هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۳۰ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱:۱۴ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۸:۵۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
دفترچه خاطرات عزیزم
امروز رفتم خونه پدر بزرگم تا پارسیس برادرم رو بهش بسپارم و برم خونه گریمولد تا تو آشپزخونه فوت و فن آشپزی رو از خانم ویزلی یاد بگیرم ولی... طبق معمول پدر بزرگم منو نگه داشت تا یکی از اون داستانای خواب آورشو برام تعریف کنه.
- باباجان میخوام برات قصه شنگول و منگول و ...
-پدر بزرگ اون مال بچه هاست.
-آهان راست میگی میخواستم قصه شنل قرمزی...
-اونم مال بچه هاست.
-آهان قصه دیو و دلبر...
-پدر بزرگ مطمئنی برای من داستان میخوای بگی یک وقت منو با پارسیس اشتباه نگرفتی؟
-بابا جان یعنی من اینقدر پیرم که فرق تو رو با اون جقل بچه ندونم؟
-ببخشید!
-بزار فکر کنم... آهان میخواستم داستان اختراع جادویی جدتو بگم.
-پدر بزرگ.
-بله باباجان.
-مگه شما پدر پدرم نیستید.
-چرا باباجان.
-مگه شما و پدرم جادوگرین؟
-نه باباجان.
-پس چطوری از خاطرات جادویی میگین و جد من چطور تونسته اختراع کنه؟
-من منظورم جد مادر ته باباجان.
-شما...
-میشه اینقدر سوال پیچم نکنی؟ پدر بزرگ دیگت برام گفته. سوال دیگه ای داری؟
-نه بابا جا... نه ندارم پدر بزرگ.
پدر بزرگم یک کاسه بزرگی از روی میز برداشت و روی پاش گذاشت.
-این دفعه من تعریف نمیکنم خودت میبینی.
-پدر بزرگ این قدح اندیشه...
اما قبل از اینکه دوباره سوال کنم سرم تو قدح فرو رفت و زن و مردی با لباسای کهنه که روی لباس های مرد پارگی هایی که مثل رد پنجه و سوختگی بود رو دیدم. همون لحظه کنترلی رو تو دست پدر بزرگم دیدم.
-باباجان هرجا نیاز به توضیح داشت برات استپ میکنم.
-مگه فیلمه؟
-اینقدر سوال نپرس.خب اون پسر جوون مو برنز که اسمش توماسه جدته اون خانم مو سیاه با چشمای آبی که کنار شه و اسمش مالیه و خیلی شبیه تویه همسرشه. خب این جد تو یک مربی اژدها است و دختری به اسم نو لا دارن که اون دیگه خیلی شبیه تویه موهاش حناییه و چشا شم قرمزه. چرا دستتو جلوت گرفتی؟
- موهای خانمه سیاهه نمیتونم نگاه کنم.
پدر بزرگم هم زمان با تاسف خوردن با تکون دادن سر دکمه کنترل رو زد و صحنه شروع به وول خوردن کرد.
- تام عزیزم من خیلی میترسم هر روز میری و اون اژدها های مجارستانی رو رام میکنی و آخر شب برمیگردی بعضی وقتا هم که خیلی دیر بر میگردی من دلم قد یک گنجیشکه با خودت نمیگی زنم نگرانه سریع تر برم خونه.
- عزیزم من مجبورم آخه اگه یک روز کار نکنم که برای شام نمیتونیم چیزی بخوریم تازه مدرسه نولا چی میشه دختر به این باهوشی حیفه که درس نخونه.
یک نگاه به اون خونه فکستنی انداختم فقط یک شومینه و صندوقچه کهنه نو ترین وسایل به نظر میرسیدن در چوبی نیم سوخته اتاق نظرمو جلب کرد. به سمت در رفتم و وارد شدم. صدای تام و مالی قطع شد و دخترک داخل اتاق روی تختش نشست اون نولا بود.
- من برای بابام نگرانم. باید یک چیزی بسازم که همیشه بدونم بابام چی کار میکنه. نگاهی به ساعت روبروش کرد و به فکر فرو رفت. بعد از دقایقی از اتاق بیرون رفت و چوب مادر شو آورد و ساعت رو آورد پایین. کاردستی هایی ساخت که روی هر کدوم اسم یکی از اعضای خانواده اش به چشم میخورد. عقربه های اضافه ای روی ساعت تنظیم کرد و جادو هایی رو اجرا کرد. بعد از شیش ساعت وقت گذاشتن روی ساعت که برای من با سرعت می گذشت ساعت رو پیش مادرش برد.
-مامان مامان نگاه کن این ساعته که ساختم میگه که هر کدوممون کجاییم و خطر در اطرافمون چجوریه ببین بابا حالش خوبه و دم دره.
و همون لحظه در باز شد و تام با چهره ای خسته در حالی که نامه ای دستش بود وارد شد. دختر که خیلی خوشحال بود رفت و تو بغل پدرش جا خوش کرد.
-مالی نامه هاگوارتزه.
دستی شونمو گرفت و از قدح خارج شدم. پس حالا فهمیدم ساعت ویزلی هارو کی اختراع کرده.
-پدر بزرگ میشه بقیه زندگی نو لا رو بهم بگی.
-نه دیگه باباجان الان فقط بهت میگم که اون از اولین بچه هایی بود که به هاگوارتز رفت و در ریونکلاو جا خوش کرد. بقیه داستان روز ای دیگه.
-پدر بزرگ...
-نه دیگه من اونهمه پیش پدر بزرگت نبودم که بیام برای تو خلاصه تعریف کنم.
نگاهی به ساعت کردم و دیدم همه خونه هستن. خونه...
-وای خدا دیرم شده باید برم خونه گریمولد.



ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۱۵:۱۲:۰۴

به ریون و ریونی و محفل و محفلی و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰:۴۸ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۰:۰۲
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 115
آفلاین
- چی شد پس، آگ؟
- اومدم زن، اومدم!

تصویر، آگلانتاین پافت رو نشون میداد، که موهای سیاه داشت و خیلی جوون تر بود.
آگلانتاین دستمال ها رو برداشت و وارد آشپزخونه شد.

- ببین، قشنگ اینجا رو برق میندازی. خواهرم اینا امشب میان خونه، نمیخوام فکر کنن من کد بانو نیستم و این حرفا. ببین، مثل همیشه هشت ساعت طولش ندیا!
- چشم.

خانم پافت، سری به نشونه رضایت تکون داد و بیرون رفت، سوار جاروی دوستاش شد و زن ها، جیغ زنان به پرواز در اومدن، و آگلانتاین موند و یه آشپزخونه کثیف.

شش ساعت بعد

آگلانتاین نفس نفس زنان، نشست و به نتیجه کارش نگاه کرد.
- لعنتی، حتی نصف آشپزخونه هم تمیز نشده، این زن هم تا پنج دقیقه دیگه میاد! کاش میشد از جادو...

با کف دست، اونقد محکم به پیشونی خودش کوبید که روی پیشونیش، جای دستش موند. چرا اینهمه سال به ذهنش نرسیده بود؟! اون یه جادوگر بود و میتونست توی این همه سال، به جای اینکه روزی هشت ساعت آشپزخونه رو با دست، دستمال بکشه، با جادو تمیز کنه! با این فکر، چوبدستیشو به سمت دستمال گرفت.

پنج دقیقه بعد

در با شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد. آگلانتاین با صدا از خواب پرید.
- اومدم عزیزم! و خواهرم اینا هم تو راهن... وای به حالت اگه...

حرف خانم پافت، با دیدن آشپزخونه تر و تمیز و براق، قطع شد و دهنش باز موند.
وقتی تونست دهنشو جمع کنه، با تحسین به آگلانتاین نگاه کرد.
- واو، عزیزم! خیلی قشنگ تمیز شده! فکر نمیکردم بتونی زودتر از هشت ساعت تمیزش کنی!

آگلانتاین سرشو به نشونه تشکر تکون داد، و زیر چشمی نگاهی به دستمال آشپزخونه جادویی ش انداخت که پشتش گرفته بود.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۲ ۲۱:۳۳:۵۷

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸:۵۶ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۱۶ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3557
آفلاین
دفترچه خاطرات عزیز:

یادمه در زمانی که پدربزرگم زنده بود یک خاطره برام تعریف کرد من تا چندین سال متوجه اون خاطره نشده بودم تا اینکه در کوچه دیاگون به دوره گردی برخورد کردم که اون اتفاق باعث شد تمامی خاطرات پدربزرگم برام تداعی بشه

