیمیاگران" درست کردی.

ریدل:
_ خبرا زود میپیچه. در هر صورت چی باعث شده بعد از نوزده سال دوباره افتخار دیدنتو پیدا کنم آلبوس عزیزم؟

دامبلدور:
_ دوست دارم در هاگوارتز تدریس کنم! اینجا تنها خونه واقعی من بوده. بعد از مرگ پدر و مادرم و بعد از اینکه مجبور شدم سال ها از آریانا مراقبت کنم اینجا تنها جایی بود که آرامش پیدا کردم.

ریدل:
_ و البته رهاش کردی و رفتی. بعد از مرگ گریندلوالد به طرز عجیبی غیب شدی و همه فکر میکردند تو اونو کشتی!

دامبلدور:
_ فکر میکنم ماموران سازمان اسرار در بررسی از محل ثابت کردند طلسمی که گلرت رو کشت از چوبدستی خودش خارج شده بود! و من به دلیل ترس فرار نکردم! من به مکاشفه رفتم! به جهانگردی پرداختم و به جنگل های ممنوعه رفتم و بُعدی از جادو رو کشف کردم که تا حالا کسی جرات نکرده بود به محدوده آن وارد شود و میخواهم آن جادوی ناب و خالص برگرفته از بنیان گذار اصلی هاگوارتز یعنی سالازار اسلایترین بزرگ(تنها قسمت دستکاری نشده داستان) را به دانش آموزان هاگوارتز منتقل کنم!

ریدل دستی به ریش هایش کشید، لبخندی زد و گفت:
_ نمیتونم این اجازه رو به تو بدم آلبوس عزیزم و البته امیدوارم وقتی اینجوری چوبدستیتو لمس میکنی قصد دوئل کردن با استاد سابق خودت را نداشته باشی!

دامبلدور لبانش را گاز گرفت و در هاله ای از ترس و خشم، هاگوارتز را ترک کرد. ادامه داستان مشخص نیست. مشخص نیست که طبق داستان قبلی پیش رفت یا همه چیز برعکس شد. هنوز مشخص نشده، در جنگ آخر هاگوارتز چه کسی پیروز شد...


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۱ ۲۳:۴۳:۱۰
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۱ ۲۳:۵۳:۵۹


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۵ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از م نپرس!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 125
آفلاین

دنیای وارونه

کفش های مهمونیم رو با تشویش پام میکنم.نگاه کوتاهی به خودم در آینه می کنم.پوزخندی به جینورا ویزلی بد بخت توی آینه می زنم.

صدای کلافه ی مامان رو می شنوم:

-اومدی جینی؟

نگاه کوتاهی به ساعت ها می کنم.همه روی علامت "مهمونی" قرار دارن.صدای گرفته م رو بلند می کنم:

-اومدم مامان!

اعترافش سخته اما گرفتگی صدام بخاطر سرما خوردگی نیست.درواقع به همه دروغ گفتم.دیشب تا صبح بیدار بودم و گریه می کردم.چرا من اینقدر بد بختم؟

از پله ها به حالت دو پایین می رم.برعکس درونم ،ظاهرم خیلی قشنگ شده.البته اینو رون می گفت.چشم هام رو بیشتر از همیشه آرایش کردم.در واقع کمی پف کرده بود و..خب میدونم که در طول امشب بازهم پف می کنه.تصور دست های هری که دیگه برای من نیست..وحشتناکه!فقط همین.

فرد و جرج مثل همیشه پیداشون نیست اما رون جلوی در ایستاده.عروسی بهترین دوستشه.چرا ناراحت باشه؟مگه میدونه خواهر کوچولوش امشب نابود می شه؟

کاش در این باره با کسی حرف می زدم.دارم غمباد می گیرم.

صورت مامان از عصبانیت سرخ شده:

-فرد،جرج!کجایین؟وای بحالتون اگه توی مهمونی امشب مشکل ایجاد کنید.

فرد و جرج از نرده ها سر میخورن و پایین میان.کاش بخت و اقبال منم مثل وضعیت مالیمون بود.وضع مالیمون خوبه.یعنی باید بگم عالیه اما چه فایده؟

این صدای فرده:

-اومدیم مامان.باور کن خود هری خواست یه وسیله خوب برای سورپرایزچوچانگ واسش ببریم.به خاطر همین طول کشید.

احساس می کنم قلبم می ایسته.کاش دنیا همینجا تموم بشه.ادامه ی این زندگی مصادفه با دیدن هری برای چوچانگ..

