هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#11

هدویگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
بليز و ايگور هنوز در آن اتاق زنداني بودند. هر دقيقه تمام ان صحنه ها تكرار مي شدند. باز هم تكرار...دوباره...باز هم...دوباره...
بليز و ايگور كه حسابي خسته شده بودند مرتب از اين طرف به آن طرف ميرفتند.
بليز: حالا چي كار كنيم؟
ايگور با عصبانيت گفت: نميدونم...نميدونم...
ايگور كه صورتش سرخ شده بود گفت: اي كاش به اون كاغذ لعنتي توجه مي كرديم. حالا بايد سال ها منتظر ورود يك نفر باشيم.
بليز ناگهان فريادي از سر تعجب كشيد و گفت: اونجا رو ببين! اون ديوار رو ميگم!
ايگور كه فكر ميكرد مسخره ي بليز شده گفت: لابد باز دوباره يه قاب عكس رو ديواره كه داره...
بليز وسط حرف ايگور پريد و گفت: نه! اون... يه علامته!
ايگور جيغ و ويغ كنان گفت: چي؟! يه علامت؟ من كه چيزي نميبينم.
بليز به سمت ديوار رفت و علامت روي ديوار را با دقت نگاه كرد. شبيه يك بز بود! علامت يك بز. چه عجيب!
ايگور گفت: پس چرا من نمي تونم ببينم؟ مطمئني حالت خوبه بليز؟
بليز كه انگار اصلا يك كلمه از حرف هاي ايگور را نشنيده بود روي علامت دست كشيد و ناگهان:
_ كمك! آي! ايگور...ايگور بيا كمك...
ايگور با حالت مات و مبهوت بليز را ديد كه به سمت ديوار كشيده ميشد . انگار ديوار داشت او را مي بلعيد!
ايگور به سمت يبليز دويد تا او را نجات دهد ولي خودش هم به سمت ديوار كشيده شد و ...
_تالاپ!
هر دو روي يك زمين صاف فرود آمدند. آن ها توي يك اتاق ديگر فرود آمده بودند. ولي يك نفر ديگر هم توي اتاق بود. با دست و پايي غل و زنجير شده كه روي زمين نشسته بود و آه و ناله مي كشيد.
بليز به آن شخص نزديك شد و گفت: تو..كي هستي؟
مرد كه از ديدن آن دو نفر در آنجا تعجب كرده بود فريادي كشيد و در حالي كه نفس نفس ميزد گفت: شما اينجا چي كار ميكنيد؟
ايگور گفت: خيلي طولانيه! اصلا ...خودمون هم درست نفهميديم چه طوري اومديم..من گيج شدم...
مرد به آرامي گفت: شما هم وارد قدح شديد؟ همون جايي كه نبايد مي اومديد توش؟
هردو سرشان را به علامت تاييد تكان دادند.
مرد به آرامي زمزمه كرد: ما نبايد اون خاطره را ميديديم. ما مجازات شديم...


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
#10

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
ایگور وبلیز وارد قدح شدند.
همه چیز شروع به چرخیدن کرد و آنها در فضایی تاریک پایین رفتند تا اینکه پایشان به زمینی سنگی خورد.
در اتاقی چارگوش با پنجره هایی بلند ایستاده بودند. آخرین انوار طلایی خورشید، اتاق را روشن کرده بود. فقط یک نفر داخل اتاق بود که او نیز پشت به آنها غروب خورشید را تماشا می کرد.
در اتاق به صدا درآمد. مرد ناشناس به آرامی نیم نگاهی به در انداخت: «بله؟!»
صدایی سرد و بی روح از پشت در پاسخ داد: «با من کاری داشتین ارباب؟»
مرد ناشناس : «بیا تو، تام!»
در باز شد و مرد خوش قیافه ای وارد اتاق شد.

بلیز که فراموش کرده بود کسی صدایش را نمی شنود در گوش ایگور زمزمه کرد :«اااااا! این که ارباب خودمونه! من عکس جوونیاشو دیدم. چه موهایی داشته، بیچاره!»

