هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۰۱ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
#13

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
آغاز مسابقه ی خاطره نویسی هاگوارتز

سلام به همگی

مسابقه خاطره نویسی هاگوارتز از امروز تا چهاردهم تیرماه برقرار خواهد و نیاز به ثبت نام ندارد.

برای شرکت در مسابقه کافی است یه پست در اینجا بزنید.

برای اطلاعات بیشتر از قوانین و مطالب مسابقه به تاپیک صدای جادویی مراجعه نمایید.

با تشکر
ناظر انجمن


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
#12

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
برگی از دفترچه خاطرات ویلهلمنا گرابلی پلنک

امروز 31 خرداد، بذارید سالش رو ننویسم چون بعد که میخونم میبینم که چقدر پیر شدم. روز خوبی برام بود و اتفاقات عجیبی برام افتاد.
من به مراقبت از موجودات جادویی خیلی علاقه مندم.راستش پارسال که امتحانت سمج رو دادم بالاترین نمره ام هم همین بود و دو روز پیش کلاس مورد علاقه من برگزار شد. استادمون حرفای جالبی رو در مورد مردمان دریایی میزد و ازشون تعریف میکرد.

درباره ی زبونشون در باره ی فرهنگشون و خیلی چیزای دیگه، برام خیلی جالب بود که در موردشون تحقیق کنم و ببینم که چه اتفاقی اون زیر آب میفته.

باید از مدیر مدرسه اجازه میگرفتم. مدیر خیلی داریم مطمئنم بودم که اون بهم اجازه میده برای همین خیلی سریع پیشش رفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم. اونم خیلی زود موافقت کرد، فقط گفت باید با یکی از معلمای مدرسه بری.

اون زمان معلم خاصی رو نمیشناختم برای همین بهش گفتم که اگه اجازه بده با یکی از سال هفتمی هایی که خیلی وارده برم. اون کمی فکر کرد و بعد چشمکی زد. خیلی ذوق کردم. اون کلاس هفتمی یکی از دوستای من بود که البته توی گروه ریونکلاو درس میخوند. اسمش جرجه قبلن هم در موردش نوشتم. اون به گیاه شناسی خیلی علاقه داره. رفتم و باهاش صحبت کردم.

مخالفتی نکرد فقط در مورد نفس کشیدن زیر آب و موندن بیشتر اون زیر گفت باید تحقیق کنه. برای همین دو روز بعد یعنی امروز با اون قرار گذاشتم. وقتی اومدم با خودش یه سری علف مثل جلبک آورده بود که اونا رو خوب میشناختم ولی اصن به ذهنم نمیرسید. اونا علف های آبشش زا بودن.

هر دومون خیلی سریع اونا رو خوردیم و مزه مزخرفش رو احساس کردیم خیلی زود نمیتونستیم توی خشکی نفس بکشیم برای همین به سرعت وارد آب شدیم و به اماق آب شنا کردیم. یکی دو ساعتی اونجا بودیم من در مورد مردمان دریایی تحقیق میکردم و جرج در مورد گیاهان زیر دریا. بعد از یکی دو ساعت هم بر گشتیم.

این بود ماجرای امروز من
-------------------------------------
2- گیاهان ساده، تزئینی، دارویی، درنده، معمولی و سمی

گیاهان ساده: گیاهانی هستن که فقط ساقه و برگ و گل و اینجوری چیزا دارن و چیزی واسه کشتن و خوردن و اینا ندارن.

گیاهان تزیینی:گیاهان خوشگلی هستن که به خاطر همین صفتشون میذاریمشون تو حیاط یا روی طاقچه.

گیاهان دارویی:عموما وقتی مریض میشیم به کار میان، به صورتهای جوشونده، بخور و ... قابل استفاده اند و از فوت فرد جلو گیری میکنن.

درنده:گیاهانی که همیشه گرسنه اند و هر چی دم دستشون باشه میخورن و عموما گوشت رو ترجیح میدن. میتونی یک بار به یکیشون نزدیک بشی تا ببینی چی میشه.

گیاهان سمی:کلن نمیخوان سر به تنت باشه هر جوری که بهشون دست بزنی میخوان بکشنت. میشه گیاهان قاتل هم بهشون گفت.

گیاهان معمولی:گیاهانی هستند که...که....که هیچی هر چی تو اون بالایا نبود هل بده تو این دسته


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸
#11

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
«برگی از دفترچه ی خاطرات زاخاریاس اسمیت»

امروز روز عجیبی بود!نمیدونم چرا ولی احساس میکردم با روز های عادی دیگه فرق میکنه!بچه ها میگفتن خرافاتی شدی ولی کی به اونا اهمیت میده؟!من برام ثابت شد که اون روز روز نحضیه!

