هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
#6

سالازار اسلیترینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۷ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷
از پایان...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
قبل از این که خورشید برای اولین بار پس از بازخوانی پیغام طلوع کند، هشت سوار - به علت وضعیت فوق‌العاده‌ای که پیش‌آمده بود، تصمیم بر این گرفتند تا کانال‌های دریافت انرژی جادو برای مدتی بسته بماند - به همراه پیغام رونی و ضمیمه‌ای حاوی دعوت به شورای قبایل به سمت هشت دهکده‌ی بزرگی می‌رفتند که آخرین آبادی‌های قبل از دریاچه‌ی مرزی و آبشاری بودند که سِلِدْو ِن را از زمین‌های سوخته‌ی "آن‌سو" جدا می‌کرد. همچنان که زمانی مناطق از دست رفته‌ی جنوب آبشار که زمانی از مناطق تحت حکومت حاکم سلدون بودند. در حقیقت سلدون یک کشور نبود و ایالت مرزی و جنوبی ممالک متحد شمالی محسوب می‌شد.

در واقع مرز بین ممالک متحد شمالی و حکومت‌های آنارشیست جنوبی که جمعیت عمده‌اش بربرهای جنگلی و زبان‌ نفهم و بیشتر از آنها نکروس‌ها و آشاک‌های تیره تشکیل می‌دادند، کوهستان جنوبی بود که بیشتر مانند یک پله‌ی غول‌آسا با میانگین ارتفاع هزار و سیصد متر بود که کاملن از نفوذ بربرها به شمال جلوگیری می‌کرد. در قسمت میانی کوهستان، مهم‌ترین بخش آن قرار داشت که شامل دریاچه و آبشارها می‌شد. دریاچه در واقع پایان مسیر تمام رودخانه‌هایی بود که از شمال جاری بودند و طول کرانه‌ی شمالی‌ آن بیش از 53 لیگ و عرض آن در بیشترین حد از شمال تا آبشار به بیش از 9 لیگ می‌رسید و از آن آبشارهایی بسیار عظیم فرو می‌ریخت.

اما پیش از به جنبش درآمدن جهاد سوزان جنوبی و متحد شدن بربرها و دیگر مخلوقات وحشی‌اش، مرز جنوبی تا 10 لیگ پس از آبشار نیز پیش می‌رفت و بیش از چهل آبادی و شهر در این قسمت وجود داشت که اکثرن در کنار رودهایی جاری از دریاچه‌ی حاصل از فرو ریختن آبشار قرار داشتند. به علت آبرفت‌گذاری زیاد انبوه رودهای جاری در مناطق پست بین کوهستان و بیشه‌های جنوبی - که زمانی مرز بین مناطق بی‌تمدن جنوبی و سلدون شناخته می‌شد - خاک این نواحی چنان مرغوب بود که سه‌تا از شهرهای بزرگ سلدون که یکی‌شان هفتمین یا هشتمین شهر بزرگ تمام ممالک متحد شمالی محسوب می‌شد در آن ناحیه قرار داشتند.

از قرن‌ها پیش که ممالک متحد سازمان یافته شده بودند و سلدون به عنوان ملازم تمامی اراضی شمالی مسئولیت نگهبانی جنوب را بر عهده گرفت، هیچ‌گاه جنوبی‌ها تهدیدی جدی نبوده و تنها گاهی درگیری‌هایی محلی پیش می‌آمد که به تدریج به علت تجربه و هوش بسیار پایین جنوبی‌ها در برنامه‌ریزی استراتژی برای حملات و فقدان توانایی جادوگری در بینشان ، به راحتی دفع می‌شدند و تنها خسارت‌هایی که برجا می‌ماند، چند رد پا در مزارع بود. تا سال‌ها جنوبی‌ها از میزان حملات خود به قدری کاستند که تا حدود پانزده سال هیچ بربری از بیشه‌های تاریک جنوبی خارج نشد و در این مدت مردم سلدون شروع به افزایش دانش‌شان و گسترش روستاهای کوچکشان به شهرهای امن کردند.

آبشار یا شاید دیوار کوهستان، هرچه که بودند منبعی بی‌انتها از انرژی‌ها جادویی بودند که بزرگان،‌ طی قرن‌ها توانایی استخراج آن را آموخته و به دیگران منتقل کرده بودند. توانایی جذب قدرت دریاچه برای ساحران قدرتمندتر تا بیش از 300 لیگ ممکن بود. اما در آن‌سوی کوهستان و در مناطق پست جنوبی، این قدرت به میزان قابل توجهی کاهش پیدا می‌کرد، تا جایی که بعد از گذشتن از محدوده‌ی 3 لیگ، قدرتمندترین ساحران نیز در اجرای افسون‌ها بسیار ابتدایی و ساده دچار اشکال و ضعف می‌شدند. این نکته هم قابل ذکر است که در دیگر ممالک شمالی، جادو، تنها نوعی تخیل و خرافه به حساب می‌آمد و همه چیز باید با علم طبیعیات و ریاضیات اثبات می‌شد تا قابل بحث باشد.

