هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲
#71

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
-تو اژده ها نداری؟
-نه
-حالا دبگه اینجوری شد...
-انتونین ریزگرد .....خورد غلط کرد...
بعد دست یاکسلی را ول کرده ومی گوید:اعععع ....خبرات دستم هست می ری پیش از ما بهترون جیمز جیغول....تدی...بله دیگه التزام به چیز نداری.
چارلی تعجب می کند ومی گوید:من...شیب ....بام.
بعد یاکسلی می اید کنار چارلی ودرگوشی چیزی میگوید.
چارلی خنده کنان می گوید:حالا چه نوع می خواهید؟؟؟؟؟؟

یاکسلی:

چاخانوف:

ویلی ونکا:

چارلی:

چاخونوف بیش تر عصبانی می شود ورو به یاکسلی می گوید:مردیکه تسترال چی گفتی که قانع شد؟؟؟؟؟؟نه ....نه ....نکنه بهش باج میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-شیب........... بام ............من........


مراقب خودت باش.


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#70

یاکسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۳ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۰۹ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۵
از دهلي نو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 95
آفلاین
با اجازه

new sougeh


چارلي ويزلي در صندلي پشت پيشخوان مغازه اش در يك روز سرد زمستاني نشسته بود.حكومت آمبريج سرمايي مانند سرماي آزكابان را به مردم هديه كرده بود.از لاي درز پنجره اعلاميه اي به داخل مغازه آمد.

نقل قول:
سرقفلي مغازه هاي كوچه دياگون با نيو سوژه


چارلي پيش خودش گفت:من كه مغازه دارم چي كار كردم تو اين مدت؟آخه كدوم آدمي مياد مغازه هاي كوچه رو بگيره؟

بلند شد و به سمت پنجره رفت و نگاهي به بيرون انداخت.سه نفر در كوچه پرسه ميزدند.

آنتونين:مطمئنيد چارلي قابل اطمينانه؟
ياكسلي:من كه بهش اعتماد ندارم،ممكنه به خاطر غذا بره پيش رانده شدگان.
ويلبرت:چاره ديگه اي نداريم.ما بهش احتياج داريم.

در مغازه باز شد.چارلي به سمت در رفت و با ديدن آنتونين،ياكسلي و ويلبرت شوكه شد.
چارلي:شما احمقا مگه نميدونيد تحت تعقيبيد؟اين موقع روز اين جا چي كار ميكنيد؟
ياكسلي:تو دياگون كه كسي نيست.اين جا از آزكابان هم امن تره.
-آيلين پرنس كه هميشه تو كوچه است.
آنتونين:بريم سر اصل مطلب،براي دفاع از قلعه به اژدهاهات نياز داريم.
-ولي من كه الان اژدها ندارم.


آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.


پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۲
#69

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۴۵:۵۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
چارلی فریاد زد:من یه جادوگر شریفم!چه طور از من چنین چیزه بی شرمانه ای می خواین؟!

مورفین که به سقف طوری نگاه می کرد که انگار چیزی می بیند جواب داد:اولنـــدش شما شریف نیشتی!ارنی شریـفه!()دوما،دوما...امـم...دلوروش،دوم چی بود...؟!

آمبریج به سرعت به کمک وزیر گانت شتافت و گفت:دوما این که این کار خودش کار شرافت مندانه ایه!:pretty:

چارلی کمی آن ها را نگاه کرد و با عصبانیت پرسید:تولید و واردات "چیز" از کی تا حالا شرافتمندنه شده؟!

دلو با لبخند چندش آوری گفت:تو داری به وزارت کمک می کنی،همین شرافتمندانس!مگه نه وزیر گانت؟!

مورفین که با لگد و کوبانده شدن منو در سرش دوباره به حالت عادی بازگشته بود تائید کرد.

-درش میگه این دلو...ببین پشر خوب،تو باید هر شی این دلو گفـ گوش کنی!باشه؟!

چارلی که فقط می خواست از آن وضعیت خلاص شود جواب داد:هیچـم!اصلا،عمرا و ابدا!من چنین کاری نمی کنم!

دلوروس که صبرش ته کشیده بود فریاد زد:چرا آغای ویزلی!تو می کنی؟!

چارلی با صدایی که از شدت ترس در نمی آمد گفت:اولا آغا غلطه،آقا درسته.دوما چیو کنم؟!

-خودت بگو چه مدت بفرستم جزایر بلاک...

-باوشه...باوشه...باید چی کار کنم اصن؟!