مثل روز های عادی ساعت 8 از خواب بیدار شدم و برای بچه های هافلپاف صبحانه درست کردم!(طبق روال عادی!) بعد بلند شدم و با ارنی یه کم کویدیچ بازی کردم و به پرنده ها دونه دادم!وضعیت داشت خوب پیش میرفت که ناگهان با خبر جدیدی که از ارنی شنیدم،شوکه شدم و خشکم زد!

باورم نمیشد که دارم چی میشنوم!!هانا ازدواج کرده بود!به همین زودی!خدا میدونه که من و اون چه قدر با هم دوست بودیم!!از اول صبح با هم پیاده روی میکردیم،با همدیگه غذا میخوردیم،به همدیگه درس یاد میدادیم و...

از اون موقع تازه بد شانسی هام شروع شده بود!وسط کویدیچ با کله خوردم زمین و راهی سنت مانگو شدم!از قرار معلوم مادام پامفری هم رفته بود مسافرت و من بیچاره تا سه ساعت اونجا موندم!

دستم شکسته بود،سرم گیج میرفت،پاهام وا رفته بودن و دیگه نایی برای حرکت کردن نداشتم!ازدواج هانا مثل تیری توی قلب من بود!هی سعی میکردم خودم رو بفراموشونم ولی نمیشد!

با افکاری مغشوش وارد تالار شدم.هانا و نامزدش سدریک روی تخت نشسته بودن و داشتن برای مراسم عروسیشون تصمیم گیری میکردن!دلم به لرزه افتاد!من ایمان داشتم که هانا منو دوست داره!اینو حتی قبل نامزدیش هم قبول داشتم!

دیگه نتونستم طاقت بیارم!به آرومی سرمو گذاشتم و خوابیدم ولی اصلا خوابم نمیبرد!با این حال بیهوش شدم!هیچی رو حس نمیکردم!تبدیل شده بودم به یه آدم ضعیف!

صبح روز بعد:

امروز صبح دوباره زود تر از همه بیدار شدم!از دردم خیلی کم شده بود ولی هنوز توی دلم احساس تنهایی میکردم!!خلاصه رفتم و صورتم رو شستم!ناگهان حس کردم که یکی داره میاد طرف من!مطمئن بودم که هانائه!

بله!!این هانا بود!در اون لحظه دل تو دلم نبود!هر چه زودتر میخواستم حرف دلم رو بهش بگم...

-ا....سلام هانا!

-سلام زاخی!صبح بخیر!

-صبح تو هم بخیر!هانا...یه چیزی هست که باید بهت بگم...

هانا ناگهان جلوی دهن منو گرفت!انگار که میدونست میخوام چی بهش بگم!لبخند قشنگی روی صورت اون ظاهر شد و ناگهان پرید بغل من!!!!!

...


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
#10

رومیلدا وینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۷ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۴۴ یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸
از فضولا خوشم نمیاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
یک برگ از دفترخاطرات من...
__________________________________________
_رومیلدا... رومیلدا...
_چیه؟ چته؟ هان؟
_پروفسور ویکتور کارت داره!
_کی؟؟؟
بابا پروفسور ویییکتور! مگه کری؟!
_هوووم! خوب باشه بعدا میرم...

بعد رفتم دم پنجره و به آسمون نگاه کردم. داشتم به پسر برگزیده فکر میکردم. به کسی که همه جا صحبت از اونه! به کسی که با اولین نگاه...

یه دفعه سارا عصبانی بهم گفت: به من چه اصلا! منو بگو که میخواستم سورپریز بشی. دختر تو نمره کامل ریاضیات جادویی شدی...
_دروووووغ میگی... وای!!!

بعد باعجله دوییدم بیرون. سارا گفت بابا صبر کن منم بهت برسم! ای بابا!!!
یه دفعه دیدم پله ها تبدیل به سرسره شدن. با خنده از سرسره سر خوردم پایین و گفتم این کی بود که سعی داشت بیاد خوابگاه دخترا؟؟؟
همه زدن زیر خنده...
سارا بهم رسید تا با هم بریم پیش پروفسور ویکتور که چشمم به هری و دوستش دون ویزلی افتاد که از سرسره افتاده بودن پایین و هی دارن یه زمان و زمین فحش میدن! که چرا دخترا میتونن بیان خوابگاه ما ولی ما نمیتونیم؟؟؟

من زل زده بودم به هری و بهش یه لبخند ملیح(!) زدم که سارا منو با خودش کشید و برد...