لرد جوان، پشت به دو مرگخوار و رو به مرد ناشناس که هنوز به غروب خیره شده بود قرار گرفت.
چند دقیقه ای گذشت و بالاخره مرد شروع به صحبت کرد: «تام! شنیدم آلبوس درخواست استاد شدنتو رد کرده، این خیلی بده...»

تام با دستپاچگی گفت: «ااااامما... اما من تمام سعیمو کردم، ارباب.»
مرد ناشناس فریاد زد: «ساکت شو تام! کروشیو!»

صدای جیغ های دردناک تام اتاق را پر کرد.

ایگور و بلیز: «ای جونم!»

مرد شکنجه را متوقف کرد و به سمت میزی در سمت دیگر اتاق رفت. حالا دو مرگخوار چهره اش را می دیدند.
او نیز مردی زیبا بود با موهای طلایی!

اینبار نوبت ایگور بود که در گوش بلیز زمزمه کند: «اینکه گریندل والده!»

گریندل رو به تام به میز تکیه داد و گفت: «تام! تو بهترین مرگخوار منی! من برات نقشه های زیادی دارم! تو باید معاون اول من بشی! دوست ندارم اشتباهاتتو ببینم!»

تام که بعد از شکنجه شدن به سختی تعادل خود را حفظ می کرد گفت: «ولی ارباب دامبلدور خیلی زرنگ تر از اونه که فکرشو می کنید. اون به نقشه ی شما پی برده بود. می دونست اگه تدریس هاگوارتز رو به من بده باعث نیرومندتر شدن ارتش سیاه می شه.»

گریندل والد گفت:«شاید حق با تو باشه تام!دامبلدور رو نمی شه به این آسونی مهار کرد. شاید مجبور بشیم... بکشیمش.»

خورشید غروب کرده بود و گریندل والد به نقطه ی نامعلومی جلوی پای تام خیره شده بود:«می تونی بری تام! بعدا در موردش صحبت می کنیم.»

تام از اتاق بیرون رفت ولی گریندل همچنان به زمین خیره مانده بود.

ناگهان همه چیز شروع به چرخیدن و تاریک شدن کرد.دوباره همان اتاق ظاهر شد. باز هم غروب خورشید بود و باز هم گریندل پشت به آنها ایستاده بود. باز هم در زدند. باز هم تام وارد شد. باز هم همان گفتگوها تکرار شد و تام شکنجه شد و دوباره تا بیرون رفتن تام از اتاق همان اتفاقات و گفتگوها تکرار شد.
دوباره همه جا تاریک شد و شروع به چرخیدن کرد.
باز هم در همان اتاق بودند و باز هم غروب خورشید و بازهم...

ایگور وحشت زده به بلیز گفت: فکر کنم این تو گیر افتادیم.
بلیز هراسان پاسخ داد: روش نوشته بود هر کی نگاه کنه پشیمون می شه ها! من بوقی باور نکردم.
ایگور گفت: حالا اگه بازم تا سی سال دیگه کسی گذرش به این دخمه نیفته چی؟
بلیز: نگو اینو!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱:۰۲ چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۶
#9

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
روح با تاسف نگاهی به بلیز و ایگور کرد و گفت:ببینم مگه سواد نداری؟چند خط بالاتر که گفته بودم اینجا خونه منه!
بلیز که امیدواره زودتر از این مخمصه خلاص بشه تا بعداً سر فرصت حال ایگور را به خاطر این دردسر بیرد گفت:ما یه سوال داشتیم،شما نمیدونین مرلینگاه کجاست؟!

روح از رنگ سفید درخشان به حالت خاکستری در آمد و با حالت گرفته ای گفت:فکر میکردم بعد از این همه سال یکی اومده به من سر بزنه.نگو دنبال مرلینگاه میگردن!اون از نوه ام تام که سال به سال نمیاد اینجا،اونمی از این دوتا.برین پی کارتون!

