هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵ دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴
#56

سیریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۲ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۲۸ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵
از خانه قدیمی بلک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
افكار شيطاني اش برگشته بودند! مي دانشت كه اگر او را نكشد بلايي به سرش خواهد امد!حدود صد بار اتاق را دور زده بود!ديوار هاي سبز پر رنگ با ان نوار هاي طلايي اورا نظاره مي كردند.پشت ان ميز اشرافي كه رويش ورقي از طلا بود نشست و طر فكر فرو رفت.......:
جنگلي وحشتناك بود.باد برگ هارا تكان ميداد و خش خشي خشن را ايجاد مي كرد.صداي هوهوي جغدي كه انگار شكاري كرده بود از دوردست شنيده مي شد!ابر هايي كه ارتشي خشمگين را درست كرده بودند و انگار هر لحظه منتظر دستور اتش بودند......درست روبروي جنگل ايستاده بود.احساس مي كرد هر لحظه به هدفش نزديك تر ميشود:جاودانه شدن!چقدر خوشحال بود ....ريدل جوان هنوزچشم هايش قرمز نبود و و صورتي مارگونه نداشت.......خنده شيطاني ريزي كرد و طلسمي فرستاد ،....:اكسترنالومتريك .!بعد از ان اشعه هايي رنگارنگ از نوك چوبدستي اش خارج شد و در ان جنگل سياه محو شد......منتظر ماند .......و بالاخره ان نور قرمز رنگ مورد علاقه اش كه نشان ميداد كسي در جنگل است نمايان شد........به داخل جنگل رفت.تمام حواسش بود كه طلسمي به او برخورط نكند !در سكوت كامل در جنگل راه مي رفت كه صداي طلسمي ان سكوت وحشتناك را بهم زد!
-اواداكداورا
خوش حال بود كه ان طلسم مرگبار حتما بايد با صداي رسا گفته مي شد مگرنه تا بحال مرده بود بر بشت درختي پناه گرفت و فرياد زد:براي جنگ نيومدم
اما ان مرد جواب نداد و شروع كرد به فرستادن طلسم هاي سياه تر......بعد از يك ساعت جنگيدن،بالاخره بر روي گل افتاد !همه ي بدنش كثيف و خون الود شده بود!ان مرد ميان سال بااي سرش امد و پايش را بر روي بدن ضعيف او گذاشت
با صدايي ترسناك كه بر تن هر كس لرزشي ايجاد ميكرد پرسيد:كيستي؟
جوان گفت:رييدل !اومدم تا مهارت ساخت جانپيچ رو به من نشون بديد
-سر در نميارم
-خوب هم سر درمياريد !من از نواده سالازار اسليترين هستم!فكر كنم شما خانواده مرا خوب بشناسيد
رنگ از صورت ان مرد پريد!سالازار!او نواده سالازار اسليترين بود!مطمن بود اگر به او ياد نمي داد بلايي سرش مي امد
گفت :چي مي خواي؟
-گفتم ،مهارت ساختن جان پيچ رو مي خوام ياد بگيرم
نميدانست چه بگويد؛قطعا اگر نمي گفت ميمرد .ولي نمي توانست مطمن باشد كه او از فرزندان سالازار باشد!ناگهان راهي به ذهنش رسيد:اگه نوادشي ثابت كن!
-چجوري؟
چندي فكر كرد و گفت:به زبان پارسل صحبت كن و سپس ماري دراز كه رده هايي قرمز بر روي ان ديده ميشد از نوك چوبدستي دراوش در امد
ريدل كمي فكر كرد و شروع كرد :دور شو!!!!!!!
اما مار گوشش بدهكار نبود
-گفتم دور مگر نه با مرگ بدي مواجه ميشي!!!!!!
مار بر خود لرزيد و به سرعت در ميان ريشه هاي درختي تنومند ناپديد شد
مردكه دهانش باز مانده بود گفت:فكر مي كنم تو واقعا خودشي!
و با دست اورا به سمت خانه اش كه بر چشمان تام نامريي بود دعوت كرد.

تام حركت كرد مرد ميانسال خانه را با طاسمي بر چشماني تام مريي كرد .داخل شد!خانه اي چوبي بود كه از سقفش اب مي چكيد.درچند جا از خانه صندلي ديده ميشد.مرد ميانسال به طرف اجاق رفت و با وردي اتش را مجبور به زبانه كشيدن كرد.چيزي در كنار خانه درخششي عجيب داشت......تام به طرف ان رفت ولي درجا مرد ميانسال جلوي اورا گرفت و گفت :نرو اونجااااا..........!
ولدمورت جديد جرقه اي در ذهنش امد و گفت:خودشه!!!!!!!!!!!



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور
.


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۳۲ یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۴
#55

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۱:۴۴
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1106
آفلاین
خلاصه (به دلیل نیاز سوژه):تام ریدل برای یادگیری جادوی سیاه به دنبال جادوگری به اسم سالگو می گردد که سرانجام موفق به پیدا کردن سالگو در جنگل میشود!
سالگو به دنبال آموزش ساخت جانپیج به تام ریدل،ابتدا از او میخواهد تا یکی از نزدیکانش را بکشد(تام هم یکی از همدوره ای هایش در پرورشگاه را برای این کار از بین میبرد)و سپس به او میگوید که خنجر باستانی که روح یک زن شیطانی در آن زندگی میکند،به او ساخت جانپیج را یاد خواهد داد،به شرطی که به دستورات آن شبح گوش کند...حالا آن شبح به تام میگوید که در ابتدا میبایست،تام سالگو را بکشد...