وقتی همه آماده شدن،دور کارت عروسی جمع میشیم.در واقع یه رمزتاز به محل عروسی..

صدای مغرور بابا رو می شنوم:

-هم آمادن؟خب،یک..دو..سه،حالا!

همه باهم به رمزتاز دست می زنیم!

-رسیدیم!

این صدای مامانه.چقدر شوق داره.بایدم داشته باشه..18 سال هری رو مثل پسر واقعیش دوست داشت.و من ابله تمام مدتی که وقتی برای فکر کردن به ازدواج نداشت،به تصور اینکه عاشق و منتظر منه روزامو می گذروندم.

-سلام رون،خوش اومدی!

قلبم می لرزه.نفسهام به شماره میوفته.از این جینورا ویزلی ضعیف متنفرم!

-سلام فرد،سلام جرج!امیدوارم یادتون نرفته باشه.

جرج با چشمک معنی داری جوابش رو میده.

بابا دستاش رو دور کمر باریک مامان حلقه می کنه و جلو میره.در پاسخ سلام گرم هری،مغرورانه سر تکون میده و رد میشه.لحظه ی آخر مامانم رو می بینم که با نگاهش از هری عذر خواهی می کنه.

صدام رو صاف می کنم:"من نباید ضعیف باشم!"

-اِ..سلام هری!بابت رفتار پدرم..خب..متاسفم!اون اخلاقش اینجوریه وگرنه تورو مثل فرد دوست داره!

نمیذاره ادامه بدم.با لبخند دستش رو بالا می گیره و خودش حرف می زنه:

-خیلی خوب!یعنی این شرمندگی باعث شده خواهر کوچولوی من رنگش بپره؟چرا صدات می لرزه؟گرفته هم که هست!کار دست خودت دادی؟

جدا شدن روح از بدنم رو احساس می کنم.کلماتش توی سرم می پیچند:

"خواهر کوچولوی من"

"صدات می لرزه"

"گرفته هم که هست"

دلم میخواد همون لحظه فرار کنم.لحظه های وحشتناکین که با صدای ظریف یه دختر تموم می شن.

-هری،عزیزم!

قبل از اینکه بخوام توی دلم ازش تشکر کنم،"عزیزم" رو میگه.با نفرت نامحسوسی بهش زل می زنم.با لبخند پیروز مندانه ای نگاهم می کنه:

-اوه،سلام جینی.هری تورو مثل خواهر خودش دوست داره.راستش رو بگو،راز جا گرفتن توی قلبش چیه؟

و چشمک جذاب اما پر حرفی می زنه.با جمله ی هری،خون توی رگ هام یخ می بنده:

-چو!تو چی فکر کردی با خودت؟یعنی جینی بیشتر از تو،داخل قلب من سهم داره؟

انگار نه انگار من هم اونجام.نگاه چوچانگ اذیتم می کنه."خوش بگذره"ای می گم و رد میشم.کنار مامان میشینم.احساس امنیت بهم میده.

رون نزدیکم میشه و با چشمهای حرصی و لبخند تصنعی ش،ازم می پرسه:

-پیش هری چیکار می کردی؟

-چیکار باید می کردم؟

به قسمت سخت ماجرا رسیدم:

-باید به داداش بزرگترم تبریک می گفتم یا نه؟!

-چرا اینقدر طول کشید؟

با تعجب نگاهش می کنم.با حرص نگاهم میکنه:

-هری چوچانگ رو دوست داره.تلاش نکن بدستش بیاری.تا آخر امشب اون به چوچانگ تعلق می گیره.فهمیدی؟

حیرت زده به چشماش زل می زنم.پوزخندی می زنه:

-رفتار هات خیلی مشخصه خانم کوچولو!حالا هم لطف کن بیشتر از این آبروی منو نبر.

کاش رابطه مون بهتر بود.همیشه از من متنفر بوده.

-جینی تو لیاقت هری رو نداشتی،هیچوقت!

بهش خیره شدم.خالیِ خالی..سرد سرد..

*********************


وارد اتاقم میشم.کفش هام رو در میارم .امشب هری،برای همیشه مال چوچانگ شد و.. من ایستادم و نگاهش کردم.

-متاسفم واست،جینی!

به جینورا ویزلی خسته ی توی اینه پوزخندی می زنم.همین براش کافیه.کافیه برای یک دختر بیچاره..یه دختر با روح شرحه شرحه..به دختر ترک خورده..می شکنه! جینورا ویزلی خسته میشکنه..میشینه روی تخت و خرد میشه..نابود..


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.