پ.ن من نفر اول کلاس ریاضیات جادویی شدمممم!
پ.ن 2 هری بهم نیگاه کرد بالاخره!
______
الآن چند سال بعده! امیدوارم جینی اینو نخونه!!!


من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!


Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
#9

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۹:۵۹ دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱
از ویلای صدفی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 70
آفلاین
برگی از دفترچه خاطرات ویکتوریا ویزلی

امروز دوباره با جیمز و تد تنبیه می شیم. دیشب، ساعت 2 ، جیمز با یک نفر تو جنگل ممنوع قرار داشت. یه نهنگ خشمگین به یکی از مغازه های کوچه ناکترن سفارش داده بود. اونا هم دیشب محموله رو تحویل می دادن. واقعاً نهنگ با حالی بود ولی اون بیچاره هم توقیف شد.

دیشب نویل ما رو تو راهرو دید. نمی دونم اون موقع شب بیرون چی کار می کرد. اون پاهای ما رو زیر شنل دید، آخه قد تد خیلی بلند شده، به خاطر همین دیگه سه تایی زیر شنل جا نمی شیم. فکر نمی کردم که نویل اینقدر عصبانی بشه و ما رو ببره پیش پروفسور مک گونگال. امروز هم باید به نویل کمک کنیم تا غلافهای اسنارگلاف رو در بیاره. نمی دونم این اسنارگلاف یا اسنار فلاگ چیه؟ ولی حدس می زنم گیاه جالبی نباشه.

توی جنگل یه چیز خیلی جالبی پیدا کردم. یه سنگ سیاه تراشیده شده س که یه علامتایی روش کنده کاری کردن. ولی نمی تونم تشخیص بدم که اونا چیه. سنگ بین درختا بود، یعنی چرا یکی اونو انداخته بوده تو جنگل؟ دیشب چون آسمون خیلی روشن بود، تونستم اونو راحت پیدا کنم. وای... اصلاً یادم نبود که امشب ماه کامله. باید به تد بگم. با اینکه اون هیچ وقت فراموش نمی کنه! ساعت داره 12 میشه ، باید برم. پروفسور لانگ باتم! منتظره. امید وارم که قیافه این اسنار گلاف قابل تحمل باشه!


[b]« فکر جنگ را با


Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
#8

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۸:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
برگی از دفترچه خاطرات هری جيمز پاتر«ببخشيد كه مال كينگزلی نيست»
برنامه ی آن روز هری و دوستانش بسيار سنگين بود.دو جلسه ی معجون سازی پشت سر هم كه خودش يك فاجعه بود.بعد از آن بايد سر كلاس تغيير شكل پروفسور مك گونكال حاضر می شدند.شايد دفاع در برابر جادوی سياه بهترين درس آن روز بود.تدريس اين درس برعهده ی كينگزلی شكلبوت بود.گرچه پوست سياهی داشت اما در باطن سفيد و خوش برخورد بود.بعد از لوپين هری استادی به خوبی كينگزلی نديده بود.

هرميون مقاله ای در مورد اجنه را برای كلاس تاريخ جادوگری آماده می كرد.رون با اشتها صبحانه اش را در سرسرای بزرگ می خورد.رونالد از هرميون پرسيد:
_چرا می نويسی؟دو روز ديگه تاريخ جادوگری داريم!
هرميون به رون چشم غره رفت و گفت:
_توی زمان های مناسب بايد كارامو بكنم تا اگه وقت اضافه آوردم بتونم مطالعات آزاد داشته باشم.
رون به همراه پوزخند گفت:
_مطالعات آزاد!!!

دخمه ی اسنيپ مثل هميشه برای هری ترسناك بود.هری در حالی كه تكاليف جلسه ی پيشش را روی ميزش می گذاشت شاهد ورود اسنيپ به داخل كلاس بود.اسنيپ با يك حركت چوبدستی اش تمام تكاليف را جمع كرد.اسنيپ با نگاه هميشه رعب آورش گفت:
_سلام.
هری بی اعتنا به سلام اسنيپ صدای ديگر دانش آموزان را گوش داد:
_سلام.
اسنيپ به هری گفت:
_دوست دارم وقتی سلام می كنم جوابشم بشنوم.متوجه شدی پاتر؟پنج امتياز از گريفندور كم ميشه تا پاتر ياد بگيره كه بايد جواب سلام بزرگترشو بگه.آقای مالفوی،لطفا صفحه ی صد و پنجاه و چهار كتابتو باز كن و بخون.
مالفوی شروع به خواندن كرد:
بيزوار پادزهر فوقالعاده قوی است كه...