ماجرا این از این قرار بود که پدربزرگم برام تعریف کرده بود که ساعت هایی که در خانه های ما به صورت جادویی بود در ابتدا در خانه های ماگلی وجود داشت من هیچ موقع این را باور نمیکردم. پدر بزرگم بارها برام تعریف کرده بود که چطوری این ساعت ها به صورت جادویی در آمده بودند و تغییر کرده بودند . خاطرات پدربزرگم به این مورد اشاره میکرد که اولین بار حساسین بالادین در دهکده تالاشان کشور ایتالیا با ساعت در خانه غریبه ای ماگلی به نام ناتاشیا آشنا شده بود و آن ساعت را با یک تکه پارچه ای جادویی که منزل را به صورت جادویی تمیز میکرد تعویض کرد .
بعد از آن ساعت را به کشور آمریکا برد و به همراه برادر خود به وسیله جادوهای زیادی سحر کرد ولی تغییراتی در داخل آن به وجود نیامد بنابراین در آن زمان از طریق برادر خود که در بازار جادوهای سیاه آشنایی داشت با جادوگر تبه کار معامله ای کردند و از او یک فنر کشنده دریافت و در داخل ساعت قرار دادند و از طریق جادوهای سیاه ساعت جادویی را راه انداختند .

روزی که من به دوره گردی در کوچه دیاگون برخورد کردم با خود چیزی را زمزمه میکرد که من درجا خشک شدم ... وسیله ای که آن ها با جادوگر سیاه تعویض کرده بود ... چوب دستی دریا ... تنها چوب دستی ای که در داخل آن آب دریا وجود داشت را به جادوگر سیاه داده بودند و فنر سیاه را دریافت کرده بودند . دوره گرد با خود زمزمه میکرد :

آب دریا چوب دستی 400 گالیون ...

پس خاطره ی پدربزرگ من درست بود ... ساعت های جادویی ساخته ماگل ها بود با جادوی سیاه ...


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۴۵ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو

آبرفورث دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۱۶ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۳۳:۴۷ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 36
آفلاین
چند روز بود كه سميوس (اسم ساختگي)احساس خستگي ميكرد.همه چيز او را ناراحت كرده بود.همه چيز!

از خانواده مشنگش گرفته تا روزي كه خبر محاكمه اش رسيده بود.حالش خيلي بد بود.

در حالي كه در خستگي هايش فرو ميرفت ناگهان صداي مادرش آمد:سميوس بيا برادرت يه شطرنج گرفته.

-باشه الان ميام ويه دست بازي ميكنم حداقل خستگيم در ميره.

فكري به ذهنش رسيد:ميتونم واسه ي جامعه جادوگري يه فكربكر بسازم.

او بعد از پنج روز شطرنج جادوييش را ساخت.

-حالا فقط بايد برم به وزارتخانه نشونش بدم.

او آماده شد و آماده ي رفتن شد.

بعد از سه ساعت رسيد.
از پله ها به بالا رفت.
در فكر بود كه چرا اينجا آسانسور ندارند.
به بخش ساخت و ساز رسيد.طرح شطرنج جادويي را نشان رييس بخش داد و او گفت:همم خستگي آدم از تنش در مياد،باشه پنج گاليون ميفروشمش

-واقعا سپاسگزارم
طي ده روز طرح او شده بود صفحه اول روزنامه ها!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
شناسه قبلي:نيكلاس فلامل


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷:۴۱ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۳:۵۹
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 177
آفلاین
دفترچه خاطرات عزیزم!

هفته ی پیش بدترین هفته ای بود که در کل عمرم گذرانده بودم. جغدم را گرفته بودند و نمی توانستم با هیچکس ارتباط برقرار بکنم. مثل این بود که یک هفته را در زندان آزکابان به سر برده باشم؛ یا حتی مثل این بود که یک دیوانه ساز به من بوسه زده باشد و من شادی ام را از دست بدهم. حتی نتوانستم در ماموریت محفل ققنوس هم شرکت بکنم. برایم بسیار دردناک بود که حتی نتوانستم کوچکترین کمکی به همرزمانم بکنم. تمام این هفت روز برایم مثل یک کابوس گذشت؛ کابوسی که از درون ازارم می داد و ناراحتم می کرد. از همه بدتر، دلتنگی بود. دلم برای همگروهی هایم و همرزمانم خیلی تنگ شده بود؛ حتی یک روز ندیدن گل های تالار خصوصی هافلپاف هم برایم دیوانه کننده بود. حالا هم برگشتم تا همه ی انها را جبران کنم و نمی دانی چقدر خوشحال هستم که همگروهی هایم را می بینم! چقدر دلم برای تالار هافلپاف تنگ شده بود! وین فلفلی، برگشته است!