----------------


تام ریدل از اینکه کسی را بکشد ابایی نداشت...اما لحظه ای تردید کرد...
_سالگو رو بکشم؟!

چشمان شبح انگار که زنده شده و میدرخشید...و با همان برق موجود در چشمانش گفت:
_آره...نکنه میترسی؟!

تام ریدل ترسو نبود...ولی احمق هم نبود!سالگو به او گفته بود که این زن یک شیطان است و حقه های کثیفی دارد...اما حقه اش برای تام چندان هم پیچیده نبود...
_مطمئن باش که من مشکلی با کشتن سالگو ندارم...ولی...
_ولی چی؟!
_خب...متاسفانه من میدونم سالگو نمیمیره...اون خودش جانپیج داره!

لبخند بر لبان ساحره خشک شد...زیبایی فریبنده شبح،تقریبا محو شده بود...
_خیلی متاسفم جوون زرنگ...پس شاید بهتری راهی پیدا کنی تا جانپیجش رو نابود کنی...مطمئن باش زیاد هم بهت وقت نمیدم!

عصبانیت در صدای شبح موج میزد...مثل اینکه انگار آن شبح عادت نداست که حقه هایش برملا شود...اما تام ریدل همچنان که خودش را خونسرد نشان میداد رو به ساحره گفـت:
_شاید اون فقط یک دونه جانپیج نداشته باشه!

شبح آن زن قهقه جنون آمیزی زد و دور تام چرخید...
_واقعا فکر کردی کی جرات میکنه روحش رو به چند قسمت تقسیم کنه؟!همه اونایی که جانپیج دارن،بعد از اینکه یه جانپیج میسازن،دیگه دنبال ساخت یه جانپیج دیگه نمیرن...چون همون یه دونه رو خیلیا نمیتونن تحمل کنن...فکر کردی اینجا مغازه اس که چندتا جانپیج داشته باشی؟!فکر کردی کسی این قدرت رو داره که چندین جانپیج داشته باشه؟!فکر کردی سالگو یا هر کس دیگه این ریسک رو میکنه که با ساخت چندتا جانپیچ خودشون رو آسیب پذیر کنن؟!اینا یه مشت خیالاته جوون!

تام لبخندی زد...
_بله خیالاته!

تام این جمله را با همان لحنی گفت که به پورفسور اسلاگهورن گفته بود که سوالش از جانپیج فقط یه بحث علمی بوده!همان لحنی که به مدیر مدرسه اش گفته بوده که دیگر به کسی آسیب نمیرساند،به همان لحنی که به نواده هلگا گفته بود که فنجانش را فقط برای اینکه یک عتیقه نادر را دیده باشد،میخواهد ببیند!
زیرا که تام بدون شک میدانست که تحمل چند جان پیچ را دارد...قدرت این را دارد که چند جانپیج درست کند...و اینکه بدون شک خیلی بهتر از سالگو و امثال سالگو خواهد بود!
_من سالگو رو میکشم...ولی وقت میخوام....




ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۲۰ ۱:۳۸:۱۰



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۴
#54

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
تام باچشمان سیاهی که در مقابل نور شمع میدرخشیدند خنجر جواهر نشان قدیمی را از قاب سنگی تار عنکبوت زده اش که برروی دیوار ان مکان با مهارت خاصی تعبیه شده بود برداشت و به ان خیره شد.
اکنون دیگر برق قرمز رنگ به وضوح در میان شب چشمانش تلالو میکرد.
لبخند شیطنت امیزی بر لبان تام نشست.
ـ این...همون خنجری نیست که درباره اش بهم گفته بودی؟
پیرمرد حرف اورا کامل کرد.
ـ خنجر کهن اولین سازنده هورکراکس در تاریخ جادوگری...
تام جوری زیر وبم خنجر را وارسی میکرد که گویی قصد داشت بدل انرا خودش بسازد.
ـ هنوزم تیزه،مثل روز اولش.
تام همانطور که با چشمانش برتیغه آبگینه خنجر که هنوز تیز تیز مانده بود تیغ میکشید این سوال را پرسید.
ـ نمیخوای بپرسی از کجا اومده؟
ـ نه
پیرمرد با شنیدن پاسخ او سکوت کرد.تام ادامه داد:
بعضی چیز ها از واضح بودن زیاد دیده نمیشن،میدونی استاد؟
پیر مرد لبخند رضایتمندانه ای زد و گفت:
کم کم دارم به یه چیزایی درباره تو یقین پیدا میکنم که فکر نمیکردم درخور یک پسرنوجوان 16 ساله باشه.
تام بی مقدمه پرسید:
ـ باید چیکار کنم؟؟
ـ عجله نکن،هنوز وقت داری.
تام بلافاصه گفت:
ولی این فقط نظر شماست استاد.
پیرمرد به تام خیره شد،به صورت رنگ پریده ای که یک جفت چشم نافذ در ان میدرخشید.تفکر درخصوص انکه در ذهن تام جوان چه میگذرد حتی برای بزرگترین هورکراکس ساز قرن پیچیده بود.و این برای سالگو تعجب اور بود.انچه که در تصور او اکنون روشن شده بود ان بود که تام اماده تر از ان است که پله ها را یک به یک طی کند.قطعا قدم های کوتاه برای چنین شخصی ساده و مزخرف به نظر می امد.
سالگو بی مقدمه گفت:
سالهای سال پیش،درزمان نه چندان طولانی پس از ظهور مرلین،هنوز هم عده ای جادوی کهن رو فراموش نکرده بودن،جادویی که از سیاهی سرچشمه میگرفت...
تام بانگاهی اندیشه وار به حرف های پیرمرد دقیق تر شده بود.و اکنون ساکت تر از همیشه بود.
سالگو ادامه داد:
همونجور که قبلا برات شرح دادم،اولین سازنده هورکراکس یک زن بود.ساحره ای که با هدف جاودان شدن برای همیشه،اولین هورکراکس تاریخ رو ساخت.
تام حرف اوراکامل کرد:
با این خنجر...
ـ درسته،با یه خنجر.اما نه خنجری که انسان هارو باهاش کشت.
تام تقریبا حدس میزد که دلیل استفاده ساحره ی سیاه از خنجر صرفا برای قتل نبوده است.
پیرمرد خنجر را به نرمی از دستان تام بیرون کشید و بر تیغه ان دست کشید و ادامه داد:
این چیزیه که روحش رو باهاش کشت.به وسیله جادوی باستانی که هنوز هم از بین نرفته...هنوز در این خنجر نهفته است...
انگاه خنجر را دوباره بدست تام داد.
ـ باید روحم رو بکشم،با این خنجر،درسته؟
ـ درست فهمیدی.اما کشته شدن روح به معنای واقعی مرگ روحت نیست.فقط اسیب میبینه و به شبه ارواحی تقسیم میشه.
تام لبخند زد.برایش خیلی جذاب به نظر میرسید.عملی چنین مخوف نه تنها اورا از ساخت هورکراکس نترسانده بود بلکه اورا بیشتر به سوی هدفش دچار عطش میکرد.
پیش از اینکه تام چیزی بپرسد سالگو پاسخش را داد:
براساس نظریه اثبات شده،هنوز هم قسمتی از روح این زن در این خنجر پنهان شده.پس میتونی مطمئن باشی که نیمه شب امشب،اولین چیزی که میبینی روح یک ساحره جوان و فریبنده خواهد بود.
ـ ساحره جوان و فریبنده؟
ـ بله،این توصیفیه که میشه درباره روح اون زن ساحره انجام داد.تمام جادوگرانی که هورکراکس ساختن اون زن رو ملاقات کردن.
ـ خب،بعد؟
با اینکه انها کاملا تنها بودنند مرد محطاتانه شروع به حرف زدن کرد:
گوش کن تام،تو با یه شیطان ملاقات میکنی،و اون زن دستوراتی رو بهت میده.و کار تو هم عمل کردن بی چون و چرا از اون دستوراته حتی اگه برات سخت باشه.
تام برای بار دوم از عمل کردن به دستورات شخصی دیگر بیزار بود.چه برسد فرمانبرداری از یک روح!اما خودش میدانست که تنها راه همین است پس در چنین موقعیتی غرور معنایی نداشت.
پیرمرد اینبار با صدای محتاط تری گفت:
فقط مراقب باش...اون حقه های کثیفی بلده.

ساعت دوازده نیمه شب:

قرص ماه کامل بود.تابش پرتوانش بر شاخه های لخت درختان سر به فلک کشیده،انها را همچون اسکلت های سرد و سفید دستی نشان میداد که گویی سعی داشتند اسمان را چنگ بزنند.
تام به ساعت نگریست و نگاهش لحظه ای بر دوعقربه متوقف شده بر روی شماره دوازده ثابت ماند.
صدای ناقوس کلیسا در نقطه ی دور دستی از کلبه چوبی مخوف،ساعت دوازده نیمه شب را اعلام میکرد.
نگاه تام به طرف خنجر جواهر نشان برگشت.انرا برداشت و به ارامی در سرجای تعبیه شده اش بر دیوار سنگی قرار داد.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان دود سیاه رنگ سحر امیزی اندک اندک از کالبد اهنین خنجر رخنه کرد و به دنبال ان صدایی همچون اواز زنی شنیده میشد.اوازی اهریمنی با ملودی نامعلوم و مرموز که بدن را منجمد میکرد و گوش را تسخیر.
در نگاه تام ترسی دیده نمیشد.تنها برق قرمز چشمانش بود که با دنبال کردن دود اهریمنی که همچون ماری در هوا میپیچید لحظه به لحظه بیشتر می افزود.
سرانجام دود جمع و متمرکز شد و اندک اندک شکل گرفت تا انکه به روح زنی تبدیل شد.
نفس تام در سینه حبس شده بود.بی اختیار یک قدم به عقب رفت.
او در مقابلش شبح زن زیبایی را میدید که موهایش همچون الهه سپیده دم ابی رنگ،پوستش مانند بلور یخی سفید و چشمان قرمز رنگش تضاد زیبایی را با موهایش ایجاد کرده بود.
اما هیچ یک از اینها تام جوان را بر نمی اشفت،به جز جادوی سیاه جذب کننده ای که سالگو از ان به(شیطان)یاد کرده بود.البته این کار او،خودش را نیز مبدل به شیطانی بزرگ میکرد با این حال اکنون که در وضعیتی کاملا انسانی قرار داشت،باوجود قدرت جادویی که در وجودش نهفته بود یارای مقابله با نیروی جذب کننده اش را نداشت.
شبح چشمان بی فروغ و سردش را به تام دوخته بود.او با صدای زمزمه وار عجیبی شروع کرد به حرف زدن.
ـ نگاه کن!نگاه کن چه کسی منو از خواب بیدار کرده!بعد از سالها...
تام خودش را جمع و جور کرد.سعی میکرد جادوی جذب کننده زن را از خود براند.نگاهش را به سردی به شبح دوخت.
ـ از دیدنت خوشحالم ساحره گمنام.فکر میکنم بدونی چرا احضارت کردم چون...من همون هدفی رو دارم که توداری.
شبح ساحره در حالی که چشمان نافذش را لحظه ای از تام برنمیداشت به نرمی در هوا حرکت کرد و جلو امد.در صورتش نوعی نگرانی مصنوعی دیده میشد.
ـ تو اولین نفر نیستی،خیلی ها میخواستن مثل من باشن.اما هیچکس نتونست.نمیبینی؟من جاودانه تر از هرجادوگری ام!
تام در دل لحظه ای او را به خاطر اعتماد به نفس بی مورد و خیالات شیرین جاودانگی اش تمسخر کرد اما هنگامی که نابودی ابدی و زندانی بودن در اوج توهمات شیرینش که درظاحر هنوز در ذهنش به همراه داشت را به یاد اورد،اندکی بخاطر زندگی فلاکت بار او دلسوزی کرد.
ـ به من بگو...چجوری باید اینکارو بکنم؟؟
چهره شبح مشوش بود،ناگهان جیغ بلندی کشید و درحالی که روبه روی ماه کامل بیرون پنجره ایستاده بود صورتش را با دستان پوشاند و گفت:
پسرجوان!پسرجوان!این کار بسیار هولناک است!
ـ نه!این فقط یه بهانه است!تو بهم نمیگی چون نمیخوای کسی به جز خودت جاودانه شه!
شبح با شنیدن این حرف لبخند شیطنت امیزی زد و از جلوی پنجره کنار رفت.به طوری که نور ماه هاله اش را درخشان کرده بود وگفت:
نه...من به تو میگویم.اما هرکاری یک قیمتی دارد.
تام بلافاصله پاسخ داد:
به چه قیمتی؟
ـ به قیمت یک قربانی.
اینبار برای تام قربانی کردن کار ساده ای بود.
ـ چه کسی؟
شبح دور اتاق چرخی زد.موهای ابی اش در پشت سرش موج میزد.انگاه به تام نزدیک شد و زمزمه کرد:
ـ جسد سالگو رو برام بیار...چون بعد از آن،من استاد تو ام...