و بدون اینکه مسیر مرلینگاه رو مشخص کنه به درون تابلو برگشت.ایگور که نفس راحتی کشیده بود شروع به بررسی اتاق کرد.بر روی میز گرد وسط اتاق اشیای زیادی به چشم میخورد که حتی یه مشنگ هم میتوانست به ماهیت صاحب آن اموال پی ببرد!

بلیز سوت کشان گفت:اینجا رو نگاه کن.یه کلکسیون کامل از وسایل قدیمی جادوی سیاه اینجاست.
ایگور از بین وسایل چیزی کلاه گیس مانند و دراز به رنگ سفید را برداشت و شروع به خواندن کاغذ کنارش کرد:
ریش دامبلدور!با یک طلسم تاس کننده بی عیب و نقص ریش آن پیرمرد منحرف رو کندم.تا آخر عمر دیگه ریش در نمیاره.فکر میکنم برای همینه که از موهای بز به جای ریش فقیدش استفاده میکنه!

بلیز که از خنده روده بر شده بود ریش دامبلدور را از دستان ایگور گرفت و به روی میز پرت کرد.با دیدن این وسایل جالب حتی بلیز هم وسوسه شده بود که بقیه چیزهای آنجا را بازرسی کند.
ایگور با حالت متفکرانه ای گفت:ببینم بلیز به نظرت ما اینجا میتونیم دفترچه خاطرات لرد سیاه رو پیدا کنیم؟
بلیز:ای بابا دفترچه خاطارت که دیگه خز شده.توی هر تاپیکی که میری دنبال دفترچه خاطرات لرد میگردن!باید یه چیز جذاب تر پیدا کنیم!
درست بعد از اینکه بلیز این حرف را تمام کرد ایگور چشمش به آن چیز افتاد.همان چیزی که از دفترچه خاطرات مهم تر بود.قدح اندیشه سنگی و بزرگی درست در وسط میز بود.بر روی آن کاغذی آویزان بود که با دست خط لرد جوان بر رویش نوشته شده بود:
آخرین بازمانده کلکسیون قدح اندیشه من.بقیه آنها یا توسط خودم منهدم شدن یا توسط آلبوس کش رفته شدن!(چکش!)تصمیم گرفتم این آخری رو به عنوان یادگار نگهدارم.توصیه میکنم کسی به داخل اون نگاه نکنه.هرکس که داخل این قدح اندیشه رو ببینه آرزو میکنه کاش این کار رو نمیکرد!

ایگور و بلیز لبخند وسیعی به همدیگر زدند و به طرف قدح رفتند.دیدن داخل آن قدح به کمی سختی می ارزید...!


تصویر کوچک شده


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
#8

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
از کابان...مخوف ترین زندان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 333
آفلاین
عجب گيري هستيما.من نمي دونم كجاي كارم اشكال داره كه شما چپ و راست مي گي سوژه شهيد مي كنم.مگه بد گفتم كه مثلا اين اتاق عبادتگاه هستش و نيروهاي اهريمني داخلشه...
از اين ضايع تر نمي شه كه قبليا پست زدن كه ايگور و بليز دنبال توالتن.من نه قصدم خراب كردن سوژه بوده نه چيز ديگه
==============================
حرف ايگور كاملا درست بود.هر دو از همون چيزي كه ترس داشتن جلو خودشون مي ديدن.فرد داخل تابلو كه فردي ريش بلند بود نگاه موذيانه اي كرد و از اون اتاق خارج شد...
ايگور:بليز به نظرت اين چيكار مي خواد كنه؟
اما در همون موقع جوابشو گرفت.چون در همون موقع يك روح ريش سفيد وارد اتاق شد.با چنان خشمي به دو نفر نگاه مي كرد كه از اومدنشون پشيمون شدن.
روح:كدوم پست فطرتي جرعت كرده بياد به خونه من؟
بليز كه يه خورده جرعت پيدا كرده بود گفت:ببخشيد تو كي هستي؟
روح:مردك به من مي گي تو؟من پدر بزرگ تام رايدل هستم.
بليز و ايگور:

بليز:يا الله!حال شما خوبه..!
روح: اگه شما نمي يومدين خيلي خوب بود.
ايگور: مي تونيد بگيد اين جا كجاست؟
روح پس از اندكي تامل گفت:
اين جا....


