هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#81

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
اما بلاتریکس انگار نه انگار که بویی آزاد شده باشد گفت:

- چی شد قش کردین؟! چقدر زپرتی هستین شما ها!

بلاتریکس چوبدستی اش را درآورد و با یک وردهوشیار کننده فردو جورج را بلند کند.البته ناگفته نماند که بلافاصله دماغ های خود را گرفتند.جورج گفت:

- به محض اینکه بپوشینش تاثیر خارق العاده اش رو میبینید!

- اگه کار نکنه همچین کروشیویی بهتون میزنم که اون سرش نا پیدا باشه

بلاتریکس سعی کرد کفش هارا بپوشد اما اگر پاهایش را جر هم میداد در کفش جا نمیشد که نمیشد!

- مجبور بودین کفش بسازین انقدر کوچولو باشه؟! پاهای خوش فرم من هم توش جا نمیشه!

- خانم سایز این کفش ها قشنگ مناسب شماست... اصلاً برای خودتون ساخته شده!

- واقعاً؟! باشه.من یکبار دیگه هم سعی خودم رو میکنم تا این کفش های به درد نخورتون رو بپوشم.

بلاتریکس آنقدر به خودش فشار آورد که تا 2 هفته اثر کمر درد و مچ درد آن باقی می ماند! پس از پوشیدن کفش ها رو به فرد و جورج کرد و گفت:

- چی شد پس؟!

- باید یکم صبر کنین خانوم محترم.

- مگه نگفتین تاثیرش فوریه؟! نکنه می خواستید سرمنو شیره بمالین؟!

- نه بابا این چه حرفیه...فقط اگه بخواین خوب جواب بده باید...

اما ناگهان نوری از سوی کفش ها ساطع شد و...




پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۸:۳۸ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
#80

گریفیندور

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۰:۱۹ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 728
آفلاین
خلاصه:
چارلی به دلیل پارک کردن اژدهای خود(رکس) روبروی فروشگاهش توسط آیلین پرنس توقیف می شود.از طرفی فرد و جرج هم اکنون در قرارگاه مرگ خواران هستند و قرار است اختراع خود(کفش های لاغری) را به بلاتریکس نشان دهند تا بدین شکل در بدنه ی مرگخواران نفوذ کرده و اطلاعات مهمی را دامبلدور بدهند.چارلی ماموریت این را دارد که تکه کاغذی را از طرف فرد و جرج به دامبل برساند.اما فعلا در مغازه اش توسط مرگخواران و دیوانه ساز ها محاصره شده است. او فرار می کند و سعی می کند با اژدهای خود فرار کند اما نمی تواند. از آن سو فرد و جرج به محضر بلاتریکس راه میابند.
******

فرد و جرج در حالی که لحظه ای از شکلک در آوردن برای رودولف امتناع نمی کردند، پشت بلاتریکس به راه افتادند و به داخل اتاقی رفتند که گویا از آن به عنوان اتاق بلاتریکس یاد می شد.

در اتاق ترکیب بو های مختلف موجب پدید آمدن بویی بسیار نامناسب شده بود که حتی باعث شد فرد و جرج برای چند لحظه تعادل خود را از دست بدهند اما در آخرین لحظات توانستند خود را کنترل کنند.

به جز تخت کهنه و فرسوده ی دونفره ای که در کنج اتاق به زحمت جا شده بود، چیز دیگری در اتاق توجه فرد و جرج را جلب نکرد.

بلاتریکس بر روی تخت نشست و در حالی که چند لاخ از موهای فرش را در دست می چرخاند، به فرد و جرج خیره شد.
-خب ببینم اون اختراعتون چیه؟ وای به حالتون اگر خوب نباشه اونوقت دونه به دونه ی سلولاتونو در میارم و به هرکدومشون صد تا آوادا می زنم.

فرد و جرج که با این حرف لحظه ای ترسیدند در حالی که نیش بازشون بسته نمی شد، به سمت بلاتریکس رفتند و دستگاه را در مقابلش قرار دادند.

دستگاه مثل یک جا کفشی کوچک بود که انگار زیادی روغن زده شده باشد.