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۵ ۱۲:۰۴:۲۹

eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۴
#53

گبریل دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹:۱۰ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۸
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
شاید اگر سالگو تام مروال رایدل را به انداز دامبلدور می شناخت این حرف را نمی زد؛ او از این که ضعیف خوانده شود متنفر بود؛ او از این که کسی بهش دستور دهد انزجا داشت.

در انتهای ذهن تام نقشه هایی در پرواز بود؛ او سالگو پیر دانا را به خاطردانشش می خواست و در اعماق ذهنش می دانست روزی که دانشش به اتمام رسد و چیزی برای ارائه به او نداشته باشد او را خواهد کشت تام مروال رایدل رقابت را نمی پذیرفت.

اما تام نمی خواست سالگو این ها را بفهمد در نظر او, او باید شاگرد زرنگ وفاداری می بود که برای بدست اوردن وفاداری سالگو هرکاری می کند پس ذهنش را از احساس خالی کرد او می توانست در مواقع عصبانیت با جادو منفجر شود اما, همچنین می توانست ارام باقی بماند ارامشی که خطرناک تر ز زهر باسیلیسک بود پس تام ارام گرفت و احساسات را از عقلش دور کرد و سالگو را از ذهنش بیرون راند ناگهان دوبار اطرافش همان غاری بود که شب به انجا امده بود.

سالگو با تعجبی امیخته به تحسین به او نگریست؛ تام اولین فردی بود که توانسته بود در اولین تلاش در های ذهنش را به روی او ببندد.پس با ملایمت گفت:
-تام واقعا نمی دونم چطوری این کارو می کنی, جادوی تو فوق العاده واسه یه فرد زیاد و این شانس در خونه هر جادوگری را نمی زنه اگه بتونی همون طور که من رو از ذهنت بیرون کردی, مادر طبیعت را هم از ذهنت بیرون کنی ما می تونیم به مرحله بعد ساختن هوراکس وارد بشیم, اما تام شکستن مرز های جادو تاوان دار, تاوانی که حتی برای جادوگران سیاه هم سنگین, سال های متوالی جادوگران سیاه دست و پا و چشمشان را فدای اهدافشان کردند, اما مواظب باش تام,مواظب باش چون کسی که هوراکس را می سازد قلبش را در ازای تاوان از دست می دهد.انتخابی که من کردم. پس اگر تحمل تاوانش را نداری بگذار وارد اخرین مرحله ساختن هوراکس نشیم .

اما برای تام مهم نبود در نظر او فقط قدرت اهمیت داشت, قلب او چه ارزشی داشت وقتی که قدرتی نداشت پس تام مودبانه رو به استادش کرد و گفت:
-من مطمئنم استاد, من هم می خواهم انتخابی را که شما سال ها پیش کردید بکنم.
پس سالگو به سمت کلب اش رفت و تام ره فرا خواند تا اخرین مرحله ساختن هوراکس را به او بیاموزد اما تام با وارد شدن به خانه پیر مرد با صحنه ای مواجه شد که انتظارش را نداشت پس گفت:
-اه خدای من..این ...این...


[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴
#52

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۲ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۰ پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 76
آفلاین
- هی تام؟ چطوری پسر؟

دسته موی سیاهرنگ آستوریا در جلوی چشمانش به پرواز در آمد و قبل از اینکه تام واکنشی نشان دهد، دستان زنانه ای دور کمرش حلقه زد.

