هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۷
#18

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
قلم را بر روی کاغذ فرود آورد تا سیاهی دیگری را این بار بر روی کاغذ بوجود آورد ، اگر مجبور نبود هرگز اینکار را نمی‌کرد اما شاید امکانش نبود . لحظه ای با خود اندیشید ، کار خیلی سختی بود ، کسی را عاشق خود کردن ... اما هر چه بود از بوی نان سوخته و خوردن غذای نجینی بهتر بود .

ساعاتی اینچنین گذشت ، دو ، سه ... چهار ... ساعات همینطور در حال گذشتن بود اما هنوز یک کلمه هم بر روی کاغذ نگارش نشده بود . افکار متعددی را با خود مرور میکرد ، شاید دختر مناسب را پیدا نکرده بود ! پس دوباره گزینه ها را از نظر گذراند .

- ببینم از محفلیا مری بد نیستا ! اه اه شنیدم شرایطش برای عشق و اینا خیلی سخته گابر چی ؟ اینم بد نیستا ! اوه اوه فکرشو بکن چی میگن من رو باهاش ببینن ! فیل و فنجونیم ! اما تو خوشگلی چیزی ازش کم ندارم نه ... نه همین سیبل به صد تا محفلی میچربه

سپس دوباره شروع به نوشتن کرد گرچه خیلی سخت بود اما این بار عزم خود را جزم کرده بود که چیزی را روی کاغذ بیاورد ، هرچه بود او لرد سیاه بود و فریب دادن دیگران برایش سخت نبود . کافی بود دو روز او را عاشق خود کند و بعد از آنکه از این نفرین خلاصی می‌یافت دیگر نیازی به او نبود ! پس شروع کرد ...


به نام عشق ( در افکار لرد )

سیبیل عزیز امیدوارم که هر روز طول این سیبیلت دراز تر و فراختر و گنده تر و سیاهتر بشه ... روزی هفت هشتا محفلی بکُشی بندازی جلو پای من ... میخوام این سارای بوقی رو له کنی ! منم میخوام خفش کنم ...

- بوقی فکر نمیکنی این برای جلادت هم خوب نیست ؟!!
لرد : تو دیگه کی هستی ؟
- من فرشته عشق هستم ! بیا اینم قلبم ...
لرد : برو بوقی من تو رو ندیده بهترم ! عشقم کجا بود ... میتونی یه کاری بکن از دست بوی نون سوخته خلاص بشم .
- عوضش من میتونم کمکت کنم تا نامه رو بنویسی !
لرد : اوهوم اوهوم من میخوامت ... تو از الان مرگخوار شدی . بیا این چنگال رو جای قلبت بگیر

شیطان ! مشغول نوشتن نامه شد تا لرد را از این مخمصه نجات دهد ...


خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۷
#17

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۸:۴۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5656
آفلاین
چشمان لرد روي تقويم ثابت مانده بود و به اين فكر ميكرد كه تا كي بايد با بوي غذاي سوخته از خواب بيدار شود.با همان حالت بهت زده به آني موني نگاه كرد.
-موني...واي به حالت اگه فردا با بوي نون سوخته بيدار بشم.
و به اتاقش رفت.روي صندلي نشست.آهي كشيد و به فكر فرو رفت.
-چرا هر چي من از اين عشق لعنتي فرار ميكنم باز سرم مياد؟حالا چيكار بايد بكنم.اگه تئوري آني موني درست باشه چي؟اگه واقعا مجبور بشم يكي رو عاشق خودم بكنم.اي خدا من از سه شنبه ها بدم مياد.كاش لااقل پنجشنبه تكرار ميشد.

لرد سياه فكر كرد و فكر كرد و همانجا روي صندلي خوابش برد.در خواب همه ساحره هايي كه ميشناخت با يك ظرف پر از غذاي نجيني تعقيبش ميكردند.لرد با وحشت فرار ميكرد.ناگهان همه ساحره ها تبديل به آني موني ميشدند كه با خنده بلندي بطرف لرد مي آمد و جسد نجيني را كه لاي نانهاي سوخته گذاشته بود به لرد نشن ميداد.

لرد سياه براي بار سوم در طول آنشب از خواب پريد.
-نه ممكن نيست.فردا همه چي عادي ميشه.مطمئنم.

صبح روز بعد لردبا صداي فش فش نجيني از خواب بيدار شد.لبخندي زد.خبري از بوي نان سوخته نبود.از جا بلند شد و د اتاقش را باز كرد.همزمان با باز شدن در بوي سوخته وحشتناكي به داخل اتاق هجوم آورد.لرد سياه برگشت و روي تختخواب نشست.
-نه...بازم داره تكرار ميشه.ديگه نميتونم تحمل كنم بايد يه كاري بكنم.بدون اينكه كسي بفهمه.چون اونا متوجه نيستن هر روز داره تكرار ميشه.اگه چيزي بهشون بگم ممكنه فكر كنن ديوونه شدم.حتي ممكنه ديگه ازم اطاعت نكنن.

صداي نارسيسا از پايين پله ها به گوش رسيد.
-سرورم بيدار شدين؟صبخانه تون آمادس.

لرد سياه با عصبانيت در اتاقش را بست.
-اون غذاي نجينيه ابله.ببر بده بهش.