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱:۲۳ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲
#68

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
از اونجاییکه ده دفعه ای هست سعی میکنم خلاصه ی سوژه رو در پست خودم قرار بدم و موفق نمیشم خلاصه رو در یه پست مجزا ارسال می کنم.
خلاصه ی سوژه :
برادرای دوقولوی چارلی، فرد و جرج برای انجام کارای خودشون از مغازه اش یه تخم اژدها می دزدن و حسابی به دردسر می اندازنش. چارلی طی نامه ای مکلف میشه در دادگاه برای دفاع از اتهامش به خاطر فروش غیر قانونی تخم اژدها حاضر بشه. اما در روز جلسه دلورس آمبریج میاد و با اعلام ختم جلسه چارلیو با خودش میبره پیش وزیر. در اونجا متوجه میشه وزیر در ازای زندان نرفتنش ازش می خواد تا در امر صادرات و واردات چیز بهش کمک کنه اونم به وسیله ی آژدهاهایی که پرورش میده.



پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۰:۱۳ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲
#67

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
دفتر وزیر گانت

دلورس جلوتر رفت و تقه ای به در زد. از آنسوی درب صدای خروپفی آشکارا به گوش می رسید. دلورس زیر لب ناسزایی گفت و این بار محکمتر به درب کوبید. لحظه ای بعد صدای خسته ای گفت:
- چیه؟ کیه؟ مگه نمی بینی شقدر کار ریخته رو شرم؟ برو بذار به کارم برسم.
دلورس با دندان هایی بر هم فشرده زمزمه کرد:
- لابد کارایی مثل رفتن تو فضا و توهم زدن. نه؟
سپس با صدایی بلندتر و لحنی مودبانه گفت:
- جناب وزیر چارلی ویزلی رو آوردم خدمتتون.
دوباره همان صدا از شنیده شد:
- شارلی؟ شارلی کیه؟ برو بذار به خوابم برشم...اه.
دلورس اینبار با عصبانیت درب را گشود و داخل رفت. اما چون فراموش کرده بود درب را پشت سرش ببندد چارلی قادر بود نمایی از میز کار و نیز خود شخص وزیر را ببیند که هردو پایش را روی میز بزرگش دراز کرده و ظاهرش نشان میداد که به خاطر پاره شدن چرت ملسش چندان خوشنود نیست. دلورس با عصبانیت گفت:
- معتاد عملی! مگه صبح خودت نگفتی چارلیو برام بیار؟ حیف که وزیر شدی. اگه پای آبرومون وسط نبود به خاطر اینکارت تبعیدت می کردم به بالاک.
مورفین با سستی سرش را تکان داد:
- اون مال صبح بود. الان که ژهره وقت پرواژه. برو بگو یه وقت دیگه بیاد.
دلورس لحظه ای به صورت وزیر خیره شد سپس با خونسردی منوی مدیریتش را درآورد:
- مثل اینکه تو زبون آدم حالیت نمیشه. مجبورم به روش های مخالف حقوق بشر رو بیارم.
مورفین که با دیدن منو حالت هوشیاری یافته بود با سرعت زیر میز پناه گرفت:
- ای بابا. تو شوخی هم شرت نمیشه؟ خب بگو بیاد تو ببینم شی می خواد؟ :worry:
دلورس با اشاره ی دست چارلی را به درون خواند که مات و متحیر به این صحنه ها می نگریست و زیر لب حرف وزیر را اصلاح کرد:
- چی می خوایم.
چارلی با اندامی لرزان به میز وزیر نزدیک شد و در مقابل آن ایستاد. مورفین با سستی خود را روی صندلی کشاند و دوباره پایش را بی توجه به چشم غره رفتن های دلورس روی میز گذاشت.
- آخیش... شالاژار خیرت نده ژن. با اون منوت هرشی زده بودم پرید. باید دوباره خودمو بشاژم.
چارلی:
مورفین آهی کشید:
- خب کژا بودیم؟ آهان... تو شارلی ویژلی هستی؟
- بله.
- خب شارلی شی میخوای؟ اگه شیز می خوای که دیگه من مشتقیما توژیع نمی کنم باید اژ بچه ها بگیری.
چارلی:
دلورس که اوضاع را آشفته میدید با سرعت خود را وارد کرد:
- در حقیقت جناب وزیر شما می خواستین با آقای ویزلی حرف بزنین. جریان صبحو میگم یادتونه که؟ :vay:
مورفین با بی حالی سرش را خاراند و نگاه ماتش را به صورت دلورس دوخت که لحظه به لحظه برافروخته تر میشد.
- من؟ نه بابا! من با یه خائن به اشل و نشب شی کار دارم جژ اینکه قراره در قبال ژندان نرفتنش با اون وسیله های پرنده اش تو امر شادرات و واردات به دولت آزادی و پرواژ کمک کنه.
چارلی:
دلورس:



پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲
#66

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
مالی:این قدر حرص نخور.چارلی ساکت شدو گفت:فردا صبخ میرم دادگاه بعدش حساب شما را می رسم.
فرد طوری اب دهنش را قورت دادکه صدایش راهمه شنیدن.ناگهان درباز شد ویک قشون به داخل خانه ریختند.چارلی :هیچ کس درباره ی این حرف نمی زند.
دادگاه
چارلی روی صندلی نشسته بودناگهان دلوروس امبریج امد وگفت :دادگاه تمامه چارلی بیا توی دفتر وزیر.
چارلی عرق کردوگفت:بااببباشه.همه عصبانی بودندامبریج گفت: به همه توضیح میدهم.
دفتر مورفین گانت


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۱۳ ۱۲:۳۱:۱۴

مراقب خودت باش.


پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲
#65

بارتی کراوچ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۵ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۲۱ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از خانه ریدل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 121
آفلاین
فرد:حالا چیزی نشده که!
چارلی:چیزی نشده؟آره...به نظر تو انجام ندادن دستورات وزیر و بی کار شدن من چیزی نیست که!
و بعد با دو دستش محکم بر سرش کوبید.مالی که از دست فرد و جرج عصبانی بود،با سرعت تسترال،به طرف آشپزخانه دوید!
چارلی:مامان؟! چی شد؟چرا یهو...
مالی:اه...غذام ته گرفت!هر سه تاتون رو خفه میکنم،میکشمتون،مث رخت می چلونمتون...حالا فلور میاد هی از غذام ایراد میگیره،از وضع تو خونم ایراد میگیره...زوووووووود خونه رو مرتب کنید.اون ترقه های بوقی رو از خونم بیرون کنید!خونه،زندگیم رو بهم ریختید!
فرد،جرج،چارلی:فلــــــــور؟!
مالی:مگه بهتون نگفته بودم؟! امشب بیل اینا میان خونمون.منم بقیه رو دعوت کردم!
چارلی:بدبخت شدم رفت!آبروم رفت!
مالی:زهر باسیلیسک! از من بدتر آبروت رفته که اینجوری میکنی؟
چارلی:
جرج:بقیه دقیقا شامل کیا میشه؟
مالی:هری و رون اینا!
فرد:هری و رون اینا دقیقا میشه:هری،جینی،آلبوس،جیمز،لیلی،رون،هرمیون،رز و هوگو...هاااهووووو...نفسم گرفت،چقد کمن ماشاالمرلین!تازه مادر من ویکتوریا رو جا انداختی!
مالی:بسته!اعصابم رو خورد کردید...آآآآآآآآآآآآخ!!!
از دهن یکی اژدها ها که در بالای سر مالی پرواز میکرد،جرقه ای خارج شد که قسمتی از موهای مالی را سوزاند!
فرد و جرج به سرعت مشغول گرفتن ترقه ها شدند به طوری که فقط خطی هویجی از آن ها مشخص بود!


به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۲
#64

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹:۴۱ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
هری به رون گفت:رون...خطرناک نیست؟؟

-نه بابا..مگه تو چارلی رو نمی شناسی؟اون توی کارش حرفه ایه.

هری به پشت سرش نگاهی انداخت.فرد و جرج باهم داشتن جر و بحث می کردند:

-ولش کن جرج...اون برای منه.

-مگه مدرکی داری...چوب دستیه رو روی زمین پیدا کردم...مگه هر چی روی زمینه برای تو هست؟

-فرد!!!مگه من گفتم اون برای منه...

-بچه ها...خفه میشید یا بیام خفتون کنم؟؟!!

این صدای پرسی بود که جلو تر از همه راه می رفت.

جرج گفت:اگه بازم حرف بزنیم می خواهی چیکار کنی؟؟به آقای کرواچ بگی؟؟اونم ما رو اوف کنه؟؟

پرسی با سر چارلی را نشان داد و گفت:فکر کنم چارلی یک شاخدم مجارستانی توی مغازه داشته باشه...