- آستوریا؟!

ممکن نبود. تام با تعجب به دختری چشم دوخت که قرار بود ته چاهی در حال پوسیدن باشد. آستوریا در حالی که با محبت صورتش را به سینه ی تام می فشرد، خود را بیش از پیش در آغوش او جا داد.

دستان تام بدون اینکه بداند چرا،ناخودآگاه به نوازش موهای آستوریا پرداختند.آستوریا مرده بود، تام این را می دانست ولی انگار مشکلی با این موضوع نداشت.

گرمی بدن آستوریا را حس می کرد. حسی که مدت ها بود تجربه نکرده بود . حسی که فراموش کرده بود ولی حالا از یادآوریش احساس رضایت می کرد.

- چرا منو کشتی تام؟ چرا؟

تام با چهره ای که از عرق خیس شده بود از خواب پرید.نفس عمیقی کشید و به اطرافش نگاه کرد.هنوز در همان غاری بود که برای خوابیدن انتخاب کرده بود. از تاریک و روشن هوا می دانست نزدیک های صبح است.لب هایش که از شدت خشکی به هم چسبیده بودند را تکانی داد و وردی ادا کرد. سپس جام آبی را که به تازگی ظاهر کرده بود به دهان برد و نوشید.

صدایی که از گوشه ی غار به گوش رسید، تام را از جا پراند: همیشه اولش با خواب شروع میشه.

تام به سرعت به طرف صاحب صدا برگشت. در نور کم غار، چهره ی سالخورده ی سالگو مشخص بود.

- تو از کی اینجا بودی؟ از وقتی خوابیدم؟

سالگو که انگار حرف های تام را نشنیده بود به آرامی از جای خود برخاست و به طرف ورودی غار حرکت کرد.

- توی خوابت چی دیدی؟

تام که هنوز از رفتار اخیر پیرمرد عصبانی بود با بی تفاوتی جواب داد: چیز مهمی نبود، یه خواب در هم و بر هم.

نمی خواست پیرمرد بداند که احساس ترحم پیدا کرده است، چیزی که برای خود تام هم عجیب بود.

- برای اولین هورکراکسم، برادر کوچیکم رو کشتم.هنوز اولین خواب رو فراموش نکردم. تا سال ها بعدش، هر شب بدتر و بدتر میشد.طولانی تر، واقعی تر.

سالگو که به ورودی غار رسیده بود، همانجا نشست و به منظره ی جنگلی بیرون که به تدریج با نور خورشید روشن می شد چشم دوخت.چهره ی پر چین و چروکش، در هم رفته بود.انگار که از چیزی منزجر شده باشد.

- این اولین بارم نیست که همچین کاری می کنم پیرمرد، تا به حال هیچ وقت همچین اتفاقی نیفتاده بود. نمی خواد در مورد وجدان اراجیف سر هم...

- یادت باشه با کی داری حرف می زنی پسرک احمق! نگران نباش، موضوع وجدان نیست. جادوی هورکراکس یه جادوی قدیمیه، وقتی با هدف ساختنش یکیو می کشی،بدون اینکه بدونی بخشی از جادو رو اجرا کردی.

سالگو چشمانش را از منظره ی درخت های صنوبر برداشت و به تام خیره شد.

- روحت شروع می کنه به تقسیم شدن. این خواب ها، یه واکنش از طبیعته. طبیعتی که سعی می کنه جلوتو بگیره و اگه یاد نگیری چجوری باهاشون مقابله کنی، عقلت رو از دست میدی... قبل از اینکه هورکراکس رو تموم کنی دیوونه میشی!

تام بدون اینکه تغییری در حالت چهره اش بدهد، شانه هایش را بالا انداخت.قرار نبود از چند کابوس بی اهمیت بترسد، پیرمرد او را دست کم گرفته بود.

- حالا آماده شو، تا الان هر چی یاد گرفتی یه مشت ورد و جادو بوده. چیزی که می خوام بهت یاد بدم با همشون فرق داره. روی قدرت ذهنت تمرکز می کنیم.فقط یه کم ممکنه درد داشته باشه.

هنوز جمله ی سالگو به پایان نرسیده بود که تام درد غیرقابل تحملی در وجودش حس کرد. از سردرد، تقریبا کور شده بود. پلک زد تا شاید اطرافش را بهتر ببیند. دوباره پلک زد. فضای اطرافش کم کم واضح شد.دیگر در غار نبودند. در اتاق کوچک خاک گرفته ای ایستاده بودند که آشنا به نظر می رسید. خانه ی گانت ها، دقیقا همان طور که تام به خاطر داشت. "دقیقا" همانطور که تام به خاطر داشت!

- هاها... سعی کن منو از ذهنت بیرون کنی!... ذهنت بر خلاف چیزی که انتظارش رو داشتم خیلی آسیب پذیره!



ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۶ ۱۰:۵۲:۳۳

وقتی توی خونه ات موش رخنه میکنه، خونه رو دور نمی ریزی! موش رو بیرون میکنی!


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴
#51

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۱:۴۴
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1106
آفلاین
آستوریا با لحنی که کمی ناراضایتی در آن بود رو به تام کرد و گفت:
_اوه...واقعا متاسفم تام...میبینی که...یکم مشغولم امروز...واقعا ببخشید!

تام چند ثانیه ای به آستوریا زل زد...سپس فنجان قهوه ای که در دستش بود را بر روی میز گذاشت و ایستاد...
_اوه...بله...درک میکنم...پس بهتره منم زیاد مزاحمت نشم...فقط یه چیزی...نمیخوای نامزد من رو ببینی؟! اون الان روبروی ساختمون،توی خیابون وایستاده...فکر کنم از پنجره اتاقت بتونی ببینیش!