لرد به طرف تختخوابش برگشت و از زير تخت آلبوم كهنه اي را برداشت.آلبوم هديه مونتگومري به مناسبت اولين پوست اندازي نجيني بود.آلبوم را باز كرد.عكس همه ساحره هايي كه مونتي (و البته لرد)ميشناختند در آْلبوم به او لبخند ميزد.
-خوب كيو ميتونم عاشق خودم كنم؟البته با اين قيافه جذاب همه عاشقم ميشن.بهتره مرگخوار باشه.ولي بايد مواظب باشم دردرسر درست نشه.بلا..اوه اوه..نه اون كه هميشه آويزونه به ردام.نارسيسا؟لوسيوس لرد مرد سرش نميشه.قيمه قيمه ام ميكنه.سيبل؟سيبل تريلاني؟اوهوم..هم پيره و هم زشت.اين يكي ميتونه سوژه خوبي بشه.

چهره لرد سياه با تصور موهاي وحشتناك و چشمان از حدقه بيرون زده سيبل در هم رفت.قلم را برداشت. لبخند مخوفي زد و سعي كرد كه اولين نامه عاشقانه زندگيش را براي سيبل تريلاني بنويسد.


gelnanenesriorsabeckmitgideib


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۷
#16

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید

قربان حسابی حاشو جا اوردیم.کلی نرم شده حالا.
- آره قربان.کلی زدیمش.آدم نمیشد که.ده بیستا کروشیو و اینا زدیم بهش.اخرشم دیدیم نمیشه،مجبور شدیم از کارد و چنگال استفاده کینم دیگه.یکم ماگولی بود ولی حالشوجا اورد.
-آنتونی راست میگه.بعدش هم من یکم از اون ماده رو ریختم روش.دیگه داشت میمرد! اصلا نمیتونست وایسته که.شل شل شد!

بلیز تعظیم کوتاهی نمود و سپس بشقاب پلو و گوشت را تحویل لرد داد.لرد با خستگی نگاهی به دو مرگخوار انداخت وسپس با بیحوصلگی گفت:
خوب شد گفتم یک تیکه گوشت که سفته رو برید ردیف شکنید برام!کلی خالی بندی تحویلم دادین.

لرد نگاهش را از بلیز و آنتونی به بشقاب کرد و سپس،فریاد کشان گفت:
مردک ها،این چیه تحویل من دادید؟شل و پل شده رفته!اون ماست الان سفت تر از این بشقاب گوشته.برید از جلو چشمم دور شید.برید بذارید راحت بخوابم!شام هم نمیخوام.دور شدید تا چندتا کروشیو درجه یک تحویلتون ندادم.

دو مرگخوار با سرعت از اتاق خارج شدند.لرد کلاه مخصوص خواب خود را بر سر گذاشت و کلماتی را با خود زمزمه کرد:
خیر کله کچلم آدم دوروبر خودم جمع کردم.آخه یک نفر نیست بگه چیز جون،اون بورگین بدبخت که کلی پول بهت میداد.مریض بودی موهاتو زدی چندتا دیوونهخونه ای رو دور خودت جمع کردی؟اون از امروز صبح که بوی نون سوخته تموم خونه رو پر کرده بود،اون از نارسیسا که تخم مرغ رو به نجینی داده بود چرت پرت نجینی رو به من و اونم از نهاری که دهنمو سوزوند.ای مرلینا!فردای بهتری به ما بده.

----
لرد با چشمانی خسته از رخت خواب بیرون آمد.سوسوی نور خورشید،که از لابلای پردهای کثیف اتاق به داخل آمده بود چشمانش را میزد. لرد کلاهش رادراورد و به سوی مرلینگاه راه افتاد.
-اه اه..چه بویی میاد.باز ایننونو سوزوندن!آخه من چندبار بگم!!آنی مونی...مردک.این نجینی بهتر از تو نون درست میکنه!بازم سوزوندیشون.من میرم مرلینگاه و میام.وای بحالت اگر این بوی کوفتی هنوز توی این خونه باشه.


لردسر میز صبحانه نشست و به غذای خود خیره شد.ماده ای قهوهای و بد بو.لرد با کارد کمی از غذا را در دهان خود گذاشت و سپس همش را بر صورت نارسیسا،که روبرویش نشسته بود تف کرد.
- ای وای یا لرد شرمنده.فکر کنم غذای نجینی رو براتون گذاشتم.ببخشید.
-دختر دیروز هم همین کارو کردی!آخه من دیگه از دشت شما خسته شدم!
- ای بابا یا لرد،دیروز که همه رفتیم کلهپاچه خوردیم.

لرد دستی به کله خود کشید و با عصبانیت گفت:
نخیر.اون پریروز بود.امروز چهارشنبست.دیروز سه شنبه بود.اون روزی هم که رفتیم کلهپاچه خوردیم دوشنبه بود.
-نه یا لرد.امروز سه شنبست.

لردابروهای خود را بالا انداخت و به تقویم روی دیوار خیره شد.در همان هنگام،آنی مونی با دهان پر گفت:
میگم نکنه مثل همون فیلمه شده که یارو...البته بلانسبت به لرد،هر روز که بیدار میشد میدید دیروزش تکرار شده.یعنی هر روزش مثل هم بودند.آخرش فهمید که باید یکی رو عاشق خودش بکنه تا نفرین شکسته بشه.