همین روال پیش می‌رفت تا اینکه حکومت مرکزی در شمال به این فکر افتاد تا شهرهای بزرگ آن‌سوی دیوار کوهستان را تبدیل به استحکامات و دژهای مناسبی کنند که در صورت وقوع حملات جدی‌تر، دفع آنها ساده‌تر صورت گیرد. اولین و بزرگترین شهری که دور تا دورش را شروع به دیوارکشی و ساخت برج و بارو کردند، ادلمار بود. شهر در فاصله‌ی دو لیگی از آبشار قرار گرفته بود و چنان بزرگ بود که هشتمین شهر بزرگ تمام ممالک متحد شناخته می‌شد. بزرگترین رودخانه‌ی قاره‌ی جنوبی نیز از میان شهر عبور می‌کرد و نیمی از شهر بر روی پل عظیمی که روی رودخانه‌ی چهل یاردی را پوشانده بود بنا شده بود. دورتادورش را دیوارهایی سنگی بالا آوردند که همه از کوهستان تراش خورده بود و بالفطره، چنان انرژی جادویی برای شهر ایجاد می‌کرد که مردم برای پهن کردن رخت و لباس‌ها و تا کردن جوراب‌هاشان از جادو استفاده می‌کردند. عمومن نژاد مردمان جنوبی کوهستان با نژاد شمالی‌ها متفاوت بود و بالفطره جادو می‌کردند، حال چه نزدیک کوهستان چه دور از آن، رون‌ها از همان ابتدا که پا در سواحل شرقی گذاشتند، با جادو آشنا بودند. اما پس از پیدا کردند کانال‌های استخراج نیروی‌ کوهستان، تقریبن به جادو اعتیاد پیدا کردند.

در انتهای کار مستحکم‌سازی دومین شهر، بله‌گارد، بودند که شبانه، هجومی بی‌سابقه از بربرهایی که زره و سلاح‌های فولادی داشتند و نکروس‌ها و آشاک‌ها عظیم‌الجثه و سوزان وارد دشت‌های میانی شدند و در همان موج نخست، تمام چهل و چند آبادی را گرفته یا آنهایی را که مقاومت کرده بودند نابود کردند. چنانچه در روز دوم تنها شهرهای آزاد ادلمار و بله‌گارد بودند که قبل از نیمروز دیوارهای بله‌گارد به کلی تخریب شدند و شهر تسخیر شد. در همین اثنا، در سه ساعت،‌ 9 فرستاده به مقصد شمال در قلعه غیب شدند. اما به طرز غریبی، بربرها چنان تغزیه‌ای از نیروی‌ پاک کوهستان شروع کرده بودند که هیچ کس نمی‌توانست فاصله‌ای بیشتر از ده متر را تله‌پورت کند. و هر سواری که می‌خواست از محاصره خارج شود، بی‌رحمانه کشته می‌شد.

به همین ترتیب بود که بربرها مسیر آب را به روی شهر بستند و تمام مزارع خارج از دیوارهای قلعه را سوزاندند. رون‌های المار هم تا دو ماه از آب‌انبارهاشان آب خارج کردند و بعد به تدریج انبارهاشان از مواد غذایی تهی گشت و بعد از اینکه به این نتیجه رسیدند که تسلیم شدن از نوشیدن ادرار به صرفه‌تر است، دروازه‌ها را به روی خیل عظیم دشمن باز کردند در همان ساعت اول، شهر چنان مخروبه شد که گفتی قرن‌هاست این‌جا را گذاشته و رفته‌اند.

و بعد یکی از مراکز مهم بربرها، قلعه‌ی ادلمار شد و مردمش تبدیل به اسرایی شدند که زمانی کارشان را آشاک‌های کریه‌المنظر انجام می‌دادند. همان رون‌های اشرافی که آوازه‌شان حتی در شمال نیز پیچیده بود، قومی که همه‌شان مانند سناتور اعظم ممالک متحد زندگی می‌کردند. آشاک‌ها هم مانند نکروس‌ها و ارباب‌هاشان، بربرها، بسیار تغییر کرده بودند. بربرها زمانی انسان‌هایی پشمالو و نیمه‌برهنه بودند که به قول رون‌ها، زن‌هاشان هم ریش‌ داشتند و تنشان لباسی جز موهای سرشان نبود! اما حالا تا دندان مسلح به تیغ‌های بلند و فولادی، زره‌هایی محکم و یک‌دست و زبانی غیر از جیغ و داد حیوانی بودند. همینطور جانورانشان نیز وحشی‌تر، هراس‌آورتر و باهوش‌تر و عظیم‌الجثه تر شده بودند.

سه سال گذشت، بدون اینکه مناطق شمالی درباره‌ی تسخیر شدن ادلمار چیزی بدانند و حالا بعد از سه سال قاصدی تکه‌تکه شده با خطوط رونی بر روی بدنش ظاهر شده بود که خبر روی کار آمدن پادشاهی در خفا را می‌داد و تقاضای کمک می‌کرد و درباره‌ی خیانتی می‌گفت. نوشته‌اش چنان رمزگونه بود که باید شورای دریاچه تشکیل می‌شد تا تصمیمات لازم گرفته شود.