پروفسور مك گونكال خود را از شكل گربه به شكل انسان درآورد و درس را شروع كرد:
_تغيير شكل درس بسيار مهميه.اين درس برای كسانی كه می خوان شغلهای مهمی به دست بيارند ضروريه.هر كی می خواد كارآگاه بشه بايد درس تغيير شكلشم هم خوب باشه.پاركينسون وقتی دارم حرف می زنم صحبت نكن.با تو هم بودم آقای مالفوی!!!رون برای مالفوی زبان درازی كرد كا اين كارش موجب شد پروفسور مك گونكال از گريفندور پنج امتياز كم كند.آن جلسه بسيار خواب آور بود و دانش آموزان هيچگونه فعاليت عملی انجام ندادند و پروفسور مك گونكال فقط صحبت می كرد و در لا به لای كلام هايش سوال هايی می پرسيد كه هرميون به خوبی به آنها جواب می داد.او توانست حدود بيست امتياز برای گريفندور كسب كند.

هری شامش را با اشتها می خورد تا پايانی باشد بر فعاليت سختش در آن روز.گرچه ساعت آخر با كينگزلی ساعت خوبی بود و او توانست پنج امتياز برای گريفندور كسب كند.آن شب سقف سحرآميز سرسرای بزرگ ابری بود.

_ببخشيد،اين برگی بود از دفترچه ی خاطرات هری جيمز پاتر.



Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
#7

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
باران به شدت مي باريد
آبرفورث كه حالا ديگر شايد از هر كس ديگري بي پناه تر بود در خيابان خلوت راه مي رفت و دنبال خانه ي شماره 12 گريمولد مي گشت او وارد كوچه اي شد و جلوي دري ايستاد انگار با خود چيزي زمزمه مي كرد ناگهان ديوار شكافته شد و دري ميان دو خانه ي مجاور پديدار شد آبرفورث محطاتانه وارد شد راهرويي بود تاريك و خوفناك كه گويي پايان ندارد او چوب دستيش را در آورد و آرام گفت : لوموس
نوك چوبدستيش روشن شد و همه جا روشن شد همه جا را روشن كرد انجا خالي نبود روي ديوار مملو از سر جن هاي خانگي بود و تابلويي كه
مردي بسرعت از آن رد شد و رفت. آبرفورث لحظه اي كل راهرو را بر انداز كزد و به راه افتاد
هنوز چند قدمي جلو تر نرفته بود كه كسي از پشت سرش فرياد زد : آهاي...
آبرفورث به سرعت برگشت و كسي را نديد
- آهاي من تو تابلو ام تو خونه ي من چه كار مي كني؟...آبرفورث....
مرد با تعجب اين را گفت و جيغ كوتاهي كشيد
آبرفورث:سلام فينياس
فينياس : اوه سلام تو .. اينجا
آبرفورث: آره فينياس من لو رفتم جايي امن تر از اينجا پيدا نكردم
فينياس : چي؟ لو رفتي واي اگه دامبلدور
او با عجله حرفش را قورت داد و با تعجب ديد كه آبرفورث گريه مي كند
فينياس : اوه متاسفم ما همه اونو دوست داشتيم و مرگش برامون سخت بود حالا چرا نمي ياي تو محفلي ها همه تو اند
آبرفورث: ولي اونا كه منو نمي شناسند
فينياس : حالا ديگه ميشناسنت بعد مرگ آلبوس من بهشون گفتم
آبرفورث سرش را پايين انداخت و به راه افتاد راهرو خيلي دراز بود او پس از مدتي نوري پديدار شد و از سوراخ كليد دري در انتهاي راهرو مي آمد
او به سمت در رفت و دستگيره ي آن را به آرامي چرخاند
و داخل شد جايي بود بيشتر شبيه كاخ پله هاي بلند و پيچ درپيچ و در آنسوي پله ها دري بو كه انگار افراد زيادي در ان مشغول گفتمان هستند
به سمت در رفت ناگهان در باز شد و تعداد زيادي جدوگر بيرون امدند يكي ز انها كه مو هايي صورتي داشت فرياد زد : مرگ خوارا مرگ خوارا
آبرفورث به سرعت چوبدستيش را در آورد و فرياد زد : اكسپلياموس
10 12 چوب دستي به پرواز در آمدند و پراكنده روي زمين آفتادند
آبرفورث كه ترسيده بود در چشم يكي از ساحره ها خيره شد و گفت : مالي؟
زن خود را عقب كشيد و پشت يكي از مردان پنهان شد
مرد با قلدري جلو آمد و گفت اگه بخاي اونو بكشي بايد منم بكشي
آبرفورث: آرتور؟
مرد : تو كي هستي؟
- من آبرفورثم
مالي جيغي زد و به سرعت او را در اغوش كشيد
- واي معزرت مي خوايم آبرفورث ما اصلا فكرشم نمي كرديم تو باشي مخصوصا كه رداي مرگ واري هم پوشيدي
مردي از آن طرف فرياد زد : نه مالي شايد آبرفورث نباشه سپر مدافت چيه مرد؟
- يه ببر نقره اي
- خانم ویزلی با عصبانیت گفت : بس کن آرتور خودشه دیگه
اما به نظر میرسید این حرف ذره ای از شک آقای ویزلی کم نکرد
خانم ویزلی لگد محکمی به پای آقای ویزلی زد و آبرفورث را به آشپزخانه راهنمایی کرد.
در طول 15 دقیقه حتی 1کلمه هم گفته نشد.


