هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳
#33

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۵ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از م نپرس!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 125
آفلاین
نقل قول:

رومیلدا وینold نوشته:
یک برگ از دفترخاطرات من...
__________________________________________
_رومیلدا... رومیلدا...
_چیه؟ چته؟ هان؟
_پروفسور ویکتور کارت داره!
_کی؟؟؟
بابا پروفسور ویییکتور! مگه کری؟!
_هوووم! خوب باشه بعدا میرم...

بعد رفتم دم پنجره و به آسمون نگاه کردم. داشتم به پسر برگزیده فکر میکردم. به کسی که همه جا صحبت از اونه! به کسی که با اولین نگاه...

یه دفعه سارا عصبانی بهم گفت: به من چه اصلا! منو بگو که میخواستم سورپریز بشی. دختر تو نمره کامل ریاضیات جادویی شدی...
_دروووووغ میگی... وای!!!

بعد باعجله دوییدم بیرون. سارا گفت بابا صبر کن منم بهت برسم! ای بابا!!!
یه دفعه دیدم پله ها تبدیل به سرسره شدن. با خنده از سرسره سر خوردم پایین و گفتم این کی بود که سعی داشت بیاد خوابگاه دخترا؟؟؟
همه زدن زیر خنده...
سارا بهم رسید تا با هم بریم پیش پروفسور ویکتور که چشمم به هری و دوستش دون ویزلی افتاد که از سرسره افتاده بودن پایین و هی دارن یه زمان و زمین فحش میدن! که چرا دخترا میتونن بیان خوابگاه ما ولی ما نمیتونیم؟؟؟

من زل زده بودم به هری و بهش یه لبخند ملیح(!) زدم که سارا منو با خودش کشید و برد...

پ.ن من نفر اول کلاس ریاضیات جادویی شدمممم!
پ.ن 2 هری بهم نیگاه کرد بالاخره!
______
الآن چند سال بعده! امیدوارم جینی اینو نخونه!!!


بعله...می فرمودید...


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
#32

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
از زیر سایه لرد سیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
دفترچه؟روانم ریخته بهم شدید...فقط امید وارم پاپا یه کاری کنه که سریع تر از این هاگوارتز کوفتی بیام بیرون...
البته می دونم که این رنج و عذاب ها تا مدت های مدیدی ادامه پیدا می کنه...
هر روز یه نقشه جدید و یه دستور جدید که همشون با شکست مواجه می شن...
می دونی امروز پاپا بهم چی گفت؟!گفت برو پاترو بکش!همین!بدون هیچ حرف و توضیح اضافه ای.هه!مسخره اس...نه؟
خب آخه پدر من! مگه کشکه؟!چطوری برم بکشمش؟اصن من حتی نمی تونم برم بزنمش.تو زندگیم به یه پشه هم آسیب نرسوندم تا حالا.
خب...اوم...وقتی که به شکل مار در میام کسای زیادی رو میکشم؛که اینم دست من نیست...پاپا با طلسم فرمان کنترلم می کنه...من هیچ کاره ام.
واقعا نمی دونم چی کار کنم...
اوم!می تونم فرار کنم!
هه!فرار!راه بهتر پیدا نکردی نجینی؟چطوری؟با این وضعیت که داری از هر جهت کنترل میشی؟حتی ممکنه به ذهنتم دسترسی داشته باشن.
ولی بالاخره باید یه راهی باشه...من به خودم قول دادم تا حد امکان با میل خودم کسی رو نکشم.هرگز!
با این که با این سن کمم دستام به خون افراد زیادی آلوده است ولی باید نقطه سفیدی هم بذارم در وجودم بمونه.
ولی نجینی!امیدوار باش!
همیشه یه راهی هست...