[b]تن�


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
#7

هدویگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
من از پست لرد ولدمورت ادامه ميدم.( چون ناظر گفته بود.)

ظاهرا راه ديگري وجود نداشت.دو مرگخوار با ترس و لرزبه طرف در رفتند و به آرامي آنرا باز كردند...
در به سختي و با صدايي گوشخراش باز شد. هر دو وارد شدند. اتاقي بود دايره اي شكل با ميزي گردي بسيار بزرگ كه در وسط اتاق قرار داشت. هيچ كس آنجا نبود.
ايگور كه صدايش در اتاق مي پيچيد گفت:هي... نوشته ي روي در به نظر درست مياد...واقعا انگار سي سال و خورده اي كسي اينجا نيومده.
ناگهان بليز با حالتي غيرعادي انگشتش را در هوا چرخواند و زمزمه وار گفت: هيــــــــــس! نشنيدي؟
ايگور فرياد زد: چي رو؟
اما در همين هنگام بليز دستش رو روي دهان ايگور گرفت تا مانع حرف زدن ايگور بشه!
بليز آهسته گفت: يه صدايي مياد. يه صدا! از توي همين اتاق هم مياد...
ايگور با حالتي ناباورانه گفت: بليز؟ تو...تو حالت خوبه؟ خب اين صداي ماست ابله!
بليز گفت: نــــــــه! تو ابلهي! خودم مي تونم صداي خودمون رو تشخيص بدم. اين يه صداي ديگست.
هر دو سكوت كردند و ناگهان ايگور جيغ كشيد.
بليز فرياد زد: چي بود؟ چي شد؟
ايگور با ترس و لرز گفت: اون تابلو! اون تابلوي روي ديوار... اون... داره... حركت ميكنه!!!!
بليز : چي؟.....


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
#6

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
از کابان...مخوف ترین زندان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 333
آفلاین
دو نفر پاورچين پاورچين پاشونو به داخل اتاق گذاشتن.ولي در همون موقع يه صدايي شنيدن پس خيلي سريع پاشونو اوردن بيرون و به صدا گوش دادن.صداي لرد بود كه با چيزي حرف مي زد.ولي چي؟
لرد:اي شرت مقدس سالازار...مارا برتر از هر قوم و ملتي قرار ده.
و در همون موقع چند صداي وحشتناك كه ظاهرا از كلاه خودها بيرون ميومدن گفت: الهي آمين
لرد جمله بعدي را با تب و تاب بيشتري گفت:
خدايا...اين ننه مارو زنده كن كه كه حيف بود مرد...
كلاهخود ها:الهي آمين...
بليز كه از اين نطق ها جوگير شده بود و دوست داشت هر چه زودتر خودش زدتر در اين مراسم حضور داشته باشه خجالت رو كنار گذاشت و رفت داخل اتاق...
ايگور:خره داري چيكار مي كني...واسا منم باهات بيام...
پس بدين ترتيب هر دو وارد اتاق شدن.اتاق بسيار روشن بود.انواع و اقسام وسايل مثل كلاه خود ها،شمشير، مانيتور و ... بود.و در دستان مبارك لرد هم يه شرت سبز رنگ كه ظاهرا شرت لرد بود قرار داشت.
لرد:خدايا..مشنگان را...
اما نتونست حرفشو ادامه بده ...چون در همون موقع بليز از شدت احساسات خودشو مي ندازه تو بغل لرد و هق هق گريه مي كنه و ايگور سعي مي كنه اونو از لرد جدا كنه.
لرد:
بليز: لردي جون الهي من فدات شم...عجب نطق هاي زيبايي مي كني...
لرد:بليز عاشق شكنجه هاي زيبا هم هستي...
ولي در همون موقع ايگور مي پره وسط حرف: لرد به خدا همچين قصدي نداشتيم...ما فقط دنبال دستشويي بوديم.
لرد:از اون دري كه مي بينين مي رين جلو سمت چپ..حله؟
ايگور:مرسي از لطفتون...فقط يه چيزي...رو در نوشته بود آخرين تاريخ ورود چند سال پيش بوده...قضيش چيه؟
لرد كه برق خوشحالي در چشماش معلوم بود گفت: نكته انحرافي بود
ايگور:قربانتون برم...ما كه خادم وفادار شماييم.اين جا چه اطاقي هستش؟ما شما رو خيلي دوست داريم...ارادت خاصي..
لرد:بسه بسه...ليس نزن پاچمو...پاچه خوري بس است
بليز:افسون برآن خار و خس است!!!
لرد:حرف زيادي نباشه...بهتون مي گم ولي به كسي نگين...اين جا عبادت گاه هستش.نيروهاي اهريمني توش نهفته است.به درد جنگ مي خوره كه اگه محفلي ها حمله كردن با همين نيروها باباشونو در مياريم...به كسي نگينا...
ايگور كه داشت بليز رو به سمت در ورودي دوم مي كشوند
گفت: خيالتون جمع؟