در آن میان تنها یک نفر بود که تمام مدت او را زیر چشمی نگاه میکرد
-آی!!!!
صدای هری نماشی از نیشکون محکمی کهاز او گرفته بود بلند شد
-چیه بابا؟
-چرا انقدر اینجوری نگاش میکنی؟تو که همیشه از اینجور آدما خوشت می اومد؟
هری که میدانست اگر کوتاه بیاید این بحث هرمیون به این زودی پایان نخواهد پذیرفت به تندی گفت
-میشه دست از سرم برداری؟
- خ.....وب آره.
و با ناراحتی سرش را پایین انداخت
آن شب تقریبا به آرامی و سکوت گذشت.بعد از صرف شام خانم ویزلی اتاقی را که برای آبرفورث آماده کرده بود به او نشان داد.وارد اتاق که شد چشمش به تختی که در کنج اتق بود افتاد و بی درنگ به آغوش گرم رختخواب شتافتاما افکار آشفته اش مانع خوابیدنش میشدند.
بمدت 13 سال نقابی را به چهره زده بود که تمام عمر به او آموخته بودند از آن متنفر باشد.با شخصیتی زندگی کرده بود که تماما از آن متنفر بود.و اکنون که سر گردان و بیکس به آنجا آمده بود افق زندگی اش را چیزی جز تاریکی و زوال نمیدید.تنها امیدش ئو تنها راهنما و مربیش را در نبود او کشته بودند.تنها کسی که میتوانست مانع باران نگاه های شک آمیز اعضای محفل به او شود. اما افسوس نبود دامبلدور در قلبش آتش به پا میکرد.در تمام زندگی اش آموخته بود که درد و رنج باید جزئی از زندگیش باشد اما انگار آموزنده ی این نکته با رفتنش از این دنیا بار سنگید واهمه از گذشته را برای او به یادگار گذاشته بود.با انبوه این افکار بالاخره به خواب رفت.
-صصصصصصبح بخیییییییییییییییییر.
جینی با صورتی خندان این را گفت و پرده های اتاق را کنار زد.آبرفورث که از این رفتار جینی احساس تعجبی آمیخته با ذوق زدگی پیدا کرده بود بریده بریده گفت:
- ص...ص...بح بخیر
-همه پایین منتظرن زود تر بیاین لطفا
و با گفتن این جمله به سرعت از اتاق بیرون رفت آبرفورث با بی رمقی از روی تخت بلند شد و پس از اندکی تامل راهی آشپز خانه شد.چند قدم به در آشپزخانه نمانده بود که ناگهان فکری به ذهنش هجوم آورد.ممکن بود وجودش در قرارگاه محفل خطر جدی برای دیگر اعضا بوجود آورد.ضربان قلبش آشکارا رفته رفته تند تر میشد.اما شاید وجودش حتی مفید هم بود.هم برای کشاندن ولدمورت به آنجا و هم حفاظت از اعضای محفل.ذهنیت جدیدش قدری خاطرش را تسکین دادو به آرامی گام برداشت و وارد آشپزخانه شد.
در و دیوار آشپزخانه را با چراغ های سفیدی مزین کرده بودندو میز سفید و طویلی در وسط فضای اصلی آشپز خانه قرار داشت.تقریبا نیمی از میز به طرز در هم ریخته ای چیده شده بود که از نان تست و عسل و مربا و بطری های متعدد نوشیدنی کره ای بود.با وردش تنها کسی که برای خوش آمد گویی بلند شد خانم ویزلی بود.
- آه... صبح بخیر.معلومه که خیلی گرسنه ای بیا بشین
- صبح بخیر بله خیلی به طرف صندلی خالی که در گوشه میز بود رفت.با عبورش از کنار فرد و جرج صدای خنده ی ریزی به گوشش خورد که بدون شک بخاطر ردای مندرس و سوراخش بود.
- چی برات بیارم؟
- یه کم نون و یکم هم از هر چیزی که بشه باهاش خورد
خانم ویزلی که از شنیدن این جواب شوکه شده بود چند ثانیه ای با نگاهی ترحم آمیز به او نگریست و این وضعیت تا حدی پیش رفت که وقتی به خود امد باعث شد دو تا از بطری های نوشیدنی به زمین بیفتند.
آقای ویزلی غرولند کنان با یک حرکت چوبدستی نوشیدنی ها را به داخل بطری برگرداند.و خانم ویزلی که با شوق خاصی مشغول آماده کردن صبحانه ی آبرفورث بود متوجه غرولند همسرش نشد.هنوز لقمه ی دوم به دهان آمایکیوس نرسیده بود ناگهان صدای هری از آن سر میز بلند شد.