آستوریا که نمیتوانست کنجکاوی زنانه اش را پنهان کند و بسیار مشتاق بود تا ببیند چه کسی توانسته بود تام که جوان به شدت خوش چهره ای بود را شیفته ی خود کند،گفت:
_اِم...چرا...حتما!
_پس دستت رو بده به من تا بریم دم پنجره!

آستوریا دست تام را که به گمان او به نشانه ادب برای کمک کردن برای بلند شدن از صندلی اش،دراز کرد بود گرفت.
اما همین که دستش دستان تام را لمس کرد،تام به قصد جنگل هایی اسکاندیناوی،همان محلی که سالگو بود آپارات کرد!

جنگل های اسکاندیناوی

بدن زخمی و خونی آستوریا روی زمین افتاده بود و او که از شدت بریدگی ها درد میکشید،نمیتوانست هیچ حتی حرفی بزند...
تام اما بالاسر او سالم ایستاده بود و به آستوریا نگاه میکرد...سپس چوب دستیش را از ردایش بیرون آورد و خطاب به آستوریا گفت:
_نمیخواستم اینجوری بشه...نمیخواستم زجر بکشی آستوریا...ولی...یه چیزایی هست تو نمیدونی...الان هم بزرگترین لطفی که میتونم بهت بکنم اینه که زودتر راحتت کنم...تو دوست خوبی بودی آستوریا...ولی من نیازی دیگه به دوست ندارم...آواداکداورا!

طلسم سبز رنگ درست به وسط سینه ی استوریا اصابت کرد و او را در جا کشت...تام طلسم دیگری به زبان آورد و جسد آستوریا را در هوا بالا برد و به همان صورت به سمت محل کلبه ی سالگو حرکت کرد.

هنگامی که تام به کلبه سالگو رسید،سالگو را دید که بیرون از کلبه که روی چاه اب کنار خانه اش خم شده بود...همین که سالگو تام را دید چند قدمی به سمت تام حرکت کرد و سپس ایستاد...تام هم جسد را آرام از هوا جلوی پای سالگو فرود آورد و گذاشت...
_این کیه جوون؟!
_یکی از معدود اشخاصی که میشناسمشون و بهم نزدیک بودن!
_هوووم...خواهرته؟!
_من خواهری ندارم...یعنی فکر نکنم داشته باشم!
_خب پس کیه؟!
_کسی هست که ده سال باهاش بزرگ شدم!

تام سالگو را دید که هنوز با چهره ی پرسشگرایانه ای به او نگاه میکرد...هیچ وقت دوست نداشت از گذشته تاریک و به نظر خودش،خجالت آورش حرف بزند...اما این بار مثل اینکه چاره ای نداشت...با لحن مردد و صدایی آهسته گفت:
_توی پرورشگاه!

سالگو چهره اش دگرگون شد...اما نه آن طوری که تام توقع داشت...چهره و نگاه سالگو به تام نگاه متعجب بود...ولی نه تحقیر آمیز!
_خیلی عجیبه...خیلی...جوون با استعدادی مثل تو چطور میتونه چنین استعدادی داشته باشه،در حالی که توی پرورشگاه بزرگ شده...ممکن نیست که تو خانواده اصیلی نداشته باشی!

تام فهمید که آن نگاه سالگو نگاه متعجب و البته تحسین کننده بود...تام هم به چشمان سالگو خیره شد و گفت:
_بله...ممکن نیست!

سالگو نگاهی به جسد آستوریا که زیر پایش بود انداخت...سپس به طور اعجاب انگیزی روی پاشنه پایش چرخید و به سمت کلبه اش رفت...در همین حالی که به سمت کلبه اش قدم برمیداشت به چاه آبی که همان جا بود اشاره کرد و گفت:
_جسد این بیچاره رو بنداز تو چاه...تو هم فردا صبح بیا که باهات کار دارم!
_اما...قرار بود در مورد "هورکراکس" چیزی بهم آموزش بدی!

سالگو ایستاد...گردنش رو کمی چرخاند وگفت:
_جوون...فکر کردی به این سادگی هاست که بتونی هورکراکس بسازی؟!فکر کردی فقط اینکه یک نفر رو بکشی کافیه...میدونی چه کارهای فجیع و البته درداوری باید انجام بدی تا روحت رو تکه تکه کنی؟!تو هنوز خیلی راه داری که بری جوون...برو همونطور که بهت گفتم فردا بیا!

سالگو به داخل کلبه اش رفت و در را بست!
تام نیز جسد را دوباره برداشت و به سمت چاه رفت...داخل چاه تاریک بود و چیزی داخل آن معلوم نبود...اما تام نیاز به هوش زیادی نداشت که بداند انتهای چاه پر است از جسد و اسکلت...صدای که بعد از انداختن آستوریا در اعماق چاه ساطع شد هم بر این امر مهر تایید بود...