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
#31

پروفسور ویکتور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۰۴ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۳
از توی قلب خدا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
از چند روز پیش به هرمیون سفارش کرده بودم که هری و رون رو برای یه بارم که شده بکشه سر کلاس ریاضیات جادویی...
بالاخره موفق شده بود...
امروز سر کلاس هم هری حاضر شد هم رون...
خیلی خوش حال شدم...با لبخند درسمو شروع کردم...
گذشته از این که بار ها دیدم سرشو توی کتابه و به من توجه نمیکنن بهشون هشدار ندادم...
می خواستم اولین جلسه حسابی بهشون خوش بگذره بلکه تنبلی رو کنار بزارن و بیان سر کلاس...
همین طور زمان گذشت و به آخرین دقیقه ی کلاس رسیدیم...
هنوز سر هری و رون داخل کتاب بود.
با صدای بلند پرسیدم:«آقای پاتر و ویزلی...نظرتون راجع به اولین کلاس ریاضیات جادوییتون چیه؟»
سکوت...
کمی بهم برخورد...
از بین شاگردام رد شدم و خودمو به آخرین میز رسوندم...
و با تعجب دیدم تمام این مدت هری و رون خواب بودن و حتی یه کلمه از درس دادنم رو نشنیدن...



تصویر کوچک شده





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۳
#30

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۲ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
صفحه اول:

امروز که پاشدم حالم خیلی باحال بود.ولی هیچ وقت تا حالا بیشتر از یه ساعت خوشحال نبودم!رفتم سر میز و اولین چیزی که دیدم جیگر های اژدها بود!مرلیییییییییییییییییییییییییییییییییییینننننننن!من از جیگر متنفرم!هیچ چیز دیگه ای هم نبود(آخه شنیدم جیگر خیلی گرونه!)
بعدم گفتیم بریم پیش رون بشینیم یه فیضیم ببریم شاید!هیچی عاقا رفتیم دیدیم اون دختره خون لجنی نشسته کنارش!البته نا گفته نماند که هری هم اونورش نشسته بود.نمیدونم چقدر گذشته بود،فقط میدونم که بهش زل زده بودم و اونقدرم بد زل زده بودم که سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو اورد بالا...فقط نگاهش کردم!نمیدونم چرا ولی شاید می خواستم مرگ عشقمو به چشم ببینم تا شاید باورم شه...شاید دیگه دوسش نداشته باشم...میخواستم با چشم خودم ببینم چه بلایی داره به سر دلم میاره...نمیدونم توی نگاهم چی دید که سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت...میدونم دوسم نداره...از اولشم نداشت...ولی من برعکس من از اون اول دوسش داشتم!میدونستم امسالم که یه مدت با من بود برای تحریک هرمیون بود....آره من میدونستم!میدونستم و بهش کمک کردم تا به عشقش برسه...هر چی باشه خود منم عاشقم و درکش میکنم...با این حال نمیتونم ازش بگذرم...خودم حال خودمو نمیدونم...تکلیفمو نمیدونم...شاید بخوام...
همین الان که مشغول نوشتن بودم دستی که به شونم خورد از فکر بیرونم اورد.فینیگان بود(سیموس)چند وقتی هست روی من زومه...ولی خب...
ازم خواست توی تکلیف درس گیاه شناسی کمکش کنم.باورت می شه دفتر؟!منی که همه میدونن بدترین درسم گیاه شناسیمه!اونوقت این درخواستو از من داره!من میدونم میخواد توجهم رو به خودش جلب کنه دفتر جون!ولی من توی عمرم یه بار بیشتر عاشق نمیشم...اونم قبلا شدم...
همین الان از پیش سیموس برگشتم!البته بعد تکالیف رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم...پسر خوبی بنظر میاد...شاید منم بتونم ازش برای تحریک رونالد...نه نه!هنوز یادم نرفته وقتی اون اوایل اومد سراغم چه خرد شدم!یادم نرفته وقتی این اواخر ولم کرد و ولش کردم چه حالی داشتم...سیموس نباید تاوان رونالد رو پس بده...نه من نمیذارم اونم مث من زجر بکشه...الانم هوا تاریک شده و ترجیح میدم بخوابم تا به این افکار وحشتناکم فکر کنم...هرچند میدونم خوابم نمیبره...اما تو بخواب!شبت بخیر دفتر عزیزم!
با عشق:لاو



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳
#29

اوون کالدون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۸ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
نه!واقعا فکر کردین که اوون کالدون با اون همه جلال و جبروت!مثل دختر های نوجوون دفترچه خاطرات داره؟!
این نوشته توسط یکی از مریدان اوون به رشته تحریر در اومده که توش ساعتی از زندگانی اوون کالدون در هاگوارتز به تصویر کشیده شده!