- ولم کنین بابا.از کجا معلوم که اون راست بگه؟
و با گفتن این حرف سعی کرد خودش را از دست رون و هرمیون که دو بازویش را گرفته بودند برهاند.حرف هری داغ آبرفورث را تازه کرد.آه اگر دامبلدور بود به همه ی آنان میگفت اگر محفل الان پا برجاست بدون شک آبرفورث در وضع فعلی آن نقشی انکار نشدنی داشت.اگر دامبلدور زنده بود به هری پاتر میگفت که او از همان زمان تولدش,دامبلدور آبرفورث را از آن پیشگویی با خبر ساخته بود.اگر دامبلدور بود به هری میگفت که آبرفورث تمام مدت برای حفاظت جان او از پیشگویی حفاظت می کرده است.به او میگفت که پدر و مادرش دو نفر از گزوه سه نفره ای بودند که از وجود آبرفورث به عنوان جاسوس با خبر بودند.به او میگفت که ابرفورث تنها کسی بود که غیر از پدر و مادرش شاهد تولدش بوده اما افسوس که دامبلدور دیگر باز نمیگشت آبرفورث به آرامی قطره ی نوشیدنی که به ریش نیمه بلندش پاشیده بود را پاک کرد و از روی صندلی بلند شد و با گفتن مرسی کوچکی به سمت در رفت اما صدای هری بار دیگر قلبش را شکافت.
- وایسا,کجا میری,خوب بیا بهمون ثابت کن چرا از زیرش در میری بزدل؟
آبرفورث ایستادچرخش نرمی به سمت هری کرد و با نگاهی حزن آمیز به او نگریست.می توانست موج خشم و کینه ی کودکانه ی هری را در چشمانش ببیندحرف های بر دلش بودند که بسیر به گفتن آنها مایل بود اما از بیان آنها خودداری کرد.بازهم چرخشا به طرف در کرد اما اینبار دیگر صدای هری کاملا حالتی تهاجمی به خود گرفته بود تا حدی که آبرفورث دسته ی چوبدستی هری را در دستش دید.
- هیچ کدوممون نمی دونیم یعنی مطمئن نیستیم که تو کی هستس.اگرم تا الان چیزی نگفتیم نکمی دونم واقا واسه چیه.در حالی که حتی اگر کوچک ترین احتمالی به ای موضوع بدیم باید حتی او حرف زدن با تو ام اجتناب کنیم.از کجا معلوم شاید یه دروغگوی جنایتکار مثل ولدمورت نباشی.کی میخواد جواب اینارو بده ها؟
حرف های هری تمام حاضرین را مبهوت کرده بود.آن حرف ها چنان دل آبرفورث را خورد کرده بود که دیگر رمق بیرون رفتن نداشت دلش میخواست با ورودش آغوش های گرم محفلی ها پذیرایش باشند اما الآن دیگر امیدی برایش نگذاشته بودند.ناگهان یاد حرفی از دامبلدور افتاد:هری تو رو دیده آبرفورث
بی اختیار شروع به حرف زدن کرد
- دیگه نمیتونم آلبوس.دیگه طاقتشو ندارم.نگران پسر جیمزم.میترسم اتفاقی بیفته و من نباشم.حس میکنم اگه پیشش باشم بهتر میتونم ازش حفاظت کنم.اون بهم گفت: تو باید طاقت بیاری.بخاطر جیمز,بخاطر پسرش.
با گفتن این حرف ها چشمان هری رفته رفته گرد تر میشد.یاد صحنه ای افتاد که بار آخر در قدح اندیشه دیده بود.دامبلدور در دفترش مقابل مرد شنل پوشی شسته بود.چهره ی مرد زیرکلاه شنل پنهان بود اما نشان اژدهای روی دست راستش مشخص بود.او نیز همین جملات را گفته بود و دامبلدور هم گفته بود که باید طاقت بیارد.هری این موضوع را برای رون و هرمیون هم گفته بود.
در میان این افکار هری,آبرفورث به آرامی دستش را از زیر ردایش بیرون آرود و نشان اژدهای سیاهرنگ را به او نشان داد و پس از لحظه ای از اتاق بیرون رفت.هری که دیگر از شرمندگی نمیتوانس بایستد با بهت زدگی روی صندلی نشست و سرش را روی میز گذاشت. و هرمیون که قطره ی اشکی روی گونه اش سرازیر شده بود همچنان به در خیره ماند.