ويرايش ناظر:اين پست ناديده گرفته ميشه.لطفا نفر بعدي از پست لرد ولدمورت ادامه بده.من نميدونم شما چه اصراري دارين همه سوژه ها رو به طرز فجيعي به قتل برسونين.سوژه رو ادامه بدين.نكشينش.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۰ ۲۰:۱۷:۵۹
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۰ ۲۰:۲۲:۰۵

[b]تن�


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۰:۳۸ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
#5

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۵۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5486
آفلاین
ايگور با ترس و لرز به دور و برش نگاه كرد.مطمئن بود كه قبلا هرگز وارد اين قسمت خانه نشده.بليز سرگرم بررسي نقشه اي بود كاملا مشخص بود طراح آن كسي جز خودش نيست.

-اصلا نگران نباش.از اونجايي كه من همه كاره اينجا هستم و اينجا رو من اداره ميكنم يك در صد هم امكان نداره گم بشيم.غير ممكنه.

ايگور با ترديد به نقشه خط خطي بليز كه بيشتر شبيه طراحي چهره سارا اوانز بود نگاه كرد.
-تو مطمئني گم نميشيم؟اون زندانيا رو خوب بستي؟اگه فرار كنن ارباب هر دوي ما رو به شكنجه گاه ميفرسته.هي مگه با تو نيستم؟بالاخره راه درستو پيدا كردي؟
بليز نقشه را تا كرد و در جيبش گذاشت.
-راه درستي وجود نداره.
-يعني چي وجود نداره؟اينجا ده تا راه هست.كدومش به دستشويي ميرسه؟
بليز با دقت همه راهها را بررسي كرد.
-خوب.با توجه به جهت وزش باد!زاويه تابش نور خورشيد و سرو صداي قاشق و چنگال آني موني كه از دور دستها مياد بايد بگم كه من فكر ميكنم ما...ما گم شديم.
----------------------------------------
نيم ساعت بعد:
-ارباب حتما ما رو ميكشه.اين تونل چرا تموم نميشه.واي به حالت اگه همونطور كه گفتي اين تونل راه ميان بر به دستشويي نباشه.اصلا نميدونم چرا از اين راه اومديم.حتي يه اتاق هم وجود نداره كه بتونيم توش استراحت كنيم.تو مطمئني اين راه به دستشويي ميرسه؟طراح اين خونه بايد عقلشو از دست داده باشه.آدم اگه بخواد از اين راهرو به دستشويي برسه كه حتما وسط راه....

بليز ناگهان متوقف شد.
-هيسسسس...اونجا رو ببين...تونل تموم شد.يه در.شايد اون در ما رو به يه جايي برسونه.برو بازش كن.اصلا نترس.من پشتتم.هواتو دارم.