بلیز پس گردنی محکمی به وی زد وگفت:
مگه میشه آخه.تو ساکت


اما لرد هنوز با چشمان باز به تقویم خیره شده بود.یعنی ممکن بود؟


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۲۷ ۱۹:۳۷:۴۰

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
#15

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
ســـوژه جـــدیـــد
مکان : خــانــه ریــدل



لرد پشت میز تحریرش نشسته بود و دائما با چند تا ورق و نقشه و ... ور می رفت و هی بهشون نگاه می کرد و از این ورق به اون ورق و از این نقشه با اون یکی نقشه و همینجوری در جستجو بود که ناگهان لبخندی دلنشین بر روی لبانش نشست و پس از گذشت چندین ثانیه جای خود را به داد .
به سرعت از جایش بلند شد و به سمت در چوبی اتاق که کاملا بسته بود رفت و آن را باز کرد و از اتاق خارج شد . چندین مرگخوار را در سالن عمومی خانه ریدل یافت و رو به آنها گفت :
- از اینجا برین بیرون . یکی هم بره بلیز زابینی و پرسی ویزلی و بارتی کراوچ رو صدا کنه بیان .

سه مرگخوار به سرعت اطاعت کردند و از سالن خارج شدند ... پس از گذشت چندین دقیقه کشدار بلیز و پس از آن پرسی و پشت سر آن بارتی وارد شدند .
به محض ورود هر سه تعظیم کردند و جلوی لرد ایستادند .

- یه مأموریت خیلی مهمی هست . باید هر چه زودتر من و یک گروه مرگخوار بریم خونه ی پدر بزرگم تو لیتل هنگلتون !

نگاهی به هر سه انداخت و آنها را دعوت به نشستن کرد و به صحبت هایش ادامه داد : بهتره که شما سه تا هم باشین و تو این مأموریت به من کمک کنین . به نظرتون کیا بیان خوبه ؟
بلیز ، معاون لرد خود را از دو نفر دیگر بالاتر می دانست ؛ از همین جهت به سرعت شروع کرد به صحبت کردن .

- بله یا لرد . ما همراه شما میام ... من فکر می کنم باب آگدن ، مورگان الکتو و مورفین گانت خوب باشن .
- آره . پس شما سه تا برین آماده شین ! به اون سه تا هم بگین واسه این مأموریت مهم آماده بشن .

هر سه به سرعت از سالن عمومی خانه ریدل خارج شدند تا سه نفر دیگر را هم از این ماجرا آگاه سازند . لرد هم به سمت اتاقش رفت تا حاضر شود و نقشه ها و وسایل لازم را بردارد .



Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
#14

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۱ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از سر رام برو کنار!!! :@
گروه:
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
سایه مرد بلند قامت و لاغر اندامی بر روی زمین افتاد. بیلز و ایگور با وحشت به همدیگر نگاهی انداختند. سایه مرد به تدریج بزرگتر میشد و ترس و دلهره بیشتری بر دل بیلز و ایگور می انداخت.
صدایی لرزان از پشت سر مرد خطاب به او گفت: کجا داری میری؟
مرد بند قامت که حالا به طور کامل وارد اتاق شده بود به دوستش گفت : بیا تو...خبری نیست.
مرد از مقابل در کنار رفت و دوستش وارد شد. بیلز از سر تعجب نگاهی به ایگور انداخت و متوجه شد او نیز مانند خودش متعجب شده است.
در آن هنگام نگاه مرد بلند قد به بیلز و ایگور افتاد و از ترس فریاد بلندی کشید.و سعی کرد تا فرار کند اما پایش به پای دوستش گیر کرد و هر دو با هم به زمین افتادند.
ایگور و بیلز با خیالی آسوده به دو مشنگی که در مقابل در افتاده بودند نگاه کردند و نفسی آسوده کشیدند. بیلز به سمت دو مشنگ حرکت کرد و با پوزخند به آنها گفت:به به...چشم ما روشن...قدم روی چشم ما گذاشتین...اینجا چی کار میکنین؟ هان !؟
مرد بلند قد گفت : فرار کردیم!
ایگور با خنده گفت : جدی؟پس خیلی بد شانسید! دقیقا همون جایی اومدید که نباید می اومدید!یه مژده بهتون میدم! دوتاییتون بیچاره شدید...
مرد بلند قد که کمی شجاعتش گل کرده بود با آرامش بلند شد و با بی خیالی شروع به تکاندن لباسهایش کرد.مشنگ دوم با دیدن دوستش سریع بلند شد و خود راپشت سر دوستش مخفی کرد.
ایگور به سمت بیلز حرکت کرد و آرام در گوش او گفت : خدا بهمون رحم کرد ها ! اگر فرار میکردن چی؟
بیلز با صدایی آهسته گفت : فعلا که گیر افتادن.این بار رو شانس اوردیم.!
و چوب جادویش را به سمت دو مشنگ گرفت و گفت : خوب راه بیفتید ببینم...میخواستید تفریح ارباب منو خراب کنین نه؟ یک بلایی به سرتون بیارم ... راه بیفت آشغال خون لجنی!
مشنگ بلند قد که خیلی خیلی بهش بر خورده بود به سمت بیلز حرکت کرد.انگشت سبابه اش را به سمت او گرفت و گفت : با من اینجوری حرف نزن...جادوگر خرفت!
ایگور با تعجب به مشنگ نگاه کرد وگفت : اوه اوه...! عجب ابهتی! (ایگور رو به سوی بیلز کرد و ادامه داد:) این منو میترسونه بیلز!
بیلز که از عکس العمل مشنگ جا خورده بود با خنده ای تصنعی چوب جادویش را با تهدید بیشتری به سمت دو مشنگ گرفت و گفت : خفه! راه بیفت!
مشنگ ترسویی که پشت سر دوستش پنهان شده بود با ترس و لرز به دوست خود گفت : سر به سر اینا نزار! بیا بریم دیوونه...عصبانیشون نکن!من از اینا میترسم!
ایگور به مردی که پشت سر دوستش مخفی شده بود اشاره کرد و گفت: تو از این دوستت عاقل تری...بیا اینجا ببینم!
نرد با بدنی لرزان به پیش ایگور رفت.ایگور با مهربانی به سمت او رفت و در یک حرکت آکروباتی دست راست مرد را از پشت گرفت و چوب جادویش را به سمت سر مشنگ گرفت و به مرد قد بلند گفت : را بیفت وگرنه دوستت ، پر!
مشنگ بلند قد که با آرامش تمام ایستاده بود و در چشمان ایگور با بی تفاوتی خیره شده بود گفت : اگر بلایی سر دوستم بیارید و با ما بد رفتار کنین منم به اربابتون،همون کچله که میتونستی خودتو تو کلش که برق میزد ببینی، میگم که ماهارو رها کردین و رفتین و ما هم تونستیم فرار کنیم...حالا میل خودتونه!
بیلز و ایگور با ترس به همدیگر نگاه کردند و بیلز برای خر کردن مشنگ با مهربانی گفت : برادر من چرا ناراحت میشی داداش! خوب حالا یه جوری با هم کنار میام...یکدفعه چیزی به اون کچل نگیا!!
ایگور مشنگی را که بازداشت کرده بود رها کرد و چوب جادوی خود را به سمت مشنگ بلند قد گرفت و با عصبانیت گفت :هرگز!هرگز جلوی یه مشنگ کم نمیارم! استوپیفای!
بدن بی حال مشنگ بلند قد بر روی زمین افتاد و دوستش با دیدن این صحنه یه صورتی دیوانه وار به سمت ایگورحمله کرد.ایگور با عکس العملی باور نکردنی به سمت مشنگ بر گشت و او را به عقب هل داد.مرد تعادل خود را از دست داد و تلو تلو خوران به سمت عقب رفت و بعد...
ایگور و بیلز با تعجب به جایی که تا چند لحظه ی پیش مشنگ به عقب میرفت و ، حالا هیچ اثری از مشنگ در حال سقوط نبود، نگاه میکردند.
_کجا رفت؟
ایگور به سمت جایی که مشنگ در حال افتادن بود حرکت کرد و ناگهان با ترس بر سر جای خود میخکوب شد! بیلز به کنار ایگور رفت و چشمش به جسمی سنگی ای که روی میز قرار داشت نگاه کرد و در حالی که بدنش از ترس یخ زده بود گفت : یا لرد! نه!!!!بیچاره شدیم!چجوری افتاد توی قدح؟
ایگور با نا امیدی نگاهی به بیلز کرد و گفت : باید بریم بیاریمش بیرون!
بیلز با تاسف سرش را تکان داد و گفت : متاستفم ایگور...تو اونو انداختیش توی قدح ...خودتم باید بیاریش بیرون...این بار رو من نیستم!
ایگور نگاهی از سر عجز به بیلز انداخت و سلانه سلانه به طرف قدح اندیشه رفت و با بی میلی پا به درون قدح گذاشت...

________________
اگر افتخار بدید نقد کنین ، سپاسگذار میشم ارباب!


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۳۱ ۱۹:۲۴:۵۳

im back... again!


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۰:۲۱ سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
#13

بلاتريكس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۹ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷
از شیون آوارگان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 97
آفلاین
چون کسی نیومد ادامه بده خودم ادامه دادم.
..........................................................................
صدایش می لرزید.در واپسین لحظات زندگی خود در حالی که به انوار طلایی رنگ خورشید که از تک پنجره ی تالار به دیواره های گرد گرفته تابیده میشد خیره شد و با صدای نجواگونانه گفت :این حرف های طلسم دومه...خوب گوش کنید.
ایگور با دلهره به بلیز نگاه کرد.چهره ی بلیز در هم بود.چه کسی می توانست جک را بکشد؟
جک ادامه داد :سومین طلسم ،طلسم مرگ است..اگر در باره ی این حرف ها با کسی صحبت کنید ....ان روی شما اجرا خواهد شد و به طور وحشتناکی خواهید مرد.هزاران سال پیش تام ریدل کبیر ..این ساختمان را ساخت و قدح اندیشه ای را در ان قرار داد تا خاطرات خانواده ی ریدل را محفوظ بماند و کسی که این تالار را ساخت کسی نبود جز سوزان شینگ .ریدل بزرگ سوزان را مجبور به ساخت تالار کرد و سپس اورا به قتل رساند.چون فکر می کرد که سوزان راز مهم ان تالار را فاش خواهد کرد.سپس قدح اندیشه را با سه طلسم محافظتی در این اتاقک گزاشت.خاطرات خانواده ی ریدل به مدت 20 سال مدفون گشت تا این که شخصی به اسم جس به خانه ی باستانی گونت ها امد و با دیدن قدح اندیشه به این سرنوشت دچار شد.او انقدر در این تالار ماند که در کنار استخوان های سوزان شینگ جانش را از دست داد.هرکس بخواهد از تالار فرار کند طلسم دوم روش اجرا میشه...طلسمی که دردانکترین جای ماجراست.....و این پایان همه چیز است....................