××××
توضیحات:
خیلی طولانی شد. پست‌هایی که به منظور جهت‌دار کردن قضیه زده می‌شن همیشه طولانین. من هم فقط خواستم یه مختصات کلی از این دنیا بدم و اینکه اصلن اصل ماجرا قراره چی باشه. نخواستم نظر خودم رو به داستان تزریق کنم بنابرین همینجا میگم که در اصل استفاده‌ی بیش از حد از جادو و بازشدن بیش از حد کانال‌ها باعث شده تا ارباب تاریکی (حالا هرکی که هست... از لرد ولدمورت نه‌چندان بد هری پاتر تا ملکور و سارگراس لوتر و وارکرفت) با لژیونش وارد مناطق جنوبی بشه و موجودات تاریک جنوبی با موجودات درست و حسابی ارتش امپراطوری ترکیب شدن و اینطوری شدن و امپراطور هم یه کم بربرها رو متمدن کرده و بهشون هوش جنگی یاد داده. حالا هرچی از جادو بیشتر استفاده بشه، این بربرها بیشتر تغذیه میشن و قوی‌تر می‌شن. توی اون شهره هم الان یه شاه جدید بعد از مرگ پدرش اومده و حالا دارن برنامه‌ریزی می‌کنن تا یه شورش (یا جنگ) حسابی ردیف کنن.

سلدون هم که تنهایی نمی‌تونه با جنوبی‌ها بجنگه بعد از شورا از حکومت مرکزی کمک می‌خواد و مشکل اینه که اونا جادو رو قبول ندارن و اینا. بنابرین به نظر من بهتره هرکسی یه زاویه‌ای رو دنبال کنه. یه نفر زاویه‌ی الدمار رو بگیره، یه نفر مخ کردن حکومت مرکزی، یه نفر تصمیمات شورا و...!

همین!


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲۲ ۲۰:۰۱:۵۱
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲۲ ۲۰:۱۸:۱۰

[b]The sun enter


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۷
#5

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲:۳۸ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
خارج رول

دوستان تا اینجا پستا تقریبا همه عالیه... ولی ما الان در قسمت بحرانی داستان هستیم و هنوز وارد اصل ماجرا نشدیم برای همین لازم دیدم یک پست خارج رول بزنم که هم سیر کلی داستان مشخص شه و هم کمی برای ادامه دادن داستان هماهنگ تر باشیم.

اول در مورد سیر داستان بگم فعلا اینجوری پیش بریم که اعضای قبیله شورای بزرگی تشکیل میدن که تمام بزرگان قبایل مختلف رو به شورا دعوت میکنن ( که چند پست باید به دعوت کردن بقیه قبایل و همچنین خود شورا اختصاص بدیم)

پیشنهاد من اینه که بعد این ماجرا ضمن اینکه همه برای جنگ آماده میشن گروهی متشکل از چند جادوگر قدرتمند وارد مرز های تاریکی بشن که اطلاعاتی جمع آوری کنند و ما بیشتر پستا رو بر این قسمت تمرکز بدیم ... ضمن اینکه نیم نگاهی هم به ارتش در حال آماده شدن انسان ها داشته باشیم.

ضمنا در این قسمت بهتره اسامی داخل تاپیک رو نصف نصف کنیم یعنی یک عده آماده سازی ارتش رو به عهده بگیرن و بقیه هم جزو اون گروه کوچیک باشن. اینجوری در توصیف هر قسمت سوژه مناسب و اشخاص کافی برای جلو بردن داستانمون رو داریم و هم اینکه چون اسامی داخل داستانپخش میشن زنندگان پست های بعدی راحتتر اسامی رو بخاطر میسپرن.

از دیگر چیزهایی که فکر میکنم باید در همه پستها بهش دقت کنیم ، قدرت تاریکی باشه که بر قدرت جادویی جادوگران اثر میذاره ... به عنوان مثال یکی از پیشنهادات من اینه که جادوگران در نزدیک مرز ها بخاطر نفوذ قدرت تاریکی بعضی از جادو ها رو مثل آپارات کردن نمیتونن انجام بدن و مجبورن برای این کار از مرز ها فاصله بگیرن. و نشانه های دیگه (!) مثل تغییرات آب و هوا و مسائل غیر عادی دیگه که خودتون منظورمو میدونید.

یک نکته قابل ذکرم اینکه سعی کنید زیاد داستان رو پیچیده و پر رمز و راز نکنید ... چون از اونجایی که اغلب نویسندگان داستان ها رو از پست اول دنبال نمیکنن و از طرفی در پست های جدی همه چیز به هم ربط داره ... پیچیده شدن داستان در پست های آتی مشکل ساز هست .

سعی میشه هر چند وقت یک بار خلاصه ای از داستان نوشته بشه.

با تشکر ... از پست لی جردن ادامه بدید ...




Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۷
#4

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۱ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۷ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶
از fozool sanj
گروه:
کاربران عضو
پیام: 281
آفلاین
اوه خدای من.. این گفته ی تلماکیس بود... فرد جوانتری که فقط قسمت مثبت ماجرا در ذهنش بود...
او رو به سیریوس گفت: سیریوس پس با این تفاصیر آرماندو حتما از این که یه جاسوس و خائن باشه برگشته... اون حتما از کارش پشیمون شده بوده...
سیریوس با نگاه دلسوزی رو به تلماکیس کرد و گفت:
من از این بیشترا ازت انتظار داشتم تلماکیس... احتمال اینکه اونو کشته باشن و این خط رو روش حکاکی کرده باشن بیشتره... همه ی ما میدونیم که این کارا از امپراطور تاریکی بر میاد... میتونه از حیله های اون باشه... نیکلاس این طور نیست؟
نیکلاس کمی فکر کرد و گفت : احتمال این قضیه هم به اندازه ی احتمال گفته ی این مرد جوانه...
رونون که تا به اینجا سکوت کرده بود با سرفه ای حضور خودشو اعلام کرد و گفت: بنابر این آقای فلامل. شما میتونین به ما بگین که پیغام چی هستش دسته؟
نیکلاس پیر کمی این دست و آن دست کرد و گفت:
بله آقایون مطمئنن. و من رای همین اینجا هستم. اما بعدش برای من مهم نیست. و من در این قضیه مشارکت نمیکنم. من..
این پیغام چیه نیکلاس.
این جمله رو سیریوس با حالت غرش سگ مانندی ادا کرد و باعث شد فلامل ادامه ی حرفش را بخورد....
او با نگاه دوباره به نوشته ی باستانی گفت:

زنده باد رونین پسر رون پادشاه دو جهان
1.
در های رحمت الاهی باز شده... اما از سمت غرب بادی سردو سهمگین میوزد.
2.
خائن به خون خوئش قسم ترک خیانت کرده است.. او به سان بزرگان است.
3.
السید*بزرگ سفر کرد به سوی کوه بی پایان... و گفت اگر توانیم میاییم...
4.
و من رونین دوم هستم پسر السید کماندار پسر ارا*ی تبر زن پسر رونین زره ساز پسر رون شمشیر بدست پسر میترا الاهه ی زمین و هربرت آهنگرو خدای آسمان ها
5.
آسمان تا 3 بار دور کامل ماه به سرخی میگراید... ما درانتظار شماییم تا به کمک شما بشتابیم...

نیکلاس با گفتن کلمه های آخر گره ای در چشمانش افتاد و گفت:
سیریوس اینجا خودش رمزهایی به زبان ما داره... من پیغام رو خوندم اما باقی کار با شماس...
آه... پس احتمالا باید به آرتاس خبر بدیم... چه کار طاقت فرسایی... این گفته ی رونون بود کسی که اغلب اوقات با آرتاس به مشکل بر میخورد...
****
آرتاس میشه چند لحظه بیای تو کلبه ی من کار مهمی باهات دارم...
اوه نه رونون سگ با وفای من گم شده و من اصلا حال مهمونیای مسخره ی تو رو ندارم...
رونون با حالت تغییر گفت: تو بیا همه چی رو خودت میفهمی...
و تعظیمی از روی ادب به او کرد. تا با هم راهی شوند.. آرتاس به رونون و بعد به کلبه اش نگاهی کرد و راه آفتاد.
****
سلام آرتاس...
سلام تلماکیس ..آقایان؟ رونون در حالی که در کلبه را میبست به نیکلاس فلامل اشاره ای کرد و گفت:ایشون آقای فلامل هستن و.. در اینجا سیریوس حرف رونون رو قطع کرد و گفت: ما الان وقت این کارا رو نداریم آقایون... آرتاس میشه چند لحظه به این جسد نزدیک بشی؟ مطمئن باش زهر جدیدی رو بدنش نداره که ما پادزهرشو نداشته باشیم...
آرتاس به جسد آرماندو نگاه کرد. متوجه خطوط شد...
خوب؟ آرتاس به سیریوس خیره شد.. آقایون من از این خطوط چیزی سر در نمیارم... رونون گفت: نه آرتاس تو نه آقای فلامل زحمت این کارو کشیدن تو باید معنی رمز این پیامو بگی...
نیکلاس...
نیکلاس فلامل شروع به خواندن دو باره ی پیام کرد و همه به آرتاس خیره شدند... آرتاس در حالی که شیفته ی این همه توجه شده بود گفت: در قسمت اول گفته شده شانس ما برای پیروزی بر امپراطور تاریکی زیاد است اما کمکی از سمت غرب به او میرسد و در قسمت دوم گفته شده خائن را بخشیدیم و او مانند بزرگان است... قسمت سوم میگه: السید بزرگ مرده قبل از مرگ برای همه امید بازگشت گذاشته... قسمت چهارم معرف پادشاه بعدیه و قسمت آخر گفته ما منتظر کمک شما هستیم تا در آخر به شما کمک کنیم زیرا تا 3 ماه دیگر جنگ بزرگ شروع میشود...
آقا معنی این کلمات چیه؟ و رو به سیریوس کرد...
آرتاس سرور مهربان من... میدانی من کیستم؟ این گفته ی سیریوس همه را به تعجب وا داشت... او به سمت آرتاس رفت و ادامه داد: من سگ با وفای تو کریس هستم . اسم من سیریوس بلک است... تو را به اینجا کشاندیم تا تو نیز وارد این موضوع بغرنج شوی . میتوانی تصور کنی که اگر تاریکی پیروز شود چه اتفاقی می افتد. همه ی ما میمیریم و آشاک ها بر ما و فرزندانمان حکومت میکنند... پس به سمت ما بیا....
آرتاس نگاهی به سیریوس کردو به لکنت افتاد...در آخر به سمت صندلی رفت و در کنار آتش نشست... سیریوس که از بابت آرتاس خیالش راحت شده بود گفت: خوب... کارای زیادی هست که باید انجام بدیم... آقایون... سرور جدید ما رونین دوم به ما احتیاج داره... السید مرده برای اون کاری نمیشه کرد اما با پادشاهی رونین دوم ما هم جنگ رو ادامه میدیم... اینطور که معلومه ما تا 3 ماه دیگر وقت داریم پس باید تجهیزات دفاعی رو هرچه سریعتر زیاد کنیم...
این کار بر عهده ی توئه رونون... تو و آرتاس... و من نیز با گروه کوچکی از شجاعان دهکده و سرزمینمان تا هفته ی دیگر برای نجات رونین بزرگ اقدام میکنم... زنده باد سرزمینمان سلدون... زنده سرورمان رونین دوم...