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

only Hufflepuff




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۴۱ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو

جرالد ویکرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۷:۴۷ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۷:۵۱
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 54
آفلاین
دیر دایری:
امروز از اون روزهایی بود که آرزو می کردم ثور مرا با چکشش از وسط دو نیم کند تا اینکه این همه اتفاق را تحمل کنم.
همه چیز از صبح زود شروع شد،وقتی جغدم با کله به پنجره ی اتاقم برخورد کرد .اما این تازه اول ماجرا بود.
وقتی وارد سالن ریونکلاو شدم،یه عده از بچه ها را دیدم که دور ریموند حلقه زدند و پشت به شومینه نشسته اند درحالیکه قصد دلداری دادن او را دارند .برای پی بردن به ماجرا وارد عمل شدم :
-ریموند؟
-
-ریموند جان؟دلبندم؟
-هیچوقت فکر نمی کردم این کارو با من بکنه.
-کی؟
-این ته ته نامردی بود.

بالاخره،از حرف های نصفه و نیمه ریموند متوجه شدم که شومینه ،نامه هایی که ریموند آن ها را درون شومینه انداخته بود تا برای همیشه نیست و نابود شوند را بلند برای همه خوانده بود.(پیش خودمان بماند ولی خیلی ناراحت شدم که آن لحظه را از دست داده بودم).
تنها یک چیز می توانست امروز را تبدیل به یکی از بدترین روزهای زندگی ام کند.آن هم این بود که ماتیلدا با من قهر باشد و خودش هم دلیلش را نداند.
نمی دانم چجوری چهره ام را برایت توصیف کنم اما چیزی حدود این بود:

در آخر می توانم اشاره ای به سوختن موهایم در کلاس معجون سازی کنم و چهره ای که به هیچ وجه مثل همیشه،بی تفاوت به نظر نمی آمد.



Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۱۳ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۹:۳۴
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 105
آفلاین
-اینه؟
-آره.
{دفتر روی میزرا گشاده . قلم پر را به دست گرفته و روی صندلی نشسته و بر دفتر مصلت گشته و آماده نوشتن شده!سپس آرد را اضافه... عع آشپزی نیس که!بگذریم.}
-سوروس تا من بر میگردم بنویسیا!
-باشه! فهمیدیم ماموریته.
-سلام خواننده دفتر خاطرات هاگوارتز! من سوروس اسنیپم! شاهزاده غلط املایی.
بعد از اینکه نه تو محفل راهم دادن نه تو مرگخوارا برای اینکه بیش از حد تو راهرو های هاگوارتز بیکار نباشم و ولگردی نکنم به الف. دال رفتم و از بس خالی از عضو بود با آغوش بسیار گسترانیده شده منو پذیرفتن و گفتن برای ماموریت اول بیام یه چیزی اینجا بنویسم!
حالام نوشتم دیگه.
موفق باشید مرلین دعاگویتان باد.
{دفتر را بسته و به سوی اتاقش میرود تا با نامه ای عربده کش اتمام ماموریت را اعلام دارد}


Se.Sn _ Sli


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۳۶ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۳:۵۹
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 177
آفلاین
سلام دفترچه خاطرات عزیز!

نمیتوانم برایت تعریف کنم که در هاگوارتز چه اندازه به من خوش میگذرد. خیلی خیلی خوش حالم که عضو گروه هافلپاف هستم؛ اما خوشحالی ام ادامه دارد! میتوانی حدس بزنی چه اتفاق دیگری برای من افتاده است؟ من عضو محفل ققنوس شده ام! باورت نمیشود چه قدر اشتیاق دارم به هم جبهه ای هایم کمک بکنم تا ولدمورت مغرور و شرور را سر جایش بنشانیم . چیز دیگری که من را خیلی خوشحال کرد، این بود که چند نفر از همگروهی هایم هم عضو محفل ققنوس هستند! اما اعضای محفل تنها هم جبهه ای های من نیستند، چون من در الف.دال هم عضو هستم! خیلی از عضویتم در الف.دال نمیگذرد، اما با این وجود فکر این که به همگروهی هایم کمک بکنم تا ولدمورت را شکست دهیم هم برایم بسیار زیباست. البته همه چیز هم همیشه خوب پیش نمیرود ! بعضی از همگروهی هایم این روزها بسیار خسته و بی حوصله هستند و به نظرن این بسیار خوب نیست؛ البته خودم هم فعال نیستم و بعضی اوقات دست به قلم پر میشوم . فقط همین را خواستم بگویم که بسیار از بودن در هاگوارتز لذت می برم .