ايگور به در نزديك شد.در سنگي و بسيار كهنه بود.گرد و خاك و تار عنكبوتهاي روي در نشان دهنده اين بود كه سالهاست از آن استفاده نشده.تصوير مار سبز وحشتناكي كه به طرز مخوفي از نيشهايش خون ميچكيد روي در خودنمايي ميكرد.نوشته سنگي گرد و خاك گرفته اي در گوشه در وجود داشت كه توجه ايگور را به خود جلب كرد.

-هي بليز.بيا ببين اينجا چي نوشته.من نميتونم بخونم.
بليزترس را كنار گذاشت و به در نزديك شد.با كمك ايگور گرود و خاك روي نوشته را با ردايش پاك كرد.نوشته بالاخره واضح شد.

دخمه اسرار گانت ها...آخرين ورود سي سال و نه ماه و سه هفته و دو روز و يك ساعت قبل...تام ريدل

بليز فورا از در فاصله گرفت.
-بيا بريم.ما داشتيم دنبال دستشويي ميگشتيم نه اسرار ارباب.مگه نميبيني اين در تاريخ ورود همه رو با اسمشون مينويسه.فكرشو بكن كه بعد از ورود ما مينويشه آخرين ورود سي ثانيه قبل ايگور و بليز...ارباب هردومونو ميكشه.

برقي در چشمان ايگور ديده ميشد.كاملا مشخص بود كه خيال ندارد از ورود به دخمه صرفنظر كند.
-اينقدر ترسو نباش.مگه نميبيني؟ارباب سي ساله كه وارد اونجا نشده.شايد اصلا فراموشش كرده باشه.شايدم گمش كرده و از اينكه ما دخمه اسرارشو براش پيدا كرديم خيلي هم خوشحال بشه.اصلا شايد اين دخمه به دستشويي راه داشته باشه.شايدم دو جفت اسكيت اينجا پيدا كنيم و اصلا لازم نشه دنبال دستشويي بگرديم.بيا بريم تو.

ظاهرا راه ديگري وجود نداشت.دو مرگخوار با ترس و لرزبه طرف در رفتند و به آرامي آنرا باز كردند.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
#4

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
_ راه برو یارو
_ نه..چکار میکنی خره؟؟؟اگه راه بره که پاهاش خونه رو نجس میکنه.
_ اوا راست میگیا بلیز.پس چکار کنیم؟
بلیز یک نگاه بمعنای اینکه من دارم فکر میکنم به ایگور کرد و گفت:
پاهاشون نباید بزمین بخوره.برا همین اسکیت میزاریم زیر پاشون.

ایگور: آفرین خیلی باهوشی.
بلیز:ما اینیم دیگه
ایگور :ولی اسکیت از کجا بیاریم؟ما که اسکیت نداریم.

بلیز دوباره از همون نگاها کرد و گفت:
چرا داریم.ولی ماله ما نیست.

ایگور (شفاف سازی:این شکلک در اینجا یعنی من نفهمیدم)
بلیز:اسکیت داریم.ولی ماله ما نیست.یادته که ولدمورت دیروز چی بتو داد که بزاری تو ویترین دستشویی؟

_ آره.کهنشو
بلیز: اون کهنه سالازار بود.یک چیز دیگه هم داد.
ایگور:آهااا اسکیتهای سالازار.

بلیز:همینه.

ایگور:چی چی همینه؟

بلیز آستکبارانه نگاهی به ایگور میکنه و فریاد کشان میگه:
خره یعنی ما اسکیتهای سالازارو استفاده میکنیم تا اینو ببریم.

ایگور که تازه فهمیده بود گفت:
افتاد.وای اینا که دوتان.اون یکی چی میشه؟

بلیز دوباره از اون نگاه های دانشمندی کرد(اینم خز شد)
و گفت:
اون یکی رو میزاریم رو کول این یکی.

ایگور:اوکی حالا برو بیارش
_ من بیارمش؟؟؟؟ما هردو میریم میاریمش.من یک نقشه دارم.
------------
شب بود. تمامی چراغ های خانه خاموش بودند.جز خرخر لرد صدای دیگری شنیده نمیشد.با وجود اینکه ولدمورت خوابیده بود،هنوز هم دو نفر با ترس و وحشت در راه رو های خانه در حال پرسه زدن بودند.پرسه زدن در جستجوی شئی.