___________________________________________________
لطفا به این نکات توجه کنید: السید: elsid .ارا : era


همه ی بدبختیا از اونجایی شروع میشه که فکرای بد به سرت میزنه.
همه ی بدبختیا از اونجایی شروع میشه که فکرای خوب از سرت پر میزنه


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۹:۴۹ سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷
#3

نیکلاس   فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
خط رون باستان
خطی بسیار قدیمی که بیشتر برای ارتباط بین گروههای مخفی استفاده میشد و یک نوع حروف رمز، برای رد و بدل کردن پیغامهای فوری بین افراد گروه در ان وجود داشت که فقط اعضا ان را میفهمیدند.
این حروف بر گرفته از یادداشتهای پطروس کبیر معروف به رون بود که در زمان هجوم افراد بیگانه به سرزمین اجدادی او خلق شده بود،در واقع رون و همراهانش تصمیم گرفتند پیام های خود را به صورت حروفی که از اشکال مختلفی درست شده بود بیان کنند تا افراد عادی نتوانند به انها دست پیدا کنند.

موجودی سفید رنگ و تقریبا نامریی از درکلبه خارج شد و در حالی که بنظر میرسید در حال انجام وظیفه مهمی است بدون توجه به اطراف خود و با سرعت، مسیر از پیش تعیین شده خود را می پیمود.
سکوتی وهم انگیز در داخل کلبه ایجاد شده بود . سکوتی که قرار بود شکسته شود ولی کسی یارای ان را نداشت .اما تلماکیس با اینکه بسیار بزرگ تر از سن واقعی خود رفتار میرد دیگر تحمل این جو را نداشت پس بار دیگر به سخن امد و گفت:

- سیریوس تو قطعا میدونی این خطوط یعنی چه ؟ اینکه حرف نمیزنی شاید برای اینه که ما نباید از اصل ماجرا باخبر بشیم.
- عزیزم ...فکر کنم باید مدتی اونو با جسد تنها بگذاریم. فکر میکنم سیریوس میخواد اشکال روی جسد رو بررسی کنه.

سیریوس در افکار خود غرق بود... از زمانی که جسد را دیده بود در ذهن خود زوایای بیشماری را به تصویر کشیده بود ولی حامل پیام، بسیاری از طرحهای او را خراب کرده بود. پیامی که از طرف گروه "کیزاس " بود.گروهی که در برابر ارشاک ها اقدام به جمع اوری افرادی برای مقاومت کرده بود ولی تمامی انها دستگیر و زندانی شده بودند.
حامل پیام کسی نبود جز "ارماندو فرانسیس"... کسی که در هنگام تشکیل گروه در جبهه مخالفین قرار گرفته بود و بسیاری ازافرادی که به گروه پیوسته بودند را دو دستی تقدیم اشاک ها کرده بود و انها به پاس زحماتش او را زندانبان مخالفین کرده بودند. اکنون او اینجا بود... درحالی که بدنش غرق در خون ناشی از شکنجه وخنجری که در وسط سینه اوبود قرار داشت ... ارام و بیصدا در پی رساندن پیغامی برای ازادی به خواب ابدی فرو رفته بود.
سیریوس که برای لحظه ای باسخنان تلماکیس به خود امده بود ،لبخند سردی زد و با تکان دست، دیگر افراد حاضر را از رفتن منصرف کرد،سپس رو به کوچکترین فرد حاضر کرد و گفت:

- درست حدس زدی عزیزم... این خط رون است ولی فقط افراد بسیار کمی که از چگونگی کشف و بازخوانی ان باخبرند... و من جزو ان افراد نیستم.
- پس کی میتونه به ما کمک کنه؟ ما نمیتونیم این فرد رو که با رساندن خودش به اینجا برای رساندن پیام از جان خودش گذشته رو همین جوری رها کنیم.
- منم قصد این کار رو نداشتم... برای این هم به کسی که فکر میکردم ممکنه از این اشکال سر دربیاره اطلاع دادم!

در همین لحظه صدای دیگری در کلبه پیچید.در کلبه به صدا در امده بود وتوجه همه اعضای خانه را به ان قسمت جلب کرده بود .وقتی تلماکیس که به واسطه نزدیکی به در به طرف ان رفته بود تا انرا باز کند ،به غیر از سیریوس بقیه افراد از حضور فردی در ان موقع شب ،شگفت زده شده بودند ولی وقتی در باز شد ،با دیدن فردی که در پشت ان انتظار ورود را میکشید ،حتی صحبتهای چند لحظه پیش سیریوس نیزبرای بقیه روشن شده بود.
کسی که سیریوس خبر کرده بود تا از او اطلاعاتی در مورد چگونگی خواندن یک پیام به خط رون را بگیرد، نیکلاس فلامل بود که سن زیاد اوجودش دراین خانه را تایید میکرد،کسی که گرچه هیچ وقت سندی در زمینه همکاری او با گروه رون پیدا نشد ولی بسیاری از راویان حضور او را در ان گروه تصدیق میکردند اما خودش هیچ وقت این روایتها را تایید نمیکرد.
نیکلاس بدون توجه به حاضرین به طرف جسد رفت و در حالی که با یک نگاه انگار که از تمامی ماجرا باخبر شده بود و توانسته بود پیام چند خطی روی جسد را نیز بخواند رو به بقیه گفت:

- سیریوس تو میدونی که من روی خوابم حساسم... فکر نمیکردم برای یک چنین چیزی من رو تا اینجا بکشونی.
- ولی من میدونم که تو تنها کسی هستی که از این نوشته ها سر در میاره.
- ممکنه حرف تو صحت داشت باشه ولی چه ضرورتی داره که من این پیام رو برای شما بازگو کنم. در حالی که زیاد هم به این کار راغب نیستم.
- شاید تو تمایل چندانی نداشته باشی که خاطراتت رو بازگو کنی ولی حداقل میتونی ما رو در حل این مسئله کمک کنی.