جک روی زمین افتاد،صورتش سرخ شده بود و نفس نفس می زد...سرفه امانش را بریده بود .احساس می کرد روده و معده اش در هم می پیچد و سرش گیج می رفت با دستان لرزان به ایگور اشاره کرد و گفت :ت...تو...قول داده بودی...
ایگور فریاد زد :من نمی تونم.!!تو مارو نجات دادی...
قطرات عرق روی پیشانی جک نمایان شد و با وحشت گفت :خ..خواهش..می کنم...شم.ا...قول دا.ده..بودید ..اواکدورا..رو روی من ..اجرا کنید..نزارید..این..ای..ن...طو..ری...بم..بمی..بم..بمیرم.
بلیز به ایگور خیره شد.برقی در چشمان ایگور می درخشید.نمی دانست چه کار کند .وحشت تمام وجودش را گرفته بود.او یک مرگخوار بود اما نمی توانست کسی را که نجاتش داده نابود کند.اما او قول داده بود.اگر جک را با طلسم مرگ می کشت،جک توسط طلسم سوم که یک طلسم شکنجه گر مرگ هست نمی مرد و درد نمی کشید.بلیز به آرامی گفت :ایگور،فکر می کنم که باید به قولمون عمل کنیم
قطرات اشک از چشمان بلیز می چکید.ایگور مصمم شد و به چشمان جک خیره شد و سپس فریاد زد :اواکدورا .!
و جک بی حرکت در آرامش روی زمین افتاد

بلیز فریاد کشید :بــــاید فرار کنیم ...زود باش..
ایگور گفت:بلیز نـــه
اما دیگر دیر شده بود.صدای سرد ساحره در تالار طنین انداخت :سومین طلسم ،طلسم مرگ است..اگر در باره ی این حرف ها با کسی صحبت کنید ....ان روی شما اجرا خواهد شد و به طور وحشتناکی خواهید مرد.هزاران سال پیش ،سالازار کبیر ..این ساختمان را ساخت و قدح اندیشه ای را در ان قرار داد تا خاطرات خانواده ی ریدل را محفوظ بماند و کسی که این تالار را ساخت کسی نبود جز سوزان شینگ
ایگور فریاد کشید :بلیز ،بیا این طرف ..زود باش.
صدای ساحره ادامه داد:سوزان شینگ.ریدل بزرگ سوزان را مجبور به ساخت تالار کرد و سپس اورا به قتل رساند.چون فکر می کرد که سوزان راز مهم ان تالار را فاش خواهد کرد.سپس قدح اندیشه را با سه طلسم محافظتی در این اتاقک گزاشت.خاطرات خانواده ی ریدل به مدت 20 سال مدفون گشت تا این که شخصی به اسم جس به خانه ی باستانی گونت ها امد و با دیدن قدح اندیشه به این سرنوشت دچار شد.او انقدر در این تالار ماند که در کنار استخوان های سوزان شینگ جانش را از دست داد.هرکس بخواهد از تالار فرار کند طلسم دوم روش اجرا میشه...طلسمی که دردانکترین جای ماجراست.....و این پایان همه چیز است
بلیز فریاد کشان به طرف ایگور رفت و اورا به عقب هل داد و هردو روی تکه سنگی که در گوشه ی تالار قرار داشت افتادند.تبر بلندی که از سقف فرود امده بود به کف تالار خورد و سوراخ بزرگی را ایجاد کرد.
ایگور فریاد زد :موفق شدیم
همان موقع از کناره های دیوار یک شمشیر بلند به طرف جایی که می بایست دست های ان ها بود حرکت کرد اما ایگور بلیز را به طرف پرت کرد و خودش هم جا خالی داد.شمشیر به شدت روی زمین افتاد و سوراخ را باز تر کرد.
بلیز گفت :حالا می تونیم بگیم که موفق شدیم؟؟؟
ایگور فریاد زد :بـــله.

با سرعت از سوراخ پایین پریدند و درست جلوی قدح اندیشه افتادند .ایگور در حالی که سرش گیج می رفت گفت :بهتره بریم دنبال اسکیت ها ...لرد سیاه عصبانیه.
بلیز گفت :موافقم.
در همین لحظه در اتاق قرچی کرد و کسی وارد اتاق شد

نقد شود لرد سیاه


ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۳۱ ۰:۲۴:۵۸


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
#12

بلاتريكس  لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۹ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷
از شیون آوارگان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 97
آفلاین
بیلیز وحشت زده گفت :اسم تو چیه؟
مرد به ارامی گفت : من جک هستم ،جک جونیز . نباید به اون خاطره نگاه می کردید ،و حالا شاید تا سیصد سال اینده توی همین حفره زندانی بمانید.