-----------------------------------------------------------------

هاگوارتز سنه 1996 میلادی

حضرت کالدون صبح از خواب بیدار شده و بعد از انجام امور شخصی که به من و شما مربوط نیست!برای نوش جان کردن صبحانه به سرسرای عمومی تشریف فرما شدن. سپس روی نیمکت جلوس فرموده شروع به تناول سوسیس کبابی نمودن.ایشان همچنین در حال خوردن صبحانه فرمودند:
_دلمان برای خوردن حلیم برای صبحانه لک زده.

ایشان پس از به پایان بردن صبحانه،اقدام به شوخی با دوستانشان نموده و آن ها را سر به سر میگذاشتن که از توصیف شوخی ها به دلیل رعایت عفت عمومی معذوریم!

حضرت اوون بعد از انجام این امور به منظور شرکت در کلاس پیشگویی سرسرای عمومی را ترک کردند...در کلاس پیشگویی حضرت اوون به دلیل کم خوابی و اینکه دیشب با دوستان به منظور چشم چرانی به هاگزمید رفته بودن و خیلی خوب نتوانستند بخوابند،بر سر کلاس چرت کوچکی زده و آخر کلاس از خوابشون بیدار شدن یعنی بیدارشون کردن که:
_بلند شو...کلاس تموم شد!

بعد از کسب تحصیل و علم و دانش و پیشگویی از کلاس،به زمین کوییدیچ رفته و آنجا به همراه تیم تمرین نمودند!

پس از تمرین ایشان به حمام رفته و استحمام نمودند.سپس به دلیل خستگی و فشار تمرین یک ناهار دبش به بدن زده و بعد از آن به خوابگاه مراجت نموده و قیلوله ای کوچک کردن!

حضرت کالدون به پس از قیلوله، شال و کلاه کرده و به همراه دوستان برای انجام کار نیمه کاره دیشب،مخفیانه از قلعه خارج شده و به هاگزمید رفتن.

در آنجا...


متاسفانه بقیه این متن در آتشسوزی هاگوارتز سوخته و اثری از اون پیدا نشده!



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
#28

موراک مک دوگالold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۳ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۵ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴
از خوابگاه هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
دفترچه خاطرات موراک مک دوگال
صفحه اول

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمه. برای اولین بار یک جغد رو از نزدیک دیدم. روی درخت کنار خونمون نشسته بود. خیلی جالب بود و جالبتر از اون اینکه وقتی منو دید به طرف من پرواز کرد، من خیلی ترسیدم و دویدم سمت خونه اما جغد تا چند متری من اومد و دوباره اوج گرفت و رفت. وقتی دور شدنش رو تماشا میکردم به ترس خودم خندیدم. جغد بی آزاری بود. به سمت خیابون رفتم ، با دوستام قرار گذاشته بودیم راس ساعت 6 تو پارک جنگلی جمع شیم. چند قدمی بر نداشته بودم که متوجه چیزی زیر پام شدم. پام رو برداشتم و دیدم یک پاکت نامه رو لگد کردم. پاکت رو برداشتم و خاک کفشم رو از روش پاک کردم. نشان عجیب و جالبی رو پاکت به چشم میخورد و یک جمله ی خیلی عجیب تر زیر نشان بود.
***************************مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز *************************
.
..........................................................................................ادامه دارد
.
.
.
پ.ن : این تاپیک نه بسته شده و نه ناظری داره لطفا رسیدگی کنید و به پست نمره و نظر بدید . ممنون



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۳۹ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#27

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین

- خیله خب! خیلــــه خب! شاید یه کم اشتباه کرده.. هی!

بالشتی که جیمز به سمتش پرت کرد، را گرفت و همانطور که می‌خندید، ادایی در آورد. خودش روی تخت ِ تدی نشسته بود و روبه‌رویش، جیمز، روی تخت خودش. تدی هم به تخت ِ برادرش تکیه داده بود و هر سه نفر، داشتند می‌خندیدند.

تدی با خنده گفت:
- جداً خجالت نمی‌کشیدی واسه پسر هری پاتر ِ کبیـــــر، شاخ و شونه می‌کشیدی؟!

این دفعه نوبت تدی بود که بگوید "هی!" و پشت ِ سرش را بمالد. یک روز آرام تابستانی بود و برای بعضی روزها، مرور خاطرات اولیه از هرچیزی لذت‌بخش‌تر است.