ایگور:هویی بلیز کجایی؟اینجا خیلی تاریکه.
دونگ(صدای برخورد چیزی به دیوار)
بلیز:تو نمیتونی مثل آدم راه بر.....دونگ(به خط بالا رجوع شود)
ایگور:خب خیلی تاریکه.دیدی خودت هم نتونستی درست راه بری؟

بلیز:خب ایگور حالا این دستشویی کدوم دره؟

ایگور:من چمیدونم.این نقشه تو بود نه من.
_ ولی تو اسکیت رو بردی تو دستشویی
_ولی من نمیدونم
_ حالا چکار کنیم؟؟
------___________________---
آیا در را پیدا میکنند؟آیا اسکیت را میگیرند؟آیا لرد میفهمه؟آیا...


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۳ ۱۷:۵۱:۳۲



Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
#3

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
همه جا در سکوت ترسناکی فرو رفته بود.بادی نمیوزید و هیچ برگی تکان نمیخورد.هیچ پرنده ای در آسمان پرواز نمیکرد.همه چیز در سکوت به ابهت مرد تازه وارد نگاه میکرد و تنها صدایی که شنیده میشد صدای سخرانی بلیز برای مشنگ های نگون بخت بود.

...میدم پدرتون رو در بیارن.این قصر مال منه.کلی براش زحمت کشیدم تا شبیه قصر شد.چیه ایگور چرا داری اون طرف بال بال میزنی؟بشین سر جات!به هر حال داشتم میگفتم که من همه کاره...

صدای خش دار و بی روح فرد تازه وارد جمله بلیز را تمام کرد:...اینجا هستم؟

رنگ بلیز ابتدا به صورت سفید مایل به کفن! در آمد و بعد با قورت دادن مقداری از آب گلویش به سمت صدا برگشت.لرد ولدمورت درست پشت سرش با این حالت ایستاده بود و به او نگاه میکرد.

بلیز:نه ارباب،خواهش میکنم منو ببخشین.من فقط داشتم برای این چندتا مشنگ که دستگیر کردیم سخنرانی میکردم که تا وقتی شما میاین بترسونمشون.باور....آییییی....اووووووییی...آخخخخخخخخ!

هنگامی که لرد به طور مبسوط بلیز را با کرشیو شکنجه داد به سمت سه مشنگ زندانی رفت.رنگ صورت آنها هم چیزی در مایه های همان کفن بود.یکی که بیشتر از بقیه جرات داشت با صدای لرزان گفت:اگه شما ما رو ول نکرد،ما به اداره کار گزارش داد که شما با کارگرهاتون بد رفتاری کرد!

اول از همه صدای خنده لرد برای چند دقیقه به گوش رسید.و وقتی که خنده لرد تمام شد از مشنگی که این حرف را زده بود چیزی جز چند تکه استخوان خرد شده باقی نمانده بود!

ملت مرگخوار:

لرد به طور مخوفی به دو زندانی باقی مانده نگاه کرد و گفت:این دوتا ابله رو بیارین حیاط پشتی.میخوام یه کم تفریح کنیم.فقط وای به حالتون اگه یکیشون خانه اصیل گونت ها رو حتی لمس کنه.نمیخوام خانه اصیل اجدادم نجس بشه.اگه کوتاهی کنین بلایی به سرتون میارم که آرزوی اواداکداورا کنین!

بلیز و ایگور که مانند باقی مرگخواران حساب کار دستشان امده بود (مخصوصاً بلیز!) با طلسم دو مشنگ را که هم اکنون در حال غش و ضعف به سر میبردند به حیاط پشتی بردند تا بعد از مدتی تفریح به زندگی مفلوکشان پایان دهند!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۳ ۱۱:۲۶:۰۹

تصویر کوچک شده


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
#2

سدی جیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
شب سرد و بی روح با بیرون آمدن خورشید و تابیدن نورش به جنگل جانی دوباره و به درختان و موجودات داخل آن طراوت خاصی داده بود حتی صدای پرندگان کم کم داشت در جنگل طنین انداز میشد و هوا هم با نسیم آرامی داشت زیبایی جنگل را دوچندان میکرد در همین موقع صدای پچ پچ چند نفر که در جنگل در حال حرکت بودند شنیده شد...