ایگور به دیوار های ترک خورده و لوله های سرد حفره نگاهی انداخت و گفت :تو نمی دونی که چرا این جا با این طلسم حفاظت می شه؟

جک با صدایی که غم در ان موج می زد گفت :این یک رازه.اگر بهتون بگم،سومین طلسم امنیتی من رو نابود می کنه.اگر این طوری زندگی کنم شاید امیدی به رهایی باشه ولی اگر سومین طلسم اجرا شود من برای همیشه میمیرم و هیچ راه بازگشتی نخواهم داشت .

بیلیز با چهره ی که ترس در ان موج می زد به ایگور خیره شده بود و ایگور هم با دقت به حرف های مرد گوش می داد سپس بعد از دقایقی گفت :جک،اقدام امنیتی سوم؟ اولین طلسم امنیتی همین بود که مارو فرستادن به این حفره تا برای چندین سال زندانی باشیم،این طور که تو می گی طلسم سوم هم طلسم مرگه،پس اقدام دوم چطور؟ مطمئنی که اصلا همچین طلسمی وجود داره؟

جک گفت : چندین سال قبل،تام ریدل بزرگ از فردی به نام سوزان شینگ خواست که این اتاق را بسازد ،قدح اندیشه ی بزرگی را توی این اتاق قرار داد تا خاطرات خانواده ی ریدل را جمع اوری کند.طبق دستور تام ریدل کبیر مشاهده ی قدح اندیشه برای همه ی افراد ممنوع بودمگر ان که صاحب خاطرات خود راضی به انجام ان شده باشد.برای همین تام سه طلسم امنیتی قوی را روی این تالار اجرا کرد.طلسم امنیتی اول همین بود که شما با دیدن قدح اندیشه به اینجا منتقل می شید تا برای همیشه اسیر باشید شاید سالیان سال و شاید تا پایان عمر.زیرا خاطرات مهم خانواده ی ریدل باید پنهان می ماند.طلسم سوم هم طلسمیست برای کسانی که از دو طلسم اول جان سالم بسر می برند، اون طلسم مرگ است
ایگور :
بیلیز :من نمی خوام بمیرم
جک ادامه داد :خوب گوش کنید ،با بازگو کردن طلسم دوم از زبان من ، طبق چیزی که اون تو گفته شده ،طلسم سوم بلافاصله روی من اجرا می شه ،من هیچی نمی تونم بهتون بگم.بهتره زحمت بی خود نکشید و همین جا بمونید تا شاید کسی بیاد و ..........
ایگور با صدایی لرزان گفت :داشتیم می رفتیم دستشویی ها
بیلیز فریاد کشید :ایگور دیوونه چند بار گفتم بی خیال این اتاق شیم؟
ایگور متفکرانه ادامه داد :جک ،مطمئنا طلسم دوم اثری روت داشته درسته؟ نمی تونست فقط یک تحدید باشه.

چهره ی جک در هم رفت دستانش را پایین برد و پاچه ی شلوارش را بالا زد.و بعد ،تــــق . تکه چوبی که سالیان سال ان را پای خود می دانست از جا در امد.
لبخندی زد و گفت :این عصایی است که قبل از امدن به اینجا از پدرم گرفته بودم.قرار بود با جادو های زینتی ان را برای تولد برادرم اماده کنم که کارم به اینجا کشید.وقتی اون طلسم این بلا رو سرپام اورد و اون حرف هارو زد این تکه چوب پای راست من بوده.حالا متوجه شدید؟

بیلیز نگاهی به میله های سخت و محکم حفره انداخت و فکر کرد که چطور تا اخر عمر پشت ان میله ها نفس می کشد

ایگور گفت :یک راهنمایی کوچیک درمورد حرف هایی که توی طلسم دوم زده شده ،می تونه کمکمونن کنه که فرار کنیم.مطمئن باش یک اشاره ی کوچیک بلایی سرت نمی اره.

قطرات اشک ارام ارام برروی گونه های زبر جک جاری شد و بیلیز این را بخوبی دید :شما مرگخوارید مگه نه؟گوش کنید.من همه چیز رو بهتون می گم،شاید این طوری بهتر باشه ،اگر بمیرم به برادرم نزدیک می شم،من هرگز یک مرگخوار نبودم..هرگز!!هرگز به ارزویم نرسیدم اما حالا با شما دو نفر برخورد کردم وقتی که داشتی صحبت می کردی مرد جوان علامت مرگخواران روی ساعد دستت بخوبی واضح بود.بهتره بیشتر مراقب باشی.به هر حال من همه چیز رو می گم.هرچی رو که شنیدم،وقتی بهتون علامت دادم یعنی به پایان حرفام رسیدم بنابرین شما بلافاصله باید اواکدورا رو روی من اجرا کنید ،سه ثانیه بیشتر وقت ندارید.این طوری با شکنجه نمی میرم.

بیلیزگفت :خیلی خوب ،خیلی خوب،ایگور تو چی میگی؟
ایگور گفت : نمی دونم فکر می کنم بهتره قبول کنیم وگرنه همین جا می پوسیم.
جک نجواکنان گفت :باید از طلسم دوم جان سالم بدر ببرید نباید عضوی از بدنتون معلول شه ،چون الان شما می دونید طلسم دوم چیه می تونید باهاش مقابله کنید و اگر مقابله کنید می تونید فرار کنید .اون موقع برای من غیر منتظره بود برای همین نتونستم و وقتی معلول شدم فهمیدم باید توی همین حفره بپوسم.پس خوب گوش کنید و ببینید که صدای طلسم دوم چه چیز هایی به من گفته است :.......