جیمز رو کرد به ویولت و ادایی در آورد:
- "بعضیا معروف شدیم، چون بچه‌های جیگردار و باهوشی بودیم؛ بعضیا هم معروفن چون.. رسم خونوادگی‌شونه!" منو بگو می‌خواستم باهاش رفیق شم.

ویولت با حالتی تمسخر‌آمیز، دستش را در هوا تاب داد و سرش را اندکی خم کرد:
- اوه.. سرور من! پسر ِ پسری که زنده ماند! چه افتخاری! چه سعادتی! اجازه بده یویوت رو تمیز کنم برات!..

از اداهای اغراق‌آمیز ویولت، دوباره سه نفری زدند زیر خنده. متأسفانه برای جیمز و خوشبختانه برای ویولت، هیچ جسم ِ منقول ِ قابل ِ پرت کردن ِ دیگری دم ِ دست پاتر ارشد نبود تا به سمت ِ همتایش در خانواده‌ی بودلرها پرت کند. فقط توانست از میان خنده‌هایش، به سختی بگوید:
- ازت متنفرم!

ویولت، مانند هنرمندی که در برابر تشویق تماشاچیان، ادای احترام کرد:
- می‌دونم عزیزم!

و خاطرات اولین دیدار، مانند برق از ذهنشان گذشت..
___________________


بعد از تخلیه‌ی کلاس معجون‌سازی پروفسور آبوت با حمله‌ی برقک‌ها به دستبند‌های برّاق و گل‌سرهای درخشان ِ دخترهای کلاس و حتی خود ِ پروفسور آبوت، جیمز با خیل ِ دانش‌آموزان گریفندوری و ریونکلاوی از کلاسی که حالا در طبقه‌ی دوم، نزدیک پنجره بود؛ بیرون آمد. داشت در ذهنش یادداشت برمی‌داشت تا از این ایده در کلاس‌هایی با اکثریت مؤنث استفاده کند که صدایی، توجهش را جلب کرد.

- ویولت! کار تو بود! می‌دونم که کار تو بود!

صدای هیجان‌زده‌ی پسرک ریونکلاوی عینکی را شناخت. اسمش را دقیقاً به خاطر نمی‌آورد. اسم قدیمی خاصی داشت. ولی دختری را که جلویش، با نیشخندی کج به دیوار تکیه داده بود؛ می‌شناخت: ویولت بودلر!

ریونکلاوی سال سومی، مدافع ِ تیم کوییدیچ. در حقیقت از زمین کوییدیچ می‌شناختش. اسم پسر عینکی یادش آمد: کلاوس بودلر. بودلرهایی که همه از شدت تفاوتشان متعجب بودند.

به سمت ویولت رفت. باید بابت این حرکت محشر و پیچاندن کلاس یکی از بی‌عرضه‌ترین و کسل‌کننده‌ترین استادهایشان، از او تقدیر به عمل می‌آورد.
- هی! بودلر!

و ویولت او را دید. نه که قبلاً ندیده باشدش. فقط به طرزی غریب، از پسربچه‌هایی که به خاطر بابای نازنین ابرقهرمانشان اعتماد به نفس مسخره‌ای دارند، خوشش نمی‌آمد. همان‌قدر که از اسکورپیوس کوچولوی مطمئن به پول و اصالت ِ بابا جانش خوشش نمی‌آمد.

نیشخندش تغییری نکرد، ولی جیمز توانست تفاوتی را در نگاهش احساس کند. یک جور.. نمی‌دانست! دیگر نیشخند شیطنت‌آمیزش خوب نبود. با حالت خشکی گفت:
- حرکت باحالی بود. می‌تونه معروفت کنه!

چشمان ویولت برق زدند. تا به حال کسی حال ِ این جوجه‌پاتر را نگرفته بود؟! خب.. او ایده‌ی خوبی داشت. با بی‌خیالی چوبدستی‌ش را در دستش چرخاند.
- خب.. پاتر. بعضیامون معروف شدن، چون بچه‌های جیگردار و باهوشی بودن. بعضیامون هم معروف شدن، چون رسم ِ خونوادگیه!