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۹ ۱۸:۵۰:۵۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۹ ۱۸:۵۷:۱۰

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

only Hufflepuff




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹:۰۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۳:۵۹
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 177
آفلاین
سلام دفترچه خاطرات!

اومدم تا داستان امروز صبحم را بهت بگویم.والا من ساعت 6 صبح بیدار شده بودم،رفته بودم اشپزخانه تا چند تا تمشک از توی یخچال هاگوارتز بردارم،جن اشپز منو دید و گفت:
_اهای!تو که بدون اجازه میری سر یخچال،مگر کار ما فقط پختن برای شماست؟زودباش،بیا کمک کن کیک تمشک و استیک دودی درست کنیم،بدو ببینم!
_باشه،اما من اشپزی بلد نیستما !
_یادت میدم!

خلاصه،این جن وقت گیر اورده بود و مقداری تمشک و ارد و از این چیز ها به ما داد تا کیک تمشک درست کنیم.اولش باید تمشک ها را میپختم.(داخل این مرحله دو بار دستم سوخت!)بعدش هم باید این تمشک های پخته رو با خامه مخلوط میکردم.خوشبختانه در این مرحله اسیبی ندیدم اما ردام پر از خامه شد!حالا باید خود کیک رو درست میکردم؛پس ارد و تخم مرغ و شکر رو اضافه کردم و با حرکت چوبدستی و وردی مخصوص،قاشق را وادار به حرکت و هم زدن مواد کیک کردم!بعدش که میخواستم کیک رو داخل فر بگذارم،دستم دوباره سوخت!بعد از این که کیک پخت ،من خامه تمشکی را اضافه کردم و بعدش دوباره ...

_حالا بیا استیک رو بپزیم!
_پتریفیکیوس توتالوس

بله،همونطور که مشاهده کردید،جن رو خشک کردم و فرار کردم!


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

only Hufflepuff




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹:۴۵ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۴:۳۴
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
- الووو! الووو!

ویولت بودلر تلفن همراهش را با حداکثر فاصله از گوشش نگه داشت تا هوارهای برادر کوچک‌ترش کَرَش نکند. تا همین‌جای داستان هم یک چشمش کور شده بود و نصف صورتش سوخته و نصف دیگرش به لطف دم شاخدمی مجارستانی از بالا تا پایین چاک خورده بود، واقعاً دیگر نمی‌توانست بیشتر از این... امکاناتش؟ را از دست دهد. وقتی کلاوس بودلر در سوی دیگر خط تلفن مشنگی‌اش سرانجام ناامید شد و دست از هوار کشیدن برداشت، بودلر ارشد محتاطانه گوشی را به خودش نزدیک کرد.
- داوش گمونم سروته گرفتی اون ماس‌ماسکو.

صدای غرغری از آن سمت به گوش رسید.
- ببین آدم رو با چه چیزهایی درگیر می‌کنی خواهر من...
- حاجی ما نصفمون مشنگه، چطو هنو بلد نیسّی با گوشی کار کنی؟!
- من بلد نیستم با گوشی‌هایی که تو درست می‌کنی کار کنم! اصلاً چطوری تونستی...
- حاجی‌تون مکانیکه.
- تلفن همراه چه ربطی به مکانیک داره؟!
- حاجی‌تون خعلی کارش دُرُسّه!
- داری از توی هاگوارتز باهام حرف می‌زنی!

ویولت چند لحظه مکث کرد. اول با خودش فکر کرد راستش را به برادرش بگوید و بعد، دلش خواست هم‌چنان خواهر بزرگ‌تر همه‌فن‌حریفش بماند و اعتراف نکند ساخت پاتروتل‌ش به لطف دامبلدور و الادورا بلک و چند جادوگر و ساحره‌ی آدم حسابی دیگر میّسر شده است. پس دوباره تأکید کرد:
- حاجی‌تون بی‌نظیره!

کلاوس بودلر آهی کشید، ولی واقعیت این بود که چندان هم شگفت‌زده نشد. ویولت هیچ‌وقت جادوگر قدرتمندی نبود، ولی خب همیشه یک‌جوری جن خاکی‌های باغچه‌اش را می‌گرفت. یا... مشنگ‌ها چه می‌گفتند؟ «گلیمش را از آب بیرون می‌کشید»؟ یک همچین چیزهایی.
- تو رو به ریش مرلین فقط بگو برای چی رفتی اونجا...