-اول خودتون امتحان کنید نمی خوام برای پاهای نازنینم ضرری داشته باشن.
-شرمنده بانو این دستگاه برای سایز های نرمال کاری نمی کنه.
-یعنی میگین پاهای من گندن؟

فرد و جرج:

نگاه بلاتریکس بین فرد و جرج می چرخید سرانجام بدون اینکه حرفی بین آنها رد و بدل شود بلاتریکس خم شد تا کفش های نسبتا بزرگش را در بیاورد. سرانجام بعد از مدت ها تلاش، کفش های کوچکی را که به زور پاهایی که پاهای هاگرید باید در مقابل آنها لنگ می انداخت، را در آن جا داده بود را در آورد و موجب بیهوش شدن نه تنها فرد و جرج بلکه مرگخواران کل ساختمان نیز شد.
در واقع گویی بمبی از عطر خوب پا در همه جا پاشیده شد و گل های باغ زندگی را آبیاری کرد.



پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
#79

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۹:۳۴
از سوراخ کلید دیدن من را
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1086
آفلاین
چارلی نگاهی به نویسنده کرد و بعد نگاهی به توده عظیم گرد و غبار...استیصال و درماندگی به وضوح در چهره چارلی نمایان بود...بلاخره چارلی با نا امیدی و ترس رو به نویسنده نامرئی کرد و گفت:
_امممممممممم...خب من الان باید چیکار کنم؟!
_من نمیدونم...خودت ببین چیکار میکنی...من دارم میرم الان ماجرای فرد و جرج رو توی خونه ریدل روایت کنم!
_نه...صبر کن...نرو...همینجا بمون داستان رو پیش ببر...

اما دیگر دیر شده بود...نویسنده رفته بود و چارلی را با توده عظیم گرد و غبار تنها گذاشته بود!
چارلی باید سریعا چاره ای می اندیشید...به همین خاطر به سراغ اژدهایش رفت!

اونور...طرف فرد و جرج...خانه ریدل ها!

فرد و جرج در حالی که مورپی پشت آنها بود،وارد خانه ریدل ها شدند و با نگرانی به دور و برشان نگاه میکردند که صدای کلفتی توجه آنها را جلب کرد...
_هی...شما دوتا چه جوری اومدین اینجا!
_عه...رودولف؟!چیزه...بانو مورپی ما رو اوردن اینجا!
_دروغگو ها!مادر ارباب خیلی وقته که نیستن...
_نه به جون تو...ایناهاش...خوشون هم اینجان...بانو مو...اٍ!

فرد و جرج به پشت سرشان نگاهی کردند ولی اثری از مورپی گانت نبود!
_رودولف...باور کن خودش ما رو اورد اینجا!

اما رودولف به حرف دوقلوها اهمیتی نداد...دستش را در جورابش کرد از داخل آن یک شمشیر سامورایی بیرون آورد!و آماده حمله به آنها شد!
اما همین که قصد داشت که به طرف دوقلوها بدود،جیغ بلاتریکس مانع رودولف شد...
_چی کار میکنی رودولف!
_عه؟!عزیزم...هیچی...میخواستم این دوتا محفلی رو به عنوان شکار بدم به آگستیوس تا یه محفلی پلو برامون درست کنه واسه شام!
_لازم نکرده...دستور ارباب بود که این دوتا بیان اینجا!پس اون شمشیرت رو غلاف کن...در ضمن...بسه دیگه مثل مشنگ ها از این وسایل استفاده میکنی...یکم از چوب جادوت استفاده کن یادت نره یه وقت کار با چوب دستی رو!
_چشم عزیزم...ولی...
_چیزی میخوای اضافه کنی به حرفام رودولف؟!
_چیزه...نه...نه...من غلط بکنم چیزی بخوام اضافه کنم!
_خوبه...شما دوتا هم دنبال من بیایین ببینم اون اختراعتون چی جوریه!

فرد و جرج پس از اینکه کمی شکلک برای رودولف دراوردن،دنبال بلاتریکس به راه افتادند...