جیمز خشکش زد. نه برای این که تا به حال کسی را ندیده بود که از او با آن موهای سیاه نامرتب و چشمان فندقی گستاخ خوشش نیاید و نه برای این که تا به حال کسی به خاطر معروف بودنش و پدرش، به او طعنه نزده بود.. فقط ویولت از آن مدل‌هایی بود که انتظار می‌رفت با هم دوست باشند. طرفدار پر و پا قرص ِ کوییدیچ. از آدم‌های شرّ و شوری که سر نترس دارند و مثل تدی، پایه‌ی هر شیطنتی! انتظار نداشت چنین حرفی را از چنین آدمی بشنود.

مثل خودش، بی‌اعتنا گفت:
- منم بهت گفتم می‌تونه معروفت کنه، چون ظاهراً جزو هیچکدوم از اون دو دسته نبودی!

و روی پاشنه‌ی پایش چرخید و رفت. ویولت نمی‌دانست، ولی وقتی جیمز برای برادر بزرگترش این ماجرا را تعریف کرد، تدی خندیده بود:
- ازت خوشش اومده جیمز! سه ساله می‌شناسمش.. ازت خوشش اومد و داشت سبک سنگینت می‌کرد!
___________________


چند لحظه خنده‌شان قطع شد و به یکدیگر نگاه کردند. چشم‌هایشان برق می‌زد. شاید بعضی‌ها بگویند از خنده و شاید بعضی‌ها بگویند از شیطنت حتی.. ولی این نبود.. برق چشم‌هایشان از جای ِ دیگر آب می‌خورد..

از..

زندگی!..


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
#26

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
سال اول:
ورود من به هاگوارتز،حال گیری های جیمز از من(انقده میزد تو ذوقم )،شروع ترس جیمز ازمن ورود به کلوپ اسلاگ،فهمیدن یک موضوع مهم در مورد برادرم ،برد هافلپاف(مقام اول)
سال دوم:
ا وا!یادم نمیاد!باید برم به دفترچه خاطراتم یه نگاهی بندازم!،کسب مقام دوم در جام گروه ها و...
سال سوم:
مسابقه ی سه جادوگر(دوستان من حساب کردم این بار هم دقیقا در هاگوارتز بود)،باخت هافلپاف(در مقام چهارم)،اتفاقات عجیب و شکست عشقی من و...(به درک،ایششششش)
سال چهارم:
ورود من به کوییدیچ و در مقام مهاجم بازی کردن،برد هافلپاف(مقام اول)و...
سال پنجم:
برد هافلپاف(مقام اول)
سال ششم:
کسب مقام جست جوگر،برد هافلپاف(مقام اول)،در کریسمس اتفاق عجیبی برایم می افتد و ....
سال هفتم:
رفتن به دورمشترانگ برای مسابقات سه جادوگر(البته منو جام آتش انتخاب نمی کنه)چون که در دورمشترانگ بودیم در مسابقات جام گروه های هاگوارتز شرکت نکردم ولی سال اولی ها،دومی ها و سومی ها توانستند مقام اول را کسب کنند و...



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱
#25

بارنی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۹ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 40
آفلاین
یادش بخیر چه روزهایی رو داشتم.همیشه توی درس ماگل شناسی از همه ضعیف تر بودم چون خونواده ی اصیل داشتم و به این افتخار میکنم .یادمه یه بار به خاطر این درس مجبورشدم 1000بار بنویسم ماگل ها بیمعرفتند و بس



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۰۷ یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱
#24

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۸ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵
از شبنم عشق خاک آدم گِل شد...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
به نام مرلین
...اکنون که خاطره ی خود را می نویسم،آنچنان غمی در دل دارم که قادر به بیان آن نیستم.
شاید بعضی هایتان می پرسید چرا...دلیلش این است که زمانی جادوگران از وسایل ماگلی تنفر داشتند...اما حالا همه ی آن ها به جای دست به قلم بودن،دست به کیبرد شده اند و هیچ کس کوچک ترین اعتراضی هم نمی کند...
فقط به خاطر داشته باشید که زمانی همدم تنهایی مان در شب ها،کنار شومینه های سالن های عمومی،فقط و فقط قلم پر بود...
...به قول حافظ ماگل که می گوید:یاد باد آن روزگاران یاد باد...




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

3 از ده



ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۱۰/۱۷ ۱۶:۴۵:۰۱

ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.