ادامه دارد

........
نقد شود لطفا



Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#11

هدویگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
بليز و ايگور هنوز در آن اتاق زنداني بودند. هر دقيقه تمام ان صحنه ها تكرار مي شدند. باز هم تكرار...دوباره...باز هم...دوباره...
بليز و ايگور كه حسابي خسته شده بودند مرتب از اين طرف به آن طرف ميرفتند.
بليز: حالا چي كار كنيم؟
ايگور با عصبانيت گفت: نميدونم...نميدونم...
ايگور كه صورتش سرخ شده بود گفت: اي كاش به اون كاغذ لعنتي توجه مي كرديم. حالا بايد سال ها منتظر ورود يك نفر باشيم.
بليز ناگهان فريادي از سر تعجب كشيد و گفت: اونجا رو ببين! اون ديوار رو ميگم!
ايگور كه فكر ميكرد مسخره ي بليز شده گفت: لابد باز دوباره يه قاب عكس رو ديواره كه داره...
بليز وسط حرف ايگور پريد و گفت: نه! اون... يه علامته!
ايگور جيغ و ويغ كنان گفت: چي؟! يه علامت؟ من كه چيزي نميبينم.
بليز به سمت ديوار رفت و علامت روي ديوار را با دقت نگاه كرد. شبيه يك بز بود! علامت يك بز. چه عجيب!
ايگور گفت: پس چرا من نمي تونم ببينم؟ مطمئني حالت خوبه بليز؟
بليز كه انگار اصلا يك كلمه از حرف هاي ايگور را نشنيده بود روي علامت دست كشيد و ناگهان:
_ كمك! آي! ايگور...ايگور بيا كمك...
ايگور با حالت مات و مبهوت بليز را ديد كه به سمت ديوار كشيده ميشد . انگار ديوار داشت او را مي بلعيد!
ايگور به سمت يبليز دويد تا او را نجات دهد ولي خودش هم به سمت ديوار كشيده شد و ...
_تالاپ!
هر دو روي يك زمين صاف فرود آمدند. آن ها توي يك اتاق ديگر فرود آمده بودند. ولي يك نفر ديگر هم توي اتاق بود. با دست و پايي غل و زنجير شده كه روي زمين نشسته بود و آه و ناله مي كشيد.
بليز به آن شخص نزديك شد و گفت: تو..كي هستي؟
مرد كه از ديدن آن دو نفر در آنجا تعجب كرده بود فريادي كشيد و در حالي كه نفس نفس ميزد گفت: شما اينجا چي كار ميكنيد؟
ايگور گفت: خيلي طولانيه! اصلا ...خودمون هم درست نفهميديم چه طوري اومديم..من گيج شدم...
مرد به آرامي گفت: شما هم وارد قدح شديد؟ همون جايي كه نبايد مي اومديد توش؟
هردو سرشان را به علامت تاييد تكان دادند.
مرد به آرامي زمزمه كرد: ما نبايد اون خاطره را ميديديم. ما مجازات شديم...


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#10

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
ایگور وبلیز وارد قدح شدند.
همه چیز شروع به چرخیدن کرد و آنها در فضایی تاریک پایین رفتند تا اینکه پایشان به زمینی سنگی خورد.
در اتاقی چارگوش با پنجره هایی بلند ایستاده بودند. آخرین انوار طلایی خورشید، اتاق را روشن کرده بود. فقط یک نفر داخل اتاق بود که او نیز پشت به آنها غروب خورشید را تماشا می کرد.
در اتاق به صدا درآمد. مرد ناشناس به آرامی نیم نگاهی به در انداخت: «بله؟!»
صدایی سرد و بی روح از پشت در پاسخ داد: «با من کاری داشتین ارباب؟»
مرد ناشناس : «بیا تو، تام!»
در باز شد و مرد خوش قیافه ای وارد اتاق شد.

بلیز که فراموش کرده بود کسی صدایش را نمی شنود در گوش ایگور زمزمه کرد :«اااااا! این که ارباب خودمونه! من عکس جوونیاشو دیدم. چه موهایی داشته، بیچاره!»

لرد جوان، پشت به دو مرگخوار و رو به مرد ناشناس که هنوز به غروب خیره شده بود قرار گرفت.
چند دقیقه ای گذشت و بالاخره مرد شروع به صحبت کرد: «تام! شنیدم آلبوس درخواست استاد شدنتو رد کرده، این خیلی بده...»

تام با دستپاچگی گفت: «ااااامما... اما من تمام سعیمو کردم، ارباب.»
مرد ناشناس فریاد زد: «ساکت شو تام! کروشیو!»

صدای جیغ های دردناک تام اتاق را پر کرد.

ایگور و بلیز: «ای جونم!»

مرد شکنجه را متوقف کرد و به سمت میزی در سمت دیگر اتاق رفت. حالا دو مرگخوار چهره اش را می دیدند.
او نیز مردی زیبا بود با موهای طلایی!

اینبار نوبت ایگور بود که در گوش بلیز زمزمه کند: «اینکه گریندل والده!»

گریندل رو به تام به میز تکیه داد و گفت: «تام! تو بهترین مرگخوار منی! من برات نقشه های زیادی دارم! تو باید معاون اول من بشی! دوست ندارم اشتباهاتتو ببینم!»