نیکلاس بار دیگر به جسد نگاهی انداخت. صورت بهت زده دیگران و قیافه مطمئن سیریوس دقیقا انچیزی بود که در ان لحظه متصور میشد.سیریوس نیز ان مرد را شناخته بود ، و احتمالا برای همین خیلی این پیغام برایش اهمیت پیدا کرده بود ولی نیکلاس اصلا این جمع را در حدی نمیدانست که اطلاعات قدیمی خود را بازگو کند ،برای همین رو به سیریوس به حالتی سربسته گفت:

-تو چگونگی تشکیل کیزاس رو میدونی... و هدف انها، که مبارزه با ستم اقدام کرده بودند. من کاری با وجود این فرد در این موقعیت ندارم فقط این نکته رو بهت متذکر میشم، که رون در زمان هجوم بیگانه ها ان خط اسرار امیز رو برای این خلق نکرد که مهاجمین از کارهای انها سر در نیارن چون انها زیاد زبان ما رو نمیفهمیدن بلکه ان خط زمانی اختراع شد که ان میخواست خائنین از کارهای ان سر در نیارن!

نیکلاس دقیقا به یکی از تصاویری که از جلوی ذهن سیریوس گذشته بود اشاره کرده بود . وجود یک خائن در بین اعضای گروه در هنگام تشکیل ان. کسی که دقیقا زمانی خود را اشکار کرده بود که تمامی اعضا دستگیر شده بودند. ولی وجود ارماندو در اینجا نشان از چه بود و این پیغام... این پغام قصد داشت چه بگوید. این سوالی بود که سیریوس از نیکلاس پرسید...


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۲۰ ۱۲:۰۹:۱۹

شناسه ، شناسه ، شناسه.

هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۰۴ دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۷
#2

درکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۶ یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۱۱ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
از اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 299
آفلاین
مردی با موهای جوگندمی کمانش را از دوشش برداشت، هر چند می دانست به آن احتیاجی ندارد؛ همان طور که به مردی که از کوه به پایین فرو می لغزید نگاه می کرد، گفت:
- اون سگ ها رو ساکتشون کنید.
- آره بیاید بریم. این یارو هر کی هست تا حالا مرده. کاری از دست ما بر نمیاد.
مردی که قوی هیکل تر از بقیه به نظر می رسید، این را گفت و با خشونت، تسمه ی سگ سیاهش را کشید و به طرف دهکده راه افتاد. مردی که جوان تر به نظر می رسید، گفت:
- لااقل می تونیم جسدش رو دفن کنیم که!
- نه! شمشیر اون کثافتا زهرآلوده، کسی نباید به جسد اون مرد نزدیک بشه. حالا راه بیفت بریم تلماکیس، چون اگه بخوای بری و براش قبر بکنی، مجبورم خودتو توی اون قبر دفن کنم.
تلماکیس به آرامی گفت:
- ولی سگا خیلی به طرفش جذب شدن. ممکنه هنوز نمرده باشه. به سگ خودت نگاه کن، آرتاس.
و به سگ سیاهی که تسمه آن در دست آرتاس اشاره کرد. سگ سیاه بزرگی که مدام خودش را می کشید تا از دست آرتاس رها شود. آرتاس تسمه سگش را به قدرت کشید و گفت:
- سگ من می خواد بره دو سه تا از اون کثافتا رو برای شامش بخوره ولی من برای شامش گوشت تازه شکار کنار گذاشتم.
مردی با موهای طلایی برای تمام کردن بحث پاپیش گذاشت و در حالی که شانه های تلماکیس را به آرامی فشار میداد تا او را وادار به حرکت کند، گفت:
- کار خوبی کردی آرتاس. فک کن بخوای امشب تا صبح دندونای سگتو خلال کنی و گوشت اون ... چی چی ها؟ آها ... کثافتا رو از لای دندوناش در بیاری!
بقیه مردان قهقهه ای زدند و مسیرشان به طرف دهکده را ادامه دادند. جایی که همسرانش منتظر گوشت های شکار بودند تا شام آن شب را آماده کنند.

سایه مردی با مو و قد بلند روی در افتاد، چفت در با صدای آرامی باز شد و در چوبی کنده کاری شده، بی صدا روی لولا چرخید. سگ سیاه بزرگی از خانه بیرون پرید و در حالی که خود را از نور ماه مخفی می کرد، به سرعت شروع به دویدن کرد.
چند لحظه بعد، سگ سیاهِ آرتاس بالای جسد مردی که آن روز از کوه های ممنوعه فروافتاده بود، ایستاد. چند لحظه بی سر و صدا فقط جسد مرد را بویید. چیز عجیبی در مورد آن مرد وجود داشت. بویی که از جسدش ساطع می شد، بویی به جز بوی خون و لجن و زهرهای بدبوی آشاک ها – همان چیزی که باعث میشد به آنها لقب کثافت دهند – از جسد آن مرد ساطع می شد و برعکس همه آن بوها، این یکی بوی خوبی بود.
سگ سیاه، باقی مانده لباس پاره پوره جسد را با دندانش کشید و درآورد. پارچه لباس کمی از خون روی بدن جسد را پاک کرد و دلیل محکمی بر عجیب بودن جسد آن مرد ارائه کرد. خطوط ظریف و باریکی روی تمام جسد مرد بود که نه فقط مسلما نمی توانست کار آشاک های وحشی باشد بلکه بسیار هم شبیه تصاویری بود که در کتاب ها به عنوان نمونه خط رون باستان دیده بود.