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ ۱۵:۳۹:۳۲

رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳
#78

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
در همین احیان که حس شیرین پیروزی و نجات داشت تمام وجود چارلی را پر می کرد یکمرتبه دستی از غیب ظاهر شد و دم فلس دار رکس را گرفت و باعث شد تا رکس و تک سرنشینش با مغز روی زمین سنگفرش دیاگون سقوط کنند.
چند دقیقه ای طول کشید تا چارلی (که چند متر همراه رکس روی سنگفرش دیاگون سر خورده و چند مغازه دیگر سر راهشان را نیست و نابود کرده بودند) بتواند موقعیتش را تشخیص دهد.
- چی...چی شد؟من که داشتم به اوج آسمونها سفر می کردم...پس سقوط چرا؟ :hyp:
ناگهان صدایی از دل آسمان به گوش رسید.
- من باعث سقوطت شدم.
چارلی سرش را به طرف آسمان گرفت.
- تو...تو کی هستی؟مرلین توئی؟ای نامرد!
- نه بابا...اون که الان تو چت گفت سه تا امتحان داره وقت سر خاروندنم نداره چه برسه به هشتبلکو کردن تو...
چارلی سرش را خاراند.
- هوم؟هان یافتم... تو دامبلدور ای شیطون!
صاحب صدا که به وضوح دچار حالت تهوع شده بود گفت:
- آخه بوقی. دامبلدور رو با اون یه من ریش شپش زده به زور تو زمین قبول کردن...یه حدس تمیزتر بزن!
- ام...زئوس؟
- نه.
- توحید ظفرپور؟
- آخه این بابا چه ربطی به ماجرا داره؟
- کارگردان؟
صدای خرت خرتی از سوی آسمان آمد. به نظر می رسید گوینده آسمانی در حال کندن موهایش باشد.
- آخه ابله... کارگردان که جلوت وایساده.
چارلی مجددا سرش را خاراند.
- هم...آخه می دونی موقع زمین خوردن چشمام از جاش در اومد برای همین دیگه نمی تونم ببینم وایسا یه لحظه...
چارلی کورمال کورمال دست در جیبش کرد و یک جفت چشم یدک بیرون آورد و داخل حفره خالی چشم هایش جاسازی کرد. در حالیکه پلک می زد تا چشمانش به دیدن محیط عادت کند گفت:
- عهه...راست میگیا. پس تو کی هستی؟
- من نویسندم.
- پس چرا مارو هل دادی؟مگه مریضی؟
صدا با رندی گفت:
- خیر کاملا سالمم. فکر کردی به همین کشکیه که پاشی بری به دامبل خبر بدی و سوژه رو به این سرعت تموم کنی؟نخیر...حالا کار داری. در ضمن اگر جای تو بودم یه نگاه به پشت سرم می نداختم. ظاهرا شاکیات زیاد شدن.
چارلی با وحشت آهسته چرخید تا به پشت سرش نگاه کند. حتی از آن فاصله می توانست توده عظیم گرد و غباری را ببیند که با سرعت به طرفش می آمد.
چارلی:



ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۲۴ ۲۰:۱۹:۵۷


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۳
#77

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
خلاصه:
چارلی به دلیل پارک کردن اژدهای خود(رکس) روبروی فروشگاهش توسط آیلین پرنس توقیف می شود.از طرفی فرد و جرج هم اکنون در قرارگاه مرگ خواران هستند و قرار است اختراع خود(کفش های لاغری) را به بلاتریکس نشان دهند تا بدین شکل در بدنه ی مرگخواران نفوذ کرده و اطلاعات مهمی را دامبلدور بدهند.چارلی ماموریت این را دارد که تکه کاغذی را از طرف فرد و جرج به دامبل برساند.اما فعلا در مغازه اش توسط مرگخواران و دیوانه ساز ها محاصره شده است.
= = = = = = = = = =
در فروشگاه موجودات جادویی چه می گذرد؟
چارلی محاصره شده بود.راهی برای فرارش نمانده بود.دیوانه سازها به او نزدیک می شدند.قهقهه های آپولین با صدای خرخر های حیوانات درون قفس ها آمیخته شده بود.حلقه محاصره تنگ تر می شد.احتمالا فقط یک راه برایش باقی مانده بود.
دستانش را بلند کرد و محکم به هم زد. (بدون این خنده ی احمقانه بر روی لب) ناگهان همه ی قفس های مغازه همزمان باز شدند.جغدها به سر و کله ی مرگخواران ریختند.شیطانک ها پاچه ی دیوانه ساز ها را گرفتند.گربه ای حنایی صورت فلوریش را چنگ می زد.اژدهایی تک شاخ، خود را محکم به در و دیوار مغازه می کوباند.آنقدر بلند نعره می زد که صدای جیغ مرگ خوار ها در آن گم شده بود.طعم آزادی را به تازگی چشیده بود.چارلی از فرصت به وجود آمده استفاده کرد و خود را به بیرون از مغازه پرت کرد.در همان لحظه،اژدها آتشی را از خود ساطع کرد که باعث شد علاوه بر مرگ خواران،شنل دیوانه ساز ها هم آتش بگیرد.دیوانه ساز ها دیوانه شده بودند و هر که را می دیدند ماچ و روبوسی می کردند!
چارلی سوار بر رکس شد و به سمت آسمان اوج گرفت.با این که توانسته بود از مرگخواران فرار کند اما از طرفی مغازه ی نازنین خود را ویران کرده بود.از بالا پایین را نگاه کرد و مشاهده کرد که حیوانات فروشگاهش در کوچه باغ های دیاگون در حال چرخیدن هستند.
در جایی دیگر،فرد و جرج در اتاق انتظار نشسته بودند.بلاتریکس چند دقیقه دیگر آن ها را می پذیرفت.
آیا چارلی می توانست،دامبل را پیدا کند؟


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۳
#76

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۵:۵۷
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 532
آفلاین
رو به روی مغازه چارلی
درست در همین لحظه آیلین، جلوی مغازه ظاهر شد و به دیوانه ساز ها دستور داد که چارلیو بگیرن. چارلی فریاد زد:

- منو کجا می برین؟

آیلین با خون سردی خاصی گفت:

- آزکابان.

- نــــــــــــــــــــــــــــــه ! یعنی راهی نیست منو نبرین؟

آیلین فکر کرد و گفت:

- نه... آهان چرا یک راهی هست.

- چه راهی؟

- باید مغازت را به لرد تقدیم کنی.

چارلی:

خانه ی گانت ها

جرج و فرد در حالی که نشسته بودند در این فکر بودند که چطوری برن خونه ی ریدل. درست همون لحظه مروپی گانت از خونه اومد بیرون و فریاد زد:

- شما این جا چیکار می کنید؟

- راستش مارو آیلین آورد اینجا ما می خواستیم بلاتریکس رو ببینیم این اختراعمون را بهش نشون بدیم.

با این حرف فرد نیشخندی زد. مروپی با شک گفت:

- اختراعتون چی هست؟

- کفش لاغری

مروپی نفس عمیقی کشید و گفت:

- بیایید من می برمتون خونه ریدل. اتفاقا" دلم برای قند عسلم تنگ شده بود.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
#75

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
فرد و جرج بند و بساطشون رو جمع کردن و تا چارلی بخواد به خودش بجنبه، دوقلو ها همراه آیلین به طرف خونه ریدل آپارات کرده بودن و چارلی مونده بود و حوضش...حوضی که شامل یه کتابفروش عصبانی، یه خیاط عصبانی، یه عتیقه فروش عصبانی و دو تا دیوانه ساز میشد!

چارلی بهت زده زمزمه کرد:
- آخه ...آخه دامبلدور که مرده!:‏|‏

فروشنده های عصبانی چارلی رو محاصره کردن و چارلی مجبور شد از بهت خارج شه!
-حالا با این وضع چه خاکی به سرم بریزم؟! ای مرلین،کمکم کن!:(( مرلینم که مرگخوار شده...اممم....ماماااااااان! :((


لیتل هنگلتون

آیلین دوقلو ها رو تو خونه باستانی گانت پیاده کرده و خودش برگشته بود تا به روند دستگیری چارلی نظارت کنه. فرد و جرج که نه میتونستن وارد خونه ریدل شن(چون نمودار ناپذیربود) نه برگردن مغازه(چون در قفل بود) نه آپارات کنن به بیرون(چون خونه آپارات ناپذیر بود) و اصلا هم اوضاع مشکوک به نظر نمی اومد :-" تصمیم گرفتن لااقل تا وقتی یکی، چه مرگخوار و چه محفلی، بیاد دنبالشون همونجا بمونن ... کار دیگه ای هم نمیشد کرد فی الواقع!:‏|‏




پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱:۴۰ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
#74

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
چارلی با ناباوری به دو برادر یک شکلش خیره شد و جمله اخر ایلین را تکرار کرد:
- بانو بلاتریکس تضمین دادن اگر بتونید توجه لرد رو جلب کنید، مطمئن باشین بدون مشکل می تونید به ارتش سیاهی ملحق شید... شما دو تا دارین چه غلط....مممممممی

- بانو ایلین یه چند لحظه به ما اجازه می دید تا برادرمون رو شیر فهم کنیم. خودتون که لابد در جریانید. از بس برادرمون با جک و جونور چرخیده آداب شهروندی رو پاک فراموش کرده!

- کاملا مشخصه.... باشه فقط یک دقیقه وقت دارین، بانو کاملا آدم وقت شناسی هستن. به نفعتونه زودتر آماده بشین.

- بله بله اطاعت میشه.:-"

جرج و فرد در حالیکه جلوی دهان چارلی را محکم گرفته بودند، عقب عقب وارد اتاق پشتی شدند.
- داداش اینقدر تقلا نکن! ما که گفتیم یه نقشه ای داریم! دِ.... یک لحظه ساکت باش تا ما برات توضیح بدیم... می بینی که ما فرصت چندانی نداریم!

با آرام شدن چارلی، فرد دستتش را از روی دهان چارلی برداشت و جرج به سرعت برگه ای را از جیبش خارج کرد و در ردای چارلی چپاند.

- این چیه؟ شما احمق ها دارین چیکار می کنید!
- اینو بگیر و زود مخفیش کن! این جواب سوالته. ما مدتیه به ارتش لرد سیاه نفوذ کردیم. الان هم داریم میریم به مقر لرد سیاه تا بتونیم خودی نشون بدیم و اگه شانس بیاریم می تونیم بعد از یه مدت یک نقشه کامل از مقرشون تهیه کنیم... و... و این وسط هم ممکنه کمی خوش بگذرونیم!
- چی؟ شماها چی فکر کردین مگه اینکارا بچه بازیه! این برگه سفید چیه.
- بچه بازی، دِهِکی!!! ما از طرف دامبلدور مامور شدیم برای این کار! اگه کارا خوب پیش بره اون برگه بزودی تبدیل به یه نقشه بی نقص میشه، پس یه لطفی کن و اینو به هر نحو شده به دامبلدور برسون.
-چی؟!!!
- با شماهام وقتتون تمومه، باید بریم!
- بله خانم، اومدیم!

جرج تن صدایش را تا حد ممکن پایین اورد و زمزمه وار گفت:
- فقط یه چیزی می مونه برادر بزرگه.... ما قرار بود نقشمون رو دو روز دیگه به اجرا در بیاریم منتها .... از قراین معلومه طرف مقابلمون عجلش بیشتره... .
- پس یعنی...
- اره... اگه تونستی از اینجا در بری همین پیام رو به دامبلدور بگو!
-


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۱:۵۶:۳۳
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۹:۲۷:۴۹