- میگم این طرف باید رفت!!
- نه بابا خره این طرف هست
- مشنگا این طرفی باید رفت تا به اونجا که میخواهیم برسیم

در همین بحث پیدا کردن راه درست بودند که نا گهان سه چهار تا نور رنگا رنگ به طرفشان آمد و هر سه نقش بر زمین شدن

گرومپ ... شترق ...
ای ننه ... آخ ...

آن سه نفر با برخورد نورها به زمین افتادند و بعد از مدت کوتاهی چند نفر با در دست داشتن چوبهای جادوی خود نزدیک آنها که در حال ناله کردن بودند شدن و شروع به خندیدن کردن

- هاهاها... فکر کردین میتونین قصر ارباب ما رو پیدا کردین ... مشنگا زده ها ... بدبخت شدین

نیم ساعت بعد

همان سه نفر طلسم شده حالا با دست و پای بسته روی زانو تقریباً روبه روی قصری بسیار بزرگ و زیبایی که از بسیار جهات خوفناک بود و دهان هر تازه واردی را باز میکرد نشسته بودند و در این فکر که این قصر به ین بزرگی چطور در دل جنگل سربرآورده است
چند نفر در حال تعمیرات ظاهری قصر بودندتا زیبای آن را دوچندان و البته محکمتر کنند و همچنین تعدادی در حال تمیز کردن دیوارهای قصر بودند ...

- اااا اینه اون قصر ... چقدر خوشگل هست ها...
- راست میگه ها ...آخ ...اوخ...

در همین موقع چند کارگر ( منظور همون مرگخوار میباشد که در حال تمیز کردن داخل قصر هستند ) با چند کیسه پر از آشغال که چیزهایی آبی رنگی ازش میزد بیرون آوردند و گذاشتند بیرون ... ویژژژژژژژژژژژ


- مردتیکه کچل فکر کرده کی هست ، به من چه که اینجا چندین سال هست که بوی گند میده
- بیا بابا الان میشنوند اون وقت باز میبرند پیش اون ... اون ....اون


اون کارگر در حال همین صحبت بود که در میانه راه صدایی شنید که درجا خشکش زد!!

- اون چی ها؟

آن صدا ماله بلیز بود که به این شکل داشت میپرسید؟

- ها هیچی ارباب ... هیچی به جون ننه بزرگم هیچی ...

بعد چند دقیقه شکنجه کردن کارگران بلیز حالا داشت به طرف سه نفر دستگیر شده میرفت ...

- یو هاهاها... پدرتون رو درمیارم ... میخواستین بیایین به قصر من ... کله پاتون میکنم... نه سیخ سیختون میکنم...

یکی از مرگخوارها گفت :

این بلیز چی میگه !!!؟

دیگری که موهای بلند سیاه رنگی داشت گفت :
- هیچی بابا باز جوگیر شده که ارباب نیست ...

- فکر میکردین میتونید اینجا رو پیدا کنید ...حالا اول پدرتون در میارم بعد کله پاتون میکنم... این ولدی هیچی نمیدونه من خودم اینجا رو اداره میکنم ، اصلاًصاحب این قصر منم ...

بلیز همچنان در حال سخنرانی بود و هی از خود تمجید میکرد که از عقب یک نفر با ردای سیاه رنگی بهش نزدیک میشد...

بقیه مرگخواها موقع دیدن آن فرد با ترس و لرز و البته با اشاره به بلیز میگفتن که بیخیال بشه اما نه همچنان ادامه داشت...

آن شخص با ردایی که به زمین با حالت ترسناکی کشیده میشد داشت به آنها کم کم نزدیک میشد حتی با نزدیک شدن او صداهایی که از جنگل برمیامد خاموش شد و باد سردی شروع به وزیدن کرد...



اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.