پیرمرد در حالی که با ریش های سفید بلندش بازی می کرد، گفت:
- آروم باش تلماکیس. هیچ کس با یه شمشیر آشاکی تو شکم، از سقوط از کوه های ممنوعه زنده نمی مونه. البته این که می خوای اونو دفن کنی، خیلی خوبه ولی به این فکر کن که ممکنه اون زهرها باعث بیماری توی دهکده بشن!
تلماکیس که ظاهرا کمی قانع شده بود، با کمی تردید گفت:
- ولی سگ ها، اونا برخلاف همیشه پارس نمی کردن و حتی خشن هم به نظر نمیومدن. بیشتر به نظر می رسید به طرف اون مرد جذب شده باشن. به نظر من که آرتاس اشتباه می کرد که سگ ها می خواستن به آشاک ها حمله کنن. اونا می خواستن برن سراغ اون مرد!
پیرمرد دهانش را باز کرد تا جواب دهد ولی صدای دیگری این کار را کرد:
- پسر خیلی باهوشی داری رونون. راست میگه. کثافت خوردن کار خوک هاست، نه ما سگ ها!
قیافه رونون حالت عجیبی ما بین شادمانی و تعجب گرفت و رو به تازه وارد گفت:
- تسلیم! مطمئنم چیز خیلی عجیبی ووجود داشته که باعث شده اون روی خودتو نشون بدی، سیریوس. بیا تو پسرم. بیا تو و بگو ببینم این چیز عجیبی چیه؟ چای می خوری؟
سیریوس به آرامی گفت:
- نه، ممنون و خیلی متاسفم که باید چای خوردن شما رو هم تعطیل کنم.
چوبدستش را تکان مختصری داد، اشیای روی میز وسط اتاق به پرواز در آمدند و کمی بعد، برانکاردی که جسد مرد را حمل می کرد، روی میز جای آنها را گرفت. سیریوس به دنبال برانکارد وارد شد و در خود به خود پشت سرش بسته شد.
سیریوس پتویی را که با جادو روی مرد ظاهر کرده بود، به آرامی کنار زد، تلماکیس که تا آن لحظه با خودش کلنجار می رفت که هویت مرد تازه وارد را بپرسد، ناگهان کنجکاویش را نسبت به هویت آن مرد از دست داد و بی اختیار گفت:
- خط رون باستان!!!



نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۷
#1

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲:۳۸ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
تلوتلو خوران به حرکتش ادامه میداد! صدای نفس هایش در سرش میپیچید، لحظه ای جلویش را واضح میدید و لحظه ای دیگر همه چیز محو میشد ... لباسش غرق در خون بود. با هر قدمی که برمیداشت درد شمشیری که بدنش را از هم شکافته بود دو چندان میشد. میتوانست تیزی آن را که از شکمش بیرون زده بود ببیند ... به خوبی میدانست هرگونه تلاشی جهت بیرون کشیدن شمشیر از بدنش مساوی با مرگش است.

زمان زیادی با مرگ فاصله نداشت ... هیچ وقت در زندگی چنین درد و سوزش دردناکی را تجربه نکرده بود! دوست داشت روی زمین دراز بکشد تا هرچه زودتر این زندگی نکبت بار خاتمه پیدا کند اما در اون صورت آخرین وظیفه اش ناتمام میماند ... او حامل پیغام مهمی بود. از اینکه مرده اش به دست دیگران برسد ترسی نداشت زیرا چند روز قبل سمیرامیس تمام پیغام را به وسیله چاقوی جیبی کوچکی و با خط ظریفی که تنها مختص مردمان خودش بود بر پشت و روی تنش عمیق حک کرده بود ... کافی بود تنها خودش را به آنطرف مرزهای تاریکی و آنطرف کوهها میرساند ... بلکه کسی زنده یا مرده اش را پیدا میکرد.

با این فکر ناگهان صداهایی که از پشت سرش میامد در نظرش واضح شد ... هنوز دنبالش بودند! آنها با اینکه قدرت جادویی نداشتند اما موجودات قدرتمندی بودند و انسان ها بدون جادو به سختی حریف آن ها میشدند ... معلوم بود بوی خون اونا را به دنبالش کشانده. باید تا جایی که در توان داشت به دویدن ادامه میداد .. هنوز امید داشت!

مزه شوری را در دهانش حس کرد و مایع گرمی که از دهان و بینی اش سرازیر شده بود! چشمهایش را به زور باز نگه میداشت. سعی کرد به آگاممنون فکر کند اما با به یاد آوردن وضعیت اسفبارش در هنگام شورش و اینکه چطور همراه گروهش در بین دار و دسته ای از آن موجودات دو پای جهنمی گیر افتاد حالش چندان بهتر نشد.