تام به درپوش چاه را گذاشت سپس به اعماق جنگل رفت تا جایی راپیدا کند که شبش را آنجا صبح کند...در همن حال با خود به این فکر میکرد که آیا دوباره باید یک ماه صبر کند تا چیزی جدید از سالگو آموزش ببیند یا دیگر سالگو فهمیده که او با بقیه فرق دارد و همین فردا هم به او چیزی جدید می آموخت؟!یا اصلا درس بعدی که به تام آموزش میداد چه بود؟!تکه تکه کردن روح؟!ورد و طلسم های سیاه؟! ذهن خوانی؟! هر چه بود،تام مطمئن بود که از پس آن بر می آید...تام آمده بود که تا آخر جادو را برود...و حتی فراتر از آن!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۵ ۱۵:۳۶:۵۵



پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
#50

هلنا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
از زیر سایـہ اربـــــــــاب....
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
خلاصه:
تام ریدل برای یادگیری جادوی سیاه به دنبال جادوگری به اسم سالگو می گردد که سرانجام موفق به پیدا کردن سالگو در جنگل می شه.
سالگو به سختی قانع می شه که آموزش تام ریدل جوان را بر عهده بگیرد و برای اینکه درس هورکراکس رو به تام یاد بده بهش می گه که باید بره و یکی از افرادی رو که می شناسه بکشه و جسدش رو بیاره و تام هم تصمیم می گیره آستوریا که یکی از افرادی بوده که تام بهش دلبسته بوده و الان مدیر یتیم خونه ای هستش که تام و آستوریا در آنجا کودکی خود را گذرانده بودند.
__________________________
تام در حال نگاه کردن به چشمان آستوریا بود چشمانی که از کودکی با انها بزرگ شده بود.آستوریا از همان کودکی مهربان بود او تنها کسی بود که به خودش شهامت نزدیک شدن به تام را داده بود.تام به چشمان خاکستری آستوریا خیره شده بود چشمانی که هر کس به آنها نگاه می کرد در آنها غرق می شد.تام با تکان های مکرر دستان آستوریا مقابل صورتش به خودش آمد.
_تام؟چی شده چرا اینقدر تو فکری؟
تام که تقریباً هوشیاری کاملش را به دست آورده بود به آستوریا نگاه کردو گفت:
_تعارف نمی کنی بشینم؟
آستوریا که کاملاً فراموش کرده بود که تام را به نشستن در کنارش و خوردن فنجانی قهوه دعوت کند با خوشحالیی که کمی خجالت هم چاشنی اش بود رو به تام گفت:
_البته تام بفرما بشین.
تام با این حرف آستوریا بدون درنگ نشست که آستوریا دوباره گفت:
_راستی تام ازدواج کردی یا نه؟
تام تا به حال عاشق نشده بود شاید به خاطر آن بود که کسی تا به حال او را دوست نداشته و کسی برایش ارزش قائل نشده بود.اما نه کسانی هم به او توجه می کردند آن هم بخاطر قدرت خارق العاده ی او بود که باعث می شد همه از او بترسند.صدای آستوریا باعث بریده شدن افکار تام شد.
_هِی تام! کجایی پسر؟ نسبت به گذشته خیلی ساکت تر شدی!
تام که تمام سعیش را می کرد که به گذشته بر نگردد فکری به سرش زد که با استفاده از آن آستوریا را در جایی خارج از اینجا می توانست ببیند با خواست و میل خود آستوریا...با تمام شدن این افکار شروع کرد به صحبت کردن درباره زندگی دروغی...
_اُوه! آره ازدواج کردم .یعنی ازدواج که نه هنوز نا مزد دارم.برای همین اینجا اومدم تا برای جشن عروسیم دعوتت کنم.
تام با گفتن این جملات باعث می شد که آستوریا لحظه به لحظه ناراحت تر شود.وقتی چشم تام به آستوریا افتاد مضطرب بهش نگگاه کرد و گفت:
_اتفاقی افتاده؟
آستوریا که توانسته بود کمی خودش رو جمع و جور کند گفت:
_نه ،خب داشتی می گفتی.
تام بدون درنگ شروع کرد به گفتن بقیه حرفش...
_منو نامزدم امروز می خوایم بریم بیرون می شه ازت خواهش کنم که امروزت رو با ما بگذرونی؟
البته هرکس نداند تام خودش به خوبی می دانست منظورش از ما او و سالگو بود.


ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۲۴ ۱۹:۱۳:۵۶


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۲۴ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#49

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۳:۲۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5556
آفلاین
آستوریا مسلما دیگر کودکی که از تام حمایت می کرد نبود...او هم بزرگ شده بود. درست مثل تام!
ولی حسی غریب به تام می گفت که آستوریا هنوز آنجاست. جمله ای از خاطره ای قدیمی در ذهنش جرقه زد.

- من هر جا برم آخرش بر می گردم اینجا تام. برای کمک به این بچه ها. آستوریا ها و تام های بعدی به من احتیاج دارن. به ما احتیاج دارن.

نفس عمیقی کشید و وارد شد.
بر خلاف انتظارش چیزی عوض نشده بود...دیوارهای خاکستری ...سقف کوتاه و نمناک...نور کم...و هزاران نگاه منتظر!
با هر قدمی که بر میداشت دری باز می شد و نگاهی کنجکاو و تشنه به این تازه وارد خیره می شد. این تشنگی را خوب درک می کرد...او هم بزرگ شده همانجا بود. تشنه توجه...تشنه محبت...
نگاهش را مستقیم به جلو دوخت و رفت...تا به اتاقی رسید که دری نسبتا بزرگ تر داشت. ایستاد. دو ضربه به در زد.

-بفرمایید!

در را باز کرد و وارد شد. مدیر زن جوانی بود...با نگاهی آشنا!
-آستوریا؟ خودتی؟ حدس می زدم!