دیگه شرمنده که طولانیه
ازون آرم تیره هه خیلی خوشم نیومد اونیکیو میزارم با اجازه


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷
#6

ریـمـوس لوپـیـنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
تدی در حالی که در زیر زمین خانه ای تانکس ها در حال گشت بود ناگهان چشمش به دفترچه خاک گرفته می افتد .

دفتر چه خاطرات ریموس جان لوپین

روز اولی که دارم خاطراتم می نویسم من امروز از سنت مانگو مرخص شدم . نمی دونم کدوم بیچاره منو گاز گرفته و خوب من هم به درد گرگینه بودن دچار شدم بعد از مرخصی از سنت مانگو فهمیدم که برای همیشه گرگینه خواهم بود نگاه های بچه های محله به من جور دیگری شده انگار از من می ترسند .

امروز یک خبر مهم برای من آمده دامبلدور منو به هاگوراتز دعوت کرده باورم نمی شه یعنی من هم می تونم برم هاگوارتز ...

خیلی می ترسم . نمی دونم توی هاگوراتز چه جوری با من رفتار می کنن ولی دامبلدور گفته این موضوع مخفی خواهد ماند .

امروز من به گروه گریفیندور افتادم و سه دوست خوب پیدا کردم ولی نمی دونم وقتی بفهمن من گرگینه ام باز هم با من دوست می مانند ؟

امروز ما از هاگوارتز فارغ التحصیل شدیم و چون وضعیت خطرناکی هست ما همه عضو محفل ققنوس شدیم . محفل ققنوس مکانی که دامبلدور راه انداخته و ضد ولدمورت و مرگخوران می جنگه .

امروز همه از خبری که ما رسید شوکه شدیم . جیمز و لی لی کشته شدند و ولدمورت از بین رفته ولی هری زنده مونده .دامبلدور آشفته است و نمی تونه جوابی بده.

امروز هم از دیروز بدتره سیریوس پیتر و چندتا مشنگ کشته. من که نمی تونم باور کنم.
.
.
.
امروز بعداز مدتها دوباره سراغ این دفترچه اومدم . دامبلدور کشته شده و ولدمورت دوباره جون گرفته و همه امید ما به هریه . راستی بع دورا تانکس ازدواج کردم و در حالی که دارم به پسرم تدی نگاه می کنم دوباره خاطره می نویسم .

تدی سرش رو از روی دفترچه بلند کرد و اشکی از گوشه چشمش به پایین افتاد .