اهمیتی نداشت ... احتمالا اونو نمیکشتند بلکه دوباره به آن سمت دیوار ها، در قلمرو خودشان پیش هزاران مرد و زن بیگناه دیگر برمیگردوندند و باز هم شکنجه! مهم این بود که موفق شده بودند کسی را از بین خودشان فراری بدهند .. کسی که تنها امید نجاتشان بود ... کسی که باید پیغام این مردمان بدبخت را به گوش دیگر اقوام انسان ها میرساند!

بهش خیلی نزدیک شده بودند ... حالا صدای پایشان و نفس های صدادارشان را میشنید ... خون زیادی ازش رفته بود و قادر به مقابله نبود! در نیمه های پایینی کوه بود که گیر افتاد. اما نه به طور کامل ... از دور چند دهکده را میدید که از دودکش هاشون دود بلند میشد؛ معلوم بود کسانی در آنجا سکونت دارند و پایین کوه!! برای اولین بار سینه پاره پاره اش لبریز از شادی شد ... چند مرد همراه با سگهایشان در پایین کوه بودند .. به نظر میرسید به سمت کلبه ها میروند ... به پشتش نگاه کرد، چیزی نمانده بود تا بهش برسند ، شاید چند قدم!
یک راه مانده بود. باید خودش را پرت میکرد! تنها نگرانیش این بود که بعد از سقوط بدنش آنقدر متلاشی شود که نوشته های حکاکی شده روی بدنش غیر قابل خواندن شود. اما اطمینان داشت موجودات جهنمی جراتش را ندارند انقدر از قلمروی خود فاصله بگیرند و خود را به پایین کوه برسانند.

چشمهایش را بست و دستانش را از طرفین باز کرد و اجازه داد باد بدون توجه به غرش های ناامیدانه حاکی از خشم بر بدنش بکوبد و بدن مجروحش را خم کند ... غلت خوران پایین میرفت؛ هر دفعه که از زمین جدا میشد و دوباره به زمین برخورد میکرد صدای شکستن دنده هایش را میشنید و شمشیر .. که آزادانه تر در بدنش حرکت میکرد و دل و روده اش را از هم میدرید. میدانست توجه مردان پای کوه را به خود جلب کرده است اما چشمش جز سفیدی چیزی را نمیدید و تعجب کرده بود که چطور دیگر هیچ دردی حس نمیکند. تنها احساس مبهم سقوط!
-------------------------------------------------

خب این تاپیک کاملا جدیه و نویسندگان عزیز باید هنر جدی نویسی خودشون رو در این تاپیک به کار ببرند. همونجور که احتمالا متوجه شدید. داستان این پست ماجرای تعقیب و گریزی هست که شخصیت داستان جون خودشو فدا میکنه تا بتونه پیام خودشو به خارج از سرزمین تاریکی منتقل کنه.

اولا این دنیا هیچ ربطی به دنیای ما نداره و کاملا دنیای فانتزیه. در این دنیا دیگه شهرها و کشورها وجود ندارند و به زمان های قدیم اشاره دارد. چیزی که باعث هری پاتری شدن داستان هست اینه که شخصیت های اصلی داستان که در آینده شما مینویسید برگرفته از کتاب های هری پاتر و قدرت های جادویی خودشون هستند و در عوض دشمنان که موجودات تاریکی میباشند فاقد قدرت جادویی میباشند (البته معمولی هاشون) اما زندگی حیوانی دارند و فوق العاده قدرتمندن که البته موجودات وحشی زیادی رو هم به خدمت گرفتن. فکر کنم کلمه ارک (در ارباب حلقه ها) برای توصیفشون مناسب باشه. اما چون نخواستم در داستان اشاره ای بشه در توضیحات نام بردم و بهتره مام از این کلمه استفاده نکنیم.

داستان اینه که این موجودات عده زیادی از مردمان سرزمین های اطراف رو به اسارت گرفتن و دارن سعی میکنن به قدرت خود وسعت بدن ... و حالا شخصی از قلمرو های اطراف کمک خواسته. در اینجا جای کار زیاد وجود داره و ما باید روی همه چیز کار کنیم و من فکر میکنم اینجوری بهتره که گروه نمونه ای رو به مرز های تاریکی بفرستیم ضمن اینکه بقیه قبایلم مشغول جنگ با این موجوداتن.

-------------------------
اما نکات:

خواهش من اینه که کاملا جدی بنویسید. در پست جدی فضا سازی و القای فضای نوشته به خواننده کاملا ضروری هست ... از دیالوگ های زیاد و : دار شدیدا بپرهیزید. چون پست جدیه همیشه فکر بقیه رو هم بکنید که قرار پستتونو ادامه بدن. تو رو جون هر کی دوست دارید جادوگر های قدرتمند رو وارد داستان کنید و از هری و رون و هرمیون و دیگر شخصیت های عتیقه استفاده نکنید!. ضمن اینکه چون داستان کاملا فانتزی هست سعی کنید همه چیز رو کامل توضیح بدید و سوژه های فرعی و هر گونه توضیح و هر چیزی که فکر میکنید در این داستان لازمه در صورت نیاز وارد پستتون کنید.
در ضمن چون کلا داستان مبارزه با تاریکی هست بهتره شخصیت های اصلی مرگخوار نباشن که اگر بعدا یک جادوگر خوب بهشون اضافه شد با کتاب هری پاتر تناقض نداشته باشه.
-----------------------------
ادامه بدید ...


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۱۸ ۲۰:۰۷:۰۷
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۱۸ ۲۱:۳۵:۳۴
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۱۸ ۲۱:۳۸:۲۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.