ویولت برای یکی از داربدهایی که داشت به ماگت چشم‌غره می‌رفت دستی تکان داد و جیبش را گشت.
- باو کِل، هاگوارتز دو روز دیه به هاگرید مرخصی نمی‌داد، عیالش کل هاگوارتزو می‌ذاش رو سرش، ینی...

در جیبش برتی‌باتی پیدا کرد و برای داربد انداخت. به ریش مرلین و گیس مورگانا متوسل شد که مزه‌ی محتوای بینی یا جای بدتری ندهد. داربدها وقتی چیز بدمزه‌ای می‌خوردند، خیلی کج‌خلق می‌شدند.
- منظورم معنی واقعی کلمه‌سا! جدی جدی این تابسّونم نمی‌رفتن مسافرت می‌زد رو هاگوارتزو نیم‌رو می‌کرد!

داربد با خوشحالی دانه‌ی برتی‌بات را ته خورد و برای دانه‌ی بعدی جلو آمد. ویولت دستش را روی گوشی گذاشت تا برادرش که داشت او را برای پذیرفتن مسئولیت‌های هاگرید در هاگوارتز سرزنش می‌کرد، صدایش را نشنود و مشغول جروبحث با داربد شد.
- آخه واقعاً با خودت چی فکر کردی خواهر...
- ناموساً بعضیاشون مزه پشکل تسترال می‌ده...
- تو حتی چتر هم نداری، چطوری بچه‌های سال‌اولی رو...
- جون داداش اصن شوخی موخی ندارم، حاجی‌تون یه‌بار سر روکم‌کنی پشکل تسترالم خورده!
- ...از روی دریاچه رد کردی...
- بعضیاشون از پشکلم بدمزه‌تر...

بعد یک‌هو توجهش به چیزی که برادرش داشت می‌گفت، جلب شد. البته این واقعیت هم که ماگت شروع کرد رو به داربد فش‌فش کردن و داربد هیچ از این کار او خوشش نیامد و رفت حق گربه‌ی سه‌پا را کف دستش بگذارد، در این امر بی‌تأثیر نبود.
- اوه! آره! راسّی! جات خالی بود داوش انقد خوش گذش! خعلی تخس بودن، یکی‌شون برگش گف شکاربونای هاگوارتز هر سال از حیوونای جنگل ممنوعه‌ش غیرقابل‌... تخشیص؟تر می‌شن!

کلاوس هیچ از این حرف خوشش نیامد.
- شاید بد نبود اگر یه تور جنگل برای ایشون می‌ذاشتید تا ببینه می‌تونه تو رو از عنکبوت‌ها تشخیص بده یا نه.
- راسّش وخ نکردم بش پیشنهادی بدم، چون نیمبوس شروع کرد تپ‌تپ زدن تو سرش!
- ویولت!

بودلر ارشد با یادآوری لحظات فرح‌بخشی که نیمبوس وفادار عصبانی‌اش تا پایان عبور از روی دریاچه روزگار سال‌اولی زبان‌دراز را سیاه کرد، این سوی خط از خنده ریسه رفت. تقریباً مطمئن بود که فیلچ می‌خواست او را مجازات کند، ولی شکاربان هاگوارتز را، ولو از نوع موقتی‌اش، چندان نمی‌شود مجازات کرد. دلش می‌خواست چند لحظه‌ای هم به یاد چهره‌ی کفری فیلچ با خودش بخندد، ولی باید می‌رفت و داربد و ماگت را از هم جدا می‌کرد.
- داوش من باس برم دیه، رخصت...؟
- تا کی...

ویولت دولا شد و پشت گردن ماگت و داربد را گرفت.
- آی آی... ولش کن اوی! کِل تو چی گفتی؟!
- گفتم تا...
- بت گفتم ولش کن! یَرهههه! گازم می‌گیری؟!
- تا کِی...
- خودم گازت می‌گیرم!
- تا کِی می‌خوای...
[بوق بوق بوق بوق...]

کلاوس بودلر به تلفن همراهش خیره ماند و خطاب به هیچ‌کس، پرسشش را با آهی طولانی کامل کرد.
- تا کِی می‌خوای بمونی.

ظاهراً ویولت بودلر حالا حالاها قرار بود شکاربان موقت هاگوارتز بماند.


But Life has a happy end. :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.