تام که بعد از شکنجه شدن به سختی تعادل خود را حفظ می کرد گفت: «ولی ارباب دامبلدور خیلی زرنگ تر از اونه که فکرشو می کنید. اون به نقشه ی شما پی برده بود. می دونست اگه تدریس هاگوارتز رو به من بده باعث نیرومندتر شدن ارتش سیاه می شه.»

گریندل والد گفت:«شاید حق با تو باشه تام!دامبلدور رو نمی شه به این آسونی مهار کرد. شاید مجبور بشیم... بکشیمش.»

خورشید غروب کرده بود و گریندل والد به نقطه ی نامعلومی جلوی پای تام خیره شده بود:«می تونی بری تام! بعدا در موردش صحبت می کنیم.»

تام از اتاق بیرون رفت ولی گریندل همچنان به زمین خیره مانده بود.

ناگهان همه چیز شروع به چرخیدن و تاریک شدن کرد.دوباره همان اتاق ظاهر شد. باز هم غروب خورشید بود و باز هم گریندل پشت به آنها ایستاده بود. باز هم در زدند. باز هم تام وارد شد. باز هم همان گفتگوها تکرار شد و تام شکنجه شد و دوباره تا بیرون رفتن تام از اتاق همان اتفاقات و گفتگوها تکرار شد.
دوباره همه جا تاریک شد و شروع به چرخیدن کرد.
باز هم در همان اتاق بودند و باز هم غروب خورشید و بازهم...

ایگور وحشت زده به بلیز گفت: فکر کنم این تو گیر افتادیم.
بلیز هراسان پاسخ داد: روش نوشته بود هر کی نگاه کنه پشیمون می شه ها! من بوقی باور نکردم.
ایگور گفت: حالا اگه بازم تا سی سال دیگه کسی گذرش به این دخمه نیفته چی؟
بلیز: نگو اینو!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱:۰۲ چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۶
#9

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
روح با تاسف نگاهی به بلیز و ایگور کرد و گفت:ببینم مگه سواد نداری؟چند خط بالاتر که گفته بودم اینجا خونه منه!
بلیز که امیدواره زودتر از این مخمصه خلاص بشه تا بعداً سر فرصت حال ایگور را به خاطر این دردسر بیرد گفت:ما یه سوال داشتیم،شما نمیدونین مرلینگاه کجاست؟!

روح از رنگ سفید درخشان به حالت خاکستری در آمد و با حالت گرفته ای گفت:فکر میکردم بعد از این همه سال یکی اومده به من سر بزنه.نگو دنبال مرلینگاه میگردن!اون از نوه ام تام که سال به سال نمیاد اینجا،اونمی از این دوتا.برین پی کارتون!

و بدون اینکه مسیر مرلینگاه رو مشخص کنه به درون تابلو برگشت.ایگور که نفس راحتی کشیده بود شروع به بررسی اتاق کرد.بر روی میز گرد وسط اتاق اشیای زیادی به چشم میخورد که حتی یه مشنگ هم میتوانست به ماهیت صاحب آن اموال پی ببرد!

بلیز سوت کشان گفت:اینجا رو نگاه کن.یه کلکسیون کامل از وسایل قدیمی جادوی سیاه اینجاست.
ایگور از بین وسایل چیزی کلاه گیس مانند و دراز به رنگ سفید را برداشت و شروع به خواندن کاغذ کنارش کرد:
ریش دامبلدور!با یک طلسم تاس کننده بی عیب و نقص ریش آن پیرمرد منحرف رو کندم.تا آخر عمر دیگه ریش در نمیاره.فکر میکنم برای همینه که از موهای بز به جای ریش فقیدش استفاده میکنه!

بلیز که از خنده روده بر شده بود ریش دامبلدور را از دستان ایگور گرفت و به روی میز پرت کرد.با دیدن این وسایل جالب حتی بلیز هم وسوسه شده بود که بقیه چیزهای آنجا را بازرسی کند.
ایگور با حالت متفکرانه ای گفت:ببینم بلیز به نظرت ما اینجا میتونیم دفترچه خاطرات لرد سیاه رو پیدا کنیم؟
بلیز:ای بابا دفترچه خاطارت که دیگه خز شده.توی هر تاپیکی که میری دنبال دفترچه خاطرات لرد میگردن!باید یه چیز جذاب تر پیدا کنیم!
درست بعد از اینکه بلیز این حرف را تمام کرد ایگور چشمش به آن چیز افتاد.همان چیزی که از دفترچه خاطرات مهم تر بود.قدح اندیشه سنگی و بزرگی درست در وسط میز بود.بر روی آن کاغذی آویزان بود که با دست خط لرد جوان بر رویش نوشته شده بود:
آخرین بازمانده کلکسیون قدح اندیشه من.بقیه آنها یا توسط خودم منهدم شدن یا توسط آلبوس کش رفته شدن!(چکش!)تصمیم گرفتم این آخری رو به عنوان یادگار نگهدارم.توصیه میکنم کسی به داخل اون نگاه نکنه.هرکس که داخل این قدح اندیشه رو ببینه آرزو میکنه کاش این کار رو نمیکرد!

ایگور و بلیز لبخند وسیعی به همدیگر زدند و به طرف قدح رفتند.دیدن داخل آن قدح به کمی سختی می ارزید...!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.