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷
#5

دوركاس ميدوز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ شنبه ۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۵۳ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از روز اول می دونستم ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 178
آفلاین
دورکاس در گوشه ای نشسته بود و دفترچه ی خاطراتش را ورق میزد و تمام لحظه های خوب و بدی که داشت را از خاطر میگذراند .
صفحه ای را باز کرد که بالای آن تاریخ 1974/1/2 هک شده بود .
اینگو نه شروع به نوشتن کرده بود ...
امروز استاد درس تغییر شکلمون ارتقاء درجه گرفت و مدیر مدرسه شد .او فردی مهربان است و مرا هم خیلی دوست دارد . همیشه مرا در درس هایم راهنمایی می کند .
نمی دانم اگر او نبود من این سال ها را توی هاگوارتز چگ.نه می گذراندم ؟!
چگونه درد بی خانوادگی رو تحمل می کردم .
پدرم به دست مخوفترین جادوگر این عصر کشته شد .مادرم هم همینطور . شاید اگر استاد دامبلدور نبود من هم به هاگوارتز نمی آمدم و این همه کار یاد نمی گرفتم .
الان خوشحالم که او همیشه در کنارم هست و برای من قوت قلب ...
همینطور که در حال خواندن خاطراتش بود دستی شانه ی او را نوازش کرد و او یکهو از جا پرید و کتاب را سریع بست .
دامبلدور بالای سر او ایستاده بود و با لبخندی شیرین به او گفت :
- می دونم به چی فکر می کنی .چرا می خوای از من پنهان بکنی ؟
- من نمی خواستم .هول شدم .
- دوست داشتی که دوباره به ون موقع بر می گشتی ؟
- آره ، ای کاش می شد .تو چی آلبوس ؟
- نه من هیچ وقت نمی خوام به گذشته برگردم .
- چرا آلبوس ؟
- قضیه ش مفصل . بذار برای بعد .
- باشه . یادم نبود که دوست نداری در این مورد حرف بزنی .
دامبلدور به او لبخندی زد و برگشت و از اتاق خارج شد ...


Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت


Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۰:۴۳ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۷
#4

پروفسور فلیت ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۰ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از اين ستون به اون ستون فرجه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 254
آفلاین
هر چقدر فكر مي كرد به ياد نمياورد كه آخرين بار در چه سني قلم به دست گرفته بود. خاطرات مبهمش مي گفت كه احتمالا يا در يازده سالگي بود يا در شانزده سالگي.. فقط مي دونست كه سالهاست دست به قلم پر نزده و هميشه از جادو براي نوشتن دل نوشته و احيانا خاطراتش استفاده كرده.

چوب زيبا و خوش تراشش را به سمت قلم پر گرفت و با يك ورد كه بسيار براش پيش پا افتاده بود قلم را جادو كرد و شروع به سخن گفتن كرد.

- قلعه ي هاگوارتز از هر زمان ديگه اي خسته كننده تر و بي روحتر شده... دامبلدور مدتهاست اخراج شده و حتي در كارهاي خودش مربوط به محفل درمانده شده ... مينروا از مدير شدن سر باز مي زنه و مدير جديد ..البته نه چندان جديد، ديگه علاقه اي به ادامه ي كار در هاگوارتز نداره..

قلم پر خر خر كنان روي كاغذ سر مي خورد و با جوهر مشكي بسيار تيره اي سخنان اربابش را مي نوشت.

- سازمان نظارت بر هاگوارتز با پشتيباني ويزنگاموت سعي داره در هاگوارتز تغيير ايجاد كنه و من فكر مي كنم اين مي تونه هم خوب باشه هم بد..

صداهايي كه از پشت در دفترش مي آمد چند لحظه اي او را مجبور به سكوت كرد. مدرسه ي علوم و فنون جادوگري هاگوارتز ايت روزها از دانش آموز خالي بود و دلايل اساسي آن خرابي هاي چشمگير آن در طول نبرد پنج سال پيش هاگوارتز بوده ..
واقعا از اعماق وجوش مشتاق اين بود كه بفهمه چه چيزي مي تونه هاگوارتز رو دوباره به اوج برگردونه..

- هنوز بخشهايي از هاگوارتز تعمير نشده و اوضاع خيلي وخيم و بده... البته من فكر مي كنم ساختن يه هاگوارتز كليشه اي و كهنه خيلي ناخوشاينده.. تحولات جديد مي تونه خيلي خوب باشه..

- تق تق تق ..!

روي صندلي چرخيد و به در دفترش نگاه كرد. با صداي نازكش پرسيد: " كيه؟". از پشت در صداي زنانه اي پاسخ داد:

- اگه امكان داره براي شركت در انجمن مشورت هاگوارتز به دفتر مدير بيايد پرفسور ..فكر مي كم بايد تصميمات اساسي گرفته بشه..

با خودش و در جواب زن پشت در گفت:
صد در صد... بايد همه جمع بشيم و براي آينده ي هاگوارتز گفتگو كنيم قبل از اينكه وقتش بگذره و ترم جديدي شروع بشه!


[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.