با شنیدن کلمه ی شاخدم ، فرد و جرج با هم لرزیدند.فرد گفت:باشه!باشـــــــــــــــــــه!خفه شدیم...

چارلی فریاد زد رسیدیم.

-ما داخــــل نمیایم...شما برید.ما همین جا هستیم.

-نترس جرج،شاخدم کجا بود؟؟؟

-پس پرسی چی میگه؟؟؟دستت درد نکنه چارلی...حالا بعدا حالش رو می گیریم... .

هری و رون وارد مغازه شدند و ناگهان برق ها روشن شد!!!!!

سوپرایز...سوپرایز....هری تولدت مبارک.


ویلبرت عزیز.
شما باید سوژه رو با توجه به پست نفر قبلی ادامه می دادید. نکته ی بعد اینکه شما حق رزرو چارلی ویزلی رو هم رعایت نکردین. خواهشا برای پست زدن به این نکات توجه کنید.
سوژه از پست چارلی ویزلی ادامه داده بشه.


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۹ ۱۸:۱۴:۲۲
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۹ ۱۸:۱۶:۳۴

یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.


پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۲
#63

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
چارلی:شما دوتا چه غلطی کردین؟ فرد خندیدوگفت:ما اینا رو درست کردیم ترقه اند.
چارلی:خنگ ها اینها مال مورفین گانت وزیر جادوگری بودند که امبریج اینا رو اورده بودوگفت:وزیر گفته چند تا اژدها ی تپل ومپل پرورش بده.حالا من چه کارکنم.بدبخت شدم رفت.
جرج:اواو فرد در رو.
چارلی پرید تا ان ها رابگیرد اما نتوانست.درهمان لحظه جغدی امد ونامه را به چارلی داد.نامه مهر گانت را داشت.
وزارت جادوگری

چارلز چارلی ویزلی معروف به چارلی شاخدم شما درساعت1 و 31 دقیقه 6 ثانیه روز 1اگوست کاری غیر قانونی انجام داده اید وتخم اژدها فروخته اید به این ترتیب شما باید درساعت10 صبح 7 اگوست به دادگاه بیایید.
مورفین گانت وزیر منتخب جادوگران

چارلی با ترس وعصبانیت گفت بدبخت شدم:worry:...


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۷ ۱۲:۰۶:۱۰
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۷ ۱۲:۰۷:۳۷
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۷ ۱۲:۰۸:۲۹

مراقب خودت باش.


پاسخ به: اژدها فروشی چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۲
#62

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
چارلی پاورچین پاورچین بسمت اتاق خالی طبقه ی بالا رفت که حالا به انبار مغازه ی شوخی های جادویی مبدل شده بود که ناگهان صدای غرش بلندی از اتاق آمد...

چارلی به سرعتش افزود و زیر لب گفت:
- حتی این احتمال که اون تخم ترک ورداشته باشه محاله... چه برسه به این صدا که مال یه اژدهای بالغه ... فرد،جرج، چی کار دارین می کنین؟

که ناگهان از پله ها صدای تاپ تاپی آمد و مالی پیدایش شد که فریاد می زد: فـــــرد! جــــــرج! چه غلطی دارین می کنین؟

اما فریاد های مالی در میان غرش های مجدد موجود درون اتاق گم شد.

- مامان تو همونجا وایستا. تا این بچه هات دسته گل به آب ندادن که حتما تا حالا دادن باید برم و جلوشونو بگیرم...

- آخه اونا اونجا...

-اژدها، مامان اژدها! اونا به مغازه ی من دستبرد زدن و یه تخم اژدها دزدیدن!

- بچه های لعنتی! دیگه شورشو در آوردن.

چارلی با شنیدن دوباره ی صدای غرش به صحبت با مادش خاتمه داد و پشت در اتاق رفت:

تق تق تق

-فرد! جرج! شما اون تو هستین؟ فرد؟جرج؟

و در را باز می کند...

- آآآآآآآخ!

هزاران موجود کوچک به شکل نوزاد اژدها پرواز کنان بسمت چارلی سرازیر شدند که از دهان هر کدام یک شعله کوچک با صدای تقی خارج می شد و از مجموع تق ها آن صدای غرش بوجود می آمد...

موجودات در تمام خانه به پرواز در آمدند و روی همه چیز لکه ی سیاه سوختگی برجای می گذاشتند...

- اینجا چه خبر... آیــــــــی!

- معرفی می کنم داداش چارلی! اژدهای جهش یافته ملقب به ترقه های زنده و قابل رشد ویزلی!


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.