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳
#73

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
قبل از اینکه فرد یا شاید هم جورج(به دلیل شباهت بسیار نویسنده تشخیص ایندو را از هم به خواننده واگذار می کند.) جوابی بدهد درب مغازه با صدای شترقی باز شد و به دنبال آن پنجره ها با شدت تکان خوردند.ابر سياهى آسمان را پوشاند و رعد و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه باران شروع به بارش کرد و مشخص شد سرکاری بوده است.
فرد و جرج:
چارلی:
عوامل فیلم برداری:
باد و باران:
چارلی تصمیم گرفت به رکس(اژدهایی که دم در پارک کرده بود) بگوید تا عوامل فیلم برداری را به عنوان شام آن شبش بخورد اما یادش افتاد یک محفلیست و محفلی ها جز اکسپلیارموس نباید دست به هیچ کار خشونت آمیز دیگری بزنند تا مبادا سفیدی وجودشان به خطر بیافتد و به علت سوختگی لامپ های وجودشان از طرف بابا برقی به دلیل رعایت نکردن موارد مصرف صحیح برق سرزنش شوند.
برای همین یک نفس عمیق کشید و بی توجه به زبان درازی کارگردان در پشت صحنه رو به براردان دوقولویش کرد.
- هیچ معلومه اینجا چه خبره؟این نامه چیه؟
فرد و جرج:
چارلی که قانع شده بود واقعا اتفاقی افتاده مصمم شد جور دیگری سوالش را بپرسد. اما در همان لحظه مجددا در با صدای شترق مانندی باز شد.
چارلی که شدیدا آب و روغن قاطی کرده بود تصمیم سفیدی که در مورد کارگردان گرفته بود را فراموش کرد . اما همین که به طرف در برگشت تا با یک اکسپلیارموس حق کارگردان را کف دستش بگذارد صدایی از کنار در گفت:
- عرض اهم!
نگاه برادران ویزلی به در و پیکر سیاهپوشی که کنار آن ایستاده بود افتاد. با وجودیکه کلاه شنل را روی سرش کشیده بود از روی زاغ بدترکیب و سیاهی که روی شانه اش نشسته بود خیلی ساده میشد فهمید چه کسی بدون اجازه وارد شده است.
آیلین: این اژدهای دم در مال تو بود چارلی؟ متاسفانه باید بگم به خاطر نقض قانون عدم تردد اژدها تو کوچه توقیفش کردم. اینم برگ جریمه ای که باید بدی.
زاغی به پرواز درآمد و تکه کاغذی را روی سر چارلی انداخت.
- تا یادم نرفته بگم رییس بانک گرینگوتز،خانم مالکین، فلورین فورتسکیو، ویلبرت اسلینکرد، پسر من و آپولین همراه چند تا دیوانه ساز دم درن تا بگیرنت.
چارلی: چـــی؟منو بگیرن؟برای چی؟ مگه من چیکار کردم؟ مطمئنم اشتباهی شده.
- تا یاد بگیری با اژدهایی که موقع خواب از دهنش آتیش بیرون میاد اینور و اونور نچرخی... در مورد شما دو نفر هم بانو بلاتریکس ازم خواستن پیغامشونو بهتون برسونم. ایشون گفتن لرد سیاه مایلن اختراع جدیدتون رو ببینن. پس همین الان میریم خانه ریدل نزد لرد سیاه. بانو بلاتریکس تضمین دادن اگر بتونید توجه لرد رو جلب کنید مطمئن باشین بدون مشکل می تونید به ارتش سیاهی ملحق شید.
چارلی:



ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۳ ۲۲:۲۹:۵۱


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳
#72

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
نیو سوژه

بعداز مدت در یکی از روزهای بادی وگرم تابستان چارلی ویزلی همرا ه با شاخدمش یعنی رکس(اسم شاخدم من هست)به کوچه دیاگون برمیگشتند. طبق همیشه در نزدیکی مغازه ی چارلی، ویلی ونکا در حال مگس پراندن و نوشتن خاطراتش بود. چارلی رکس را پارک کرد ورفت در مغازه اش وآمد که در را باز کند که شنید گامپ(افکت منفجر شدن مغازه شوخی ها)سریع خودش را به پیش جورج وفرد رساند وبه آن ها گفت :مگه شما مرض دارین؟
-اوه چارلی داشتیم کفش لاغری درست میکردیم!!!!!
-ارواح ..... !!!!!!شما داشتین چه غلطی میکردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکدفعه نامه ای روی زمین افتاد.
فرد:
جرج:
چارلی:
ویلی ونکا:
چارلی نامه را برداشت که روش نوشته بود.

::::::::::::تقدیم به دوست عزیزمان بلاتریکس لسترنج:::::::::::::::::

چارلی که تعجب کرده بود از جرج پرسید:

شما دوتا چه غلطی میکردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شوخی.............شوخی با رفیق ولدک.

ادامه دارد....


مراقب خودت باش.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.