خانم اسمیت به چهره جوان ناشناس خیره شد. چهره جذابی داشت. ولی این چیزی نبود که هویتش را آشکار کند. این چشم ها و این نگاه ذاتا خصمانه...فقط می توانست متعلق به یک نفر باشد.
-تام؟ باورم نمی شه...تو؟

تام لبخند زد و به طرف دوست قدیمیش رفت. دستش را به طرف او دراز کرد...ولی با حرکت بعدی آستوریا که او را به گرمی در آغوش گرفت غافلگیر شد.
-اوه...چیزه...دلم برات تنگ شده بود. و برای اینجا!

عجب دروغ بزرگی! خوشحال بود که آستوریا به چشمانش خیره نشده. حتی بدون ذهن خوانی هم می توانست آن نگاه متظاهر و ساختگی را تشخیص دهد.
لحظاتی بعد دو دوست قدیمی سرگرم نوشیدن چای و حرف زدن درباره خاطرات قدیمیشان بودند...آستوریا تعریف می کرد...تام می خندید و سرش را تکان می داد. ولی ذهنش فقط به دنبال یک هدف بود!
-چطوری بکشونمش یه جای خلوت...و بکشمش؟!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
#48

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۲:۴۸ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
- هی.. آقا پسر، میری کنار؟
نگاهی به جایگاه خود انداخت. درست میانِ پیاده رو ایستاده بود. اما این دلیل قانع کننده ای برای مزاحمِ تامِ جوان شدن نبود!
-میتونی از اون طرف بری!
انگشتان استخوانی و کشیده اش، حاشیه خیابان را نشان میدادند. حتی به خود، زحمت نگاه کردن به صاحب آن صدای زنانۀ ظریف را نداد، چه اهمیتی داشت؟

نگاهی به جایگاه خود انداخت. درست میانِ پیاده رو ایستاده بود. میانِ پیاده روی مقابلِ یتیم خانه. چشمانِ آبی رنگش، روی اسم یتیم خانه میلغزیدند. پرورشگاهِ " هپی لیوینگ" که سال ها کودکیش را در آن به سر برده بود. یک نفر از درونِ آن پرورشگاه. یکی از دوستان- یا شاید یکی از اطرافیانِ- سابقش! یک نفر، به اندازه کودکی هایِ خودش بدبخت و زخم خورده! از یاد آوری این مسئله به خود لرزید. از خشم، به خود لرزید!
- اما.. این سرنوشت کدومتونه؟

- آقا پسر.. میری کنار؟
عقب رفت، نه به خاطر درخواستِ کسی، تنها به خاطر اینکه خودش میخواست! دخترِ نوجوانی از مقابلش گذشت.

- کدومتون؟
چشمانش برق عجیبی زدند. برای قدرت، باید از دلبستگی ها جدا میشد. و این، او را تا ابد بی رحم نگه میداشت!
- من دلبستگی ندارم..
نفس عمیقی کشید: " تام مارولو ریدل، سعی کن با خودت روراست باشی!"

-من اینجا فقط یه دوست دارم!

دوست ها خوب نبودند. دوست ها، تنها از قدرتش استفاده می کردند و هیچ نیازی از او را برطرف نمی کردند. دوست ها احمق بودند، دوست ها جادو بلد نبودند! از مرگ یک خرگوش کوچولوی کثیف با نگاه تام، میترسیدند و تعجب می کردند. دوست ها.. مانند زالو های کثیف، قدرتش را می مکیدند!
- و اون دوست، تا قبل از غروب آفتاب از بین میره..

لبخندِ بی روحی بر لبانش نقش بست:
- و تو.. از بین میری، آستوریا اسمیت!



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۰۲ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
#47

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۳:۲۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5556
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل برای یادگیری جادوی سیاه به دنبال جادوگری به نام سالگو می گرده و در جنگل پیداش می کنه. سالگو به سختی قانع می شه که آموزش تام رو بر عهده بگیره.

______________

-درس اول هورکراکس!

تام سعی کرد بر خود مسلط باشد. سعی کرد خونسرد جلوه کند...ولی کلمه "هورکراکس" خلاصه تمام رویاهایش بود! به وضوح بر خود لرزید و این لرزش از دیدگان تیزبین سالگو پنهان نماند.
-آروم باش جوون...هنوز خیلی کار داری! برو یه نفرو بکش و جسدشو بیار تا کارمونو شروع کنیم.

تام فکر کرد اشتباه شنیده است. با لحنی مردد پرسید:
-بکشم؟...یعنی واقعا یکیو بکشم؟

جادوگر پیر سرش را تکان داد. نه تنها تام، بله هر شخصی هم که به جای تام بود می فهمید که معنی این سر تکان دادن "بله" است. جادوگر روی صندلیش نشست.
-واقعا یکی رو بکش. چیه؟ نکنه طلسمشو بلد نیستی؟

تام دستپاچه شده بود. ولی بیشتر از این که قادر به پنهان کردن دستپاچگیش نبود عصبانی بود.
-البته که بلدم. این کارو می کنم. چقدر فرصت دارم؟

سالگو نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. هیچ عقربه و هیچ نوشته و شماره ای روی ساعت نبود. تام نمی دانست سالگو چطور قادر به درک زمان از روی این ساعت است. ولی به هر حال جادوگر جواب داد:
-قبل از غروب برگرد. وگرنه من می رم می خوابم و تو با این شور و هیجانی که داری مجبور می شی تا فردا صبر کنی. و من یک شرط دارم. جسد باید متعلق به شخصی باشه که می شناسیش. می خوام اینجوری بهم ثابت کنی که در راه جادوی سیاه از همه چیز می گذری. حالا برو و قبل از غروب با دست پر برگرد.


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.